23.09.20 22:52 Alter: 35 days

نسیم یزدانی: تواب ها و گال

Kategorie: Meldungen Links

 

در آن دوران که تواب ها در  زندان های اوین و قزلحصار و سایر زندان های جمهوری اسلامی همگام و همراه پاسدارانِ شکنجه و اعدام ، علیه زندانیان عمل میکردند، در زندان قزلحصار تواب هایی بودند همچون

- هما کلهری که به زندانبانی در زندان  قزلحصار نائل آمده بود، علیه زندانیان مقاوم چپ گزارش تهیه میکرد، باعث به تنبیهی فرستادن و یا شلاق خوردنشان می شد و هنگام کابل خوردن زندانیان لباسهایشان را کنترل میکرد که اگر یک لایه لباس بیشتر پوشیده باشند آنرا از تنشان بیرون بکشد  ...

- پروین بازرگان که در جریان «تخت ها» ( «تخت» یا همان قبر ، تابوت ، قیامت)  تواب شده بود و بعد بالای سر بقیه که همچنان مقاومت میکردند، می ایستاد و  علیه شان گزارش تهیه میکرد ... همان نقشی که  زهره حسینی و سیبا معمار نوبری و .....  داشتند.

در زندان اوین هم تواب هایی همچون : 

-خدیجه آهنگران  تواب ِزندانبان در بند سه زندان اوین که علاوه بر گزارش و زیر ضرب بردن زندانیان،  حتی از دزدیدن غذای ناچیزی که به زندانیان می دادند هم دریغ نمیکرد و به «دزدِ ران مرغ  » معروف شده بود. آنهم زمانی که بدلیل تعداد زیاد دستگیری ها ما زندانیان همواره گرسنه بودیم ! 

او یکبار مرا که به همراه یک هم اتاقی دیگر کارگر روز اتاق مان بودم ، چون چپ نمازنخوان بودم و از طرف مسئولان زندان رسما نامم به عنوان «نجس» اعلام شده بود ،بخاطر آبکشیدن ظرف غذا کتک زد و بعد هم با گزارشی که علیه من به رئیس زندان ارسال کرده بود به جرم عدم رعایت قوانین «نجس و پاکیِ»راهی سلول انفرادی کرد . 

- یا ماجرای همدستی تواب ها در پرونده سازی علیه من و چند همبندی عزیزم که روزکارگری مان عکس خمینی را از دیوار برداشته بودیم. توابها برای محکم کاری چشم خمینی را در عکس سوراخ کرده بودند و آن را بعنوان سندجنایتِ ما به ريیس زندان رسانده بودند. شبانه گروه ضربت به رهبری مجتبی حلوایی ما را از بند بیرون کشیدندو همان نیمه شب توسط رازینی ، دادگاهی و به سلول انفرادی و  حکم شلاق محکوم شدیم .

-منیژه زواشکیانی تواب وحشتناکی که در سلول ها خودش را بعنوان سرموضعی با حکم اعدام جا می زد و تلاش میکرد با جلب اعتماد زندانیان مقاوم ِ زیرشکنجه ، اطلاعات کسب کند و به بازجو بدهد. او ادعا میکرد در بهداری زندان موفق شده تشکیلات بزند و اخبار را به بیرون زندان برساند تا اگر کسی در خطر دستگیری قرار دارد، جانش را نجات دهد !!!!

- سهیلا سنگ تواب ۲۰۹ که وقتی من را از اتاق شکنجه به سلول انفرادی می برد، به درون سلول هول داد که با سر به زمین خوردم و بیهوش شدم ..... 

از این نمونه تواب هیولاها کم نبودند. که امیدوارم همه ی رفقای مقاوم زندان ، برای ثبت در تاریخ ، تجاربشان را در این باره بنویسند.

دقیقا در چنین دورانی در زندانهای جمهوری اسلامی، زندانیان سیاسی باید در عرصه های مختلف مبارزه و مقاومت می کردند

بطور مثال همبندی سابق ، رفیق عزیزم ن. س. که با وجود سن کم در جریان «تخت ها»  ماه توسط داوود رحمانی رئیس زندان قزلحصار و توابین، مورد شکنجه، آزار و اذیت قرار گرفت و همراه چند تن دیگر، تا پایان جانانه مقاومت کرد. او ماجرای زیر را از زندان قزلحصار همانجا که هما کلهری تواب زندانبانش بود برایم نقل کرده است:

 ما زنان زندانی بعداز ۹ ماه تنبیهی «تخت ها» در واحد یک و سپس دوماه قرنطینه، به بند ۸ منتقل شدیم. تعدادی از رفقا هم از تنبیهی زندان گوهردشت برگشتند. بعد از مدتها دوری، دوباره ما در کنار هم بودیم . 

داوود رحمانی برکنار شده و میثم رئیس زندان قزلحصار شده بود. او هربار که به بند ما می آمد از « قدرت ، رحم و مروت !!! نظام جمهوری اسلامی» لاف می زد.

فصل زمستان بود ، علیرغم امکانات کم،  بهداشت و تمیزی بند ما همیشه مورد حسادت تواب های مسئول بند قرار میگرفت .اما به دلیل بی توجهی و تنبلی تواب ها به امور بهداشتی،  بیماری پوستی در زندان قزلحصار شیوع یافت و متاسفانه به بند ما هم رسید. همبندی ها یکی پس از دیگری به بیماری پوستی گرفتار شدند. خارش شدیدی که شبها شدت میگرفت، زیر پوست حرکت میکرد و با دوش آب گرم یا تماس تن با لباسهای پشمی، به اوج می رسید. بیماران شبانه روز بیدار و بیقرار در راهروی بند راه می رفتند و افرادِ سالم از عذابی که همبندی هایشان میکشیدند در رنج بودند. یکی از رفقا که پزشک بود از همان ابتدا، بیماری « گال» را تشخیص داده بود. بیماری که ما تا آن لحظه حتی اسمش را هم نشنیده بودیم. هرچه مبتلایان و رفیق پزشک مان به زندانبانان و رئیس زندان اعتراض میکردند، ترتیب اثر داده نمیشد. وقتی هم بیماران را به «بهداری» زندان  می بردند، دکتر تواب که دستِ کمی از شکنجه گرها نداشت و بسیار خصمانه برخورد میکرد، کاری انجام نمی داد و بیماران بعد از جر و بحث با او باحالی خراب تر به بند برمیگشتند. روز به روز بر تعداد مبتلایان افزوده میشد و تلاشهای رفیق پزشک مان برای آنکه به زندانبانان بفهماند که این بیماری گال است و به سرعت در حال شیوع می باشد، به جایی نمی رسید. درگیری او و  چند معترض دیگر با زندانبانان، منجر به بردن آنها به تنبیهی شد و این امر ما را عصبانی تر کرده بود. در حالیکه «دکتر» بهداری همچنان به رفتار ضد بشری اش ادامه میداد، پزشک دیگری در«بهداری» زندان با دیدنِ چند تن از مبتلایان، شیوع گال را تایید کرد و بعد میثم دوباره به بند آمد و شعار همیشگی اش را تکرار کرد که:« نظام می تونه همه شما را اعدام کنه ولی به شما رحم می کنه. نظام در دنیا حرف اول را می زنه...» هنوز حرفش تمام نشده بود که یکی از رفقا با فریاد گفت: «رژیم نمی تونه  دیگ و اجاق برای جوشاندن لباس های زندانیان ِمبتلا به گال تهیه کنه ، حالا چطوری می خواهد دنیا را فتح کنه؟!» همه خندیدند و برخی ادامه دادند:« به زودی خودتان هم خواهید گرفت. این بیماری حتی به خانواده هایتان هم خواهد رسید! » در آن لحظات می توانستیم ترس میثم را از اینکه گال بگیرد به روشنی ببینیم. اعتراضات ما، فرصتِ حرف زدنِ را از میثم گرفته بود.....  او با عجله و عصبانیت بند را ترک کرد. اما بالاخره دارو ، دیگ بزرگ و اجاق به بند ما داده شد و مبتلایان بدحال را هم به قرنطینه بردند. ما دلتنگ ونگران ِدوستانمان بودیم که از بند رفته بودند.

ترس زندانبانان از مُسری بودن ِاین بیماری، باعث شد که چند شبانه روز درب هواخوری را برایمان باز بگذارند. شور و هیجانی که به وجود آمده بود قابل توصیف نبود. ما بازگشتگان از شکنجه گاههایی که زنده بودن و نفس کشیدن جرم به حساب می آمد و ماهها جسم و جانمان در قفس های تنگ و تاریک به بند کشیده شده بود، حالا بطور موقت ، هواخوری در اختیارمان قرار داشت. با نفس های عمیق، هوای تازه را واردِ ریه هایمان می کردیم تا اکسیژن ذخیره کنیم ... با شور و شوق و انرژی، سراسر بند ۸ را نظافت کردیم . دیگ بزرگ را بر سر اجاق  قرار دادیم و همه ی لباسها، ملحفه ها و پتوها را به نوبت جوشاندیم. دو رفیق پزشکی که در بند داشتیم دلسوزانه مسئولیت پخش دارو  را برعهده گرفته بودند. هرکسی کاری برای جمع انجام میداد و این همبستگی موجی از شادمانی بوجود آورده بود. از هر چیز کوچکی به وجد می آمدیم و از ته دل می خندیدیم. لباسهای جوشانده شده شکل و شمایل مسخره ای به خود گرفته بودند. لباسهای پشمی کوچک شده بودند، لباسهای سفید، رنگ گرفته بودند، رنگها در هم مخلوط شده و نقش های عجیب و غریبی روی لباسها و ملحفه ها بوجود آورده بود. بند۸ با ریتمی تند و خنده دار لحظات را می بلعید. به فیلمی شباهت داشت که تصاویر را با سرعت و پر سروصدا بر دیوارهای زندان به نمایش گذاشته بود و ما بازیگران و در عین حال تماشاچیانِ آن فیلم بودیم... اوج ماجرا لحظه ای بود که زندانبانان، مقداری سیر، پیاز و شلغم به ما دادند تا آنها را در همان دیگی که لباسهای آلوده را جوشانده بودیم، بپزیم و بخوریم ... شوخی و طنز به اوج خود رسیده بود. تخیلاتمان به پرواز در آمده بودند. آن لباسهای رنگ گرفته و آب رفته، شبیه دلقک های  سیرکی بودند که در زمستان روی طنابهای هواخوری کج و معوج  یخ می زدند تا ما با تماشای آنها از خنده ریسه برویم ....

نسیم یزدانی 

شهریور ۱۳۹۹




Gozareshgar
info@gozareshgar.com