13.02.20 01:35 Alter: 9 days

امیرجواهری لنگرودی: نگاهی به شعر بهمنِ هول ، از سیاووش میرزاده شاعر

Kategorie: Meldungen Links

 

سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸ برابر با ۱۱ فوريه ۲۰۲۰

 

****

کتاب شعر" رعشه های خوف و رخشه های خجسته" از آخرین سرودهای سیاووش میرزاده که در این مجموعه جمع آوری شده است را هربار که وا می کنم . تراوت و ترنمی ازبُود خود شاعر به مشام میرسد و سُکر شعروارگی حضوراو تمامی کتابخانه ام را پُرمی کند.

انگارخودش دربرابرم نشسته وبه من میگوید: بخوان!

دفترشعررا او سروده وحکم خواندن را به من میدهد.

باخود می مانم که ازکجایش ورق بزنم وبه کجایش بیاویزیم که جامه خسته خود را برآن اویزان کنم تا وانمودی باشد از بُود شاعرمان درحال وهوای روزانی که درآن بسرمی بریم .

سیاووش شاعرمان، رند خوش دستی است . شعرها را نام گذاری نمی کند بلکه به ردیف دراین کتاب جای داده است. ازیک تاهفتادوهفت که این عددهفتادوهفت اش خود صیغه مجهولی ایست ازنگاه او به خمیره اعداد... و عجیب تر اینکه شعر هفتاد و پنج اش به ابوالهول زمان یعنی " بهمن هول " اصابت نمود!

این که می گویم: رند خوش دستی است. به دلایل عدیده ای مربوط می شود. شعر بلند "بهمنِ هول" به بُت واره گی تاریخ سیاه کشورمان در چهار دهه اخیرپرداخته است . این بُت در چهره امام مرگ تجلی می نماید. شاعر بدون کمترین گمانه زنی تمام رخ او را بر خواننده شعرش می نمایاند، بدون اینکه حتی یکبار اشارتی به نام چرکین و منحوس او داشته باشد. آنجا که می گوید : " هُشیار وُ به سامان که نبوديم

کسي آمد / کسي که مثلِ هيچکس نبود/ کسي که از کفش وُ کلاه وُ کت وُ شلوار وُ دامن وُ کراوات وُ يقۀ پيراهن / و هرآنچه که بويي از تراوت داشت، هراسان بود/ وزيدنِ شانه های نسيم را برگيسوانِ شلال حرام مي پنداشت....." ، به دیگر سخن وانمود شاعربه یکباره برای در هم شکستن تمثیل بی معنایی بوده که در مقطع قیام بهمن با بیان " دیو چو بیرون رود/ فرشته در آید" آنانی که چهره کینه توز او را در ماه دیده بودند و " قدیس" فرشته دراو را به سان عطیه طلایی و بی مانند به تن او کرده بودند. مردم ما در کمتر ین زمان ممکن همه افت و خیزهای بی قواره او را دیدند و هر چه زمان به جلو می رفت بر آنان آشکار می گشت که با هیولایی طرف می باشند که رحم و مروت نمی شناسد و همه موجودیت جامعه و پاسخگویی به نیازهای مردمان مان را در هیکل اسلام ناب محمدی جستجو می کند. همه قول و قرارهای قبل از آمدن او در اساس محلی از اعراب نداشت و او تمامی اقوال مدعایی خود را که لیکن" آب و برق را مجانی می کنیم" و " آبادانی را بر جامعه مستولی می نماییم"، "ما علاوه بر این که زندگی مادی شما را می‌خواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم می‌خواهیم مرفه باشد. شما به معنویات احتیاج دارید. معنویات ما را بردند اینها. دلخوش نباشید که مسکن فقط می‌سازیم، آب و برق را مجانی می‌کنیم برای طبقه مستمند، اتوبوس را مجانی می‌کنیم برای طبقه مستمند، دلخوش به این مقدار نباشید. معنویات شما را، روحیات شما را عظمت می‌دهیم؛ شما را به مقام انسانیت می‌رسانیم.» - (صحیفه نور، ج۶، ص ۲۶۳ )، هیچیک از این اقوال را بخدمت نگرفت بلکه " ولایت" عظما را بر پیکره جامعه زخمی ما فرود آورد.....

سیاووش در سیمای اتش زنه او درواقع بی مانندی ناب را می بیند و می گوید " کسی که مثلِ هول، از قعرِ ابرهاي سَتَروَن / آتشبرقِ سمومِ بادهای پرسه گردِ پريشان را/ بر کاهدانِ بافته هاي خوش خياليِ ما انداخت." وی در چهره عبوس خویش به مانند هیچکس نبود، خود خودش بود . همو با قاطعیت می سراید : " کسي که مثلِ هيچکس نبود، کس نبود، ناکس بود./ خلايق "

در این میان نکته غایبی در وجه تسمیه امام مرگ جای ندارد. همین چهار دهه بُود او و همه حواریون او را بر جامعه شناساند....باید بگویم: روحیه قدرتمند این شعر بلند در رونمایی آن چهره ناپیداییست که می خواهد رُخ بنمایاند. بعبارتی دیو خفته درون شیشه که از مدت ها پیش تلاش می کند که چهره بگشاید و آتشی به پا کند... و چه مسئولانه می سراید :

" هُشیار وُ به سامان که نباشيم

باز ناکسي خواهدآمد

که کفش وُ کلاه وُ پيراهن وُ دامن و ... و ... و.... را

با مارک¬هاي معروف وُ گران مي شناسد.

پرَه هاي بيني اش با بوی تَرِ ادوکلن، عجيب آشناست

با قاچِ خربزه، در اطو، رابطه اش خوب است

حُرمتِ عرقِ پنجاه وُپنج را پاس ميدارد

دوآتشۀ ميکده وُ بيست ويک خُلار وُ

کنياک سه ستارۀ بدونِ اِسانسِ يزد وُ ... تَرآب های گوناگون وُ رنگارنگ، که جاي خود دارند

و ديگر لامپِ هيچ خانه ای با عرقِ دست ساز، خاموش نمی شود...."

و این خود نمای پررنگ همان ادعای "امام ره" است که نیامده وعده داده بود و دیدیم که چه شد.... تنها از اینروست که شاعربا مسئولیتی کم نظیردرپایانه این شعر بلند ؛ همه را به این هیولای خفته در شیشه هشدار می دهد و هُشیاری را بر می انگیزاند و می سراید :

" هُشیار وُ به سامان که نباشيم، کسي مي آيد.

نه! ناکسي هیولاوار در نابه هنگام مي آيد

دوباره در اوجِ شوقِ کودکانۀ ما خانه مي کند

و باز روزنه های ترنَم وُ دريچه هاي رو به باغِ آبادي، آزادي، شادی، بسته مي مانند."

جا داشت که خستگی جان را با این شعر بلند بشویم و در دروازه سالگرد انقلاب در۲۲ بهمن دیگر، برای همگان بنمایانم و به شاعر بیدار دل مان نیز بخاطراین هشدار باش تبریک می گویم !

 

بهمن هول

سیاووش میرزاده

=======

 

هُشیار وُ به سامان که نبوديم

کسی آمد

کسي که مثلِ هيچکس نبود، کس نبود

کسي که مثلِ خودش بود.

در سرماخيزِ برفيِ فصلي پُرآتش

از نفس نفسِ هُرمِ تن ها وُ هياهوهای تفتيدۀ خروشِ حنجره ها

چون گولِ هول

بر شرارِ خشمي خموش وُ ديرسال، فرود آمد.

هُشیار وُ به سامان که نبوديم

کسي آمد

کسي که مثلِ هيچکس نبود

کسي که از کفش وُ کلاه وُ کت وُ شلوار وُ دامن وُ کراوات وُ يقۀ پيراهن

و هرآنچه که بويي از تراوت داشت، هراسان بود.

وزيدنِ شانه های نسيم را برگيسوانِ شلال حرام مي پنداشت.

کسی که مثلِ هول، از قعرِ ابرهاي سَتَروَن

آتشبرقِ سمومِ باد های پرسه گردِ پريشان را

بر کاهدانِ بافته هاي خوش خياليِ ما انداخت.

هزاران هزار سلسله جنبانِ عاشقِ عشق

هزاران هزار اين مباد آن باد گويِ تازه گلو

آونگِ دارهای پريشانِ ترسِ او گشتند.

هُشیار وُ به سامان که نبوديم، کسي آمد

کسي که مثلِ هيچکس نبود، کس نبود، ناکس بود.

خلايق

در ماهِ شبِ چهارده زيارتش کردند

و شاعرانِ سنگِ قبور در رسای بزرگي اش

غزل وُ قصيده وُ چکامه وُ چهارپاره

در ذّمِ عطر وُ گلاب وُ باده وُ گيسو

در رَدِ عيش وُ عشق وُ طرب وُ ترانه

با قافيه های جورواجور، امَا

با رديفِ واژۀ «هیچ» سرودند.

هُشیار وُ به سامان که نباشيم

باز ناکسي خواهدآمد

که کفش وُ کلاه وُ پيراهن وُ دامن و ... و ... و.... را

با مارک هاي معروف وُ گران مي شناسد.

پرَه هاي بيني اش با بوی تَرِ ادوکلن، عجيب آشناست

با قاچِ خربزه، در اطو، رابطه اش خوب است

حُرمتِ عرقِ پنجاه وُپنج را پاس مي دارد

دوآتشۀ ميکده وُ بيست ويک خُلار وُ

کنياک سه ستارۀ بدونِ اِسانسِ يزد وُ ...

تَرآب های گوناگون وُ رنگارنگ، که جاي خود دارند

و ديگر لامپِ هيچ خانه ای با عرقِ دست ساز، خاموش نمی شود.

رابطه اش را با خوابِ ما، از نوعِ مستقيم برقرار مي کند

و قرص های خوابِ زمانبندي شده

در اندازه های مناسب وُ بسته بندي های زيبا، به ارمغان مي آوَرَد.

زحمتِ خواندنِ لالايي را

از دوشِ حنجرۀ خستۀ مادران برمي دارد.

صدای اذان را با موسيقيِ پاپ آشتي می دهد

غمِ تحريریِ رديف ها را، رنگِ شادِ رَپ مي زند

و چه بسيار وُ بسيار وُ بسيارها!

هُشیار وُ به سامان که نبوديم، کسي آمد

کسي که مثلِ هيچکس نبود، ناکس بود.

هُشیار وُ به سامان که نباشيم، کسي مي آيد.

نه! ناکسي هیولاوار در نابه هنگام مي آيد

دوباره در اوجِ شوقِ کودکانۀ ما خانه مي کند

و باز روزنه های ترنَم وُ دريچه هاي رو به باغِ آبادي، آزادي، شادی، بسته مي مانند.

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com