09.02.20 23:53 Alter: 12 days

علی اشرافی: اسلامی کردن انقلاب و تولد ناقص الخلقه ای به نام جمهوری اسلامی در ایران

Kategorie: Nachricht

 

به­مناسبت ٢٢ بهمن

 

اسلامی کردن انقلاب و تولد ناقص الخلقه ای به نام جمهوری اسلامی در ایران

 

«نازک اندیشان­شان، بی­شرم

- که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم-  

یافتند آخر فسونی را که می جستند

.... »[i]

اما نه، بیهوده می پندارند که چاره اندیشان بی­شرم و آزرم­شان فسون نهایی را یافته اند و یکی ازبزرگ­ترین اسنادِ سهم­گین­ترین جنایت­های بشری را از رفِ بایگانی جامعه ربوده اند و مردمانِ سرزمینی به وسعتِ ایران را از ارائه­یِ دلیل به دادگاهِ داوریِ محتومِ تاریخ محروم کرده اند. دیری است که دادگاهی در ذهن ملیون­ها انسان آزاد و تشنه­ی آزادی تشکیل شده، راًی محکومیت نهایی جباریت وآمران و قاتلان رسوا شده را صادر کرده اند و روز داوری نهایی را تدارک می بینند.

 می خواستند قصه کوتاه باشد و در تاریخ – که بارها دست­کاری شده است- نیاید که  آزاده  و آزاد اندیشانی را در روز روشن از محل کار و زندگی­شان ربوده اند، در سلول و پشت دیوارهای سیمانی زندان چلانده اند، سرانجام ماًیوس از تسلیم  و بیم­زده از مقاومت شان آنان را در سپیده دمان به جوخه­های مرگ سپرده اند. و آن گاه که کشور خسته و تبدار و آشفته­حال و گرفتار در جنگ هشت ساله در مه غلیظ ترس و نیرنگ خفته بوده است، سراسیمه و هراسان اجساد بی­جان و نیمه­جان آن­ها را در گورهای گروهی چال کرده اند. از ملحدان و منافقانی!، لابد برای قوام و دوام دین قدرت و قدرت دینی، با فتوای امامش جان ستانده اند و خون آنها را هم با خاک لعنت ­آباد پوشانده اند. راه قدرت را کوفته اند و از غیر روفته اند و به سور نشسته اند. تکمیل پروژه ی اسلامی کردن انقلاب ایران ( بخوان ذبح شرعی انقلاب) این گونه آغاز شد. پروژه ای که 49 روز پس از انقلاب شکوه مند بهمن و با رفراندم روز دوازدهم فروردین سال 1358 ( بخوان کودتای 12 فروردین) به نام " جمهوری اسلامی" در خیابان آغاز شده بود به پیش می رفت. در هیاهوی جنگِ سراسر نعمت و برکت! - که آن هم اسلامی بود و برای صدور انقلاب به جهان بود– صدای اعتراض در جای جای ایران و شکنجه و کشتار بی امان در پشت دیوارهای تمام زندان های ایران نا شنیده ماند.

هشت سال نیرنگ و جنگ و ویرانی و کشتار جنون آمیز برای تثبیت انقلاب اسلامی و گسترش مرزهای آن تا سرحد مرزهای خیالی خلفای عباسی، و اگر نشد دست کم در حدود امپراتوری عثمانی، ادامه یافت. برای اولین بار مردم ایران شاهد گسترش سریع و تقسیم گورستان ها به اسلامی و غیر اسلامی بودند. فقیهان ولایت یافته به سان خدا بر روی زمین بهشت و دوزخ بر پا کردند. کشته­گان جنگ را با مدال شهید با سلام و صلوات از جبهه ها به بهشت ها در سراسر ایران انتقال دادند و کشته شدگان شکنجه و جوخه و دار را در نهان و بی نشان در لعنت آبادها و کافرستان های پرت افتاده و گمنام در گورهای گروهی خاک کردند. یعنی که نه تنها جان شیفته و زنده ی مشرکان - چرا که آنان به "خدای قدرت و جباریت" آشکارا شرک ورزیده بودند- بلکه جسد انان را نیز عقوبتی در خور دادند تا عدالت آسمان! بر زمین خدا استوار گردد!

در حالی که به نام تجلیل از کشته شدگان در جنگ و به کام و برای تقویت و گسترش فرهنگِ جنگ و مرگ پروری، از بهشت زهرای تهران تا دیگربهشت­ها در دورافتاده ترینِ روستاها هر روز بیشتر رنگ و رونق می گرفت و وسعت می یافت؛ در حالی که تمام روز و ماه و سال مادران و پدران داغدار را در هر کوی و برزن می­گریاندند و می چرخاندند و تاجران و قاریان و روضه خوانان جیب و شکم می انباشتند و  پروژه ی اسلامی کردن انقلاب به جلو برده می شد اما، جبهه ی مقاومتِ انقلاب بهمن در برابر ضد انقلاب جمهوری اسلامی - که در درون زندان های  سراسر ایران  به طور نابرابر گشوده بود- گروه گروه کشتار می شدند. نعش پاکشان روی دستان ناپاک قاتلانشان مانده بود. با کشته شدگان در این جبهه نمی شد تجارت کرد. بازماندگان آنان چرخاندنی و گرداندنی نبودند. زبانشان سرخ بود. گوهرِجان و جسدِ فرزندشان را نمی شد مصادره و معامله کرد و به جلپاره ی قدرت دوخت. پس قدرت غصب شده با این تن های له شده و بی جان، این اسناد جنایت، که با هزار زبان در سخن بودند، چه باید می کرد؟ انکار کردن. تا کی؟ پنهان کردن. چگونه ؟ لاپوشانی!. زیر خاکِ بی نشانِ دور از دسترس کردن و ممنوعیت تشریفات و رسم و رسومِ معمول در جامعه. بعد هم گذشت زمان و فراموشی! ... چاره یافته شد.

از دادن نشانی خاک­جای قربانیانِ بیرون از شمار دریغ می کردند و مادران و پدران و همسران و فرزندانِ داغدارِ این ستیهندهگان و "کاشفان فرو تن شوکران" و  منادیان آزادی و رهایی را « حتا امان گریه ندادند»[ii]. هر چه توانستند آزارشان دادند. تحقیرشان کردند. گویا گرفتن جسم و جان عزیزانشان بس نبود. که با بردن مهریه­­یِ عروسان یک شبه در حجله یِ سلول با پاسدار زندانبان به در خانه ی بی نور و فروغ  پدر و مادری که چشم بر راه آمدن فرزنانشان نشسته اند، شرف و حیثیت انسانی آنان را به پای شرع و شریعت قربانی کردند. این دختران نوجوانی که بر طبق قانون شرع، به گاه اعدام نباید باکره­ باشند و گر نه به بهشت می روند، این کار، که شنیدن آن تن را می لرزاند و درون آدمی را از درد می انبارد، توسط دامادِ یک­شبه انجام می شد. لابد گامی خدا پسندانه بود که از سوی قدرتمداران نو رسیده برداشته می­شد زیرا آنان.

" می بایست به پیش تازند

و شهر را به چنگ آرند

و عقده­ی به  زهر آبخورده­ی هزار ساله­ی خود را

بر آن بگشایند. "[iii]

اما نه، تاریخ جز این را می­گوید. جباریت در هر شکل و هر نام و هر دوره ای که باشد نا دان­تر و ناتوان تراز آن است که فکر می­کند و می نمایاند. شستن دستان خون چکانش را رود نیل بسنده نیست. هراسش پوشیدنی نیست. اگر هراسِ ناپایداریِ قدرتِ شکننده­اش، اگر ترس از جوشش خون­های پاکِ پیوسته بر خاک ریخته؛ و اگر نشانه رفتن آن دست بیرون مانده از خاکِ خاوران به سوی قاتل و قاتلانش، و بلاخره اگر طلوع خورشید آگاهی از خاوران ها، درون تیره و تارش را ناباشته است پس از چه روی و چراست که چنین تیغ کین در یاد و خاطره­ی این "عاشق­ترینِ زندگان"[iv] نهاده است. کارگزاران کور و سنگ­­دل این رژیم – در رژیم بودن به معنای عرفی اش تردید روا و به جاست-  از کشتار مردم قلاتان و پاوه و سنندج تا ترکمن صحرا و از جنگل­های شمال تا ساحل کارون و بندرعباس و مسجد سلیمان، از  خیابان­های مشهد و اصفهان و شیراز  جنایات دهشت­بار بی شماری در کارنامه­ی سیاه خود دارند که با وجود گذشت زمان و حیله­ی ابلیس­وارشان هنوز در یادها بر جاست.

باری، دهه ی شصت با پایان خونین تر از آغازش، با تابستان و پاییز شصت و هفت اش به پایان آمد. جنگ خونین بی گرفتن یک وجب از امپراتوری و خلافتِ جهانی و رؤیایی اسلامی- شیعی به پایان رسید. در آمد عتبات عالیات و حرمین شریفین ناخورده و راه قدس عزیز، که از کربلا می گذشت، ناگشوده ماند و انقلاب اسلامی از نیزارهای جنوب عراق فراتر نرفت. ماشین جنگی اسلام پشت مرزهای عراقِ صدام حسین از کار افتاد. رهبر جهان(بخوان جماران) جام زهر نوشید. او پیش از رفتن اش ذخیره های مقاومت را از جامعه و زندان ها روفته بود و راه ثبات رژیم اسلامی اش را کوفته بود. از پس آن که بسیارانی هم برای بقای راه و جان خویش ناگزیر از گریز بودند.

او سقف را کوتاه کرد تا زیر پایش را استوار کند. پروژه ی اسلامی کردن انقلاب و امت سازی در ایران به کندی پیش می رفت. چه رسد به انقلاب اسلامی یا خلافت جهانی! عمر رهبرِ بی جهان، گرچه دراز بود اما به پاپان آمد. جانشین خمینی  و سکان دارکشتی توفانِ زده را، با خدعه ی فقیهانِ خبره پشت درهای بسته مجلس خودشان انتخاب کردند. گر چه پخش ویدئوی آن انتخابات سبب گردید تشت رسوایی خلیفه دوم  از بام جعل و گاو بندی فرو افتد و مکر و وهن و فریب آشکار گردد.

تا این جا بخش هایی از پروژه یِ کلان عملی شده بود: بر قامت قدرت عبای نا ساز روحانیت شیعی پوشانده بودند. بعد از انهدام نهادهایی مثل کانون وکلا، نهادِ دادگستری سیستم قضایی در عمل فلج شد. دادگاه های انقلاب، با سرعت و دستِ گشاده بر جان و مال جامعه، همه­ی جنبه­های حقوقی و قضایی کشور را در دست گرفت؛ روزنامه ها و نشریات مستقل یکی پس از دیگری تعطیل شدند؛ درِ گفت­وگو و چرخش و گردش آزاد بیان و اندیشه را گِل گرفتند و دانشگاه به حکم انقلاب فرهنگی و زور و حضور رئیس جمهور بنی صدر تعطیل شد تا پس از چهار سال و با از کار انداختن پر قدرت ترین نهاد سکولار، آموزش عالی، اشغال ودانشگاه عملاً در حوزه ادغام شد. مدرسین حوزه های قم و مشهد و اصفهان از حجره ها به اتاق های دانشگاه ها منتقل شدند. رؤیای آیت الله هایی مثل مطهری و مفتح، که از اوایل دهه ی پنجاه جنبش ضد استبدادی دانشگاه را با جبهه سازی دینی تضعیف کرده بودند، تعبیر شد. وحدت حوزه و دانشگاه (بخوان حوزه کردن دانشگاه) اعلام، وبازوی تحکیم این وحدت هم با نام انجمن های اسلامی دانشجویان، تعیین و تثبیت گردید.

پروژه ی اسلامی کردن دانشگاه ها که بسیار اساسی و تولیداتش برای ساختار آینده­ی جمهوری اسلامیِ اولویت و ضرورت داشت، به "کمیته ی انقلاب فرهنگی" ،به شکل مناقصه، واگذار گردید که از قضا بدنه ی آن را افرادی ظاهراً بدون پیشینه ی حوزه ای- روحانی مثل دکتر عبدالکریم سروش، دکتر صادق زیباکلام و دکتر شریعتمداری تشکیل دادند. نظارت بر حُسن اجرای پروژه، بر عهده ی " دفتر نمایندگی مقام رهبری" که در حکم عالی ترین مرجع هدایت و تصمیم گیری در دانشگاه بود، سپردند. بر راهِ انتخاب استاد و دانشجو و کارمند سرندهای گزینش و تحقیق بر پا گردید. کاردانی و تخصص با حربه ی تقوا سرکوب شد. ظرفیت دانشگاه کمتر به جوانان با استعداد و با دانش بلکه  بیشتر به عنوان پرداخت دستمزد جنگیدن و خون بها به فرزندانِ خانواده­های شاهدِ و شهید داده شد و تقسیم گردید. دورویی، ریاکاری، ستیز با عقلانیت مدرن، تملق و چاپلوسی، مجیزگویی، مصلحت جویی، فرصت طلبی، خرافه پرستی و علم ستیزی بر جای  قوام و تقویتِ شخصیت انسانی، خردورزی، روحیه ی تحقیق و جستجو و دانش اندوزی  نشست. دانشگاه، اسلامی و انقلاب در این کانون مبارزات ضد استبدادی به بند کشیده شد.

تا دستور ثانوی نهادهای موازی و انتصابی برای هر یک از سازمان ها ی قانون گذاری و اجرایی و قضایی بر پا شد؛ مرزهای خودی­ها و نا خودی­ها روشن و انقلاب، اسلامی و تثبیت شد. و دوران کشمکش بر سر تقسیم غنایم جنگ و سهم­بندی قدرت آغاز گردید...

و اکنون که پس از چهل سال، « نعش این شهید عزیز [ ٢٢ بهمن] روی دست ما، دل ما، مانده است » با خشم و نفرت و آگاهی و به کار­گیری آموزه ها و درس این تجربه بزرگ و خونبار تصمیم به دفن این نعش گرفته ایم و

اعلام می کنیم :

" انقلاب مرد، زنده باد انقلاب!" و

و به دلایلی که در مجال و مقال دیگری باید یافته و گفته شود، انقلاب شگوهمند ضد استبدادی بهمن  ١٣٥٧نا تمام ماند و "جمهورى اسلامى" با ساختاری پر تعارض و پر تناقض و نا بهنگام و آبستن استبدادی مخوف بر جای آن نشانده شد و میلاد و مرگش یکی گردید: "انقلاب بهمن" - با همه ی فراگیر بودن و حقانیت تاریخی اش و با ضد استبدادی بودنش با همه ی محتوای آزادیخواهانه و عدالتجویانه اش در شنزار استبداد همه جانبه و سیاه "جمهوری اسلامی" فرو رفت. تا باز در دیماه ها و آبان های دیگر  بجوشد، بستر گیرد و هر آن چه را در سر راه بیابد بروبد و این بار  تا پیوستن به دریای رهایی از جریان باز نایستد. به بانگ بلند فریاد می زنیم

« ... می شویم آغاز از آن جایی که پایان شما است »

علی اشرافی

202/02/09

 

 



[i] -  بر گر فته از شعر آرش کمانگیر. سیاوش کسرایی.

2- - یقیشه چارنتس (١۹۳۷- ۱٨٩۷  (

3-  بر گرفته از شعر مرثیه ی درخت. م سرشک.

 

4-   بر گرفته  از  احمد شاملو




Gozareshgar
info@gozareshgar.com