29.07.19 00:00 Alter: 80 days

بهروز سورن: سی و چند سال پیش در چنین روزهایی - خاطرات زندان

Kategorie: Nachricht

 

نوروزی بهانه می شد و شعله زندگی می پراکند، جشن تولدی موجب شادی و در کمان آرش به سینه تهی از احساس مزدوران که زندانبان و بازجو و شکنجه گر نامیده می شدند پرتاب و این چنین فریاد زندگی و عشق به انسان, مرگ و نیستی و انهدام آدمی توسط آدمکشان حاکم را به سخره می گرفت. الهه نازی به آواز همگانی می نشست و غم جانگدازی از سینه پر درد زندانیان بیرون می رفت، شکنجه و کشتار روزانه و مزمن ستاره های مقاوم شهر نه صدای شکستنی به همراه داشت و نه به فرونشستن کینه زندانی سیاسی به استبداد منجر می شد، باغ ابریشم و چینه های حوالی زندان دستگرد اصفهان نیز شاهدان پیر اما زنده ستم ضحاکان زمانه بودند

 از کتاب سیمای شکنجه

منتشر شد: اتحاد کارگری - سایت سازمان راه کارگر - آزادی بیان - میهن تی وی - کانون دمکراتیک پناهندگانسایت لجور - گزارشگراناشتراک وورد پرسبالاترین

****

برای بار دوم به هواخوری می رفتم و مشغول قدم زدن بودم که صدائی شنیدم، پنجره کوچک یکی از سلول ها به هواخوری باز می شد و میله های قطوری آن را می پوشاند، صدای گرم و آشنای یکی از رفقای دستگیر شده را شنیدم که می پرسید: "چه وقت دستگیر شده ام؟" این رفیق برای دیدن و گفتگو با من روی دوش رفیقی دیگر رفته بود تا به پنجره برسد و در طی گفتگو با من پرسید که آیا سیگار می خواهم؟ از ترک اجباری سیگار چند هفته ای می گذشت و برایم همانند مسکنی بر فشارهای بازجوئی و شکنجه بود، با اشتیاق تمام به او جواب مثبت دادم و او برایم سیگار و کبریتی پرتاب کرد، در حین آتش زدن سیگار در هواخوری باز شد و دو پاسدار به طرف من هجوم آوردند و با ناسزا و ضربات مشت و لگد به اتاق بازجوئی منتقلم کردند! کاغذ و قلمی را روی دسته صندلی گذاشتند، بازجو می خواست از نوع تشکیلاتی که می خواستیم در زندان ایجاد کنیم حدیثی مفصل بنویسم!

بعدها فهمیدم که بر آن رفیق نیز چنین رفته است! البته بازجوها در حسرت کشف تشکیلات سراسری و مسلح! در زندان و دمیدن در بوق و کرنای تبلیغاتی برای علم کردن آن و احیانا ارتقا و پاداش ماندند و پس از این حادثه اما با خطرات ارتباط و تماس با سایرین آشنا شدم، پرونده سازی برای زندانیان سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی مقوله ای مکرر و سیستماتیک و آگاهانه بود و مقصود و هدف اولیه آن طبعا از جانب بازجویان شکستن روحیه مقاومت و همبستگی عمومی در بین زندانیان تعبیر می شد، ضمن این که از ابتدای دستگیری به متهم این طور القا می شد که اعدامی است و تنها راه رهائی وی از چنین سرنوشت شوم و تاریکی همکاری با بازجو و توبه از گناهان خویش می باشد! پرونده های ساخته شده از این دست تحت بازجوئی اصلیترین موارد اتهامات زندانی را در بر می گرفتند و جریان بازجوئی و شکنجه مطابق میل بازجو پیش می رفت تا در نهایت متهم به پذیرش موارد اتهام و نیازهای بازجو برای تکمیل پرونده مجبور شود.

تشریفات بازپرسی و دادگاه در منطقه اصفهان تنها رسمیت قضائی دادن به حکمی بود که بازجو متناسب با اعترافات و اقرار گرفتن ها از متهم تحت بازجوئی و شکنجه تنظیم کرده بود! به عبارت دیگر قاضی دادگاه مهری را در دست می گرفت و بر حکم متهم می کوبید که نظر بازجو روی آن نوشته شده بود! رأی بازجو دختر و پسر چهارده و پانزده ساله را در برابر جوخه های مرگ قرار می داد و ضیاء و جلال از متهمین ردیف اول سازمان مجاهدین را از مجازات رژیم می رهانید! این یک قاعده بود و تنها در مقاطعی خاص و متأثر از تضادهای درونی حاکمیت (جریان منتظری) و یا فشار سازمان های حقوق بشر روند عمومی احکام صادره متفاوت با تمایلات بازجویان پیش می رفت، هر گونه احساس همدردی و نزدیکی افراد به یکدیگر خلاف و گناهی کبیره و مستحق مجازات و شکنجه بود، حساسیت ها غالبا نسبت به زندانی هائی بودند که در چارچوب سازمانی خود موقعیتی حساستر و عملکردی مؤثرتر داشتند و استثناها افرادی بودند که معرف آنان گزارشات مکرر توابین بود!

هر گونه ورزش و نرمش جمعی حتی دو نفره مشکوک و مورد پیگرد بازجویان و خبرچینان قرار می گرفت! نرمش جمعی، بازی والیبال، دویدن جمعی و ..... تماما از نظر مسئولین زندان فعالیتی سازماندهی شده و هدفمند تلقی می شدند و علامتی از وحشت و هراس رژیم از همبستگی و اتحاد زندانیان بود! زندانیانی که علیرغم اختلافات ایدئولوژیک و تفاوت ها در شیوه مبارزه سیاسی در برابر دشمن وحشی و آدمخواری که هر روزه همسلولی و یا همسفره ای ایشان را پس از ربودن از میانشان به جوخه های اعدام می سپرد در اتحاد و همبستگی ناگفته ای به سر می بردند، صف بندی های موجود نیروهای سیاسی در زندان اصفهان بخشی به طور طبیعی شکل می گرفت اما وجود این صفوف هرگز به معنی و مفهوم بروز و تظاهر اختلافات نبود و بیش از آن که جنبه مرزبندی ایدئولوژیک یا سیاسی - تئوریک داشته باشد بر ارتباطات عاطفی، آشنائی های قبلی و قرابت فامیلی و محلی متکی بود، این مرزها همان طور که در سطح جامعه موجود بودند در داخل زندان نیز هویت ها را توضیح می دادند.

اما آن چه که در درون زندان حس می شد دشمنی مشترک و خونخوار با جوی خوفبار بود که نزدیکتر از پوست و استخوان زندانی حس می شد، سلولی مشترک، اسارتگاهشان، شلاقی همگانی، اتهاماتی همشکل و جوخه ای یکسان که بر آنان گلوله می بارید و خاکی تفیده و داغ که به استقبالشان می شتافت، بنا بر این مؤلفه ها نه تنها بر حضور خطوط آهنین و دیوارهای دست نایافتنی میان زندانیان اصراری موجود نبود بلکه گاهی و برای خنثی نمودن زندانبانان در کشف شبکه های سازمانی! در زندان بخش بزرگی از سفره های موجود در بندها ترکیبی ناهمگون به لحاظ سیاسی و سازمانی می یافت و سفره جمعی ما نمونه بارز چنین نگرشی بود، افراد تشکیل دهنده سفره از تشکل های متنوع نزدیک به دو سال پایدار ماند و به ندرت حساسیت برانگیز شد ضمن آن که کشتار روزانه و بی پایان زندانیان سیاسی هر لحظه و هر زمان ترکیب سفره ها را دستخوش تغییر و تحول می کرد!

شدت سرکوب و تحولات روزانه در طی این دوران مرزبندی های سیاسی ایدئولوژیک را به شدت کمرنگ کرده بود ضمن این که ایجاد فواصل مکانیکی از طرق غیر انسانی مثل تحریم افراد جریانات سیاسی دیگر، غذا نخوردن، جواب سلام ندادن، گفتگو نکردن، ورزش جداگانه و ..... مقوله ای مربوط به گذشته ها و خلاف نیات آزادیخواهانه و احترام به عقاید و دگراندیشی در میان مجموعه زندانیان سیاسی اصفهان ارزیابی می شد اما مرزبندی با محتکران اقتصادی که بخشی در میان زندانیان سیاسی آورده می شدند و همچنین توابان پابرجا بود! این همبستگی هواداران نیروهای متنوع سیاسی هرگز به معنای عدم وجود تفکر و نگرش سیاسی متفاوت و یا گرایشات ایدئولوژیک همسان نبود، عمده نکردن اختلافات سیاسی موجود بر پایه عینیات سرکوب همگانی در زندان ها نشانی از بلوغ سیاسی زندانیان و شناخت صحیح از دشمن درنده خو بود که آنان را صرف نظر از نوع تفکرشان از دم تیغ می گذرانید، همان مطلبی که ضعف عمومی جنبش انقلابی و نیروهای سیاسی خارج از زندان ها در درک شرایط بالفعل سیاسی و تدارک مقاومت متحدانه در برابر سرکوب افسار گسیخته نامیده می شد.

اما در اتحاد نانوشته و ناگفته زندانیان

نوروزی بهانه می شد و شعله زندگی می پراکند، جشن تولدی موجب شادی و در کمان آرش به سینه تهی از احساس مزدوران که زندانبان و بازجو و شکنجه گر نامیده می شدند پرتاب و این چنین فریاد زندگی و عشق به انسان, مرگ و نیستی و انهدام آدمی توسط آدمکشان حاکم را به سخره می گرفت. الهه نازی به آواز همگانی می نشست و غم جانگدازی از سینه پر درد زندانیان بیرون می رفت، شکنجه و کشتار روزانه و مزمن ستاره های مقاوم شهر نه صدای شکستنی به همراه داشت و نه به فرونشستن کینه زندانی سیاسی به استبداد منجر می شد، باغ ابریشم و چینه های حوالی زندان دستگرد اصفهان نیز شاهدان پیر اما زنده ستم ضحاکان زمانه بودند، دعوت از افرادی که همسفره ای های خود را در صفوف شهدای آزادی و دموکراسی می یافتند صرف نظر از تعلقات سازمانیشان از همه سو جاری می شد و این نشانی از کمرنگ کردن مرزهای تئوریک میان آنها در برابر رژیم و اتحاد و همبستگی ناگفته زندانیان بود.

استثنا در این فضا تنها متعلقین به جناح راست اکثریت و حزب توده بود، این دو جریان پرتناقض ترین نیروها در زندان بودند و به لحاظ تئوریک حامی رژیم حاکم ضد امپریالیست خمینی! و در صفوف مشوقان و یاران سپاه در مبارزه با ضدانقلاب! و مسلح کردن سپاه آنان به سلاح های سنگین قرار داشتند و از سوی دیگر زیر چرخ های ارابه های سرکوب آنان در زندان ها له می شدند و تحت شکنجه نیروهای ضد امپریالیست و مترقی قرار داشتند! هواداران این دو جریان به لحاظ خطاهای نظری رهبرانشان در ابتدای امر دچار سر در گمی سیاسی و بحران: "نمی دانم!" بودند و این به خودانزوائی در زندان منتهی می شد، همکاری سیاسی، نظری و اطلاعاتی این دو جریان سیاسی با رژیم و نیروهای اطلاعاتی و سرکوبش واضح تر و عریان تر از آن بود که اپورتونیست های سیاسی آن را به سهولت به دست فراموشی بسپارند!

سازمان اکثریت در جبهه ای واحد با حزب توده کمر به دفاع از انقلاب و همکاری وسیع با رژیم فقها بسته بود و در نشریه کار شماره های ۱۲۸ و ۱٤۷ خود چنین به تشریح مواضع سیاسی خود پرداخت: ..... سرکوب بدون مماشات جریان های سیاسی که کمر به شکست انقلاب خونبار مردم بسته اند و علیه آن مسلحانه دست به جنایت می زنند از ارکان دفاع از انقلاب است و فدائیان خلق ایران - اکثریت و نیروهای حزب توده ایران از همان نخستین لحظات یورش مهاجمان ضدانقلابی دوش به دوش مردم و نیروهای بسیج و سپاه و دیگر نیروهای انتظامی شهر با فداکاری در سرکوب و دفع مهاجمان فعالانه شرکت داشتند! دو تن از رفقای ما و حزب در حوادث آمل توسط مهاجمان ضدانقلابی از ناحیه شکم و سر مجروح شدند که هم اکنون در بیمارستان بستری هستند! .....

تناقض و بحران هویتی زندانیان سیاسی این دو جریان از این جهت بود که از یک طرف با اعلام حمایت سازمانی و حزبی خود از خمینی ضد امپریالیست! و مترقی و انقلاب! خود را در برابر سایر نیروهای سیاسی قرار داده بودند و از سوی دیگر در کنار زندانیان سیاسی در زیر چکمه های خونین پاسداران ارتجاع ضدانقلابی و شکنجه گران قرار داشتند! ضدانقلاب که هر روزه عریان تر و دشمنانه تر به آخرین دستاوردهای به جای مانده از قیام توده ای بهمن حمله ور می شد و مدافعان پاک و اصیل آن را به سلاخ خانه های مخوف خود می کشانید!


م. ت. |

مرسی جناب سورن گرامی. با خواندن این فراز از خاطرات زندان، باز، و یک بار دیگر، درد در سلول­های تن و روانم پیچید. اغراق نمی­گویم. هر زمان که بندی از خاطرات زندانمان را می­خوانم، بغضی در گلویم تاب می­خورد و اشکی نغلتیده در چشمانم جمع می­شود. حالا، در اثر خواندن این همه خاطره­ی تلخ، حتا دیدن و تماشای نماهای زندان در فیلم­ها هم در توانِ جان و تنم نیست.


حیف که من هم سیگار را ترک کرده ام، وگرنه همین الان یکی هم برای شما آتش می­زدم و با هم می­نشستیم روی این دو صندلی در ایوانِ خانه­ی من؛ هی پُک می­زدیم و هی نمائی از دردهای هزاران زندانی را قلم مو می­زدیم. البته من زندانی نبوده­ام، اما آن قدر خاطره­ها را خوانده­ام، و آن قدر هوای زندان را از لابه­لای کلمات نویسندگان خاطات نفس کشیده­ام، که با این درد به خصوص، کاملاً آشنا هستم، جناب سورن عزیز. گاهی فکر می­کنم که این اندوهِ کمرشکن در شکستنِ کمرم دستی توانا داشته است.

با احترام



Gozareshgar
info@gozareshgar.com