02.06.19 23:47 Alter: 18 days

باقر مرتضوی: بدرود مهدی عزیز، بدرود

Kategorie: Nachricht

 

مهدی عاشق ایران و مردمانش بود.پس از سال­ها دوری از کشور، در سال 57 با شور و شعف فراوان زندگی راحت و آسوده را در خارج رها کرد و به ایران بازگشت. در دانشگاه شاهین‌شهر بعنوان استاد دوره کوتاهی کار کرد که با مشکلات بسیاری از جانب حکومت روبرو شد

 

خبر بسیار کوتاه بود؛ رفیق خوبم مهدی شرفی نیز جهان ما را ترک گفت. وقتی این خبر دردناک را از دوستان شنیدم، باورم نشد. نمی‌خواستم باور کنم.مگر ممکن است؟ چندی پیش در تماس تلفنی به من گفته بود کار مداوایش خوب پیش می‌رود و حالش رو به بهبود است. در چنین موقعیتی بود که قرار گذاشتیم تا برای مکتوب گردانیدن بخش‌هایی از تاریخچه کنفدراسیون، در آینده‌ای نزدیک باهم بنشینیم و یا از طریق اینترنت این تجربه‌ها را بازگوییم. می‌خواستیم در رابطه با علل انشعاب در کنفدراسیون صحبت کنیم، چیزی که تا کنون کمتر از آن گفته شده و هم‌چنان در سایه مانده است.

در همین روز بود که در بازگشت ذهن به آن دوران، از تظاهرات و جنبش اعتراضی حرف زدیم و از میتینگ‌ها و جشن‌هایی گفتیم که برگزار می‌کردیم. به شعار "عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد" که رسیدیم، گفت من نیز چیزی در همین راستا سروده‌ام. و چنین خواند: 

نوروز ما روزی‌ست،
کز هر گل نیلوفر د روطن
شیپور آزادی بدمد
و د ردامنه یاقله البرز، زاگرس و آرارات
هر هم‌وطن
هر روز آفتاب بکارد و آن را با بوسه
به شالیزارکاران گیلان
و به ماهیگیران جنوب و سوارکاران ازبک
هدیه کند.
نوروز ما روزی‌ست،
که هیچ زنی در میهن 
هیچ مردی را نبیند، بدون شاخهای از گل سرخ
و چهرهای سرخ از شرم!
نوروز ما روزی‌ست 
که خیابان "ولیعصر"
به خیابان کسروی نامیده شود.
نوروز ما روزیست،
که "فیضیه" اگر ماند-
همان درس نجاست، طهارت وغسل جنب بدهد!
نوروز ما روزیست،
که میلیونها، آری میلیونها با دست­های ملیونی­شان،
خاوران را با گل سرخ و نسترن، گلباران کنند.
نوروز ما روزی‌ست،
که جانیانِ وحشی و کف بردهانِ این دستگاهِ جهل
پاسخ دهند که چرا
رفیقان مرا سربباران کردند وبه حلق آویختند؟
نوروز ما روزی‌ست،
که  هر ایرانی، از هر قوم و ملتی
نان، صلح و آزادی داشته باشد.
به امیدآن نوروز
نوروز امسال مبارک.

مهدی شرفی
اسفند1392

وقتی این شعر را خواند، بی­اختیار هر دو زدیم زیر گریه. چرا؟ نمی‌دانم. شاید به خاطر آن روزهای خوش کنفدراسیون و شاید هم به خاطر رفقایی که از دست دادیم. شاید هم به خاطر این مرضی که گریبانگیر هر دویمان بود. نمی‌دانم.

این آخرین صحبتمان بود. پس از آن خبری از او نداشتم. مهدی در بلغارستان بود و قرار گذاشتیم وقتی به آلمان آمد، برای به انجام رساندن برنامه‌‌ای که در پیش داشتیم، مرا مطلع گرداند.

حال می‌شنوم که مهدی سکته کرد و مُرد.  و من مانده­ام که چگونه بدون مهدی این کاری را که قرار بود مشترک به پیش ببریم، به انجام برسانم.

مهدی را از سالیان دور، یعنی از سال 1970 به بعد می­شناختم. هر دو در کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی مبارزه علیه استبداد را دوشادوش هم، به پیش می‌بردیم. او انسانی فدا کار، صمیمی و با پشتکار بود، و همین صفات سبب شده بود تا بین دوستان و رفقایش از محبوبیتی ویژه برخوردار گردد.

مهدی متولد 11 ماه مارس 1944 بود. بعد از اتمام دوره دبستان و دبیرستان، در سال 1964 برای ادامه تحصیل راهی اطریش/ وین شد و درسال 1965 در دانشگاه وین در رشته معدن‌شناسی ثبت نام نمود و پس از اخذ دکترا از این دانشگاه راهی آلمان/برلین گردید. او در این سال­های پُر تب و تاب ملی و بین­المللی، چه در وین و چه در برلین، در صف مقدم مبارزه قرار داشت. در کش و قوس همین فعالیت‌ها و مبارزات بود که به اندیشه‌های مارکسیستی روی آورد و با تعدادی از رفقای هم نظرش، "گروه انقلابیون مارکسیست/ لنینیست" را بنیان نهاد و خود نیز در شمار یکی از اعضای هیات اجراییه اینِ گروه انتخاب گردید. این گروه نشریه‌ای به نام "پیکار خلق" منتشر می‌کرد که ارگان سازمانشان بود. گروه در معرفی خود نوشته است.

"هسته مرکزی و اولیه گروه انقلابیون مارکسیست ـ لنینیست را جمعی از دانشجویان ایرانی خارج از کشور تشکیل میدادند که در روند مبارزات کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی علیه امپریالیسم جهانی و رژیم وابسته سلطنتی، در آشنائی با یکدیگر درآمده بودند. این جمع پی بررسی اوضاع سیاسی ـ اقتصادی ـ اجتماعی ایران وجهان، مطالعه متون مارکسیستی و تاریخ انقلابات، به این نتیجه رسید که مارکسیسم ـ لنینیسم، یگانه چراغ راهنمای جنبش کارگری است و با پیروی و تطبیق آن بر شرایط مشخص هر کشور، از جمله ایران، میباید از طریق وحدت اصولی کمونیست­ها و در پیوند با جنبش کارگری، در خدمت به ایجاد حزب کمونیست گام برداشت."

مهدی قلمی شیوا داشت و هم چنین به ادبیات ایران و جهان عمیقاً علاقمندبود. گاه خود نیز شعری می‌سرود. او می‌نویسد؛

"در سال 1965 زمانیکه در کالج مقدماتی دانشگاه وین بودم...و هنوز سیاسی نشده بودم، با چند تن از ایرانیان که آنها نیز چون من جوان بودند، روابطی بسیار نزدیک و رفیقانه داشتم. فکر می­کنم از سال 1344 دستی بر قلم داشتم و شعر‌هایم که در واقع (سیاه‌مشق‌هایم) بودند، در "فردوسی"، "صبح امروز" و گاهی در "روشنفکر" چاپ می‌شد. می­توان گفت با چاپ اولین شعر در فردوسی دیگر خود را مهم می دیدم !!!!" و فضولی زیاد!

مهدی پس از سال­ها مبارزه در خارج از کشور هم­زمان با انقلاب بهمن 1357 به ایران رفت. می­نویسد؛ "من 12 روز قبل از خمینی، پس از 12 روز مسافرت، به ایران رسیدم تا در مراسم تشیع جنازه سلطنت شرکت کنم."

مهدی عاشق ایران و مردمانش بود.پس از سال­ها دوری از کشور، در سال 57 با شور و شعف فراوان زندگی راحت و آسوده را در خارج رها کرد و به ایران بازگشت. در دانشگاه شاهین‌شهر بعنوان استاد دوره کوتاهی کار کرد که با مشکلات بسیاری از جانب حکومت روبرو شد. چند روز از شروع جنگ ایران و عراق نگذشته بود که به اجبار ایران را ترک کرد. در خارج از کشور مبارزه‌اش را علیه جمهوری اسلام ادامه داد و تا آخرین دم زندگی به آرمان‌هایش که عدالت، برابری و سوسیالیسم بود وفا دار ماند و هر گز خود را به زر و قدرت نفروخت.

و سرانجام در 19 ماه می 2019 در آلمان در گذشت.

یاد و راهش جاودان


محسن رضوانی |

یادش گرامی باد.هر بار رفیقی را می بینم که می رود ، رفیقی که مرگش چون کوی دماوند سنگین است وزندگی اش حکایت از خدمت برای رهائی بشریت بوده است به خود می گویم وظیفهام سنگین تر شده است ،می کوشم غم رفتن او را به نیرو کنم و گامی هر چقدر هم کوچک در راهی که او قدم برداشته به پیش بردارم. از باقر عزیز سپاسگزارم که یاد مهدی را زنده نگه میدارد.



Gozareshgar
info@gozareshgar.com