31.05.19 22:42 Alter: 20 days

محمود طوقی: کندو ها و رویا ها

Kategorie: Meldungen Links

 

باب ششم؛

کندو ها و رویا ها

 

نه!

شما را بر من منتی نیست

کرم های کتاب و موریانه های ذهن

عنکبوت های  انبار های تاریخی

من آن چه یافته ام

از برکت آن سوار و سیب سبز و ردای پنهان است

 

در هر سوراخ و بیغوله ای سرک کشیدم

از میان سطر ها و واژه های کتاب ها گذشتم

تا شاید رد پای ستاره دنباله دار را

در دره های جذامیان مطرود بیابم

 

من بدنبال رسولی بودم

که آیه های زمینی اش

بشارت باران بود

مرا با خطیبان رسمی و اوراد عتیق  کاری نبود

من بدنبال سواری بودم

که از خواب اطلسی ها می آمد

و حضورش عین باران بود

 

به خاک های سوخته چون رسیدم

از آیه های زمینی نشانی نبود

داس مرگ از خواب کودگان می گذشت

و از دهان خواب آلوده خواب زدگان

هذیان های گشودن سرزمین های ناشناخته جاری بود

چه تب تند مرگباری بود

 

کودکان در آژیر آمبولانس ها بدنیا آمدند

و در رُپ رُپه طبل ها

در مرداب هاب عفن از یاد ها رفتند

و تنها نامی و شماره ای نشان آنان بود

آنانی که می توانستند جهان را با اندیشه خود آبادان سازند

اما خود در نا آبادی جهان سوختند

 

من در میان کشته ها و سنگر ها چه می کردم ؟

بدنبال رو یا های گمشده خود بودم

می پنداشتم

در میان این کشتگان بی شک

رد پایی از ستاره دنباله دنباله دارخواهم یافت

و شاید بر من نیز چون دیگر رسولان

 نشانی آشکار شود

اما مرگ و ویرانی

میوه تلخ جهالت بود

چگونه در میان این خوابزده گان تب دار

ستاره دنباله داری می گذشت؟

 

با خود اندیشیدم

هرگز زائری با تفنگ وسر نیزه

بدنبال رسولی نبوده است

تفنگ و سرنیزه ام را

به مرداب ها و وزغ ها سپردم

ودر کنار کرخه

باور هایم را با آب های خونین شستم

 

 

در خواب بودم که اجنه ها و شیاطین آمدند

آه. از بی خبری آدمی

که با چشم حقارت به بدی می نگرد

به سایه هایی که مدام در تاریکی غوطه می خورند

و تنها برق دشنه های شان

خبر از حضور آنان می دهد

 

باورم نبود

آن که بر سکوی خطابه

رسالت خودرا انکار می کرد

همان فرزند مریم باشد

من از خویشتن پرسیدم :اگر او مسیح نیست

پس چگونه ایمان ما

در دامان آلوده زنی نابکار

سودای قوادان شده است

اگر او مسیح نیست

پس رسالت آدمی کجاست

آیه های مقدس چگونه تعبیر می شوند

مگر نگفت :صلیب هایتان را بر دارید

مگر نگفت :جامه های تان را بفروشید و سلاح بخرید

مگر نگفت :امروز مرا چون جنایتکاران محاکمه می کنند

 

 

تازیانه ها شاید

آدمیان رویازده را

به زمین تلخ بیاورد

و چرک و خونی که از کف پای آدمیان دهان باز می کند

شاید چشمان بسته را

نیمه باز کند

 

تا رسولان ریز و درشت بیایند و

رسالت خودرا انکارکنند

تا خروس مفلوک

از پر ها و حنجره هایش

خواب هزار ساله را بتکاند

هزار تازیانه از مرز رویا وباور گذشت

 

من به آنان گفتم:

من بدنبال ستاره دنباله داری بودم

وخود نمی دانم

چگونه از این بیغوله ها و سردابه ها سر بیرون آورده ام

من رفته بودم تا از آن سوار سرخپوش بپرسم

زندگی را چه معنایی هست

من بدنبال رویای هفت سالگی ام بودم

اما آنان گفتند:

                 اینجا مردن هست

                 نگفتن نیست

 

من پرسیدم چه باید بگویم

این کف دست و یک تار موی

من از کجا می دانم

پروانه ها شب را در کدام بیشه صبح می کنند

من از کجا بدانم شعر های ناسروده

در رویای کدام شاعر سر گشته سر گردان است

من از کجا بدانم

صبح در حنجره کدام خروس به خانه می آید

 

شما بگوئید

من از کجا می دانستم

که رسولان پیشاپیش رسالت خود را انکار می کنند

و به باور های آدمی

آب چرکین دندان های کرم خورده شان را می اندازند

 

من با دوچشم خویش دیدم

مردی که هزار تازیانه خورد و نام خودرا نگفت

من با دوچشم خویش دیدم

شاعری را که با چشمان بسته اش

قصیده بلند زندگیش را سرود

من با دو چشم خویش دیدم

زائری را که با پاهای باند پیچی شده اش را

به آخرین پیامبر زمینی دخیل بسته بود

 

من هم چنان مبهوت کلمات خونین بر لبان خاموش بودم

من از خود پرسیدم:

مرز رستگاری آدمی کجاست ؟

 

من شبی نوای نی لبکی را شنیدم

که عطر لبان زنی تنها را داشت

او ازعشقی سخن می گفت

که نیمه شبی در میان سردابه ها از در های بسته گذشته بود

 

من رودی را دیدم که به ابدیت رهسپار می شد

و پیر مردی در آن حوالی

بدنبال کودکیش می گشت

که در میان خلنگزاران گم شده بود

من از نگهبان آن رود پرسیدم :آیا آدمی را به ابدیت جهان راهی هست

او گفت :ابدیت در قلب آدمی است

بجویی می یابی

من پرسیدم :آدمی با چشم هایی چنین باژگونه

با پاهایی چنین زخمی

چگونه در قلب خویش نظر کند

مگر نمی بینی

که قلب آدمی بر فراز نیزه ها خونچکان است

پیرمرد کور بود ونمی دید؛

او گفت به آن سوی خویش نظر کن

نگاه کردم

هفت سالگی ام آن جا بود

هنوز داشت در مرگ گنجشگ کوچکی می گریست

 

من آن جا مردی را دیدم

که بذر نور بر زمین خشک می پاشید

ودمی دیگر در لباس مردگان بود

با کفنی که هدیه سکه ناچیز رهگذران بود

من از سماجت او به تعجب بودم

بذر نور و زمین خشک

و مرگی نابهنگام که از راه می رسید

 

بی شک باید در این مه صبح گاهی حکمتی باشد

بی شک باید در آن سوی این مه صبح گاهی هم  حکمتی باشد

بی شک باید دراین سماجت و این مرگ  هم حکمتی باشد

اما آدمی تا راز های سر به مُهر جهان را باز کند

باید دور دنیا را سفر کند

باید عمر نوح بیابد

با این کفش های سوراخ و تورهای تهی

خوراک ماران ازرق چشم خواهیم شد

 

 

با این همه مگر زنبور ها چه می کنند

سراسر جهان را چرخ می زنند

تا عسل را از رویای هزاران ساله گل ها

بر بال های خود به کندو ها بیاورند

ما هم  رویاهایمان را از سراسر جهان گرد می آوریم

ودر کندو های هزاران ساله انبار می کنیم

بی شک روز ی شهدی گوارا خواهد شد

بی شک روزی آدمیان بسیار بر گرداگرد کندو های مان می ایستند

کلاه از سر بر می گیرند

و به یاد هزاران هزار زنبور عاشق

 سکوت می کنند .

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com