12.03.19 00:24 Alter: 8 days

محمود طوقی: ده پرنده

Kategorie: Meldungen Links

 

 

پرنده اول

بر تپه ای که نامش را نمی دانم؛

شاید هم بدانم از گفتن آن معذورم

نُه پرنده کوچک هر غروب می خوانند

می خوانند واورادی غریب را در گوش دره های خاموش تحریر می کنند

 

برتپه ای کوچک

در همین نزدیکی

پرندگان بسیاری در غروب های پائیز اورادی غریب می خوانند

ونام نُه قدیس را

درگوش سنگی کوه ها تحریر می کنند

نام آن تپه را همه شما می دانید.

پرنده دوم

همیشه پرنده ای هست

که آواز شبانه اش ترجمان تنهایی آدمی باشد

 

همیشه سایه ای هست

که در خم کوچه ای در انتظار رهگذری تنها باشد

 

پیراهن تو در باد تکان می خورد

 

نگاه کن!

ستارگان بسیاری به منظومه های خاموش باز می گردند

واین یعنی تعبیر رویا های تو

 

همیشه کسی هست

تا شعر های نانوشته ترا

از لبان مردم کوچه وبازار جمع کند

وبه دُرنا های خاموش ببخشد

تونیستی

اما همیشه کسی هست

تا پیراهن ترا در باد تکان دهد

پرنده سوم

نامت را از یاد برده اند

اما پیراهن تو

در پشت میز های مذاکره دست به دست می گردد

 

تا رویاهای تو

ما هزاره ای فاصله داریم

تنها صدایی مبهم

مارابرفتن دعوت می کند

 

راستی چندم خرداد بود

که برپیشانی باغ آینه

شهابی از تاریکی شلیک شد

 

ما از غیبت تو

به اندازه هزاره ای فاصله گرفته ایم

باورنمی کنی

نام ترا از یاد برده اند

تنها پیراهن توست که دست بدست می گرددد

پرنده چهارم

بیست سال می گذرد

اما در هر بهار

بادکلمات رااز لبان تو

به باغ های آینه می بخشد

 

چه معجزه غریبی!

رویا ها هرشب از لبان خاموش تو بر می خیزند

و کلمات شورشی

جهان خفته را در باد های بی قراربیقرار تر می کند

این بار که ستاره دنباله داری از فراز خانه ما گذر کند

پیش از آن که مادرم بگوید:ای امید همه بی پناهان

من پیراهن ترا

به کجاوه ماه می آویزم

تا به تو باز پس دهد

 

بیست سال می گذرد

ومادران نام ترا

چون قدیسی در گوش کودکان به نجوا واگو می کنند 

پرنده پنجم

«شهاب »های بسیاری

از پنجره خانه تو می گذرند

وواژه های شورش و عصیان

بر فراز دخمه ها می گردد

 

از بغداد صدای انا الحق می آید

ودر همین نزدیکی

پیامبران بسیار بار گناهان رمه ها را بر دوش می کشند

 

پرندگانی بسیار به خانه باز می گردند

و رفتگران خیابان های متروک را

از وعظ و خطابه پاک می کنند

پیراهن تو

دست به دست می گردد

 وزخم های کهنه یکایک شفا می یابند

 

دور نیست که ردای تو

پرچم شورش و عصیان باشد

دورنیست که نام تو

شعار برادران گرسنه ات باشد

دور نیست که تو از بستر مرگ برخیزی

و برشانه های بزرگ شهر

قلعه دیوان راباخاک یک سان کنی

رویای منتشر تو

دررگ زمین می جوشد

پرنده ششم

بگذار از فردا برای تو بگویم

تو از جزایر مرجانی می آیی

و رویاهایت رابامن قسمت می کنی

ومن شعرم را با چایی تازه به تو تعارف می کنم

و می خواهم از کابوس های خود بگویم

وتو می گویی:

بگذریم

به امروز نگاه کن

کلمات دارند در کوچه می رقصند

خیابان دارد بیدار می شود

و ارواح تبعیدی

دارند یکایک به خانه هایشان باز می گردند

 

ومن نشان روزی را از تو می گیرم

که ترا درمغاک ها گم کرده ام

وتو می گویی :

به آینه های خاموش نگاه کن

دیگر اجنه ها و شیاطین در کوچه های متروک رژه نمی روند

ودیگر هیچ واژه ای ممنوع نیست

واشباح در پشت کلمات سرک نمی کشند

حالا بلند شو کمی قدم بزنیم

تاباغ رویا ها

چند کوچه دیگر باقی است .

پرنده هفتم

می شنوید؟

از مهر آباد هنوز صدای زنده باد می آید

و رویا های تکه تکه شده

در کوچه های اضطراب منتشر می شوند

 

من هرشب صدای زنده باد را می شنوم

من هرشب صدای انفجا را از خانه های متروک می بینم

من هرشب با دوچشم خویش

شهاب های بسیاری را بر فراز شهر دنبال می کنم

اما ناباوران پوزخند می زنند

وصدای گلوله و بوی عصیان راانکار می کنند

 

تنها تو می شنوی

تنها تو میدانی

مأوای ستاره گان دنباله دار کجاست

تنها تو از راز شب بو ها خبر داری

 

بگذار این فصل بگذرد

بگذار این هزاره خاموش بسر آید

بگذار ستارگان روشن

در کوچه های بیداری صف در صف بپاخیزند

بگذار مهر آباد بر شانه های ده گلسرخ قد علم کند

بگذار این سال های شاعران خاموش

در گودال های آسمانی سرریز کنند

آنوقت ناباوران

فریاد زنده باد را از مهر آباد خواهند شنید

آن وقت بوی گلوله و عصیان کوچه ها را

با دوچشم ناباور خویش خواهند دید

آن وقت من وتو

باید سفر کنیم

پرنده هشتم

در گریه هایت گم می شوی

و بی هیچ بهانه ای

از تنهایی های روز های نیامده سخن می گویی

 

وقتی که ما

عشق های مان را

در جزیره های دور به باد های هرزه می بخشیم

وتنها ونومید

در پشت در های بسته سرک می کشیم

برای گریستن بهانه بسیار است

 

ما در همین حوالی رویاهای مان رااز دست داده ایم

ما در همین نزدیکی جوانی خودرا در سردابه ها و دهلیز ها گم کرده ایم

ما در رژه ای طولانی از مرز ها گذشتیم

تا فرزندان مان وطن شان را در خیابان های پُر از نئون گدایی کنند

برای همه این ها می توان گریست

 

وقتی که آدمی

رویاهایش را در سردابه ها جا می گذارد

از مرز های خاکستری می گذرد

ووطنش را در قطاری خالی می یابد

بهانه برای گریستن بسیار است

پرنده نهم

گریزی نیست

این رهگذران خسته

بزودی نام مرا وترا از یاد می برند

 

چه می توان کرد

سرنوشت من وتو

در فصلی بسته رقم خورد ؛

شمششیر های شکسته،

قلعه های فرو ریخته

 ورویا های تکه تکه شده

با این همه باید در مسیر باد نشست

تا این باد پائیزی

از شقیقه ها و رویا ها بگذرد

بی شک در آن سوی این هزاره خاموش

در رویای زنی زیبا

گلی سرخ شکوفه می دهد

بی شک روزی رهگذران سرکش و عاصی

در کوچه های متروک رژه می روند

ونام من وترا

در میان سردابه های خاموش می یابند

پرنده دهم

من هنوز در میدان راه اهن ایستاده ام

 

قطار های خالی از راه می رسند

ومسافران مضطرب

چمدان های تنهایی های شان را کول می کنند

 

بیست سال می گذرد

ومن همچنان در لهیب روز ها آب می شوم

ومدام می اندیشم

بزودی قطاری پُر از بیداری از راه می رسد

وتو با چمدانی پُر از ستاره و دریا

از راه می رسی

 

خب، چه می توان کرد

آدمی یعنی همین

امید های شیرین و انتظار های بی پایان

قطار های خالی و

مسافران پُراز تنهایی

 

بااین همه من

 هنوز در میدان راه آهن

 آمدن ترا انتظار می کشم .




Gozareshgar
info@gozareshgar.com