08.11.18 03:26 Alter: 7 days

محمود طوقی: نامه هایی برای فصل های نیامده - 6

Kategorie: Meldungen Links

 

 

بخش ششم

 

۱

بی گفت و گو بگویم:

راه همان است و بیراه هم همان

ترس همان است و بی باکی هم همان

در این حوالی هزار سال است در به همان پاشنه می چرخد

 

راه رهایی اما

گرفتن چراغ از دست سپیده دم است

و یا رفتن به سوی نور

فهم واژه همین جاست

 

۲

سهم من وتو

یافتن کلمات نا گفته بود

هجای شیرینی که گه گاه می آید

و روح آدمی را تازه می کند

 

سهم من وتو

سایه ای است

که مجال مان می دهد

تا در این جهنمی که زندگیش می خوانند

نام هم را به لهجه ای درست بیان کنیم

۳

 

حافظه های کپک زده

فراموشی های بی هنگام

و مشتی کلمات که حافظه کتاب هارا پر می کند

 

از فهم لحظات دور می شویم

و خودرا در آبگینه های خاموش گم می کنیم

 

۴

صبح مچاله شده

و رویایی نیمه تمام

و زنگ ساعت شماطه دار بر شقیقه روز

و کمی مانده به هفت صبح

هفتمین روز از آبان نود وهفت

در زیر ملحفه بی حوصلگی شانه به شانه می شوم

۵

 

تصویر فردا در خیال مبهم آینه

و رنگ زرد روز بر سنگفرش خیابان

 

پاسخی برای پرسش های پر ابهام نیست

آدمی بیهوده بدنبال رنگ روشن روز می گردد

 

معصومیت خوابی است

که از چشمان پر اضطراب کوچه نمی گذرد

 

۶

 

بقول برادرم مصطفی :دیالکتیک را نگر

پسر بچه کوچه باغ های سنجد و امرود

از بستر تنهایی بر می خیزد

و شاعر دختران قالیباف می شود

 

ستاره روشن شب های ظلمانی!

چوپان پُر حوصله بدنبال بره های بیقرار!

سایه آرامش در ظل افتاب!

من با رویاهای تو

روزهای نیامده را معنا می کنم

 

 

 

۷

دیشب به حضرت دوست نوشتم:

جهان رو به تاریکی است

وکسی دیگر به آواز پرنده ای کوچک در حیاط خانه اش فکر نمی کند

 

فرصتی نیست

خیابان های جهان در اوهام مردگان غوطه می خورند

و از تب تند انفجار می لرزند.

 

دیشب به حضرت دوست نوشتم :

باید کاری کرد

 

 

۸

پوری گریست

و برادرم بامداد از مرتضی گفت

 

بر لبان مومنان مزامیر داود تلاوت می شد

و رهگذران پرندگان سربریده را بهم نشان می دادند

 

مهم نیست

مهم نیست که بعد از آن همه سال

این در دارد به همان پاشنه می چرخد

 

ما با خون مرتضی

از آن شب های بی روزن

به این روزهای پر امید رسیده ایم

 

بگذار باران بیاید

بگذار باران اردیبهشت خاک را معطر کند

آن وقت می بینی

که بر بساط دستفروشان دوره گرد

چه انگورهای رسیده ای است

 

حالا تو می گویی

من باید نگران چه باشم

من از خون مرتضی نمی گویم

من از رویا های او حرف می زنم

۹

 

باور کن زندگی یعنی همین

ما با همین آمدن ها و رفتن ها خودرا معنا می کنیم

هزار سال هم که بگذرد

هزار سپیده دم هم که برآید

ما آخرین سپیده دم سیامک را فراموش نمی کنیم

ما با همین خاطره ها از دره های تاریک می گذریم

 

باور کن زندگی یعنی همین

۱۰

 

 

نام ها و نشان ها از خاطرم یکا یک گریخته اند

و ذهن خسته ام مرا دیگر یاری نمی کند

 

-حسن دشت آرا؟

من در آن شب های بی روزن

ستارگان بسیاری را دیده ام

که حرف ها و حدیث هایشان

غزل غزل های سلیمان بود

 

حکایت

حکایت امروز و دیروز که نیست

هزاره ای گذشته است

وما درپس افتادن ها و شکستن های مان پیر شده ایم

 

من از درخت و دریا حرف نمی زنم

پرندگان سر بریده قرار مرا از کف برده اند

۱۱

 

 

من حرفم را می زنم

خسته هم نمی شوم

برایم هم فرق نمی کند

گوش خیابان های جهان بدهکار حرف های من نباشد

از خودم هم نمی پرسم :صبح است یا غروب

یا فی المثل نمی گویم:یک بامداد چه جای حرف و حدیث

 

من می گویم:از آب و ترانه و شادی

هر آدم را سهمی هست

و آدم گرسنه چه معنایی دارد

۱۲

 

بگذار نگاه سراسیمه از خواب آینه بگذرد

بگذار آب وامدار قلب تشنه پرنده باشد

بگذار خیال خواب از رویای کوچه بگذرد

بگذار آدمی مدام بر مدارجهالت بچرخد

آخر که چه؟

بگذریم

 

۱۳

جادوی کلمات در دهان کوچه و

سنگ بسته در دهان سگ

یعنی چه؟

 

خب

باید یکی در این حوالی باشد

تا بما بگوید زندگی یعنی چه

و آن که با دست بسته از کوچه سنگباران می گذرد

دستمال اندوهش را در کدام برکه می شوید

۱۴

 

گفتی :از رویا های کودکیت دیگر حرفی نمی زنی

از نای نی وهوای هی

از شب های پر ستاره و

هر آدم ستاره ای

 

گفتی: پیر شده ای

و خواب را در کلاف درد پنهان می کنی

و ستاره را به کتف ابر می بندی

و دیگر از نوای نی حرفی نمی زنی

 

چیز های دیگری هم گفتی و پرسیدی

اما از دل شکسته من هیچ نپرسیدی

 

۱۵

منظومه شگفتی است آدمی

با خورشید های پیدا و ناپیدای روحش

با ستارگانش

ستارگان محبوس در سردابه های آسمانی اش

و شاعرانش

که از کاکل خورشید می گذرند

و سیاه چاله های روح آدمی را روشن می کنند

 

کتاب ناخوانده ای است انسان

با برگ های ناگشوده و

شعر های ناپیدایش

 

 

۱۶

و این باد

واین باران

که مجال گفت و گو را از دریا و علف می گیرد

 

واین شب

واین خاموشی

که حوصله تنگ آدمی را تنگ تر می کند

 

من رفته بودم تا سرود زندگی را در گوش تک تک شان بخوانم

اما دیدم باد هرزه دندان بر دندان می ساید

و حدیث روزهای رفته

ماه در محاق را تاریک تر می کند

 

دریای علف است غم های آدمی

 

۱۷

اتفاق ساده ای است

در درگاه بی مروت روزگار پیر می شویم

و از یاد می بریم

که مسافران مهتاب

برای آوردن گوهر شب چراغ

از جاده شمشیر گذشته اند

 

اتفاق ساده ای است

رنجواره روح آدمی

که به آرامی از درز ثانیه هامی گذرد

وخواب بنفشه ویاسمن را تیره و تار می کند

 

۱۸

ناشر گفت:اندوهگین مباش

کتاب هایت را خمیر کرده اند

روزگار را چه دیدی

شاید در یکی از همین روزهای پر غروب

در مغازه ای

جایی

کسی گفت: سلام شاعر

چرا تنهایی

و تو فکر کنی :

چه صدای آشنایی

 

 

 

۱۹

 

عجیب است

که ما هر روز از کنار مرگ

به نیشخندی می گذریم

و حضور قاطع او را انکار می کنیم

 

زندگی شاخه شکسته یست

که کلاغی پیر

خستگی بال هایش را بر آن پهن می کند

۲۰

بچه کارم آمدند

این قصر های ویران

واین سرسرا ها و خدمتکاران بی شمار

 

بچه کارم آمدند؛

انسان با خود گفت

و به کشتی های شکسته در بندر گاه متروک نگاه کرد

 

و انسان در خویشتن خویش نگاه کرد

-کجاست آن فّر بی پایان

وآن شکوهی که با آسمان برابری می کرد

 

-انسان به عتاب از خود پرسید

 

و بعد به شمشیر زنگار خورده خود نگاه کرد

و بیاد آورد:

آخرین نگاه برادرانش را

ودیگر با خود هیچ نگفت

 

۲۱

نگران چه هستی؟

 

-نگران خردادتنگ حوصله ام

که بر کمر کش آفتاب و خاک

بدنبال سایه لرزانی ازپرنده و باد می گردد

 

 

-نگاه کن !

خاک دارد جهان را چون دستمال مچاله شده ای

در مسیر باد

به دره های خاموش می برد

 

 

زندگی مجال کوتاهی ست

که از دهان پرنده ای

بر دستان من وتو می افتد

 

مجال کوتاه

چون بال زدن پروانه ای

 

۲۲

تاریکی از گذر گاه خوف می گذرد

و باد

عبور پریشان کم حوصلگی آدمی ست

 

درنگ کن !

تکه ای از زندگی را بردار

آن را در پس پشت ابر ها پنهان کن

پیش از آن که

برف بیاید وترا منجمد کند

 

سهم هر آدم

از نگاه زلال زندگی

بوسه ایست

 

۲۳

من همین جایم

در مقابل باد

در میدان راه آهن ام

 

من مقابل زمان ایستاده ام

مقابل خاموشی وفراموشی

 

 

۲۴

خانه ات کجاست شاعر؟

 

خانه من در حوالی همین کلمات است

کلماتی خاموش

کلماتی غریب و سربزیر

که گه گاه

برای دل های شکسته ترانه ای می خوانند

 

 

۲۵

تمامی سهم من

از گفت و گوی با خیابان های جهان چه بود؟

 

چند چراغ شکسته به ایوان و

چند دل رهیده زبند

 

دیگران هم چیز زیادی نبرده اند

تا تو ترانه خوان این شب شکسته باشی

 

۲۶

باور کن

آن چه از دور بگوش می رسد

صدای ترنم باران نیست

بغض گرفته نیمه شبان است

که در دهان مرغ شکسته بال تحریر می شود

 

باور کن.

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com