23.09.14 23:14 Alter: 2 yrs

فرخ حیدری: بیژن مجنون بچه سیچون - آخرین ساعات عمر

Kategorie: Nachricht

 

                                                           

در آستانه شروع سال تحصیلی جدید، یاد همه پرچمداران آزادی و دانش پژوهانی که طی 35 سال گذشته، رو در روی «فاشیسم مذهبی» و پدرخوانده «داعش شیعی» ایستادند و جانبازی کردند را گرامی میداریم. جانهای شیفته و انسانهای برنا و دانایی که جان و عزیزتر از جانشان را فدای آزادی مردم و میهن خود کردند.... و این حکایت جانفشانی دو هم سلول و دو هم نسل من است. یک دانش آموز فدایی و یک دانشجوی مجاهد از نسل انقلاب....

 

*****

 

بیژن مجنون، بچه سیچون!

 

مرداد ماه سال شصت، در آن تابستان دم کرده و داغ، درِ سلول ما داخل بازداشتگاه مرکزی سپاه باز شد و یک نوجوان زندانی توسط پاسدار شیفت به جمع ما اضافه شد. همان دمِ در قبل از اینکه پاسدار نگهبان، چفت در آهنی سلول را قفل کند، خیلی جدی و با حالت آمرانه ی رو به پاسدار کرد و گفت: به خونه مون خبر بدین من اینجام تا برام لباس بیارن...

 

بعد به محض بسته شدن در سلول، به رسم معمول بچه های زندان، مراسم معارفه و حال و احوال و خبرگیری از اوضاع بیرون و لابلاش بازجویی خودمانی از «زندانی تازه وارد» نیز شروع شد. اولین چیزی که توجه ما را جلب کرد لباس غیر معمولش بود. با لبخند معنی دار و البته مظلومانه ی گفت:

 از بیمارستان منو آوردن اینجا اینم لباس بیمارستانه...

و بعد یک خط در میان داستان دستگیری و جرمش را برایمان تعریف کرد. سرِ نترس و رفتار پرشوری داشت و اصلآ مواضع سیاسی اش را پنهان نمیکرد ولی در عین حال آنقدر تجربه تشکیلاتی داشت که خطای امنیتی نکند.

 

او بیژن مجنون، دانش آموز دبیرستان صدر اصفهان و از فعالین دانش آموزی پیشگام و از بچه های فدایی خلق- اقلیت بود. بخاطر مواضع علنی و فعالیتهای سیاسی اش در دبیرستان و محل زندگیش، در همان تابستان شصت، یک گلّه از چماقداران حزب اللهی به همراه پاسداران ژ- ث بدست، به خانه محل زندگی خانوادگیش در اصفهان حمله میکنند و او را در مقابل مادرش با چاقو زخمی میکنند و میبرند.

 

بهرحال بعد از پذیرایی اولیه و ارشاد به سبک «برادران مکتبی» آن دوران، چون یکی دو جای بدنش زخم عمیق داشت، پاسداران محلی او را به بیمارستان میبرند و بعد از دو روز معالجه و بخیه و پانسمان او را مستقیم به سلول ما میاورند.

 

بیژن جوانی لاغراندام و نحیف بود که بخاطر خونریزی چند روز قبلش چهره رنگ پریده ی داشت ولی به لحاظ روحیه و اعتقاد مثل شیر شجاع و مثل آهن محکم بود. ظاهرآ خانواده تنگدستی داشت و گویا در هنگام تحصیل، کار هم میکرده است. وقتی پاسداران او را با آن وضع از خانه میبرند حتی اجازه نمیدهند کفش یا دمپایی بپوشد و او را با همان زیرپوش و پیرجامه به داخل ماشین سپاه میاندازند.

 

مثل همه بچه های آن نسل، بسیار بی ادا و صمیمی بود. با تمام صورتش میخندید و صدای رسا و پرقدرتی داشت. بعضی مواقع بخصوص بعد از فارغ شدن از ناهار و پایان نوبت دستشویی که مطمئن میشدیم پاسدار نگهبان در راهرو بازداشتگاه امنیتی سپاه حضور ندارد، میرفت پشت در سلول که بچه های سلولهای دیگر هم بشنوند و آنوقت با هیجان خاصی، سرود خاطره انگیز «گل مینای جوان» اثر شاعر فدایی سعید سلطانپور را با همان تُن و ریتم اجرای اصلی اش میخواند. در آن لحظات واقعآ احساسی داشت که انگار در کوه و دشت و دمن با رفقایش میخواند.

 

وقتی او میخواند همه سلول های پانزده گانه آن بازداشتگاه سکوت میکردند و معمولآ مراقب بودیم که نگهبان سرزده نیاید. بعدش هم بچه های سلول های دیگر برایش ابراز احساسات میکردند، یکی سوت بلبلی میزد، یکی میگفت "صفا" و یکی دیگر به شوخی میگفت "بچه کجایی اینقدر شجاعی!"

 

موج دستگیریهای گسترده در اصفهان بعد از سی خرداد شصت شروع شده بود. بطوریکه بخاطر کمبود سلول و زندان، صدها تن شبانه روز با چشم بند و گاه برای چند هفته، در محوطه باز و بزرگ داخل ستاد مرکزی سپاه پاسداران اصفهان در خیابان کمال اسماعیل نزدیک سی و سه پل، در بازداشت و منتظر بازجویی بودند. البته تعدادی را که حساسیت بیشتر و یا اطلاعات لو رفته ی خاصی در موردشان داشتند برای بازجویی به سلولهای داخل بازداشتگاه امنیتی در همان مجتمع نظامی سپاه که قبل از انقلاب، مرکز ساواک استان بود، منتقل میکردند.

 

این بازداشتگاه که ما هم در یکی از سلولهای آن بودیم در آن زمان بیش از صد زندانی زیر بازجویی داشت که حدودآ شامل ۹۰ نفر از بچه های مجاهد و ده نفر از طیف بچه های چپ میشد. البته همواره تعدادی نیز بعنوان مشکوک «گروهکی» یا حتی دستگیری اشتباهی وجود داشت. این در شرایطی بود که هنوز ضربات اساسی به تشکیلات اجتماعی و نظامی مجاهدین و دیگر گروههای اپوزیسیون وارد نشده بود. اتفاقی که در نیمه دوم تابستان شصت رخ داد....

 

در آن شرایط آشفته، هروقت مسئولی از دادستانی یا پاسداری برای سرکشی به سلول ما میامد، بیژن با اصرار از او میخواست که به خانواده اش خبر دهند و برایش لباس و کتابهای درسی اش را بیاورند که بتواند خودش را برای امتحان تجدیدی در شهریور ماه آماده کند. در واقع در آن ایام بچه ها از این طریق سعی میکردند خبر دستگیرشدن یا زنده بودنشان را به خانواده بدهند و لااقل نگرانی جانکاه آنان را کاهش دهند.

 

بعضی مواقع که پاسدار کشیک قصد سرشماری داشت یا پاسدار جدیدی میخواست با نام زندانیان هر سلول آشنا شود، نوبت به بیژن که میرسید با لهجه شیرین اصفهانی، خودش را این چنین معرفی میکرد: «بیژن مجنون، بچه سیچون»

سیچان نام یکی از محلات قدیمی اصفهان و بیژن بزرگ شده آن محله بود.

 

مدت کوتاهی بعد او را به دادگاه انقلاب اسلامی میفرستند و در آنجا یکی دو نفر از چماقداران حزب اللهی محلی به دروغ شهادت میدهند که روزی او را در اکیپ کوهنوردی با رفقایش دیده اند که نارنجک دست ساز یا "سه راهی" در کوه داشته است. البته جرم اصلی بیژن، دگراندیشی و دفاع از اعتقاداتش در دادگاه بود ولی با چنین پاپوشی به او اتهام محاربه و فساد فی الارض میزنند و در همان دادگاه حاکم شرع حکم اعدام او را صادر میکند.

 

اواسط تابستان شصت هنوز سیستم سرکوب بیرحمانه و ماشین کشتار در اصفهان، همپای تهران و دیگر کلان شهرهای ایران براه نیافتاده بود و در واقع قرار بود با تعویض دادستان انقلاب و حاکم شرع وقت، تصفیه خونین در اصفهان را استارت بزنند. کاری که از مهرماه با کشتارهای چند ده نفره آغاز گردید.

 

از همین روی، بیژن عزیز این نوجوان ۱۷ ساله، در زمره اولین اعدامهای سیاسی اصفهان بود که اواخر مرداد ماه، او را شبانه و تک و تنها و غریبانه به اتهام محاربه با خدا و رسول خدا و فساد در زمین خدا، از سلول انفرادی به پای جوخه مرگ بردند در حالیکه آزارش به یک مورچه هم نرسیده بود و تمام دارائی و مایملکش در موقع تیرباران، یک کیسه نایلونی کوچک شامل یک مسواک، یکی دو تیکه لباس زیر و یک جفت دمپایی پلاستیکی بود. بعدها شنیدیم که قبل از اعدام شعار «مرگ بر خمینی» سرداده بود.

 

جنبش و آرمانی که با شعار آزادی و برابری، حدود نیم قرن پیش توسط "بیژن جزنی" و یارانش، بطور تئوریک پایه گزاری شد و طی ۳۵ سال اخیر دهها و صدها جان شیفته همچون "بیژن مجنون" برایش جان دادند، باید که  در روند تکاملی جامعه پرتلاطم ایران با همه فراز و فرودهایش، نقش و سهم تاریخی خود را در به زیر کشیدن "فاشیسم مذهبی" حاکم بر میهن ایفا کند و این شایسته و بایسته هر جنبش آزادیخواهانه و برابری طلبانه ی میباشد.

 

نیست تردید، زمستان گذرد، از پی اش پیک بهار، با هزاران گل سرخ، بی گمان می آید، در گذرگاه شب تار، به دروازه ی نور، گل مینای جوان، خون بیفشانده تمام، روی دیوار زمان... خوشه اختر سرخ، با تپشهای سترگ، عاقبت كوره خورشيد گدازان گردد!

 

*****

 

آخرین ساعات عمر!

 

وقتی وارد سلول شماره ۹ شدم اولین چهره ای که بدون چشم بند دیدم حمید جهانیان بود. برخاست و با لبخند سلام کرد. این سلول که در انتهای سمت راست راهرو بازداشتگاه امنیتی سپاه قرار داشت بزرگتر از سلولهای انفرادی معمول بود و دو زندانی دیگر نیز درآن بسر میبردند.

 

حمید از دانشجویان ممتاز مهندسی و از چهره های شاخص سیاسی و از مسئولین انجمن دانشجویان هوادار مجاهدین خلق در دانشگاه صنعتی اصفهان بود. او را به همراه همسرش در اردیبهشت ماه سال شصت در فاز سیاسی، در یورش پاسداران به منزل مادر منّانی، از خانواده های سرشناس مجاهدین در اصفهان، بطور اتفاقی دستگیر کرده بودند.

در واقع هیچ اتهامی علیه او نداشتند ولی نزدیک سه ماه بود که بدون بازجویی و پرونده در بازداشت بسر میبرد. در آن ایام اطلاعات سپاه آگاهی بسیار ناچیزی از تشکیلات مجاهدین و دیگر گروه های سیاسی داشت و فقط حدس میزدند که احتمالآ حمید یکی از افراد فعال تشکیلات مجاهدین است.

 

با اینکه هیچ آشنایی و دیدار قبلی با حمید نداشتم ولی در همان سلول بعد از آشنایی و اعتماد اولیه و مطرح شدن یکی دو مورد از ردها و روابط تشکیلاتی، هر دو متوجه موقعیت و مختصات همدیگر شدیم و از آن پس محرم و همراز هم بودیم. جوانی شوخ طبع و البته متین بود. او از درد مزمن کمر رنج میبرد و همیشه موقع خواب یک حوله تاکرده زیر کمرش میگذاشت. ریش هایش بلند شده بود ولی عمدآ اصلاح نمیکرد چون نمیخواست توسط دانشجویان حزب اللهی دانشگاه صنعتی اصفهان که برخی از آنان حالا بعنوان بازجو و ماموران ارشد امنیتی مشغول انجام وظیفه در همان محل سپاه اصفهان بودند بطور اتفاقی شناسایی شود.

 

در شرایط زیر بازجویی و فشار روزافزونی که متحمل میشدم بخصوص در رابطه با اطلاعات لو نرفته ای که فقط یکی دو سرنخش را بازجو داشت، مدام نگران و مضطرب بودم و البته با خودم عهد کرده بودم که تحت هیچ شرایطی باعث گرفتاری هیچکس نشوم. حمید که خودش هم نگران لو رفتن مسئولیت تشکیلاتی اش در پی دستگیریهای گسترده اخیر بود، موقعیت من را بخوبی میدانست و شرایط همدیگر را کاملآ درک و حس میکردیم.

 

معمولآ توی سلول به جز چند کتاب مطهری و یک قران هیچ چیز دیگری برای خواندن نبود. با اینکه اعتقاد چندانی به استخاره نداشتیم ولی بعضی مواقع و در شرایط خاص بعد از نماز، تفعّلی هم به قران میزدیم... به این صورت که نیتی میکردیم و بعد بدون هیچ ترتیب خاصی، قران را باز میکردیم و آیات آن صفحه را میخواندیم.

 

یکی از آن روزهای اواسط مردادماه که بخاطر چند بار "تعزیر" با شلاق، شرایط جسمی خوبی هم نداشتم بعد از نماز به نیت اینکه سرانجام و عاقبت کارم چه میشود قران را گشودم. سوره یوسف آمد که در همان اول صفحه، این آیه به چشم میخورد:

 

" رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْه...

معنای آیه اینست: «پروردگارا زندان برایم دوست داشتنی ترست از آنچه مرا بدان میخوانند»

 

با خواندن آن ایات و با توجه به اعتقاداتی که داشتیم، احساس اطمینان و آرامش قلبی بیشتری در وجودم حس کردم... طبق معمول با حمید که همرازم بود و در کنارم نشسته بود همانموقع مطرح کردم و قران را به دستش دادم. وقتی سرش را از روی قران بلند کرد چشم در چشم هم شدیم، برق نگاهش را دیدم و لحظاتی بعد حلقه ای اشک در چشمانش نمایان شد...

 

چند روز بعد بخاطر موج دستگیریهای جدید و جابجایی های متناوب، از حمید و سلول او دور افتادم... موقع خداحافظی همدیگر را در آغوش گرفتیم، میدانستیم چه بسا دیگر دیداری نخواهیم داشت. در حالیکه در چشمان هر دو ما اشک حلقه زده بود و بر لبهای مان لبخند تلخی نقش بسته بود به آرامی گفت: «  ما همه رفتنی هستیم، به امید نابودی ارتجاع و آزادی مردم..

 

مدت کوتاهی بعد از طریق دیگر همبندان شنیدم که وقتی بازجویان سپاه در پی ضربات متعددی که به تشکیلات دانش آموزی و دانشجویی و محلات اصفهان وارد شده بود متوجه موقعیت قبلی حمید در بخش اجتماعی تشکیلات مجاهدین میشوند، به سراغ او میروند و خواهان کسب اطلاعات گسترده او میشوند. ولی حمید حتی اطلاعات سوخته هم به آنها نمیدهد. به همین خاطر در اواسط شهریور ماه در یک بیدادگاه اسلامی محکوم به مرگ میشود، در حالیکه اساسآ ماهها قبل و در فاز سیاسی دستگیر شده بود و هیچ اطلاع و نقشی در مقاومت مسلحانه نداشت.

 

حمید دلاور، آن مهندس جوان و استعداد پرپرشده، قبل از تیرباران در شبانگاه شانزدهم شهریور سال شصت، بر روی دیوار سلول انفرادی در بازداشتگاه سپاه اصفهان چنین نوشته بود:

آخرین ساعات عمر

   بای ذنب قتلت -  به کدامین گناه کشته شد؟

                  حمید جهانیان
        
         ۱۳۶۰/۶/۱۶

 

*****

 

فرخ حیدری

اول مهرماه ۱۳۹۳

HeidariFarrokh@gmail.com

www.farrokh-heidari.blogspot.com

 

پانویس

--------------------------------------------------------------------------

1- موج اصلی شروع کشتارهای سیاسی در اصفهان از مهرماه سال شصت شروع شد. ولی جانفشانان راه آزادی، بیژن مجنون و حمید جهانیان در زمره اولین محکومین به مرگ در بیدادگاههای ملایان، در همان مرداد و شهریور سال شصت تیرباران شدند. البته پیش از آنان مجاهدین دلاور سهیلا مصدق فر و نجف بنی مهدی در تیرماه، در زندان سپاه اصفهان و در زیر شکنجه به شهادت رسیدند.

2- منبع: نشریه آرش شماره 110

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com