17.11.12 23:49 Alter: 6 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - ادامه خاطرات زندان رسول شوکتی - 9

Kategorie: Meldungen Links

 

 

یکی دیگر از اعضای اتاق بهائیان اکبر باغبان بود وی از اعضا کمیته ایالتی حزب توده بود که بظاهر دچار ضربه مغزی شده وفراموشی به وی دست داده بود. آنطور که شایع بود گویا موقع دستگیری اقدام به فرار ویا خودکشی کرده واز طبقه دوم خودرا پرت کرده است.وی که در سالهای سی ودو کارگر کارخانه نساجی مشهد بوده و عضو حزب توده بعد از تهاجم رژیم شاه در همان سال به شوروی فرار می کند درس خوانده واکادمیسین تاریخ در دانشگاه تاشکند می کردد.

بعد از انقلاب 57 همراه با دیگر توده ایها به ایران برگشته ومشغول فعالیت حزبی در مشهد می شود دست چپش فلج بود ووظیفه تر وخشک کردنش به عهده بهائی ها وعمدتا مجید صادقی می بود بندرت حرف می زد و کلماتی هم استفاده می کرد با لهجه قدیم مشهدی بکار می برد ؟!! اکثر زندانیان به فراموشی اش باور داشتند ومن نیز از جمله این باور مندان بودم .

من یکی دو بار شنیده بودم از طریق واسطه وبه نقل از آگاهان که همه اینها فیلم است ونقش ولی باور نمی کردم وهر چند که رژیم نیز تا به آخر باور نکرده بود اما قیافه وظاهر ورفتارش انچنان هنرمندانه وماهرانه بود که این برداشت تا چندی پیش نیز با من بود تا اینکه اخیرا شنیدم ایشان پس از آزادی بکار تجارت پرداخته واکنون هم دراین مهم بین ایران وازبکستان مشغول هستند و علاوه بر آن پسرش را که از دانشمندان هسته ائی شوروی سابق ساکن در ازبکستان هستند به ترغیب جمهوری اسلامی برای کار وتشریک مساعی در امور هسته ائی ایران ..بکار کشیده اند ..اکبر ( اکبر آقا  در زندان می خواندند ومی خواندیم)رژیم را نتوانست بفریبد اما زندانیان را چرا .

شاید گفتن اینها از سوز وگداز درونی باشد وبقول معروف از کون سوزی کتمان نمی کنم ولی همانگونه که قبلا اشاره کردم شنیده بودم داستان وفیلم را وبه دیگران درگیر در ماجرا نیز منتقل کرده بودم وخود نیز در پاره ای موارد زیر نظر می گرفتم علیرغم این شنیده ها چنین چیزی امکان ندارد .وبدین طریق اعتماد واطمینان و پرنسیب هائی را زیر پا گذاشت که ترمیم اش وزدودن از خاطر بهیچوجه امکان پذیر نیست.

در اینجا این بحث مهم پیش می آید که برای فرار از زندان پرنسیب چیست ؟ آیا می توان به این حربه وترفند متوسل شد ؟ آیا فریب رژیم به هر حیله ای مجاز است ؟ به چه بهائی ؟ چه چیزی را می خواهیم نجات دهیم ؟ بخاطر نجات خود موجب آزار واذیت سایر زندانیان را فراهم کردن؟ من به تجربه دیده ام که هیچکدام از این افراد نتوانسته اند بعد از آزادی به سلامتی شان باز گردند .ولی در مورد اکبر آقا برداشت شخصی من است که بسیار کار آزموده ودوره دیده بود همانطور که در مورد جوان جاسوس افغانی این مورد صدق می کند.

در سالهای 65-66 ( که کمی نسیم آزادی وزیدن گرفت) و ورود کتاب بصورت محدود وبا خط وبرنامه ائی خاص وآنهم زمان بسیار کمی که بیش از سه یا چهار ماه دوام نداشت کتابی توسط توده ائی ها به زندان آمد به اسم “ فصول هفده گانه بهاران”داستان عملیات یک آلمانی  جاسوس شوروی با درجه بالای نظامی در” اس اس “ آلمان نازی بود؟

گزارش لحظه به لحظه ترس واضطراب وخطراتی که با آن خود ودیگرافراد گروه  مواجه بود و.... این رمان یا داستان واقعی یک خود آموز جاسوسی بود .نکته جالب  اینکه این کتابی بود در تمام هسته های مطالعاتی حزب توده خوانده وبه بحث گذاشته می شد!! . یعنی یک کتاب پایه بود برای حزب توده  

موارد بیماری بخصوص روانی آن تا حدودی چشمگیر بود مثلا یکی از رفقا بعضی شب ها در خواب جیغ می کشید جیغی درد ناک و وحشتناک که من خود ساعت ها رعشه می گرفتم هنوز با گذشت اینهمه سال یاد اوریش لرزه بر تنم میاورد این عمل وی با توجه به برخورد غلط بچه ها تشدید می شد ن با وجود اینکه نهایت سعی ام را میکردم که نقش بزرگتری را ایفا نکنم ومعلم اخلاق نشوم با اینحال از مشاهده رفتار اشتباه هم بندی ها در مواجه با آن ناراحت می شدم .

ابتدا با خیلی از بچه ها صحبت کرده حتی با بعضی از بچه های مجاهدین در این مورد ویا مورد دیگری که خواهم گفت در میان گذاشتم این رفتار اشتباه از نظر من این بود که اکثریت بچه ها پس از شنیدن جیغ از اتاقها وتخت هایشان بیرون آمده وجلوی در اتاق وی جمع می شدند با گفتن متلک طعنه و...سعی برتخلیه خود وکسب آرامش بهم ریخته داشتند وفردای آنشب صحبتها وشوخی عمدتا حول این محور بود ودر جواب ایراد گیریم شوخی های خود وی را دلیل وبهانه میاوردند هنوز بند دو 64-65 پر از تواب بود یک نیمه شب که این عمل تکرار شد من باعصبانیت بیش از حدی پاشدم ودیوانه وار به این جمعیت توپیدم یادم نیست که دقیقا چه گفتم ولی مضمونش همدستی وهمکاری با شکنجه ورژیم بود ولی آنچنان گفتم که بلافاصله همه راهرو را خالی کرده وبه اتاق هایشان رفتند حتی توابها ودر شب های بعد فقط تک وتوکی از توابها برای رفع شائبه حرف شنوئی از من جلوی در اتاقش میامدند ولی سر توابین نه..روز بعد نیز بخودش  تذکر دادم که بهیچوجه در این مورد شوخی

با کسی نکند .

برداشت من اینست که این کار نتیجه بخش بود از تعداد ش خیلی کاسته واگر اشتباه نکنم از بین رفت ایشان سال 65 آزاد شدند .یکی از رفقا به وسواس دچار شده بود تمام روزش به شستشو لباس وحمام میگذشت فکر میکردم با آشنائی وعلم به بیماریش با کمی اراده وکمک بر آن فائق خواهد شد در یکی از ملاقاتها با خواهرم که روانپزشک هست مشورت کردم نسبت به دید من خوشبین نبود عقیده داشت با دارو ودرمان تا حدودی میشود کنترل کرد باضافه داشتن آرامش فکری ومحیط مناسب که با زندان جور در نمی آمد .بهر روی نسخه من زیاد عمل نکرد علیرغم وقت وانرژی که گذاشتم .در آن شرایط کار دیگری از دستم بر نمی آمد ایشان سال 67 همراه باهمه چپی ها آزاد شدند .

فرد دیگرپسر جوان مجاهدی بود به اسم محسن کرابی زاده که به بیماری غش یا صرع مبتلا بود وهمیشه با چانه و صورت به زمین می خورد

اکثر دندان هایش شکسته شده آرواره ها وفکش نیز همینطور سیم کشی کرده بودند که مزید بر علت می شدیعنی هر بار غش میکرد این فریم می شکست دهن ولثه هایش را زخم میکرد وصحنه وحشتناکی پیش می آمد.

در مورد وی نیز با یکی دو بار دعوا دیگر تمامی بند برای تماشا دورش حلقه نمیزدند. نمی دانم از کجا این اطلاع را داشتم که اگر کسی غش کرد در همان لحظات اولیه فک های قفل شده اش را به هر طریق ممکن باید از هم جدا کرد حتی اگر شده با یکی یا دو سیلی این قفل شدگی را شکست وبا یک جسم سخت مثل قاشق یا چوب که با حوله یا زیر پوش یا حتی کاپشن پوشاند ولای دو آرواره گذاشت تا اولا زبانش را گاز نگرفته وقطع ننماید! وثانیا خفه نشود بهر حال یک مورد در مورد ایشان استفاده کردم وبا تاراندن بچه ها ودادن وظیفه به یکی دو نفر که با تکان دادن کاپشن هایشان کمی هوا بهش برسانند بعدا دیگر من طبابت نمی کردم ونمی رفتم نزدیکش ولی دوستانش این کار را میکردند.

این مورد یکبار خارج از زندان ودر خانه ائی اتفاق افتاد تا اورژانس سر رسید به هوش آمده بودو اورژانس نق ونوق که شما که دکتر داشتید چرا بیخودی زنگ زدید کار درستی بر رویش انجام گرفته و..!!!وی  بیش از هفت سال زندان کشید وسال 67 جزئ اعدامی ها بود همراه با برادر کوچکترش..برای در مان بیرون نمی بردند وامکانات دندان پزشکی بسیار محقر وپزشک نیز یک پزشک عمومی بود با حدود هفت هشت هزار زندانی.عادی وسیاسی ما در کل دو نوع بیماری روانی داشتیم که نوع اولش ذکرش رفت ونوع دوم که فراگیر توابین  ونزدیک به توابین بود قبلا گفته ام اما اینجا یکبار دیگر خلاصه گویی وجمع میکنم : گفتم که بند یک عمدتا مخصوص توابین بود والبته تنبیهین خاص.

همگی بدون استثنا شیر خشک استفاده میکردند شیر خشکی که در آنزمان بسیار کمیاب بودبا موافقت رژیم چه از طریق فروشگاه ( بعد از نسخه پزشک زندان -که بیچاره به ستوه آمده بود وگاها بصورت خصوصی یا علنی می گفت که “ من بجای پزشکی شده ام شیر فروش محله” “ و آوردن خانواده در ملاقات عملا تائید وتشویق می شد وخرید یک بسته کاکائو و اضافه کردنش به شیرخشک این اکسیر حیات را تضمین می کرد . وه که با چه لذتی و با چه تفاخر واحساس ارضا شدگی روزی یکی دو لیوان نوش جان میکردند و تنها به بعضی از نزدیکان وبزرگترانشان از آن پذیرائی میکردند . حکایت ملاقات شبانه با همسرانشان قبلا گفته ام ونیز مراحل آمادگی شان .

ما خود نیز سالم نبودیم واکنشی که از طرف بعضی از ما بروز میکرد در شرایطی در گذشته بعنوان چپ روی سیاسی تلقی میگردید ولی در زندان جمهوری اسلامی ودر سالهای 64 به بعد دیگر چپ روی نبود بلکه از نظر بالینی بیماری روانی بایستی تلقی گردد !!  با پای برهنه (بدون دمپائی) به دستشوئی رفتن-درحمام

حوله برای خشک کردن خود استفاد ه نکردن.مایل بود جلوی تلویزیون برای تماشای برنامه ها پتو دور خود پیچیدن  حتی ؟!! در تابستان وگرمای مشهد ؟!! -ملافه برای( رختخواب ) تخت استفاده نکردن...

اینکه چه فشار روحی وروانی  بر دیگران گذاشته می شود وبخصوص روی جوانان ؟!! بحثی بود که من با طرف داشتم وبدلایلی از من می پذیرفت اما دق دلی اش را بر سر دیگران (بچه ها ) خالی میکرد ونشاندهنده این بود که واقعا نپذیرفته است اما حجت قوی ؟!!بدلایل زیادی ادامه نمی دهم اما خوانندگان خاصی می فهمند؟ -

من بنوبه خود با زندگی ریاضت کشانه -هیچ موقع کنسرو ویا تن ماهی ازفروشگاه نمی گرفتم -بنابراین الگوی زندان های ستم شاهی را در این زندان ها که اکثریتشان جوان بودند را اشاعه می دادم واین غلط بود چرا که یکی از روشهای اعمال فشار زندان کم کردن جیره زندان وبی کیفیت کردن آنبود .

یکی از مرسومات فرهنگ غذایی ایران این بود وهست که کناره های نان که خمیر هست ویا سوخته های آن جدا شده ودور ریخته می شود واز نظر مذهبی حرام است وکفران نعمت وبخاطر حساسیت آنان یک سطل مخصوص برای این خرده ها وجود داشت وبچه ها در آخر های شب میرفتند واین سطل ها را بقول معروف طی می کشیدند ودر مواردی از کنسروهای بادمجان که ارزانترین ودر فروشگاه بدلیل استفاده نکردن توابین فراوان بود یک کنسرو را سه یا چهار نفری به رگ میزدند واین حد تجملشان بود .

من خود بدلیل آلرژی داشتن به بادمجان حتی در اوین زمان شاه هیچ غذائی که از موادش بادمجان باشد استفاده نمیکردم در اینجا نیز همچنین وکنسرو کیلکا را نیز دوست نداشتم ( آنهم ارزان بود)واز تون ماهی بدلایل گفته شده خودداری میکردم . !!

 

 

.................

 

دادگاه

بیش از یکماه از آمدن ما به بند گذشته بود که شب هنگام برطبق روال شهربانی اسامی ما برای رفتن به دادگاه فردا صبح زود خوانده شد - این خود روال جدیدی بود که مثلا سیستم خود را با سیستم عرفی که قبلا نیز در رژیم شاه جاری بود

هماهنگ کرده است--. فردا صبح زود همه ما را پنج مرد و دو زن همراه با خیل عظیمی از زندانیان عادی سوار مینی بوس

زندان کرده وبه دادگاه انقلاب اسلامی بردند در ساختمان دادگاه که مصادره شده از یک آخوند فراری بقول خودشان درباری بود زیر زمینی داشت که حوضخانه بود با دیوارهای کاشی شده و حکومت اسلامی با تقسیم آن به دوسلول زنانه ومردانه وپر کردن حوض برای نگهداری بازداشتی ها از آن استفاده بهینه میکرد این دادگاه در خیابان  کوسنگی مشهد که بصورت چهار باغ بود وبلیل زیبایی ومشجر بودن وباغهای بزرگ دارای آب وهوای خوبی نیز بود وتمام اعیان گردن کلفت قدیمی در زمان شاه خانه ویا باغی در آن داشتند -دبیرستان مختلط اعلم که شکنجه گاه وزندان سپاه مشهد گردید, دادگاه ویژه روحانیت روبروی آن , دادگاه انقلاب  وبعدا دادگاه جدید بلند مرتبه کمی پائینتر همگی نمود حاکمیت اسلامی در این خیابان متمرکز گردید بهر روی صحبانه ونهار وشام در آنجا سپری مگشت.قبل از پرداختن به دادگاهی که ما داشتیم. جای دارد از زنده یاد رضا  سلیمانی بگویم که کتابی در موردش نوشته شود : رضا که معلم بود دارای قد وهیکلی بزرگ وقیافه ای خشن وزمخت ولی بقول خودش با لهجه ترکی گلب رئوف داشت در شوخ طبعی ولطافت وارتباط گیری ودمخور شدن من تا کنون تالی اش را ندیدم .

بزرگترین کارش وبرجسته ترین اش روحیه زندان را تغییر داد .زندانی سخت وبیجان که خنده در آن فراموش شده بود وبه یک سنت مذموم سبک بر مبنای اندیشه اسلامی مبتنی گشته بودرضا این زندان را تغییر داد بچه های کمسن وسالی که ازسرزندگی وجنب وجوش جوانی شان خبری نبود .با همه شوخی میکرد از پیر وجوان اوایل قبل از دادگاه یک حزب تشکیل داده بود به اسم حزب کلان(کچلان) خود را دبیر کل(کچل) وطاهر آقا احمد زاده را قائم مقام دبیر کل معرفی میکرد-با توجه به روحیه وسن وسال طاهر آقا ومشخصات وی یک طاهر آقا که خیلی کم با دیگران مجالست داشت. سر شوخیش با رضا باز شده بود شکایت میکرد که شما هم مثل دیگران پا روی حق گذاشته اید من باید دبیر کل می شدم خودتان را نشانده اید شما که در دو طرف سرتان مو دارید ومن اصلا ندارم رضا می گفت که شما تخلف تشکیلاتی کرده اید ومی کنید هر از گاهی موقع رد شدن از در آریشگاه نگاه می اندازید بعد بحث در می گرفت که این پاپوش است و.. رضا چهار بچه داشت سه پسر ویک دختر اسم پسرانش آرش وبابک ومزدک واسم دخترش لاله بود به شوخی بهش می گفتم که شانس آوردیم بیش از سه اسطوره دیگری نداشتیم والا به نهضت ادامه میدادی , اسم کم آوردی . روز دادگاه خانمش که او نیز معلم بود با چهار بچه اش از صبح در دادگاه بودند بچه ها را برای یکی دو ساعتی به زیرزمین آوردند دخترش لاله دو یا سه ساله بود از بغل رضا جم نمی خورد هنوز آن قیافه گرفته اش یادم نرفته است زنش به بهانه های مختلف می امد ودر  لحظاتی از پنجره زیر زمین خم می شد والتماس ودر خواست که کوتاه بیا حرف نزن وهر چه گفتند قبول کن حقوق ات را قطع کردند ودر تنگنا مالی و.. رضا خیلی جدی میگفت که نه می خواهم که دفاع ایدوئولوژیک بکنم می خواهم از دست غر ولند تو یکمی استراحت کنم وزنش قربان وصدقه که دیگر غر نمی زنم وقول می دم ورضا ذکر مصادیق که دیگر نمی گویی که گوشت نداریم و... فقط می خندیدیم لحظات پر ابهام قبل از دادگاه بدینسان گذشت بعد ها نمونهای دیگر را خواهم آورد خاطره اش همواره گرامیست.

همه خانواده بچه ها آمده بودند الا من .فکر میکردم که ممکن است حکم اعدام بدهند که همان شب نیز اجرا می شد به این خاطر خانواده من را راه نداده اند شب شده بود که مارا به راهرو طبقه دوم که دفتر رازینی رئیس دادگاه اسلامی خراسان بود بردنددر راهرو نیز خانواده ها بودند وبچه ها نیز اجازه حرف زدن داشتند بعد مارا به اتفاق خانواده ها به اتاق رازینی

بردند یعنی دادگاهی علنی در معنا وقد وقواره اسلامی .رازینی شروع به صحبت کرد وتمام صحبت هایش به من برمی گشت خلاصه اش : من مسبب انحراف این بچه ها شدم وآنهم به این علت که می خواستم” نعوذبالله  امام رهبر نباشد ومن رهبر باشم”واگر بگویم ادبیات سخیف تهیجی اش بمراتب فرومایه تر از این بود باور کردنش اکنون بسیار محتملتر است

من اعتراض کردم که شما رئیس دادگاه هستید کجا ست مستنداتان جه کسی از این دوستان اینرا گفته تمام جرم من واینان خواندن کتاب ونشریه بوده است وبغیر از تلاش برای آگاه شدن وآگاهی بخشی چه کاری کرده اند .رازینی از الطلف امام واینکه اگر این نبود مردم شما را تکه تکه میکردند وهمین خانواده های شما خواهان محو شما هستند من گفتم کدام خانواده چنین حکمی خواسته هیچ خانواده ای حرفی نزد رازینی که در مخمصه افتاده بود گفت می خواهی میخواهی که همان مردم فقیری! که ازشان دم میزنی محاکمه ات کنند به محاکمه هم نخواهی رسید گفتم حاضرم گفت بفرستم کوی طلاب ( در موقع کوی طلاب شهرک حاشیه نشین مشهد بود واکثرا بربر-نام یک طایفه وگونه- که طرفدار رژیم بودند )آنها محاکمه ات بکنندگفتم حاضرم بشرط اینکه یکساعت وقت داشته باشیم تا به مردم توضیح دهیم کاری که کردیم وبازجویی که داشتیم .رازینی کم آورد وگفت اصلا تو چرا حرف میزنی دادگاه تو که نیست تورا بعنوان شاهد آورده ایم.

در این اثنا پدر یکی از بچه ها -یادش بخیر فوت کرده است-صحبت متینی کرد که این بچه ها بیگناه هستند واز دادگاه اسلامی تبرئه همه راخواست رازینی از لطف اسلامی سخن گفت واینکه شخصا بعد از فهمیدن اینکه یکی از خانمها حامله است دستور داده که هر روز از مادرش شیری که به بازداشتگاه میاورد تحویل بگیرند ومراعات حالش را داشته باشند - از اینرو به پاهایش شلاق نزده بودند ولی دستانش را به دسته صندلی می بستند وروی دستهایش میزدند !!  مرا از اتاق بیرون بردند واندکی بعد بقیه را آوردند وآخرین گروهی از زندانیان بودیم که قبل از خاموشی سوار مینی بوش زندان کردند وبه بند هایمان بر گرداندند.

حکمها دهسال وهشت سال وسه سال ودوسال ویکسال ویک آزادی بود. موقعیکه زیر زمین را ترک میکردیم چهار نفر زندانی عادی را نگه داشتند که آنشب از درخت شاه توت بزرگی که در همان دادگاه بود حلق آویز می شدند جرمشان قاچاقچی -از همان موقع از اعدام بیزار شدم حتی قاتل وقاچاقچی و..خیلی سخت بود .. سیگار پشت سیگار حرف نمی زدند حتی با خودشان وبیرون آمدن ما از زیر زمین آخرین امیدشان را از بین برد

یک هفته ویا ده روز بعد بعنوان اعزامی خوانده شد م وتکرا راز صبح زود در زیر زمین وشب هنگام آخرین دادگاهی من بودم وارد دفتر رازینی شدم رازینی داد زد که اینو برای چی آوردیدمن که حکمش را داده ام من گفتم شما خودتان گفتید دفعه قبل بعنوان شاهد آورده اید ودادگاه من بعدا خواهد بود گفت نخیر من حکم ات را داده ام گفتم چقدر گفت بهت ابلاغ خواهد شد گفتم شما چرا نمی گید گفت پنجسال .گفتم چرا پنج سال .چرا دهسال نه وچرا آزادی نه با چه مقیاسی پنج سال دادید .هردو عصبی بودیم .

 

رازینی گفت “ ببین رسول؟جمهوری اسلامی نان مفت ندارد که بتو وامثال تو بدهد که بیائین بیرون سر بالا راه برید الگوی دیگران بشید.نمی گذاریم قهرمان بیرون بیائید این حکم ات هم الکی است یا تواب میشی به یکسال هم نخواهد کشید که بیرون بیایی ویا دو سه سال دیگر از بین ات خواهیم برد بنابراین به پنجسال نخواهد کشید برو با هر کسی هم کار کنی اونم از بین خواهد رفت ریشه تان را می خواهیم بخشکانیم  هیچ کس سالم بیرون نخواهد رفت” این جملات قریب به مضمون است والا تهدیداتش بسیار شداد وغلیظتر بود. من در همان قسمت اول جمله اش که جمهوری اسلامی نان مفت ندارد که به شما بدهد جوابش را دادم که مگه نان جمهوری اسلامی است نان مال یک کشور هست .من هم گفتم واو در ادامه چنان گفت.

شاید ده دوازده روز بعد حکم در زندان وبند یک بمن ابلاغ شد نکته قابل ذکر  شروع دوران حبس از همان روز ابلاغ حکم ونه حتی از روز دادگاه شروع میشد چنین قانون مسخره وگرته برداری جانیانه وغیر انسانی وابلهانه مختص حکومت اسلامی است وبس .ونمی دانم که هم اکنون نیز مرعی واجرا می شود ویا نه انموقع اجرا می شد یعنی تمام دوران بازجویی وحشیانه وانفرادی انگار که دلبخواه بوده بقول معروف شرم هم چیز خوبی است .چه توضیحی وتوصیفی این بیشرمی  می

تواندداشته باشد؟باز هم تکر ار می کنم که باز جویی من بیش از یک ویا دو صفحه نبود وآنهم فقط سوابق زندانهای قبلی که دوتای آن به رژیم شاه برمی گشت وهمپرونده های من که نامشان را فراموش کرده بودم وهمبند های من در زندان اوین که باز هم کسی به خاطرم نمانده بود وتنها کسی که از اوین یادم بود محمد رضا شالگونی بود (مطمئن بودم که خارج از کشور است) وآنهم با عنوان ممی شالگونی -من از تک نویسی دیگران وهم پرونده هایم نپرسیده ونه می دانم بنابراین از نظر قانونی هیچ سندی وجود نداشت ویا ارائه نشد واین یقین که سال 62 به آن فرستاده نفوذی شان در یک خانه تیمی عدم فعالیت سیاسی وقطع ارتباطم را اعلان کرده ام پس پنج سال از کجا آمد ؟.

واقع آنکه من صحبتهای رازینی را جدی گرفتم هم با برداشت هایم و هم باتحلیلم ونیز تجربه قبلی انطباق داشت (منظورم زندان مشهد وتبریز م هست )ومعتقد بودم که رژیم یک برنامه اساسی تری دارد که دیر ویا زود آنرا عملی خواهد ساخت .-.  

 

.....................

 

در مورد روابط داخل زندان و چگونگی آن  میتوان بسیار گفت اما خلاصه آن به این شرح هست..چپ شامل همه گروه ها بغیر ازاکثریت وحزب توده می شد.با اعضای حزب در رده های پائین بغیر از کمیته ایالتی رابطه خوب ودوستانه وبا بعضی از آنان صمیمانه داشتیم وحداقل من داشتم .داستانی را بگویم در اتاقی که من بودم توابین زیاد بودند همان روزهای اول که همدیگر را نمی شناختیم من نماز می خواندم هم بدلیل کف خواب بودن ولی اساسا بدلیل اجباری بودن وهمگانی بودنش روز های اول یادم نیست تا یک شماره می شمردم به رکوع میرفتم وباز چند شماره به سجده والی  آخریعنی فرموله کرده بودم

چند روزی گذشت تا متوجه شدم فردی که از من مسن تر بودبا من شروع می کند ولی سریعتر از من تمام می کند دفعه بعد من عددها را نصف کردم - این بازی وقتی شروع میشد که اتاق خلوت بود -باز از من زودتر تمام می کرد .بار دیگر علامت نیت کردن را در اوردم ونشستم یعنی اینکه هشت رکعت نماز ظهر وعصر را تمام کرده ام دیدم او مهرش را در جا مهری گذاشت وبمن گفت با لبخند شیطنت آمیزی که قبول باشد .گفتم فلان فلان شده این چه جور نمازی بود که خواندی ؟  گفت : من بتو اقتدا کردم گفتم پس چرا زودتر از من مهرت را ورداشتی ؟ گفت فکر کردم دعای مستحبی می خوانی.رویمان به یکدیگر باز شد ( اطمینان پیدا کردیم )در تخت زیرین داشتیم با هم راجع به چند روز گذشته ومسابقه مان حرف می زدیم که رفیق اش بی خیال ووضو گر فته وجدی آمد ومهر را برداشت همینکه برای رکوع خم شد این انگشتی که چه عرض کنم دستی به وی رساند انتظار نداشت شیرجه رفت روی زمین همان روی زمین پخش شده فحش داد : آخه خواهر کسه اینجا جای شوخی کردنه؟ دید که دونفری از خنده ریسه میریم او هم شروع کرد به خندیدن دیگر ما سه نفر از قید نماز ظهر وشب خلاص شدیم وهمدیگر را پوشش می دادیم وآن دوست دیگرم هم ندا دادم او هم کنار گذاشت .رضا سلیمانی می افتاد رویش در تخت زیرین ودست پا هایش به زیر طبقه دو تکیه می داد وفشار می داد وبقول خودش مبارزه ایدولوژیک با وی میکرد فشار زیادی بهش وارد می شد از آن زیر می گفت رضا جان غلط کردم زنده باد تربچه های پوک رضا کمی فشار را زیاد میکرد داد می زد زنده باد پیکار , زنده باد راه کارگر, زنده باد اقلیت ویک بار دیگر زنده باد راه کارگر .

تا رضا ولش میکرد که قانع شدم قانع شدم تا به پشت نرده ها که میرسید ها جون عمه ات قانع شدم تا رضا پا می شد شروع به فرار میکرد …. مجموعا دو نفر در آن سالها از حزب توده بریده و مواضع شان را نقد کردند این دو را من می توانم گواهی نمایم چرا که خود مستقیما در رابطه بود م وهر دویشان راه کارگری شدند  موارد دیگری را نشنیدم.. در همینجا لازم به توضیح است که خط کلی من در زندان بهیچوجه تبلیغ وترویج خط وبرنامه راه کارگر نبود ولی اگر به کسی اطمینان میکردم در پاسخ به سئوالات طبیعی بود چهارچوب نظری راه کارگر را داشتم وبیان میکردم . گروه ها وسازمانهائی نظیر اقلیت ,طوفان , رنجبران(یک نفر) پیکار ( اکثرا راه کارگری شده بودند ) چریکهای فدائی خلق نیروی چپ داخل زندان را تشکیل میداد که اکثرا جوان بودند مثلا طوفان همه کمیته مرکزی وکادر هایش بهر نحو از زندان بیرون رفته فقط چهار     یا پنج نفر از هواداران جوانش غیرتمردانه زندان می کشیدند ویا دیگران بنابراین من فرصت طلبی می دانستم سر مواضع شان بحث کنم میماند حزب توده واکثریت که خود بچه ها میل به بحث با آنان نداشتند  . بنابراین یک محیط صمیمانه غیر خطی جاری وبرقرار بود .دوستی ها وروابط عمدتا غیر خطی بود که دلیل عمده اش حساسیت مالیخولیایی زندان به افراد یک گروه وانگ تشکیلات زندان اتهام رایج ودم دستی رژیم بود بعنوان مثال فقط با رضا سلیمانی که هم پرونده ام بود بحث وبرنامه منظم داشتم و بادیگر راه کارگری ها نه در صورتی که با بچه های دیگر سازمان ها خیلی بیشتر بود ودر تبیین خط ونظرشان بیشتر وقتم می گذشت آنهم بدون نقد ودخالت دیدگاهم ( البته حتی المقدور).روابط رفقا گاها جنبه کمدی میگرفت دو تا از رفقا با دو دیدگاه متفاوت با هم دیگر دوستی صمیمانه وفوق العاده ای داشتند وهنوز هم دارنددائما با یکدیگر بحث وجدل داشتند ولی از یکدیگر جدا هم نمی شدند گاها کارشان به کتک کاری می کشید من به شوخی بهشان می گفتم که هردو به مازوخیسم مبتلا هستید ( خود آزاری) دیدن ایندو که تمام مدت با یک دیگر بودند بی اختیار منو به خنده می انداخت .من خود نیز از این کمدی انسانی بدور نبودم .با رضا سلیمانی هر روز یک یا دوساعتی در هواخوری مباحثه داشتیم .من عادتی که داشتم  واکنون نیز متاسفانه با وجود رفع دلایل وجودی اش بسیار آهسته حرف میزدم و اگر کسی سئوال میکرد ویا متوجه نمی شد ومی پرسید بشدت عصبی می شدم ( وباز هم متاسفانه می شوم ) .رضا با ا وصافی  که از وی کردم -قدبلند وتنومند و..- خم می شد تا گوشش را به دهن من نزدیک میکرد -اخلاق سگ منو می دانست- وقتی یک ساعت دوساعت تمام می شد که در تمام آن مدت نه شوخی میکرد ونه حرفی میزد -کاملا سر به راه بود وقتی زنگ تفریح شروع می شد که بلافاصله بعد از جلسه بود رابطه برعکس می شد من می دویدم او دنبالم ومی گرفت دستم را می پیچاند گلویم رافشار میداد که فلان فلان شده کمر درد گرفتم وگردنم خشک شد از بس که خودم را خم کردم گوشم را به دهنت نزدیک کردم که بشنوم من با این گوشها ی به این اندازهائی(با دستش که خود بزرگ بود نشان میداد)نمی شنوم جرات نمیکنه آدم بخواهد که کمی بلندتر حرف بزنی, میزدو من می خندیدم عذرخواهی میکردم وقول می دادم که فردا دو باره تکرار کنم فردایش پنج دقیقه ائی یادم بود ورعایت میکردم بعد یادم می رفت ودوباره تکرار کتک خوری بعد از جلسه

با بچه ها مجاهد روابط دوستانه ولی غیر نزدیک داشتم با حمید ریاضی ویعقوب سلیمانی که هردو تنبیهی وبایکوت شده در بند یک بودند همشهری وآشنا بودیم من رابطه داشتم وشاید تنها کسی بودم از بچه های چپ که این رابطه را داشتم یک دلیل این بود که مجاهدین دو تفکر در میانشان نسبت به رابطه با چپ ها وجود داشت دسته ائی به همان برداشت (فالانژ)حرام وحلال مذهبی که تا حدودی نیز غالب بود معتقد ودسته دیگر نه اتفاقا حمید ویعقوب به دسته اول تعلق داشتند ( حدس میزنم)من در مدت محدودی که بند یک بودم علیرغم محدودیت ها وزیر دادگاهی بودن وغیره با حمید بحث های زیادی داشتیم وواقعیت آنکه با توجه به خصوصیت ومشخصاتش به آنجا رسیدیم که نظرات مسعود رجوی را ومشی جاری سازمان را قبول نداشتوبه موسی خیابانی پناه برده بود من این ادعا را با مسئولیت سیاسی می کنم ومحدود است به زمانی که در بند یک با هم بودیم بعد از رفتن من به بند دو وسپس تبعید اینان به تهران و.. اطلاعی ندارم اما با یعقوب سلیمانی رابطه مان در حد تبادل اطلاعات واخبار بود البته من خبری نداشتم و اوبود ریز اطلاعات خراسان را داشت ومنتقل میکرد.

در نوروز 64  مراسمی در بند یک اجرا شد بچه ها  بعد از شستشوی همه وسایل -پتو,ملافه, موکت..در شب چهار شنبه سوری رژیم بنا به ماهیت اش جابجائی اعلام کرد یک عده ائی را به بند د یگر فرستاد وعده دیگری آورد وترکیب تمام اتاقها عوض کرد این اقدام ایذائی بچه هارا از پا نینداخت فردای آنروز باز تمیز کاری ورفت وروب انجام گرفت وبهر حال برای تحویل سال اتاقها مرتب گشت وبعد عده محدودی _تقریبا نصف بند  سر موضعی ها برنامه دیدو بازدید گذاشتند سفره ائی وچای شیر و.. از من در یکی از اتاقها خواستند از خاطرات زندان زمان شاه بگویم ومراسم عید را در انموقع تعریف کنم من در هر اتاقی خیلی خلاصه وجهت دار محدود تعریف میکردم در این خاطرات گویی اشتباهی که کردم از قفسه وکمد هائی که در زندان اوین بخصوص سال 56-57 حرف زدم که چگونه از روزنامه ساخته می شود یکی دوروز بعد یکی از بچه های مجاهد از من خواست که به اتاقشان بروم ونشان بدهم که چگونه از روز نامه قفسه وغیره ساخته می شود من رفتم از یک روزنامه یک لوله شده سفت ومحکم درست کرده وچکونه همچون حصییر این لوله ها کنار هم بافته وبا مقوا یا روزنامه دوطرف صاف وسپس با اتصال این صفحات یک قفسه ساخته می شود من اولین روزنامه را را لوله کرده وباقی را تشریح کردم .از فردای آنروز این کار شد کار سازمانی وسیاسی.در دو یا سه اتاق جمع می شدند وهفت ویا هشت ساعت ( ایام عید بود ودو هفته کلاسها تعطیل بود )وسپس بعد از شروع کلاسها پنجشنبه وجمعه ها کار مجاهدین شده بود ساختن جا کفشی , جاظرفی

و... بقول زنده یاد “امین نجاتی” از مجاهدین که پس از اعتراض وانتقاد من گفت” خر گچ پز ها را جمعه می برند سنگ کشی”بدین ترتیب بعد از یکماه کار برای همه اتاق هایشان سری دوزی می شد وآماده استفاده کاملا همزمان میریختند به بهانه بازرسی وهمه را جمع میکردند ومیبردند وبعد از نیمساعت انبوهی از روزنامه های قدیمی را که حتی باز نشده بودند در ورودی بند می گذاشتند .واین دور باطل نه دو بار وسه بار به کرات اتفاق افتاد این دیگر مبارزه نبود بلکه تحقیر وتوهینی بود که از جانب زندان روا می گشت واز جانب مجاهدین بعنوان مبارزه به تکرار ولجبازی پاسخ داده می شد با خیلی ( سه ویا چهار نفر) از بچه های مجاهد که بنظرم هر کدام نقش موثری داشتند صحبت کردم در صحبت خصوصی می پذیرفتند ولی خودرا ناچار از این کار می دیدند    




Gozareshgar
info@gozareshgar.com