02.05.11 22:48 Alter: 8 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی - بخش ششم

Kategorie: Nachricht

 

 

 

 

بخش اول خاطرات

 

بخش دوم خاطرات

 

بخش سوم خاطرات

 

بخش چهارم خاطرات

 

بخش پنجم خاطرات

 

..........................

 

بخش ششم

بعد از برگردانده شدنم به سلول بشقاب غذایم در سلول بود ومن که صحبانه هم نخورده بودم نشستم واولین قاشق را که بسمت دهانم بردم در باز شد ونگهبان خواست که پاشده وچشم بندم را بزنم .مرا برد به راهرو اتاقهای بازجویی وعمود بر این هال راهروءی که بموازات انفرادی ها بود و وارد اتاقی کرد .آنجا چشم بندم را باز کردند وسط اتاقی نسبتا بزرگ یک تخت فلزی ارتشی و آنکارد شده ومرتب طوری که بنظر هر تازه واردی اتاق خواب افسر نگهبان شب را تداعی میکرد .اما نکته جالب این بود که پتو ولبه ملافه بیرون زده شده که بیست سانتی از پتورا می پوشاند همگی دوخته شده بودند طوری که بعداز پیچ وتابها وتکانهای شدید ناشی از شلاق هیچ تغییری در این تخت اتفاق نمی افتاد !!

بازجو بود ودو نفر نگهبان انفرادی بعنوان شلاق زن و تا آنجائی که حافظه ام یاری میکند دو نفر کمکی دیگر هم بودند که بعد از شلاق بودنشان را بیاد نمی آورم؟.با کمی مقاومت مرا به روی تخت انداختند و دستها وپاهایم با تسمه هائی به بالا وپائین تخت محکم بستند .بازجو روی سینه ام نشست وبا دم پائی من که استاندارد زندان می باشد(دمپائی سیاه رنگ ساخته شده از ضایعات پلاستیکی)دستش را داخل آن کرده و زیر آنرا روی دهانم گذاشت؟!! برای جلوگیری از نجس شدنش بوسیله آب دهان من که کافر بودم -احتیاط واجب بود-شلاق بوسیله آن دو نگهبان (اسدلا)انفرادی که بسیار قوی بودند یکی چپ دست ودیگری راست دست-جنس جور بود-با کابل کلفت می زدند حداقل  قطرشان 4-6 سانتیمتر بود(اگر اشتباه نکنم در بازار معروف به کابلهای 120-180هستند ) .بازجو آموزش اش را داد که اگر خواستم حرف بزنم چشماهایم را بسمت بالا ببرم .

زدن شروع شد من بنا بر تجربه؟!!فکر میکردم که با ذهنم را معطوف به نکته ائی کردن اجازه نخواهم داد که نروهای(عصب های) حاوی گزارش درد به مغز اجازه باریابی بیابند ودر نتیجه درد را احساس نخواهم کرد ؟-این مرتاض هاو دراویش ویا رزمی کارها مگر غیر از این چه می کنند؟!!-شروع به شمارش کردم ودر مغزم چند تای اولیه را با شعارومرور وضعیعتم ..

تحمل کردم .بعد کمی سختتر شد و رشته افکارم گسسته ترمی شد وجمع کردنش مشکلتر ,فکر می کنم که به عدد بیست رسیده بودم ,بازجو دستش را (دمپائی را) برداشت وپرسید هر چی داری بیرون میریزی یا نه ؟گفتم چیزی ندارم .من که کاری نکردم-استراحت تمام شد دستور ادامه داده شد .ومن تصورات خود را جسته وگریخته ادامه و تا سی و دو توانستم بشمارم .

لحظه ای  درد فائق می شد دوباره خودرا (ذهنم را)جمع وجور کرده وبا توجه به گذشت زمان برآورد می کردم که حداقل چهارتای دیگر خورده ام پس می شود سی وشش تا و پس از مدتی دو باره با کمی اغماض چهل تا و پس از آن دیگر هیچ .واقعا هیچ .چند بار بازجو دهانبند را برداشت وبه موارد وسئوالات مشخص پرداخت.راجع به فلانی وفلانی ؟گفتم که هیچ رابطه سیاسی نبوده فقط دوستی و در مواردی  آشنائی خانواده گی  بوده است .

من با راه کارگر رابطه نداشته ام ... واسم برد که اگر فلانی را بیاوریم وبگوید .. که گفتم نه اگر خود خدا !!هم بیاید بگوید باز هم می گویم نه .( باز گو کننده این واقعیت بود که من از سال شصت رابطه سازمانی مشخصی نداشتم که قبلا گفته شده است ) بعد از چندین بار دیگر فکر می کنم که بازجو هم منصرف شده و دیگر سئوال وجواب را قطع کرد فقط میزدند وآن تعدادی که در برنامه شان بود ودر واقع وظیفه شان!! را انجام دادند -آنها کم آوردند ومن  هم اصلا در باغ نبودم بدینمعنی که اصلا از گزارشات واعترافات غیر واقعی که قبلا گفته شد هیچ اطلاعی نداشتم ودر مورد بعضی از مسائل که من داشتم ودر ته ذهنم بود به آن کسان اعتماد داشتم ؟ ومیدانستم که حتی راه کارگر نیز از جزییات آن روابط خبری ندارد - در مراحلی غر زدن شلاق زنها را بیاد می آورم که گویا هر ضربه ای میزدند خون به سرو روی طرف مقابل می پاشاند .

میدانید که خون و پریود زنان(نیمی از جمعیت انسانی حاصل از یک عملکرد بیولوزیک!!) جزئ نجس ترین (یعنی کثیفترین ) چیز ها هست؟!!بهرروی پس از مدتی شلاق زدن تمام شد .نمی دانم چه کلمه ائ استفاده کنم نیمه جان یا بیجان , بیهوش یا باهوش نمی دانم فقط درد وزجر .طبق روال معمول شان که بایستی برای جلوگیری از لخته شدن خون وسیاه شدن پاها و..

بعداز این شکنجه قربانی رامی دواندند اما باتوجه به وخامت اوضاع من یکی دو شلاق بیشتر برای ترغیب من به پاشدن ودویدن با روال اداریشان نیز ناسازگار شد وبازجو دستور انتقال من به بهداری را داد من لحظه ای بیاد میاورم که تصویری از پاهایم بمثابه یک تکه گوشت خونآلود که شما در هیچ قصابی نیز نمی توانید ببینید را دیدم .بوسیله همان دوشلاق زن که زیر بغلهایم راگرفته بودند وبا خود به بحث وجدل که تمامی طول راه را باید بشورند ؟!! آنهم برای پاک کردن از نجاست  حاصل از خون پاهای من ؟!! به بهداری یا درمانگاه کشانده شدم -برده شدم. 

............................

 در درمانگاه روی تخت معاینه خواباندند طوری که پاهایم روی لبه آهنی قرار گرفت ؟!! من به یاد نمی آورم که در در مانگاه دیگری چنین تختی که همچون تخت های فلزی در دو انتها میله عرضی داشته باشد .در لوله ائی که پاهایم روی آن  گذاشته شده بود (عین تخت های شلاق)سطلی مکعب مستطیل  شکل بطول تقریبی چهل سانت قرار داشت( درست زیر پاها)که خون و.. داخل آن بریزد .اسدالاه ها که یکی شان اسداله غیبی نامی بود متوسط القامت وچاق وتنومند وصدای خوبی داشت و دیگری که بربر بود قد بلند وتنومند وبسیار خشن که من هیچ موقع لبخند ش را ندیدم .

غیبی پاهایم روی آن لوله محکم گرفته بود وبربره دستهایم به بالا سری همچون دستبد که تکان نمی توانستم بدهم وبخورم  .همین بربر با غیبی صحبت می کرد که فقط یکی مثل این دیدم که پسر جوان افغانی که برای جاسوسی گرفته بودند زیر شلاق مثل گرگ زوزه می کشید ؟

نمی دانم چرا در آن شرایط مرا تائید وتحسین کرد ؟!دکتر یک پسر جوان افغانی بود که شروع کرد به حرف زدن وشماتت من انگاری که بر اثر شیطنت وبازیگوشیم چنین دردسری را موجب شدم در این شرایطی که جبهه ها به تک تک این وسایل نیاز دارند واستکبار جهانی از ارسال آن دریغ می ورزد حتی در مورد پنبه هیدروفیل وپنسی که با آن بایستی تمیز میکرد .

مشهدی ها یک ضرب المثلی دارند که گویای این شرایط من بود ( با پوزش) " کون بده, کالا بده ,دوقورت ونیم هم بالاش بده" .یکریز حرف می زد وتمامی استفاده های مشروع ونا مشروع وسایلی که بکار می برد را در آن وضع وحالی که داشتم شرح می داد:" این چاقوی جراحی که در جبهه بسیار ضروری است وبدلیل تیزی اش بعضی از دکترها از آن بعنوان ریش تراش استفاده می کنند ؟

این با دشمن همراهی کردن نیست ؟"بسته ای را باز کرد که نخ وسوزن  استرلیزه بود " میدانی این نخ بخیه بسیار گرانبها ست چرا که خود بخود حل می شود ومخصوص عملهای جراحی زیبایی است الان با این نخ وسوزن حداقل عمل دماغ زیبایی خانمها  20 -30 هزارتومان می ارزد وخیلی نایاب است!!" " در این شرایط بایستی واکسن کزاز تزریق کرد ولی واکسن کزاز در جبهه ها نیز کمبود داریم " " حتی مر کورکروم برای ضدعفونی کردن در اینجا پیدانمی شود واولویت با جبهه هاست ویا پمادی که قبل از پانسمان برای نچسبیدن پوست به پانسمان باید استفاده کرد"و... بهر حال طفلی توضیحات مفصل در مورد تک تک وسایل مورد استفاده و کمبودهایش ؟! با ذکر آنها برای اینکه مبادا من فکر کنم او نمی داند ودر یک قضاوت منصفانه حق را به او ندهم, می داد وانگار درسش را در مقابل پزشکان متخصص ارائه نماید با آن تیغ تیز جراحی وآن نخ وسوزن گرانبهای بخیه جراحی زیبایی و..کار می کرد و من حتی نای داد کشیدن را نداشتم با وجود اینکه دهانم را کسی نگرفته بود .

معروف است که اگر درد از چندین نقطه وارد شود مغز قابلیت دریافت آنرا نخواهد داشت بایستی با صراحت ودر این جا بطلان آنرا حداقل از نظر شخص خودم اعلام نمایم .درد هیچ حد ومرزی ندارد .

من در آن شرایط جسمی بودم که فقط می شنیدم و درد می کشیدم و درد های جدید را نیز حس می کردم؟!!یعنی اگر از من بپرسید که مثلاقبل  از استفاده از آن چاقوی تیز که می شد با آن ریش تراشید و آن نخ و سوزن گرانبها بیشتر درد می کشیدم یا بعد ؟ صادقانه بگویم : نمی دانم  .

نوبت به الکل طبی صد در صد رسید" این الکل صد در صد که فقط در اختیار پزشکان قرار می گیرد -چون  امروزه خیلی کم است - ومتاسفانه بعضی از پزشکان از موقعیتشان سوئ استفاده کرده وسهمیه شان را می گیرند وبه هر بطر آن سه برابر آب اضافه کرده وسه بطر  عرق از آن بدست می آورند در شرایطی که ...." این الکل طبی را روی پاهایم ریخت در یک ثانیه -بهتر است بگویم در کسری بسیار کوچک از ثانیه -از ناخن شست پا تا انتهای موهای سرم بدون کوچکترین اغراقی سلول به سلول تمامی وجودم وبدنم آتش گرفته وشعله ور شد .

همچون شعله افکنی متوجه هدفی می شود وآن هدف شعله ور می شود تمامی سلول هایم بدون استثنائ شعله ور شد وسوختنشان را دیدم و چشیدم .دیگر نفهمیدم .تمامی در یک لحظه وبه تفکیک اتفاق افتاد .نمی دانم چه مدت این بیهوشی طول کشید .وقتی بهوش آمدم صورتم گرم بود وچند قطره آب بر روی آن و پاهایم باند پیچی شده تا تقریبا 15-20 سانت بالاتر از قوزک پا .وبلافاصله درد وسوزش (سوختن)شروع شد.

مرا از روی تخت بر روی دوششان ودستشان زیر رانهایم قلاب شده برداشته وتمامی مسیر به سلولم را بردند .ودکتر توصیه که بعد از پانزده روز برای تجدید پانسمان مراجعت کنم؟!!( البته اگر زنده می ماندم؟)و آب نخورم و.. مرا به سلولم انداختند وتنهایم گذاشتند .من می لولیدم در آن سلول 1* 2.20 (کمتر یا بیشتر؟ ) حتی توانی برای ناله کردن نداشتم .همانموقعی  که مرا به سلول آوردند شب بود وسایر سلولها به دستشویی شان رفته وشامشان را هم خورده بودند .

بعد از مدتی از بودنم در سلول پاسدار بلند قده که گویا نگهبانی وی بود در را باز کرد.تا مرا برای دستشویی ببرد.با خود سه جفت دم پائی آورده بود.یک جفت آن که بزرگترین سایز تولید شده بود رویه نداشت.از دوطرف دو کش پهن در آورده بودند که همچون صندل بند دار عمل می کرد خودش به پاهایم بست .اما سایز پاهایم بسیار بیش از پهنا ی دمپائی بود .یک جفت دیگر به همین ترتیب به زانوانم بست ویک جفت دیگر به دستانم ؟همه این امکانات!!

برای جلوگیری ازنجس شدن ؟در این سه سال رژیم بسیار پیشرفته ودرتمامی جوانب  برنامه ریزی براساس اسلام را پیش برده بود ؟ با دستها وزانوها مارا تن سلول به دستشویی را آغاز کردم نگهبان که گویا تجربه کافی داشت گفت هیچ عجله نکن , چشم بندت را بزن بالاتر  وخودت برو .از دردم برای جلوگیری از تکرار حرفی نمی زنم.از زانو به پائین را بالا گرفته وشروع به خزیدن کردم اما دستانم وزانوهایم توان تحمل وزنم را نداشتند می لرزیدم وهر نیم متری که جلو می رفتم دستانم همچون فلج شدن بیکباره بیحس شده ومن با صورت به زمین می خوردم وپخش زمین می شدم بیهوش برای لحظاتی یکی دو بار نگهبان آمده مرا بلند کرده روی دست وزانوهایم قرار داد.فاصله سلول تا دستشویی 15-20 متر را شاید بیش از نیم ساعت خزیدم .           

................

سرانجام به دستشویی وتوالت رسیدم .اسدلله بربر آمد و بمن تاکید که :" هر چقدر طول بکشد نگران نباش من در را باز می گذارم وهیچ عجله نکن وقتی کارت تمام شد بیا بیرون  فقط آب نخور ولب ودهانت را خیس کن وسعی کن شاش کنی "من به داخل توالت خزیدم برای شاش کردن.ابتدا سعی کردم با تکیه سر به دیوار توالت وکمک یک دست روی کناره سنگ توالت دست دیگر را آزاد کرده ودگمه شلوارم را باز کنم

ممکن نشد نه دست ونه سرم نتوانستند بار تنم را تحمل کنند .فاصله دیوار توالت با کاسه توالت خیلی کم بود وبزور توانستم از افتادن سرم با صورت به داخل توالت جلوگیری کنم. به دشواری برگشتم وسرو ته کردم ولی مشکل همچنان با سر کاسه توالت و دیوار باقی بود , آنقدر فواصل کم بودند که نمی توانستم از پیشانی وسر وصورتم  بعنوان نگهدارنده استفاده کنم  ودستانم را آزاد کنم و با آنها دگمه وزیپ شلوارم را باز کنم وتازه بعد از آن شورتم را پائین بکشم ؟!!

بعد من  سعی کردم بصورت عرضی روی کاسه توالت قرار بگیرم باید نیم دایره کاملی را با سرم وزانوانم می ساختم که ممکن نبود ویا در آن شرایط برایم ممکن نشد .بعد از تلاشهای نا موفق  بسیار از خیر شاشیدن واجب گذشتم یعنی در واقع نتوانستم. این ناکامی نه چند لحظه بلکه شایددر بیش از نیم ساعت اتفاق افتاد .

دردی که همراهم بود ودر تمامی این مدت طاقتم را تاق کرده بود وباضافه پاهارا از زانو به پائین با زاویه ای حاده رو به بالا نگاهداشتن -تماس پاها با یکدیگر ویا زمین دیگر شوخی بردار نبود!!-منصرف شدم .دست و رو وگردنم رابسختی  شستم چرا که روی زانوان لرزان ایستاده وپاهایم نیز از زانو به بالا, بالا آورده بودم که نوک انگشتان پاهایم نیز فاصله حتی المقدور بیشتری با زمین وتماس با آن داشته باشند .

میلی به آب خوردن نداشتم اما لبها وزبانم مثل تخته سنگ شده بودند با خیس کردنشان کمی به حالت طبیعی برگشتند بیشتر حالت تهوع داشتم .پیراهنم بعلت تعرق شدید واکنون خشک شدن آهاری شده بود .بهمان وضعی که آمده بودم به سلول برگشتم.واین شرایط بیش از سه روز طول کشید.

شب اول که مطلقا نتوانستم بخوابم و بارها وبارها بوسیله همان نگهبان با باز کردن دریچه ونظاره برای اطمینان از زنده بودنم ؟ -که خود نیز  چندان اطمینانی به آن نداشتم -( حتی نای ناله کردن نداشتم فقط احساس درد طاقت فرسا ونه چیز دیگری-حقیقت آنکه در تمامی این لحظات دیرگذر آرزوی مرگ میکردم نه چیز دیگری!!)شب اول لولیدم وسحرگان برایشان روشن شد که زنده مانده ام ومن برای خود متاسف ؟باز آخرین نفر برای وضو وشاشیدن؟ اذان صبحگاهی وطلوع خورشید هم گذشت ونماز قضا شد ومن در رفت و آمد (خزیدن) به سمت مبال ؟ .. صبحانه و چای داده شد ولی من که در 24 گذشته چیزی نخورده بودم سعی کردم که چای را بخورم به لبم که نزدیک کردم حالت تهوع پیدا کردم از خیرش گذشتم .

نمیدانم آنروز چگونه گذشت نه نهار ونه شام ونه صبحانه ونه خواب تا سه روز بدینسان گذشت و روز سوم توانستم کمی چای بخورم . از وسایل فقط دوپتو داشتم که یکی را هشت بار تا کرده وبزیرم همچون تشک انداخته وپتوی دوم را لوله کرده زیر ساق پاهایم می گذاشتم برای اینکه پاشنه های پاهایم با زمین تماس نگیرند -کوچکترین تماسی درد را یک پرده (موسیقی )بالاتر برده ودیگر بر روی آن دیاگرام خطی پیش میرفت برای جلوگیری از تشدید درد با این دو پتو اشکال مختلفی را امتحان کردم لحظاتی که می خوابیدم ویا بیهوش می شدم با درد وحشتناک دیگری ناشی از خوردن پاهایم بزمین و یا بیکدیگر به هوش می آمدم .

گویی در ساق پاهایم مفصلی گذاشته شده بود که در چهار جهت عمل می کرد !هر کاری میکردم این تصادم اتفاق می افتاد .از روز دوم یا سوم شروع به دوچرخه زدن کردم هم برای فرار از درد وهم سرگرمی که آنهم به قصد فرار بود . یکی دوبار که میزدم خسته شده وبی اختیار پاها روی زمین می افتاد دستها یم را حائل می کردم بدتر می شد این بار وزن بالاتنه هم روی پاهایم می افتاد .

روز سوم ویا چهارم یک بسته ورقه باز جویی با چهار یا پنج خودکار بازجو آورد ودر سلول گذاشت وگفت که کم کم شروع کن به نوشتن اگر کاغذ یا خودکار کم آوردی در بزن نگهبان برایت می آورد!!یک معضل دیگر اضافه شد من در آن حالت نتیجه گیری کردم هنوز حکایت باقی است .بدلیل فرض های که می کردم : تعداد شلاقها را نمی دانستم که آیا دو تا شصت تا را خوردم وبفرض خوردن همه اش رازینی تکرارش را دستور داده ویا نه ...در هر حالت برایم یقین بود که بیش از ده یا بیست تای دیگر دوام نخواهم آورد(حدس وگمانه حد توان آدمی که بین 120-140 می باشد)شنیده دیگری را بیاد می آوردم که بعضی از رفقای چریک زمان شاه وقتی دستگیر می شدند ویا می خواستند که شکنجه شوند با علم به کشته شدنشان رجز خوانده وباز جویان را عصبی وتحریک می کردند وآنها با جنونی که بسرشان می زد شدت وحدت شکنجه را افزایش می دادند .در نتیجه زمان وپروسه کشته شدن زیر شکنجه را کم می کردند .

من نه قصد نوشتن داشتم ونه توان آنرا بنابراین این گزینه را انتخاب کردم اینکه وقتی برای شکنجه دو باره می برند چگونه تحریکشان کنم ؟مقاومت چندانی که نمی توانستم (بدلیل پاهایم) پس باید یک فحش اساسی می دادم که آنها به منتها درجه عصبیت برساند ؟ فحش علیه اسلام و مذهب که مسئله شخصیشان نبود ؟ فحش ناموسی خواهر ومادر که مرسوم  بود ومعمولا حساسیتی به آن نبود ؟ تنها گزینه زنشان بود.زن جنده ؟ زنت را گائیدم ؟ یا زنتان را گائیدم ؟ صحنه را تصویر میکردم که مرا برده اند به اتاق شکنجه من تا آنجایی که می توانم برای بسته شدن مقاومت کرده -که در آن شرایط لحظه کوتاهی می شد -ودر آن حال به آنها این جمله را بگویم .ولی چگونه بگویم چرا که در دهانم نمی چرخید ونمی گنجی

 ..

---------------------------

در توضیح ناتوانیم در دادن فحش وآنهم در این سطح وشدت ناچارا توضیح بسیار خلاصه ای از محیطی که در آن بزرگ شدم رامی آورم

چرا که در موقع دانشجویی نبود چنین توانی روشن می باشد در محیط دانشجویی حداکثر فحش هائی که میدادیم کون گشاد ,کوس مال(در آن ترمهای اول وبه دلیل رابطه من با دختر ها گاها بمن نیز گفته می شد وبعدها بخصوص بعد از زندان اول که دیگر تکرار نشد ), دهن گلابی,

یا بدترین آن " دهنت را می گام( که هیچ موقع به زبان من نیامد ونمی آمد ویا در مورد من بکار نمی رفت) حد وسطح فحش های دانشجویی بود ونیاز به توضیح بیشتر نمی باشد وبر همگان روشن است . اما پیشینه فرهنگی قبل از آن به توضیح بیشتری نیازمند است :

من با وجود گذراندن دوره طفولیت ونوجوانی در محیط کوچک ودورافتاده  همچون درگز ( شهری در شمال شرقی خراسان وهمجوار با ترکمنستان)که عمدتا کشاورزی بوده و بدلیل  راه صعب العبورش پرت ودورافتاده از دیگر شهرها ومرکز استانی بود وبهمین نسبت اقتصاد نسبتا خودکفا وعقب مانده تر ودر نتیجه فقر وحشتناکی برآن حاکم بود :درگز ازنظر جمعیتی شامل درگزیها که بزبان ترکی با لهجه محلی که بسیار نزدیک به ازبکی وتاتاری هست, ترکها که عموما مهاجر بوده ونسل بلاواسطه پیشین آنها متولد تبریز وعمدتا ایلخچی ( که یکی از روستا های نزدیک تبریز)واز نظر مذهبی گوران یا علی الهی بودند ودر سالهای 1930-32 از شهرهای سمرقند وبخارا بدلیل  اجباربه انتخاب بین شهروندی شوروی ویا خروج از شوروی وبرگشت به ایران دومی را انتخاب کرده وپای پیاده ویا با گاری از طریق مرز سرخس ( تنها دروازه ورودی به ایران که یک روستا یا قصبه از درگز بود ) وارد درگز شده ودر آنجا ساکن می گردند یک  به این امید که روزگاری دوباره برگردند ودرگز نزدیکترین محل بود به زادگاهشان ودوم اینکه گذشتن از گردنه های صعب العبور معروف کوه های الله اکبر که حتی در روز گار نوجوانی ما یعنی دهه 40-50 فاصله 250 کیلومتری درگز به مشهد را با اتوبوس 12-14 ساعت طی می شد!!؟جالب اینکه فاصله درگز با قوچان 115 کیلومتر بود که 8-10 ساعت طول می کشید واین راه هم در جنگ جهانی دوم توسط متفقین برای پشتیبانی لجستیک از شوروی وبنا به روایت دیگر توسط آلمانیها برای حمله ساخته شده بود.یک گروه یا طایفه دیگر بودند به اسم زابلی ها که در منطقه ای که بوسیله مسیلی از شهرجدا می شد ,زندگی می کردند .البته اگر بتوان آن شیوه گذران را زندگی گذاشت .آ نها بنا به همان تقسیم طبقاتی اولیه مرسوم کارهای پست (چاه کنی ,چاه مستراح خالی کردن,مزدوری(کارگری صرف)و..)پیشه شان بود -شکراله پاکنژاد در دفاعیه اش که من در دوران دبیرستان آنرا خوانده بودم به وضعیت زندگی اسفبارشان اشاره کرده بود من بعدها که در زندان اوین با وی هم بند بودیم از وی خواستم که بیشتر ومشروحتر از نظرات وبرداشتهایش برایم بگوید که وی گفت که خودش ندیده واین مطلب خاص را یکی دیگر از رفقا خاطرنشان کرده که یادش نمانده بود کدامیک ویا نخواست که بگوید( بهر حال در آنموقع تو ذوقم خورد و تصوراتی که از وی داشتم خدشه دار گردید)- بعنوان مثال حتی فقیرترین خانواده های درگزی از خوردن گوشت شتر اکراه داشتند واگر فقیر بودند گوشت گاو حداقل بود ولی دل وجگر گاووکله اش را کسی نمی خورد چه برسد به شتر ولی آنموقع آنها می خوردند که به بهای بسیار نازل ویا مجانی قصابها می دادند و مورد دیگر برای درک بهتر از زندگیشان بعد از فوت پدرم منکه عهده دار اداره امور شده بودم در سن 14-15 سالگی یکی از گاو هایمان مریض شد راه حلهای سنتی افاقه نکرد ومن سعی در حل علمی قضیه داشتم برای اولین بار سنت شکنی کرده وبه دامپزشکی شهرمان مراجعه کردم که یک تکنسین پیر وبداخلاق وبیسواد عهده دارش بودوباوجود بیکاری اش وبا برخورد لجوجانه من فردایش برای ویزیت آمد وتشخیص سرماخوردگی داد ؟ !! وچند قرص کوچک داد ورفت شبش گاو داشت می مرد که قصاب زابلی! آورده وذبح شد دل وجگرش پر از تاول بود نظر من که دفن ویا سوزاندن بود بدلیل بچگانه بودن رد شد وبرای ثوابش به زابلی ها داده شد وچقدر بیچاره ها تقدیر وتشکر کردند ؟!! حداکثر حیوانی که داشتند بز بود که در اتاق یا خرابه شان نگهداری می شد   .از دیگر اقوام یزدیها بودند که اکثرا تجارت تولیدات کشاورزی را بعهده داشتند وبه نسبت مرفه بودند  دو کتاب فروشی درگزکه شامل روزنامه ومجله ونوشت افزار فروشی هم بود ( که روزنامه ها با دو یا سه روز تاخیر می رسید) که آ قای شجاع یکی از آن دو بود و کم رونقتر که صیاد شیرازی از اقوام ونیز دامادش بود که دختر بزرگش همکلاسی ودوست یک خواهرم ودختر دومش را که از همسن وسالهای من بود ونیز همبازی دوران کودکی و در همسایگی ما زندگی می کردند( همسر صیاد شیرازی ) ودیگری آقای ربیعی که تشکیل دهنده انجمن اسلامی  و حجتیه وکانونهای ضد بهایی  دردرگزبود وی که اغلب سخنرانان مکلا ومتخصص ضد بهایی از مشهد وجاهای دیگر دعوت می کرد و در این جلسات فقط من وخواهر زاده اش که وی نگهداری میکرد  وهمکلاس ودوست من نیز بود دعوت میشدیم بقیه همه تجار یزدی بودند و مسن بعد از انقلاب این کانون بود که حزب جمهوری اسلامی وسایر نهادهای حکومتی را تشکیل دادند و خود ایشان بعد از مدتی پرونده ساواکی بودنش افشا شد وبیرونش گذاشتند !!کردهای درگز که بزبان کردی کرمانج صحبت می کنند بیشتر به گله داری مشغول بودند وکوچ نشینی و ییلاق وقشلاق به طبع و اکثراگله  گوسفند بزرگ مالک منطقه " لطفی ها " که بعداز مردن پدر " حاج رستم" زنش و چهار پسر و یک دخترش را شامل می شد را نگهداری می کردند البته بعضی از روستا ها وبیشتر ناحیه کلات نادری کرد بودند و در خود درگز نیز خانواده های کرد بودند که به کشاورزی مشغول بودند.زبان مسلط و رسمی ترکی آذربایجانی ونیز ترکی درگزی بود یعنی یزدی ها وکردها هم به این زبان صحبت ومراوده می کردند واین برعکس نبود یعنی ترکها لزوما کردی یا یزدی نمی دانستند ولی آنها ترکی را می دانستند وحرف می زدند.درگز کوچه ای در وسط شهر پشت شهربانی  داشت که یهودی نشین  بودند -من در طول تمام دوران دبستا ن شاید یکبار نیز از این کوچه نگذشتم این کوچه وسه  ویا چهار کوچه ائی که هردو طرف بخیابان منتهی می شدند در سر راه مدرسه ام بودند ولی بنا برافواه که هیچ موقع مورد تائید خانواده ام نیز نبود شایع بود که یهودیها هر شنبه یک پسر چاق وچله مسلمان را می گیرند و حسینی اش می کنند -مراسم بدیگونه روایت شده است که یهودیها اعم از زن ومرد پسر بچه مسلمان را در وسط می نشانند ویک سیب سرخ را دستشان می گیرند وپسر بچه را اغوا می کنند که بیاید این سیب سرخ را بگیرد وقتی پسربچه میرود که این سیب سرخ را بگیرد یک بیز -کفاشی را - به بدنش فرو می کنند والی اخر تا بچه را می کشند وخونش را می خورند وبدین ترتیب هرشنبه یک بچه مسلمانی  را می کشند-وجالبتر اینکه بعد از رفتن یهودیها این داستان عینا برای بهائی ها شایع شد ناچارم که داستان را همیجا بیاورم : کلاس 4-5 دبستان بودیم با توپ پارچه ائی ! والیبال بازی می کردیم وروی عکسهای هنرپیشه های هندی شرط بندی می کردیم وبا تما م وجود برای بدست اوردنشان از جان مایه می گذاشتیم محل بازیمان خانه محسن همکلاسی مان بود که پدر پارچه فروشی داشت وفارس بودند وبهایی ومن به اتفاق دو نفر دیگر از بچه ها به خانه شان میرفتیم ودر ته حیاط آنها که حالت سکوئی را داشت وبا چند پله به محوطه والیبال وتور آن که یک نخ بود ختم می شد میرفتیم بازی میکردیم یک روز بعد از تمام شدن بازی متوجه حرکات مشکوک مادر وخواهر محسن شدیم که خطاب به محسن که درببند وخطاب به دخترش که شاید یکی دو سال از ما بزرگتربود  که سیخها کجاست الان دیگر دوستان میرسند و ما باید مراسم حسینی را آماده کنیم ؟ من بقول معروف دو زاریم دیر افتاد ولی آن دو دوستم رنگ از رخسار پریده شروع به ملامت من کردند که چرا مارا به اینجا آوردی ؟من نیز به تدریج شروع به درک شرایط کردم وهمراه آنان که دنبال راه فراراز این مخمصه داشتند همراه شدم وبعد دیدیم که مسئله به خیر وخوشی وبا شوخی وخنده تمام شد بعدا دیگر آن دوستانمان با من نیامدند و مادر محسن در عروسی این حکایت را وداستان ترس ووحشت مارا به مادرم تعریف کرده واز من تمجید کرده بود !و مادرم آنرا بصورت جوک به پدرم وخانواده تعریف کرد وضمنی بی پایه بودن این داستانهارا القا کرد ..   - واولین سینمای درگز شاید در سالهای قبل از  1332 را فردی به اسم" کاشی "ساخته وراه اندازی کرده بود -من در سنهای پنج یا شش سالگیم را بیاد می آورم :که بوسیله کارگران خانه گیمان ( شاید فارسی ان نوکرباشد با این تفاوت که هیچ فرقی در داخل خانه باهم نداشتیم )به سینمای قدیمی اش میرفتیم وبعدا به سینمای جدیداش که سالن تابستانی هم داشت وآهنگی که بعد از تمام شدن فیلم می گذاشت وبترکی شعری برآن وزن می خواندند :" پولتان را گرفتیم ,به در کونتان زدیم , پا شید بروید ,پاشید بروید" -در دهه منتهی به  پنجاه همه آن یهودیها از درگز به دلایلی که برمن نامعلوم است از درگز کوچیدند. در سالهای 43-42 آقای کاشی سینمایش را به شخصی بنام زحمتی که معلم بود وبعد ها شد حاج زحمتی فروخت ورفت وزحمتی این سینما هارا جمع کرد در سینمای قدیمی وپس از مدتی در خیابان اصلی یک سینمائی ساخت کوچک وچیپ که با ذهن محدودش منطبق بود.سینما ی درگز شد انحصاری. 

................

پدرم در ازبکستان ( سمرقند ) دانشجوی پزشکی بوده است , آنطور که استنباط میکنم پزشک روستا ؟ ! بدلیل سن کمی که داشته وگویا بعد از انقلاب اکتبر برای سرعت در ریشه کنی بیماریهای واگیر ونیز بیماریهای ساده شوروی بخصوص در جمهوریهای عقب مانده دست به چیدمان نوجوانان وجوانان با استعداد روستائی وشهرستانی به این منظور یازیده بود.

در موقع خروج از شوروی برای تمام افراد خانواده مجوز وپاسپورت داده می شود الا برای پدرم .پدرم در مشایعت خانواده گریه میکرده است و دل گاریچی به رحم می آید ومی گوید که بیا ومن تورا رد می کنم ( از گمرگ)وپدرم را لای رختخواب مخفی میکند وبه این ترتیب از مرز عبور می دهد .پدرم خیلی زود پس از فوت پدربزرگم(محمد حسین) که در ایران ودر درگز اتفاق می افتد مسئولیت خانواده را شامل یک برادر ودو خواهر تنی ویک خواهر ناتنی بزرگتر ومادرش را بعهده می گیرد.وبا توجه به نداری وفقر گریبانگیر خانواده های مهاجر مجبور به کارگری در کشاورزی میگردد وهمه خانواده نیز همینطور.

خانواده مادری داستان دیگر و کاملا مخالف دارند .پدر بزرگم  عباسعلی که متولد ممقان از توابع تبریز بوده در ایام جوانی جزئ فدائیان مشروطه و از یاران ستارخان وابواب جمعی اش , در محاصره تبریز توسط عین الدوله و آنموقع حساس که بیم مرگ میرفته ستارخان فدائیان را جمع کرده وطی صحبتهای مبسوطی که راجع به شرایط کرده از تفنگچیان خواسته است که هر که با این شرایط خطیر خواهان جان بدر بردن است شبانه از مسیری که امن بوده وگویا از زیر پلی می بایست رد شده واز حلقه محاصره بدر می رفتند و پایندگان را جز مرگ از گرسنگی و یا .. نصیبی نخواهد بود , مخیر کرده بود .

عباسعلی به اتفاق تعداد کثیری ؟ !! شبانگاه از زیر پل در حمایت پیشمرگان گذر کرده وبه روسیه  تزاری آنزمان وبه باکو میروند ..ودر نهایت بین سمرقند وبخارا در محالی سکنی می گزیند .وی تاجری بسیار موفق وجواهر فروشی ثروتمند میگردد .در آستانه انقلاب اکتبر بدلایلی توسط حاکم بخارا که حکومت ضد انقلابی را برقرار کرده بود دستگیر وبه اعدام محکوم میگردد در زندان قرون وسطی ای حاکم بخارا که هر روز بنا بر حکومت شریعه!!که وی داشته تعدادی را محاکمه ودر تفتیش عقایدی که می کرده اگر مسلمان بودن وآن نیز از نوع سنی شبهه ای پیدا می کرده محکوم به اعدام کرده و فردای آنروز به دار آویخته میشده ,فردای روزی که قرار بوده اعدام شود بلشویک ها حمله کرده وکلیه زندانیان را آزاد می نمایند .

پدر بزرگم =پاپا صد ها بار این داستان را تعریف کرد با ذکر جزئیات اما متاسفانه ما بدلیل کوچکی سن ونیز بعدها بدلیل کم فهمی -اگر بگویم کژ فهمی که درستتراست :درسنینی حدود 17-18سالگی - (من حتی بعد از زندان اولم مایل به شنیدن داستانش نبودم چرا که فرار از زیر پل (به ترکی کرپی)در شرایط خطیر ی که ستارخان مخیر کرده بود آیا قابل تعریف کردن بود؟!!( خامی و کوته نظری را ببینید!!تاسفم را از خودم وتفکرات آن موقعم را بپذیرید )) من در آن شرایط حتی دلیل زندانی وشکنجه شدنش را توسط حاکم بخارا (ضد انقلابی)را هم نپرسیدم .یادم می آید که وی تعریف میکرد که بعد از آزادی چند روزی که در بخارا بوده است وی بدیدن حاکم بخارا که در خیابان به جارو کشی محکوم  بوده است و وی با انداختن آشغالی یا تفی وی یعنی حاکم بخارا مجبور به تمیز کردن آن شده است وداستان برگشتن پاپا به خانه اش در بین سمرقند وبخارا که با قطار ومواجه اش با خانوادهای از همشهریانش که وی از خانواده اش می پرسد وآنها می گویند که با کشته شدن و اعدام عباسعلی چه روز گارسیاهی دارند وبعد از بیهوشی اش وپی بردن آنان که وی خود عباسعلی است ( قابل شناسائی نبوده است) و...وی به خانه برمیگردد درست در لحظه ای که مادر بزرگ اصلی من در حال جان دادن بوده است وفقط مجالی به اشاره به حدود جائی که جواهرات قیمتی را دفن کرده است ..پاپا چندین وچند روز را با نوکری که داشته صرف کندن طویله ای بزرگ که مادر بزرگ بدان سو اشاره کرده بود می کند اما بی نتیجه؟ ...داستانهای پاپا یکی از مهیجترین وتاریخی ترین داستانهائی است که جسته وگریخته شنیده ام وبیادم مانده است وخود مثنوی صد من کاغذ می شود ...پاپا پولدار وپولدارتر می شود .

شوهر خاله مادرم گویا یکی از بلشویکهای مهم ویا مهمترین در منطقه شده : مادرم در 3-4 سالگی علاوه بر پرستار و.. معلم پیانو داشته وتمامی نمایشات وکنسرت های اجرا شده مهم را با درشکه اختصاصی شوهر خاله وخاله که بچه ای هم نداشتند وعلاقه مفرطی هم به مادرم داشتند میرفته وخاطراتی از آنها برایش باقی مانده بود ومن به مقتضای سن وشرایط نه تنها مایل به شنیدننش نبودم بلکه بیش از آن, نمی خواستم پیش کسی گفته شود !!؟بهر روی شرایط برای پاپا ناامن ونگران کننده می شود ووی نیز ناگزیر به ترک خانه ومایملک اش می شود گویا همچون اوایل انقلاب ایران خارج کردن وسایل و جواهرات و..با محدویت شدیدی مواجه بوده است و بیش از نیمی از صندوق ها یش را ماموران گمرک یا تاراج کرده ویا رسما ضبط می نمایند وتعدادی از صندوقها را که برای عبور از گمرگ دربین خانواده هائی که از سهمیه مقرر کمتر وسایل داشتند میدهد که آنها نیز از آن خود می کنند تنها خانواده پدری من که دوصندوق را با خود می آوردند آنرا صحیح وسالم در درگز به وی برمی گردانند.

در درگز فروشگاه(بقالی)نسبتا بزرگ در وسط شهر درست کرده ولی بیش از یک منزل دیگر ملکی نمی خرد یعنی نه باغ ویا زمین کشاورزی.اکنون فکر می کنم که در تمام مدت به امید بازگشت بوده است ودلیل دادن  تنها دخترش( من چهار دائی داشتم) به کشاورز فقیری چون پدرم خارج از درستی وامانتداری و..به این دلیل بوده که موقع بازگشت به وطن

دخترش را همراه پدرم با خود ببرد به این دلیل بوده که با وجود خواستگارانی پولدار ویا متشخص وکارمند و.. مادرم را به پدرم داده  وحتی جهیزیه مرسوم زمان را نیز همراه نکرده بوده است!! .

 ...........................

 

 

پدر بزرگم یا آنطور که ما می گفتیم پاپا واین عمومی

ورایج شده بود( در درگز) وبجای نامش که معروف به مشهدی

 (مشتی )عباس بود

 

 

 

از چپ براست مادر بزرگم( نغمه -که خود دختر یک خانواده ثروتمند کیف -اوکراین بوده است  ) پدر بزرگم ( پاپا) , دختر کوچک (مادرم -کاترین که کاتیا صدایش می کردند ودر ایران به خدیجه تغییر یافته بود )پسر کوچکتر نزد مادرم حیدر بوده که که در همانجا (سمرقند-در سن 3-4 سالگی ) در طفولیت فوت می نماید؟!!اسم دختر جوان ؟ که در ایران مرضیه و ما به وی ماما می گفتیم ودر سالهای 65-64فوت کرد ودر واقع نقش مادر بزرگ مارا داشت ؟پسر کوچکی که بعد ازآقائی که سلیمان نام داشته وبرادر پاپا بوده وجهت دیدن برادرش از تبریزبه سمرقند  آمده بود دایی بزرگ من" قربان "است که چند سال پیش فوت کرد .دو نفر دیگر برادر وبرادر زاده پاپا بوده اند که همراه سلیمان از تبریز آمده بودند  . این

عکس حدود سالهای 1912-1915 برداشته شده است ؟ !!آنچه که می تواند مورد تعمق وبازبینی قرار بگیرد پدر مرضیه ( ماما)نه سال در جنگ جهانی اول در اسارت آلمان بوده است ودخترانش؟ ( که تعداد آنان را نمی دانم ) بهر دلیلی (اوضاع جنگ جهانی ...فقر وفلاکت توده مردم و..بعنوان پرستار بچه و ... در خانواده هائی سکنی  می گزیدند.پاپا قبل از مرگ ماما نغمه, با ماما مرضیه رابطه جنسی داشته ؟ !! طوری و به نحوی که همزمان با مریضی مشابه هر دو  ماما نغمه اظهار می کند : من که رفتنی هستم ؟ تو به مرضیه؟ ات برس ؟!!...

ماما نغمه سمت راست وماما مرضیه سمت چپ

 

 


 

 

پاسپورت پاپا در بدو ورود به ایران.

 

 

 

 

 

 

.........................

 ادامه داستان پاپا کمی سئوال برانگیز ومبهم است ؟ حداقل برای من !بعنوان یک فردسیاسی و خارج از روابط خانوادگی , ممکن است با آنهمه

ثروت ومکنت که داشته است ( من به چشم خود حدود سالهای 47 -48 در خانه خودمان یک یا دو کیسه پنبه که حداقل چهار برابر کیسه های

معمولی گندم بوده و پر از روبل های درشت  تزاری پاپا بود که در زیر زمین های خانه مان  مخفی شده بود دیده ام که متاسفانه شاید بدلیل دستگیری اول من (سال 52) توسط مادر بزرگ پدریم در همین سالها به تنور ریخته وسوزانده شد !)

پاپا در اولین سالهای تاسیس حزب توده در ایران در درگز شعبه آنرا تشکیل می دهد !داستانهایی که میاید صرفا شنیده های پراکنده من است که جهت تحلیل وبرداشت هر تحلیلگری ارائه ومنتقل می گردد.

پاپا می گفت : دوستی داشته است بنام ملا احمد که مرثیه گوی شبهای عاشورا وتاسوعا ( ظاهرا آخوند بنامی بوده)که با هم مشروب می خورده اند وبعد از مست کردن وی بالای منبر میرفته وبه سینه زنان وزنجیر زنان مجال نمی داده است هر چه بزرگان وریش سفیدان ایما واشاره به وی می داند که که نوحه را قطع کند توجهی نمی کرده تا اینکه به پاپا متوسل می شدند وبا اشاره وی ملا احمد نوحه را قطع کرده واز منبر پائین میامده وبه پاپا اعتراض میکرده که در این جمع فقط یک مرد بود که من حرفش را قبول میکنم وآنهم تو هستی والا این جماعت

بیشعور واحمق را با کش دادن نوحه همشان را می کشتم , تو نگذاشتی .( نمی دانم این از نظر تاریخی به سمرقند ویا درگز بر می گردد؟)

ولی زن ملا احمد که روس تبار بود وما به وی خاله ستاره می گفتیم در سالهای 20-32 13 مسئول زنان حزب توده بوده است !!.

  در این سالها پاپا همیشه کلت به کمر داشته ,داستان معروفی از وی است :نشسته بوده جلو مغازه اش در میدان اصلی شهر که می بیند دو یا چهار ژاندارم فردی ژنده پوش را که طناب پیچ بوده می برند می پرسد : چکار کرده ؟ می گویند دزدی کرده .می گوید خوب کاری کرده می خواستید از گرسنگی بمیرد ؟ آزادش کنید ژاندارم ها می گویند : تو چکاره هستی که بما( مامورین دولت!!) دستور میدهی .پاپا کلت اش بیرون

می کشد و می گوید که من منم مشتی عباس؟(یا عباسعلی)نمی دانید من کی هستم ؟ ژاندارمها همگی فرار می کنند وپاپا بند های وی را باز کرده وبه وی توصیه می کند جز در موارد لزوم ( گرسنگی ) دزدی نکن واگر گرسنه بودی ودزدی کردی بگو فلانی بمن گفت ...

    در اوج قدرت پاپا وی را برای جلسه ای در فرمانداری می خواهند .رئیس شهربانی وفرمانده ژاندارمری و.. بوده اند فرماندار از سیاست کلی و نیز اهمیت پاپا وغیره سخن می گوید ( دایی منصور مترجمش بوده- که مسئول جوانان حزب بوده در آن زمان) در نهایت از وی می خواهد به نشانه اطاعت وسر سپردگی به اعلیحضرت و..شما کلتی که داری روی میز بگذار و من از طرف دولت و..به شما بر می گردانم ...

 پاپا می گوید: که اولا یک کلت به همراه من نیست ودو کلت به کمر من هست وپا می شود ودر حین خروج از اتاق می گوید که مرد می خواهم که این کلت ها را از من بگیرد؟..(من خود این کلت را با تعداد زیادی فشنگ در کیسه ای دیده ام  که لای لحاف ودشکهائی که داشتیم

برحسب تصادف موفعی که من با نه نه تنهایی زندگی می کردیم پیدا کرده -در سن 15-16 سالگی -ومن برحسب نوجوانی به خیال خود وفتی نه نه خواب بود -چون اتاقهای ما جدا بود در آورده وبا آن بازی می کردم ولی نه نه تیزتراز آن بود که من فکر می کردم وسر بزنگاه مچ مرا می گرفت .-بعد ها یعنی در سالهای 52-53 که من در بدر بدنبال اسلحه بودم -بطور ضمنی سراغ آن کلت را گرفتم که گفتند فروخته شد !!

ومن در حسرت آن ماندم !!

از شنیده هائی که از پاپا دارم چنین برداشت می کنم که مقام وموقعیت اش در حزب نه بدلیل دانش سوسیالیستی اش بلکه بیشتر قلدری وبی باکی وتوانائی مدیریتی اش وموقعیتی که داشته است, باید باشد:  نقل است در انزمان صارم ( صارم الملک که در مورد درگز بیشتر وی را توضیح خواهم داد ) مباشرش را می فرستد که" آقا  می خواهد تورا ببیند " پا پا جواب می دهد _ به ترکی " آقا کون مرا می خورد که می خواهد  مرا ببیند ".  .شعری در آ ن مقطع که دستگیر می شود وبه اتفاق دایی منصورو چند نفر دیگر به زندان مشهد برده شده وحدودا دوسال ونیم ویا سه سال زندان می کشد, باقی مانده استکه ایضا  به ترکی است وترجمه فارسی اش :مشدی عباس گفتی که درتیغم الماس- دیدی چگونه به بندت کشیدند, دکان هایت را بستند . آنطور که از شواهد برمی آید دستگیریش بسادگی صورت نگرفته وهمراه با ضرب وشتم زیادی بوده است: مادرم این داستان را نقل می کرد,بعد از اینکه پاپا را دستگیر کرده بودند چند روزی یکی از کارگرانی که قبلا برای ما کار میکرده  هر روز که سوار خر از جلوی مزرعه ما که در آن ایام تابستانها با آلاچیق موقتی که در آن ساخته می شد , زندگی می کرده اند این فرد از نزدیکیهای مزرعه که عبور میکرده با صدای   بلند این ترجیع بند را تکرار می کرده "آی زدند ها ,آی زدند ها"که اشاره به نحوه دستگیری پاپا بوده است واز این طریق مادرم را ناراحت می کرده است.پدرم اصلا اهل دعوا ومرافعه نبود چه در خانه وچه در بیرون .مادرم به تنها عمویی که داشتم شکایت می کند عمویم فردای آنروز در میان آفتاب گردانها مخفی می شود طرف که نزدیک می شود وبا آن آواز .عمویم بیرون می پرد با یکی دو سافه آفتاب گردان وشروع به زدنش می کند وبا فحش که فلان فلان شده بگو چطوری زدند اینطوری زدند یا اینطوری زدند ..وفرار می کند ودیگر در آن جاده دیده نمی شود. در سالهای بعد ازآزادی دیگر نشنیده ام که فعالیت سیاسی داشته باشد 

ولی درسالهای 51-52 که حدود 96 سالش بود وبیمار وبستری چه در خانه وچه در بیمارستان ساواک از طریق دائیم وی را احظار کرده بودند که با شرح وضعیتش کنسل شد؟!!شیوه خاصی در زندگیش داشت: در عید نوروز در سه روز اول دسته ای نوازنده ( کمانچه-تار ودایره زن) میآ مدند از ساعت 8-9 صبح تا غروب می زدند روی میز شیرینی وغذا وقرابه های  عرق در کناری چیده شده بود هر گروهی که میامدند -جالب بود در آنزمان هر صنفی دسته جمعی در بازدیدها ی عید شرکت می کردند مثلا گاریچی ها ,درشکه چی ,زارعان,..-

و جالبتر اینکه یک شعاری داشتند که " اگر صاحبخانه نیست , خانه اش که هست" میامدند می نشستند شیرینی وغذا وعرقشان  را می خوردند و می رفتند-من خود بعنوان کوچکترین پسر -مرد ؟!! در سن های 6-7 سالگی؟!!وظیفه میزبانی هم در خانه پاپا وهم در خانه خودمان داشته و شاهد بودم ؟!!اما واقعیت قضیه این بود که کوچکترین نقشی در برنامه نداشتم ولی تمام شماتت ها متوجه من بود !!همه پسته هاونخودهای آجیل روی میز میرفت و تنها تخمه ها باقی می ماند در روز مهمانداری من در خانه وگوشتهای قابلی=استانبولی در خانه پاپا ؟!!نه اینکه من ناخونک نزده باشم ولی من مقصر نبودم ؟!چه می توانستم به دختر های همسایه بگویم در مقابل مادرشان؟!!و آنهم در آن سن وسال ..؟

 .......................

اما وضعیت خانواده پدری: پدرم که خیلی زود یعنی در نوجوانی پس از مرگ پدرش مسئولیت خانواده یعنی عمویم وعمه تنی -عمه ناتنی

شوهر داده شده بود را به اتفاق مادرش (نه نه خانم که نامش بود و ما به وی نه نه می گفتیم )متکفل می شود .نه نه یکی از زنان حقیقتا  زحمتکشی بودکه تا آخرین لحظات عمر طولانی اش با وجود مرارت های بیش از حدی که کشیده بود -از جمله مردن دو پسرش -شاید بیش از نود سالگی با هوشیاری وسماجت اداره  امور زمین های کشاورزیمان را هر چند اندک در آمد, دنبال میکرد .ودر اواخر عمرش نیز خود کارهایش را پیش می برد.من این یادداشتها را بعنوان یک فرد سیاسی می نویسم بنابراین هر کدام از این عناوین وتوصیفات خارج از علائق شخصی ونسبتهای خانوادگی است و جهت روشن شدن مادیت روابط در اعماق است تا مرثیه ای برای مادر بزرگم .میدانم وواقفم براینکه هزاران ,میلیونها,.. نه نه ها  بوده وهستند وتاکید من قدر شناسی و ارج گذاری همه مادر بزرگها وپدر بزرگها ,بخصوص مادر بزرگهاست.

من جسته وگریخته شنیده ام که نه نه برای تامین معاش فرزندانش برای دیگران نان می پخته است ومزدوری مزارع می کرده است .

وقتی پدرم با مادرم که تفاوت فاحشی از نظر سطح زندگی وموقعیت خانوادگی داشته بودند روز های اول زندگی مشترک مادرم دریافته بوده 

که حتی انگشتر ازدواج متعلق به عمه پدرم که بصورت کومونی در یک خانه زندگی می کرده اند,می باشد بنابراین تمامی آن هدایا را به ایشان برمی گرداند .!!پدرم هر چه در می آورد در اختیار مادرم بود واین مادرم بود که اقتصاد به معنای لغویش" علم تدبیر منزل-ارسطو این بیان را در تعریف اکونومی بکار برده است"  را در اختیار داشت .من نشنیده ام که پدرم که در کلاسی یا درسی شرکت داشته باشد ولی بفارسی می خواند ومی نوشت؟!البته نوشتن اش بسختی برای من قابل فهم بود زیرا آنچه می گفت را خارج از قواعد کلاسیک می نوشت :

مثالی بگویم اسم خواهر بزرگتر از من را  در ثبت واحوال گفته است " منوجه"مامور بیسواد یا غیر ترک زبان می گوید بنویس و وی می نویسد ؟!! هنوز این معضل از نظر اداری لاینحل مانده است که وی -پدرم -منیژه را به ترکی گفته ونوشته است .!! 

پدرم چه بدلیل سختکوشی اش وچه " علم تدبیر منزل" مادرم از نظر مالی مرفه تر -البته نسبی در شرایط درگز - وباز هم نسبت به اقوام دیگر

پدری بود از نظر کاری هم کشاورزی خودش راداشت و هم مباشر یکی از دومباشر خانواده لطفی ها بود که بزرگ خانواده زمیندار منطقه بودند (که یک حسابدار ویا مباشر کل هم داشتند که دفتری برای خود داشت که در زاوت(روسی)=کارخانه که روبروی منزل باغ شان وافع

بود به رتق وفتق امور می پرداخت ) پدرم فردی بسیار امین ودرستکار وبقول معروف چشم پاک بود واز این نظر مورد اعتماد ووثوق هر دو طرف یعنی هم دهقانان و لطفی ها بود :کمال آقا -پسر کوچک از چهارپسر- که گویا عضو حزب توده نیز بوده ( من موقعیکه هفت یا هشت سالم بود وبا پسر جهانشیر خان لطفی بازی میکردم در انبار کاه تابلو بزرگی که نوشته شده بود حزب توده ایران شعبه درگز دیدم وبعنوان هنر خود در خواندن!بدون درک معنی وشاید معنی آن به مادرم گفتم ویا سئوال کردم که وی حتما به پدرم گفته چرا که بعدا دیگر در آنجا ندیدم وبمن توصیه شد که دیگر به کس دیگری نگویم)فردی عیاش قمار باز , خانم باز ودائم الخمر بود وی که شهردار درگز نیز شده بود وبرق را به درگز آورده ویکی از اولین خانه هائی که در درگز صاحب برق شد خانه ما بود ؟!!در هتل هیلتون تهران که تازه افتتاح شده بود مبلغ کلانی

باخته بود طوری که اجازه خروج از هتل نداشته-وی وراننده اش- تا آن مبلغ را تادئیه نماید , تلگرافی به پدرم دستور که این پول هر چه سریعتر کارسازی شود .پدرم به عشایر گفته است که بسمت قوچان بروند (چرا که بازار درگز چنین ظرفیتی نداشت ) وحدود 1000-1500 گوسفند فروخته  وپول آن فرستاده شد تا ایشان از محبس بدر آیند.

این برداشت شخصی من است :نمیدانم درگز دارای چه خصوصیت ژئوپلیتکی هست یا بوده که خانواده لطفی روسوفیل بودهاند -قبل از انقلاب بلشویکی آنها امده وروابط وسیعی با روسیه داشته اند : خانه لطفی ها همه اتاقها دارای بخاری دیواری بود که اگر توانستم عکسش را الصاق نمایم هنوز بعنوان کارآمدترین وسیله گرمکن عمل می کند (نوعی شومینه دیواری سرتاسری)که نه تنها در مر کز فرمانروائی بلکه درخانه  مشهد شان نیز از آن استفاده کرده بودند وعلاوه برآن تمامی منزلشان چه در درگز و چه در مشهد با چوب (پارکت؟!!) بود که همگی این مواد از روسیه آورده شده بود .در طرف مقابل چه نوه های صارم الملک( صارم درگزی) بمن که دوستی وآشنائی داشتیم وچه دیگران از صندوقچه پر از لیره استرلینگ؟!!( لیره استرلینگ نزد وی در درگز دور افتاده چه میکرده)  صارم داستانها گفته اند.

داستان درگز به اینجا ختم نمی شود در پیمان سالت دو صراحتا از نام درگز وارتفاعات الله اکبر بعنوان مهمترین سایت استراق سمع آمریکائیها نام برده می شود (سایتی که حتی تماسهای کاخ کرملین را شنود میکرده است).من خود در سن شاید 14-15سالگی شاهدبودم که هرهفته گروه آمریکائی ها میآمدند برای خرید گوشت ومایحتاج هفتگی خود با ماشینهای نیروی هوائی وبعدها شنیدم چند نفری درگیر خانم بردن برایشان به نون ونوائی رسیده بودند !

برای روسوفیل بودن لطفی ها : در سالهای بین 20 -24 یک شب پدرم با زن وبچه در کلبه های تابستانی (چاتمه) خوابیده بودند پدرم بیدار میشود وفریاد میزند که سیاهی کیستی .. ( چرا که چند سوار را می بیند که از کنار مزرعه می گذشتند) فردای آنروز مشد حسین شوهر تنها خواهرحاج رستم به پدرم میگوید دعا به جان زن وبچه های کوچکت کن بتو چه ربطی دارد که کی از کنار مزرعه ات می گذرد؟!!

من شاید 5-6 سالم بود که به زیارت به شیلگان با گاری میرفتیم ( شیلگان یک امام زاده ای دارد به همین نام که در داخل مقبره یک نیم کره گلی وچیز هائی شبیه به پیاله و شراب دان که گویا چند نفر که باور نداشته اند در آنجا مشغول می گساری شده , آن نیم کره هندوانه بوده است 

وآن جام می وبقیه بصورت نامفهوم پیاله های که امامزاده میزند به کمرشان وسایل لهوو لعب را سنگ می کند ؟!! هشدار که دیگر در امامزاده

مشروب نخورید.بفاصله 100-150 آن مرز شوروی بود ) گاریچی( وسیله حمل و نقل آن دوران) داستانی را واقعی وعینی از اجنه تعریف میکرد که باید بشنوید : چند سال پیش کسی؟(یادم نمی آید چه کسی) بوی گفته بود این زن را برای ثواب ببر به شیلگان وکرایه اش را هم پرداخته بود ؟این زن که چادرکهنه ای بر سرش بوده بعد از طی مسافتی که وی داستان تعریف میکرده برمیگردد برای اینکه شنونده به حرفش گوش می دهد یا نه می بیند که در پای این زن جوراب ناسکی( جوراب سفید  آلامدیکه کمی بالاتر از قوزک پا -تا یکسوم ساق پا - بوده در دهه سی که خانمهای تهرانی !! می پوشیدند و ما ندید! در سالهای کودکی به پوشنده آن  نیز مهر جنده است را می زدیم!) است ؟!! بسم الله بسم الله می گوید وبر میگردد ونگاه می کند می بیند که پاهایش شبیه بز است (کفش پاشنه دار تخم مرغی به پایش بوده است) دیگر یقین پیدا میکند 

که  بی برو برگرد جن است بر شدت بسم الله  می افزاید پس از چندی ؟ برمی گردد ونگاه می کند می بیند که از وی خبری نیست -یعنی وقتی که چراغهای روستای نزدیک به مرز ایران- آرتق- براحتی مشاهده می شده است- این انعکاسی است ازفرار یک زن سیاسی شهری -تهرانی یا مشهدی- به شوروی در ذهن یک پیرمرد روستائی دور افتاده ؟

...................

اما داستان درگز وخانواده ام را بعدا بیشتر خواهم پرداخت وبرمی گردم به ادامه داستان .

گفتم که درد بی پایان وبلاوقفه که داشتم و دریغ ازلحظه ای خواب آرام که منجر به بهم خوردن پاها به یکدیگر ویا تماس با زمین نگردد وبدنبال آن احساس درد به فاز بالاتر وارد نشود گویی درد بصورت تجمعی عمل میکرد.کلافه از بیخوابی بودم .روزهای دوم یا سوم به این نتیجه رسیده بودم که حتما یک بار دیگر حتی شده برای ترساندن  شکنجه خواهم شد ودر این حال وروز دیگر یارای تحمل ده تا شلاق را هم ندارم بنابراین برای رهایی وکم کردن زمان تحمل بهتر است من آنها را تحریک کنم وتنها تحریک آنها اینست که وقتی وارد اتاق شکنجه شدم رجزبخوانم وفحش زنشان را بدهم-در آن شرایط فکر می کردم که اگر فحش خدا وپیغمبرودینشان رابدهم بدلیل اینکه آنرا لمس نکرده وتاثیر آنی نخواهد داشت بلکه بقول خودشان سب ..پرونده سازی کرده وطی مراحل هر چند ناقص ودم بریده قانونی شان نهایتا می کشند ولی زمان بالنسبه طولانی طی خواهد شد-موقعیکه بار دوم دستگیری من در زمان شاه در انفرادی های زندان دژبانی  لشکر ارومیه به تنهایی بودم در انتهای انفرادی ها دری بود وبخاری باز مانده از جنگ جهانی دوم در کنار آن که به بازداشتگاه عمومی دژبانی که در آن تعدادی حدود ده یا پانزده نفر ارتشی نگهداری می شدند که من به بهانه رفتن به دستشویی ویا گرم شدن  از طریق سوراخ جای خالی قفل این بچه ها را می دیدم 

اینان که بمن لطف بی شائبه ای داشتند انواع هنرهای فردی که داشتند یا درد دل هایشان را برای سرگرمی من نشان داده ویا می گفتند :سربازی بود که بجرم زدن فرمانده اش که حداقل یک تا دوسال حکمش بود من پرسیدم چرا؟به زبان ساده گفت این فرمانده فحش خواهر داد گذاشتم این جیبم (اشاره به شلوارسربازی اش),فحش مادر داد گذاشتم آن جیبم ,فحش زنم را داد که دیگر جیبی نداشتم که تویش بگذارم؟-

منکه عادت به فحش دادن نداشتم سعی میکردم با تکرار وتمرین آنرا بصورت عادی برای خودم در بیاورم" زنتون را گائیدم " -کردم و.. آن بار لازم را نداشت .سناریویی  که در ذهنم داشتم " بمحض باز کردن چشم در اتاق شکنجه بگویم شما بچه شهر نوی ها از من چریک زمان شاهی!(نبودم وادعائی هم نداشتم ولی باید رجز می خواندم) می خواهید از من حرف بکشید من زن همتان را .." هر کار می کردم این کلمات کمی غلیظ تر به زبانم نمی چرخید وطبیعی ونرمال نمی آمد درست مثل یک زبان خارجی که وقتی صحبت میکنی بدلیل ناآشنا نبودن گوشت با آن فاصله احساس کرده وتا این فاصله را از بین نبرده ای به آن زبان نمی توانی تکلم کنی .این تکرار وتمرین یک یا دوروز وشاید در حالت خواب ویا هذیان بصدای بلند گفته میشد .روزهای پنجم یا ششم من تاتی کنان برای دستشویی با کمک دیوار وعرق ریزان وزمان طولانی برای نفس تازه کردن مسیر را طی طریق می کردم و در توالت با تکیه دادن سرم ویک دست به دیوار توالت با دست دیگر دگمه وزیپ شلوارم را باز کنم وبشاشم شاشی که بویش وحشتناک بود وچون به شلوار وشورتم هم می چکید احساس می کردم تمامی انفرادی را در برگشت پر کرده است .روز پنجم یا ششم صبح اش در اتاق را همان پاسدار(اسدلله) باز کرد واز من خواست که چشم بندم را بزنم که معلوم بود برای بازجویی است که من با مرور سناریو در مغزم برای مصاف نهایی خودرا آماده کردم اسدلله زیر بغلم را گرفته وبه آهستگی وبا حوصله مرا همراهی میکرد من در کشمکش روانی با خودم که مبادا به اصطلاح روانشناسانه دچار تحبیب شوم و همراهی اش مرا از آن رجزها وفحش ها باز بدارد.مرا به اتاق بازجو برد ودر صندلی دسته دار ارج که گویا برای امتحان وبازجویی طراحی شده است نشاندند .بازجو آمد وبرای آخرین بار اتمام حجت کرد که به زبان خوش میگویی یا کاری کنم که مرغان آسمان بحالت گریه کنند ؟گفتم که چیزی ندارم که بگم چون فعالیتی نداشته ام گفت که ضبط می کند که بعد از این برنامه که پیش خواهد آمد و من به زبان آمدم از فرصت هائی که در اختیارم گذاشته شده ومن استفاده نکردم پشیمان شوی و.. دستم را گرفت وگفت پاشو وبدان که خود خواستی ومجبورمان کردی ..مرا کشانده وبه اتاق دیگر برد که روبروی که با کمی فاصله روبروی اتاق باز جویی بود . روی یک صندلی نشاند  وخود وی کمی چشم بندم را بالا آورد .گفت که را می بینی ؟ ما توجیه قانونی وشرعی داریم .مادرت طبق اعترافات فلانی وفلانی بعنوان پوشش تو فعالیت می کرده ونشریات وگزارشات را انتقال میداده ,با این محمل ها و با این جاسازی ها ... ما حق داریم وی را دستگیر وزندانی وتعزیر نمائیم .

من مادرم را دیدم که روی یک صندلی ارج نشسته با چشم بند ودارد از بیگناهی من حرف می زند بازجو با کابلی که بدستش گرفته بود چند ضربه به حدود پایه های صندلی زد که نمیدانم به پاهایش هم می خورد ویا فقط به پایه های صندلی می خورد( چرا که در مقابل زاویه دید من قرار داشت) ؟ گفت که از حاکم شرع نیز حکم گرفته ایم می بندیم روی تخت شلاق در مقابل تو آنقدر می زنیم که تو مقر بیایی . 

من در تمامی این مدت وقبل از آن نیز در دستگیرهای پیشین  نیز گریه نکرده بودم  من گریه کردم وسخت هم گریه کردم ودر حالت هیستیریکی که بمن دست داده بود گفتم بشرافتم قسم اگر یکی دیگر بزنی آرزوی شنیدن اسمم را هم به گور خواهی برد (اسم ومشخصات من را که می دانستند ولی گفتنش درآن شرایط فقط تاکیدی بود واینکه جمله بهتری پیدا نکردم؟!!)نمی دانم این واکنش عصبی من بود یا نمایشی که

بلافاصله بازجو مرا بلند کرد وبه اتاق خودش برد ویک لیوان آب آورد!! از من خواست قول شرف بدهم که با آزادی مادرم حرف می زنم آنچه که در یادم مانده است این جمله ام می باشد که به وی گفتم " که سیاست ومبارزه به چه ابتذالی رسیده است ؟"گفتم اول همین الان آزادش کن باشد .بلافاصله  به پاسدارها گفت که آزادش کنید وبه من گفت که قول دادی ها .مادرم را شنیدم که می بردند ومادرم دائم از بیگناهی من حرف میزد.من میلرزیدم

بازجو گفت برو به سلولت ومطمئن باش که مادرت را آزاد کردم ومیبنی که فردا برایت وسایل خواهد آورد!! (مادرم در تمامی این روزها ی زندانی شدنم از صبح میامده ولباس وزیر پوش وسبزی میاورده ؟!! می نشسته در مقابل درب ورودی وهمانجا نیز مشغول سبزی پاک کردن بوده طوری که همه نگهبان ها وی را میشناخته اند واز میان انهمه پاسدار" علی باقری "که سید بود!! ومادرم بسیار ازوی  تعریف میکرد مثلا قاچاقی میوه وسبزی را از مادرم میگرفته که بمن برساند ولی در تمام مدتی که من در انفرادی بودم (6-7 ماه) مطلقا میوه وسبزی ائی بمن نرسید وسال 67 نیز همین شخص همین کار را کرده است).من بسلول برگردانده شدم تمامی درد را فراموش کرده وضعیت جدید آنچنان مرا

سردرگم ومضطرب کرده بود که دچار حالت تهوع شده بود کورسوی امیدی داشتم که مادرم را به تهران بفرستن ویا برود بعد معضلات خواهرانم که شاغل بودند (دبیر دبیرستان)وبرادر کوچکترم که تازه دیپلم گرفته ودر کنکور در رشته راه وساختمان فنی قبول شده ورد صلاحیت شده بود چه ؟فرار کردن همه خانواده نمی توانست اتفاق بیفتد !باز به خودم دلداری می دادم حالا مادرم در رفته شاید با دیگران کاری نداشته باشند ؟ در بیست وچهار ساعت بعدی -قبلا گفته ام که در دویا سه روز اول بعد از شکنجه غذا که نمی توانستم بخورم وسعی میکردم که کمی چای با زور بخورم وروزهای بعد حداکثر به زور چای سه یا چهار قاشق غذا می خوردم-دوباره از چای خوردن هم افتادم

سه وعده دستشویی را فقط سروصورتم را که همچون کوره مذاب گرما متصاعد می کرد را خنک می کردم تمامی تلاشم این بود که بالا نیاورم وآنهم عمدتا به این دلیل بود که متوجه نقطه ضعفم نشوند که اگر می شدند تا آخر از آن همچون شمشیر داموکلس در بالای سرم نگه میداشتند ومن اسیر وعبید شان می شدم.صبح روز بعد ساعت حدود هشت یا هشت ونیم کیسه ای آوردند لباس بودشامل شورت وزیرپوش , وچیدمانش نشان از آن بود که مادرم آورده است-البته این حسی است که خاص مادر وفرزند است - امانم بریده شد در دل بهمه خواهر وبرادرانم فحش می دادم که آنقدر عقل وشعورشان نرسید که مادرم را از مشهد خارج کنند وبعد جواب این زیاده خواهی را بخودم می دادم

که آیا قبلا به آنها گفته بودی؟ آیا آنها سیاسی تشکیلاتی هستند ...در این حیص وبیص دو باره یک بسته کاغذ شاید پانصد تائی ورقه باز جویی

با هفت هشت خودکار بازجو آورد وباز سفارش که اگر خودکارها رنگشان تمام شد در بزن به نگهبان بگو بلافاصله برایت خواهد آورد.

این دیگر مرا دیوانه کرد واینکه باید بفکر چاره اساسی بود .تنها راه حل خودکشی بود .در فکر خودکشی هر آنچه که می توانست کمک باشد

شیشه پنجره که زیر سقف بود ولامپ برق نیز پشت آن که امکان دسترسی نبود. معمولا در انفرادی ظرف غذا ولیوان چای ویک قاشق روئی می باشد اما ظروف پلاستیکی ضخیم کار ساز نیستند ولی قاشق روئی را با سابیدن براحتی می توان تیز کرد .اما در سلول من موقع ناهار وشام آورده ومی بردند ؟!!یعنی من نمی شستم و تا آنجائی که شنیده ام استثنا بوده است .بهرحال هیچ چیزی پیدا نکردم .شنیده بودم که زمان شاه چریکی : قهرمانی  با جویدن رگ دستش خودکشی کرده است .  


Gozareshgar
info@gozareshgar.com