10.02.11 11:42 Alter: 8 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی - بخش چهارم

Kategorie: Nachricht

 

 

 

بخش اول خاطرات

 

بخش دوم خاطرات

 

بخش سوم خاطرات

 

.........................

 

بخش چهارم

&nb

تعداد ما که بایستی اتاقهایمان تعیین می شد بیش از 10-15 نفربود ونمی دانستم که اینهارا هم از قرنطینه آورده اند ویا جای دیگر.فردی که جا ها را تعیین می کرد.زندانی عادی بود به اسم مجید- پسری جوان حدود 25 ساله وبنابر مشهور از وی مجلات سکسی ومشروب گرفته بودندکه من باور نداشتم که بخاطر این جرم آنقدر محکومیت داده باشند که وی بیاید وامین کمیته مستقر در زندان شده و آوردن وبردن زندانیها و نظم ونسق امور زندان سیاسی را بعهده گرفته باشد- که به ظاهر!! بر طبق صفی تازه واردین تشکیل داده وبدنبال وی روان بودند ووی بنا بر ظرفیت اتاقها بهر کدام یکی را می فرستاد .

من آخرین نفربودم که اتاقم را تعیین کرد وارد اتاق شدم همه جا داشتند ومن نفر سیزدهم شدم  و کف خواب دو پتوی دولتی که بمن داده بودند یکی را تشک وویکی لحاف و کیسه لباس زیرم بعنوان بالش استفاده کردم -در قرنطینه ویا جاهای دیگر بنا بردارائی ام اگر کفش داشتم با کفش واگر دمپائی سیاه رنگ ضایعاتی که با آنها همچون ژاپنی ها زیر سرم می گذاشتم اما اینجا اتاق بود و دمپائی را نمی توانستم استفاده کنم .

همه روی تخت هایشان نیم خیز شده و داشتند کار مرا تماشا می کردم من پتو را از طول که دومتر می شد هشت لا تا می کردم وبه این ترتیب نوار حدود 25 سانتی می شد برای زیرم درست می کردم جایم درست شد ومن دراز کشیدم  اما بچه ها شروع کردند سرو کار گذاشتن من که فردا صبح نوبت تو ست که بروی سهمیه کله وپاچه را بگیری .گفتم از این یکی معذورم چون به آن حساسیت دارم ولی بعدا که بیدار شدم میرم قیچی وچاقو را از اتاق بغلی بگیرم .

خندیدند و یکی پرسید که در مشهد خاله مرا می شناسی .گفتم چرا نمی شناسم یک کوچه پائینتر از خانه ما می شینند اسمش رخشی خاله و او گفت نه لیلا خاله است شوهرش استا علی گفت نه محمد علی است گفتم اونجا معروف به استا علی است اصلا  لیلا خالا مرا فرستاده که تورا پیدا کنم اسمت چی بود گفت اکبر گفتم لیلا خالا مرافرستاد  برو ببین خواهر زادهام اکبر پسرم کجاست من زندان نمانده که دنبالت نگردم اکبر قارداش نمی گی که خاله ات نگران می شود وتو اینجا داری کیف میکنی و..ومن همینطور یکریز ملامتش می کردم از شدت خنده پتویش را به سرش کشید وگفت من تسلیم ببخشید.همه خندیدند .

در اتاق ما دو نفر کارگر کارخانه ماشین سازی ویا ترکتور سازی بودند دو نفر فرشباف و دو نفر دیپلمه کشاورز که از سراب آورده بودند .یدالله  لیسانس از انگلیس و یک نفردیگر از اردبیل سه ویا چهار نفر دیگر محصل ویا دیپلمه که از تبریز بودند ویک نفرمکانیک ویکنفر معلم از ارومیه  بودند. که بیشتر از آنها خواهم گفت.صبح روز بعد برای نماز بیدارام کردند چون کف خواب بودم نماز هم خواندم ولی نمازشان که تمام شد خوابیدم .

هردو کارگر کارخانه محمد بودند وبا محمد نمکی صمیمی شدیم و محمد دیگر آبدارچی بند بود صبح ها خیلی زود بیدار می شد تا آب جوش فلاسک های بچه ها را پر کرده برای صبحانه آماده نماید .ساعت های حدود 9-10 یک دیگ بزرگ آب جوش به من داد -لطف کرد-که در دستشویی حمام بگیرم ولباسهای زیر من را در آب جوش انداختیم تا شپش زدایی شود اکبر همان که سربسر من گذاشته بود با محمد نمکی آب را ولرم می کردند وروی من می ریختند.

حمام حسابی کردم .واز شپش ها راحت شدم . همان روز اول بچه ها بیشتر اکبر ومحمد نمکی از وضعیت اتاق وبند گفتند: یوسف که جوانی بود دیپلمه ومجاهد از توابین گرداننده بند بود که موقعی که من در سپاه بودم از من صحبت کرده وخبرش را به اتاق داده بود ومی دانستند که من را به این اتاق خواهند آورد!!یعنی تمام نمایشات حاج حسن آقا ودنبال مجید افتادن برای تعیین اتاق نمایش بوده که از قبل می دانستند .

با آمدن من به اتاق یوسف نقش بادی گارد مرا بازی می کرد وبه ندرت مرا تنها می گذاشت اگر که برای گزارش دهی هم می رفت بهرام بجایش می گذاشت -دو بهرام داشتیم  وبهرام دوم از ارومیه ومکانیک ماشینهای سواری و هودار چریکهای فدایی بود پسری خوب وقوی ورابطه صمیمی با هم داشتیم- این بهرام که مجاهد بود وتواب ودر آبدارخانه هم کار میکرد پسر جوان وخنده رویی بود یک روز که وظیفه نگهبانی مرا بعهده داشت ودر اتاق کسی نبود از من پرسید که رسول اگر انقلاب شد با من چکار خواهید کرد؟من بشوخی از پاسخ طفره رفتم واو گفت نه جدی می پرسم .

من گفتم یکی بهر دلیلی پایش روی کثافتی می گذارد در یکی دو گام اول کفش هایش کثیف می شود تمیز کردنش برای وی راحت است ولی وقتی که ادامه داد ودر منجلاب بیشتر وبیشتر فرو رفت این دیگراشتباه تلقی نمیشود .. گفت فهمیدم .چند روز بعد که بعضی از بچه ها ویوسف هم در اتاق بود گفت اگر وضع چپه شود باز جویی من خیلی ساده خواهد بود وشروع کرد برسم بازجویی سئوال وجواب دادن با لحن کمیک :کی تورا هوادارکرد؟اوسف-بترکی -مسئولت کی بود ؟اوسف .کی تورا لو داد ؟اوسف. کی تورا دستگیر کرد؟اوسف . کی تورا بازجویی کرد؟ اوسف.کی تورا تواب کرد؟ اوسف. کی مسئول توابین و تو بود ؟اوسف..اوسف اوسف.خیلی خندیدیم وخود یوسف هم می خندید . 

ابولفضل نامی که جوانتر از همه بچه ها بود 18-19 سال وسوسول وهوادارچریکهای فدائی وتواب بود ولی جزئ عمله جات توابین واکثرا  در دادگاه انقلاب بود که نمی دانم آنجا چه غلطی میکرد.همان شب اول ویک جمله اظهار نظرش که یادم نیست چی بود من بشوخی از دیگران  پرسیدم داداشه؟ هر چند چنین اظهار نظری در آن موقع وبا شرایط من بهیچوجه درست ومنطقی نبود ونمی باشد ولی روز های بعد درستی اش تائید شد که بازهم کارم را توجیه نمی کردو نمی کند . 

محمد قره چلو:اهل سراب پسر جوان وبسیار جالب ودوست داشتنی که لکنت زبان داشت واوایل ورود من که برخی موضوع شوخی ومضحکه وی قرار میدادند من بشدت واکنش نشان دادم ومتوقف شد ودیگر حداقل در اتاق پیش نیامد  و کم کم از شدت وحدت آن نیز کاسته شد.گاها عصبی می شد و موقع عصبانی شدن شروع می کرد به فحش خواهر ومادردادن به هرچه تواب است. که ویرا از جای پرت ودورافتاده ای, که وی بوده است لو داده اند -ایتن گودورن یره= جایی که سگ ها بدلیل پرت ودور افتاده بودن شهوتی می شوند = جایی برای مستی اسبها؟   : یک فحشی هم داشت که مختص ترکها با این ترجمه : استخوانت را گائیدم.وگویا نهایت فحش دادن است ولی محمد به آن هزار دفعه را اضافه میکرد.

فحش می داد ومیداد و بعد گریه میکرد در ضمن آن . موقعئیکه او شروع به فحش دادن می کرد همه توابین و کسانی که کسی را لو داده بودند نه تنها اتاق وشاید از این بند می رفتند .یک روز در حین فحش دادن و اتاق از این نظر خلوت شده بود بهش گفتم : محمد زحمت وزجری که برای انقلاب می کشی قابل تقدیر است ولی فکر نمی کنی که هزار باراستخوان را گائیدن غیر ممکن باشد ؟یکمی بخودت رحم کن .

محمد در حال گریه عصبی خندید و گفت صفت مبالغه است! اشکالی ندارد به معنی خیلی زیاد است, خیلی خندیدیم بعد او قیافه اش را جدی کرد وشروع کرد به ادامه لعن ونفرین هایش ولی نتوانست ادامه دهد وبا خنده مرا توبیخ کردن آخه اینم وقت چرتکه انداختن وحساب وکتاب کردن بود.از آن به بعد هروقت که شروع میکرد من جلویش ظاهر نمی شدم چرا که هر دو می خندیدیم.این یکی از روشهایی بود که توابین را مورد هدف قرار می داد.      

 ................

فضل الله ( که به اشتباه یدالله نوشتم)پیکاری بود 26-27 ساله از انگلیس لیسانس ویا فوق لیسانس ریاضی داشت وودر اردبیل فعایت واز آنجا به تبریز منتقل شده و فکر می کنم 8سال محکومیت داشت.گویا تواب بوده وشدیدا هم فعال و دو یاسه ماه قبل از آمدن من بتدریج ازفعالیتش کاسته و موقع آمدن من که کلا قطع کرده بود وبازدراین جهت تند روی می کرد  به مخالفت ویا برخورد تند می پرداخت .

ما با هم هم خرج شده بودیم بدلیل اینکه هر دو ملاقات مرتب نداشتیم من هر دو یا سه ماه یکبار و اونیز همین طور وبنابراین از غذای خانواده ها استفاده نمیکردیم برخلاف دیگر بچه ها بومی که دو یا سه وعده در هفته از آن استفاده می کردند و هر دو ازغذای رستوران زندان استفاده می کردیم من در اولین ملاقات به مادرم گفته بودم که همان در دو هفته ای که هر دفعه از مشهد می آمد (یعنی حدود 8-9 روزی که در تبریز می ماند ) برایم نیاورد و قبول کرده بود که نیاورد .

برخورد کمی با هم داشتیم .بیشتر خود وی کنارمی کشید و نمی خواست که خود را تحمیل کرده باشد ویابا دلایل دیگر روانی . من یکبار به وی گفتم مرد آنست که آهسته و پیوسته رود . من از فلاسک وی برای چای استفاده می کردم -اوایل خودم نداشتم و محمد آبدارچی و بهرام بمن لطف می کردند و گاها در روز یک یا دو بارخارج از وعده عمومی پر می کردند یعنی هر وقت که می خواستم ولی من بندرت از این محبتشان استفاده می کردم. محمد نمکی پسری جوان حدود 25-26 ساله کارگر کارخانه تراکتوریا ماشین سازی و هوادار مجاهدین با عزت نفس ,صادق وصمیمی و از نظر من بسیار قابل احترام.واقعا همه چیزش را گذاشته بود با زن ودو دختر.اسم دختر بزرگش که 4-5 ساله بود پرسیدم گفت خدیجه .

من فقط یک لبخند زدم و لب هایم را جمع کردم به نشانه اینکه این دیگر چه اسمی است که برایش گذاشتی چیزی در این چهار چوب .گفت -کاسب در ترکی بمعنای فقیر وبی چیز استفاده می شود -آدم کاسب مشکلات و دردش یکی دو تا نیست.مشکل مالی بسیار جدی داشت .زنش خانه دار وهیچ منبع درآمد ویا ذخیره ای نداشت.

زنش گاها غذا می آورد که برایش زهر بود می گفت میدانم که آنها در تمام طول هفته نمی خورند و خودشان این غذا را مزه هم نکردند هر چه به این زن می گویم باز گوش نمی کند .بدلیل تواب نبودن وحتی کمی نرمش در مقابلشان به وی کار هم در زندان نمی دادند .در صورتی که بهرام در آبدار خانه کار میکرد و احتیاج مبرمی هم به پول آن نداشت-مجرد بود وبنظر خانواده اش نیز فقیر نبودند -.چند بار به دادگاه نامه نوشت ودرخواست مرخصی کرد به وی نمی دادند .

در زمستان دو یا سه روز مر خصی دادند  رفت وبرگشت با اندوه وناراحتی بسیار.زنش از یکی از فرش فروش ها پشم ووسایل لازمه را بصورت قرضی گرفته اما حاصل کارش بدلیل نابلدی و کم تجربگی در برپا کردن دار قالی تا نیمه پیش رفته بود ولی در هم ریختگی ونامتوازن بودن آن بگفته محمد در صورت اتمام آن حتی هزینه آنرا نیز پوشش نخواهد داد دستمزدش که هیچ .این دوسه شب شبانروز سعی میکرده تا حدودی رفع ورجوع کند.میگفت زنم 21-22 ساله است ولی نگاهش کنی پیرزنی شده .

هیچ کاری بغیر از درد وافسوس درونی نمی توانستم انجام بدهم.پولی هم نداشتم که بوی بدهم چون در هر ملاقات مبلغ معینی می پذیرفتند و منهم که ملاقات مرتبی نداشتم .و خود محمد هم اصلا در مرامش نبود .با همدیگر شوخی میکردیم وغالبا این جمله را استفاده می کردیم " نمکی چه بانمچ( لهجه ترکی نمک ).من شروع کردم بنا به خواسته خودش کتابهای فارسی  سه یا چهار سال اول  ابتدائی را خواندن و تمرین کردن. یعقوب فرشباف بود با وجود 19-20 ساله بودنش جوان متین بود هوادار مجاهدین زندانش را سالم می کشیدبا کسی کاری نداشت حداقل در اتاق ولی گاها با هم شوخی و گفتگوی داشتیم راجع به کارش که بیشتر تابلو قالیچه بود تا دیگر انواع.ونکته جالب اینکه دیپلمه بود وبگفته خودش همراه با درس کار هم می کرده است.

با سید جعفر که از بچه های اردبیل و دیپلم بود صحبت ورابطه ای نداشتم چون بیشتر خارج از اتاق وپیش دیگر بچه های مجاهد اردبیل  بود. اما روز عاشورا که هم عادی ها سینه زنی داشتند وهم توابها. دراتاق دیدم نشسته روی تختش واز دفترچه ای می خواند وسینه می زد.پرسیدم سید چه میکنی گفت دارم نوحه می خوانم .گویا از نوحه خوانهای حرفه ای بوده و گفت که هر سال قمه هم می زده( -بگفته یکی می خوای بدانی یک ترک کجائی است سرش را نگاه کن اگر سرش شیار شیار بود بدان که اردبیلی است واگر این علامت نبود اگر خودش هم گفت که اردبیلی است باور نکن-قمه زدن در زندان ممنوع بود ولی عادی ها با سابیدن وتیزکردن سکه یک تومانی آنموقع که بزرگترین سکه بود به این امر مهم می پرداختند وزندان یعنی حاج آقا یزدانی که رئیس کل زندان بود -از بازاری های تبریز که هیکل تنومندی داشت وجزئ گروه لوده ولومپن حزب خران در زمان شاه بوده است-با رضایتمندی و تائید درونی دستور داد که حمام را برای کسانی قمه زده اند باز کرده تا این سنت بصورت کامل اجرا شود )ازش پرسیدم که واقعا اعتقاد داری با قاطعیت گفت بله .خوب چرا نرفتی با آنها سینه وقمه بزنی قبول نداشت بخاطر اینکه با صدق ونیت پاک سینه و.. نمی زنند!!؟ حمید پیکاری بود واهل ارومیه ومعلم که دستگیر و منتقل شده بود .

تنها کسی بود که باوی بحث سیاسی وایدولوژیک داشتم ودر هر فرصتی که پیش میامد با وجود زیر دادگاهی بودنش پیگیری جدی داشت وعلاقه مند دانستن مواضع راه کارگربود ومجادله وکنکاش بر سر آن. بهرام هم بچه ارومیه و درکارگاه مکانیکی کار می کرد و هوادار چریکها ی فدائی و مثل اکثرشان ازنظر تئوریک کم سواد ولی متین ومحکم وما مشترکات دیگر باهم داشتیم -یعنی هر دومان ازنظر خانوادگی جزئ گوران یا اهل حق بودیم -خاله اش برای من یک جفت جوراب پشمی بافته وفرستاده بود بسیار ظریف وزیبا.رابطه گرم وصمیمانه ای داشتیم.  

من در روزی که به بند سه گانه آورده شدم و در زیر هشت منتظر برای تعیین اتاق,زندانیان زیادی به بهانه های مختلف به زیر هشت آمده که مرا ببینند واز جمله دو نفر از دانشجویان ارومیه که با هم بعنوان راه کارگری در دانشگاه فعایت مشترک داشتیم. بهرام ورضا.آنها نیز آمدند وچند بار هم آمدند ولی من هیچ گونه آشنائی ندادم وآنها نیز .به این خاطر که منتقل کرده باشم که ردی ویا حرفی از طرف من دال بررابطه با آنها و هیچ گروهی ندارم.

بهرام که اولین دانشجویی بود در ارومیه که در ترویج عمومی مواضع خود که داشتم -بچه های هم دوره ویا هم پرونده سابق که دو یا سه نفربودند وقبل از انتشار کتابهای سه گانه حتی با نظرات من آشنایی پیدا کرده وقبول کرده بودند با انتشارآن کتابها کمی متمرکزتر کار می کردم .بهرام در این مقطع از پیشگام جداشده و اولین دانشجوی خارج از حلقه من بود که جذب شد دانشجوی سال اول بود و بسیار فعال شبانه وروزبا دیگر دانشجویان به بحث مشغول و هر جا که گیر می کرد مرا می کشاند ورضا دومین نفر بود که از پیشگام جداشده ودر دانشگاه و در شهر بساط می گذاشتند با همان سه کتاب وبدون آرم ونام تشکیلاتی.پسری پاک وزلال که خنده هایش دریایی از محبت وصفا رادر دیده وجان سرازیر می کرد.

با انتشار نشریه دیگر سر از پا نمی شناخت .بهش می گفتم بشوخی که این نشریه را رفقا بخاطر تو منشر کردند که از دستت راحت شوند.باری آن دوسال خاطره خوشی از وی داشتم .وی را به دهسال همراه با اعدام تعلیقی محکوم کرده بودند و رضا را به هشت سال زندان -هردوی اینها بعد از تعطیلی به تبریز زادگاهشان آمده ودر تبریز فعالیت کرده بودند و همرا با ضربه اساسی که به تشکیلات تبریز وارد شده وحسن نبوی مسئول شاخه وتنی چند از اعضا اعدام شده بودند اینان این احکام سنگین را گرفته بودند .

نکته ای را راجع به این حکم ضد بشری و.. اعدام تعلیقی بگویم :این حکم به این معنی تصریح شده بود که در مدت دهسال زندان کوچکترین موردی اعم از فعالیت در زندان و یا اقرار شخص ثالث و.. برملا شود حکم اعدام بلافاصله وبدون دادگاه وطی پروسه اجرا شود .یعنی اگر من کوچکترین مطلبی را راجع به بهرام می گفتم که وی نگفته بود اعدام می شد.واین یعنی تمام مدت زندانی شمشیر اعدام بالای سر بودن.واین مورد در مورد حکم خیلی از زندانیان وجود داشت.

من بعد از استقرار در زندان وبمحض آشنائی با محیط به بچه ها رساندم که حتی یک صفحه باز جویی نداشته ام ومطمئن باشند و مهم نیست که چی گفته اند در مورد من.اما با این وجود بعد از مدتی بهرام از نقطه نظر روانی شروع کرد بهمریختن و نا متعادل شدن .یک روز گفتند که که بهرام یک تکنویسی وگزارش مفصلی برای من می نویسد.با وجود کنترل شدیدی که می شدم با کمک بچه ها اعم از مجاهد وراه کارگری و.. شرایط فراهم شد که در حیاط کوچک بهرام را رضا آورد که با هم صحبت داشته باشیم - اصرار بچه ها که فکر می کردند که صحبت وبرخورد من می تواند کمکی در بهبود وی باشد-ملاقات با صحبت من شروع شد: که میدانی این بار اولم نیست که دستگیر می شوم وبار سوم است و هر کاری کردم با آگاهی بوده است عواقب کارم را می دانستم و..

بنابراین این حرفائی که می زنم بهیچوجه به این معنا نیست که ازت بخواهم گزارش ننویسی .فقط منظورم اینست وبه همه گفتم و خواهم گفت صرف نظر از اینکه بر من چی پیش بیاید این نوشته های تو عامل آن نیستند و بدان که تورا رفیق خودم می دانم و اصلا از تو گلایه یا رنجشی ندارم ونخواهم داشت و...وبهرام شروع کرد به هذیان گفتن که پدر ومادرم کافر هستن(پدرش توده ای بود)تو کافر هستی ونجس هستی و..ضدانقلاب هستی و..رضا ویکی دیگر دستش را گرفتند وبردند و من پر پر شدن وروانی شدن رفیقی را زیر فشار سنگین فوق طاقت بشری  دیدم .

من حرفهائی که بوی گفتم واقعا اعتقاد داشتم ونیز می خواستم بار سنگین عذاب وجدان در تمام زندگی اش در صورت اعدام شدنم را بر دوش نداشته باشد.وحقیقتا نیز در آن لحظات نه ترس از اعدام شدن بلکه ناراحتی وغم واندوه در دلم سنگینی میکرد.اکنون نیز با وجود گذشت این مدت, سال پیش که با رفیقی از تبریز تماس داشتم حال وی را پرسیدم که خیلی وقت پیش آزاد شده اما سلامتی اش را نیافته است.

این رفیق را که از بهرام بعنوان خائن وغیره نام می برد متقاعد کردم که در مورد یک بیمار اسیر چنان شرایط سهمگینی چنین کلماتی اشتباه محض است.بهرام گزارشش را نوشت ودر ادامه در روزهای بعد کارش به آنجائی رسید که کابینه پیشنهاد داد ومرا بعنوان نخست وزیر و.. ووزیر کشاورزی گمارد ..چند روزی به بهداری زندان بردند وبستری کردند اما دوباره بیماری عود می کرد رژیم سنگدل تر از آن بود که چنین مواردی را مورد توجه قرار دهد .من بهمراه وجدان بیدار بشریت وی را یکی از قربانیان این رژیم ضد بشری می دانم.


...............

در زندان از کتاب وروزنامه خبری نبود با وجود اینکه روحیه عمومی بتدریج باز یافت پیدا کرده واز درهم ریختگی شکست یکسال گذشته سر بر می آورد .ولی هنوز مطالباتی اینچنین بوجود نیامده بود .هنوز موسوی تبریزی دادستان انقلاب تبریز همزمان با دادستانی انقلاب کل کشور

را بعهده داشت وهر شنبه پرواز مرگ از تهران به تبریز برقرار بود وبا هر بار آمدنش خوراک دستگاه آدم خوار رژیم تهیه می شد هر هفته یا دوهفته یکبار عده ای اعدام می شدند .طبیعی بود که من وتعداد زیادی بااین دلهره شب رابروز وروز را بشب می گذرانیدیم.

در انتهای هر راهرو چسبیده به دیوار دستشویی تلویزیونی نصب بود که عصر ها روشن می شد ولی تماشاچی نداشت وتکوتوک کسانی می ایستادند که تماشا کنند.

بعد از یکی دوماه از گذاردن زندان من وچند نفر دیگر را به زیر هشت با بلند گو صدا زدند ویوسف همان تواب همراه من گفت کلاس است که برایتان گذاشتند .رفتیم و در کلاس که ظاهرا از بین 1700-1800 زندانی ما هفت یا هشت زندانی را انتخاب کرده بودند فرزاد کریمی هم بود ولی وحید برزگر که فعال هم بوده نبود از گروه های مختلف جمعمان تشکیل می شد و مدرس کلاس نیز ظاهرا آس تئوریک رژیم در کل استان یعنی مدیر کل رادیو تلویزیون آذربایکان شرقی بود .پسری جوان که آمده بود در یک نشست پنبه تمامی گروه های سیاسی را بزند.از خداشناسی شروع کرد وی که در اروپا تحصیل می کرده و از فعالین دانشجویی بوده در سالهای 56-57 در کشتی تفریحی  روی رودخانه دانوب در یک روز آفتابی, مردم در عرشه کشتی نشسته و مشروب ویا کافی می خوردند سیگاری روشن کرده همراه با نوای موسیقی به نرده ها تکیه داده وفکر میکرده که چگونه رود به دریا می پیوندد سیگارش که تمام می شود به  آب می اندازد به این نتیجه می رسد همانگونه که رودخانه به دریا می پیوندد او نیز به اصل خویش -خدا- بایستی بپیوندد .پس  خدا را باور می کند.

این داستان چکیده یک ساعت صحبت اش می باشد و ملحقات ومخلفات  رودخانه دانوب از کجا سرچشمه گرفته وکجا به دریا می پیوندد و ومشخصات کشتی و.. را به آن اضافه کنید تا به اندازه یکساعت گردد.اما داستان آگاهانه به اسلام رسیدنش از آن هم شنیدنی تر وسکسی تر می بود : در مراسم دانشجویی ویا کلوب و.. با دختران که می رقصیده در بغلشان که می گرفته تحریک می شده و حتی انزال می شده ,بنابراین این بی بند وباری که زیبنده انسان نبوده ,انسان که حیوان نیست که با هرکه هر که رابطه جنسی برقرار کند نیاز به قوانین و محدویت های است که انسان را از حیوان متمایز کند که به بهترین شکل اسلام آنرا گفته است.

مثلا همین حجاب ببخشید از آنجائی که شما افراد بسیار فهمیده وآگاهی هستید که اینهمه نیرو را جمع کردهایدو.. بنابراین با شما براحتی حرف بزنم چیزی که به مردم نمی شود گفت در غرب این دخترها وزن ها تمام تن وبدنشان را بیرون می اندازند با کمی دقت می شود کرستشان را دید ونصف پستان هایشان ویا رنگ شورتشان را تشخیص داد آن مردها می توانند به چیز دیگری فکر کنند!!؟ و..جلسه اول تمام شد وایشان با وجود مشغله زیادی که بعلت پا کشیدن ما از همکاری وبا این همه کمالات که داریم گوشه ای ازکار را نمی چسبیم تا کارشان را راحتر کنیم ناچارا جلسات دیگری در هفته های دیگر اختصاص خواهد داد.

ما خیس عرق از اینهمه اراجیف وپرروگری یک بچه مزلف و فرصت طلب و..هفته دیگر در همان روز وساعت دو بار کلاس تشکیل شد این بار یکی از سازمان رزمندگان که به ظاهر دانشجو بود وتواب به کمک این مردک بیسواد واحمق آمده وسعی کرد جهت علمی بدهد از نظریه نسبیت انیشتن می خواست استفاده کرده و ارتباط جرم با سرعت ودر سرعت نور جرم جسم بینهایت می شود بنابراین بیشتر از آن جسم نمی تواند بدلیل جرمش حرکت کند ومیل به سقوط پیدا می کند ومسیر دایره ای را در فضا می پیماید واز جایی که حرکت کرده به آن می رسد وخدا مر کز این دایره است -لقمه ای گشاد تر ازدهانش که نمیتوانست جمع کند استاد!!که بیسوادتر از او بکمک همدیگر نیز نمی توانستند از چاله ای که خود کنده اند بدر آیند .

بقیه کلاس جیک نمی زدند و چند بار استاد خواهان شرکت ما در بحث شد ولی جوابی در نیامد .کلاس تعطیل شد ودیگر نیز تشکیل نشد.برای نشاندن این مزخرفات ابزار ووسایلی چند لازم بود از جمله تخت شلاق و محیط پر از ترس وحشت.. که مهیا نبود.

عصر روزی در تابستان همه زندانیان سیاسی را اعم از زنان به مسجد فرا خواندند ودر جاهائی جدا نشاندند که مسئولیت آن با عطا بهادر بود که اولین وآخرین صحبت را باوی داشتم که قبلا گفته ام من جزئ صف آخر بودم  و ملائی از اوین آورده بودند حدود 27-28 ساله .رفت بالای منبر وشروع به تعریف کردن از خود .در اوین دیگر از رهبران چپ ومنافقین کسی نمانده است که وی نتوانسته باشد با یکی دو ساعت با زیر یک خمی که می گیرد چپه نکرده باشد !!واز شیرینکاریهایش که یکی دوتا هم نیود :فلان کس آمد -نام می برد ومثل سگ هم دروغ میگفت- آمده پیش من که حاج آقا به ابولفضل من کمونیست هستم و من -با حالت صورتش ولبخندی که می زد ناشی از تیز هوشی وتشخیص بهنگامش-نوچ نه تو کمونیست نیستی !!(در تفکر اسلامی انسان فطرتا خداجو است و یک پله بالاتر همه شیعه علی هستند ! واگر کسی دیگر مذاهب را دارد بدلیل محیط آلوده است؟!! وبحث را کشاند به شوروی -قبل از آن چند بار به تاکید می گفت که صحبت هایش مستند است وهر جائی که فکر کردید بدون دلیل است بلند بخواهید ومن دلایلم را بگویم-پرسید میدانید شوروی چرا بهداشتش به ظاهر خوب است وپیرمرد وپیرزن ندارد خیلی واضح است بدلیل اینکه اگر کسی بگوید سرم درد می کند یا معدهام درد می کند روی تسمه نقاله می اندازند واز آنطرف صابون در می آید پیرمرد یا پیرزنی راببینند میگیرند ویژ روی تسمه واز آنطرف صابون .

موقع افاضه کردن سعی میکرد بصورت کمیک اجرا کرده -روشی که ملا ها در آن روزها شروع کرده بودند که مثلا باشرایط روز منطبق اند و پرت از مرحله نیستند ولودگی کردن.. - ولی حتی یک تواب هم که معمولا در چنین شرایطی از خنده روده بر می شدند ,نخندیدند. من دیگر طاقتم طاق شده بود و دیگر نمی توانستم چنین یاوه هائی را تحمل کنم این دیگر توهین به شعور انسانی بود پاشدم پاسدار پرسید کجا و من بفارسی گفتم بیرون و چنان عصبی جواب دادم که کنار رفت من به بیرون زدم و خودم را ملامت که برای حفظ جان تن به چنین حقارتی دادم .من هنوز به در هشتی نرسیده بودم که دختر ها بیرون آمدند.و دیگر بچه ها نیز همینطور, سخنرانی اش بهم خورد .این آقا که قرار بود سه شب در افشانی نمایند بگفته یوسف بدلیل شکایت تواب ها شبانه به تهران برگردانده بودند .یوسف  یواشکی گفت شانس آوردی.ومن گفتم زندگی خوب است ولی نه بهر قیمتی .

عصر های پنجشنبه دعای کمیل برگزار می شد ولی آنچنان بگیر وببندی نبود اوایلش همه را توی مسجد می آوردند و دختر ها نیز همچنین ولی پس از جمع شدن همه بیرون می آمدیم و می رفتیم به اتاقمان وروی تختمان می نشستیم.     

رشید حسنی را به بند آوردند من با وحید برادرش که نماینده کارگران وکارمندان در دانشگاه ارومیه  بود که قبلا صحبتش رفت دوست بودم وبا ملا حسنی هم آشنائی داشتم در زندان نحوه دستگیریش که توسط کمیته چی های پدرش که به تهران اعزام ورشید را یافته ودستگیر کرده وتحویل داده بودند و از تهران به تبریز منتقل شده بود صحبت می شد.رشید که زندانی زمان شاهی هم  بود  ودر انشعاب سازمان فدائی ها با اقلیت بود .در زندان اکثرا به تنهائی قدم میزد من چند بار سعی کردم با وی تماس بگیرم اما با ایمائ واشاره مخالفتش را می رساند که فکر می کنم بیشتر بخاطر خود من بود تا خراب شدن وضعیت وی.چرا که در روزهای اول نیز با اشاره به من گفت که حکم اعدام دارد .

با شجاعت کم نظیر و دلیرانه نیز به اعدام رفت .شب اعدامش گفتند که در مراسم اعدامش پدرش ملا حسنی گفته است که قربان این گلوله بروم که مغزت را متلاشی خواهد کرد وبدون هیچ ابراز علاقه ای ازهم دور شدند .ولی یک سال پیش ملا حسنی  در مصاحبه ای که داشت متن صحبت هایش چنین واکنشی ویا حرفی را بروز نمی داد هر چند که می پذیرفت که کمیته چی هایش را به تهران فرستاده تا رشید پیدا کرده وتحویل دادستانی بدهند ولی حکم اعدام رشید را تائید نکرده و گفته بود حداکثر حکمی که رشید می بایست بگیرد پانزده سال ونه بیشتر بوده وبهیچوجه سزاوار اعدام نبوده و حاکم شرعی که چنین حکمی را داده بعد ها  بعلت در تنگنا بودن مالی وی علیرغم چنین حکم ناعادلانه اش برایش از سهم امام پول فرستاده وکمک به رفع مشکل اش نموده است.   

.....................

زندانیان عادی در این بند سه گانه بودند مسئول فروشگاه بند اکبر آقا فرد بسیار بد اخلاق بود که باتفاق برادرش حسن آقا که مسئول تدارکات کل زندان بودند و جالب اینکه هر دوبرادر یکی محافظ ودیگری راننده موسوی تبریزی بودند و!!این دو بااستفاده از ماشین مخصوص وضد گلوله دادستانی اقدام به جابجایی در سطح کلان مواد مخدر می کرده اند وبرخلاف همه قاچاقچیان کوچک - خرید وفروش 20 گرم هروئین  و یایک کیلو گرم تریاک  حکمش اعدام بود-ابد گرفته بودند وبه چنین شغل نون وآبداری در زندان رسیده بودند حسن آقا که اصلا در زندان دیده نمی شد واین برادر در روز تنها یک ویا دوساعت فروشگاه را در روز باز میکرد .هیچکس حق سئوال کردن وقیمت پرسیدن را نداشت .یکبار بگو مگوی کوچکی با وی داشتم قیمتی را پرسیدم برگرداند و گفت اینجا بازار که نیست .گفتم بازار است تو هم موظفی که جواب بدهی تهدید به زدن کرد گفتم بیا بیرون وبزن -فروشگاه عبارت از اتاقک کوچکی که که بردر آن گیشه تاشویی را تعبیه کرده بودند -گیشه را بست یعنی فروشگاه تعطیل است .گفتم جونت در بیاد شده تا فردا صبح هم اینجا وامیستم .صف طویلی پشت سر من منتظر نوبت بودند. بچه ها کمی غر زدند توضیح دادم : من حرف بدی نزدم فقط قیمت پرسیدم وایشان این جا را با جای دیگر عوضی گرفته و تهدید می کند -فروشگاه روبروی نگهبانی بود ولی نگهبانی یا متوجه نشد ویا خود را به نشنیدن زدند-یک 10-15 دقیقه ای وایستادیم بلاخره باز کرد وبا عصبانیت قیمت را گفت و منهم خریدم ودفعات بعد هم هرموقع چیزی می خواستم اول قیمتش رامی گفت وبعد میاورد منتها برج زهر مار .

سلمانی بند موسی خان مثل تمام آریشگا ه ها در دیوارش پر بود از دیپلم های افتخارش! بریده روزنامه هائی که در موردش مطلبی نگاشته اند 

آخرینش تعداد دستگیریش را هفده مورد ذکر کرده بود :بچه بازی و دزدی وباج گیری و قاچاق مواد مخدرو شرارت و کفتر بازی و...

صورت را با تیغ میزد.

عصر روزی کبوتری بربالای دیوار نشست در شلوغی حیاط در چهار یا پنج متر جا که خلوت کرد در ده یا پانزده دقیقه با چه مهارتی کبوتر را کشاند بزمین وگرفتش وسرش را پیچاند از تن اش جدا کرد .

من هاج وواج اصلا تصورش را هم نمی کردم که چنین قساوتی را با وجود تعریف وتمجیدش از نوع کفتر و ارزشش در بین کفتر بازان و..من فکر میکردم همچون پرنده باز الکاتراز می خواهد نوازشش کند وبازی کند ولی وی با خوشحالی از اینکه یک آبگوشت حسابی از آن در خواهد آمد !اگر کوچکترین ظنی می داشتم با صدائی کبوتر را فراری می دادم.موسی خان یک یا دو شیشه شربت سینه اکسپکتورانت را تهیه وخورده بود -حاوی الکل و مواد کدئینه می باشد.وی را به قرنطینه فرستاده بودند بجرم مستی,در آنجا مزاحم کسی میشود و بزور می خواسته لواط کند .بهر حال در زیر هشت آورده وخوابانده وشصت ضربه شلاق زدند بچه هائی که رفته بودند می گفتند که آخ هم نگفت و پاشد وبه قرنطینه بردند.وبعد دو باره به بند برگشت!

یکی دو نفر دیگر هم بودند بسیار پولدار که می گفتند که قاچاقچی آدم بودند که به ترکیه قاچاق می کردند جوان بودند ولی هر روز صبح اصلاح کرده با ساعت رولکس انگشتر طلا وزنجیر به گردن با کت بسیار شیک برنگ لباس فرم زندان ولباسهای اتو کرده عصر ها انگاری در شانزه لیزه قدم می زدند با یکی دو نفر نوچه ها وخدمتکارها یشان .من ندیدم با بچه های سیاسی حتی یکبار حرف ویا قدم زده باشند.

فرار از زندان هم داشتیم .گروهی از توابین هرروز برای کار به بیرون از محوطه زندان میرفتند که در ساختمان جدید زندان کار کنند .مسئولیت آن بعهده یکی از توابین پیکاری بوده و صبح ها لیست را به نگهبانی زیر هشت داده وآنها بدون چک کردن اسامی امضا کرده ولیست به نگهبانی در اصلی که توسط شهربانی اداره می شد, داده وبه تعداد مندرج در لیست از در بیرون می فرستادند روز موعود یک نفر از غیر گروه کاری را در لیست جا می زند و چهار نفر از آن جمع فرار کرده یک ویا دونفرشان مجاهد وبقیه پیکاری بودند شایع کردند که دستگیر شده اند ولی دروغ بود.بعدا نیز دو نفر از توابین که برای مسابقه به خارج از زندان برده بودند از ورزشگاه فرار کرده بودند .

ورزش در شکل دو ونرمش انجام نمی شد اما در حیاط کوچک میدان والیبالی بود که عصر ها توسط  احد که جز تیم ملی جوانان کشور بود وتنی چند از دیگر بازیکنان قدربازیهای بسیار دیدنی وزیبائی بخصوص توسط احد انجام می شد وبازیها بخصوص توسط محمد چوپانی تبدیل به  نمایش کمیکی می شد که یکی دوساعت همه را می خنداند وبازی زیبائی نیز به نمایش گذاشته می شد .

این نمایش از نظر من کمدی درام بود چرا که غم نهفته در قلب محمد که با تمام وجود سعی میکرد شادی را به زندان بیاورد پوشانده می شد  .برادر محمد ,اکبرحکم اعدام  داشت و معمولا در تیم مقابل بازی می کرد و محمد بخاطر کمک به برادرش ده سال حکم گرفته بود .تیم زندان تبریز در مسابقات استان در تبریز اول شد.

حاج جعفر ورزشکار باستانی کار بود و هفته ائی سه شب  که سهمیه بند سه گانه می شد میدان دار زورخانه بود وقتی که وارد می شد مرشد زنگ را بصدا در می آورد مر شد که ضرب می زد و می خواند وصدای خوبی هم داشت در نوبت بند ما اشعار شاهنامه را می خواند ودر نوبت عادی ها راجع به عدالت علی و.. که تیزیش را می رساند .حاج جعفر اهل مرند بود و آژانس اتومبیل کرایه داشت .روزی از بلند گو اعلام کردند که استاد علامه!! آیت الله محمد خامنه ائی-برادر بزرگ علی خامنه ائی و استاد علامه آیت الله ..موسوی تبریزی -برادر دادستان 

به زندان تشریف آورده اند وهر کسی شکایت یا عریضه ائی دارد به حیاط بیاید ما که در حیاط بودیم آمدن دامن کشان و پر ناز وادایشان را دیدیم انگاری روی هوا راه می رفتند بقول یک از بچه ها مثل زنان قحبه قمیش می آیند.به دیوار تکیه دادند وخواستند هر کسی شکایتی دارد بگوید که به خمینی گزارش خواهند کرد ودر واقع فرستادگان مستقیم وی هستند .یکی دو نفر از طول مدت بازداشتشان شکایت کردند آنها برای تسهیل کارشان پرسیدند که چند نفر بیش از یکماه بازداشت هستند همه دست بلند کردند با تعجب مثلا خواستند چند نفر بیش از سه ماه ؟باز خیلی ها دست بلند کردند رسید به ششما ه و نه ماه وآخرش یکسال و من که بیش از یکسال بودم دست بلند نکردم !!.

بعد حاج جعفر شکایتش را مطرح کرد:-سال 59 ممکن است بیاد داشته باشید که در مرند بعلت تجاوز ملائی که فرمانده سپاه مرند بوده به راننده سپاهیش مردم تظاهرات وسیعی کردند که رژیم بسختی وبا گسیل نیروهایش مردم را عقب نشاند وسرکوب کرد- .گفت آخر این عدالت است یکی کون یکی را پاره می کند اونی که کون کرده یک شب بازداشت بشود ودر دادگاه انقلاب نگهداری شود و فردایش با ماشین و راننده  جدیداش! به سر کارش برگردد .اونی که کونش را پاره کردند سه ماه در قرنطینه بازداشتش کنند .

منی که کاریکاتورش را کشیدم به هشت سال زندان محکوم نمایند و آن کسی که من با استفاده از دستگاه فتوکپی اش آنرا تکثیر کرده ام -عکاس ارمنی در مرند بوده که در مغازه عکاسی اش دستگاه فتوکپی داشته و بخاطر دوستی با حاج جعفر کاریکاتور را تکثیر کرده-به دوازده سال محکوم شده ,آخه این انصافه ,اینه عدالت اسلامی ؟ آنچنان با استفاده از کلمات جنسی و واضح گفت که این دو علامه وآیت الله -برخلاف نص اعتقادیشان که خنده مکروه است -نتوانستند خوداری کنند وزدند زیر خنده وبزحمت پس از مدتی توانستند خود را کنترل نمایند

.....................

شبی حاج یزدانی رئیس زندان تبریز داخل بند آمدند نظافتچی بند که یک ملای شریعتمدارچی و فرد فاشیست بود -یکبار بدلیل توهین  بچه های سیاسی خواستند بزنند در رفت و به پاسدارها شکایت کرد-جلو همه گفت که من واجب شرعی دارم !!حاج یزدانی که فرد لومپنی بود جواب داد که کیرت بلند شده وتا به کون ما نکردی سه روز برو وسه روز به وی مرخصی داد !وی هرماه برای ادای واجب شرعی میرفت!!.

پسر جوانی که یک پا ودستش کمی ناقص بود وسیاسی هم نبود -بیشتر بخاطر برادرش که پیکاری بود وهشت سال زندان داشت و وی دویا سه سال زندان از حاج یزدانی تقاضای مرخصی کرد .حاج یزدانی گفت : تو که مجرد هستی لابد برای ماده خر همسایه دلت تنگ شده  پسر جان بدان که مکروه است -البته با عبارت سخیفتر - برو سه یا چهار روز بوی مرخصی داد .

در اینجا مطلبی را صراحتا اشاره کنم همانگونه که صحبت های حاج جعفر را تا حدودی رک ترجمه کرده وگفتم میخواهم توجه خواننده را به این نکته جلب کنم بدلیل با فت مردمی بند یعنی روشنفکری خالص نبودن صحبت هائی اینچنین رایج بود انچیزی که در زمان شاه ودر زندانهای آن شما نمی شنیدید .

روز اولی که مرا از سپاه آورده ودر محوطه دادگاه ساعتها ایستاده بودم شاهد گفتگوی پسر جوانی  با مشاورش -پدر یا عموو..-موضوع مربوط به تجاوز پسر به دختری بود و مشاور پسررا آماده میکرد که در دادگاه طوری حرف بزند که مقصر نشود چنان کلماتی را با وضوح و چشم در چشم  ازرابطه جنسی وتشریح آلت جنسی زنانه ,بکار می بردکه هیچ استاد آناتومی نمی توانست . من بنا به تربیت و عادت از شنیدن این کلمات خجل شده وخیس عرق ابتدا سعی کردم کمی دور شده ویا خود را به نشنیدن بزنم ولی آنها نزدیک من وبلند حرف می زدند و اصلا اهمیت نمی دادند که من دارم می شنوم !!اکبر هر هفته مادرش لباسهایش را شسته ودر بقچه ای برایش می فرستاد .

اکبر بقچه را باز می کرد آن مهر ومحبت را در تا کردن می دید و هر کدام را بر می داشت می گفت ممه ات را بخورم زن !!بنظرم قدر دانی وستایشی که در این کلمات نهفته بود با عبارت دیگر قابل بیان نبود.این امثال را با یک مثال دیگر توضیح می دهم.سالها بعد در محوطه مقابل ساختمان محل سکونت وقتی داشتم پسرم را که سه چرخه سواری میکرد می پائیدم دومرد نسبتا جوان 30-35 ساله توجهم را جلب کرد .یکی مشکل ناتوانی جنسی داشت ودیگری داشت راهنمائی میکرد هر دو چشم به زمین طوری دوخته بودند که حتی من را در نزدیکیشان نمی دیدند ودر زمانی نزدیک به ده دقیقه حتی با کلمات عربی دخول وانزال و..نتوانست نوع ناتوانی را بپرسد.

در فرهنگ فئودالی زنانه گی وآلت جنسی را گنجینه می گویند و در فرهنگ بورژوایی "چیز"اما در فرهنگ نوین وپیشرو چه نامیده می شود ؟

آیا بهتر نیست عارفنامه ایرج میرزا را بار دیگر بخوانیم و در جای نقطه چین هایش کلمات بجا ومناسبش را بگذاریم.

عصر که برای شام روانه رستوران شدیم مجید که صف از بند تا رستوران را نگهبانی میکرد -روزهای قبل تنها کاری که پاسدار ها می کردند همین کار بود که آنرا نیز بخاطرتنبلی ویا.. نمی کردند -روال این بود که بدلیل کثرت جمعیت و کمبود میز وصندلی آنهائی که غذایشان را می خوردند پا می شدند وبا صف از رستوران بیرون وآنهائی که می آمدند در جای خالی می نشستند .

اما مجید خواست فرمول جدیدی را پیاده کند .همه را در رستوران نگه داشت تاشام همه تمام شود بعد در رستوران را باز کند این یعنی یکساعت در صف ایستادن ,بچه ها بعضا غر زدند ولی با تحکم مجید در صف ایستادند ولی من نشستم همه سرپا.مجید تهدید کرد که اگر اون پا نشود ودر صف نایستد در باز نمی کنم .بچه ها گفتند ومن گفتم من ته صف هستم وقتی همه رفتند منهم در ته صف می ایم .خود مجید دخالت کرد که آی مشهدی پاشو برو توی صف .

گفتم آی تو کلاهته .پا نمی شوم گفت گزارش میدم وکلی تهدید پا نشدم مجبور شد در باز کند صف حرکت کرد ومنهم در آخر صف راه افتادم .به مجید که رسیدم بهش گفتم یکبار دیگر اینطوری با من حرف بزنی خواهی دید که چکار خواهم کرد .گفت منو میترسونی ؟گفتم فقط خواستم گفته باشم.بچه های هم اتاقی که با من بودند سعی کردند که در گیری پیش نیاید .مجید صف را ول کرد وبا عجله رفت تا گزارشش رابدهد .بمحض رسیدن به اتاق بلند گو صدایم کرد .

همه پیش بینی میکردند که یک هفته حدافل قرنطینه اگر که کار به دادگاه کشیده نشود .مسواک وخمیر دندانم را برداشتم .همه از اتاقها در آمده وبا نگاه مشایعت می کردند رفتیم زیر هشت و نگهبانی واردشدم .سر نگهبان که تنها پاسداری بود که دیپلم داشت وبعد هاشنیدم که مجاهد بوده ویا نفوذی.گفت برو بیرون وایستا گفتم مگه شما صدا نکردید گفت چرا ولی اول ببینم این چی میگه .مجید در کنارش ایستاده بود وتا آنموقع گفتنی ها را گفته بود من بیرون رفتم وبعد یکی دو دقیقه صدایم کرد.رفتم داخل شروع کرد با عصبانیت که مجید نماینده ماست دستور او دستور ماست و تو اخلال کردی .پرسیدم مجید پاسدار است گفت نخیر زندانی است 

پرسیدم سیاسی است گفت نخیر عادی است گفتم من یک بازداشتی سیاسی هستم وشما هم پاسدار هستید نه پاسبان .گفت یعنی بحرف اون گوش نمی کنی گفتم نه .حرمت نگهدارید تا حرمت نگهداریم .گفت میدانی هر کسی بود خیلی بهش ارفاق می کردم یکهفته قرنطینه می فرستادم اگر که به دادگاه نمی فرستادم بیا تعهد بده که دیگر اخلال نمی کنی .گفتم تعهد نمی دم چرا که اگر دوباره این آقا بیاد وامر ونهی کند همینکار خواهم کرد .شروع کرد از مشکلات کاری که تعدادمان کم است ونمی رسیم و..برای خود من هم که زیر بازداشت هستم خوب نیست و..

گفت بفرمائید بند .من بیرون آمدم و از آن به بعد مجید دیگر برای صف نهار وشام رستوران نیامد.بیرون در زیر هشت و راهرو بند بچه هائی که در این مدت زندانی بودن بظاهر همدیگر نمی شناختیم وصحبت نکرده بودیم می پرسیدند چی شد ؟ومن فقط می گفتم هیچی دارم به اتاقم برمی گردم .    

.....................

عصر روزی که من در حیاط بزرک قدم میزدم یوسف (تواب مراقب من) آمد وبا اصرار که با وی قدم بزنم .می دانست وبارها به وی تاکید کرده بودم که بمن نچسبد و هر طوری که می خواهد گزارش کند ولی آنروز پرروئی کرد دستم را گرفت و گفت ضرر نمی کنی .علتش را پرسیدم ؟ گفت می فهمی .

عادی ها را به مسجد میاوردند نمیدانم چه مراسمی ویا مناسبتی بود .وی که از اول می پائید باتفاق رفتیم و سراغ یک نفر رفت که با خجالت سعی می کرد در میان صف خودرا مخفی کندپوشش دهد با صورت برافروخته ,جوان کریه المنظر حدود 160-165 سانتی متر قد که ریشی در چانه وپرز کمی درصورت یوسف حالش را پرسید واینکه اینجا چه میکنی وتمام تلاش این فرد فرار از این برخورد ودنبال کردن کردن صف و نایستادن وبا عجله خود را بداخل مسجد انداختن بود .

وارد مسجد شد یوسف از من پرسید که شناختی گفتم نه. وی توضیح داد که وی سر بازجوی مجاهدین بود به اسم یونس که بدلیل تعبد مذهبی و خشکه مذهبی بودنش موسوی تبریزی به وی لقب شیخ یونس را داده بود وهمه وی را به این نام می خواندند .وی را دستگیر کردند بعلت 24-27 دفعه تجاوز!! وفرستادن دختران تجاوز شده به اعدام -این آمار , آمار وتعدادی بوده است که بنا به گفته یوسف تواب رادیو بی بی سی هم گفته است .

رژیم ضد بشری روال کلی اش این بود که دختر ها پس از محکومیت به اعدام برای مثلا نرفتن به بهشت !!شب اعدام مورد تجاوز قرار می گرفتند-عمق ودر جه خباثت وجانی بودن تفکر را ببینید-ولی این شیخ یونس بدون توجه به محتوای بازجویی اول تجاوز میکرده وبعد حکم اعدام را برایش جور می کرده است.از قضای روزگار به دختر یکی از تجار بزرگ تبریز که با خمینی رابطه داشته ؟!!-تجار بزرگ داشتند وهنوز هم دارند.این اتفاق می افتد گویا بعد دستگیری اش به تهران می رود که آزادیش را از خمینی بخواهد که دختر را اعدام می کنند موقع تحویل جسد متوجه می شود و باز پیش خمینی میرود شکایت می کند خمینی دستور پیگیری ومجازات فرد خاطی!!می دهد بنابراین شیخ یونس دستگیر می شود .

وی را به یکی از بندهای عادی می فرستند تا بعد ازاینکه سروصدا خوابید آزادش کنند .بگفته یوسف در داخل داد ستانی هم موافق ومخالف بوده ویکی از مخالفین مجازات  موسوی تبریزی بوده است -که فکر می کنم خودش نیز وکسان دیگر هم شریک جرم بودند-من از درماندگی و مذلت وبیمقداری این شخص که هر دختری می توانست اگر تک به تک باهاش روبرومی شد از پسش برآید.؟می گویم -یوسف درددلش باز شد که نمی توانی تصور کنی چقدر سنگدل وبیرحم بود این شخص .فکر میکنی من با یکی دو شلاق تواب شدم چنان بلائی بسرم آورد که هیچوقت نمی توانم فراموش کنم .

بعد از تواب شدنم هم دست از سرم بر نداشت مرا برای بازجویی دیگران می فرستاد و هر بار بدون آنکه ورقه های بازجویی رابخواند مرا به تخت می بست ومیزد.امروز که وی را در زندان دیدم شاد ترین روز زندگیم هست وخواستم که تو هم باشی .گفتم یوسف حالا که شرایط بازجویی را پشت سر گذاشتی وخودت هم می دانی که پیش مردم هرروز به جرمت اضافه می کنی چرا دست نمی کشی .نمیگویم برگرد به مبارزه با رژیم -همینکه به نفع اش همکاری نکنی نیز خود مبارزه است.

گفت نمی خواهم  بهت دروغ بگویم ولی نمی توانم .هر بار که می خواهم قطع کنم بمحض صدا کردنشان ودر مقابل آنها چنان میترسم که تمام این حرفها را فراموش می کنم.-آنقدر ترس در وجودش نهادینه شده بود که نمی توانست خود را از آن بیرون بکشد.-یکی دوساعتی یوسف در مسجد را پائید تا مراسم تمام شد وبیرون آمدند و دوباره یوسف همچون عقاب روی سرش خراب شد وشیخ یونس فرار ویوسف بدنبالش وتعارف که بیا به اتاق ما مهمان باش از خجالت سرخ وملتهب بود ونمی دانست چگونه خود را برهاند  . همانگونه که قبلا گفتم رژیم داشت وقت می گذارند تا قضیه فراموش شده ولی واکنش دختران سیاسی که ابتدا به ملاقات نرفتند وبعد از بی توجهی مقامات دست به اعتصاب غذا زدندپاسدارها به زندان زنان حمله کردند وزنان را مورد ضرب وشتم وحشیانه ای قرار دادند ,  اما دختر ها  از اعتراضشان دست نکشیدند ,هیچ حرکتی وواکنشی  پسرها نشان ندادند بلاخره یونس را اعدام کردند

اخبار را یوسف به من می گفت ویکی از بچه های راه کارگر که زنش نیز در بند زنان بود .دلیلش نیز روشن بود بچه ها از شهرستانهای مختلف بودند و من برای اولین بار می شنیدم که مثلا اردبیلی ها نسبت به تبریزی ها وبرعکس چه برداشت منفی وزهر آگینی دارند وشهرهای مختلف نسبت به یکدیگر و به تبریز؟!! در محیط زندان سیاسی و چنین افکاری ؟!! بعید بود  ولی واقعیتی بود که بچه های سراب باهم حشر ونشر داشتند و ومثلا بچه های اردبیل باهم .موسوی اردبیلی که به تبریز آمده بود در نماز جمعه وبه زبان ترکی برای جلب مردم به همکاری با رژیم از ترکها می خواست ومی پرسید که حالا چی می خواهید وعذرتان چیست سه نفر از چهار مقام ارشد حکومتی ترک هستند-خامنه ای رئیس جمهور -موسوی اردبیلی رئیس قوه قضائیه وموسوی نخست وزیر-اگر همکاری  وپشتیبانی نکنید چگونه در مقابل قبائل دیگر !!بایستیم.؟

 .............

حمام در این زندان همانگونه اشاره شد یک حمام سنتی بزرگ بود که در هفته یک شب نوبت بند ما می شد و این نوبت می چرخید در یک شبانهروز یک شب مثلا سه نیمه شب می شد وهفته بعد چهار و این گونه پیش میرفت از ملزومات این حمام داروی نظافت بود که هرماه  مقادیر معتنابهی کیسه در مقابل ورودی گذاشته می شد. داخل حمام حدود بیست دوش وفضائی برا ی کیسه کشیدن و لیف زدن واز حوضچه هائی آب برداشتن وخودراشستن .در هر یکساعت چند اتاق با هم میرفتند ودر نوبتی که به شب می افتاد شب از خواب خبری نبود.

گروه سلطنت طلب نیما را دستگیر کرده بودند که تعداد شان از 10-20 نفر که قرار بوده کودتائی بکنند صحبت ها در حد ایده ولی اولین کاری که در این حد انجام شده بود کابینه کودتا را مشخص کرده بودند .وزیر فرهنگ وهنر پسر سید حسن تقی زاده شده بود که در اتاق ما بود .هر هفته که ملاقات میرفت -فرد مسن در حدود 50-60 ساله -خانواده اش آنطرف واین در این سمت تمام وقت ملاقاتش به گریه می گذشت.بار آخر با خوشحالی آمد وگفت رسول این دفعه دیگر من گریه نکردم فقط انها گریه کردند .!! موفقیتش را تبریک گفتم .

آخرین ملاقاتی که داشتم مادرم باتفاق اقوامی که در تبریز داشتیم آمده بودند .حاج فیض الله در دهشان ایلخچی شاید ثروتمندترین فرد وبیشتر زمینهای آنجا بوی تعلق داشت .دوزن داشت وتنها یک دختر که بسیار زیبا بود که برای جدا نکردن زمین ها که تا آنموقع سهم الارث خواهرش رانداده بود این تنها دختر را ناخواسته به خواهر زاده اش داده بود .

فردی عیاش برای خود ولی سخت گیر و مقتصد برای خانواده اش.یک منزل بزرگ در خیابان معروف تبریز فقط برای خانم بازی داشت .شهرت طلب و روستائی به تمام معنا زمان شاه وکیلش پدر دکتر شیخ اللاسلام زاده  وزیر بهداری وبعد از انقلاب دکتر اوین و..بود .

زمان شاه ودر دوره دانشجویی یکی دو بار من بهمراه یکی از دوستان به خانه اش رفتم وذکر آن بیمورد نیست .هر بار که میرفتم مرغ وخروس وگوسفند می کشتند باضافه مشروب جزئ لایتجزای پذیرایش بود وبخاطر ورود من مهمانان عالیقدرش را دعوت میکرد از جمله روسای پاسگاه های اطراف که بالاترین رتبه شان استوار بود .یکبار شب عاشورا پدر شیخ الاسلام زاده و مرشد بزرگ علی الهی ها-صاحب اجاق !!- تا ساعت چهار-پنج صبح مشروب می خوردیم ومسخره کردن وشک وشبهه در مورد عاشورا و ذکر خاطرات شیخ الاسلام زاده با دلکش و موزن زاده اردبیلی وفسق وفجورشان با همدیگر در چنین شبی گذشت   چون طلوع  صبح شد من ودوستم را به باغ حاج طهماسب آقا در معیت یکی بردند .آنروزگار قمه زدن ممنوع شده بود و قدمگاه اصلی ایلخچی توسط ژاندارمها قرق شده بود !به باغ رفتیم شاید حدود 50-60 نفر در خیابان اصلی باغ ,شاخصی وای واخصی وای میخواندند وکسی نوحه می خواند آنچه که از جماعت جلب توجه میکرد تعداد بچه های از 4ساله- .. بود کفن پوشیده بدلیل جهل پدر ومادر که در آرزوی پسر یا بچه دار شدن  نذر کرده بودند و این نذر را بایستی این بچه ها ادا میکردند .- مادرم نیز بعد از سه دختر گویا نذر کرده بوده است که هرسال عاشورا اگر بچه بعدی پسر باشد این پسر یک سطل شربت به عاشوراییان بدهد .برادرم چند سالی این نذر را ادا میکرده ولی گویا

1- مقدار زیادی  از سطل شربت را خود می خورده

2-  بزرگ شده بود وعقلش می کشید  می گفت تو نذر کردی خودت تقبل کن !! .بهرحال من بعنوان ششمین بچه و ایضا پسر بودن!!عهده دار این نذر شدم در صورتی که هیچ نقشی در این ماجرا نداشتم .ولی برادرم سهم شیر را از سطل نذری داشت والبته منهم کمی تا قسمتی .آنقدر می خوردیم که تمام عصر عاشورا یمان در مستراح می گذشت- اوایل داستان  بچه ها که از خواب بزور بیدار شده بودند فکر می کردند که یک بازی بچگانه است که والدین در این صبح نابهنگام برایشان ترتیب داده اند با شادی وشیطنت در صف بودند اما موقعیئکه نوحه به اوج خود رسید ولحظه زدن قمه که در موردشان از قدشان تجاوز میکرد - هول وهراس ووحشت ....منزجر کننده بود واست ....خرافات .خرافات؟!ترتیب ماجرا از این قرار بود  که پشت سر هر قمه زن یک نفر با چوبی می ایستد و انرا با دو دست میگیرد تا شدت ضربه در اوج بیخودی قمه زن بگیرد وبسته به مهارت چوب گیرنده از یکی دو میلیمتر تا یک سانتیمتر حدی است که قمه به سر اصابت می کند وسر را می شکافد .

صحنه و شناعت آنچه که دیدهام بعد از گذشت این همه سال نمی توانم فراموش کنم.این بچه ها که نمی خواستند بازی به این مرحله برسد از زدن قمه خوداری کردند و چوب گیر که از تعلل آنان عصبی میشد قمه را از دستشان گرفته  و خود میزد در نتیجه بیشتر از حد معمول قمه زده میشدند  وناخواسته به این فیض عظمی می رسیدند  -خونریزی از سر این بچه ها -شاید باور نکنید 4-5 ساله -بیش از حد معمول .همه بسر زنان و در فاصله یک کیلومتر یا کمی بیشتربا نوحه بدر خانه حاج طهماسب آفا رسیدیم حاج طهماسب آقا که مست ولول از باده گساری تا یکساعت پیش در بالای پلکان ورودی -حدود سه یا چهار پله ایستاده وصف قمه زنان یک به یک از مقابل این عالیجناب الهی عبور کرده وایشان یک تف بلی تف به سر ایشان مرحمت می فرمود و چشمکی بما !!بعد از تف مرحمتی که معجزه میکردبنا به افواه وشما نمیدانید .

همگی به حمام رفته وغسل !!گرفتند و بتوصیه من که به درمانگاه بروند به سخره که تف آفا درمانگاه است -.ولی یک چند نفری بدلیل شدت جراحت ناچار برفتن شدند.سال سال 52-53 می باشد-.حاج طهماسب آقا که وجوهات شرعیه را از اقصی نقاط ایران دریافت میکرد و همانطور که گفتم صاحب اجاق ممالک محروسه بود .

در خیابان شهناز تبریز صاحب خانه ای بود که مخصوص خانم بازی ایشان بود ,نزدیکی های خانه حاج فیض الله مرا به اتفاق دوستم دعوت کرد برای شبی عیش که قبول نکردم که باید برگردیم .من در درگز که موطن منست و شوهر عمه وبستگانم دراین حلقه فکری درهمان ایام که با چه شور وعشقی وخلوص نیتی عهده دار جمع آوری وجوه شرعیه وانتقال آن به طهماسب آقا بود و این وجوه تا آنجائی که من می دانستم  ومی دیدم بریدن از نان شب فرزندانشان بود گفتم که میدانید این پول ها به چه نحو مصرف می شود و تمام ماجرای شب عاشورا را به صراحت گفتم و بهمه گفتم در شهری که بودم -  .نمی توانید مجسم کنید : در سالهای 50 چه فقر ومسکنتی در درگز این شهر مرز نشین در گوشه دور افتاده ایران زمین -جائی که به گواه تاریخ بدلیل دور افتادگی و صعب الورود بودن آن خلوص نسبی آن مشهود است .جائی که سپاهیان چنگیز نیز نتوانستد از آن عبور نمایند .

رفتن از درگز با وجود فاصله 120 کیلومتری تا قوچان واز قوچان به مشهد مرکز خراسان تا سالهای 50 حداقل ده ساعت طول می کشید.یعنی ما صبح زود الی طلوع حرکت کرده واتوبوس ما ساعت شیش یا هفت بعد از ظهر به مشهد وارد می شد.و کوه وگردنه  الله اکبرآن معروف است .در همان سالها شکرالله پاکنژاد در دفاعیه اش شرح وضعیت فلاکت بار اقتصادی اش را همراه با دیگر فاکت هااز نقاط مختلف کشوربعنوان اقامه دلیل  در دفاع ائیدولوژیکش در دادگاه  آورده بود .در زندان اوین یکبار با شکرالله در این مورد حرف زدیم.

اما  بحث از حاجی فیض الله به این خاطر پیش آمد که زمان شاه نیز تلاش کرده بود از طریق شیخ الاسلام زاده در حکمم تخفیفی بگیرد.نمی دانم چقدر کارساز بوده ولی در این دوره ظاهرا سوراخ دعا را پیدا کرده وبا آیت العظمی انگجی رابطه می داشت و به اتفاق مادرم در باغی که آیت الله داشت وعصرها برای تفرج می رفته ملاقات می کنند "آیت الله پس از شنیدن حرفهای مادرم ومعرفی حاج فیض الله که مقلد شما هستند در مشهد! گفته بود تمامی حکمهای اعدام را که این پسره(گده) موسوی تبریزی میاورد ومن مهر می کنم .بنابراین در مورد اعدامش مطمئن باشید که امضا نخواهم کرد زندانش را بگذارید حکم که گرفت نمی گذارم به سال برسد."  بنابراین تا حدودی بعضی از مسائل پشت پرده سیاست رژیم روشن شد

.........................

در تمامی مراکز استانی که اعدام صورت می گرفت احکام توسط آیت العظمی مهر و تصدیق میشد ومیشود که بعضا نه بازجویی ها را می خوانند ونه در جریان هستند .دو شاهد عادل هم در مشاهده حلول ماه نو برایشان کافی است وهم حکم اعدام بدلیل باغی وراغی و..بودن. یک منبع درآمد بالای شرعی وحلال را برایشان فراهم می کند وهم بسط نفوذ قدرتشان.و برای رژیم نیز

1- پشتوانه ای برای توجیه مذهبی و اعتقادیشان و در میان مقلدین  اینان..

2- در گیر کردن تمام این آقایان وشریک جرم کردنشان در این جنایات .

آذر یا دیماه مرا بلاخره از بلند گو برای دادستانی صدا زدند .بچه ها در مورد لباس گرم برای احیانا انفرادی و.. مشورت دادند .یوسف یواش در گوشم گفت نگران نباش چیزی(خبری )نیست.مرا از زندان بوسیله یک پاسبان به نگهبانی دادگاه انقلاب تحویل دادند و از آنجا به اتاق باز جو.بازجو ها تخصصی شده بودند یعنی هر گروه برای خود بازجویی داشت .

بازجوی راه کارگر پسر جوان 25-27 ساله ونسبتا چاق به اسم رنجدوست.بسیارخوش خط و با خودنویس !می نوشت .با من بسیار مودب برخورد کرد -قبلا یعنی زمان شاه بازپرس دادستانی ارتش این چنین برخورد میکرد و اصلا اهمیتی به آنچه که می نویسی ورد ویا انکار وحتی شکایت از شکنجه ساواک میکردی وقعی نمی گذاشت ویک سری سئوال کلیشه ای را مینوشت و پس از جواب حتی با بله ویا خیر به سئوال بعدی می رسید وباز پرسی در یک صفحه تمام می شد -.

من تا آنموقع بازجویی مکتوب نداشتم ولی همان که بصورت شفاعی پرسیده بودند وگفتم که  مدرک خود را مهندس گفته بودم .میدانستم که حداقل سابقه دانشجویی من که براحتی در آورده بودند و یا میتوانستند ولی در مقابل تحصیلات لیسانس مهندسی.!! نوشتم -فکرم این بود کوچکترین تردید و دودلیم آنها را به پیشروی بیشترو بیشتر ترغیب کرده وبر پایه ترس من جری تر می شوند پس من در ابتدائی ترین وبی ضررترین و آشکارترین سئوال باید بایستم.پرسید رابطه ات با راه کارگر بنویس .نوشتم رابطه ائی نداشتم .

ارتباط با گروهای دیگر ؟پاسخم نه بود .کل بازجویی من یک صفحه نشد .وآنهم باتوجه به خط نستعلیق شکسته زیبایش که بادقت وباخودنویس می نوشت و من با خودکار.بشوخی گفتم که با این خط زیبای شما از نوشتن خودم بدم می آید.خندید وتشکر کرد!هر لحظه منتظر بودم که ورقه باز جویی را پاره کرده واین ادب ومتانت ظاهری را کنار بگذارد.وی همان کسی بود که خیلی از بچه های راه کارگررا بسختی شکنجه کرده وبه اعدا م فرستاده بود از جمله زنده یاد حسن نبوی مسئول راه کارگر تبریز راو کلا راه کارگر را در آذربایجان متلاشی.گفت بازجویی تمام شد وشما آزاد هستید و برید سعی کنید که یک زندگی معمولی داشته باشید .

شما لایق یک زندگی خوب هستید!!-یعنی که سوابق من را دارد-وپس از یکی دو هفته استراحت بیائید اینجا من دستور دادگاه انقلاب را می دهم که بروید تحصیلتان را تمام کنید!!-یعنی دانشجو بودن من را میداند.گفت من تمام تلاشم را کردم که تورا آزادو..کنم ولی دوستانه وبرادارانه از تو می خواهم واین هم بخاطر خودت است که سبیلت را یا بزنی ویا از این حالت در بیاری؟گفتم نمی توانم من خانواده ام گوران (علی الهی) هستند واین عمل مذمومی است ..

گفت ولی برادرت که اصلا سبیل ندارد او توانسته وتو نمی توانی ؟ گفتم برادرم در تهران زندگی می کند ولی من با خانواده ام هستم. -فهمیدم برادرم را دیده است-گفت که برای خودت گفتم که جلب توجه نکنی هر طور که صلاح میدانی.پا شد ودست داد و گفت فراموش نکن یکی دو هفته بعد بیائی نامه رابگیری  وبری دانشگاه وتمام کنی .گفتم باشد.من به اتفاق یک پاسدار به نگهبانی و از آنجا به بند برگشتم .همه به راهرو ریختند وبا نگرانی می پرسیدند چه شد .من گفتم که گفته اند

آزادی.من حقیقتا باور نمی کردم .بعد از اندک زمانی که خیلی سریع گذشت بلندگواسم مرا صدا زد که آزاد هستی وبا وسایلت بیا به نگهبانی.دیگر روبوسی وخداحافظی و..که بسیار سخت بود جداشدن ..من به انبار زندان برای تحویل لباسهایم که یک کاپشن بهاره وشلوار وکفش پاشنه خوابیده  نا سازگار با شرایط هوای سرد و برف ویخبندان تبریز.در نگهبانی ورودی مهر"آزاد شد" را به کف دستم زدند واز در بیرونم فرستادند .برادرم و حاج فیض الله منتظرم بودند . 

سوار شدم ورفتیم ازمقابل میدان راه آهن تا ایلخچی سه قرارگاه بازرسی بود .در هرسه با شرایط وحشتناکی که ماشین را محاصره کرده , چند پاسدار گلنگدن کشیده وزانو زده ,مرا از ماشین بیرون کشیده ورو به ماشین بازرسی بدنی کرده ودر پاسخ به سئوالاتشان که از کجا میایی وبه کجا میروی از زندان آزادشدنم چند دقیقه پیش و مهر زندان را در کف دستم نشان میدادم اما قانع نشده و داخل اتاق می بردند ویکبار دیگر این سئوالات تکرار می شد وبیسیم می زدند ویا تلفن وپس از تائید ولم می کردند .

حاجی فیض الله بسیار نگران می گفت عجب ها اینهمه میریم ومیائیم یک بار مارا نگه نداشتند لابد یک چیزی میدانند ؟!!در فاصله 20-25 کیلومتر سه پست بازرسی ؟!!حکومت نظامی بود .حاجی که بسیار مهمان نواز وعلاقه زیادی هم بمن داشت و هرموقع که می رفتم هر روز برای گشتن و چلوکباب به تبریز می برد وجز واحدهای اجباری بود دیگر اصرای به بیرون رفتن نکرد وگفت تو بهتر است در خانه بمانی .فردای آنروز بلیط هواپیما داشتیم .در مسیر فرود گاه مشکلی پیش نیامد . من به تهران وچند روز بعد به مشهد برگشتم.

من در ارزیابی ام وقتی فاکت ها را در کنار هم می گذاشتم :میدانستم که سابقه دانشجویی من و فعالیتم با راه کارگر در خوشبینانه ترین صورت تا مقطع 59را  می دانستند .اگر به  فرض  که در مشهد هیچ کسی چه از بچه های دستگیر شده راه کارگر و چه بچه های گروه های دیگر چیز دیگری نگفته بودند .به این نتیجه رسیده بودم که مرا بعنوان طعمه ول کردهاند تا با تعقیب و مراقبت به جاهای دیگر برسند.داستان انگجی وقول مساعدتش محلی از اعراب نداشت .رشید حسنی در جلوی چشمم بود .اینها به بچه های خودهم رحم نداشتند چه رسد دیگران.

من یکهفته ای در مشهد بودم .و تمامی برداشت و نظرم را  به رفقا  که بعضا جدیدآبه منتقل مشهد بودند  و خواستم که به من نزدیک نشوند.من پس از یکهفته به تبریز برگشتم به منزل یکی از دوستان همشهریم که غیر سیاسی بود وخانم ترکیه ای داشت و شاغل درتبریز. که علیرغم دانستن وضعیت من با شجاعت خودش دعوتم کرد .دو روز در تبریز بودم و اولین روز به مقابل دادگاه که رسیدم رنجدوست که در پیکانی نشسته بود وعازم ماموریت بود بمحض دیدنم نگهداشت وپیاده شد دست داد و گفت ده دقیقه اینجا باش تا نامه را بنویسم وپس از مدتی برگشت پاکت لاک ومهر شده ای را بدستم داد که به دانشگاه ارومیه بدهم .من بعد از فراغت از این کار به بازار تبریز رفتم  

.من که در بازار می خواستم وقتم را بگذرانم و از برف ویخبندان در امان باشم از مقابل مغازه قصابی گذشتم هنوزیک یا دوقدم دور نشده بودم یکی صدایم زد .علی بود از بچه های هوادارچریکها که در بند عمومی سپاه تبریز با هم بودیم وششماهی کلا زندان کشید گفته بود که در بازار تبریز قصابی دارد با پیش بندو ساطور در دستش.با عبارات وکلمات دلنشین ترکی منو سرزنش که تبریز میائی یکسره به خانه ما نمی آیی واز بازار رد میشی هم یاد ما نمی کنی که این دیگر گناه نابخشودنی است ...که ظهر مغازه را می بندم میرویم یک کباب وشیشلیکی میزنیم و.. با تعارفات بی شائبه ..من سراغ حاج حسینی را گرفتم .

گفت اینجاست ولی خیلی کونده است -خیلی زرنگ یا زبل است-می ترسم ترا از چنگم در بیاورد دادزد حاجی رسول آقا با تشدید,  مغازه روبرویی بود .بهرحال حاج حسینی را دیدیم وروبوسی و..و در دعوای بینشان بلاخره با حاجی حسینی رفتیم به مغازه شلوغش وحاجی دو جلد دیوان کامل شهریار که خود منتشر ونایاب بود را بمن کادو داد .وناهار وبعد از ظهر را باهم بودیم وچندین وچند خاطره وجوک راگفت.از جمله موقعیئکه برای دادگاه صدایش می کنند وپس از بازگشت به داخل بند قیافه بشدت مغموم وناراحتی را بخودش می گیرد وحاج جعفر مرندی کاریکاتوریست می پرسد حاجی چند؟واین  با همان قیافه جواب می دهد :سه سال حاج جعفر شروع به دلداری دادن می کند که بابا سه سال که چیزی نیست تا چشم بهم بزنی گذشته و.. حاج حسینی می گوید:دستش را به بازویش زده وآنرا حواله کرده که این به اول وآخر آدم دروغگو سه سال با یک چشم بهمزدن می گذرد.تبرئه شدم .وبا خنده حضار وفحش های حاج جعفرکه کلک را خورده بوده  روانه می شود. 

....................

در مسیر تبریز به ارومیه جاده قدیم آن از شهرهای مرند وخوی وسلماس عبور کرده وپس از گردنه قوشچی  به ارومیه می رسید که از بعد از انقلاب جاده بسیار ناامنی شده بود  که اکثرا مورد هجوم راهزنان قرار می گرفت که با بستن راه تمامی مسافرین ماشین ها را لخت کرده وفرار می کردند و بخصوص پس از گردنه قوشچی که پادگانی در جوارش بود بکرات انجام می شد .

سالهای 58-60 چاره را در نگهداشتن تمام اتوبوس ها وماشینها و راه انداختن کاروانی دیدند که در پیشاپیش و در پشت سر آن نفربری اسکورت میکرد .چند روزی این کار دوام میکردو بعد متوقف می شد وهمان شب راهزنی انجام می گرفت .در این جاده جابجا پناهگاه ساخته بودند که بشکل برج بود ولی در مسیر پاسداری در آن ندیدم شاید شبها می آمدند وشاید هم بدلیل سرما از آن خارج نمی شدند .عصر به ارومیه رسیدم .

در ارومیه هم روابط شخصی و هم سیاسی زیادی داشتم .ولی ترجیح میدادم که به هیچکدام سر نزنم. اطلاعی از وضعیت آنان نداشتم .دوهتل داشت که معروف بودند  و هر موقع کنایه به بختمان میزدیم می گفتیم که شانس ما هتلمان یا کرامت می شود یا شرافت.هردو روبروی یکدیگر داخل پاساژی که به گاراژهای تی بی تی و ایران پیما ختم میشد .

رفتم اتاقی گرفتم که برای حمامش نیزکه کنار دستشویی وتوالت هایش بود, باید پول میدادی.از فلاکت تخت وتشک ابری وملافه های همچون قلبم چرکین دلم گرفت وآمدم به خیابان که همچون سایر شهرها خیابان اصلی اش زمان شاه پهلوی ودر جمهوری اسلامی, خمینی .یکسر آن به دریاچه وبه زندان دریا کنار و در انتهای دیگرش محل  لشکر 64 ارومیه با زندان دژبانی اش بعد از درب ورودی ختم میشد .

یعنی خیابان بعد ازصدمتری با در نرده ای بزرگ مسدود می شد ودی ماه یا بهمن ماه 57 ملا حسنی در یک اقدام انقلابی تابلو اش را عوض کرده ونام ملاحسنی بر آن نهاده بود.همینطور که پرسه می زدم ووقت تلف می کردم با حسن روبرو شدم من معمولا در اینطور مواقع آشنائی بروز نمی دادم بنابراین وی بسراغم آمد وروبوسی گرم وصمیمانه وخوشحالی بیش از اندازه از زنده بودنم کرد!؟خلاصه ای گفتم .

حسن لیسانس علوم اجتماعی از دانشگاه تهران از ترکهای نقده ,ابتدا هوادار سازمان فدائی بود بعد هوادار راه کارگر بدون رابطه تشکیلاتی -کمک مالی وخرید نشریه -حسن را بواسطه همسرش فرنگیس آشنا شده بودم .فرنگیس که کاراکتر خاصی داشت یک سال پائینتر ازدوره ما بود مدتی در ایتالیا بوده و به ارومیه آمده بود .مذهبی بود ولی روسری نیز استفاده نمی کرد و در ضمن مینی ژوپ هم نمی پوشید بیشتر با بچه های غیر مذهبی=چپ بود در زمانهای پراکنده که در دانشکده بودم علیرغم محبتی که داشت باوی برخوردی نداشتم اگر هم داشتم بیشتر گوشه وکنایه زدن از طرف من بود .

کارمند تامین اجتماعی در حین تحصیل نیز بود.بعد از انقلاب با حسن که همکارش بود ازدواج کرده بودند -.حسن اصرار کرد که به خانه آنها بروم من شرایطم را گفتم بلاخره از دستش خلاص شدم وحسن گفت که اگر فرنگیس بشنود چوب تو آستین من خواهد کرد با علاقه ای که بتو دارد امشب منهم آلاخون والاخون خواهم بود.

بشوخی گفتم که توصیه می کنم در خیابان بخوابی بهتر است تا پیش من بیایی. دوری زدم به هتل برگشتم .هیچ راه دررویی نداشت .اگر جمهوری اسلامی میدانست با کمترین هزینه می توانست 300-400 نفر در آن جا دهد.با لباس روی تخت نشسته بودم تا هوا کمی تاریک شود ومن بروم بیرون شامی بخورم وروزنامه ای بخرم .که در زده شد تنها کارمند هتل ویا صاحب آن بود گفت کسی با شما کار دارد پائین رفته دیدم حسن وفرنگیس هستند .فرنگیس با قیافه ای دژم دستور داد که برو ساکت را بردار وبیا .جای چون وچرا نگذاشت .بعد از تصفیه پول هتل با آنها راه افتادم .فرنگیس شروع به ملامت من کرد .وحسن خواست که من فقط حرف نزنم که باردیگر همراه من  دو باره کتک نخورد.محبت وصمیمتی فوق العاده ای که از این زن وشوهر دیدم با دیدن  رفتارها وبرخوردهاو مقایسه کردن های بعدی با سایر دوست وآشنا ها پر رنگتر و جاندارتر شد...

صبح روز بعد همراه با آنان تا محل کارشان رفتم واز آنجا با تاکسی به دانشگاه رفتم .دم محوطه ورودی ماشینی که در برف گیر کرده بود

کمک کردم تا از آن خارج شود .راننده دلاور حیدرپور بود ازنمایندگان شورا وجزئ همان ده نفر باقیمانده حزب اللهی .پیاده شد وتشکر کرد واحوالپرسی کرد. جدا شدیم من به سمت ساختمان اداری رفته ودر آموزش پاکت را به آموزش دادم از مسئول آموزش تا کارمندان که بزحمت از ابراز تعجب خوداری می کردند ,اگر کسی پیش قدم در آشنائی می شد جواب می دادم.

در آموزش آقائی بنام واثق بود که از ابتدا  در آنجا کار میکرد دیپلم داشت ولی کار چرخان بود وعلیرغم رتبه شغلی که کارمند ساده بود ولی نقش موثری داشت .من با وی چه در زمان شاه وچه بعد با وجود کمک هائی که در مورد انتخاب واحد هایم میکرد رابطه نزدیکی نداشتم وی تنها کسی بود احوالپرسی کرد علت آمدنم را پرسید گفتم .مدیر آموزش که پاکت را گرفت بدون باز کردن به واثق داد و واثق از اتاق خارج شد .خانم با چشم گرداندن که هم گویای جو موجود وهم نقش واثق را منتقل کرد. همه مانتوو روسری بسر وسر ها پائین و انمود می کردند مشغول خواندن نامه ویا کاری هستند .       

 


Gozareshgar
info@gozareshgar.com