07.08.09 00:33 Alter: 10 yrs

خاطرات مهناز قزلو از زندانهای جمهوری اسلامی در 6 قسمت

Kategorie: Meldung Rechts

 

 

ني لبك هايي كه انسان را سرودند

روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران

خاطرات زندان

قسمت اول

روزهاي پاياني بهار سال ١٣٦٣، چهاردهم خرداد، نيمه هاي شب با هجوم پاسداران مسلح به منزل و انتقالم به كميته مركزي، دوره دوم تجربه هاي زندان آغاز شد. سه پاسدار مسلح و تقريبا آماده شليك در شعاع حياط ايستاده بودند. در دو نبش خيابان، يك ماشين به انتظار بود. يك بنز قهوه اي در يك نبش و يك پيكان سفيد در نبش ديگر خيابان. به داخل پيكان هدايت شدم. دو پاسدار جلو و يك پاسدار و من عقب جاي گرفتيم. به كميته مركزي واقع در بهارستان رسيديم. قبل از ورود به داخل محوطه، چشم بند زده شدم و ديگر غالبا مشاهداتم محدود به ديدن از زير چشم بند بود. چشم بند ارتباط زنداني را با محيط اطراف او بسيار محدود مي كند. براي انطباق با شرايط جدید، زمان لازم بود. چشم بند، خود يكي از ابزار شكنجه محسوب مي شود كه از نظر رواني زنداني را سخت تحت فشار قرار مي دهد. داشتن مداوم چشم بند در طول بازجويي، شكنجه، دادگاه و ديگر مراحل زندان براي من غالبا با سردرد همراه بود.

در ميله اي گشوده شد و ماشين به داخل رفت. سپس كنار يك ساختمان ايستاد. از چند پله پايين رفتيم و من به يك سالن هدايت شدم البته با هل دادن و ناسزاگويي. الفاظي ركيك كه بارها و بارها به زنداني خطاب مي شد. فحاشي در ميان شكنجه گران امري بسيار معمول بود. از اين طريق سعي داشتند زنداني را تحقير و شخصيت او را مورد توهين قرار داده و خرد كنند.

همه جا سكوت بود. سكوتي سرد، مرموز و آزار دهنده. صداي گذر پاسداران در هر گوشه و كنار حس مي شد. آنها با يكديگر زياد يا با صداي بلند سخن نمي گفتند. احتمالا در مقابل زنداني جانب احتياط را داشتند. صداي گامها در آن سالنها، اتاقها و فضاي اطراف طنين مي انداخت. چشم بند حس بينايي را از زنداني سلب و حس آزاردهنده ي غافلگير شدن مداوم را به فرد منتقل مي كند. با خشونت و توهين به داخل اتاقي هل داده شدم. سپس خواستند كه روي يك صندلي بنشينم. پايه هاي ميزي را در برابر خود آن سوي اتاق مي ديدم. مردي كه در مقابل من با حالتي عصبي قدم مي زد بازجوي من بود به نام سنائي و صداي آن ديگري از پشت ميز كه با لحني منتظر گفت: "خب....!"

و لحظه اي بعد بازجو به طرف من آمد و در مقابلم ايستاد و ناگهان با پاشنه كفش محكم به روي پاي راست من كوبيد. دردي شديد مثل موج تلخي در تمام اندامم پيچيد. كاملا غافلگير كننده بود. از شدت درد چهره ام در هم فرورفته و دندانهايم را مي فشردم و دستهايم را نيز بي اختيار مشت كرده و در خود جمع شده بودم. سپس او چند قدم دور شد و دوباره برگشت. در حاليكه از شوك ضربه، چهره ام در هم فرو رفته، دستها و دندانهايم را بي اختيار به هم فشرده بودم در برابر فرياد خشمگينانه بازجو دوباره به خود آمدم. "دستهايت را باز كن....!"

فكر كردم شايد گمان كرده در دستهايم چيزي پنهان كرده ام. هنوز دستهايم را كاملا باز نكرده بودم كه با ميله اي باريك و فلزي چندين بار محكم به روي دستهايم ضربه زد. صداي شكافتن هوا توسط ميله را هرگز از ياد نمي برم و درد وحشتناكي كه با در رفتن دو انگشتم توان از من مي برد.

سوالات پي در پي مانند رگباري آزاردهنده و در پي آن ضربه هايي با همان ميله برسرو روي من مي باريد: با چه كساني ارتباط داري؟ مسئولت كيه؟ اسماشون چيه؟ چند تا تحت مسئول داري؟ بخاطر آن ضربه كه بسيار غافلگير كننده بود، بي اختيار بغض تلخي را در گلو احساس مي كردم. يك كلمه نمي توانستم بر زبان بياورم. اگر حرف مي زدم فقط بغضم مي تركيد و گريه مي كردم. اين را خيلي تحقيركننده مي دانستم كه در برابر آنها گريه كنم. بغض داشت خفه ام مي كرد. بنابراين ساكت ماندم. صداي پشت ميز گفت اينجوري هيچ وقت فايده نداشته، ببرش!

به يك فضاي بزرگتر مثل سالن برده شدم. نوحه آهنگران را گذاشتند. صدايي كه هميشه برایم نماد وحشيگري و سبعيت آنهاست. به تخت شكنجه بسته شدم. پاهايم از مچ با چيزي مثل طناب يا سيم به يك سر تخت بسته شد. به دستهايم نيز دستبند زدند. يك تكه پارچه كثيف در دهانم گذاشتند و با انداختن يك پتوي سربازي متعفن، ضربات پي در پي كابل ها توسط سه پاسدار بر پاهايم فرود آمد.

خشمگينانه و بي انقطاع به كف پاي من ضربه مي زدند و ناسزا مي گفتند. يكي مي پرسيد: جلوي مدرسه با كي قرار داشتي. ديگري مي پرسيد: توي مدرسه با چه كساني فعاليت مي كردي. آن يكي مي گفت: اسماشون چيه. به روشني معلوم بود كه مرا با كس ديگري اشتباه گرفته اند. چرا كه تقريبا سه سالي بود كه دبيرستان را تمام كرده بودم. البته اين اشتباه آن سه پاسداري بود كه ماموريت ضربات كابل را بسيار عجولانه بعهده گرفته و مي خواستند به انجام برسانند.

من بعد از ضرباتي چند با پارچه اي كه در دهانم فرو كرده و پتويي كه بر روي سرم انداخته بودند بشدت احساس خفگي مي كردم و با هر ضربه اي كه فرود مي آمد از شدت درد تكان شديدي مي خوردم و دستبند بدور مچ دستهايم فشرده تر مي شد. در وضعيتي نبودم كه به تعداد ضربات حتي لحظه اي فكر كنم. تلاش اصلي ام اين بود كه فقط بتوانم نفس بكشم. نميدانستم كداميك را بايد تحمل كنم، درد ناشي از ضربات كابل را، حالت تند خفگي را يا دستبندي را كه هر لحظه محكم تر به دور مچ دستهايم فشرده تر مي شد و روي آنها اثر خود را بجا مي گذاشت. اما به جرات مي توانم بگويم درد ناشي از بريدگي دستبند در مقابل آن دو ديگر كاملا ناچيز بود. پس از دقايقي درد ناشي از ضربات كابل نيز تحت تاثير حالت خفگي ام قرار گرفت. از كمبود هوا از حال رفته و بي حركت شدم. همين، آنها را متوقف كرد. پتو را كنار زدند، دستمال كثيف را از دهانم درآوردند و به گوشه اي روي زمين كه موكتي روي آن فرش شده بود و آنها بدون كفش برروي آن رفت و آمد داشتند، پرتاب كردند. وقتي به هوش آمدم توانستنم اين چيزها را ببينم. شكنجه گران در مقاطع مختلف انواع دست بند زدن را به حالتهاي متفاوت، بعنوان يكي از ابزار شكنجه بکار مي گرفتند. عادي ترين نوع آن در مورد من بكار رفت.

سلول انفرادی

دستها و پاهايم را بازكردند و بندهاي چشم بندم را بهم كشيده و محكم تر كردند. به نحوي كه درد شديد و تندي در سراسر شقيقه هايم دويد. چند كابل در قطرهاي مختلف روي زمين رها شده بود كه گمان مي رفت با آنها ضربات را زده باشند. بشدت احساس تشنگي مي كردم. اما مايل نبودم از آنها طلب آب كنم. قادر به برخاستن نبودم. شايد فشارم پايين افتاده بود. سرگيجه داشتم. همانجا رها شدم، ساعاتي بعد به يك سلول تاريك كه شايد يك و نيم در دو متر بود منتقل شدم كه با آن سالن فاصله ي چنداني نداشت با دري آهني و دريچه اي كوچك در ميان آن. سلول، سيماني و سرد بود با يك موكت كثيف و فرسوده در كف آن. در راهرو لامپي مهتابي قرار داشت كه سلول با نور آن نيمه روشن بود. از آن سلول كه مي شد گفت در زير زمين قرار داشت روز از شب قابل تشخيص نبود. حبس زنداني در انفرادي كاربردهاي متفاوتي براي رژيم داشت. عدم تماس زنداني با دنياي اطراف و نداشتن هر گونه ارتباط با زندانيان ديگر در واقع منجر به منزوي كردن او مي شد بخصوص از جنبه انساني يعني فقدان رابطه انساني و عاطفي با ديگر انسان ها. و بدينگونه روح را به مسلخ مي كشيدند. در واقع انفرادي و سلول جايگزين نوعي شكنجه روحي براي در هم شكستن زندانيان محسوب مي شود. زماني كه هيچ شناختي نسبت به محيطي كه در آن هستي نداشته باشي مثلا نسبت به ساختمان و ديگر زندانيان و همچنین سكوت مرگ بار حاكم بر سلول باعث تعليق زمان و فشار روحي مي شود.

ماه رمضان بود. ساعاتي كه به نظر سخت طولاني مي آمد در سلول بودم تا اينكه كليد در قفل در آهني چرخيد و در باصداي ناله اي باز شد و تكه اي نان و پنير و چاي در يك ليوان پلاستيكي كهنه و كثيف به عنوان افطار بر زمين گذاشته شد. با ناله ای دیگر در بسته و قفل گرديد. در گوشه اي نشسته و به ديوار تكيه داده و تنها پتوي كثيف سربازي را كه بوي نامطبوعي داشت به دور خود پيچيده بودم. هر دو دستم به خاطر ضربات ميله ي آهني كبود شده و ورم كرده بود. دو انگشت يك دستم نيز دررفتگي داشت و حركت آنها با دردي غيرقابل تحمل همراه بود. به هيچ وجه ميل به خوردن نداشتم عليرغم اينكه از لحظه ي دستگيري هيچ نخورده بودم جز شلاق و ناسزا!

دقايقي نگذشته بود كه پاسداري از ميان دريچه گفت: چشم بندت را بزن و سپس در را باز كرد و مرا به سالن برد. دوباره مرا به تخت شكنجه بستند. صداي مشمئز كننده آهنگران باز فضا را پر كرده بود. پاهايم را به يك سر تخت شكنجه بستند و اين بار دستم را طناب پیچ کردند، درست روي بريدگي هاي دستبند كه درد همراه با سوزشي تلخ تحمل آن را طاقت فرسا مي كرد. از آن تكه پارچه كثيف در دهان خبري نبود اما پتوي متعفن سربازي را روي من انداختند. سپس شروع به ضربات كابل كردند. اين بار شدت درد را روي پاي راستم خيلي بيشتر حس مي كردم و هر از گاه فريادهايي مي زدم كه گريزناپذير بود. صداي منحوس آهنگران را بلندتر كردند. و هر از گاه كه سربلند كرده فرياد مي كشيدم لگدي به سوي سرم پرتاب مي شد. در حين شكنجه رگبار سوالات، ناسزا و تهديد بود كه به همراه ضربات كابل مي باريد. سعي مي كردم از سوالاتي كه مي پرسيدند ميزان اطلاعاتشان را در مورد خود ارزيابي كنم. از من مي خواستند كه به آنها بگويم نشريات را از كجا بدست آورده ام. با چه كساني به عنوان مسئول و تحت مسئول در ارتباط هستم و ... شايد تا شصت، هفتاد ضربه شمردند و بعد از آن لحظاتي كوتاه همانطور مرا آنجا رها كردند. رمق اينكه چشم باز كنم، نداشتم. پس از لحظاتي آمدند و پتو را برداشتند و دست و پايم را باز كردند و در همين حال چند ضربه به سراسر بدنم در حاليكه با توهين و تحقير ناسزا مي گفتند، زدند و مرا وادار به نشست و برخاست و راه رفتن كردند. بعدها دانستم بدينگونه مي خواهند زنداني حس پاهاي خود را براي شكنجه در نوبت بعدي همچنان حفظ كند و سپس مرا به سلول بازگرداندند. داخل سلول كه رفتم نقش بر زمين شدم كمي گذشت احساس سرماي تند و شديدي كردم. تنها پتوي كثيف داخل سلول را به دور خود پيچيدم اما كمكي نكرد. به تدريج تمام بدنم شروع به لرزيدن كرد. به هذيان و لرز افتاده بودم. كنترلم را از دست داده بودم و حالي چون خواب و بيداري داشتم. متوجه نشدم چه وقت آمده و سحري را داخل سلول گذاشته بودند. وقتي بخود آمدم غذا بسيار سرد و كهنه مي نمود گويا ظهر روز بعد بود، چرا كه صداي اذان مي آمد. سعي كردم بنشينم اما سرگيجه داشتم. بزحمت خود را به گوشه ي ديوار كشانده و تكيه دادم. ديوار سيماني سلول بسيار سرد بود. دهانم مزه تلخي داشت. مي خواستم دستشويي بروم خود را به سختي به سمت در كشانيدم و چندبار در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. فاصله سلول تا دستشويي را بزحمت و به آهستگي طي كردم. يك پاسدار بيرون توالت عمومي مراقبت مي كرد. از پنجره اي كه در حمام و سرويس دستشويي قرار داشت درختان كاج محوطه پيدا بود. در اينجا مي شد فهميد كه روز است يا شب!

در تمام آن لحظات به اين فكر مي كردم كه چطور از پس اين شكنجه ها برآيم. به هنگام انتقال من از خانه به كميته مركزي گويا بسيار عجولانه عمل كرده و خانه رانگشته بودند. بعدها دانستم بعد از دستگیری من دو باره به خانه هجوم برده و آنجا را زیر و رو کرده بودند. آنها دو نشريه، تعداد زيادي تراكت در ابعاد مختلف که بر روي آنها مطالبي عليه رژيم تايپ شده بود، يك دستگاه تايپ، نوار سرودهاي فدراسيون، كتاب سرودهاي كوهستان و چند عكس از آلبوم خانوادگي را به عنوان مدرك با خود برده بودند.

از سوالاتي كه می كردند تقريبا مطمئن شدم كوچكترين اطلاعي از دو نفر از كساني كه با آنها در ارتباط بودم، ندارند و دو نفر ديگر را هم فقط به نام مي شناختند و مي خواستند از من اطلاعاتي در مورد آنها كسب كنند. علت را به سادگي مي توانستم دريابم. چرا كه ارتباطات به اجزاي جداگانه تقسيم مي شد كه خوشبختانه فقط من تقريبا همه آنها را مي شناختم و هر جزء، آن ديگري را نمي شناخت. فردي به نام (ف.ن) كه از طريق يكي از افراد به نام (ل.ه) تمايل به همكاري نشان داده بود، نفوذي از كار در آمده و منجر به تعقیب و لو خوردن ما شده بود. تقريبا يك هفته قبل از دستگيري به تعقيب توسط همان بنز قهوه اي در انتهاي خيابان كريمخان مشكوك شده و ضد تعقيب زده بودم. متوجه شده بودم كه مدتي است آنها مرا تحت نظر دارند. اما ابتدا نمي دانستم چه مدت. تقريبا دو روز مي شد كه از (ل.ه) خواسته بودم ارتباط با (ف.ن) را قطع كند. همين امر موجب دستگيري ما شد. خوشبختانه چندين نفر كه در ارتباط با آنها بودم هرگز شناسايي و دستگير نشدند. از آنجايي كه ما يك روز درميان، ترتيب خبرسلامتي را رعايت مي كرديم، با توجه به غيبت من آنها آگاه شده و (ف.) ظرف هفته اول و (ا.) پس از چند ماه از كشور خارج شدند. و (م.) و (ر.) نيز هرگز شناسايي و دستگير نشدند.

هر بار به هر دليلي كه در سلول باز مي شد ابتدا صدايي از پشت دريچه با تحكم و خشونت مي خواست كه چشم بندم را بزنم و سپس از ميان دريچه كنترل مي كرد و بعد در را باز مي كرد. اين را از باز و بسته شدن دريچه كوچك مي شد فهميد. سلول سرد، سيماني و نيمه تاريك و مرطوب بود. سقفي بلند داشت و بالاي در آن پنجره يا دريچه اي قرار داشت كه نور مهتابي تا حدي به درون مي تابيد. افطار را به همان كيفيت روز گذشته آوردند. این بار گفتند که آماده باشم بعد از افطار مي روم بازجويي. بازجويي براي من به معناي شلاق خوردن و شكنجه بود. بخاطر اضطراب شديد نتوانستم چيزي بخورم. بعد از نيم ساعت به بازجويي در همان سالن برده شدم. از صداي نفرت انگيز آهنگران با نوحه هاي گوش خراش خبري نبود. از زير چشم بند چند نفري را در آن سالن مي توانستم ببينيم (البته پاهايشان را كه ملبس به لباس پاسداري بودند). بازجو شروع به سوالاتي كرد كه بارها از من پرسيده شده بود. از ابتداي ورود، حضور پاسداری بسيار آزارم مي داد. او هميشه آن دوروبرها بود. حركات، رفتار و حرف زدنش لاابالي و لات منش بود. با چيزي مانند كابل بر بدن من ضربه اي محكم وارد كرد و گفت كري؟ نشنيدي چي ازت پرسيدن؟ به نظر مي رسيد دارند يك سناريوي مسخره و قديمي را تكرار مي كنند. آن پاسدار لاابالي هر رفتار و حركتي كه مايل بود انجام مي داد و ديگران به طور اخص بازجو، گهگاه مانع اش مي شد و پادرمياني مي كرد. بي هيچ انرژي، با دردي در تمام اندام و سردرد و حالت تهوع موقعيت را غيرقابل تحمل مي ديدم. جوابهاي بي سرو ته و نامربوطي دادم. وقتي بازجو اينگونه ديد مصمم به اجراي حكم شد. مي گفت حكم را از حاكم شرع كه حتما يك آخوند بوده گرفته است. در حاليكه شروع به برپايي مراسم شلاق زدن مي كردند توضيح داد كه بر طبق حكم الهي، مجري حكم بايد قرآني زيربغلش باشد و طوري بزند كه قرآن فرونيفتد. دستهايم را اين بار نبستند و از پارچه كثيف كه در دهان مي كردند نيز خبري نبود. اما صداي آهنگران همچنان زمينه آزاردهنده اين ضربات كابل بود. اولي و دومي و سومي در حاليكه خود بازجو ضربات را مي شمرد، زده شد. به علت اينكه از شدت درد، پاهايم را به كناري مي كشيدم، پاهايم را بستند. تا پنجاه ضربه را خود بازجو زد و شمرد.

پس از ضربات كابل، زنداني را وامي داشتند كه راه برود. اين خود شكنجه اي مضاعف بود چرا كه در پايان ضربات يك نوع بي حسي بوجود مي آمد كه ديگر به اندازه ضربات اوليه آنقدر دردناك نبود. اما هنگامي كه پس از آن شروع به راه رفتن مي كردي دوباره حس پا برمي گشت و بايد درد بیشتری را تحمل می كردی. به شدت احساس تشنگي مي كردم. از نفس افتاده بودم. بالا آوردم. اسيد معده! و نقش بر زمين شدم. پس از لحظاتي به سلول برده شدم.

تنها با زخمهایم

روز بعد متوجه نقاط دردناك بدنم شدم و گويا آنها را يكي پس از ديگري كشف مي كردم. پاي چپم كبود و ورم كرده بود. پاي راستم وضعيتي به مراتب بدتر داشت: كاملا ورم كرده، تاول زده، و تا زانو كبود شده بود و روي پايم زخم و خون مردگي با بافت جوراب آغشته شده و به پوست چسبيده بود. نمي دانم كي اينطور شده بود. سعي كردم جوراب را از پايم درآورم. اما ممكن نبود با هر تلاش بخشي از زخم کنده شده و خونريزي مي كرد. نميدانستم چه باید بكنم. چاي سردشده روز گذشته هنوز در سلول بود. چاي را یواش یواش روي جورابم ريختم. خون خشكيده و پوست برآمده كاملا با بافت جوراب درآميخته بود. و همچنان نمي توانستم آن را جدا كنم. خود را به سمت در كشانده و در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. اما متوجه شدم تا چه اندازه راه رفتن دردناك و غيرقابل تحمل است. هرگونه برآمدگي حتي پتو مانند تيغ تيزي در زير پايم حس مي شد. در حاليكه خود را به ديوار تكيه مي دادم، به كندي توانستم خود را به دستشويي برسانم و زخم را شستشو دهم و جوراب را از پا درآورم. هر چند که دو تا از زخم هاي عميق شروع به خونريزي كرد. همانجا جوراب را شسته و به عنوان باند به دورپايم بستم و به سلول برگردانده شدم. خيلي چيزها بود كه بايد به آنها فكر مي كردم . از خود غافل شده بودم.

به هنگام افطار دوباره اعلام شد كه بايد به بازجويي بروم. در طاقت خود نمي ديدم. از غذايي كه بعنوان افطاري يا سحري مي آوردند فقط مي توانستم آب، چاي و قند را بخورم. در واقع بيشتر ضرورت داشتن انرژي مرا وادار به نوشيدن و خوردن آنها مي كرد. در طي آن روز چندين بار در سلول باز شده و يكي دو پاسدار به همراه بازجو به داخل سلول ريخته و هر بار مرا به زير لگد و مشت گرفته و سوالاتي كرده و رفته بودند.

دوباره به سالن برده شدم. بازجويم اين بار اداي آدمهاي خردمند را در مي آورد. مي خواست آرام و منطقي به نظر برسد. از اين موذي گري اش بيشتر احساس نگراني مي كردم تا زمانيكه با خشونت رفتار مي كرد و ناسزا مي گفت. اما قطعا كسي كه مي توانست تا اين اندازه با خشونت و بيرحمي رفتار كند، نمي توانست آنگونه كه تلاش مي كرد آرام و منطقی باشد. مرا به روي تخت شكنجه نشاندند. لحظه اي سكوت و سپس بازجويم پرسيد اين ديگه چيه؟ حتما به پايم اشاره داشت چرا كه ادامه داد: جوراب را چرا بستي به پات، مي خواي كمتر دردت بياد؟ خوني كه روي پاي من خشكيده شده بود كاملا قابل ديدن بود اما اشاره اي به آن نكرد. دوباره مرا به تخت بستند اما اين بار فقط به كف پا نزدند بلكه كابلها به سراسر بدنم مي خورد و همزمان همان سوالات تکرار مي شد و صداي نوحه آهنگران ضميمه اين نمايش خشونت آميز بود. نمي دانم چند ضربه زدند اما پس از آن بازجو با خونسردي گفت: ما كه خسته نمي شيم امشب تا صبح اينقدر شلاق مي خوري تا حرف بزني.

در همين حين كسي وارد شد درگوشي چيزهايي به هم گفتند. خيلي سريع مرا به سلول برگرداندند. تا صبح در سلول ماندم. چند لحظه بعد صداي فريادها و ضجه هاي يك مرد را كه طبق معمول با نوحه آهنگران درآميخته بود مي شنيدم و از شدت ناراحتي بي اختيار با فريادهاي او گريه مي كردم. شنيدن فريادهاي انسانی ديگر زير شكنجه از خود شكنجه شدن تلخ تر و دردناك تر است. با هر فريادي كه او مي كشيد گويي به تمام پيكره، روح و روان من ضربه وارد مي كنند. ساعتي گذشت و صداي فریاد مرد ديگري به آن ناله ها اضافه شد. به نظر می رسید كه صدا مربوط به ضربات شلاق است. تا صبح هر ازگاه صداي فرياد زير شكنجه همراه با صداي نوحه به گوش مي رسيد. شايد ساعت پنج سحرگاه بود كه ديگر آن هنگامه به پايان رسيد. روز بعد پاي خود را تا زانو سياه، كبود و ورم كرده و بسيار دردناك تر يافتم. زخمهاي روي پايم كه گويا دنباله لبه كابل روي آن را متلاشي كرده بود، عفونت كرده بودند. با دستهايم خيلي نمي توانستم كاري كنم. دو انگشت دست راستم در رفته، ورم كرده و تا مچ كبود بود. دست چپم هم ورم كرده و كبود شده بود.

محل لگدهايي كه با پوتين به سر، كمر و شكمم خورده بود همچنان درد می کرد. وقتي براي دستشويي مي خواستم بلند شوم در خود هيچگونه انرژي نيافتم. از اینکه پاسداري كه مرا به دستشويي مي برد، عجز مرا مي ديد، از خودم عصباني بودم. خود را به ديوار تكيه داده، سپس در را گرفتم و سعي كردم راه بروم اما پاي راستم در اختيار من نبود. مثل يك وزنه سنگين، دردناك و خارج از كنترل مي نمود. پايم وزن مرا تحمل نمي كرد و زانويم بي اختيار خم مي شد. سعي كردم پايم را دوباره به زمين گذاشته و وانمود كنم كه مي توانم راه بروم كه ناگهان درد وحشتناكي در اعماق وجودم دويد و مرا از پا انداخت و به زمين خوردم. پاسدار رفت و پس از دقايقي با يك چوب به عنوان عصا برگشت و آن را به من داد كه با كمك آن راه بروم. دقايق طولاني گذشت تا خود را به دستشويي برسانم. بايد در هر چند قدم مي ايستادم و نيرو و نفس تازه مي كردم. از شدت درد، نفس را در ريه ها پر مي كردم، مدتی نگاه مي داشتم و دندانهايم را براي تحمل هر چه بيشتر درد، محكم به هم مي فشردم و پس از چند قدم دوباره نفس عميق ديگري و دوباره چند گام ديگر.

از پنجره دستشويي مي شد فهميد كه دارد غروب مي شود. به سلول برگردانده شدم. پس از افطار دوباره اعلام شد كه بايد به بازجويي بروم. ديگر واقعا قادر به راه رفتن نبودم، حتي با آن چوب كه تكه اي از شاخه درخت بود و بعنوان عصا به من داده شده بود. چند بار تلاش كردم بايستم و راه بروم. اما غيرممكن بود. درد ناشي از آن را نمي توانستم تحمل كنم و هر بار به زمين مي افتادم. پاسداري كه بايد مرا به بازجويي مي برد رفت و به همراه يك دسته چوب کوتاه برگشت. سر آن را به من داد و سر ديگرش را خودش گرفت و گفت با كمك عصا بدنبالش بروم. به همان سالن رفته و بر تخت شكنجه نشستم. سنائي با تمسخر گفت: جون مي ده براي كتك خوردن خودش ديگه مي دونه چيكار كنه! ولي واقعيت اين بود كه ديگر كمترين تواني براي ضربات كابل نداشتم. پايم را به تخت بستند و شروع به زدن كردند اما بين ضربه ها اين بار فاصله بود. كمي صبر مي كردند، سوالي مي پرسيدند و پس از مكثي دوباره ادامه مي دادند. اما شايد بيست تايي نزده بودند كه توان هر گونه واكنشي را از دست دادم. گويي ديگر به يك جسد ضربه مي زدند. با اصابت هر ضربه درد را كاملا احساس مي كردم اما ديگر كمترين تواني براي فرياد كشيدن نداشتم. گاه فقط از سر ناتواني ناله اي مي كردم و سعي مي كردم از حال نروم. اما رفتم. به سلول برده شدم. بعد از دقايقي بازجو آمد با يك دسته برگه بازجويي و توضيح داد كه از ابتدا شروع كرده و همه چيز را در باره هويت و فعاليتهاي خود بنويسم. كمي هم در باره احكام الهي و عفو و بخشندگي جمهوري اسلامي سخن گفت؛ اینكه اگر همكاري كنم تضمين مي كند در حكمم تخفيف داده شود و گفت كه مي توانم زنداني خود را بخرم! چگونه؟ نمي دانم...!

فرداي آن روز بازجو به سلولم آمد و خواست كه برگه هاي بازجويي را بخواند. اما من هيچ ننوشته بودم. با عصبانيت چند لگد به پشت و كمر من پرتاب كرد و با آن ميله باريك فلزي كه تقريبا هميشه در دست داشت، چند ضربه به سر و كتفم كوبيد. بهانه آوردم كه چون انگشتان دستم در رفته اند نمي توانم بنويسم. فرياد زد: خبيثه دستت عليل شده، دهنت چرا باز نمي شه. آن را هم باز مي كنيم. خشم و عصبانيتش را مي توانستم در لحن صدا، حالت چهره و واكنشهايش احساس كنم.

سپس پاسداري را صدا زد و به او گفت كه آب گرم بياورد. پس از دقايقي او با يك كاسه آبگرم كه در يك سيني گذاشته بود به سلول آمد. بازجو گفت: انگشتهايت را در آب گرم ماساژ بده تا بتواني بنويسي وگرنه دستانت را مي شكنيم تا واقعا نتوني ديگه چيزي بنويسي.

هرگاه او به سلول مي آمد تمام اضطراب وجود مرا مي گرفت و احساس انزجار مي كردم چرا كه غالبا در باره احكام اسلامي و فتواهاي مربوط به امور جنسي حرف مي زد كه هيچ ارتباطي با موضوع بازجويي من نداشت. ترجيح مي دادم بروم روي تخت شكنجه تا اينكه او درسلول من بنشيند و در باره اينگونه مسايل حرف بزند. همچنان كه در سلول نشسته بود مرا واداشت كه انگشتان خود را در آن آب گرم ماساژ دهم اگر لحظه اي متوقف مي شدم با آن ميله باريك و آهني به سر يا كتف يا كمرم ضربه ي محكمي مي زد. دلم نمي خواست جلوي او شدت درد يا ناتواني خود را بروز دهم. در حاليكه انگشتانم را در آبگرم ماساژ مي دادم از شدت درد بي اختيار اشك از چشمهايم روان شده بود بي آنكه قصد گريه داشته باشم. در اين لحظه صدايش كردند و رفت و من كه خود را تنها يافتم زدم زيرگريه.

بعد از چند روز توانستم بنويسم. اما هر بار بعد از خواندن آن به سلول مي ريختند و مرا زير مشت و لگد مي گرفتند. برايشان فرقي نمي كرد شب، نيمه شب، روز يا هر وقت ديگر. چند روزي نگذشته بود كه پاي من بشدت عفونت كرد. كبود و ورم كرده و ناتوان از راه رفتن. تا دستشويي مي خزيدم. در يكي از سلولها زني بود كه به دلایل سياسي دستگير نشده بود. او هنگام رفتن به دستشويي مرا همراهي مي كرد چون ديگر قادر به راه رفتن حتي با آن عصاي كذايي نبودم. در دستشويي هم بدون كمك او قادر به نشستن و برخاستن نبودم. چنانکه می گفت او را در رابطه با يك باند قاچاق مواد مخدر دستگير كرده بودند. او زني ساده دل و شهرستاني بود بسيار مهربان و با لهجه اي شيرين.

اولين بار كه در دستشويي در آينه خود را نگاه كردم، خودم را نشناختم. زير چشمهايم كاملا گودرفته و سياه شده بود. بشدت وزن كم كرده بودم و زرد، رنگ پريده و بيمارگونه. هميشه در دستشويي بايد يك فصل بازجويي هم به او پس مي دادم. مي گفت: تو را چرا گرفته اند. چرا با تو اينجوري مي كنن. چيكار كردي كه باهات اينطوري مي كنن. وقتي براش توضيح مي دادم. از وحشت از من مي خواست كه آرام حرف بزنم. و بعد در گوشم پچ پچ كرد كه اينها مي گويند تو محدورالدمي. معني اش چيه؟ البته نمي توانست اين عبارت را بدرستي تلفظ كند و همين باعث خنده من شد و لحظه اي از دردها فارغ شدم.

براساس احكام جمهوري اسلامي هر كس كه در برابر نظام ولايت فقيه يا نظام امام عادل بايستد، كشتن او واجب و زخمي اش را بايد زخمي تر كرد كه كشته شود. اين معني عبارتي بود كه او را شگفت زده كرده بود. به هنگام دستگيري به خانواده ام گفته بودند در رابطه با مواد مخدر است و آنها بشدت تعجب كرده بودند. اما چون در سال ٦٠هم يك بار دستگير شده و همين بهانه را آورده بودند، این بار خانواده ام خيلي شوكه نشده بودند. طبیعی است که باور نکرده بودند. هيچ خانواده اي باور نكرد. بعدها دانستم به بسياري از خانواده هاي زندانيان سياسي به هنگام دستگيري فرزندان يا عزيزانشان همين بهانه را می آوردند.

پاي راستم تا بالاي زانو به شدت سياه، كبود و ورم كرده بود و روي آن چند زخم عميق قرار داشت كه خونريزي كرده و حالا عفوني شده بود. تنها مواد دارويي كه در اختيار من گذاشتند، به اصطلاح "دواگلي" و مقداري پنبه غيراستريل كثيف و بدون محافظ بود كه شايد همين موجب عفونت بيشتر زخمهاي پاي من شد. به هيچ وجه نمي توانستم بدون آن عصاي چوبي و كمك و همراهي آن زن قدم از قدم بردارم. كبودي و عفونت همچنان گسترش پيدا مي كرد. گويا امكانات پزشكي در آنجا موجود نبود بنابراين مرا از كميته مركزي به زندان اوين بردند. به يك دوراهي رسيديم. يكي به دهكده اوين مي رفت و مسير ديگر با سراشيبي تندي به زندان اوين. بازجو گفت مي دوني به اين مي گن پيچ توبه!

از يك در بزرگ آهني با ماشين وارد شديم. در محوطه اي باز يك نفر كه ظاهرا گفته مي شد پزشك است، پاي مرا وارسي كرد. در راه بازگشت از اوين به كميته مركزي بازجو پرسيد: مي دوني او كه بود؟ شيخ الاسلامي! ببين گنده هاتون تواب شدن.

و خلاصه تا رسيدن به كميته مركزي (يك) از اينكه در اوين "واو" را از دل آدم بيرون مي كشند و كسي آنجا تاب نياورده و همه چيز را گفته؛ و اینکه آنجا مثل كميته از رافت جمهوري اسلامي خبري نيست، داد سخن داد. با خود فكر كردم اگر اين رافت است حتما در اوين سلاخي مي كنند. زمان افطار ناگهان در با شدت به هم كوبيده شد و بازجو و دو پاسدار ديگر وارد سلول شدند و بعد از مشت و لگد و ناسزا مرا از سلول بيرون كشانيدند. در واقع مرا به روي زمين مي كشيدند. از چند پله بالا رفتيم مرا سوار يك ماشين كردند. دقايقي نسبتا طولاني با ماشين مسيري را طي كرديم. ضمن اينكه چشم بند داشتم از من خواسته بودند كه سرم را روي زانو بگذارم. از صداي چرخ هاي ماشين متوجه شدم در يك محوطه خاكي يا شني يا چيزي شبيه آن هستيم. مرا از ماشين بيرون كشيدند. ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت دوم

زمان افطار، ناگهان در با شدت به هم كوبيده شد و بازجو و دو پاسدار ديگر وارد سلول شدند. آنها بعد از مشت و لگد و ناسزا مرا از سلول بيرون كشانيدند. در واقع مرا به روي زمين مي كشيدند. از چند پله بالا رفتيم مرا سوار يك ماشين كردند. دقايقي نسبتا طولاني با ماشين مسيري را طي كرديم. ضمن اينكه چشم بند داشتم از من خواسته بودند كه سرم را روي زانو بگذارم. از صداي چرخ هاي ماشين متوجه شدم در يك محوطه ي خاكي يا شني يا چيزي شبيه آن هستيم. مرا از ماشين بيرون كشيدند. نمي توانستم بفهمم آنجا كجاست. موقعيت خود را نمي توانستم ارزيابي كنم. موتور ماشين روشن بود اما بدون حركت. نور لامپ هاي ماشين را مي توانستم از زير چشم بند ببينم. نور ديگري هم بود اما نمي دانم از كجا مي تابيد و چه بود. وجود هيچ ساختماني را اگر هم بود، حس نمي كردم. زير پاهايم فقط يك سطح ناهموار خاكي بود. در روشن تاريك آن محوطه مرا واداشتند در نقطه اي بي حركت بايستم. فضاي اطرافم خالي به نظر مي رسيد. تا چه شعاعي؟ نمي توانستم بدانم. همين مرا بشدت عصبي و سردرگم كرده بود. همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد.

يكي از پاسدارها گفت: ديگه آخر خطه! لحظه اي سكوتي مرگ بار حاكم شد و سپس صداي گلن گدن اسلحه يا چيزي مانند آن. يكي و لحظه اي بعد يكي ديگر. همه چيز برايم در هاله ای از ابهام بود. بي اختيار عقب عقب رفتم و به زمين خوردم. يكي گفت: نه شليك نكنين (يا عبارتي با همين مفهوم كه متاسفانه عين عبارت را بخاطر نمي آورم). ديگر نفهميدم چه اتفاقي افتاد. چيزهايي مي گفتند ولي انگار من نمي شنيدم. گويي ذهنم از كار ايستاده بود. ستون فقراتم يخ زده بود. قلبم به تپش افتاده بود و به ديواره قفسه سينه ام مي كوبيد. صداي تپش قلبم را به وضوح مي شنيدم. دوباره به درون ماشين برده شدم. فقط بخاطر دارم كه خود را دوباره در سلول يافتم. به اندازه اي دچار شوك شده بودم كه هوشياري چنداني نسبت به محيط نداشتم. نمي دانم چگونه به سلول بازگردانده شدم.

آن شب خواب به چشم من نمي نشست. تا پلك هايم را مي بستم كابوس هاي وحشتناك اعدام برايم زنده مي شد. هر بار به گونه اي اعدام مي شدم. تحمل اين كابوس هاي هراس انگيز را نداشتم. اگر لحظه اي چشم برهم مي گذاشتم، لحظه اي بعد با خيال طنابي به دور گردنم از خواب مي پريدم. يا گاه مي ديدم كه به طرفم شليك مي كنند. سرم سنگين شده بود. فراي طاقت و توانم بود. از نظر فكري فلج و تخريب شده بودم. اما نمي خواستم فروبپاشم. از وحشت و اضطراب، صداي قلب خود را مي شنيدم. اضطرابي مرگ آور بود.

كاملا واقف بودم كه وضعيت روحي ام خوب نيست. گاه روي هر چيز ساده اي مكث مي كردم. روسري ام را با دست لمس كردم. جريان اين حس را از زير پوست انگشتانم تا مغز به آرامي دنبال مي كردم. به رنگ، بو، جنس و بافتش كاملا دقت مي كردم. هرگز چنين نگاه و توجه اي به اشيا نداشته ام. يك روسري آبي بسيار خوشرنگ با رگه هاي نقره اي از هنگام دستگيري به سرداشتم. اما ديگر چروك شده و چند لكه خون بر روي آن خشكيده بود.

با روحي خسته و مجروح تا صبح زجر كشيدم و لحظه اي به خود اجازه ندادم پلك هايم بر هم بيايد يعني در واقع جرات ديدن آن صحنه هاي هراس انگيز را نداشتم. پس از اذان سحر بود كه دچار تشنج شدم. از شدت تشويش آرزو مي كردم كاش بتوانم به سلول آن زني بروم كه در راه رفتن كمكم مي كرد. احساس مي كردم دارم تعادل رواني ام را از دست مي دهم. برايم واقعه ناملموس، ناگهاني و بسيار غيرمترقبه بود. خود را بغايت بي پناه، مايوس و تنها احساس مي كردم. اگر به همين منوال مي خواستم در سلول باقي بمانم قطعا ديوانه مي شدم.

در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. بايد منتظر مي شدم كه آن زن را هم بياورند. هيچ گاه در طي شب و يا زماني كه فكر مي كردم شايد او خواب باشد درخواست رفتن به دستشويي نمي كردم تا احيانا مزاحم خوابش نباشم. اما در آن لحظه اصلا به اين مسئله اهميت نمي دادم. فقط مي خواستم تنها نباشم و با كسي حرف بزنم. شايد مي خواستم به خود ثابت كنم كه اعدام نشده ام. آن زن بيرون در سلول منتظر بود، دستش را گرفتم و در دست ديگر عصا را. گرمي دستش را بخوبي احساس مي كردم. هيچگاه در طول عمرم حضور انساني ديگر تا اين اندازه برايم خاص، التيام بخش و تبلور حيات نبوده است. كمي دستش را فشردم تا باور كنم واقعي است و خواب نمي بينم. فكر كرد تعادلم را دارم از دست مي دهم زير بغلم را گرفت. تماس دستهاي او حس خوبي به من مي داد. به نوعي از حضور انساني و مهربانش احساس امنيت مي كردم.

وقتي به دستشويي رفتيم در آنجا به عمد خيلي معطل كرديم. براساس نياز روحي مي خواستم تنها نباشم. به هيچ وجه مايل نبودم به سلول و آن كابوسهاي وحشتناك برگردم. بشدت عصبي و مضطرب بودم با بغضي سنگين در گلو آماده باريدن. مطلقا ساكت بودم. او پرسيد: چته مريضي. نخواستم در وحشت بي پايان خود سهيمش كنم. در حاليكه در آينه نگاه مي كردم گفتم: كاش مي تونستي موهايم را كوتاه كني.

اين حرف را خيلي سرسري زده بودم بدون اينكه واقعا قصد اينكار را داشته يا حتي تصور عملي بودن آن به ذهنم خطور كند. اما بهانه اي شد كه به سلول برنگرديم. البته موهايم بلند بود و با وضعيتي كه من داشتم نمي توانستم آن را خيلي به اصطلاح جمع و جور كنم. دائم از زير روسري بيرون مي آمد و پاسداران بهانه اي براي فحاشي و موعظه داشتند كه بشدت مرا آزار مي داد.

از پيشنهادم استقبال كرد. گويا خود او هم مايل بود كه بهانه اي داشته باشد تا از سلول بيرون بماند. گفت باشه ازشون قيچي مي گيرم و بعدش حموم كن. بسيار پيشنهاد بجايي بود. اگر قبول مي كردند مدتي طولاني را مي توانستيم بيرون از سلول باشيم.

از دستشويي بيرون رفت. هيچوقت او را با چشم بند نديدم. او رفت و آمد نسبتا آزادانه اي داشت. توانست اجازه اين كار را بگيرد. يك قيچي بسيار كند به او داده بودند. او نيز بطرز بسيار ناشيانه اي شروع به كوتاه كردن موهاي بلند من كرد. من نيز اهميتي نمي دادم.

نسبت به تمامي علائم حياتي و همه آنچه در محيط اطرافم بود، حساس شده بودم. اشيا، نور، صدا، قطرات آبي كه از شير آب مي چكيد، همه و همه گويا طور ديگري جلوه مي كرد. دستم را زير آب گرفتم و لحظه اي به ريزش قطرات آب روي آن خيره شدم. به صورتم آب زدم و خود را در آينه و به لغزيدن قطرات آب روي صورتم نگاه كردم. خيلي دقيق و با تامل به همه چيز نگاه مي كردم. گويا دوباره و از نو همه چيز را تجربه مي كردم. از پنجره دستشويي به آسمان خيره شده بودم. تكه ابر سفيدي گوشه آسمان به زيبايي و آرامي شناور بود. پرنده اي لحظاتي بر فراز آسمان بال گشوده بود. سعي كردم آنرا تا آنجا كه ممكن بود با نگاه دنبال كنم. وقتي نوك شاخسار كاج هاي محوطه را تماشا مي كردم، گويي قادر بودم عطر دل انگيز كاج را كه بسيار دوست مي داشتم با نفسي عميق استنشاق كنم.

نوبت دوش گرفتن شد. در آنجا يك واحد دوش بود. بايد يك فكري به حال پاهايم مي كردم. او گفت ازشون يك تكه نايلون مي گيرم كه پاتو توش بپيچيم. همين كار را كرد. فكر مي كنم كيسه نايلوني نان يا چيزي مانند آن بود. هر چند كيسه نايلوني تميز نبود و با چند سوراخي كه داشت آب در پاي من نفوذ كرد، اما با آن پاي راست مرا كه وضعيت بسيار وخيمي داشت بست.

به هنگام دوش گرفتن و شستن مو لازم بود كه به من كمك كند چرا كه با دستهايم بخصوص دست راست نمي توانستم كاري كنم. ناگهان متوجه شدم كه بيصدا اشك مي ريزد. دستم را زير چانه اش قرار دادم، صورتش را به آرامي بلند كردم و تمام محبتي را كه نسبت به او احساس مي كردم با نگاه به وی منتقل نمودم و پرسيدم چرا گريه مي كني. در حاليكه به زخم ها و كبودي هاي بدن من مي نگريست با بغضي فروخورده گفت آخه ببين باهات چيكار كردن! لبخندي زدم اما تلخ و گفتم هنوز كه زنده ام و بعد به قلب و سپس به سرم اشاره كردم و گفتم اما با اين دو تا نمي تونن كاري كنن. و پس از آن كمي كف به شوخي روي بيني اش ماليدم و به خنده اش واداشتم. اين كار در درجه ي اول به خود من روحيه مي داد. چرا كه خود از نظر روحي بسيار تحت فشار بودم. فضاي بسيار تلخ و غمباري بر روح و درونم سنگيني مي كرد. دلم مي خواست همراه او گريه كنم. اما مي دانستم كه نبايد خود را به چنين جرياني بسپارم. بايد خود را ترميم مي كردم.

بيش از آنكه او مي توانست تصور كند در آن مقطع زماني به حضور انساني اش نيازمند بودم. حضوري مهربان، آرام و صبور كه همه عاطفه و احساس زلال مادري اش را نثار من كرده بود، احساساتي كه مشتاق بود به دخترش ابراز كند كه از او دور بود.

او اهل يكي از شهرستانهاي جنوب بود. چهره اي سبزه با موهاي قهوه اي تيره، لاغر اندام و با خطوط خسته اي كه بر چهره داشت پنجاه ساله مي نمود. دستان زحمت كشيده اش نشان از فقر مالي اش داشت. با نگاهي پر از اندوه گاه در باره دخترش و اشتياق وصف ناپذير ديدار او حرف مي زد و اشك مي ريخت.

او خود قرباني سيستمي بود كه او را مجرم تلقي مي كرد. سالها بعد در يك روز سرد زمستاني با جسد يك كودك خياباني مواجه شدم در حاليكه گمان مي كردم روي ترازوي اش، که وسیله کسب و کارش بود، بخواب رفته است. هميشه چهره ي اين دو به طرز حزن انگيزي در يك قاب يگانه در ذهن من به تصوير كشيده شده است. هيچگاه يكي را بدون تصوير ديگري به خاطر نمي آورم. هر يك سمبل طيف وسيعي از قربانيان سيستمي بودند كه عليه انسان بيداد مي كرد. هر چند نگاه من به آلام بشري هيچگاه از زاويه جنسيتي نبوده و يقين داشته ام در سيستم هاي فاشيستي و ديكتاتوري به يقين و به تمامي اين انسان است كه به استثمار كشيده مي شود و كودكان، معصوم ترين قربانيان آن هستند.

پس از دوش گرفتن مجبور بودم همان لباسها را دوباره به تن كنم چرا كه هنوز اجازه هيچ گونه ملاقات يا دريافت وسايل از خانواده نداشتم. كفشهايم از همان روز اول ديگر مورد مصرف نداشت چرا كه در اثر اصابت ضربات كابل پاهايم ورم كرده و بزرگ شده بودند. از دمپايي هاي قهوه اي مردانه زندان استفاده مي كردم.

ديگر بيش از اين نمي توانستيم معطل كنيم بهانه اي نداشتيم تا همان لحظه هم چندين بار آمده و تذكر داده بودند كه هر چه زودتر بيرون آمده و به سلول هايمان برگرديم. از بازگشت به سلول وحشت داشتم. حتي از تصور آن بشدت مضطرب مي شدم. حتما آن كابوسهاي هول انگيز در انتظارم بودند. ولي چاره اي نداشتم. وقتي در سلول پشت سرم بسته شد، يك لحظه به طرف در برگشتم و پيشاني ام را روي در چسباندم. دلم مي خواست معجزه اي مي شد. بيدار مي شدم و مي ديدم كه همه اش خواب بوده است. اما بيدار بودم. سعي كردم به خودم مسلط شوم. هر اندازه كه سخت بود اما انگيزه اي هنوز بشدت در من قوت داشت. اينكه ضعف خود را در برابر آنها به نمايش نگذارم. گوشه اي از سلول نشستم. يك كتاب مفاتيح از هنگام ورودم در سلول بود كه تاكنون فرصت نكرده بودم به آن حتي دست بزنم. بايد نمي گذاشتم آن كابوس ها كه برايم جانكاه و دلهره آور بودند، برگردند. كتاب نسبتا قطوري بود. تاحدي كهنه و رطوبت رنگ كناره هاي اوراق آن را تغيير داده بود. آن را برداشته و چند بار از اول تا آخر بي توجه ورق زدم تا اينكه در برخي صفحات چشمم به اشعار حافظ افتاد. اولين بيتي كه خواندم هميشه در خاطرم باقي است.

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار/ كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند

بياد اشعاري افتادم كه از حفظ بودم. آنها را در ذهن مرور كردم. حس بسيار خوبي پيدا كرده بودم. بياد چند ترانه افتادم و آنها را با خود آرام زمزمه كردم; بخوان اي همسفر بامن، خون ارغوان ها، رود و... . آنهمه به راستي روحيه ام را به نحو شگفت انگيزي بالا مي برد. ساعاتي گذشته بود و من بخوبي مشغول اشعار و ترانه ها شده بودم كه در سلول را زدند و خواستند چشم بندم را بزنم. قلبم فرو ريخت. باز برايم چه در سر داشتند.

مردي با لباس پاسداري به درون سلول آمد. با صدايي آرام و متين سلام كرد و پرسيد كه آيا مي تواند بنشيند. در سلول را باز گذاشت و خود در كنار در با فاصله اي زياد از من نشست. با ادب و آرامشي كه تا آن لحظه در هيچيك از پاسداران و زندانبانان نديده بودم با من حرف مي زد. كمي در باره فلسفه ماه رمضان، دعا، توبه و مفهوم عبارت بسم الله الرحمن الرحيم و تعبير عرفاني رحمن و رحيم بودن خدا سخن گفت. به هر حال بهتر از كابوسهاي اعدام بود. ساكت و آرام با چشمان بسته نشسته بودم و گوش مي دادم. شايد ساعتي حرف زده بود كه گفت: خواهر نمي خواهم شما را خسته كنم، مي دانم كه احتياج به استراحت داريد. سپس برخاست و رفت و در را به آرامي بست. چشم بند را برداشتم و براي لحظاتي به در خيره شدم. با خود فكر كردم پس اين در آرام هم بسته مي شود. آنقدر آن در آهني لعنتي را بهم كوبيده بودند، كه دستشان هر وقت به آن مي خورد قلب من از جا كنده مي شد. به حرفهايش فكر كردم رحمن و رحيم بودن خدا. بخشش عام و بخشش خاص! راستي اين تفاسير فقط خطاب به ديگران بود؟ چرا در انديشه و از زاويه ديد آنها كاربردي نداشت. مگر نگفت انسان خليفه اله است و نماينده بايد عينيت او در عمل باشد. مگر خداوند را رحمن و رحيم نمي دانست. تئوري دلپذيري بود.

آن روز از بازجويي خبري نبود. افطار را آوردند و براي اولين بار غذا را با ميل و رغبت تا آخر خوردم. به نظر مي رسيد خود را با سرعت بازسازي مي كردم. اما به هر حال تمام شب تا صبح را درجهنم كابوسها در حال خواب و بيداري گذراندم. وقتي بيدار شدم بسيار احساس خستگي مي كردم. گويي اصلا نخوابيده ام. از پريشاني بيش از اندازه كه روح و روانم در آن غوطه ور بود، سردرد و معده درد شديدي داشتم. در گوش چپم احساس درد مي كردم. شايد يكي از آن مشت ها يا لگدها به گوشم خورده بود. حالا ديگر بشدت نگران بودم كه چرا روز قبل مرا براي بازجويي فرا نخوانده اند. تشويش و اضطراب يك دم آرامم نمي گذاشت. بي خبري هم به نحو آزاردهنده اي عذابم مي داد.

بعدازظهر آن روز پاسداري كه معمولا غذا مي آورد يا امور اين چنيني را انجام مي داد، در را باز كرد و يك چادر رنگي به من داد و گفت: حاج آقا دارن ميان بازديد اين را سرت كن.

نوبت به سلول من رسيده بود در حاليكه آن چادر رنگي را به سر كرده و چشم بند زده بودم، آخوندي همراه دو پاسدار وارد سلول من شده و نشستند. آن آخوند با همراهانش حرف مي زد و از آنها در مورد امكانات صنفي آنجا سوالاتي مي كرد. هميشه به نظرم آخوندها يك لهجه ي خاص و مشترك خودشان را دارند كه متفاوت از لهجه اي ست كه مربوط به شهر و يا شهرستاني مي شود. من نام آن را لهجه ي آخوندي گذاشته ام. و هميشه اين لهجه مرا ياد طنز شيرين روباه مكار مي اندازد.

بازديد وي بيش از يكي دو دقيقه طول نكشيد. از آنها پرسيد زنداني مي داند قبله كدام طرف است. گويا من نه حضور دارم، نه انديشه و نه زبان. يكي از پاسدارها جواب داد همانطور كه ملاحظه مي كنيد حاج آقا جهت قبله در تصوير روي ديوار مشخص شده است. نقش يك پيكان يا فلش كه جهت قبله را ظاهرا نشان مي داد به ديوار نصب شده بود. وقتي آن آخوند كه من فقط پائین عبا و لباده اش را مي ديدم سلول مرا ترك كرد، پاسداري به سلول من برگشت و جهت قبله را نشانم داد و رفت.

بعد از افطار مرا به سالن بردند يك صندلي آنجا گذاشته بودند كه زيردستي داشت. مانند صندلي هايي كه در مواقع امتحانات از آن استفاده مي شود. خواستند كه روي آن بنشينم. يكدسته برگه بازجويي را روي زيردستي صندلي گذاشتند. بازجو سوالاتي مي كرد و اگر جواب نمي شنيد يا پاسخ بي ربط بود با آن ميله هميشگي ضرباتي به من مي زد. ابتدا خونسرد و آرام سوال مي كرد و سعي داشت اين حالت را حفظ كند اما بالاخره حوصله اش سرآمد و لحن صدايش خشمگين و ضرباتش محكم تر شد. از من مي خواست كه جواب سوال هايش كه شفاهي بود بر روي برگه بنويسم. خودكاري به دستم داده بودند و در حاليكه خودكار را بين انگشتان خود گرفته بودم طوري كه گويي آماده نوشتن هستم، اما از پاسخ دادن به سوالات به انحا مختلف امتناع مي كردم. او كاملا عصباني شده بود و ديگر داشت ناسزا مي گفت كه ناگهان آن پاسدار لومپن در حاليكه بد و بيراه مي گفت به طرفم آمد و با خشونت شي تيزي را كه گویا شکستگی یک شيشه محتوي دواگلي بود، بر روي دست من فرود آورد و گفت لعنتي ملعون بنويس! خون از دستم به روي برگه ها شتك زد. در حاليكه دستانم از ضربات اوليه هنوز كبود و تا حدي متورم بود، اين ضربه ديگر برايم دردي مضاعف بشمار مي آمد. بي اختيار خودكار از دستم رها شد و با دست چپ روي بريدگي را محكم گرفتم. بيشتر از نظر روحي دیگر نمي توانستم آن را تحمل كنم. اين اندازه بيرحمي و خشونت داشت مرا از پا در مي آورد. گويا اين عمل براي بازجو و ديگران هم غيرمنتظره بود. يكي از پاسداران او را به بيرون سالن راند و بازجو از يكي ديگر از پاسدارها خواست كه چند قطعه گاز استريلي را بياورد از همانهائی که قبلا براي زخم پايم از اوين نصیبم شده بودم. با آن دستم را به نوعي پانسمان كردم. اين ضربه به روي حركت انگشت كوچك دست راستم تا مدتها تاثير منفي گذاشته و بي حس و بي حركت شده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت سوم

سلول يك لايه رنگ آستري خورده بود. گمان نداشتم كه قصدشان نوسازي باشد. با اين وجود حضور و وجود زندانيان پيش از خود را كه به من اميد مي داد، مي توانستم در آن فضا و حتي بر نقش بي روح و سرد سيماني سلول احساس كنم. حس آدمي را داشتم كه در برهوت بي رحمي و شقاوت همدردان بيشماري دارد. رنج هايشان، دردهايشان و زمزمه هاي عاشقانه اشان را براي آزادي مي شد با يك حس دروني لمس كرد و شنيد. وقتي به كساني فكر مي كردم كه آنها را يا مي شناختم يا از نزديك با آنان دوست بودم و مي دانستم كه يا اعدام شده و يا در درگيري ها توسط پاسداران كشته شده بودند، اين حس در من تقويت مي شد. نمي دانستم آيا آنها كه اعدام شده بودند، يا آنان كه هم اكنون در زندان بودند نيز از اين سلول گذشته اند. اين تصور مرا قلبا به آنها نزديك و كينه ام را به حكومت تشديد مي كرد.

به آناني فكر مي كردم كه عاشقانه دوستشان مي داشتم و اينك در جايي در زندان بودند. پيش از دستگيري چه بسيار لحظاتي كه دلتنگ آنان شده و با خود فكر مي كردم كه بر آنان چه مي گذرد. آيا زير شكنجه اند؟ در كدام زندان؟ در كدام سلول؟ در كدام گوشه از اين خاك اسيرند؟ ذهنيت روشني از وضعيت آنان نداشتم. تمام آنچه مي توانستم بدانم تصويري بود كه از شنيده ها در ذهن داشتم. اما آن لحظه خود در اسارت رژيم بودم و پيوستگي عاطفي و روحي بيشتري ميان خود و آنان احساس مي كردم و گاه بي هيچ اغراق حضورشان را حس مي كردم و حتي صداي نفس كشيدنشان را. در كنار لبه ي موكت كه تاحدي به روي سطح پاييني ديوار سلول برگشته بود. عليرغم رنگ آستري كه با شلختگي بر آن زده شده بود، نوشته ها و آثار زندانيان پيش از من به چشم مي خورد. در قسمت پايين سطوح ديوار و حتي قسمت هاي ديگر هنوز و همچنان اين دست نوشته ها برجاي بود. هرچند سلول نيمه تاريك بود اما من كنجكاوتر بودم. با ديدن آن دست نوشته ها احساس شور و شعف مي كردم. دست نوشته ي كساني كه گاه گويي در كنار من و با من هم سلول بودند. در جاي جاي سلول دست نوشته هاي زندانيان مانند شلعه ها ي شمعي بود كه به قلب من گرمي مي بخشيد. بخشي از شعري در گوشه اي: موجيم كه آسودگي ما عدم ماست و يكي ديگر: اي آزادي در راه تو بگذشتم از زندانها و ديگر: نشانه اي از بيژن گرد و دلير... و يكي كنار ديواره ي در: همت كنيد اي دوستان...

اين شعر مرا به ياد و خاطره ي سال هاي دوران دبيرستانم برد، زماني كه سال چهارم دبيرستان بودم. روزهايي كه هنوز فضاي سياسي مجالي هر چند ناچيز براي فعاليتهاي علني مي داد. با يك گروه تقريبا بيست نفري در زنگ هاي تفريح در حياط مدرسه مي نشستيم و غذاهايمان را وسط مي گذاشتيم و همه از آن به طور مشترك مي خورديم. يادم نمي رود يك روز براي ديدن فيلم چگونه فولاد آبديده شد به سينما عصرجديد رفتيم. وقتي نوبتمان رسيد، فروشنده پرسيد چند تا بليط مي خواهيد گفتيم بيست تا. فروشنده باور نمي كرد. شايد بخاطر اينكه اين تعداد با هم يكدفعه به سينما رفتن معمول نبود. تا نوبتمان برسد يك لحظه از طنزهاي اجتماعي و گفتگوهاي سياسي باز نمي ايستاديم. از هر طيف مترقي سياسي بوديم. سرشار از صفا و يگانگي، اعتراض و عصيان.

سال تحصيلي ٥٩-٦٠ بود. يك روز وقتي به شكل دايره وار بيست نفري وسط حياط مدرسه نشسته بوديم ناظم حزب اللهي كه وابسته به حزب جمهوري اسلامي بوده و موجب اخراج تعدادي از دبيران آزاديخواه و روشنفكر مدرسه شده بود مانند هميشه براي كنترل بچه ها پا به حياط مدرسه گذاشت. به محض آنكه از در ورودي سالن به حياط آمد همگي ما بدون هيچ هماهنگي قبلي شروع به خواندن اين سرود كرديم.

همت كنيد اي دوستان دشمن به ميدان آمده/ با حرص خرس گرسنه با مكر شيطان آمده/ اين سگ براي نان ما نزديك انبان آمده/ هار است هار اين بيشرف شمشير هم دارد به كف/ يكصف شويم از هر طرف جلاد انسان آمده...

بسياري از دبيران مدرسه را به اصطلاح خودشان پاكسازي كرده بودند. او را بچه ها توپولوف مي ناميدند. قدي كوتاه داشت و چاق بود. البته واقعيت آن است كه هيچكدام از ما اين دو مورد را ايراد نمي دانستيم چرا كه خودش انتخابي در آن نداشت. بلكه اساسا بخاطر اينكه وي دائم مشغول گزارش دادن عليه دانش آموزان به آموزش و پرورش بود يا عليه دبيران آزاديخواه توطئه و اقدام مي كرد و باعث انفجارهاي خبري مي شد با الهام از وضعيت ظاهري اش، به اين نام ملقب شده بود.

فضاي اطراف و درون سلول سرشار از سكوت بود. در آن مقطع اما مرا آزار نمي داد. سكوت را دوست داشتم. در سكوت قادر بودم به سرعت خود را بازسازي و مرمت كنم. يك گوشه ي ديگر نوشته شده بود: حاضرم جانم را بدهم .... شايد دچار نوستالژي شده بودم اما هر كدام از اين نوشته ها مرا به خاطرات فضاي نيمه آزاد بعد از 22 بهمن مي برد. سال اول بعد از انقلاب بود. در جامعه مي توانستي شاهد فعاليت هاي گروه هاي مختلف سياسي باشي. مدرسه نيز از اين فضاي باز سياسي بي بهره و مستثني نبود. در دبيرستاني بزرگ با تعداد بسيار زيادي دانش آموز حوالي خيابان طالقاني درس مي خواندم. بساط و ميز كتاب هاي متعدد در زنگ هاي تفريح برقرار بود. آنها به تبادل نظر و بحث مي پرداختند. من هيچ زمينه ي ذهني در باره ي گروه هاي سياسي و مبارزه نداشتم. يكي از همكلاسي هايم كه در انجمن اسلامي فعاليت مي كرد مرا به يكي از جلسات خودشان برد. دونفر كه هم سن و سال هاي ما نبودند از بيرون مدرسه به آن جلسه آمده بودند. به هر حال چند نفر از انجمن اسلامي هاي مدرسه مشكل و سوالي را با آنان مطرح كردند مبني بر اينكه گروههاي سياسي ديگر بسيار سريع دارند نيروهاي زيادي را به خود جذب مي كنند. بساط كتابهايشان هميشه پرطرفدار است و از آنها استقبال مي شود. يكي از آن دو پيشنهاد داد كه هر جا اعلاميه ها و تبليغاتشان را ديديد از ديوار بكنيد و پاره كنيد و ديگري حتي رهنمود به ايجاد درگيري بر سربساط كتاب داد.

هاج و واج مانده بودم. باور نمي كردم. با وعده و وعيدهاي خميني بسيار در تناقض بود. اصلا با روحيه ام جور در نمي آمد. اين اولين و آخرين باري بود كه در جلسه ي آنها شركت كردم. تصور مي كنم هنوز سال ١٣٥٧ بود، شايد اسفند ماه.

در اين لحظات كه همچنان در پي يافتن آثار زندانيان پيشين بودم در را زدند و افطار را آوردند. نمي دانم چرا آن روز از بازجويي خبري نبود. ناگهان متوجه پروانه كوچكي داخل سلول خود شدم. چگونه به آنجا آمده بود. در داخل سلول من دريچه كولري تعبيه شده بود، درست در بالاترين نقطه ي سلول و در تاريكترين قسمت آن. شايد از آن دريچه آمده بود. پروانه بيقرار و ناآرام اين سو و آن سو مي رفت. ابتدا از ديدنش خوشحال شدم اما خيلي زود بي اختيار آه سردي كشيدم و اندوهي بردلم نشست. چه سرنوشتي! شك نداشتم كه او چنين سرنوشتي را براي خود انتخاب نكرده است. اگر همچنان درون سلول باقي مي ماند بايد شاهد مرگش مي بودم و اين در آن لحظات و موقعيت روحي كه من داشتم چيزي مانند فاجعه بود. تصميم گرفتم وقتي براي دستشويي مي روم او را هم به نحوي كه نفهمند به همراه خود ببرم و از پنجره آزادش كنم. حكم آزادي اش صادر شد اما بايد مقدماتش را فراهم مي كردم. به هنگام دستگيري يك مانتو و شلوار و روسري بر تن داشتم. مانتو جيب داشت، اما آن پروانه ظريفتر از آني بود كه در جيب مانتوي من دوام آورد. بنابراين تصميم گرفتم به بهانه رفتن به دستشويي آن را بر فضاي خالي ميان گردن و روسري ام بگذارمش. وقتي در سلول را باز كردند و بيرون آمدم هنوز چند قدمي نرفته بودم كه پروانه از ميان گردن و زير روسري ام بيرون آمد. بي اختيار و به ناگهان با صداي بلند گفتم: " ... نه!"

اما پاسدار كه گويا جاخورده و ترسيده بود آن پروانه كوچك و زيبا را زير پوتينش له كرد و با بد و بيراه گويي مرا به عنوان تنبيه به سلول برگرداند و تقريبا 48 ساعت اجازه رفتن به دستشويي نداشتم.

ماندن دوسه روزه در سلول انفرادي بدون بازجويي و اين تنبيه مضاعف، مزيد برعلت شده بود كه همچنان گذشته را در ذهن مرور كنم. دو سال پايان تحصيلات دبيرستانم تنها سالهايي بودند كه آزادي سرودي خوانده بود "كوچك، كوچك تر حتا از گلوگاه يكي پرنده".

به علت مخالفت با مقرراتي كه از سوي وزارت آموزش و پرورش در جهت خفقان و سركوب هر چه بيشتر اعلام شده بود، يازده نفر از فعالين سياسي مدرسه كه مرا نيز شامل مي شد مشمول حكم اخراج قرار دادند. رژيم بيش از هر چيز از محيط هاي آموزشي وحشت داشت. آموزش و پرورش تبديل به يكي از نهادهاي تفتيش عقايد و سركوب از سوي حكومت شده بود. آنها به سرعت، حداقل آزادي ها را از دبيران و دانش آموزان سلب كرده و اقدام به اخراج آنان مي نمودند. مقرراتي كه به نوعي در راستاي برقراري خفقان فزاينده عمل مي كرد.

در يك دبيرستان ويژه مسيحيان واقع در خيابان تخت طاووس تهران درس مي خواندم كه بعد از انقلاب ديگر فقط به پيروان مسيحيت اختصاص نداشت. پس از اعلام اخراج ما، تمامي دانش آموزان اعتصاب كردند و كلاسها به تعطيلي كشيده شد. خارج از حوزه رسمي مقررات مدرسه يك شوراي دانش آموزي و يك تعاوني دانش آموزي تشكيل داده و به فعاليتهاي علني سياسي خود ادامه داده بوديم.

پس از يك هفته آموزش و پرورش ناحيه مجبور شد مدير مدرسه را عوض نمايد. مديري بداخلاق، تنگ نظر و تندخو كه جز سركوب دانش آموزان كارنامه اي نداشت. او چهره اي سخت بي حالت داشت و هيچ حس انساني را برنمي انگيخت. چشماني تهي و عاري از احساسات بشري داشت. بقيه نيز در اين نظر با من موافق بودند. وي حتي مسيحيان را نجس اعلام كرده بود. در حاليكه اكثريت دانش آموزان آن مدرسه از پيروان مسيحيت بودند. توجيه او اين بود كه مقامات رژيم در ديدار با اسقف يا خليفه ارامنه از ميوه هايي كه از آنان پذيرايي شده بود ميل نفرموده اند! وي همسر يكي از مجيزگويان و مرثيه سرايان وابسته به رژيم بود كه اجري يك برنامه تلويزيوني را نيز سالها به عهده داشت. اين خانم مدير فقط با چند نفر از افراد انجمن اسلامي رابطه ي خوبي داشت كه بسيار تندرو و اهل درگيري بوده و اخيرا يكي از آنها حتي از جبهه يا شايد بهتر است بگويم پشت جبهه جنگ ايران و عراق برگشته بود و عكسهاي متعددي را كه مدعي بود خود گرفته نشان ديگران مي داد. عكسهايي از كشته شدگان جنگ. جنگي كه خميني براي تداوم رژيمش به آن چنگ انداخت و نابخردانه طولاني اش كرد.

نماينده آموزش و پرورش ناگزير از مذاكره با نمايندگان شوراي دانش آموزي شد. شورايي كه از حمايت اوليا دانش آموزان كل مدرسه نيز برخوردار بود. وقتي رئيس ناحيه آموزش و پرورش مرا بعنوان نماينده به اتاقش فراخواند متوجه شدم كه بدون جوراب پشت ميزش نشسته و زير شلواري اش بيرون زده و دمپايي به پا دارد. در ضمن گويا چيزي مي خورده كه حالا خرده هاي آن روي ميز پخش و پلا بود. مهر و سجاده اش نيز در يك گوشه ي ديگر روي ميز ولو بود. كاغذها به طرز نامرتبي روي ميز پراكنده بودند. اصلا قادر نبودم تعجب خود را پنهان كرده يا نگاهم را از زواياي مختلف اين اوضاع آشفته برگيرم.

معلوم بود كه جو مدرسه او را به وحشت انداخته است و بدنبال راه حلي براي بيرون آمدن از اين معظل مي گشت. گاه تهديد مي كرد و گاه از موضع اش پايين مي آمد و گاه نصيحت مي كرد. نهايتا حكم اخراج هر يازده نفر را لغو و فقط مرا سه روز از رفتن به مدرسه محروم كرد. اينها همه نتايج بسيار مثبت و خوبي بودند كه كماكان در نتيجه اتحاد ما بدست آمد. بخوبي بخاطر دارم كه در پايان صحبت با هم مدرسه اي هايم نقل قول كردم كه "هر مدرسه اي كه باز شود، زنداني بسته مي شود" و از آنجا كه ادامه اعتصاب آنها بخاطر محروميت سه روزه ي من از حضور در مدرسه بود، از آنان خواستم كه به سر كلاسها بروند.

هر چند آن مدرسه باز شد اما چيزي نگذشت كه زندان هاي بسياري به روي فرزندان اين خلق گشوده شد، زندان هاي بسيار ديگري ساختند و همچنان مي سازند. زندان هاي علني و غيرعلني، مخوف و مخفي كه جايگاهي شد براي فجيع ترين شكنجه ها و سركوب ها، اعدام ها و گاه سپردن به گورهاي بي نام و نشان و گاه دسته جمعي همچون خاوران و بسياري ديگر. آزاديخواهاني كه غريبانه در آنها خفته اند اما يادشان و راهشان همچنان برجاست. در شهريور ماه سال ٦٠، هنگامي كه توسط كميته منطقه سيزده ميدان فردوسي دستگير شدم صريحا به من اعلام كردند كه دستگيري ام براساس گزارش انجمن اسلامي همان مدرسه بوده است. البته در آن مقطع خاص زماني رژيم در پي آن بود كه مدارس را نيز همچون دانشگاهها به تعطيلي بكشاند. خميني با تاكيد بر ضرورت تشكيل ستاد انقلاب فرهنگي موجب اخراج و قلع و قمع بسياري از اساتيد و دانشجويان شده و دانشگاهها را سالها به تعطيل كشاند. واقعه اي كه خود يكي از فجايع بي شماري است كه در اين رژيم بوقوع پيوسته است.

نزديك به سه سال از آن روزها گذشته بود و من اكنون با پاهايي باندپيچي و دستي و بدني مجروح اما قلبي اميدوار در كميته مركزي بهارستان در سلول انفرادي بودم. اولين روز كه دستگير شده و مرا به كميته مركزي بردند پس از تحمل ضربات كابل، از سالن شكنجه به يكي از سلول هاي انفرادي برده شدم. فكر مي كنم آن سلول در آخرين رديف از راهروهايي بود كه سلولهاي انفرادي در آنها قرار داشتند. در آن راهرو حتي لامپ مهتابي روشن نبود. داخل سلول بشدت تاريك بود. بعد از يكي دو ساعت مرا به سلول ديگري بردند كه در يك راهرو ديگر اما به موازات همان قبلي قرار داشت و تا پايان دوره اي كه در كميته مركزي بودم در آن سلول بسربردم. البته چون اين نقل و انتقال در ساعات اوليه ورودم به آنجا بود و من بشدت درگيري هاي ذهني خاص خود را داشتم و بعلاوه مسئله چشم بند ارتباطم را تقريبا به طور كامل با اطرافم به دليل عادت نداشتن به آن قطع كرده بود، به نظرم مي آيد در هر يك از راهروهاي به نسبه طويل و باريك چندين سلول قرار داشت اما نمي دانم چند راهرو و يا چند سلول در هر راهرو وجود داشت.

روزهاي اول كه هنوز به داشتن چشم بند عادت نكرده بودم و به سختي نيز زير شكنجه و بازجويي بودم به هيچ وجه قادر به تمركز و كنجكاوي نسبت به اطرافم نبودم. جلوي پاي خود را جخ به سختي مي ديدم و مدام به در و ديوار مي خوردم. اما اكنون كه سه روز بدون بازجويي در سلول بودم هر صدايي مرا به خود جلب مي كرد و كنجكاوي ام را برمي انگيخت. گاه صداي پسر جواني از يكي از سلولها مي آمد اما صدا نسبتا گنگ بود با برخوردهاي خشونت آميزي كه با او داشتند مي توانستم حدس بزنم كه بعلت فعاليتهاي سياسي اش دستگير شده. اما هيچگاه نتوانستم بدانم سلول آن زني كه همواره به من كمك كرده كجاست. مي گفت از سلول تو دوره و در يك راهروي ديگر است.

وقتي از سلول براي بازجويي و شكنجه و يا دستشويي برده مي شدم از يك اتاق مي گذشتم كه گويا اتاق نگهباني بود و حد فاصل بين راهروي سلول ها و آن سالن قرارداشت. يك بار صداي همان پاسداري را شنيدم كه در نقش موعظه گري آرام و متين به سلول من آمده بود و اينك در آنجا در كنار پاسدار نگهبان نشسته بود . با خود فكر مي كردم كسي كه شاهد آن همه جنايت، شقاوت و شكنجه است چگونه با وجدانش كنار مي آيد، يا آنها را ناديده مي گيرد و با چنين ژست صوفيانه اي دنيا را از دريچه تنگ چشمي زاهدانه اش مي نگرد. به نظر مي رسيد او جز خود كسي را نمي تواند بفريبد. از زير چشم بند در آن اتاق يك ميز را ديده بودم و هميشه يك پاسدار پشت آن ميز. يك ضبط صوت هم غالبا روي آن ميز بود. شايد به هنگام شكنجه از همان براي پخش نوحه استفاده مي كردند. صداي اذان و گاه دعا هم به نظر مي رسيد از همان دستگاه پخش مي شود.

در آن سالن يك موكت سراسري پهن شده بود. از در اتاق نگهباني كه بيرون مي آمدم در سمت چپ تخت شكنجه قرار داشت و براي رفتن به دستشويي بايد به سمت راست مي رفتي. انتهاي موكت چندين دمپايي مردانه قهوه اي بود و يك جا كفشي كوچك. كفش خود را نيز كه به هنگام دستگيري به پا داشتم آنجا در ميان چندين كفش ديگر ديدم و بنابراين فكر مي كنم آنها نيز متعلق به ديگر زندانيان بودند.

در قسمت انتهاي سالن سرويس بهداشتي قرار داشت و شامل توالت و دوش و روشويي بود. در سالن پنجره هايي بود كه به سختي مي شد آسمان را از ميان آنها ديد اما نه در حالت عادي و ايستاده. در آن سالن يك در خروجي به سوي محوطه بيروني كميته قرار داشت كه با چند پلكان به بالا هدايت مي شد. غالبا شبها يا حتي در طول روز از آن سالن صداي فرياد زندانيان كه ناشي از شكنجه بود بگوش مي رسيد. چندين بار هم در چند سلول آن طرفتر صداي كتك زدن آن جوان زنداني و يكي ديگر از زندانيان كه او هم مرد بود با صدايي اما بم تر را شنيده بودم. او را به شدت زير ضرب و كتك گرفته بودند و من صداي كوبيده شدن بدن او را به ديوارهاي سلول به وضوح شنيده بودم. صداي مشت و لگد و ناسزا و توهين! هر بار به طرز وحشيانه اي او را مورد ضرب و جرح قرار دادند. آنها از سكوت او به اوج خشم و عصبانيت مي رسيدند. صداي نعره هاي خشونت آميز و ناسزاهاي آنها را مي شنيدم اما او يا هيچ نمي گفت يا آنقدر كوتاه و آرام جواب هايي مي داد كه شنيده نمي شد اما جواب هاي او هر چه بود راضي اشان نمي كرد و هر بار او را زير ضرب و كتك مي گرفتند.

در اين مواقع احساسي آميخته از شادي و در عين حال سرشار از اندوه و خشم داشتم. شاد از آنكه چند پاسدار مسلح كه دستشان براي هر كاري باز است نمي توانند از پس جواني اسير برآيند. اما اندوه و خشم، چرا كه مگر مي شد صداي كوبيده شدن بدن يا سر انساني را به ديوارهاي سخت و سيماني سلول بشنوي و قلب و روحت درد نگيرد. دلم مي خواست افسانه ها صورت حقيقي بخود مي گرفتند و قهرماني از پس آن ديوارها و زندان هاي تاريك و مخوف مي آمد و اتفاقي مي افتاد. گاه براي تخفيف درد خود به رويا و خيالپردازي پناه مي بردم. در ذهن و روياهايم مي ديدم كه انقلاب مي شود و آنها به دست و پا افتاده اند و از مردم مي خواهند كه آنها را ببخشند. وقتي از روياهايم جدا مي شدم سكوت بود و سكوت. دلم ميخواست بدانم در هر سلول چه كسي و با چه داستاني گرفتار آمده. اما اين محال بود. بشدت تمام سلول ها كنترل مي شد. در چند مورد هم صداي بازجويي را در سلولي كه بسيار نزديك به سلول من بود مي شنيدم. البته فقط صداي بازجو را. از زنداني هيچ نمي شنيدم به نظر مي رسيد تصميم گرفته بود كه لب به سخن باز نكند و هر بار بشدت او را كتك مي زدند.

در انتهاي آن روز پس از قطع صداي دعايي كه از راديو پخش مي شد، صداي سخنان خميني شنيده شد. خودكار و كاغذهاي بازجويي هنوز در سلول من بود. خودكار را برداشته و بر گوشه اي از سلول و سطح سيماني آن بخش هايي از اين شعر را نوشتم.

هر غبار راه لعنت شده نفرين ات مي كند/ كه با ياس ها به داس سخن گفته اي/ باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد/ كه مادران سياه پوش/ هنوز از سجاده ها/ سر برنگرفته اند!

و نام كسي كه عاشقانه دوستش مي داشتم و اكنون در زندان اوين بود زير آن نوشتم.

 

 

 

 

 

 

قسمت چهارم

چند روز همچنان در سلول بدون بازجويي اما با تنبيهاتي چند گذشت. در فراز و فرودهاي آن ايام، پر از رد پاي دقايقي بود كه در صدد شكستن اراده ي زنداني به سنگيني مي گذشت. اينكه ذره ذره بكاهد تا آدمي از معيارهاي انساني فاصله بگيرد. سمت عدالت را گم كند. بال پروازش مجروح شده با تاريكي همراز شود. اما در اين ژرفنا كه همه چيز مفهوم ذهني برايت دارند چه بسا عميق تر، معناي ديگرگونه ي هستي و زندگي را دريابي. احساس رويشي ديگرگونه، ظريف و شاعرانه بر پيكره ي روح آزاديخواهي ات گسترده شود. دوباره بازجو برگشت و به همراه او تخت شكنجه بود و شلاق، تهديد و توهين، ضرب و شتم و تنبيهات چندين باره. دو بار و هر بار حدود بيست و چهار ساعت حتي قطره اي آب هم دريافت نكردم. سه يا چهار بار منع رفتن به دستشويي و شلاق نه بعنوان شكنجه بلكه با تعبير فقهي تعزير! در قاموس بنيادگرايي، شكنجه تعابير مختلفي داشته و دارد. از نظر آنان، شلاق و شكنجه با عنوان تعزير، مفهوم و تعبيري فقهي يافته و به نوعي از نظر شرعي توجيه شده است. اين عبارات فقهي در واقع توجيه شرعي جناياتي است كه غالبا در پيش از دوران رنسانس و در قرون وسطا متداول بوده است. در پروسه ي صدور حكم تعزير براي زنداني، استدلال منطقي و عدالت جويانه اي معمول نيست و در روند صدور و اجراي حكم تعزير نه جرمي به ثبوت رسيده، نه محكمه اي وجود دارد، نه وكيلي و نه هيات منصفه اي. حاكم شرع خودسرانه دستي باز در صدور چنين احكام ضد انساني دارد تا فعال سياسي را گاه تا حد مرگ شكنجه نمايد و در اين مقوله هيج محدوديت و ممنوعيتي متصور نيست.

*مفهوم تعزير (تعزيرات) جمع (تعزير)، در لغت به معناى ادب كردن و در اصطلاح شرع عبارت از عـقـوبـتـى اسـت كـه در غـالب مـوارد در اصـل شـرع بـراى آن انـدازه اى معين نگرديده است . در ماده 16 قانون مجازات اسلامى درباره تعريف تعزير چنين آمده :

(تـعـزيـر، تـاءديـب و يـا عـقـوبـتـى اسـت كـه نـوع و مقدار آن در شرع تعيين نشده و به نـظـرحاكم واگذار شده است از قبيل حبس و جزاى نقدى و شلاق كه ميزان شلاق بايستى از مقدار حد كمتر باشد.) در برخی موارد فرد مرتکب عملی می شود که از نظر فقهی جزو محرمات نيست اما موقعيت حکومت اسلامی را در وضعی نامطلوب قرار می دهد و امنيت آن را به مخاطره می اندازد. در اين صورت فلسفه ي وجودی حکومت اسلامی و ضرورت حفظ آن اقتضا می کند که با توجه به شرايط جامعه و برای حفظ مصالح عمومی مجازاتهای مناسبی وضع گردد. در حقوق ايران يه اين مجازاتها «تعزيرات حکومتی » می گويند (موسوی اردبيلی ص 75ـ79). اقامة تعزيرات در محدوده ي ولايت حسبه ي حاکم قرار می گيرد ( رجوع کنيد به فيض کاشانی ج 2 ص 50 حسبه * ). قانونگذار ايران در قانون مجازات اسلامی مواردی مانند اهانت به مقدسات مذهبی جرائم ضدامنيت داخلی و خارجی کشور تهيه و ترويج سکة قلب و فرار محبوسين قانونی را مستوجب تعزير دانسته و مجازات آنها را بر شمرده است.

روز هفدهم به من گفتند كه آماده باشم زيرا به اوين منتقل خواهم شد. وسايلي نداشتم. چشم بند را برداشته و بدنيال پاسداري كه مرا به سمت ماشين مي برد بواسطه يك قطعه چوب يا خط كش راه افتادم. ابتدا مرا به يك بخش اداري در طبقه اي ديگر كه در بالاي آن سلولها قرار داشت، بردند. پرونده يا پرونده هايي را تحويل گرفتند. از آنجا كه خارج شديم روشنايي روز بود و محوطه ي بيروني. بنابر اين سعي كردم از زير چشم بند دور و بر خود را برانداز كنم. براي اين كار لازم بود تا سر خود را قدري بالا گرفته يا چشم بند را كمي بالا بزنم كه ناگهان با لگد يكي از پاسداران از چند پلكان به پايين پرتاب شده و زانوي پايم بشدت زخمي و خون آلود شد. با كلماتي كه فقط برازنده ي خودشان بود شروع به توهين كردند. به درون يك پيكان سفيد هدايت شدم. وقتي پشت در ميله اي كميته رسيديم قبل از خروج از آنجا گفته شد كه چشم بندهايمان را برداريم. دو پسر زنداني هم به همراه من به اوين منتقل مي شدند. با نگراني به آنها نگاه كردم تا مطمئن شوم كه نفراتي كه با آنها در ارتباط بودم نبوده باشند گويا آنها هم در پي آشنايي بودند. يك لحظه خيالم راحت شد كه در ميان آنها آشنايي نبود اما بعد با خود انديشيدم كه چه فرق مي كرد.

آن دو تا رسيدن به زندان اوين به رد و بدل احيانا اطلاعات يا تطبيق اطلاعات با يكديگر پرداختند و من نيز سعي كردم نقش مراقب را برعهده داشته باشم. به هر حال آن دو بسيار ماهر بودند و دو پاسدار مسلحي كه در جلو نشسته بودند متوجه نشدند. از سرازيري كه به سمت اوين پايين رفتيم، دوباره گفته شد كه چشم بند بزنيم. وارد محوطه ي بزرگي شديم و مدتها با چشم بند در محوطه اي باز در كنار درختان و ديواري كه مي توانستم از زير چشم بند ببينم به انتظار ماندم. سپس مرا دوباره به بيرون از زندان و به همان ماشين برگرداندند و به پاسداري كه مرا به اوين آورده بود گفتند كه پرونده اش تكميل نيست. واقعا حتي حدس هم نمي توانستم بزنم در چارچوب قانونمنديهاي بي ضابطه ي آنان اين به چه معنايي بود. آنان كه به هنگام دستگيري خود را ملزم به معرفي و ارائه كارت شناسايي نمي دانستند، قبل از اينكه جرم متهم ثابت شود با انواع شكنجه از او استقبال مي كردند، اعترافات مطلقا زير شكنجه و فشار و تهديد گرفته مي شد كه از نظر قوانين بين المللي داراي هيچگونه ارزش حقوقي نيست، براي صدور حكم الزامي به رعايت هيچ گونه پروسه ي قانوني وجود نداشت، بنابراين نقص پرونده چه معنايي مي توانست داشته باشد. قطعا هيچ ارتباطي با الزامات حقوقي و قانوني نمي توانست داشته باشد.

مرا به كميته برگرداندند. فرداي آن روز دوباره مرا عازم اوين كردند. قبل از رفتن وقتي از سالن شكنجه به محوطه بيروني هدايت شدم سنايي داشت داخل مي شد. با طعنه و تهديد گفت پرونده ات را خيلي خراب كردي. خدا بدادت برسد! مفهوم اين اصطلاحات برايم صريح و روشن نبود. در اوين گفته شده بود كه پرونده ام كامل نيست. حالا وي مي گويد پرونده ات را خراب كردي. به هر حال معني اين يكي هر چه بود به نظرم خوب مي آمد. چيزي كه از نظر آنها خراب است حتما بايد خوب باشد. آنچه كه فقط مرا بشدت ناراحت كرده بود نفوذ (فرشته.ن.) بود كه بعدها دانستم متاسفانه وابسته به گروهي است كه خيانتكارانه معتقد به همكاري با رژيم بوده و آن را ضد امپرياليست مي دانستند. آنها به دستور رهبري سازمانهاي خود به جاسوسي و همكاري با رژيم مي پرداختند. نه تنها در جامعه بلكه در زندانها تابع سياستهاي حزبي بودند كه به خوش خدمتي براي رژيم جنايتكار خميني مي پرداختند. آنان كه اعلاميه دادند: نظام حاكم بر زندان ها مبتني بر شكنجه نيست.

او با نفوذ و ايجاد رابطه دوستي با يكي از افراد توانسته بود ما را در كنترل و تور ماموران رژيم قرار داده و چندنفري با هم دستگير شويم. تمام دغدغه ي من، نفرات ديگري بودند كه از آنها اطلاعي تا آن لحظه نداشتند. بنابراين تمام تمركز خود را معطوف به تدابيري براي حفظ آنها كرده بودم. آن بار من و يك نفر ديگر به اوين برده مي شديم. باز هم همانند روز گذشته پس از ساعاتي كه پشت اوين روي يك سطح خاكي منتظر و سپس داخل شده و منتظر ماندم دوباره به همان ماشين و به كميته بازگردانده شدم. روز نوزدهم و بيستم دوباره تحت فشار و شلاق و ناسزايي گويي قرار گرفتم. روز دوم تيرماه كه به اوين فرستاده مي شدم سنايي بازجو گفت اينقدر ضد و نقيض گفته اي كه پرونده ات از نظر آنها خيلي خراب است.

بيست و دومين روز از انفرادي در كميته، براي بار سوم به اوين فرستاده شدم. روز دوم تيرماه سال هزار و سيصد و شصت و سه بود. گرمي آفتاب براي من كه مدتها در تاريكي آن سلول سرد بسر برده بودم دلچسب بود ضمن اينكه بشدت دچار اضطراب بودم. تصوير بسيار وحشتناكي از اوين داشتم. بدليل اطلاعاتي كه داشته و نداده بودم تصميم گرفتم در اولين فرصت قبل از بازجويي دست به خودكشي بزنم. چرا كه نمي دانستم آيا مي توانم شكنجه در اوين را تحمل كنم يا خير.

پس از ساعتي كه داخل شده و در همان محوطه ي باز كه درختان و ديوار را مي شد از زير چشم بند ديد يك نفر آمد كه برگه هايي را در دست داشت. از هر يك از زندانياني كه كمي دورتر از من ايستاده بودند نام و اتهامشان را سوال مي كرد. هر كدام فقط اسم كوچكشان را مي گفتند. عبارات و اصطلاحاتي كه براي اتهام هريك بكار برده مي شد از نظر من خيلي عجيب بود. چرا كه تنها توسط وسايل ارتباط جمعي رژيم يك عنصر انقلابي با اين عناوين خطاب مي شد. پرسيد: اسمت چيه؟ گفتم: قزلو....... لحظه اي سكوت كرد. مثل اينكه رسم نبود فاميلي گفته شود. بعد پرسيد: اتهام؟ .... گفتم: فعاليت سياسي. ...... سكوتي طولاني كرد. دسته كاغذهايي كه در دست داشت را با عصبانيت روي پايش كوبيد ...... و سپس با تمسخر گفت: تو فقه خوندي؟ نمي توانستم بدانم چرا اين سوال را مي پرسد. شايد از من نپرسيده بود! بنابراين پاسخي ندادم. با عصبانيت تكرار كرد... تو فقه خوندي؟ با تعجب گفتم: فقه...؟ وقتي چيزي در پاسخم نگفت ادامه دادم ... توي مدرسه فقط تعليمات ديني خوندم.

اصلا قصد حاضرجوابي يا چيزي مانند آن را نداشتم. فقط خيلي برايم عجيب بود كه اين چه سوالي است كه از من مي پرسد. بقيه را فرستاد. مثل اينكه آنها قديمي بودند و هر كدام مي دانستند چه بايد بكنند. مرا به يك اتاق سيماني با سقفي بلند فرستاد كه تقريبا چند قدمي از آنجا فاصله داشت و در را پشت سر من بست. باز هم انفرادي. ولي اتاقي نسبتا بزرگ و فرش نشده بود. در آن هم بايك قفل بسيار ساده و ابتدايي از پشت بسته مي شد. چشم بند را برداشتم. سقف آن اتاق بسيار بلند بود و يك لامپ در بالاي آن نصب شده بود. اين اتاق منفرد، به نظر نمي رسيد چنين كاربردي داشته باشد. بزرگ و با پنجره هايي كه داشت بسيار روشن بود. بعلاوه يك اتاق تك افتاده كنار در وردي زندان اوين نمي توانست به طور منطقي به عنوان انفرادي به طور معمول استفاده شود. با خود فكر كردم اين بهترين فرصتي است كه مي توان راهي براي خودكشي پيدا كرد. اما هيچ چيز در آن اتاق عجيب نبود. سيم برق اصلا دم دست نبود. تنها سيمي كه از روي ديوار مي گذشت سيم باريك تلفن بود كه مطمئن بودم در صورت دسترسي راهكار موثري نخواهد بود. ساعاتي گذشت تا اينكه در گشوده شد و به من گفتند كه دنبال پاسداري كه مرا به شعبه هاي بازجويي مي برد بروم. ساعت شايد 4 يا 5 غروب بود. گفتند شعبه ات هم سه است.

در راهروي شعبه در هر دو طرف زندانيان نشسته بودند و همه با داشتن چشم بند. برخي با پاهاي زخمي و يا باندپيچي شده. چند پاسدار عهده دار نگهباني و بردن زندانيان به بخش هاي مختلف بودند ساعاتي پشت شعبه نشستم. هر كس كه از راه مي رسيد با هر چه در دست داشت بر سر زندانيان مي زد و رد مي شد و يا لگد پرتاب مي كرد. بالاخره كسي مرا صدا زد به نام كه بازجويم مقيسه بود اما او را ناصريان مي ناميدند. محمد مقيسه‌ بازجوی شعبه‌ی سه اوين در سال 63 و داديار زندان‌های قزلحصار و گوهردشت در سال‌های ۶۴ تا ۶۷ و يکی از فعال‌ترين چهره‌ها در کشتار ۶۷ است. آنچه كه امروز از محمد مقيسه (ناصريان) مي دانم اينكه نام اصلي او مقيسه معروف به ناصريان از دست اندركاران اصلي قتل عام زندانيان سياسي 1367 مي باشد و اخيرا به عنوان قاضي، زندانيان سياسي را مورد محاكمه قرار مي دهد. "رفتار او با زندانيان وحشيانه است و برخوردهاي او همچنان بيشتر به بازجويان شباهت دارد تا قاضي و در مواجه با زندانيان سياسي بازمانده از قتل عام 1367 گفته است كه چرا شما زنده مانديد؟ و چرا شما را نكشتند".

همان بيرون شعبه و در راهرو در حاليكه نوك كليد يا خودكاري را چند بار محكم روي سر من مي كوبيد گفت يا زبون خوش حاليت مي شه ... يا با يه زبون ديگه باهات حرف مي زنيم. برو فكراتو بكن. آنقدر محكم آن شي تيز را روي سر من مي كوبيد كه به سختي روي كلماتش مي توانستم تمركز كنم.

پس از آن بدنبال پيرمردي (كچويي) بايد به بند مي رفتيم. مسيري را طي كرده و از چندين پله بالا رفتيم و پشت در اتاقي ايستاديم. چند نفر كه همراه من بودند به سرعت به داخل بند رفتند. حتما زندانيان قديمي بودند. سپس مرا به داخل خواندند و پس از پرسش و پاسخي مرا پشت دفتر 216 روي يك نيمكت منتظر نشاندند. سالها بعد در بند چهار پايين از فرح (اسم مستعار)* شنيدم كه او در آن روز در كنار من روي آن نيمكت نشسته بوده است. فرح را از سال 1358 مي شناختم. او يكي از كساني بود كه قبل از سي خرداد دستگير و در زندان قزل حصار در اصطبل و قفس دوران وحشتناكي را گذرانده و متاسفانه به علت آسيب هاي بسيار، تعادل روحي خود را از دست داده بود.

پس از ساعتي كه بر روي آن نيمكت در راهرو 216 نشستم يك زن زندانبان مرا به بند يك بالا برد. بند نيمه تاريك و به شكل ال انگليسي بود. خالي و ساكت و به نظرم مخوف و نيمه مخروبه مي آمد. به اتاق پنج برده شدم. اتاقي بزرگ با دو رديف پنجره و در زير هر رديف سه تايي پنجره يك شوفاژ قرار داشت. يك تخت سه طبقه نيز در گوشه ي اتاق بود. دو پتوي سربازي به من داده شد. زن زندانبان در حاليكه در اتاق را مي بست به من گفت كه سه بار در روز بخاطر نماز حق استفاده از دستشويي خواهم داشت. وقتي زن پاسدار در را پشت سر من بست، به وارسي اتاق پرداختم و پس از كنجكاوي هاي معمول به دليل اينكه درد شديدي را روي سر خود احساس مي كردم روسري را از سر برداشته و انگشتان خود را لابلاي موهايم بردم تا خستگي و سردرد را كمي مگر بكاهم. خون لخته شده را كه بر اثر ضربات آن شي تيز توسط مقيسه (ناصريان) بر روي سرم فرود آمده بود بر انگشتان خود لمس كردم.

بعد از افطار براي شستن ظرف به حمام راهنمايي شدم يك لحظه از ورود به آن مخروبه به وحشت افتادم. محوطه ي حمام ساختماني بسيار قديمي با سيماني به رنگ سياه بود. سه يا چهار دوش كه با ورق فايبرگلاس (ايرانيت) به رنگ سبز اما بسيار كهنه و قديمي كه در بسياري از قسمتها شكسته و خزه بسته بود. از در كه وارد مي شدي سمت چپ يك پاشويه قرار داشت. يك حوضچه ي كوچك كه ظروف را زير شير آب آن مي شد شست. در حاليكه ظرف را مي شستم متوجه ديوار كنار در شدم كه لايه ي سيماني قسمتي از آن فرو ريخته بود و بخشي از يك شبكه تورفلزي زنگ زده از زير آن نمايان بود. خزه هايي كه در هر گوشه و كنار ديده مي شد محوطه ي نيمه تاريك آنجا را مخوف تر مي ساخت.

زن پاسدار اما بيرون حمام در راهرو به انتظار و نگهباني ايستاده و هر از گاه به درون سرك مي كشيد. براي شستن ظروف تنها حدود دو يا سه دقيقه زمان داشتم. در آن بند ظاهرا هيچكس جز من زنداني نبود و يا اگر هم بود آنها هم به حالت انفرادي و دربستي بودند. اما من هيچ صدايي از كسي در آنجا نشنيده و در مدت تقريبا ده روزي كه در آن بند و در اتاق دربستي آن بودم نشاني از حضور كس ديگر در آنجا نيافته يا احساس نكردم. به هر حال وقتي به آنجا منتقل شدم هوا رو به تاريكي مي رفت. از گوشه ي پنجره ها سعي كردم بيرون را برانداز كنم. از طبقه پايين آن بند صداي تلويزيون مي آمد. ديوارهاي بلند نارنجي و انبوهي لباس كه در طناب هاي متعدد در يك ضلع حياط آويزان بود. در ورودي حياط هواخوري بسته بود. شب را با آن دو پتو ي سربازي سپري كردم. صبح زود مرا براي بازجويي خواستند و يك چادر سرمه اي به من دادند.

روزهاي بازجويي جزو وحشتناك ترين لحظات دوران زندان بود. چشم بند، توهين، اضطراب، شلاق و كابل، دستبند و قپاني، مشاهده شكنجه و ناله و فرياد ديگر زندانيان، پاها و بدن هاي مجروح و شكنجه شده در راهروهاي شعبات بازجويي. توهين و تحقير زندانيان توسط پاسداران و بازجوهايي كه در راهروها رفت و آمد مي كردند. اين صحنه ها، صداها و حوادثي بود كه هر لحظه در آن راهروها مي توانستي به تلخي شاهد باشي. فضا پر بود از صداي تازيانه و ضرب و شتم و شكنجه و كلمات ركيك پاسداران و بازجوها. علاوه بر شكنجه هايي كه توسط بازجو يا دستيارش انجام مي شد، هر كس ديگر هم كه از راه مي رسيد لگد، توسري يا توهيني نثار زندانيان مي كرد كه در دو طرف راهرو نشسته بودند. تا ظهر پشت در شعبه همچنان نشسته بودم و هنوز مرا صدا نكرده بودند. از شدت بي خوابي و سردرد با اولين گروهي كه براي وضو برده مي شدند به سرويس رفتم. وقتي در آنجا مي خواستم صورتم را بشويم چشم بندم را هنوز كاملا بالا نزده بودم كه پشت شلاق خورده، متورم، مجروح و خونين يك زنداني را ديدم كه يك دختر كم سن و سال بود. مي توانم به جرات بگويم شايد شانزده ساله. توجه همه را برانگيخته بود. بقيه زندانيان از سر همدردي دستي بر سر يا شانه اش به ملايمت و مهرباني مي نهادند. صحنه هاي دلخراشي را مي شد در آنجا شاهد بود. نمي دانستيم با زخمهاي او چه كنيم. بعلاوه وقتمان هم محدود بود. يك نفر روسري نخي سپيد رنگش را به عنوان مرهم با كمك ديگر زندانيان روي زخمهاي خونين پشت او گذاشت. يكي ديگر از زندانيان بقدري شلاق به پاهايش زده بودند كه توان راه رفتن نداشت و به كمك ديگران به دستشويي برده شد.

به راهروي شعبات بازجويي بازگردانده شديم. صداي شلاق زدن و فرياد و شكنجه و فريادهاي خشمگينانه بازجوها هر جا بلند بود. زندانيان از هر فرصت براي برقراري ارتباط با يكديگر استفاده مي كردند. مرا به داخل شعبه صدا زدند. دو يا سه صندلي رو به ديوار قرار داشت كه با تخته چوب نئوپان از هم تفكيك مي شد. روي يكي از آن صندلي ها گفتند بنشينم و يك دسته برگه ي بازجويي و يك خودكار در برابرم قرار گرفت.

دستيار بازجو به نام دانشجو از من خواست همانطور كه نشسته ام هر دو دست خود را به عقب صندلي ببرم. نمي توانستم حدس بزنم منظورش از اين كار چيست وقتي هر دو دست خود را به پشت بردم به آنها دستبند زد. وضعيت بسيار غيرقابل تحملي بود. كتف هايم بشدت كشيده مي شد و دردآور بود. هميشه داشتن چشم بند كافي بود تا سردرد داشته باشم و هر شكنجه ي ديگري مضاعف و تحملش سخت تر بود. پس از دقايقي درد شديدي در كتف هايم احساس كردم. وقتي مي خواستم كتف خود را حركت دهم دستنبد بر مج دستهايم محكم تر مي شد.

دستيار بازجو (دانشجو) با كابل ضرباتي بر من مي زد و در عين حال مي گفت: خب بايد بدوني كه اينجا كميته نيست. مي خواهي راستش را بنويسي يا نه؟ با خود فكر مي كردم اينها قبل از اينكه بپرسند و بدانند كه من حاضرم آنچه آنها مي خواهند را بنويسم مرا مورد شكنجه قرار داده اند. بعلاوه با دستان بسته من چگونه مي توانستم بنويسم. حدود شايد يكساعت گذشت. مقيسه (ناصريان) وارد شد. تلفن زنگ زد و او گوشي را برداشت و گفت: سلام عليكم خداحافظ شما ... و ادامه داد. اين نحوه ي حرف زدن عادت او بود اما براي اولين بار برايم خيلي عجيب جلوه مي كرد چرا كه سلام و خداحافظي را باهم در اول مكالمه بكار مي برد.

پس از اتمام مكالمه اش با تلفن، دانشجو به او گفت اين فكر كرده اينجا هم كميته است. مقيسه به من گفت برو بيرون بنشين تا صدات كنم. دستبند را باز كردند اما من نمي توانستم حركت دستانم را كنترل كنم. دستان من كاملا بيحس بودند و چادر از سرم افتاد و دانشجو شروع به توهين و فحاشي كرد. ولي تاثيري در كل قضيه نداشت. از آنجا كه قادر به تكان دادن دستانم نبودم، نمي توانستم چادر را لمس كنم. مدتي روي صندلي نشستم و پس از آن به بيرون شعبه رفتم. كتف ها و دستانم بشدت درد مي كردند.

آن روز وقتي به بند بازگردانده شدم صداي زندانيان ديگر در حياط بند يك مرا بسرعت متوجه خود كرد. شيشه ي پنجره ها رنگ زده شده بود. اما رنگ قديمي بود و در قسمتهايي معلوم بود كه رنگ آن را كنده اند. به هر حال من از كنار پنجره به بيرون و به حياط نگاهي انداختم. ديگر زندانيان را مي ديدم اما هيچكدام را نمي شناختم. همانطور كه داشتم از پنجره به بيرون نگاه مي كردم ناگهان زن زندانبان در را باعصبانيت باز كرد و با سرعت بطرف من آمد و مرا از پنجره دور كرد و فرياد زد براي چي بيرون را نگاه مي كني. با آرامي گفتم مگر نگاه كردن جرمه؟ گفت نفس كشيدن شماها اصلا جرمه! و در حالي كه پنجره را كه به طرز خاصي از پايين به طرف بالا بسته مي شد محكم بست، گفت: ديگه حق نداري بيرون را نگاه كني. طرف پنجره نرو!

به او گفتم با اين دو پتوي سربازي نمي شود خوابيد كافي نيست. با لحن زننده اي گفت. ميگم برات پتوي پر قو بيارن! و در را بست و رفت. آن شب نه از غذا و نه نوبت دستشويي خبري نشد. تقريبا چند ماه بعد از آن در بند چهار بالا وقتي اين ماجرا را داشتم در راهرو براي چند نفر از همبندان خود تعريف مي كردم، يكي از توابين اتاق چهاركه در آن حوالي بود با تمسخر گفت آها..... پس اون تو بودي كه داشتي از پنجره نگاه مي كردي. من متوجه شدم!

صبح دوباره به بازجويي فراخوانده شدم. چادر سرمه اي كه به من داده بودند سنگين و مانند ورقه اي خشك و غيرقابل انعطاف بود. با توجه به اينكه عادت به سر كردن چادر نداشتم، بر سر نگاه داشتن آن برايم عذابي شده بود. گاه ليز مي خورد، گاه زير پايم مي رفت و تعادلم را به هم مي زد. يك بار آن چادر از سرم ليز خورد و باعث شد چشم بندم كه با يك كش به دور سرم قرار مي گرفت به گوشه اي پرتاب شود. اين در حالي بود كه به بازجويي برده مي شدم. يك لحظه مي توانستم محوطه را ببينم. چند نفر پاسدار با ديدن اين وضع سريع پشتشان را به من كردند كه چهره هاشان ديده نشود اما هيچ نگفتند. پاسداري كه ما را مي برد آنچنان با عصبانيت و اضطراب بر سر من داد كشيد كه نمي دانستم چشمم را ببندم يا دنبال چشم بندم بگردم. همزمان مي گفت: خبيثه چشمتو ببند! چشم بندتو بذار! چشمم را بستم و ايستادم و گفتم اينجوري نمي تونم چشم بندم را پيدا كنم. يكي دو تا از زندانيهاي همراه من از آن صحنه زير خنده زدند و اين باعث شد آن پاسدار بسيار عصباني تر شود و گفت همتون منافقين، همه تونو بايد كشت! اينجا هم دست از اينكارهاتون برنميدارين.

پس از تقريبا ده روز مرا به اتاق پنج بند چهار بالا فرستادند. ساعت حدود دو بعدازظهر بود. پس از عبور از دفتر 216 يك زن زندانبان مرا به پشت در بند چهار برد. در زد و به انتظار ايستاد. كسي در را باز نكرد. گفت بنشينم و منتظر شوم. ساعتي نشسته بودم كه رحيمي در را گشود. اسمم را پرسيد و گفت مي توانم در حاليكه نشسته و منتظر هستم چشم بندم را بردارم. چشم بند را برداشته و چون سردرد شديدي داشتم، سرم را روي زانو گذاشتم. ساعتي بعد عليزاده در را باز كرد و سرم فرياد زد كه كي به تو گفته چشم بندت رو برداري؟ ساعتي ديگر مرا آنجا منتظر گذاشت و سپس به درون فرا خواند. يك اتاق تقريبا شايد پانزده متري و كف آن موكتي انداخته شده بود. مسير بين راهرو 216 و بند موكت نبود و مي توانستي با كفش عبور كني. يك ميكروفون روي موكت قرار داشت و چندين كليد برق روي ديوار تعبيه شده بود. در بند باز شد و مسئول بند كه يكي از زندانيان بود مرا به درون برد. قدي نسبتا بلند با موهاي بافته شده قهوه اي تيره داشت. از بلندگوي بند قران تلاوت مي شد.

او ضمن اينكه كفش مرا مي گرفت كه به انبار بسپارد سوالاتي از من درباره اسم و اتهام پرسيد. به روبروي در ميله اي بند كه رسيدم راهرويي طويل درست مانند راهروي بند يك در برابرم قرار داشت. اما با اين تفاوت بزرگ كه اينجا مملو از زندانياني بود كه در حال خواندن نماز يا دعا بودند. به قدري جمعيت داخل راهرو زياد بود كه عبور ما از ميان آنان به سختي انجام مي شد. احساسات متفاوتي داشتم. هم بسيار خوشحال بودم كه به بند عمومي منتقل شده ام. هم بسيار متعجب از صحنه هايي كه مي ديدم. مادران مسن غم انگيزترين صحنه هايي بودند كه در بدو ورود به آن برخوردم. كودكان خردسال. دختركان بسيار جوان شايد بين دوازده تا هفده ساله بسيار بودند.

از سه اتاق گذشته و سپس از حمام و سرويس بهداشتي عبور كرديم و پس از اتاق چهار كه اغلب آنان افراد مسن از اقليت مذهبي بهايي بودند به اتاق پنج برده شده و به مسئول اتاق سپرده شدم. اولين چيزي كه توجه مرا به تلخي در آن اتاق به خود معطوف داشت حضور پسرك موخرمايي دو ساله و نحيفي بود كه با چشماني كنجكاو مرا مي نگريست. او تا مدتها مرا با لحن كودكانه اش جديدي مي ناميد. پدر و مادر او در يك درگيري مسلحانه كشته شده بودند و سرپرستي او اينك بر عهده ي سه خواهر زنداني قرار گرفته بود.

..........................................................................................................................................................

  زيرنويس:
 در اين بخش از خاطرات زندان با توجه به اينكه وارد بند عمومي شده و ناگزير از نام بردن افراد در بازگويي وقايع هستم، مايلم در مورد زندانيان و همبندانم از اسامي مستعار استفاده نمايم. به دو دليل روشن: قضاوت در مورد انسان ها بسيار دشوار است و آنها در شرايطي نيستندكه بتوانند پاسخگو باشند و اساسا نوك قلم خود را رو به رژيم جنايتكار جمهوري اسلامي گرفته ام و نه قربانيان آن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت پنجم

مقرراتي در سطح بند وجود داشت كه زنداني مكلف به رعايت آن بود. تخطي از هر يك از آنها عواقبي در پي داشت. نوع مجازات در مقايسه با عدم رعايت اين مقررات، به هيج روي تناسبي نداشت. تخلف از مقررات در داخل بند ماهيت پيچيده ي سياسي بخود مي گرفت كه با توجه به مواضع فرد زنداني تلقي و تعبير مي شد. همچنان كه بيرون از بند زندانبانان و بازجويان مجريان اين مجازات ها بودند، در درون بند توابين به نگاهبانان و حافظان مقررات ريز و درشت و گاه مضحك تبديل شده بودند. در واقع مقررات درون بند به كانون منازعه توابين و زندانيان مقاوم تبديل شده بود.

قبل از شام ساعت نماز بود. در اتاقي كه بودم، اتاق ۵ همه نماز مي خواندند. ابتدا گمان بردم لابد زندانيان در اين سلول همه طرفدار مجاهدين خلق باشند، اما اينطور نبود. فضاي به غايت وحشت باري كه دژخيمان و شكنجه گران در زندان بوجود آورده بودند در واقع همه را و تمامي جنبه هاي وجودي انسان را دچار بليه اي كرده بود كه راه گريزي جز وانمود كردن به برخي شعائر به منظور برخورداري از حداقل هاي حاشيه ي امنيتي متصور نبود.

زندان صحنه ي ويرانگري هويت و تخريب جان ها، اراده ها و انديشه ها بود. گونه اي ايده آل از فضايي كه لاجوردي و جنايتكاراني چون او به آن تجسم عيني بخشيده بودند. يك سيستم جهنمي كه تواب سازي در دانشگاه انسان! سازي ناميده مي شد. در نامه هاي زندان نيز اجبار بود تا آدرس را با عبارت آموزشگاه ... آغاز كنيم. در حاليكه آنجا زنداني مخوف بيش نبود كه به قلع و قمع و كشتار بي رويه ي انسانها اشتغال داشتند. اين سياست توسط بازجويان و عوامل زندان باخشونت و بيرحمي فراتر از فرايند هويت زدايي با تكيه بر شكنجه عمل مي كرد.

اما اين همه ي واقعيت نبود. زمان زيادي نياز نداشتي تا دريابي تقريبا همه زندانيان، خردمندانه زرهي بر آداب روزانه و انديشه هاي خود پوشانده اند تا فقط از شدت شكنجه، آزار، فشارهاي جسمي و روحي بكاهند كه بي وقفه در زندان توسط زندانبانان اعمال مي شد. قداست ساحت انساني شكسته و به حريم حرمتش آسيب رسيده بود. اعمال رفتارهاي غيرمتعارف و انواع شكنجه مرز و حدي نمي شناخت و خصوصي ترين وضعيت فرد را شامل مي شد. اينكه چه فكر كند و حتي چگونه فكر كند.

فشار در زندان به قدري بود كه هر كس به لطايف الحيلي سعي بر كم كردن آن ضمن حفظ مواضع خود داشت و اين البته تيزهوشي، تسلط و ترفندهاي هشيارانه اي را مي طلبيد. اين ميزان از كنترل، سركوب و فشار موجب شده بود كه تفكر و داشتن هر ايده اي بشكلي خاموش و در خفا جريان داشته باشد. شايد بتوان گفت غالب زندانيان دو گونه ي متفاوت از طرز زندگي، و يا به عبارت صحيح تر اعتقادات دروني و آداب بيروني در زندان داشتند. آنچه كه از يك سو در معبد انديشه بدان باور داشتند و آنچه از سوي ديگر بخاطر كم كردن آزار و اذيت و رفتارهاي غيرانساني به آن تظاهر مي شد. شكنجه گران از تمامي ابزارها، امكانات و قدرت مطلق خود براي شكستن زنداني بهره مي بردند. بنابر اين نمي توان يك زنداني را براي خواندن نماز تواب ناميد. تواب كسي است كه عليه زنداني با زندانبانان همكاري كند.

در زندانهاي جمهوري اسلامي تنها در دوران بازجويي نيست كه زنداني بخاطر پرو نده اش به زير بازجويي، شكنجه و تحمل اعمال وحشيانه مي رود. اين حكومت فقط به تخليه ي اطلاعاتي زنداني اكتفا نمي كرد. بلكه بر خلع هويت فردي او نيز همت گماشته بود. سيستم بدين گونه عمل مي كرد كه ثانيه اي از زير نگاه آنان رهايي و گريز ي نبود چه به واسطه ي زندانبانان و چه توسط عناصر تواب. زنداني پيوسته زير ذره بين و كنترل بود و از شر آزار و اذيت مداوم رهايي نداشت. حتي بعد از پروسه ي بازجويي، دادگاه و دريافت حكم همچنان تضييقات چند سويه ادامه داشت. از سوي زندان بانان، توابين و عوامل ديگر مانند مقررات غيرمعقول و آزارنده زندان در تمامي ابعاد و زواياي آن.

روزهاي اول در بند عمومي همه چيز ضمن اينكه برايم بسيار تازگي داشت اما گاه در عين حال تعجب آور هم مي نمود. اتاق يا سلولي كه در آن بودم شايد كم و بيش پنجاه نفر را در خود جاي داده بود. در حاليكه به هيچوجه داراي چنين ظرفيتي نبود و بنابراين مي توان بسادگي تصور كرد كه نحوه ي زيست زندانيان در آن با چه دشواري هايي همراه است. پتوهاي سربازي و وسايل خواب مانند كاناپه اي دو طرف اتاق قرار داده شده بود. يك تلويزيون نيز بر ديوار روي پايه ي مخصوص تعبيه شده بود. يك تخت سه طبقه در سمت چپ در ورودي اتاق قرار داشت كه محل نگهداري ظروفي مانند بشقاب، ليوان، قاشق و غيره و لوازم اضافي زندانيان بود.

به هنگام افطار سفره هايي به رنگ سفيد با عرض شايد نيم متر در سطح اتاق چيده شد. كارگري اتاق كه بين افراد به نوبت تقسيم مي شد عهده دار انجام كار هايي مانند جارو زدن، شستن ظروف، تقسيم غذا و چاي، چيدن سفره و غيره بودند.

هر فرد با خود قوطي هاي شامپو و مايع ظرفشويي بر سر سفره آورد كه بسيار باعث تعجبم شده بود. زندانيان براي نگهداري سركه يا آبليمو از اين ظروف پلاستيكي استفاده مي كردند. چرا كه داشتن ظروف شيشه اي در داخل بند ممنوع شده بود. علت ممنوعيت آن نيز اقداماتي چند براي خودكشي از سوي برخي زندانيان بود كه تاكنون به طور موفقيت آميز يا ناموفق صورت گرفته بود.

زندانهاي جمهوري اسلامي فضا و مكاني پر تلاطم از سختي، اضطراب، تهديد، وحشت، فشار و ضربه هاي روحي و جسمي، نگراني براي ياران، همبندان، خود و ديگران، دغدغه ي فرساينده ي برملا شدن اطلاعات داده نشده، نگراني براي كودكان، مادران سالخورده و يك دل نگراني و استرس بي وقفه و طاقت فرسا ست كه گاه توان از زنداني مي گيرد. زنداني در اين فراز و نشيب بغرنج، سخت و دهشتناك گاه تعادل روحي و رواني خود را از دست مي داد و يا به دلايل مختلف ديگر كه ارتباط مستقيم با زندان و سيستم ضد انساني آن داشت اقدام به خودكشي مي كرد.

خودكشي نيز به اشكال مختلف صورت مي گرفت. بريدن رگ با شيشه، حلق آويز، بلع داروي نظافت و يا قرص به تعداد زياد كه به مرور زمان جمع آوري شده بود. يك زنداني با عنوان مسئول بهداشت عهده دار توزيع دارو در نوبت هاي مختلف در شبانه روز بود و زنداني مجاز به داشتن دارو نزد خود نبود.

برسر سفره هم بدليل كمبود جا زندانيان بشكل مخصوصي مي نشستند كه كمترين جا را اشغال كرده تا ديگران نيز بتوانند همگي همزمان بر سر سفره باشند. يك زانو روي زمين قرار مي گرفت و زانوي ديگر در بغل. به تبع آنها وقتي خواستم بدين گونه بنشينم به علت مشكلي كه همچنان با پايم بدليل شكنجه ها و ضربات كابل داشتم قادر نبودم. علاوه بر اينكه ناخن انگشت پايم هم افتاده و هنوز ترميم نشده بود. هم اتاقي هايم متوجه شدند. به همين دليل از كار بند كه به دو دسته خشك و خيس تقسيم مي شد به مدت بيش از يكماه معاف شدم و نيز محل خواب من در زير پنجره تعيين شد جايي كه به مادران با فرزند، يا افراد بيمار و يا احتمالا امثال من اختصاص مي يافت تا هر چه كمتر در معرض آسيب باشند.

جالب آنكه هم اتاقي هايم بجز دوسه نفري كه خشم از دژخيمان را در نگاهشان در سكوت خواندم و از سر همدلي با من رد و بدل شد، بقيه چهره اي اندوهناك و غمزده از خبر ضربات كابل بخود نگرفتند بلكه بعكس، با در نظر گرفتن جنبه ي ديگر ماجرا يعني معاف شدنم از كار، به شوخي پرداختند و اين خود نشانه ي وجود روحيه ي خوب و بالاي آنها عليرغم آنهمه فشار و تبعاتش بود.

آنچه در لحظه لحظه هاي آن دقايق تلخ و وقايع هولناكي كه در پيرامون مان در جريان بود و به وضوح احساس مي شد حسي شگرف از شور و شادي آفريني و روحيه ي خوب زندانيان بود. بر سر سفره به دليل اينكه تازه وارد بودم خطاب گفتگوهاي دوستانه و طنزآميز و شوخي هاي صميمانه اي قرار گرفتم كه احساسي خوشايند پس از آنهمه تنهايي در انفرادي و شكنجه به من مي بخشيد و دغدغه ي بازجويي فردا را از ياد من مي برد. مثلا از من به طنز و شوخي مي پرسيدند راستي اتوبوس ها سه طبقه نشده اند! قطارهاي هوايي نصب شده اند! براي اوين هم ايستگاه داره! با اتوبوس هوايي آوردنت اوين يا قطار برقي!

آنچه در اين ميان مايل بودم بدانم آن بود كه (م.) پسرك دو ساله كه چشم شناخت خود را در زندان باز كرده و محيط پيراموني اش بدان محدود مي شد چه استنباطي از واژه هاي ايستگاه، قطار و اتوبوس هوايي و غيره دارد.

از بس حكم ها ارقام نجومي داشت يا بهتر بگويم تناسبي بين كيفرخواست و حكم صادره وجود نداشت، هم اتاقي هايم به فانتزي هاي طنزآلود در همين زمينه با يكديگر پرداختند كه موجب نشاط و خنده ي بسياري شد. يكي از بچه ها كه در پروسه ي بازجويي اش بسيار مقاومت كرده و بيست يا بيست و پنج سال (بدرستي بياد نمي آورم) فقط بخاطر يك هواداري ساده از يك گروه چپ حكم گرفته بود گفت وقتي ميخوام آزاد بشم مرا با اتوبوس هوايي يا قطار برقي مي فرستند خونه. ديگري مي گفت بعد اگه يادت رفت و دندون مصنوعي ات را جا گذاشتي از پشت بلندگو اعلام مي كنن اونوقت همه مون بايد بگرديم دندونهاي تو رو پيدا كنيم.

عليرغم اينكه شام يا البته در آن مقطع زماني افطار يك تكه ناچيز پنير و نان بود به همراه يك مايع آبكي با چند پره هويج شناور در آن كه ظاهرا مربا نام داشت، اما بخاطر آنكه در جمع هم اتاقي هايم بودم برايم به منزله ي خوشمزه ترين غذايي بود كه در زندان خورده ام.

قبل از خواب، پس از ورود به اتاق و خشك كردن دست و صورت، من آخرين نفر بودم كه به رختخوابم مي رفتم، از من خواسته شد كه چراغ را خاموش كنم. به طرف در بازگشته و به دنبال كليد برق گشتم. اما آن را نيافتم. فكر كردم شايد بخاطر اينكه زندان است نبايد كليد در جاي معمول تعبيه شده باشد. بيرون اتاق و جاهاي غيرمعمول را جستجو كردم كه ناگهان متوجه شدم بچه ها در حاليكه سر جاهايشان دراز كشيده اند هر يك لبخندي به لب دارند. آنها مرا متوجه كردند كه خاموش و روشن كردن لامپ ها از دفتر هر بند انجام مي شود و كليد برقي وجود ندارد.

عليرغم اينكه براي هر نفر فقط نيم متر فضاي عرضي خواب پيش بيني شده بود اما تعدادي از افراد اتاق مجبور بوديم به طور نوبتي در راهرو بخوابيم. خوابيدن در راهرو مشكلات خاص خودش را داشت. هميشه چراغ راهرو روشن بود و به علت وجود تعداد زياد زندانيان (شايد كم و بيش در حدود ۴۰۰ نفر) تا صبح با سر و صداي رفت و آمدها همراه بود. هر گاه كه نوبت من مي شد مي دانستم كه از خوابيدن خبري نيست زيرا نه در زير نور مي توانستم بخوابم نه در سر و صدا. بدتر از همه مجاز به خواندن كتاب هم در آن ساعت نبوديم بنابراين امر خوابيدن يا در واقع خود رابه خواب زدن هم مشمول قواعد ديگر مي شد كه بايد وانمود مي كردي كه آن را به اجرا در مي آوري. اما در داخل اتاق خوابيدن هم مزيتي نبود. هوا بخوبي تهويه نمي شد و بنابر اين هوا سنگين و غالبا تنفس با دشواري همراه بود.

اتاق به اصطلاح قفسه بندي هاي مجازي متعددي داشت كه در هر يك وسايل ۴ نفر قرار مي گرفت. در گروهي قرار گرفتم كه دو نفر از آنان طرفدار چريكهاي فدايي اقليت بودند. يكي از آنها، لادن زير اعدام و پاهايش از شدت ضربات كابل مورد جراحي قرار گرفته بود. او فوق العاده مهربان، شاد، پرتحرك و دوست داشتني بود. ديگري، شهره طرفدار مجاهدين بود. البته وي در آن زمان ديگر تواب بود و رفتار آزاردهنده اي داشت و در همان سال ۱۳۶۳ آزاد شد.

اتاق وضعيت آشفته اي داشت اما ناچار بوديم بدين بي نظمي به عنوان مقررات بند تن دهيم. هر يك از زندانيان كيسه اي به ابعاد و اشكال و اندازه و طرح و رنگهاي مختلف به در و ديوار آويزان كرده بود. چشم از ديدن آنها خسته مي شد و به طور كلي اثر منفي در روحيه ي آدمي مي گذاشت. آرزو طرفدار اقليت و در همان گروه چهارنفره ي ما دختري باهوش كه رشته رياضي خوانده بود، شعر مي سرود و به سبك نقطه چين نقاشي هاي زيبايي مي كشيد. او پيشنهاد داد كه در گروه مان چهار قفسه همشكل از قوطي هاي كاغذي شير بسازيم كه وقتي آنها را برمي گرداندي يكدست به رنگ آلومينيومي بود. لادن و من موافقت كرديم اما شهره كه تواب بود تمايل به تغيير نداشت و استدلال مي كرد اين شكل كمون پيدا مي كند و همه ي بدبختي هاي ما كه سر از زندان درآورده ايم از همينجاها ناشي مي شود و البته وقتي ديد ما سه نفر موافقيم اضافه كرد چون دارد آزاد مي شود خيلي برايش مهم نيست كه ما چه مي خواهيم بكنيم.

يكي از هم اتاقي هايم كه طرفدار يك گروه چپ بود و از علاقه ي خاص من به شعر باخبر شد، دفتر شعرش را در اختيار من گذاشت. ضمن آن رهنمود داد از آنجا كه داشتن دفتر شعر ممنوع است، مراقب باشم. از او پرسيدم پس چگونه است كه اين دفتر را دارد. او گفت هر صبح، تلويزيون مدار بسته برنامه ي آموزشي دارد كه اجباري است و فرد مي تواند براي يادداشت برداري يك دفتر داشته باشد. بنابراين مراقب باش تا تواب ها متوجه وجود شعر در اين دفتر نشوند.

تواب دوآتشه اي در اتاق ما بود كه شخصيت فردي اش دافعه ي بسياري داشت. به هنگام نماز خواندن براي كنترل ديگران دائم سر خود را به اين سو و آن سو مي چرخاند. يك آنتن واقعي بود. در حاليكه دهانش حركت مي كرد كه معناي آن لابد خواندن آياتي بود كه مي بايست در نماز خوانده مي شد، اگر لازم مي ديد سرك مي كشيد و يا حتي به پشت برگشته و همه چيز را زير نظر داشت و در عين حال نمازش متوقف نمي شد. او هوادار مجاهدين بود. خود و همسرش هر دو حكم اعدام داشتند.

وقتي مي خواستم آن دفتر شعر را بخوانم نگاهي به او انداختم كه در حال خواندن نماز بود بنابراين با خيال راحت روي يكي از همان كاناپه هايي كه كنار ديوار از پتوهاي سربازي و لوازم خواب تشكيل مي شد نشستم و اطمينان حاصل كردم كه وي متوجه محتوي دفتر نخواهد شد. هنوز ثانيه هايي از باز كردن آن دفتر نگذشته بود كه ناگهان او كه نمي دانم كي آمده و كنار من نشسته بود با خنده ي مشمئز كننده اي گفت: چي مي خوني؟ ترديد نداشتم كه نماز خود را شكسته و از سر فضولي كنار من آمده بود. خونسردي خود را كاملا حفظ كردم و گفتم چيز خاصي نيست و البته نمي توانستم انكار كنم كه شعر نيست چون دقيقا صفحه اي پيش روي ما باز بود كه اين شعر حافظ در آن نوشته شده بود شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها

گفت دفتر كيه؟ گفتم مال خودم، چطور! گفت خيلي زود دفتر شعر درست كردي. اما مي دوني داشتن دفتر شعر ممنوعه با خونسردي گفتم نمي دونستم ...اما... اين كه شعر حافظه! اضافه كرد اصلا هر نوع شعر حتي حافظ! چون ساعت نماز بود و اتاق ساكت، تمام هم اتاقي هايم شاهد ماجرا بودند. از نگاههاي آنان بسادگي مي شد به عمق نفرت آنان از وي و اعمالش پي برد. در پايان همان روز بيرون اتاق يكي از هم اتاقي هايم كه طرفدار پيكار بود به من توصيه كرد: خيلي مواظبش باش تمام دور سرش چشم داره.

پس از آن (م. ت.) تواب هر وقت مرا تنها در راهرو مي ديد نزد من مي آمد و به اصطلاح خودش در جهت جبران جنايات گذشته اش به افشاگري عليه مجاهدين مي پرداخت. آنچه او بر آن اصرار داشت و از گذشته خود و خانه هاي تيمي و غيره مي گفت او را در نظر من به طرز چندش آوري حقير و رقت انگيز مي كرد. يكي دو بار فقط گوش كردم اما اين امر مرا بشدت عصبي كرده و درهم مي ريخت. نمي توانستم تصور كنم كه فرد تا اين حد بتواند از ارزشهاي انساني تهي شود. به او گفتم اين راهي كه هر يك از ما با باورهاي مختلف انتخاب كرديم نوعي از مبارزه بوده كه هيچ منافعي در آن نداشتيم. مي تواني بگويي راه يا روش غلط بوده. مشي غلط بوده. اما در شرافت و صداقت و انگيزه ي پاك هر يك از افرادي كه اينهمه سختي و ناملايمات را به جان خريده اند به هيچ وجه ترديد ندارم. تو بر موضوعات مستهجني اصرار داري كه از نظر من فقط وصله ي ناجوري است كه به هيچيك از عناصر و گروه هاي سياسي نمي خورد.

مي تواني بزغم خودت و به فرض محال در بدترين شرايط بگويي آنها به كشور يا انقلاب خيانت كردند بدليل مثلا جاسوسي اما نمي توانم بپذيرم كه تو با همسرت در يك خانه تيمي با آنهمه مسائل غير اخلاقي چگونه آنهمه مدت سر كرده بوديد. چه اجباري داشتيد. بعلاوه، آنچه كه تو بازگو مي كني و بسيار هم مصري كه من بپذيرم تهمت هاي ناروايي است كه در باره فعالين سياسي قبلا هم زده مي شد. هر كدام از ما حداقل يكسال از نزديك با يك گروه سياسي آشنا بوديم از كسي هرگز چنين مواردي نديده ام و علاقه اي هم به شنيدن چنين حرفهايي ندارم.

اما او عقب نشيني نكرد و همچنان بر اين كار خود پافشاري مي كرد. به يكي دو نفر از دوستانم سپرده بودم اگر او را در كنار من ديدند كه بي ترديد در حال طرح خزعبلات تهوع آور است مرا به بهانه اي صدا كنند. هر بار به طور مقطعي گريزي مي يافتم اما او دست بردار نبود. تا اينكه يك روز صريحا به او گفتم آيا اين جزو مقررات زندان است كه مرا ملزم به نشستن و گوش دادن به چنين حرفهايي مي كند؟ گفت نه جزو مقررات نيست. گفتم پس هرگز نمي خواهم بيايي و بامن از اين موارد حرفي بزني. خنده اي سبكسرانه كرد كه نشان از فقدان شان انساني او داشت. سخيف اما بي تفاوت از من دور شد و در حاليكه ظاهرا هميشه آستينش براي گرفتن وضو بالا بود گفت به هر حال من مي خواستم وظيفه ام را انجام داده باشم. هر كدام از ما بايد براي جبران جنايتهايي كه كرديم مراحل توبه را طي كنيم. چه بخواهيم! چه نخواهيم! و يكي از آنها اعتراف و استغفار از گذشته و گناهانمان است. او البته ديگر هرگز براي طي مراحل توبه اش مزاحم من نشد. اما در بازجويي، ناصريان با فرود آوردن ضرباتي چند از كابل آن بيت حافظ را با لحن مسخره اي قرائت مي كرد. بسادگي مي شد پي برد كه اين عكس العمل از كجا ناشي مي شود.

به هر حال هم اتاقي ام ناچار شد جلد دفترشعرش را عوض كند. اما دوستان و هم بنديهايم كه مي دانستند اشعاري را از بردارم از من خواستند اشعاري مانند "خانه دوست كجاست" و چندتايي ديگر را برايشان قرائت كرده و آنها در دفتر شعرهايشان بنويسند يا خود آن اشعار را در دفترهايشان البته با رعايت مسائل امنيتي بنويسم. اين خود يك نمود بارز و خوب ديگري بود كه زندانيان به بهانه ي برنامه اجباري آموزشي مداربسته از داشتن دفتر به نفع آنچه خود مي خواستند بهره مي جستند و البته قابل ذكر است اين كار با توجه به شرايط زندان در آن مقطع زماني شهامت خاصي مي طلبيد.

شايد فرداي آن روز بود كه من نيز به اجبار بايد به هنگام پخش برنامه ي آموزشي در اتاق حضور داشته و وانمود مي كردم كه به آن گوش فرا مي دهم. برنامه ي آموزشي از تلويزيون مداربسته زندان شروع و در قسمتي از آن سرودي پخش و به همراه آن تصاويري از بهشتي و افرادي ديگر نشان داده شد كه در حزب جمهوري اسلامي به هلاكت رسيده بودند. سرود حاوي شعري از مولانا بود ....

 کجایید ای ز جان و جا رهیده/ کسی مر عقل را گوید کجایی/ کجایید ای در زندان شکسته/ بداده وامداران را رهایی/ کجایید ای در مخزن گشاده/ کجایید ای نوای بی نوایی/ در آن بحرید کاین عالم کف اوست/ زمانی بیش دارید آشنایی/ کف دریاست صورتهای عالم/ ز کف بگذر اگر اهل صفایی/ دلم کف کرد کاین نقش سخن شد/ بهل نقش و به دل رو گر ز مایی/ برآ ای شمس تبریزی ز مشرق/ که اصل اصل اصل هر ضیایی

فلسفه ي مولوي و توصيفات او در اين ابيات و مضامين آن كه اشاره به مسئوليت پذيري انسان در قبال خود، هستي و جامعه بشري است با نمايش آن تصاوير كه نمايندگان عناصري متحجر، ضد تكامل و هستي بودند، سازگاري و تطابقي نداشت كه هيچ بشدت در تناقض و تضاد بود. برايم كه الفتي با شعر داشتم آسان نبود. بغضم گرفته بود و بيصدا اشك از چشمهايم فروچكيد. بي اختيار به ياد اين بيت افتادم ملا و شيخ و واعظ و مفتي و محتسب/ چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند

در سطح اتاق جايگاه افراد نيز بنابر مواضع سياسي آنها شكل گرفته بود طرفداران توده اي و اكثريت تقريبا در يك گروه و با هم مي گذراندند. گروه ها و گرايشات چپ مترقي تقريبا يك قسمت و مجاهدين در قسمت عمده ي اتاق چرا كه تعداد زيادي را شامل مي شدند. البته اشاره ام صرفا بر واقعيات است وگرنه تعداد در به حق يا ناحق بودن، درستي يا نادرستي تفكر و مشي يك گروه اساسا نمي تواند موثر باشد. بعلاوه تعداد زياد افراد از يك گرايش نمي تواند موجبات تزايد مطالبات آنان را فراهم سازد. چرا كه مبارزه، مطالبه نيست بلكه مسئوليت است.

چند تواب نيز در اتاق ما بودند. هر يك پراكنده. گويا در ميان توابين جناح هاي مختلفي وجود داشت كه هر يك آن ديگري را به عنوان تواب واقعي قبول نداشت. طيفي از توابين بودند كه گفته مي شد هسته ي اصلي اشان در اتاق يك آن بند بود و ديگر توابين را برسميت نشناخته و آنها را منافق و تواب تاكتيكي مي خواندند.

يك روز جمعه در حاليكه نوبت سوزن به من رسيده بود يكي از توابين اتاق به كنار من آمد و نشست و از من خواست همچنان كه از ديگران خواسته منبعد او را فاطمه صدا بزنم. او در واقع مي خواست با تغيير اسم خود هر چه بيشتر نشان دهد كه ماهيت تفكرش نيز تغيير كرده و نام جديد نمادي از باور جديد اوست. با توجه به اينكه زير اعدام بود قطعا شرايط او را درك نمي كردم بنابراين در سكوت فقط سرم را تكان دادم اما هيچگاه او را بدان اسم خطاب نكردم.

اما افراد قابل تحسين و مقاومي هم بودند مانند مهين حيدري از اعدام شدگان سال ۶۷ طرفدار مجاهدين خلق. عليرغم مشكلي كه در يكي از دستانش داشت بسيار فعال و شاد بود. هيچگاه يادم نمي رود اخبار شب هنگام كه از تلويزيون پخش مي شد اجباري بود و همه ي افراد بايد داخل اتاق بوده در سكوت به آن گوش مي دادند. مهين به همراه منيره عابديني و خواهرش، دو ديگر طرفدار مجاهدين كه آنها نيز در سال ۶۷ اعدام شدند به نوعي اعتراض خود را از اين اجبار با تكرار هر تپقي كه گوينده اخبار مي زد و طنزآلود كردن آن به لطايف الحيلي نشان مي دادند.

يك شب وقتي اخبار شروع شد ناگزير وارد اتاق شدم مهين و عابديني هاي خواهر تقريبا كنار هم وسط اتاق رو به تلويزيون نشسته بودند. كنار مهين نشستم و تعارفاتي معمول بين ما رد و بدل شد مهين با من به عمد بلند صحبت مي كرد. او در واقع سعي داشت از هر فرصتي اعتراض خود را از اجباري بودن اخبار نشان دهد. تواب اتاق تذكر داد. اما آنها آن شب نيز همچنان به طنز تپق زدن گوينده ادامه دادند.

نيز از ياد نمي برم يك روز سرد پاييزي را كه هنوز و همچنان به بازجويي مي رفتم و بسيار هم بيمار بودم. وقتي مرا براي بازجويي صدا زدند در حاليكه داشتم از بند خارج مي شدم مهين حيدري بسرعت خود را با ژاكتي گرم به من رساند و آن را با مهرباني و اصرار به من پوشاند چرا كه هنوز نه اجازه ملاقات داشتم و نه دريافت وسايل.

افراد با گرايشات چپ كه همچنان بر سرمواضع خود بودند هر چند كه ظاهرا نماز مي خواندند اما به نوعي به زعم توابين كافر محسوب مي شدند. اما نه مانند طرفداران گروه هاي چپ در اتاق چهار كه حاضر به خواندن نماز نيز نشده و مقاوم و استوار آشكارا بر سر مواضع خود بودند و علاوه بر كافر، به زعم تعابير جمهوري اسلامي نجس نيز محسوب مي شدند.

گروهي هم از گرايشات گذشته خود بريده و نه به جمهوري اسلامي به عنوان تواب رو كرده بودند و نه به هيچيك از گروههاي سياسي ديگر. اما همچنان شرافت انساني خود را بعنوان عناصري مستقل در همه ي زوايا و بطور اخص در روابط انساني في مابين درون بند حفظ كرده بودند. برخي نيز از گرايشات گذشته خود رويكردي به گرايشات جديد داشتند.

زندانيان در بند 4 به طور عمده شامل دستگيري هاي سال ۶۰ و اكثر آنها دچار سو تغذيه، بيماريهاي كليوي به دليل ضربات كابل زيرپا، بيماريهاي پوستي و عوارض روحي ناشي از دشواريهاي غيرقابل توصيف آن شرايط سخت بودند. يكي از هم اتاقي هايم تعادل روحي خود را از دست داده و گاه بشدت دچار تشنج مي شد و فرياد مي كشيد كه فقط با تزريق دارو آرام مي گرفت. او گرايش چپ داشت و همچنان بر سر مواضع خود بود. دختري ساكت، محجوب و دوست داشتني.

هم بنديهاي من از وقايع تلخ و دردآوري از ايام سال ۶۰ برايم تعريف مي كردند . از اعدام هاي شبانه. وقتي يك روز با يكي از هم بنديهايم كه طرفدار مجاهدين خلق بود به هواخوري مي رفتيم يك لحظه پشت در هواخوري ايستاد. چهره اي زيبا، نگاهي غمناك و روحي بزرگ داشت. او گفت چه شبها كه پشت اين در با صداي هر تير خلاص تعداد اعدام شدگان را شماره مي كرديم و تاصبح اشك مي ريختيم. بهترين دوستان و عزيزانمان را از كنارمان بردند و كشتند.

وقتي سراغ افرادي را مي گرفتم كه از سالهاي ۵۹ و ۶۰ آنها را مي شناختم اغلب با پاسخ "اعدام شد" مواجه مي شدم. اغلب كساني كه با آنها در آن سالها آشنا بودم، حداقل يك نفر تا چند نفر از يك خانواده اعدام شده بودند.

به خاطر وجود توابين كه آنتن هاي زندانبانان محسوب مي شدند و به علت تراكم جمعيت در اتاق، گفتگوهايي كه ضروري بود در خلوت و خفا صورت بگيرد در راهرو يا هواخوري رد و بدل مي گشت. هاله يكي از هم اتاقي هايم كه از سال ۶۰ دستگير شده و در اوين محكوميت خود را طي مي كرد اولين كسي بود كه بي پروا مرا در هواخوري صدا زد و از اخبار بيرون از زندان سوال كرد. از آخرين تحليل گروهها و ديگر وقايع مي پرسيد. در آن مقطع البته تحليل آن بود كه بزودي رژيم سقوط خواهد كرد. اين باور به حدي جدي گرفته شده بود كه برايم تعريف كردند به دفعات زندانيان با مانتو و روسري و كاملا آماده خوابيده بودند تا اگر براي نجات و رهايي آنها آمدند تاخيري صورت نگيرد.

اتاق ۴ شامل عناصر مبارز با گرايشات چپ مي شد كه نماز نمي خواندند و زنان سالمند پيرو مذهب بهائيت نيز در آن اتاق بسر مي بردند. بزعم زندانبانان؛ افراد اتاق ۴ براساس شرع اسلام كافر و نجس محسوب مي شدند. اينكه رژيم طرفداران گروههاي چپ را معاند و كافر و غيره بنامد و به بند كشد، چندان عجيب نبود اما پيروان مذهب بهائيت آنجا چه مي كردند.

انواع تبعيض هاي قومي و مذهبي و از جمله بهایی‌ستیزی سابقه‌ای به اندازه ي عمر حاكميت جمهوري اسلامي داشت. در احكام و فتواهاي صادره از سوي آخوندها يا به اصطلاح فقها اختلافات كم و بيشي بود، اما در زندان اعلام شده بود كه بهاييان فاقد طهارت ذاتي هستند و بنابر اين از تماس با دست و بدن مرطوب آنان بايد اهتراز كرد. توابين استناد به استفتائات خميني مي كردند كه بر مبناي آن غیر مسلمان از هر دین و مذهبی كه باشد، محكوم به نجاست است. (استفتائات خمینی جلد یک، ص۱۰۲، س۲۶۷).

در قانون اساسي نيز ذكري از مذهب يا آيين بهايي نشده و نظام آن را برسميت نمي شناسد. هر چند در حاكميت جهل و جنون جمهوري اسلامي هيچيك از مذاهب، قوميت ها، آيين ها و پيروان عقايد حتي مسلمانان نه تنها از حقوق اوليه انساني خود بي نصيب هستند، بلكه مورد تعدي و آزار قرار گرفته، دستگير و شكنجه و حتي اعدام مي شوند. در آن مقطع شايد بهاييان بيش از هر گروه مذهبي ديگر تحت سركوب قرار گرفتند كه بي گمان انگيزه هاي ايدئولوژيك هم داشته و دارد. چرا كه حاكميت، جنايات خود را به اعتبار ارتباط سردمداران با امام غايب و الهام و وحي از او توجيه مي نمايند.

شستن لباس در بند چهار بالا كه همچون بند پايين برخوردار از هواخوري بجز در صبح روز جمعه نبود مشكلات بغرنجي را بوجود مي آورد. گيرم كه مي توانستي لباس را بشويي. محلي براي خشك كردن آنها وجود نداشت. بنابراين بيماريهاي پوستي بسيار شايع بود. اما لباس هاي زير رابه نوبت روي طناب هايي كه پشت پنجره بسته بوديم خشك مي كرديم كه مشكلات خاص خود را داشت. بايد پا را روي ميله هاي محافظ شوفاژ گذاشته و از آن بالا مي رفتيم و پشت پنجره سوم آنها را روي طناب، جدا از لباسهاي افراد مبتلا به قارج قرار مي داديم. كمبود جا براي خشك كردن لباسهاي زير در پشت پنجره هميشه محسوس و ريسك ابتلا به قارج بسيار بالا بود.

حمام بند شامل چهار كابين دوش و يك ظرفشويي بود. يك روز كه براي شستن ظرف يا لباسي به حمام رفته بودم دو نفر از زنان سالمند بهايي بسختي تلاش داشتند يك پتو را آب بكشند. آنها بسيار رعايت ديگران را مي كردند كه قطرات آب به كسي پاشيده نشود. چرا كه اگر تواب بود آن را نجس تلقي كرده و مشكلاتي به همراه داشت. در كمك به آنها ترديد نداشتم اما كمي نگران بودم كه در حين كمك به آنها توابي داخل شود. به طرف يكي از آنها كه مسن تر بود رفتم و يك طرف پتو را گرفتم و به آنها گفتم دونفري طرف ديگر را نگهدارند كه بتوان بخوبي پتو را آب كشيد. ابتدا آنها با تعجب به من خيره شده بودند اما لحظه اي بعد به كمك يكديگر پتو را آب كشيده و آن را روي در يكي از كابين ها آويزان كرديم. هر دو تشكر كردند و من در حاليكه به عمد براي نشان دادن مخالفتم با اين فتواي غيرانساني دست خود را با لباسم خشك مي كردم از آنجا خارج شدم. اما بايد اعتراف كنم متاسفانه اگر توابي در آنجا بود چنين نمي كردم و از اينكه من نيز ناگزير به انتخاب دو گونه ي متفاوت از طرز زندگي در زندان شده بودم روزهاي اول با خود از نظر ذهني درگيري هاي زيادي داشتم.

مهناز قزلّو

Mahnaz_ghezelloo@hotmail.com

http://mahnazghezelloo.blogspot.com/

...........

بخش ششم

 

دوران بازجويي به سختي مي گذشت. لحظات جانفرسايي كه گويا هرگز تمامي نداشت. بازجو، كابل، شكنجه، توهين، هتك حرمت، خشونت، فرياد، خون، ناله، درد، زخم و دوباره بازجو، بازجويي... و سايه هاي موذي موحش.. دخمه هاي سياه، دسيسه هاي شوم.

گاه ساعتها انتظاري تلخ براي آنچه كه مي دانستي اتفاق مي افتد...هر روز، هر ساعت... و هر دقيقه اتفاق مي افتاد و توان از آدمي مي گرفت. لحظه ها طعمي تلخ داشتند و ناخواسته جاني را كه تمنايت نبود، پيوسته به واخواهي نشسته بودند. اينهمه اضطراب و دغدغه، رمقي برايت باقي نمي گذاشت. جانكاه و طاقت فرسا... معني زندگي از دست مي رفت.

نمي توانستي نگاه كني. چشم بند... سردرد... با هر نام قلبت مي كوبيد و نفست تند برمي آمد و نمي آمد. گاه در شعبه، شاهد بازجويي ديگران بودي. تازيانه بالا مي رفت و هوا را مي شكافت و گاه شتك خون روي ديوار... و بعد... كسي مي خنديد. باورم نمي شد آن دو (بازجوها) بتوانند موقع رفتن براي نماز با هم بگويند و بخندند.

 

يك بار در شعبه ي سه شاهد اعتراف گيري توسط ناصريان* از كسي بودم كه ادعا مي شد در شكنجه ي چند پاسدار در يك خانه ي تيمي توسط مجاهدين در سال 61 نقش داشته است. آنان متهم بودند چند پاسدار را كه در لو دادن خانه هاي تيمي دست داشته اند، شناسايي، دستگير و شكنجه كرده و سپس آنها را به قتل رسانده و در بيابانهاي اطراف تهران دفن كرده اند. يك نمايش تلويزيوني نيز بعد از ادعاي اين واقعه در آن زمان پخش شد.  

اين اعتراف گيري نزد خواهرش انجام مي گرفت. غيرقابل تصور مي نمود. خواهرش ساكت بود. هيچ نمي گفت. آيا باور كرده بود؟ آيا باور نكرده بود؟ نمي دانم چرا او ساكت بود. نمي دانم چرا خودش اينگونه به بازگويي وقايعي پرداخته بود كه البته اذعان داشت شاهد عيني آنهمه نبوده است. فريبا اكتفا مي كرد به بازگويي آنچه صرفا بگوش مي شنيده... صداي ناله در اثر شكنجه، يا بوي پوست سوخته و يا قطرات خون در حمام و...  كه البته به گفته ي خودش عليرغم اينكه در همان خانه بوده، اما به چشم هرگز نديده است. كلمات بي هيچ آهنگ، طعم يا حسي در فضا معلق مي ماند.  

با خود فكر مي كردم اينها با انسان چه مي كنند. در بهت و ناباوري، خود و وضعيت خود را فراموش كرده بودم. بي اختيار از به تصوير كشيدن آنچه او وادار به گفتن شده بود، از درون به يكباره از هم پاشيدم... بخود لرزيده و به گريه افتادم.

ناصريان گفت: تو ديگه چه مرگته... خفه شو برو بيرون!

 

از جزييات موضوع خبر نداشتم. ولي آنقدر مي دانستم كه اينان به سادگي مي توانند با شيوه هاي غيرانساني جاي مجرم و قرباني را عوض كنند. فرد را با تهديد و شكنجه و با ابزارهاي مختلف و زير فشار و تهديد وادار به اعتراف عليه خود كنند.

ساده نبود. مگر انسان چقدر توان تحمل شكنجه را دارد. آزار و شكنجه سلامت رواني فرد را مختل و او را دچار آشفتگي مي كند. زنداني گاه تا سر حد مرگ شكنجه مي شد. حد آستانه ي تحمل در افراد متفاوت است اما نامحدود و بي انتها نيست. هدف شكنجه گران نيز خرد كردن روحيه و شكستن اراده ي زنداني ست تا آنچه مي خواهند بر وي تحميل نمايند.

واقعيت اين است كه گاه براي اعتراف گيري يا وادار كردن فرد به اقرارهاي غيرواقعي از افتراهاي گوناگون، غيرسياسي و غيراخلاقي نيز بهره مي گرفتند. رويه اي كه اينان كماكان از بدو حاكميت خود به روش هاي مختلف براي بي اعتبار كردن دگرانديشان، منتقدين و مخالفان بدان توسل مي جستند.

 

مانند شبحي از لاي در بيرون خزيدم. پاهايم را حس نمي كردم كه روي زمين برداشته شوند. انگار دو نفر بوديم. نمي توانستم آن ديگري خودم را ساكت كنم. مي خواستم باشم و بشنوم حتا اگر از جنس سادگي نبود و به غلظت اجبار در اقراري ناخواسته، نامفهوم و بي قاعده در هم مي پيچيد.

او هم بندي ام بود. مي شناختمش... مخيله ام داشت ويران مي شد. كاش مي شد هيچگاه چشم بند را برندارم. نه... پس از بازجويي در بند پرسه نمي زدم... هرگز... پس نبايد نگران مي بودم.

 

آن غروب در خود تواني براي بودن احساس نمي كردم. اينقدر خسته و ناتوان به بند رسيدم كه انگار جسدي را حمل مي كنم. همچون اغلب اوقات يك چاي سرد با مزه ي تند كافور برايم نگه داشته بودند. خورده نخورده سرم را كه در پي شانه اي  دوستانه بود روي بالش ابري مي گذاشتم و به سقف خيره مي شدم. چقدر چشمهايم با خواب بيگانه شده بود.

 

هر چند اعتراف تحت شكنجه فاقد اعتبار قضايي و حقوقي است اما به نظر مي رسيد اين يك روند معمول در جريان بازجويي باشد. عليرغم اينكه اعتبار اعتراف عليه خود منوط به شرايطي است كه در آن فرد به هيچوجه نبايد تحت فشار يا تهديد بوده باشد در زندانهاي جمهوري اسلامي گاه فرد در فرايند ضدانساني شكنجه و با توسل به زور و تهديد وادار به اعترافات واهي و كذب عليه خود نيز مي شد.

 

يكي از هم اتاقي هايم كه هوادار يكي از گروه هاي ماركسيستي بود در جريان بازجويي وادار به اقرار غيرواقعي ي شده بود مبني بر اينكه طرفدار مجاهدين است. البته جاي تعجب داشت كه مگر طرفدار يك گروه ماركسيستي بودن به اندازه ي كافي جرم نبود كه او را به چنين اعترافي واداشته بودند. به همان اندازه كه يكي محارب با خدا بود ديگري مرتد!

او دختر كم سن و سالي بود و با سادگي و صراحتي كه به دل مي نشست هر از گاه بعد از نوشتن نامه براي بازجويش (كه در فرم هاي مخصوص انجام مي گرفت) برايمان ماوقع را تعريف مي كرد. بدين گونه انگار مي خواست چيزي را كه به كذب ناگزير از اقرار بدان شده بود از باور خود پاك كند. اينك كه آن شرايط بغرنج بازجويي و شكنجه را از سرگذرانده بود، سعي داشت ناباورانه چنان تحميلي را از خود بزدايد.

گاه شدت آزار و اذيت و درنده خويي بازجويان به حدي بود كه شخص هر اتهامي را مي پذيرفت و حتا گاه فرد زير شكنجه، اعدام شدن را براي رهايي از آن به جان مي خريد. 

 

به بند كه رسيدم فاطمه با نگراني مرا جست و در خلوت با صدايي فروخورده گفت:

-          بچه ها شنيده اند امروز صبح تو را در شعبه ي هفت صدا كرده اند.

رنگ از چهره اش پريده بود. او كه چند سالي در زندان بود و مراحل بازجويي و دادگاه و اجراي احكام را گذرانده بود چرا اينقدر از شنيدن آن نگران شده بود. او خود متهم شعبه ي هفت بود. نگراني و دلهره توي لحن صدا و چهره اش موج مي زد و آن را به من منتقل مي كرد. بخاطر اينكه هيچ گونه پيش زمينه ي ذهني در باره ي شعبه ي هفت نداشتم، پرسيدم:

-          شعبه ي هفت....؟! آخه چرا شعبه ي هفت....؟

 

ضمن توضيحاتي در مورد آن شعبه با زمزمه كنار گوشم اضافه كرد:

_ شعبه ي هفت... معروف به شعبه ي اعدامي هاست!......

 

من كه شعبه ام سه بود، دليلي نمي ديدم كه شعبه ي هفت مرا بخواهد. چه روز وحشتناكي! مگر من چقدر توان داشتم. چشمهايم را يك لحظه بستم از فرط خستگي.... قبرستاني متروك.. و تاريك... نمي توانستم فكرم را متمركز كنم. در درونم سرماي شديدي حس مي كردم، عرقي سرد بر پيشاني ام نشست. با پشت دست پيشاني ام را لمس كردم. ديگر بقيه ي حرفهايش را نشنيدم... دستهايم به يكباره از درون دستهاي پرلطفش رها شد. دانشجوي سال آخر دانشگاه در رشته ي شيمي... باهوش... نگاهي مغرور و كنجكاو...

 

صبح زود روز بعد به هنگام اذان يكسري اسامي براي بازجويي خوانده شد كه نام من نيز در ميان آنها بود...  و... در بيرون از دفتر 216 ...

-          ... مهناز... شعبه هفت...

كاش فاطمه در باره ي شعبه ي هفت آن چيزها را نگفته بود. قلبم داشت از جا كنده مي شد. تمام شب گذشته را نخوابيدم و داشتم فكر مي كردم كه براي هر اطلاعات داده نشده چه توجيهي بتراشم. حدود شايد چند ماهي از انتقالم به زندان اوين مي گذشت. به شعبه ي هفت برده شدم. طبق معمول در راهرو در كنار زندانيان ديگر نشستم. اين بار گفته شد رو به ديوار بنشينم.

فرياد خشمگينانه ي بازجوها غوغا مي كرد. رفت و آمدهاي سريع و پرسرو صدا و پيكر يكي دو نفر كه زير ضرب آنها به اين طرف و آن طرف كوبيده مي شدند. بعد صداي كابل.... صداي فرياد.... صداي درد...

-          بشين... پاشو... سگ منافق!

"صد و يك... صد و دو... صد و ..." زنداني بايد مي شمرد.

يك زنداني از درون اتاق شعبه با شتاب به بيرون دويد ... چند تا بازجو يا پاسدار سراسيمه دنبالش دويدند... او را گرفتند.... مشت و لگد و صداي كوبيدن بدن و سرش به در و ديوار و... پشنگه هاي خون بر سنگفرش راهرو... او را به درون شعبه برده و در شعبه را بستند. صداي ضرب و شتم زنداني و نعره هاي بازجوها همچنان به گوش مي رسيد.

 

به نظر مي رسيد بازجويان شعبه ي هفت سخت درگير شكنجه ي متهماني تازه دستگير شده يا زندانياني بودند كه اطلاعاتشان برملا شده باشد. تا ساعتها همچنان آنجا نشستم بي آنكه نامم را بخوانند. بعدازظهر صدايم زدند. از در كه داخل شدم زير پايم و روي زمين خون بود. با خشونت خواسته شد كه روي يك صندلي كه رو به ديوار بود بنشينم و برگه هاي بازجويي در مقابلم قرار گرفت.

بازجويي كه مرا مخاطب قرار داده بود، كف بر لب، نفس زنان صدايش خسته، عصبي و ملتهب از ته گلو برمي آمد. به وضوح آشكار بود كه مقاومت دستگيرشدگان يا زندانيان آنان را از نفس انداخته است. در حاليكه محكم با كابل چند بار بر من ضربه زده شد، خواسته شد از اول همه حقايق را بنويسم و چيزي را كتمان نكرده و هر چه اطلاعات دارم بدهم. وگرنه .... تهديداتي چند...!

در عين حال بخوبي مي شد دريافت كه آنان توجه ي اصلي اشان به افراد تحت شكنجه اشان است. كنار من يكي از آنها را كابل مي زدند و گاه لبه ي كابل به گوشه يا قسمتي از چادري اصابت مي كرد كه مجبور به داشتن آن بودم. شلاق هوا را از هم مي دريد و بعد تن عزيزي كه زير شكنجه همه چيز را انكار مي كرد و يا پاسخي بي ربط مي داد. چه احساس سخت ناخوشايندي كه نمي توانستي هيچ واكنش انساني از خود نسبت به او بروز دهي.

آنها به شدت نگران و خواهان اطلاعاتي بودند كه زنداني را با بيرحمي بخاطر آن شكنجه مي كردند. او همكاري نمي كرد. صدايش بسيار جوان بود و عليرغم فريادها و ناله هايش از فرط درد ناشي از اصابت ضربات كابل، كابل هايي كه بدنش را مي دريد، اما واكنش او به اينهمه شكنجه ي وحشيانه بسيار دليرانه بود.

 

پس از ساعتي بي آنكه برگه هاي بازجويي مرا تحويل بگيرند صدايم زدند. در مقابل ميزي ايستادم كه بازجوها در برابرم قرار داشتند. چند صداي مختلف را مي شنيدم. بازجويان شعبه ي هفت شامل فكور (اكبر كبيري)، فاضل (كه علاوه بر شکنجه زندانیان خود در جوخه‌ی اعدام آن‌ها نیز شرکت می‌کرد) و اسلامي** بود. آنها از بيرحم ترين بازجويان زندان اوين بشمار مي آمدند. شعبه ي هفت معروف به شعبه ي مرگ و از رعب انگيزترين شعبات و در واقع شكنجه گاه ها بود.

آنها گويا خيلي مايل نبودند وقت زيادي صرف پرونده ي من كنند و برايشان موضوع با اهميت تري در آن لحظات مطرح بود. به هر حال يكي از آنها خطاب به من گفت: حكم اعدامت اومده، خوب فكراتو بكن و تصميمت را بگير. حالا كه قراره معدوم بشي اقلا همه حرفات را بزن و بار گناهانت رو تو اون دنيا كم كن...!

 

در حاليكه چشم بند به چشم داشتم، در برابر آنها همچنان مبهوت، شگفت زده و ساكت ايستاده بودم. نمي توانستم تشخيص دهم قصد ارعاب مرا دارند يا اينكه جدي است.

يكي از آنها پرونده اي را روي ميز كوبيد. صداي برگه هايي را شنيدم كه ورق مي خوردند و سپس گفت: ...اين هم حكم ات!... ميخواي بخوني اش...؟ ...و بي آنكه منتظر پاسخي از طرف من بشود متني را با اين مضمون خواند:

بسمه تعالي .... بدين وسيله... مهناز قزلو... گروهك منافقين ... مفسد في الارض و محارب با خدا و رسول... جرم وي محرز شناخته شده... به اعدام محكوم مي باشد. ...حكم قطعي و لازم الاجراست....

سپس هر سه بازجو با صداي گوش خراشي به سردادن تكبير پرداختند كه بي اغراق مي توانم بگويم تمام اتاق شعبه در انعكاس نعره هاي آنان گويا به لرزه افتاده بود.

 

اينكه فرد تنها بخاطر داشتن يك باور ساده محكوم به اعدام شود در نظام جمهوري اسلامي چندان جاي تعجب نبوده و نيست. تمامي احكام صادره و نوع برخورد رژيم با مخالفينش برگرفته از قوانيني است كه از شريعت يا فقه اسلامي منشا مي گيرد. در واقع مرجع نهايي ضوابط حكومتي همانا احكام شرعي است كه آنها را مجاز به كشتار و سركوب بي حد و حصر مي نمايد.

 

يكي از بازجوها گفت: خب حالا مي ري وصيتت رو هم مي نويسي ...

 

دوباره در راهرو به انتظار نشستم. نفس در سينه ام حبس شده بود و به شدت سرم درد مي كرد. احساسي توامان داشتم نه وحشت بود نه شجاعت. جان زخمي ي كه سخت دلتنگ بود و دلكنده. بي تفاوت نسبت به آنچه پيش خواهد آمد اما نه " به سان رهنورداني كه در افسانه ها گويند". "در آن مه گون فضاي خلوت" خود شب بس هولناكي را مي شد ديد "دستش گرم كار مرگ". از زمين كنده شده بودم اما در آسمان جايي نمي جستم.

از يكسو به رها شدن از اين دغدغه و اضطراب و در عين حال شكنجه هاي پي در پي مي انديشيدم كه ديگر تحمل آن را در توان خود نمي ديدم و از سويي ديگر احساس شگرف دوست داشتن زندگي، آفتاب، برگهاي پاييزي و ...

هنگامي كه آدمي در اسارت است آرزوهايش ساده و كوچك مي شوند.

 

سرم را به آرامي روي ديوار سرد راهرو تكيه داده بودم كه متوجه ي صداي دختري شدم كه به زاري با اين مضامين مي ناليد: "چرا دست از سرم برنمي دارين... نمي خوام زنده بمونم... ديگه از جون من چي مي خواين... بكشيدم راحتم كنين..."

لحن صدايش مجروح و نالان بود و موقعيت كسي را داشت كه بر سر گور عزيزي زار مي زند. تمام تنم به يكباره يخ زد. شقيقه هايم از شدت درد تير مي كشيد. حالت تهوع داشتم. آنچه او با ضجه هاي دردناك به ناله واگويه مي كرد داستان تلخ تعرض جنسي به او بود. 

او همچنان مي ناليد. پاسدار نگهباني به او نزديك شد و گويا ضربه اي به او زد و گفت: "خفه شو! خبيثه!"

 

واقعيت تلخ اين است كه در تمام طول سه دهه حاكميت جمهوري اسلامي، تجاوز جنسي به عنوان شنيع ترين ابزار و روش شكنجه براي تحقير، شكستن و اعتراف گيري عليه مخالفين بويژه زندانيان زن به طور سيستماتيك بكار رفته و مي رود.

موضوع وقتي پيچيده تر مي گردد كه اين نوع از شكنجه با مجوزهاي شرعي توجيه و چه بسا قانونمند شده و با هدف كنترل و سلطه ي كامل بر او اعمال مي شود. ماهيت و حدود و ثغور تجاوز جنسي بر مبناي نقش فرد انساني در اين تعرض تعريف مي شود. بنابر اين حيطه ي تجاوز جنسي صرفا محدود به دخول در آلت تناسلي فرد (چه زن و چه مرد) نمي باشد.

سابقه ي كاربرد هدفمند چنين شيوه ي رذيلانه و هولناكي به اوايل حاكميت جمهوري اسلامي برمي گردد. به هنگام حضور در صحنه هاي سياسي و اجتماعي، زنان پيوسته با هدف به انزوا كشانيدن آنان در معرض تعرضات گوناگون بودند كه معمولا از الفاظ و كلمات ركيك كه بار جنسي داشته و از خفيف ترين نوع آن محسوب مي گردد تا ديگر انواع آزارها و تعرضات جنسي را شامل مي شد.

 

فعالين سياسي زن در فعاليت هاي خود در صحنه ي اجتماع، ميزكتاب، ميتينگ ها يا تجمعات، هميشه با برخوردهاي هيستريك طرفداران سرسخت حكومت (حزب اللهي ها و چماقداران) روبرو بودند. اغلب متهم به روابط غيراخلاقي شده و حتا در نشريات تندرو مطالبي حاوي تهمت هاي جنسي نسبت به فعالين سياسي به طور اعم و زنان به طور اخص انتشار مي يافت.

حضور زن در خيابان، جامعه و سياست در نقش فعال سياسي در چارچوب نظام اعتقادي آنان محلي از اعراب نداشت. بلكه همواره تعريف زن و جايگاه او خانه، پستو و آشپزخانه بوده است و اينكه به اذن همسر از خانه بيرون برود. اگر خميني فقط يك جا براي زن حق بيرون آمدن از خانه را بي نياز از اجازه ي شوهر قايل شد همانا هنگامي بود كه در راستاي به قدرت رسيدن اش به طرزي فرصت طلبانه از آن سود جست وگرنه بر اساس فتواهاي مندرج در رسالات فقهي، خروج زن از خانه منوط است به اجازه شوهر. 

 

اما در توجيه تجاوز جنسي به عنوان اجراي حد الهي: فقه اسلامي از 52 كتاب تشكيل مي‌شود. يكي از آنها‌، كتاب جهاد است و بحث كنيز يا كافر حربي يا منشأ آن در ضمن مباحث جنگ و جهاد  آمده و جزيي از احكام و قوانين جنگي است‌.

كتاب اللمعة الدمشقيه به قلم محمدبن جمال الدين مكي العاملي (734 ـ 786 هـ. ق‌)‌، يكي از متون فقهي قديمي است كه نزديك به هفت قرن پيش نوشته شده و توسط زين‌الدين الجبعي العاملي (911 ـ 965 هـ . ق‌) در كتابي به نام الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقيه تشريح شده است‌. در فصل سوم كتاب جهاد لمعه، احكام و قوانين جنگي تحت عنوان «غنيمت‌» شرح داده شده است.

هنگامي كه فرد انساني به‌عنوان يك غنيمت جنگي موضوع بحث باشد، تعبير دقيق و صحيح‌تر آن‌، همان اسير جنگي است و در فقه با كلمه «استرقاق‌» يعني به رقيت درآوردن بيان گرديده كه معادل فارسي آن به بند كشيدن يا به اسارت گرفتن است‌. اگر در حين برپا بودن جنگ‌، نيروي انساني درگير جنگ در جبهه ي دشمن گرفتار آيد، به غنيمت گرفته شده و به ملكيت در‌آمده و اسير مي‌شود. اسير جنگي اعم از عبد (غلام حربي) و يا امه (كنيز حربي) محسوب شده و بر طبق قوانين شريعت مشمول احكام مزبور مي باشند. غلام يا كنيز، ملك صاحب خود محسوب شده و مالك، شرعن مجاز است هر گونه صلاح بداند او را در ملك خود تصرف كند. رضايت او نيز اهميتي ندارد. بر طبق همين احكام رابطه ي جنسي ولي امر يا سربازان وي با عبد يا امه (غلام و كنيز) بدون رضايت و خواست او جايز است.

 

صدور احكامي همچون تكفير و ارتداد، محارب با خدا يا ملحد يا مفسد في الارض در اين راستا مفهوم پيدا مي كند. هر كس كه نسبت به حكومت اعتراض كرده و يا در برابر امام عادل بايستد متهم به محاربه با خداست و كافر يا كنيز حربي محسوب مي شود.

نظام جمهوري اسلامي دگرانديشان، منتقدان و مخالفان را پيوسته در شمار محاربان با خدا تلقي كرده و با توسل جستن به قوانين شريعت، كشتار و سركوب بيرحمانه ي آنان را همواره توجيه كرده است.

بر اساس كتاب العروه الوثقي هر گونه اعتراض و انتقاد در دارالحرب نيز به مثابه ي جنگي است كه در آن حكومت اسلامي و ولي امر (ولايت مطلقه فقيه) خود را مجاز مي داند با مخالفينش همچون دشمن درافتاده و آنها را به اسارت بگيرد و  براي خود شرعن قائل به مالكيت آنان به عنوان غلام و كنيز بوده و هرگونه صلاح بداند در ملك خود تصرف كند.

بشريت در جل جتاي جهل به خاك افتاد تا طعم تلخ بي عدالتي را بچشد. پس انسان با قلبي دردمند و تني مجروح بردار آويخته شد. پيلانس در آستانه برآمد، دست جهل را در آب شست و انسانيت را به مكافات رسانيد***.

 

بعد از لحظاتي مرا به يك اتاق برده و برگه اي را روبروي من گذاشتند و گفتند وصيتت را بنويس... با ناباوري اصلا نمي دانستم چه بايد بنويسم... چند بار كلمات و جملاتي را بي آنكه به آنچه مي نويسم فكر كنم نوشته و خط زدم و دوباره واژه ي ديگري انتخاب كردم. اما آنقدر مي دانم كه متن فاقد انسجام و مفهومي صريح بود.

ساعتي گذشت و در حاليكه آن برگه روي دسته ي صندلي رها شد مرا به بيرون اتاق صدا زدند. همه چيز در حالتي از بهت و تعليق رخ مي داد. با پاسداري به همراه ديگر زندانيان روانه ي بند شدم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* "شیخ محمد مقیسه ای با نام مستعار ناصریان یکی از بازجویان و شکنجه‌گران شعبه ۳ اوین. از سال ۶۴ دادیار ناظر زندان قزلحصار شد. وی در جریان کشتار زندانیان در تابستان ۶۷ در زندان گوهردشت حضوری فعال و تعیین کننده داشت. او علاوه بر پست دادیاری و شناخت نسبی که از زندانیان داشت، سرپرست زندان گوهردشت نیز بود و در بعضی از دادگاه های اوین نیز شرکت می‌‌کرد.  هیئت اصلی اعدام در تهران به حکم خمینی تشکیل شده بود و نفرهای اصلی و تصمیم‌گیرنده‌ی آن در زندان‌های اوین و گوهردشت مشترک بودند.  اعضای هیئت اعدام در گوهردشت، تشکیل یافته از این افراد بود: ۱- حسینعلی نیری ۲- مرتضی اشراقی ۳- مصطفی پورمحمدی یا نماینده‌ی وزارت اطلاعات ۴- ابراهیم رئیسی ۵- اسماعیل شوشتری ۶- محمد مقیسه‌ای (ناصریان ) ۷- داوود لشکری ۸- حمید نوری (عباسی)

شيخ محمد مقيسه (ناصريان) بازجو و شكنجه گر سابق رژيم عهده دار رياست شعبه‌ی ۲۸ دادگاه انقلاب در سال  ۸۶" ايرج مصداقي

 

** بازجويان از اسم مستعار استفاده مي كردند

*** با الهامي سمبليك از آياتي از انجيل يوحنا




Gozareshgar
info@gozareshgar.com