20.09.10 00:19 Alter: 9 yrs

از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی - خاطرات زندان رسول شوکتی - بخش دوم

Kategorie: Nachricht

 

بخش اول را اینجا بخوانید!


.................................

 

بخش دوم:

 

آنشب را بسختی گذراندم هم ازشدت درد دست وپا وهم سرمای شدید .یک پتو که هشت لا از طول تا شده بود بعنوان تشک ودو پتو بعنوان رو انداز وکفش هایم که روی هم گذاشته بودم بعنوان بالش.من نفر آخر چادر بودم درست در انحنای چادر وفضا یی که  از عرض پتو که حدود1.25 متر بودطول  و20-25 سانت  پتوی تا شده عرض را شامل میشد.

همه ناچارا کتابی می خوابیدند طوری که پاهای تا شده به شکل هشت نیز مماس برهم بایستی قرار می گرفت شبیه پرواز مرغابی ها در آسمان وبا همان نظم وترتیب.قسمتی از بدنم که به سمت زمین بتنی و سمت در قرار می گرفت با وجود لباس وجوراب بیش از یکربع نمی توانست در مقابل سرما دوام آورده وناچارا بایستی جابجا میشدم .

فقط آن قسمتی از بدن (شکم یا پشت)که چسبیده به نفردیگر قابل تحمل می بود اما مشکل در جابجایی بود که آن نظم را به هم می زد وموجب ناراحتی دیگران میشد می توان گفت که آنشب تا صبح نخوابیدم همه مدت ول می خوردم یا سرپا می شدم برای تغییر سمت خواب .سه ردیفه درعرض چادر می خوابیدیم.

اکنون بعد از گذشت 28-29 سال از آن سالهای وحشتناک وقتی شرایط زندانهای  کهریزک و..را می خوانم این مسیله بر من سنگینی می کند که با وجود هزاران از جان گذشته نسل من چگونه است که همان شیوه ها وهمان اعمال هر روزه تکرار وتکرار می شود وبه فرزندان ما همان می رود که برما رفت حاصل آن جان فشانی ها کجارفت وچه شد؟آیا آن امید وآرزو وتلاش ها در وهله اول در کشور فقر واستبداد زده خودمان بعدپهنه دنیا برای جهانی بدون فقر وگرسنگی بدون خفقان واستبداد بدون شلاق وشکنجه  وبدون اعدام وزندان هیچ  ثمری وهیچ تاثیری در حیات اجتماعی ما نگذاشت ؟ویا.. چرا؟ پاسخی که به آن رسیدم در پایان این نوشته ها خواهم آورد.  

شاید لحظاتی بی هوش می شدم ولی پاهایم بی اختیار یا به چادر ویا با همدیگر تماس پیدا می کرد واز درد بیدار یا به هوش می آمدم.صبح آنروز یا دقیقتر نیمه شب -یکی دو ساعت مانده به اذان نوبت ما بعنوان اولین گروه برای دستشویی بود وباز من ته صف لنگ لنگان رفتیم. دو پاسدار علاوه بر زدن در توالت ها وگفتن زود باش زودباش ویاد آوری اینکه به دوستان دیگرتان هم باید نوبت برسد وظیفه دیگری نیز  داشتند وآن وظیفه دینی واعتقادیشان بود ومواظبت از اینکه چه کسی وضو می گیرد وآیا وضویش درست است یا غلط! جالب بود که اکثر کسانی که به اتهام هواداری مجاهدین دستگیر شده بودند نیز بلد نبودند که وضو بگیرند معلوم بود که تا بحال نماز نخوانده اند .

به من توسط همان کربلایی توصیه شد که تیمم کنم .دست وصورتم را می شستم ولی چون پاهایم زخمی بود ونبایستی آب به آن بخورد ونیز در آوردن  جوراب ها به همه نشان میداد که چه پیش آمده است ؟ در آن مقطع به صلاحشان نبود.-اسلام برای همه گونه شرایطی پیش بینی کرده وپاسخ آماده دارد !!-همان گونه که میدانید ترتیب وضو نیز منطقی و معمولی نیست وفرمول خاصی دارد که کربلایی با نیشخند واستهزا وبلند تذکر میداد و طرف ناچار بود که انکار کند که اینکار را کرده و وی ندیده است .بهر حال پس از دست ورو شستن دیگر خواب از سر آدم می پرید.

پس ازبازگشت به چادر تعداد معدودی نماز میگذاردند وبقیه مثلا منتظر نوبت میشدند وبعد فراموش می شد .ترکیب افراد ناهمگون بود چه از نظر سن وسال وچه از نظر حرفه وسیاسی بودن -بعضی ها واقعا غیر سیاسی واز مردم کوچه وبازار بودند وهماهنگ شدن بسیار مشکل می شد.همه بنظر می رسید که در حالت بهت وحیرت وبلاتکلیفی محض که از آزادی تا اعدام دامنه اش گسترده بود قرار داشتند  .برای درک بیشترشرایط خود را بازگو میکنم : من با هویت واقعی بدون هیچگونه مدرکی وبا آدرس مشخص که در بدو دستگیری رفته وبازرسی کرده واینکه مهندس هستم -تنها دروغی که از هویتم گفته بودم وآنهم به این دلیل بود نمی خواستم عنوان دانشجو   ..که شرحش قبلا گذشت ,را بفهمند وضعیت ام به مویی بند بود اگر کسی گزارشی میداد ویا حتی ظن هواداری از گروهی می کردند ویا سابقه زمان شاهی ام ویا... را بدست می اوردند شرایطی میداشتم که یا زیر شکنجه کشته می شدم ویا مثل فریدون کیانی با بدن آش و لاش منتظر اعدام قریب الوقوع .وتا وجود این هرج ومرج وتعداد زیاد دستگیری آزاد شده بودم که شده بودم والا دو باره پرسه شروع می گردید.بنابراین دیگران نیز کما بیش درچنین وضعیتی  بودند. از ساعت 5-6  هوا بسمت گرمی میرفت وتا ده صبح معتدل  و برای خواب مناسب میشد.

ولی نمی توانستیم بخوابیم -پتوها را جمع میکردیم جهان جای تن آسایی نیست-واز آن به بعد چادر به جهنم تبدیل می شد گرم وطاقت فرسا چادر سیاه وکف بتنی وازدحام جمعیت -بقول بچه ها می شد خروارها نان سنگگ  وبربری در آن پخت . 


................

 

روز ها یک سطل آب یخ میدادند با این هشدار که حواستان به دستشویی رفتن باشد.! ومعمولا کسی هم از آب یخ استفاده نمی کرد از ترس دستشویی.افراد داخل چادر عمدتا در خودفرو رفته یا بدلیل همدیگر را نشناختن ویا احتیاط.فقط استثنایی که بود سه یا چهار نفری که با هم در شرکتشان دستگیر شده بودند با هم حرف می زدند.

آن نوجوانانی که از روز اول بتدریج دور من جمع شده و من هم با آنچه که در چنته داشتم -البته کم مایه بود - سعی در سرگرم کردن وگذراندن روز هایی این چنین را میکردم .ابتدا با سطل اشغال درست کردن یا زیر سیگاری با زرورق بسته سیگار شروع کردیم .بعد  با معماو چیستان -چگونه با سه چوب کبریت یک خاک انداز درست کنیم -ادامه یافت کم کم دیگران نیز به این بازی ها جلب شدند -طرح بیست سئوالی و جدول .علی آگاه که حدودا دوازده یا سیزده سال داشت وریزه میزه -هنوز قد نکشیده بود در حل جدول با اطلاعات عمومی که داشت فوق العاده بود در پیدا کردن پاسخ این سئوال :زوج کمدین معروف سینما درماند من که متعجب وحیرت زده از این ناتوانیش بودم توضیح  دادم که دوزوج سینمایی هستند 1-لورل وهاردی 2-چیچو وفرانکو چه جوری این هارا نمی شناسی ؟گفت تا قبل از انقلاب که بچه بودم وتلویزیون نداشتیم بعد از انقلاب هم که دیگر اینها را نشان نمی دادند !! مهدی کوچکترین شان بود کلاس سوم دبستان- نه یا دهساله -با وجود پدر بزرگش که خیلی مریض حال بود وپیر -ومهدی هیچ تمایلی به در کنار بودنش نشان نمی داد والبته این رابطه متقابل بود وپیر مرد با اعدام دختروچهار نوه اش حال وحوصله ای برایش نمانده بود .

روز ها و شبها بیشتر به این ترتیب می گذشت وشبها گاها حمله می کردند به اطاقهای بچه های اعدامی چرا که زیاد وقعی نمی گذاشتند به اخطارها و داد فریادهای پاسداران برای سکوت وبلند حرف نزدن .حدس من انموقع این بود بلند حرف زدن عکس العملی بود نسبت به اعدام شدن شب قبل ویا همان شب که می رفت  اتفاق  افتد .

فکر می کنم در این احساس خیلی ها با من هم نظر هستند که شنیدن ویا دیدن شکنجه دیگران بدتر وغیرقابل تحمل ترازشکنجه شدن خودمی باشد .روبروی ساواک باغ یا کاخ ملک آباد قرار داشت که زمان شاه پذیرای شاه وفرح وهم اکنون نیز محل نزول اجلال خامنه ای است ،اعدام هادر آنجا صورت می گرفت. شبهای بعد نیز به تعداد افراد چادر اضافه شده وبه سی وهفت وسی هشت نفر رسیدیم .

ولی جالب بود که این بچه های کم سن وسال جایشان را تغییر داده ودر جهار طرف من می خوابیدند .بحث وگفتگویی در چادرصورت نمی گرفت.طبق معمول شبهای جمعه دعای کمیل پخش میشد.وچند جلد از آن با ترجمه فارسی در چادر بود شبی یکی از آن شرکتی ها به نجوا گفت تا آنجا که شنیده ام کمونیست ها هم این دعای کمیل را قبول دارند -هوادار سازمان مجاهدین بودند - مطالبش خیلی علمی وانقلابی است!!من همان شب فارسی اش را خواندم ونتوانستم از پاسخ به وی خودداری کنم جملاتی به این ذلیلانه و...حکایت از ترس وخوف بیمارگونه در مقابل خدای قهار وظالمی با جهنم وحشتناک اش می کرد و از وی خواستم این علمی وانقلابی بودنش را بمن نشان دهد ,جوابی نداشت معلوم بود که  بدون دلیل ومدرک بصورت تبلیغی بوی گفته شده وایشان نیز حتی زحمت یکبار خواندنش را بخود نداده است .

از حمام در چادر و فکر می کنم در سایر جاهای این بازداشتگاه نیز خبری نبود یک جعبه شیرینی که در آن خاک ریخته  برای تیمم داده بودند که برای کسانی که ملتهم شده  می توانستند جایگزین غسل ووضو کنند در ده دوازده روزی که من در چادر بودم ودیگران بیشتر بهر حال حمام نرفتم.بنابراین شپش کشی یکی از برنامه های روزانه وروتین ماشده بود.زندان سیاسی وشپش! خاص جمهوری اسلامی بود وب

 

.....................

 

 یکی از روزها به عادت مالوف قبل از نماز صبح از خواب به اجبار بیدار شده و همه ایستاده منتظر رفتن به دستشویی شدیم . یک تعداد معدودی برای وضو وخواندن نماز و تعداد زیادی دیگر که شرطی شده ودستشویی داشتند -البته این امربرای نماز گزاران نیز صدق می کرد- بعد از اذان شد خبری از رفتن به دستشویی نشد سرو صدا بلند وبلند تر شد ،صدای اسدولله اسدولله از همه جا شنیده می شد (توضیح اینکه اسم اسدولله یک اسم عمومی و کلی برای پاسدارها شده بود وجالب اینکه خود سیستم هم آنرا پذیرفته واستفاده می کرد یعنی بازجو ها برای صدا کردن یک نگهبان از این لفظ استفاده می کردند- مبدع این اسم به احتمال زیاد بچه های مجاهد بودند که برگرفته از این واقعیت بود که اینان هم وسیله و ابزاری برای اجرای کاری بودند یعنی مامور ومعذور و هم خشونت وسبعیت درونی آن -استنباط من چنین است -بهر حال لفظ مصطلح ورایجی بود که تحقیرو حقارت را درون خود و درخطاب داشت که حتی به خود بازجوها تسری یافت یعنی گفته میشد اسدولله  بازجو ؟!!)بلاخره یکی از اسدولله ها آمد وبا غرولند گفت که توالت ها گرفته شدند ویک عده از دیشب مشغول کارکردن روی آن هستند واز بس کاغذ ریختید که اینطوری شده است ودر مقابل مسأله نماز ووضو هم تیمم کنید را توصیه کرد ورفت که به کارهایشان برسند !! بعد از چند ساعت نزدیک ظهر شد وهمه بتدریج بی طاقت شده وفشار دستشویی بخصوص برای پیران غیر قابل تحمل شده بود .

همه سرپا ایستاده  بودند واین پا واون پا می کردند برای اینکه  کمی تسکین یابند در مقابل داد و فریادها باز اسدولله آمد وبا عتاب گفت که "می خواستید آنقدر آب نخورید" -روزها هوا خیلی گرم می شد - ما که صبحآنه نیزشامل یک سیب زمینی یا تکه پنیری همراه با نان و تنها لیوان چای روزانه را نیز نخورده بودیم چه رسد به آب خوردن درجواب گفته شد ولی از رو رفتنی در میان نبود "می خواستید در مقابل اسلام وا نایستید "," شما که از شاش نکردن برای چند ساعت نمی توانید خود داری کنید غلط می کنید در مقابل امام و.. می جنگید و"و..جملات مشابه ومصطلح آن ایام که ورد زبانشان بود را تحویل داد و گفت آنهایی که نمی توانند خودشان را نگهدارند (با تحقییر)تو دبه ها وپیت های حلبی بشاشند -مردک میدانست که در چادر پیت ودبه ای  نبود .( حتما از چاره جویی های بالایی ها بود )در نهایت برای واقعی وعملی بودن گفت از لیوان وکاسه های غذایتان استفاده کنید "بعد که دستشویی ها باز شدند آب می کشید". 

چند تا از پیرمردها بعدا با خجالت مجبور به انجامش شدند ولی بوی آن در چادر می پیچید وبدتر آنکه ساکن می شد واز بین نمی رفت .در آن ازدحام جمعیت ,گرما ونا آشنا بودن با یکدیگر واینکه جا باز کردن مثانه همه بادها بایستی تخلیه می شد واضافه کنید به این شرایط فرهنگ سنتی ..این تجسم بخشی از آن لحظات بود.در آن زمان همه چیز تعطیل شد نه حرف زدنی وشوخی و سرگرمی ونه حتی برای مذهبی ها پناه بردن به اوراد - کارکرد مغز نیز مختل می شد. عصر آنروز در وضعیتی که همه ایستاده وبخود می پیچیدند یکی از بچه های کم سن وسال جوکی گفت "از یک پیر دانایی پرسیده می شود درد عاشقی بدتر است یا درد گرسنگی .جواب می دهد که شاش ات نگرفته که هر دو را فراموش کنی" خیلی ها اینرا قبلا شنیده بودند اما درک آن فقط در آن شرایط امکان پذیر میگردد.

همه خندیدند همراه  با اشک چرا که خندیدن هم باعث درد زایدالوصفی میشد.زمان به سختی با درد میگذشت حدود ساعت های نه یا ده شب یعنی بعد از خاموشی بلاخره توالت ها راه افتادند وبشارت دادند که به صف شوید اما همان فاصله سی یا چهل متری شاید بی اغراق سانتی متر به سانتیمتر وهمه دولا دولا طی شد کابوسی بود پایان ناپذیر. وخوان آخرجلوی توالت ها منتظر نوبت ایستادن در حالی که یک نفر در توالت داشت می شاشید-این داستان را شنیده اید -بعضی دوستان در جمع ها برای شوخی وخنده وسربسر گذاشتن کسی بعد از خواب رفتن یکی شروع به سوت زدن با ریتم وآهنگی مشابه سوتی که مادران برای بچه هایشان می زنند (موقع سرپا گرفتنشان که بعد از جیش کردن دیگر در پوشکشان جیش نکنند)من شنیده ام -خود ندیدهام-که در اکثر مواقع فرد خوابیده بصورت شرطی در خواب جیش می کند -بنابراین آن لحظات انتظار جلو توالت طاقت فرسا بود ووقتی داخل توالت خمیده وارد می شدی باز کردن دگمه های شلوار ویا زیپ آن گویی سر لجبازی ومقاومت دارند با دستان وپاهای لرزان مشقت اش از کندن کوه بیشتر.بعد از شاشیدن مبارزه با خود خواهیت که نمی خواستی بیایی بیرون با این حال که میدانستی دیگران منتظر نوبت شان هستند .وکابوس آن روز ها و ماها دست از گریبانت نمی داشت.

برداشت من از این حادثه که بعد ها برای خودم باز تکرار گردید و در ایام اخیر خیزش نیز شنیده شد.با این اتفاق به تجربه بخصوص این رژیم ضد انسانی شیوه شکنجه جدیدی اضافه گشت که قبلا نداشتند چه از ارث ومیراث ساواک وچه سایر رژیم های ضد مردمی گذشته وحال . &

     ..................

اقامت در چادر ده یا دوازده روز طول کشید در این مدت نه تنها من بلکه هیچ کس دیگر نیز به باز جویی برده نشد .در مورد خودم برداشتم این بود که منتظر هستند تا زخم پاهایم محو شوند و تا وقتی که در چادر هستم بدلیل ثابت بودن نفرات و نشناختن یکدیگر خطری از جانب لو رفتن ویا شناسائی خیلی کم می باشد.

شب بعد از دستشویی وشام آمده اسم چند نفر را خواندند .منهم جزء شان بودم .چشم ها را بستیم ردیف کرده وسوار یک آمبولانس در محوطه کردند .نقل وانتقالات عموما با آمبولانس صورت می گرفت رژیم ابتدائی ترین  ضوابط ونرم های بین اللملی را به زیر پا می گذاشت ومی گذارد این کار را برای مخفی کاری و جلوگیری از شناخته شدن و سوءاستفاده برای راه باز کردن واعتماد مردم به این وسیله نقلیه که برای نجات جان بیماران بکار می رفت , برای جابجا کردن زندانیها و حتی حمل غذا بکار برده می شد.دلهره و اضطراب فکر می کنم همگی بخصوص من که اولین بار بود سوار آن می شدم و با توجه به جو موجود واین وسیله, اعدام را منتظر بودیم.

پس از گذشتن از باغ ملک آباد به محل دیگر یعنی بهشت رضا که گاها بدلیل سهولت کارشان در آنجا نیز اعدام کرده وسپس به مرده شور خانه آنجا تحویل می دادند مسیر دیگر ی بود که به آن فکر می کردم اما پس از طی مسیری حوالی کوه سنگی وارد باغی شدیم .دبیرستان اعلم. دبیرستان اعلم که خانه پدری اسدلله اعلم -شوکت الملک بزرگ مالک بیرجند بوده وبعنوان خانه اعیانی در مواقعی که به مشهد می آمدند استفاده می شده  و گویا در سال 54 به آموزش وپرورش اهدا ویا وقف می شود و آموزش وپرورش از آن بعنوان اولین دبیرستان مختلط ونمونه در خراسان بکار گرفته بود البته این بکارگیری با کمترین تغییر صورت گرفته بود .یعنی ساختمان اصلی که شامل هشت تا ده اتاق در یک ردیف ودر جلووبه موازات آنها راهرو یا کریدری ,دربین اتاق ها دستشویی وتوالت قرارداشت ودر یک گوشه از باغ اتاقهای خدمه ودر پشت ساختمان ودر انتهای باغ محل درشکه واصطبل .سپاه این مدرسه را نیز با تغییراتی از مدرسه به بازداشتگاه تبدیل کرد .

این تغییرات شامل دیوار کشی مقابل راهرومقابل اتاقها وبا تعداد معدودی پنجره کوچک درست زیر سقف که بزحمت در طی روز راهرو راروشن می کرد وپنجره دو طرف را در اتاقها برداشته و دیوار کرده بود در اتاقها روشنایی توسط لامپی که پشت پنجره کوچک زیرسقفی  به سمت سالن که شبانه روزروشن می بود تامین میشد.محل خدمه به قسمت اداری سپاه بعنوان اتاقهای بازجویی وشکنجه استفاده می گردید. شب اول وارد حیاط که شدیم یکی یکی توسط اسدلله هر یک را به سمتی بردند .مرا در راهرو کنار دیوار در سمت حیاط نشاندند با چشم بسته نیم ساعت بعد دو پتو دادند در کل راهرو دو بخاری پولار گرمایش اتاقها وراهرو فراهم می کرد آنشب را نیز با سرمای شدید تا صبح نخوابیدم فردای آنروز ویا روز بعد دستم را گرفته وپس از باز کردن دو در در داخل اتاق چشم بند از چشم برداشته اتاقی تاریک -شب بود -با دیوارهایی کاشی شده که بعلت تنفس جمعیت قطرات آب می چکید .حدودا بین چهل وهفت تا پنجاه دو یاسه نفررا درآن جای داده بودند .

این اتاق آزمایشگاه شیمی سابق بود .این محل تازه یکی دوهفته بود شروع بکار کرده بود .زندان شهربانی بند سیاسی ها نیز دیگر جا نداشت . اکثرا مشکوک ویا بلا تکلیف بودند .دو نفر ازرفقای راه کارگری که می شناختم در جمع بودند بهمدیگر هیچ آشناءی نداده و مشخص بود که نه از آنها اطلاعاتی دارند ونه از من.بچه های کم سن وسال چادر نیز در آنجا بودند که مرا به تقریبا وسطهای اتاق کنار دیوار که جایشان بود برده وجای دادند .

دستشویی و توالت وظرفشویی سه بار بود واین با وجود بودن دو سرویس  ولی چون با اتاق روبرویی مشترک بود هر بار که نوبت  استفاده مامیشد در آن اتاق بسته وبرعکس .بعد از چند ماه بین دو سرویس دیواری کشیدند ویک در به راهرو اضافه کرده و مشکل را بدین نحو حل کردند .در اتاق ما خطاط وتابلو ساز معروف مشهد بود که برروی پتو با پنبه یک "یا حسین مظلوم"بزرگ نوشته بود و ماه محرم بود .

در شبانه روزفقط با صحبانه یک کتری بزرگ چای داده می شد که به هر نفر فقط نصف لیوان چای می رسید.شبها دسته سینه زنی راه می افتاد وجالب بود که نوحه خوان یکی از رفقای ما بود.من در گوشه ای می نشستم ولی صدای شدید ضربه کنجکاوم کرد با کمی دفت متوجه شدم اکثرسینه زنها  وقتی دو دسترا پاءین می آورند در نزدیک سینه بهم می زنند مثل کف زدن ولبخندهای شیطنت آمیز.نتیجه مراسم این می شد که اسدولله ها برای ثواب هم که شده یک کتری چای می آوردند وبا گفتن قبول باشد خیرات می کردند وهمه گی خوشحال که این ترفند به نتیجه رسید.

تعداد کسانی که واقعا سینه می زدند خیلی کم بودند .نوحه خان دیگر یک حاجی جیم که هم من وی را می شناختم و هم وی مرا رءیس ایلی بود ویا ادعای آنرا داشت زمان شاه خود را شاهپرست می دانست اما فرصت طلبی بود کم نظیر بقول خودش سال 56یا 57 وقتی به کربلا می رود پیش خمینی رفته و خود را بوی میشناساند. وی را بجرم طاغوتی بودن دستگیر می کنند وصورت داراءی هایش را می خواهند و وی تا آنجایی که حافظه اش یاری کرده  نوشته ولی تمامی دغدغه اش این بود چند تایی از املاکش را فراموش کرده است و به تنها کسی که اطمینان داشت من بودم داءم از من مصلحت جویی کرده ودر اینحال آنرا بکار نمی بست یکبار که حوصله ام را سر برده بود بوی در جواب ترسش از اعدام ومصادره اموال گفتم اگر دیدی که همه این بچه ها را آزاد کردند بدان در آنموقع تورا اعدام ویا مصادره اموال خواهند کرد .

نهایتا لیست تکمیلی را بهشان داد .وی فردی بود سخنورو حوادث سیاسی و داستان های منطقه را  به شکل حماسی با ذکر جزءیات برایم تعریف می کرد بشوخی می گفتم یک کتاب ملوک والطوایف باید بنویسی.سیاست را زرنگی وحقه بازی می فهمید وطبعا از من که زندانی سیاسی زمان شاهی بودم تصور دیگری داشت که ذهنش را مغشوش می کرد:روز ها حداقل دو ساعتی صرف شپش کشی می شد یکروز که مرا در این حالت دید طاقت نیاورد بقول معروف زبان به طعنت گشود که ماشالله خودت را سیاسی می دانی مرا ببین هیچوقت از این کارها می کنم .

در بیرون هم اینطور بودم من موقعی که به مکه رفتم از هر نوع لباسی که برای خودم می گرفتم تعدادش یک جین بود بلوزش را نشان داد از این یک جین گرفته ام همگی یک رنگ ویک شکل هر روز در توالت همه لباسهایم عوض می کنم بدون اینکه کسی متوجه شود وشپش هم ندارم لباسهای کثیف را هر هفته به یکی از این اسدولله ها می دهم با پنج ده تومان می برند به در خانه مان زنم آنهارا می شورد واطو زده آماده کرده فردا می آورند.در بیرون هم همین کار را می کنم کت وشلوار را هم سه یا چهار دست می دوزم همه یک شکل ویک رنگ اینطوری هیچکس متوجه نمی شود .

هر هفته برایش انفیه که به آن عادت داشت قاچاقی اسدولله ها می خریدند ومی آوردند هیچکس نمی دانست تنها امین اسراراش من بودم .تک وتوکی از بچه ها نماز می خواندند اصرار میکرد که من نیز بخوانم می گفتم اعتقاد ندارم می گفت کی اعتقاد دارد که تو داشته باشی -بیرون که رفته بود به آشنایان گفته بود که به رسول من نماز یاددادم .جالب بود حداقل برای من. بعد ها شنیدم که کتابی در هفتصد هشتصدصفحه به سیاق تاریخ نادر نوشته است .    

 در اتاق بصورت سه ردیفه هم سفره انداخته می شد وهم خوابیده می شد.

 .......................

روشنائی اتاق با یک لامپ گازی که پشت پنجره زیر سقف در راهرو قرار داشت تامین می شد از مشخصات این نوع لامپها این بود که وقتی گرم می شدخاموش شده وپس از سرد شدن دوباره روشن می شد .این عمل هرنیم تا یکساعت تکرار میشدوفاصله سرد شدن حدود پنج دقیقه بود.وقتی خاموش می شد در روز کمی میشد دید اما شب هنگام تاریکی مطلق حاکم می شد .

در این فواصل خاموشی من ومجید وسعید همدیگر را دوبدومی دیدیم وصحبت می کردیم وقتی روشن  می شد سر جایمان نشسته ویا وانمود می کردیم که همان لحظه بصورت اتفاقی از کنار هم ردمی شویم.سعید قدمگاهی نیز از زندانیان زمان شاهی بود واتفاقی دستگیر شده ومثل من تحت عنوان مشکوک در زندان بود.مجید صادقی دانشجوی پلی تکنیک بود وتازه به مشهد آمده بود ورفقای مشهد نیز ندیده بودند و او هم بعنوان مشکوک زندانی بود.

حکایت این لامپ جالب است یکروز مسئول تدارکات سپاه آمد ضمن لعن ونفرین ما که وی را از حضور در جبهه باز داشته ایم ,اینکه شبانه روز در تلاش برای تامین آذوقه ماست وبرای همین لامپ ها همه الکتریکی های مشهد را گشته تا لامپ دویست غیر گازی را پیدا کند وپیدا نکرده ویا به وی نداده اند ؟

بنابراین هر کسی که آشنا یا فامیلی دارد که می تواند یا فکر می کند که دارد حاضر هست که به قیمت آزاد وبدون هیچ چک وچونه ای پولش را بدون فاکتور بدهد وتضمین می کند هیچگونه عوارضی در آتیه هم برایش نداشته ودر ضمن یک ملاقات نیم ساعته حضوری در همان مغازه را با صاحب مغازه وپدر ومادرش -اگر فرق می کردند -داشته باشد .طرف دزفولی بود .

هیچ کس لاقل در اتاق ما اعلام آمادگی نکرد .در اتاق های دیگر شاید .این منت گذاشتن ها واینکه انگار بعنوان مهمان نا خوانده بزور خودمان را به آنها تحمیل کردیم یکی از ویژگی های عمله واکره این رژیم بود و تنها این رژیم در دنیا .بقول ضرب المثل معروف-ببخشید ولی گویای حال است : کون بده کالا بده دو قورت ونیم هم بالاش بده -اینطوریش را نه ما دیده بودیم و نه هیچکسی دیگر در طول تاریخ زندان های سیاسی!! 

بچه های کم سن وسال که در اتاق مابودند حداقل شش نفردر آنموقع در اتاق بودند که در دور وبر من بودند .این بچه ها سنشان از نه یادهسال بودند تا 12-13 ساله یعنی هیچکدامشان بالغ نشده وباصطلاح استخوان نترکانده بودند .والا بچه های 14-15 ساله بودند که در این تقسیم بندی من بحساب نمی آیند .

در زمان شاه نیز بچه های زیر هیجده بودند که از نظر حقوقی مشمول صغر سن می شدند و حداکثر حکمی که به آنها داده می شد اگر اشتباه نکنم سه سال بود اینها که به صغری در زندان معروف بودند بین 15-تا 18 سن داشتند .زنده یاد صفر خان قهرمانی قهرمان همواره مواظبت پدرانه و دلسوزانه ای از اینهائی که هم بندش بودند می کرد در شرایطی که بچه های دیگر توجه کمی به آنها داشتند یا نداشتند ولی با وجود اختلاف دیدگاهها صفرخان توجه ویژه ای به آنها داشت.

این بچه ها در دو طرف من می خوابیدند گویا نوبت بندی کرده بودندوگاها اختلاف برسر نوبت بینشان پیش می آمد ومیانشان شکرآب می شدکه من خودرا به ندانستن میزدم چرا که جرمشان سیاسی بود و از نظر دشمن بزرگ وواقعا هم کوچک مردان بزرگی بودند. ولی اوایل شبها چند نوبت بیدار میشدم با احساس خفگی, می دیدم هر چهارنفر روی من خوابیدند .بلند می شدم سرجایشان می خواباندم وپتویشان را رویشان می انداختم بعد ها دیگر عادت کردم وبیدار نمی شدم.

در آن مقطع هیچ تجربه ای از این نظر نداشتم ولی بعد ها بچه های خودم را حتی تا سنین 14-15 سالگی می دیدم که به انواع بهانه ها -از خواب بد دیدن ,مریض شدن و..خودرا مهمان تخخواب من ومامانشان می کردند وبیشتربخاطر مامانشان این احساس بچه ها را بیشتر می فهمیدم. ونفرت وانزجار من از این رژیم خونخوار وضد بشری عمیق تر می شود .

چندی پیش کلیپی در اینترنت پخش شد که شیر یا پلنگی به میمون ماده حامله ای حمله کرده ودر این حیص وبیص میمون وضع حمل می کند اینکه این حیوان از بچه همچون بچه خود پرستاری می کند وبعد همچون مادر وفرزند رابطه دارند -سعی می کنم دیگر از کلمه ددمنش برای این رژیم استفاده نکنم .

 ...............

حسن-الف- که گفتم کوچکترین شان بود سئوالهای سهل وممتنع  می پرسید : اگر حالا بمیرم پیش مادرم می روم ؟ دلم برای مادرم تنگ شده و می خواهم گریه کنم ؟ و.. حسن بعد ها به زندان شهربانی منتقل شد وگویا تواب شده وبعد از یکی دوسالی آزاد می شود بعدا دیگر ندیدمش.ولی علی آگاه که پسر ریزه ای بود وبسیار با هوش واطلات عمومی بالا -کتاب جدول آنسال ها بفور چاپ می شد تا جای نشریات گروه ها را پر کنند وگاها توسط اسدلله قاچاقی خریده و وارد اتاق می شد -که علی در حل آنها استاد شده بود .

روزی در حل یکی از آنها در مانده واز من پرسید :زوج کمدین معروف سینما؟جواب  بسیار ساده بود چیچو وفرانکو - لورل وهاردی ؟ گفتم وبا تعجب پرسیدم تو تا حالا فیلم هایشان را ندیدی ؟ در برنامه کودک چه قبل وچه بعد از انقلاب فراوان به نمایش در می آمد .گفت نه قبل از انقلاب که بچه بودم ودر ضمن تلویزیون نداشتیم .

بعد از انقلاب هم از اینها نشان نمی دهند .علی را در سال 63 دوباره در زندان شهربانی دیدم قد کشیده بود در حدود 185 ودرس می خواند سال 67 دیپلم اش را گرفت نفر دوم درامتحانات نهایی خراسان شده بود وتلاش می کرد که برای کنکور ثبت نام نماید که اجازه ندادند ودر شهریور ماه بعد از بیش از هشت سال زندان در سن بیست ویکسالگی  بدار کشیده شد.

با وجودی که می دانستند مواضع انتقادی دارد و.. از دیگر بچه ها که می توانم نامشان را ببرم که در این دوره بودند محمد حیدریه بود پسری محجوب ودوست داشتنی که همراه برادر بزرگتربا یکی دو سال اختلاف سنی - وی در حدود سالهای 66 تغییر موضع داد واقلیتی شد واعلام کرد -یعنی رژیم می دانست (در اینجا بایستی متذکر شوم که قصدم بهیچوجه شهید دزدی یاتبلیغ علیه سازمان مجاهدین و.. نبوده  فقط جهت روشن شدن چهره کریه جمهوری اسلامی وهمه توجیه گران بعدی  این خون آشامان است وتمامی این نوشته خاطراتی که شاهد بودم وبا تمامی توان فکری تلاش می کنم دیده ها وشنیده ها با امانت داری ,بدون کم یا زیاد کردن  که در مورد رژیم اسلامی نیز صدق می کند, نوشته شود  )وی نیز به خیل جان داده های 67 پیوست .من لیستی در آورده ام شامل هفت نفر از این بچه ها که در سال 67 اعدام شدند که از یازده ساله (علی سعیدی شرف آبادی)-ابولفضل طالب بیدختی(سیزده ساله ) علی گلی(چهارده ساله) -محمد رضا سعیدی شرف آبادی(پانزده ساله) و علیرضا سعیدی شانزده ساله را شامل می شود .این افراد را بعدا در زندان دیدم وتا 67 در یک بند بودیم .

اما بچه هایی که در این اتاق بودیم وقبلا هم در چادر باهم بودیم دو یا سه نفر دیگر بودند که در سالهای 66-67 از زندان آزاد شدند که نامشان را نمی آورم . از هوا خوری خبری نبود واز حمام نیز همچنین .شپش وبیماری پوستی همه گیر شده بود. البته در مورد حمام وعده می دادند که دارند با تلاش شبانه روزی سعی در ساختن یک حمام بزرگ وشیک به سبک حمام های قدیم می سازند(منت می گذاشتند)برای اولین بار در این اتاق بود که با این پدیده مواجه شدم: یکی از بازداشتی ها در زد وبه نگهبان گفت که حمام واجب دارم .

نگهبان رفت وبعد از چند دقیقه برگشت وطرف را با بقچه زیر بقل وچشم بند به حمام برد وبعد از مدتی برگرداند حمام کرده وتر وتمیز.گویا یک دوش بوده و فقط برای کسانی که ملتهم شده و حمام واجب داشتند استفاده میشد !!چند نفری بودند که از آن روش استفاده می کردند من با اطلاع از این حقه نیز هرگز از آن استفاده نکردم وخیلی های دیگر نیز.حدود یک ماه ونیم بدون حمام سپری کردیم.یعنی حدود دو ماه جمعا حمام از بدو دستگیری وبیشتر -بعضی ها - گذشته بود تا بهمت تلاش شبانه روزی برادران اسدلله که علاوه بر وظیفه نگهبانی در روزهای غیر کشیک شان محض رضای خدا به این کار می پرداختند.-اکثرا کارگر های ساختمانی بودند-بلاخره حمام افتتاح شد و مارا به حمام بردند .واولین هدیه کیسه های واجبی بود که بصورت گونی در در پاشویه ورختکن حمام گذاشته بودند .

البته این بار واقعا واجب بود چراکه برای از بین رفتن شپشها بایستی موهای زائد از بین می رفت .حمام شامل یک رختکن ویک حوض کوچک در وسط  آن برا ی آب کشیدن یا وضو! ویک پاشویه در مقابل در دوشها که که بیش از شش تا اتاقک دوش در هر ردیف .هر سه یا چهار نفر یک دوش می رسید که به تناوب استفاده می گردید .یعنی می رفتی تو خودرا خیس کرده ونوبت را به دیگری داده ودر این مدت مثلا سرت صابون میزدی تا نوبت سر شستن می رسید.و چند والر در رختکن گذاشته تا لباسهای زیر ورو را در ان انداخته تا شپش ها یش در آب جوش از بین برود. ملاقات که اصلا نداشتیم .اوایل اگر کسی را در روز صدا می زدند وبا وسایل می بردند با خوشبینی ویا تظاهر به آن فکر می کردیم که آزادی است                                                     

 ......................

شبی در باز شد وآقای محلاتی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران-که بعدا با فرماندهان هواپیمایشان را منفجر وهمگی کشته بغیر از خلبان وخدمه پرواز!!- بهمراه هفت هشت نفر داخل اتاق شده -اتاقی نیمه تاریک با جمعیت زیاد از امکانات رفاهی پرسیدند وسپس با لبخند سفیهانه پرسیدند آیا کسی به اصطلاح شکنجه شده است ؟!من در پشت جمعیت ودر لابلا مخفی شده بودم -همدیگر را می شناختیم -در اوین برای مدت کوتاهی هم بند بودیم -نمی خواستم شناسائی شوم در آن مقطع بکسی نگفته بودم .

مرد جوانی با لهجه غلیظ مشهدی فقط پرسشش را پاسخ گفت."ای شلاقهای که مزنند یکی شان را به خر بزنی تا چنارون چهار نعل مره,به آهن بزنی نرم مره "همه خندیدند ایشان نیز نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.بعد تشریف بردند. فردی بود در حدود 25-30 ساله که در طرف دیگر اتاق که بیشتر افراد مسن بودند در تمامی روزها وشبها به معدود کتابهای مذهبی موجود در اتاق - یک قران بود ویک مفاتیح ( اگر اشتباه نکنم )چسبیده وبا دیگر معدود مذهبی ها برسر نوبت چک وچونه میزد-بسیار چاپلوسانه - نماز می خواند وروزه می گرفت .

شبی باز در باز شد وبهرام بازجو که قبلا ذکر خیرش رفت وارد شد با دو سه نفر ایشان را صدا زده که وسایلت را جمع کن وشروع به توضیح ماجرا کرد :یکی را دستگیر می کنند از مجاهدین در بازجویی(یعنی شکنجه)اسم ایشان را بعنوان رابط ویا چیزی شبیه این می دهد بلافاصله ایشان که یک فرد بازاری بوده دستگیر ومستقیم به زیرزمین برده وبه شلاق بسته می شود .

بعد از ده یا پانزده شلاق بهرام با تیزی وزیرکی در می یابد ویقین پیدا می کند ایشان اینکاره نیستند فورا دستور توقف شلاق را می دهد وخود در پی کشف واقعیت وبررسی موضوع برمی آید بلاخره بعد از سه ماه کمتر یا بیشتر وبا فشار آوردن به فرد مزبور امروز دلایل بیگناهی ایشان را بدون فوت وقت وخارج از نوبت پیش حاکم شرع برده وحکم آزادی ایشان را گرفته وهر چه دیگر همکاران گفته اند فردا صبح آزادش می کنیم بهرام قبول نکرده که من این دین را یک شب بیگناهی را در بازداشتگاه نگه داشته باشم در آن دنیا چگونه ادا توانم کرد؟!!وهمکارها نتوانستند جلودارم باشندو..اکنون آزاد هستی و حق قصاص از آن فرد را داری که بهمان تعداد که خوردی ایشان را قصاص کنی.در ضمن حلال بودی من شخصا از تو می خواهم .!!

فضا فضای روحانی مبتذل وچندش آور که علاوه بر این فرد که هق هق گریه اش بلند بود حتی همراهان بهرام نیز اشک می ریختند وصحبت های این فرد از این همه معجزات وتوصیه به به خواندن فلان وبهمان ادعیه و..این نمایش کمدی درام پایان یافت.روز بعد ایشان که نذر کرده بودند واز بهرام اجازه ادای نذرش را گرفته بود به تعداد زیادی قران ومفاتیح ودعای جوشن کبیرو..برای هر اتاق جدا خریده وداده بود ! در ردیفی که من می خوابیدم بعد از بچهای صغری رو به پائین اتاق فردی بود به اسم نعمت الله - فامیلش را متاسفانه اکنون بیاد نمی آورم ولی بیاد خواهم آورد-نعمت مرتب نماز می خواند وروزه می گرفت برداشت همگانی این بود که فردی ساده ومعمولی است که ترس به دلش رخنه کرده ومی خواهد بزور این ادعیه خلاصی یابد.

یعنی حتی بچه های مجاهد نیز با استهزا وریشخند برخورد می کردند .من خود در آن دوره هیچ تصوری از تقیه ونمایش های اینچنینی نداشتم. روز ها می گذشت و من با حلقه ای از صغری ها وچندین نفر دیگر که بعدتر خواهم گفت محدود بودم بدلیل وضعیت پرونده ام که پیشتر گفته شد ,شدیدا رعایت می کردم .

شبی نزدیک خاموشی که آن لامپ کذایی خاموش شد , نعمت بنحو گستاخانه ای پیش دستی کرده وپتویش را در کنار جای خواب من انداخت ودراز کشید ,بچه ها ناراحت و من نیز ,اما چیزی نگفتم وگفته نشد.دیدم نعمت پتورا روی سرش کشیده وبعد از دراز کشیدن من بنجوا در گوش من گفت که می دانم با مجید وسعید رابطه داری وبا هم تماس می گیرید-اولین چیزی که به ذهن من خطور کرد که نفوذی است وقصد باجگیری دارد وچه کنم چه کنم در این شرایط-هیچ واکنشی نشان ندادم ومنتظر که چه می خواهد.

شروع کرد از خودش حرف زدن "پیکاری بود وخودش وزنش محکوم به اعدام و یک پسر نوزاد دارند.من که هنوز گارد بسته ودر حالت تدافعی -از کنجکاویش انتقاد ویا ایراد گرفتم واینکه اگر محکوم به اعدام هستی این نماز وروزه برای چیست؟ فکر می کنی با نماز وروزه از این مهلکه در میروی و..-گویا زندانی زمان شاهی بود ودلیل باز گو کردن روابط من با دیگران را صرفا وسواس خود برای پیدا کردن هم درد وهم فکر مطمئن در این واپسین شرایط و.. اینکه در این شرایط کاملا مرا زیر نظرداشته وفهمیده است که مثلا من ... چنین وچنان هستم.&nb

........................................

 

 

برای تقریب به ذهن خواننده  یک حادثه مشابه حدود شهریور یا مهر سال شصت را ,یادآوری می نمایم .نمیدانم آن شو کثیف وشوم را بیاد می آورید .فردی -شیخ اللسلام نامی اگر اشتباه نکنم- از اعضای راه کارگر در واپسین لحضات قبل از اعدام با التماس ودر خواست از مادر سنگدلش برای بخشیدن وحلال بودی تمنا می کرد ومادرش بدون هیچ تردید و قاطع  به حکم اعدامش و حرامزاده بودن بچه اش  اصرار می ورزید  .

جمهوری اسلامی اوج وقاحت وبیشرمی منش و تفکرات اش را با آن به نمایش  گذاشت.من قبل از دستگیری آنرا دیده وبشدت گریه وزاری رفیق را محکوم میکردم برای من قابل هضم نبود فردی که می داند لحظات دیگری اعدام می شود چر؟  چنین خواری وخفتی را می پذیرد وتن می دهد چنین مادری چه ارزش وقدری دارد تا انسانی پا روی عقاید وعملکرد والای انسانی اش گذاشته واز وی بخشش وحلال بودی بطلبد.واقعا نمی فهمیدم ودرک نمی کردم .

من پس از شنیدن داستان نعمت چه در خود و چه در مقابل دیگران بارها از خود انتقاد کرده ومی کنم.(چند ماه بعد بچه های سازمان مجاهدین در پوشش بسیج محل یخچالی!! را بعنوان هدیه به در خانه اش می برند که پس از بازکردن در یخچال منفجر و این زن کشته می شود.که این ترور را نیز قبول نداشته دلایل اش را در ادامه خواهید خواند.) مادر نعمت از نادر  آیت الله های زنی بود که بگفته نعمت آقای طبسی مسائل فقهی ودینی اش را از وی می پرسید وهمه این شیخ ها ی بعدا آیتالله شده شاگردی اش را می کردند واین با وجود زن بودنش و..می بود .

این زن خود حکم پسر وعروسش را داده ویا تائید کرده بود .در تمامی مدت بازداشتش نه به ملاقات آمده ونه به کس دیگر اجازه داده بود وپدرش بدون اجازه زنش هکذا.خواهرش یکبار بصورت قاچاقی آمده ویا پیغام داده بود که این رویه راپیش بگیرد تا شاید مادرشان راضی شود به چی؟ مسئله نعمت وزنش مسئله بچه بود بعد از اعدامشان .وچون مادرمعتقد بود اینها کافر هستند در نتیجه بچه زنا زاده یا حرامزاده است ونجس.-نمی دانم بچه حرامزاده از نظر فقه منحوسشان چه حکمی دارد .- اما نعمت وزنش سعی می کردند این حکم را از رویش بردارند .وتمام این تلاشها برای نجات بچه بود؟!! .

پرسیدم که چرا به پدر ومادر زنت نمی دهی جواب مختصرش این بود که آنها از نظر مالی واقتصادی در شرایطی نیستند که بتوانند ونیز دور وپرت بودن آنها؟.در آن محیط بسته وبا شرایط ترس ووحشت چیره شده بر جامعه واطرافیان -بقول سعدی سنگ را بسته وسگ را گشاده اند هیچ راه دیگری را نمی شد پیش پایش گذاشت.  با نعمت هرچند شب یکبار,علیرغم دلخوری صغری ها که او هم میدانست که این بچه ها چقدربخاطر این کارش ازش بدشان می آید بدین نحو صحبت می کردیم.داستان نعمت و اینکه برای پسرش چه اتفاق افتاد بدلیل تغییر مکان من , برایم نشناخته است ولی اعدام خود وزنش را تا حدودی مطمئن هستم .

چرا که بدلیل رفتارش هیچ کسی با وی نزدیک نبوده وپرس وجوی بعدی ازبچه های هم اتاقی سابق در هر جا که می دیدمشان فقط در این حد بود که یک شب صدایش کرده وبا وسایل برده اند (فکر می کردند که احتمالا آزاد شده باشد) و دیگر هیچ .زمان اعدامش حدود دی ماه باید بوده باشد . دلیل مخالفت و عدم قبول من از ترور چنین افرادی خارج از بینش ودریافت تئوری وپراتیک انقلابی ومبارزاتی گذشته , مشاهده وتجربه کنونی نیز آنرا به محک گذاشته و درستی اش را اثبات می کند .

نمی دانم اظهار نظر ملا حسنی را حدود یکسال پیش در مورد اعدام پسرش  رشید حسنی خوانده ویا شنیده اید .با شناختی که از ملا حسنی دارم از حماقت وبلاهت و .. وی که زبانزد همه بوده وهست وبصورت جوک در آمده واز ابتدای پیروزی وبه چنگ آوردن وغصب انقلاب این برای مردم آن منطقه مبرهن بود -در بهمن ماه 57 !خیابان به موازات وادامه خیابان پهلوی ارومیه را که لشکر 66 ارومیه ومحل آن بود با نصب تابلو بزرگی در ابتدای آن به خیابان ملا حسنی تغییر داده بود ,چنین کسی از اعدام پسرش به تلخی ,نا عادلانه و.. یاد می کند .و این هنوز از نتایج سحر است! باید اذعان کنم من برای وی وسایر جنایتکاران نظیرش  بقول معروف طول عمر مسئلت می نمایم نه بخاطر انتقام گیری وبه قصد: نمیرند تا خود بکشمشان بلکه واقعیت و آخر ونتیجه تمام آن تفکرات و کارکرد شان در راستای تحقق آن را, دیده وچشیده وبعد ..هر طور که برایشان پیش آمد بمیرند.من برای اینان تنبیه بیشتری را انتظار دارم .

برای ابراهیم که اسماعیل اش را به قربانگاه می برد با ترفند گوسفندی جایگزین, دیگر روانیست ونمی باشد ارج ومنزلتی قائل باشیم و مشاطه گران واقعه نیز در تمامی قرون واعصار.نه,نه  من می بخشم ونه فراموش می کنم .همانگونه که در تاریخ اخیرکشورمان نه قاتلین و آمرین امیر کبیر ,ستارخان ,دکتر فاطمی و.. را.می بخشم ونیزنه فراموش میکنم  .گفته باشم که گفته ام  !!  

.......................

 

بهروز پاشائی وبرادر کوچکترش بهزاد که البته در اتاق ما نبود , آشنائی خانوادگی دورادوری داشتیم بهروز دانشجوی پلی تکنیک بود.

پسری بسیار با هوش وموقر با سنی حدود 21-22 سال پخته تر از سنش عمل ورفتار می کرد هردو برادر مجاهد بودند .به بهانه حل جدول با یکدیگر صحبت می کردیم .پسر خاله هایش که چهار یا پنج نفر بودند بغیر از بزرگترینشان فکر کنم همگی پاسدار و اطلاعاتی بودند ( وبیشتر با هم آشنائی داشتیم).شبی بهروز را صدا کرده وبردند بعد نیم ساعتی برگشت ومستقیما آمده وپیش من نشست گفت که با رضا (پسر خاله اش) در حمام ملاقات داشته ورضا گفته در چند روز آینده دوتائی تان اعدام خواهید شد وتنها راه توبه است ومن هیچ کاری نمی توانم برایتان انجام دهم بهروز از برادرش دفاع کرده وگفته بود جواب من نه است ولی بهزاد را چرا ؟گفته بود که اون تحت نفوذ تو است اگر تو توبه کنی او هم خواهد کرد واگر تو نکنی اونهم نخواهد کرد.موقع جدا شدن حتی روبوسی هم نکرده بودند .

بهزاد فکر نمی کنم بیش از هیجده سال می داشت.هر دو برادر را یک شب اعدام کرده اند .رضا باقری سالهای 68-69 شنیدم مدیر کل اطلاعات تهران می باشد یعنی مدارج ترقی را بسرعت طی کرده وپاداشش را گرفته نام مستعارش را نمی دانم که در میان این اسامی اعلام شده تشخیص بدهم.بعد ها خواهر وشوهر خواهر رضا در تحقیق پیرامون نقش وی در اعدام دو برادر که موجب کدورت شدید دو خانواده شده بود از من خواسته شد که نقش وی را تائید یا انکار نمایم تا دو خانواده با هم موضع گیری مشترک داشته باشند .

بدین معنی که خواهرش میگفت که اگر بدانم که رضا عامل اعدامشان بوده دیگر وی را بعنوان برادر نخواهم شناخت .من  به ضرس قاطع نمی توانستم نه تائید کنم ونه انکار ,نه تنها من بلکه خود بهروز وبهزاد هم نمی دانستند .در نگاه کلی وی در کلیه جنایات انجام گرفته توسط رژیم شریک جرم است واز نگاه مشخص ومجرد در این مورد خاص من ودیگران سند ومدرکی نداریم وروز وروزگاری از پرده برون خواهد افتاد .

این ها  صحبتی بود که کمی مفصلتر ومشروحتر بدو طرف گفتم . بازداشتگاه سپاه که روزهای که روزهای اول انتقال به آن با خوشبینی و تا حدی ساده لوحانه محل رفع خطر شده نسبی ارزیابی می کردم با گذشت زمان ودریافت خبر های پراکنده وشناخت بیشتر اطرافیان همه آن امنیت نسبی و.. رنگ باخت.دیگر آن سیستم کلاسیک و معمول شامل شکنجه وبازجویی ,اتمام باز جویی وتکمیل پرونده با احتمال باز جویی پراکنده در این مدت و دادگاه ومراحل آن ورسما زندانی شدن وفرستادن به زندان شهربانی و دادگاه و اعلام حکم محکومیت - معمول یک  سیستم کلاسیک عصر سرمایه داری  -کاملا تغییر کرده بود .

قبلا اشاره کرده ام افراد پس از دستگیری اگر مسلح بودند ویا مدارکی داشتند که ارتباط با هر گروه یا سازمانی (حزب توده و اکثریت استثنا می باشد)به اتاقهای اعدامی ها برده می شد.بعد از این افراد رده دوم کسانی که زنده می ماندند به هر دلیلی-مثلا عضو غیر فعال خانواده سیاسی که دو یا سه ویا چهار!! اعدامی داشته است .

پدر ومادر وخواهر مسعود رجوی و غیره به اتاقهای ساختمان ساواک برده می شدند .-( مادر مسعود رجوی یک مصاحبه ای کرد که واقعا برای این رژیم کثیف هم شرم آور بود پیرزن از زندان اسلامی اظهار رضایت کرده وبه لهجه مشهدی می گفت که زندان خوب است وخورشت کرفس متن ,خورشت آلو متن و..

در آن مقطع نیز نه من ونه هیچ کس دیگری نسبت به این مادر و فرزندش از این نقطه نظر هیچ ایرادی گرفته نمی شد بلکه از چنین رژیمی تنفر وانزجار بیشتری بر می انگیخت )_افراد متفرقه و دستگیری های  اتفاقی  مثل من به چادر ها وپس ازطی مدتی به بازداشتگاه سپاه برای رفع علائم شکنجه منتقل می شدند .

بعد از گذشت چندین روز متوجه شدم که این بازداشتگاه هم انفرادی دارد وانفرادی ها سه یا چهار نفره وراهروه آنهم پر است .داس مرگ واعدام در همه مراحل وهمه جا روی سر همه حتی زندانیان تعیین تکلیف شده زندان شهربانی نیز سایه افکنده است.و این یکی از ویژه گی های رژیم جمهوری اسلامی است وبس.با حوداثی که بیشتر گفته خواهد شد ممکن است خواننده بهتر بتواند پیوند برقرار نماید, که در تمامی مدت بازداشت وزندانی شدن هر روزه وهر لحظه بدون اغراق کابوس اعدام با زندانی همراه  است.  

..................

 

قبل از اینکه این اتاق را ترک کنم فرد دیگری را که داستانش تا حد زیادی بیانگر پشت صحنه ویا درون نظام اسلامی می باشد را بگویم. سید محمود جوانی حدود 21-22 ساله که مامور کمیته مرکزی مشهد بود ونه مامور ساده بلکه شلاق زن بود .

با پدر ومادر وزن خود در شهرکی در حاشیه شهر (کوی طلاب )به کارگری وروز مزدی در کشاورزی بصورت متفرقه می پرداخته -اکثر یا تمامی اسدلله ها از آنجا بودند -ایشان بواسطه یکی از آشنایانش که فردی مسن بوده به کمیته ها واز آنجا بواسطه همان فرد به کمیته مرکزی میرود ودر بازرسی منازل افراد طاغوتی ومنکراتی(بقول خودش)شرکت می کرده وپس از آن در اجرای حکم آنان نیز مباشرت می کرده است .

در بازرسی ها به پول وجواهرات و لوازم آرایش !!ناخنک میزده (به زن جوانش می داده ولی وی نمی توانسته یا جایش نبوده که از آنها استفاده نماید -در یک اتاق یا در یک خانه با پدر ومادر شوهر زندگی کردن در حلبی آباد چه جای استفاده از ماتیک ولاک ناخن!؟) ولی در مقابل مشروبها و مجلات سکسی کمتر می توانسته مقاومت نماید .

ایشان برای یک دوره سه یا ششماهه به کردستان اعزام می شود در آنجا بنوعی دلبسته فرهنگ ولباس و.. کردها می شود .در بازگشت به مشهد در محله بالباس کردی می گشته- بیشتر پز می داده ! وی را به اتهام هواداری از حزب دموکرات دستگیر می کنند .در بازرسی از خانه اش چندین وچند بطر مشروب وباضافه تلی از مجلات سکسی-حتی نوع مشروب رانمی دانست می گفت شراب های خارجی ولی وقتی گیرائی وطعم آن را با حسرت تعریف می کرد معلوم می شد که ویسکی بوده است .

موقع بازرسی خانه اش که توسط هم تیمی ها وهمان آشنایش صورت گرفته بود پیرمرد میزده به سر خودش ومی گفته آخه سید اولاد پیامبر چرا هم خودت را وهم مرا خانه خراب کردی ,جدت از تو نمی گذرد.دریغ داشت از آن مجلات سکسی وبخصوص از یک پوستر بزرگ که شب نما بود و در تاریکی شب بقول خودش زنده می شد واینکه چقدر  دوستانش می خواستند پول بدهند و او نداده بود.

از چگونگی کسائی که وسایل از خانه شان جمع آوری شده بود ,می پرسیدم خیلی راحت می گفت مثلا آره فلانی دکتر بود 20-30 هزارتومان(آنموقع) جریمه شد و30-60 ضربه شلاق حکم گرفت که من زدم ولی تا حدی که می توانستم آروم زدم .خود سید محمود را نیز شلاق زده بودند.از وی می پرسیدم تو یک مشهدی طرفدار حزب دموکرات شدی اینهمه گروه در اینجا بود چرا از اینها یکی را انتخاب نکردی ؟جوابش نزدیک به این مضمون بود که اینها از کره دیگری وبازبان دیگری هستند همه دکتر ومهندس واین یک کارگر بیسواد هیچ مشترکاتی با هم نداشتند .

اوایل هنوز درک نمی کرد که این زندانی ها نیزازهمان کسانی هستند که در بیرون فعالیت سیاسی می کنند .چرا که می دید هم زبان هستند ومی توانند براحتی با یکدیگر درد دل کرده حتی وی از شیطنت های جنسی نوجوانی خود تعریف کند ویا یک به یک مجلات سکسی اش را در خیالش با یک سیاسی ورق بزند.جوان تیزی بود بعد ها کمی متوجه شد.

اواخر از وی پرسیدم رفتی بیرون برمیگردی سر کارت ؟می گفت غلط می کنم ,این نون خوردن ندارد.فکر می کنم خیلی زود آزاد شد و من دیگروی را ندیدم. دو یا سه ماهی در این اتاق بودم ووهیچ باز جویی وبرخوردی با آنها نداشتم .تا اینکه مرا با وسایل صدا زده وکمی چرخانده وبه یک ویا دو اتاق بالاتر برده وبه این ترتیب جابجا شدیم .

در اتاق جدید هم حدود 45-40 نفر بودیم وبعضی از بچه ها فکر می کردیم از اتاق قبلی برده و آزاد کرده بودند معلوم شد که فقط جابجائی بوده است همانگونه که در مورد من این گمان بود .مجید هم در این اتاق بود .در این اتاق اولین بار پس از سه یا چهار ماه به هواخوری بردند.هواخوری که همه چشم بسته رفته وبرگشتیم در محوطه زمین بازی بسکتبال ووالیبال که سکو های تماشاچی ها دور تا دور کشیده شده بود .

پوشیده از برف تمیز کرده و جدا جدا برای پانزده دقیقه نشستیم وکمی از آفتاب زمستانی بی جان وسرما چشیدیم .در برگشت با وجود چشم بند در تمام مدت, تا چند لحظه تاریکی اتاقی که در آن بودیم را فهمیدیم .غار ویا دخمه ائی تاریک در روز روشن! در اینجا بتدریج بازیهای جمعی راه افتاد مثل گل وپوچ که توسط دو نفر که راننده تاکسی بودند استائی میشد و کرکری خواندن -مهدی طلوع که در تهران راننده تاکسی بود پسری لاغر اندام و مریض احوال که پس از دو یا سه عمل دیر هنگام در سالهای 66-67 که آخرینش یکی یا دو ماه قبل از اعدامش در سال 67 بود .و دیگری محسن که بعدها فهمیدم برادر زن فریدون کیانی که قبلا راجع به وی صحبت کرده ام-در چادر که دو پایش تا کشاله ران گچ گرفته شده و اعدامی بود-این دو بسیار خبره وحرفه ائی بازی می کردند وساعاتی را هر شب به این نحو می گذراندیم.مجید پانتومیم اجرا می کرد.علی که از چادر همدیگر را می شناختیم آهنگ لالایی سیاسی (شعرش)گاها وقت خواب می خواند .

کلاس قران داشتیم که توسط ابولفضل که جوانی 23-24 ساله وبسیار مسلط وگویا در مشهد شناخته شده ومعروف بود راه افتاد .تخته نرد وشطرنج بصورت ابتدائی راه اندازی شد ولی بسرعت جمع شد-دستغیب در رساله اش وبعدا فهمیدیم که همه قبلی ها نیز عینا ذکر کردهاند : هر که به صفحه شطرنج نگاه کند گناهش به اندازه نگاه کردن به فرج مادرش می باشد.!!؟ غرض از ذکر این موارد ویا مشابه انتقال آن شرایط وفضا می باشد.این حرام حلال ها را اکثرا نمی دانستند وبتدریج تزریق می شد.مثلا برای خواندن قران بایستی وضو گرفته می شد ولی نماز خوان وبی نماز می نشستند و بعنوان یاد گرفتن یک زبان در شرایط موجود می نشستند ومی خواندن وابولفضل هیچ تذکر وهشداری نمی داد.  

.............

یکی از دوستان هم اتاقی محمد شریعتی (هیچ نسبتی با دکتر شریعتی نداشت)مهندس راه وساختمان از دانشکده علم وصنعت بود فردی مذهبی که با سرهنگ رحیمی(اولین رئیس ستاد ارتش) ودکتر جاسبی رئیس مادام العمر دانشگاه آزاد که در آن مقطع مهندس بوده ودر آزمایشگاه کار می کرده هسته ای داشتند (بنظر مطالعه دینی- در این حد)وبقول خودشان مبارزه می کردند.بعد از انقلاب وی بدلیل همین سوابق مسئول مطالعه اسناد ساواک می شود یعنی جزئ یکی دو نفری که در راس امور بوده اند .وی با مطلعه پرونده های ساواک متوجه می شود که تمامی ریز صحبت ها ومسائل سیاسی که بین مذهبیون وملاها رد وبدل می شده از سالهای دور توسط فردی به ساواک گزارش می شده ودر پای هر کدام از گزارشات رهنمود وخطی داده می شده,واین بخصوص در مورد سه یا چهار آخوند دقیقتر می شده آنها عبارت بوده اند از:واعظ طبسی,خامنه ای, شیخ علی تهرانی ,هاشمی نژاد(سال 60 ترور شد.فردی بود که مسئولیت حزب جمهوری اسلامی خراسان را داشت و طبسی وخامنه ای در مقابلش عددی نبودند) نهایتا این فرد را شناسائی کرده بود وی کسی نبود جز سر حلقه اینان یعنی آیت الله مقامی:ایشان نماینده تام الاختیار خمینی در تمامی سالهای قبل بوده و آنطور که محمد می گفت نه تنها در خراسان بلکه در ایران و منتظری در رده پائینتر از وی قرار داشته است.مدارک را محمد جمع آوری کرده ونتایج تحقیقش را با طبسی وهاشمی نژاد در میان می گذارد آنها بشدت با افشای آن مخالفت می کنند ودرگیری بینشان شروع می شود وی را از دسترسی به مدارک محروم وممنوع الورود به ساواک  می کنند.!وی مدارک را به تهران برده وبا سرهنگ رحیمی وجاسبی در میان می گذارد چند بار تلاش اینان برای دادن مدارک به خود خمینی ناکام مانده بهر روی با بهشتی تماس گرفته و وی را در جریان می گذارند و مدارک را به وی داده وبهشتی آنرا به خمینی می دهد!!-بهشتی گربه ای نبوده است که محض رضای خدا موش بگیرد ومسلما از این کار سود می برده است(حذف رقبای آتی)-.خمینی وی را از نمایندگی عزل می نماید و یکی دو بار که مقامی برای توضیح ویا ..به پیش خمینی می رود اورا به حضور نمی پذیرد.مقامی گویا در مراسم استقبال خمینی در فرودگاه مهرآباد بوده ونمی دانم ویادم نیست به پاریس هم رفته بوده ویا نه .

بهرحال مقامی از صحنه سیاسی و حوزوی کلا حذف شد.اما محمد پس از بازگشت ازتهران دستگیر می شود -تمامی داستان در حدود اواخر بهمن 57! واوایل سال 58 اتفاق می افتد .بگفته خودش در آن موقع می خواستند بکشند ولی با تلاش رحیمی وجاسبی و بهشتی وحتی آمدن رحیمی به مشهد وی از مهلکه در می رود .در خرداد ویا تیرماه با شروع درگیری ها ,وی را که دیگر فعالیتی نداشته ودر یک شرکت ساختمانی کار می کرده دستگیر می نمایند به اتهام هواداری از مجاهدین که نبود,اینبار نیز دوستا نش وی را می رهانند.

 و این بار سومش بود :  بدلیل برادرش که هوادارپیکار بود و به وی نیز تعمیم داده بودند .تا حدودی از وضعیتش مطمئن بود ولی می ترسید که برای زهرچشم گرفتن ویا انتقام برادرش را اعدام کنند ,والبته پدر ومادرش را برای وساطت به تهران وپیش دوستانش فرستاده بود.من دیگر وارد مسائل بازجوئی های خامنه ای وطبسی نمی شوم .ولی بسیاربد بین نسبت به همه آخوند ها ومنجمله خود خمینی بود واینکه ساواک همه چیزرا می دانسته وخط می داده.!! تصمیم محمد که اولین کاری که پس از آزادی خواهد کرد نقل مکان کردن از خراسان خواهد بود .نمیدانم پس از بقدرت رسیدن خامنه ای در ایران چه کرده است. 

 

 ................

بعد از سه یا چهار ماه حدود ساعتهای هفت یا هشت مرا خواستند (ساعاتی که برای اعدام می بردند)چشمانم را در همان اتاق بستند .هر کسی یک چشم بند داشت وبرای بیرون رفتن از اتاق از آن استفاده می کرد ولی در موارد خاص برای محکم کاری اسدلله می آمد وچک می کرد.

مرا از راهرو واز همان مسیری که چهار ماه قبل آورده بودند برده وسوار آمبولانسی که با سه یا چهار پاسدار آماده بود ,کردند .مرا به همان ساواک قدیم برده وداخل ساختمان اصلی شدیم دو باره چشم بندم را چک وسفتر کرده وارد یک اتاق نسبتا بزرگی کردند .اسم ومشخصاتم را  پرسیدند گفتم .

فردی که از من پرسید کجا درس خوانده ای گفتم ارومیه از من نام یکی از دانشجویان که نماینده بوده وقبلا از فرصت طلبی و هوچی گریش گفته ام پرسید که می شناسم یا نه گفتم می شناسم و در پاسخ از کی گفتم از دوره دانشجویی قبل از انقلاب .پرسید میدانی الان کجاست گفتم نه .

فرد پرسش کننده که مشخص بود بعنوان فرد وارد به امور دانشگاه ارومیه آورده بودند و بشدت تلاش می کردند که من وی را نشناسم وحتی مطمئن نیستم که خود وی صحبت می کرد ویا سئوال را می نوشت وفرد دیگری آنرا می پرسید یعنی هر دو ما در منتها علیه دو سمت اتاق قرا گرفته بودیم وهیچ سئوال دیگری از من نپرسید که من بتوانم سطح دانسته ها وموقعیت وی را تشخیص دهم .این باز جویی ده یا پانزده دقیقه ای تمام شد وبرخلاف هول وهراس من که مرا به زیر زمین برای شکنجه وباز جویی خواهند برد یک سره به همان آمبولانسی که آورده بود تحویل داده وبهمان ترتیب برگشته و بهمان اتاق فرستادند .

من از چند روزقبل که رفیقی را از زندان شهربانی  آورده بودند -اگر اشتباه نکرده باشم نامش  "رهبر"بود وبرادر کوچکترش که در نشستهای نماینده های گروه ها که قبلا گفته شد با هم دیدار داشتیم و هر دو برادر که اقلیتی بودند اعدام شدند -در صحبتی که داشتیم منی که وانمود می کردم که سیاسی نیستم و..وی صراحتا ورک گفت  که بچه ها زندان بالا همه از دستگیریت خبر دارند ولی تا آنجائی که خبر دارم هیچ کس در باز جویی ها چیزی ازت نگفته است .

من بشدت  از این خبر شوکه شده ویا درستر وحشت زده شده بودم چرا که از بچه های راه کارگر که همگی مرا می شناختند چهار نفر ویا بیشتر دستگیر شده و فقط زنده یاد محمود ساومغانی بصورت مشخص راه کارگری دستگیر وشکنجه وبدون آنکه حتی از یک نفر نام ببرد باوجود ده نشریه همان هفته که از منزلش کشف شده ولی گفته بود درزیر پلی پیدا کردم ونهایتا اعدام شد., کس دیگری با هویت دستگیر نشده بود .بنابراین با این زمینه قبلی رفتن من به بازجویی وبرگشتنم برای خودم وچند نفر معدود بسیار دلهره آور بود.

در این مدت وبارها پس از آن گاهی توسط بازجو ها که کیسه ائی به سرشان می کشیدند باز داشتی ها لیست برداری شده وپس از معرفی اتهام را می پرسید ومن جوابم در تمام موارد  "مشکوک" بود . پس از چهار یا پنج ماه به محل باز جویی های همان بازداشتگاه برده وتماس تلفنی با منزل وبا مادرم صحبت کرده ومادرم از من پرسید که خیلی اذیت کرده اند که بازجو که گوشی دیگر دستش بود تذکر داد ومن در پاسخ منکر شده واظهار رضایت از حال وروزم و برخورد هایشان کردم مادرم سریع گفت که سند خواسته اند که آزاد نمایند .مکالمه تمام شد-حدود سه دقیقه ومن را به اتاق برگرداندند .

کمی  امیدوار شدم و چند روزی منتظر ولی از آزادی خبری نشد .گویا دو بار این کار را کرده بودند وهر دوبار خوشان به خانه مان زنگ زده  وخواستار سند برای آزادی من شده بودند وهر دوبار پس از بردن وثیقه و رفع ایرادات که جواز کسب باشد و... بلاخره می گفتند که خودش  نمی خواهد بیرون بیاید ومی خواهد بیشتر از اسلام یاد بگیرد.!!بعد از بازجویی تقریبا برایم محرز شده بود که به سوابق زمان شاه من پی بردند ولی من هیچ موقع چه با بازداشتی ها وچه به باز جو ها نگفتم والبته آنها نیز نپرسیدند

در این مدت یکی دوبار به خانواده ام بعنوان کسی که با من هم اتاقی بوده وآزاد شده است تماس گرفته وگفته بودند که در زیر اعدام هستم و آنها هر کاری که می توانند انجام دهند!!بعد ها نیز از این نوع تلفن ها برای دیگران بخصوص جان داده های پس از 67 زیاد وبکرات می کردند که شرحش بعد ها خواهد آمد.حدس من در ان مقطع آن بود که واکنشها واحیانا روابط را پیگیری کرده شاید سرنخی پیدا کنند. 

 ...................

در اینجا برای بهتر نشان دادن چهره واقعی رژیم اسلامی دو داستان که در همین زمان اتفاق افتاد را باز گو می کنم .  در سال 59 ممکن است خیلی ها در سن وسال ما به یاد داشته باشند بعد از انتشار خبرهائی مبنی برشکنجه تا آنجائی گسترده شد که خان هم فهمید یعنی رسما ناگزیر به فهمیدنش گردید وهیئتی را خمینی برای بررسی شایعه!! شکنجه تعیین کرد ودر راستای خنثی کردن این اخبار پسر جوانی را که هوادار  پیکار بود-معروف به ممد سیا- در تلویزیون مشهد وادار به مصاحبه شد و اعتراف کرد که برای پخش کردن این شایعات خود ودوستانش با آتش سیگار بروی سینه اش نوشته اند درود یا زنده باد خمینی وبنابراین این شیطنت برای بدنام کردن حکومت توسط کمونیست ها می باشد وبدینترتیب اولین مصاحبه درمشهدافتتاح شد.

در زمستان سال 60  دو باره دستگیر یکی دو هفته در اتاق ما بود از خانواده فقیر با تحصیلات اندک -16-17 سال بیشتر نداشت وتعریف میکرد که در حین فروش نشریه سال 59 دستگیر شده توسط کمیته به انتهای بلوار وکیل آباد که در آنموفع خارج از شهر وبیابان بود برده شده نتنها برروی سینه اش بلکه چند جای پشت ودستش توسط چهار نفر پاسدار با آتش سوزانده شده بود .

پس از افشاگری توسط پیکار دستگیر وپس ازشکنجه ناچار به تکذیب آن در تلویزیون شده وآزاد می گردد وسال شصت دوباره دستگیر شد.واین باوجود اطلاع رژیم از قطع ارتباط وی با پیکار بدلیل همان مصاحبه اش بود .  آقای واعظ طبسی از سال 59 زیر نظر یکی از استادان دفاع از خود وتیراندازی ارتش تحت تعلیم می بوده در زمستان 60 در ان تهاجم وحشیانه رژیم  اسکورتی شامل حداقل چهار بنز ضد گلوله یک رنگ و مدل ویک آمبولانس و دو ماشین مسلح به تیرباروچندین ماشین پلیس وموتور سوار برای باز کردن راه که خود شاهد بودم - با اینحال عموما از هلی کوپتر برای جابجائی وحتی چک آپ بیمارستان استفاده می کردند .

مصاحبه ای داشته است با رادیو وتلویزیون مشهد که مجریان وفیلم برداران همگی قبلا چک وبازرسی شده بودند در حین مصاحبه لامپ پرژکتور می ترکد ایشان فیلم بردار را که یا برای توضیح ویا وارسی  از پشت دوربین بیرون می آید بسبک فیلم های وسترن آماج گلوله کرده ودر جا می کشد.

در توجیه این عمل اعلام شد که ایشان منافق بوده و قصد ترور داشته ودر یک اقدام به موقع خائن را به سزای عملش رسانده ودر مدح وی بیانیه ها صادر شد.در تائید قصد تروربه انواع ترفند های کثیف متوسل شده ودر همان زمان حادثه تمامی گروه اعزامی را دستگیر ومسائل خانوادگی وخصوصی به میان آمد و.. تا اینکه کارمندان رادیو وتلویزیونکه معمول بودن ترکیدن لامپ را می دانستند , دست به اعتصاب زدند .در آن موقع آقای ابطحی معروف که طلبه جوانی بود ودر ضمن خواهرزاده آقای هاشمی نژاد, مدیر کل رادیو وتلویزیون بودند .به کمک آمده وبا اخراج تعدای از کارمندان وتهدید بلاخره توانستند آنرا لاپوشانی نمایند .وشکایت خانواده مقتول بجایی نرسید.    

.......................

در زمستان 60 در درگیری که بین یک تیم از مجاهدین وسپاه پیش آمده بود یک مجاهد بشدت زخمی می شود وی را برای مداوای موقت

تا توانائی بازجویی داشته باشد به بیمارستان شهناز سابق وقائم بعدی که بزرگترین ومجهزترین بیمارستان مشهد بود می برند.کشمکش های زیادی بین پرسنل و سپاه که خواهان مداوای موقت ودو یا سه روز زنده بودن طرف می شوند .در می گیرد وبا مقاومت دکتر ها وپرستار ها حتی اجازه حضور آنان را در اتاق عمل نمی دهند .فرد مضروب که در تمام مدت از دکترها وپرستار ها خواهش می کرده که راحتش کنند

ونگذارند که زنده به دست پاسداران بیافتد.پس از عملهای چندین ساعته جانش را نجات می دهندروز دوم یا سوم پس از عمل وبهوش امدنش

تیمی از مجاهدین مسلح به بیمارستان آمده ومریض را باسرمهای وصل شده وبا برانکار فراری می دهند .پس از فرار تمامی کادر بیمارستانی

آن بخش را دستگیر می کنند, از جمله دکتر بهبودی متخصص بیهوشی فرد مضروب و روز فرار وی که دکتر کشیک بیمارستان بوده همراه با ضرب وشتم در همان بیمارستان دستگیر می شود. دکتر که با وی هم اتاق بودیم وشاید نزدیکترین رابطه را با من داشت -یک دلیل آن ,با خواهر من همکاربود-تا آنجائی که من اطلاع یافتم نهایتا یک پرستار گویا می پذیرد که وی با آشنایان هوادار سازمان در میان گذاشته ویا اطلاع داده است. دکتر بهبودی که هیچ وابستگی  واصولا هواداری سیاسی نداشت بعد از دو یا سه ماه شبی صدایش کردند و آن صحنه ائی که قبلا صحبتش آمد برای قصاص پاسداری که وی را زده بود برایش ترتیب دادند و ودر فضائی روحانی !! که وی با بخشش طرف فراهم شده بود انسان دوستی وعدالت اسلامی و .. را نمایش دادند .در زمانی این جریان داشت که در جبهه احتیاج مبرمی به پزشکان وبخصوص پزشکان متخصص وآنهم از نوع  جراحی وبیهوشی داشتند واینان رغبتی به جبهه رفتن نشان نمی دادند .بهر حال به وی رفتن به جبهه را تحمیل کردند.در مدت بازداشت وی اسدلله ها که به هزاران حیله آمپول  ویتامینی-بخصوص ویتامین ب کمپلکس دستشان میرسید همچون آب حیات ویا اکسیر جوانی -وی را صدا کرده وبه حمام برده واین آمپولها را تزریق می کرد.واین عینیت بوق وکرنا یشان برای شهادت طلبی و..که تبلیغ می شد,می بود.

                                                       ***

اواخر زمستان کم کم تعدامان کم می شد و پس از چند اطاق عوض کردن باز به همان اطاق دوم باز گردانده شده بودم .

محمد که پیکاری بود وبهمه میگفت که راننده تریلی بودم با خودش بود وهر روز روزه می گرفت وبا وجود سیگاری بودن شب ها بعد از افطارش چند سیگار می کشید و در ان دوسه ماهه فقط روزهائی که روزه حرام بود روزه نمی گرفت من با وی تماسی نداشتم ولی تازه واردینی که می آمدند بخصوص کسانی که مشکوک بودند موقع معرفی از طرف من نیز حرف زده ومی گفت که موقت دستگیر شده است

و بزودی آزاد خواهد شد.رفتارش که سعی می کرد از یکطرف بدون تظاهر مثلا مسلمان شدنش و نماز شب خواندن  واز طرف دیگر جدا شدنش از بقیه متناقض بود .وی بعد ها شنیدم که یکی از توابین رده بالای زندان شده و نتنها از اعدام جسته بود بلکه دو یا سه ساله آزاد نیز

شده بود .

رسول ب که فرد معتاد به هروئین بود که بهمراه خواهرش که فعال مجاهدین بوده واز زنجان فرارکرده و به مشهد میایند هم برای اینکه خواهرش تنها نباشد و هم امید خانواده به ترک اعتیاد وی(برداشت من است) ودر همان حدود مهر یا آبانماه باهم هم اتاق بودیم رفتارش بدلیل تجربه ائی که با بودن در قرنطینه های زندانیان تازه وارد که اکثزا معتاد بودند ,داشتم حال وروزش رادرک می کردم که علاوه براعتیاد شکنجه شدیدی هم شده بود ولی رژیم در مراحل اولیه( برداشت من این بود) که نفهمیده اند, با پایمردی بدون هیچگونه دارویی ناچار به ترک شد زجر زیادی کشید( ترک هروئین بسیار دشوار ودرد آور است ودر دو هفته اول از شدت درد مچاله می شوند .در قرنطینه ها نیز حداقل پنج ویا شش تایی هرروز مسکن داده می شود ومی دانند که فرد معتاد حداقل به همین تعداد ویا بیشتر از طریق خرید وفروش و.. هم استفاده می کنند ولی از شدت درد غلت زدن وفریاد و..عادی است) و با کمک دوستان مجاهد دور وبرش ودیگران نیز , در آن محیط کوچک کسی متوجه نشود هشت سال زندان کشید به جرم هواداری از مجاهدین و جزئ بچه های سر موضع !!.بهر روی تا 67 زندان کشید وبهمراه خواهرش که از معدود زنانی که درمشهد اعدام شدند  -تعداد اعدامی های زنان در مشهد را نمی دانم ولی فکر نمی کنم تعداشان زیاد بوده باشد-اعدام شد.

...........

محمد اسماعیل یگانه نودهی از بچه های شمال بود پیکاری بود داستان غریبی داشت گویا در شمال بدلیل شناخته شدن به مشهد فرار کرده ویا منتقل شده بود در مشهد بدلیل بی پولی ونداشتن جا ومکان یکهفته ائی شبها در حمام ویا قهوه خانه ها آخرهای شب می رفته ومی خوابیده هیکل تنومندی داشت که بقول خودش خواهر وبرادرهای کوچکش از شخصیت  کارتونی به گوریل انگوری استفاده کرده وبه وی نام نهاده بودند .

روز قرار فرامی رسد ومسئول پیکار که تحت مراقبت بوده ؟!!می رسد ومامورین که فکر کرده بودند که بین این دو اسماعیل مهمتر است وی را دستگیر می کنند دو هفته ائی در انفرادی نگهش داشته وشکنجه نه خیلی شدید داده می شود وی را به به اتاق ما آوردند .شبها  پهلوی من می خوابید واین داستان شب ما بود .من با مسئول پیکار همانطور که قبلا گفتم یکی دو بار دیدار داشتیم .احتمال همکاریش را گفتم  که اسماعیل به آن باور نداشت .

در بازجویی به وی یک هفته مهلت داده بودند وگفته بودند که در صورت نگفتن تمام اطلاعات اعدام خواهد شد.واین با وجود پاشیده شدن کل تشکیلات پیکاربود .این صحبت ها که منولوگ بود یعنی او حرف می زد ومن گوش می کردم وتنها حرفی  که زدم قریب به این مضمون بود که جان عزیز است وتا آنجائی که پرنسیب ها اجازه می دهد باید از آن پاسداری کرد ووی در جواب گفت که می داند اطلاعات شمال که لو رفته و اطلاعات مشهد رانیز نمی داند ولی اینها باور نمی کنند .

در تمام این هفته محمد که پیکاری بود واز ردههای بالایشان نیز بود حتی یکبار نیز با همدیگر دو نفره صحبت نکردند برداشتم این بود که همدیگر را نمی شناسند . بنظرم چارت تشکیلاتی وشناسائی ها قبل از شروع ضربات  داشتند.!واین مختص پیکار تنها نبود بعنوان مثال در مورد راه کارگر رفقای علنی کار -بچه هایی که بساط می گذاشتند و..-دستگیر شدند وبا عنوان راه کارگر نیز زندان داده شد اما بنظرم پایمردی محمود ساومغانی رژیم را از صرافت تلاش برای بدست آوردن چارت تشکیلاتی منصرف کرد ونیزالاهم فی الاهم کردنشان در آن مقطع زمانی - برداشت من این چنین بود ,-  اسماعیل را ساعتهای هشت ونیم بهمراه اسماعیل دیگر بردند واین اسماعیل که داستانش در پی می آید اعدامش را شاهد بوده است.

اما این اسماعیل بخارائی اگر اشتباه نکنم بچه شاهرود بود پسری جوان در حدود 15-17 ساله از آنجا متواری می شود و در مشهد پس از وصل شدن در همان اولین شب خانه تیمی دستگیر می شود پسری شوخ وبامزه که مرگ واعدام را به سخره گرفته بود : یک هم اتاقی داشتیم به اسم حسین ؟!! شریعتی از زندانیان سیاسی زمان شاهی بود ولی هواداری دورادور بامجاهدین داشته کمی از من  مسن تر یک روز که سه یا چهارنفری به بازی ترنا مشغول واز این طریق به گذراندن وقت مشغول بود اسماعیل حاکم شد به حسین حکم داد که جلوی یکی یکی افراد اتاق آمده وبگوید که من یک معمار زپرتی هستم -حسین معمار بود-هر چه به اسماعیل خواهش کرد اثری نداشت پس به ناچار انجام داد وپس از اتمام بازی دنبال اسماعیل برای زدنش می کرد از شوخی هایش اتاق به خنده می امد.

شبی که این دو اسماعیل را بردند یکی از شبهای تلخ برای همه بود .قبل از خاموشی همه جاهایمان را انداخته وپتو را روی سرمان کشیده بودیم و من دو غم داشتم .حدود ساعت 12-1 در باز شد واسماعیل را به اتاق فرستادند معلوم شد که هیچکسی نخوابیده است ,به سر وقت حسین رفت که خود را به خواب زده بود با لگد یکی دو بار زد وگفت که یادش رفته خدا حافظی کند واو هم بیدار شده باز دنبال هم که حسین می گفت که یک شب خواستیم راحت از دست تو بخوابیم و نگذاشتی.روی پیشانی اش اسمش را نوشته بودند (خود اعدامی ها روی پیشانی یکدیگر مینوشتند ووصیت نامه شان را نوشته چشم هایشان رابسته وجایی برده وبه تیرکی بسته وشلیک کرده بودند همه را کشته بودند و وی را برگردانده .

دو بار وی را بردند بار دوم باز اتمام حجت کرده بودند .بار دوم که برگشت به اسماعیل سومی که داشتیم که او هم اعدامی بود  اسماعیل حجتی-اهل نجف آباد اصفهان دو برادرش را اعدام کرده بودند ویک برادرش را که پاسدار می بوده مجاهدین ترور می کنند وی کوچکترین پسر -اگر اشتباه نکنم -خانواده بود هیکل ستبر واوهم 16-18 ساله بود -پسری ساکت که گاهی قرآن می خواند ,کم حرف و نسبتا گوشه گیر.اسماعیل که بار دوم برگشت به وی گفت رفتم دم در جهنم واستادم نیامدی و منهم برگشتم واین جواب میداد که نه من به بهشت می روم .

بار سوم که می رفت موقع خداحافظی وروبوسی به من گفت مرگ من ناراحت نشی.در میان آن جمع چنین حرفی بزحمت خودم  را کنترل کردم هیچ حرفی نتوانستم بزنم و در واقع حرفی نداشتم که بزنم هر روز بیادش می آورم با کتی که کمی گشادبود بتنش .این جوانمرد بزرگ آخرین نگاهش را نیز به من انداخت -لااقل من چنین تصور کردم -همواره بیادش هستم .یادش گرامی.آنشب تا صبح کسی نخوابید هر لحظه منتظر برگشتش بودیم وهمه پتو ها روی سرمان کشیده و به روی هم نمی آوردیم.اسماعیل حجتی تا وقتی که هم اتاق بودیم نبردند (حدود اردیبهشت ماه 61)نمی دانم چه برسرش آمد به احتمال زیاد اعدامش کردند.   &nb

    

 ادامه دارد

 

 


Gozareshgar
info@gozareshgar.com