19.09.10 23:24 Alter: 9 yrs

شهاب برهان: رابطه آزادی بی قید و شرط بیان با آزادی تشکل - بخش اول

Kategorie: Meldungen Links

 

 

 

 

این مطلب در ژوئن – ژوئیه ٠ ١ ٠ ٢ نوشته شده است ولی انتشار آن دو ماهی به تعویق افتاد

 

 

بخش اول

 

آیا حزب یا سازمانی که در برنامه اش از آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان در جامعه دفاع می کند حتما باید آن را در درون خودش به اجرا بگذارد وگر نه در ادعایش صادق نیست؟

پاسخ مثبت به این پرسش، بسیار رایج است و تقریبا عمومیت دارد. از جمله پنج سال پیش هم یکی این حرف را زده بود که سازمان راه کارگر چون به مخالفان سرنگونی جمهوری اسلامی در درون خود آزادی بیان نمی دهد، نمی تواند در شعار برنامه ای اش در دفاع از آزادی بی قید و شرط  عقیده و بیان در جامعه صادق باشد.

من همان موقع در جواب به آن مدعی، دلائل نادرست بودن این ادعا را توضیح دادم.  ( آزادی بی قید و شرط بیان، یا اهدای بی قید و شرط  تریبون؟!  دسامبر ۵ ٠ ٠ ٢ –  سایت راه کارگر )

طنز روزگار، اخیراً و اینبار یکی از خود راه کارگری ها – رفیق تقی روزبه - با همین ادعا ولی با تحریف صورت مسأله و با مشتی استدلالات سوفسطائی به میدان آمده و کارل مارکس را هم به عنوان مؤید استدلالات اش به همراه آورده است!

 با این که نادرستی این ادعا را قبلا توضیح داده ام، ناگزیرم یکبار دیگر این کار را، و اینبار با تفصیل بیش تری بکنم. انگیزه و قصدم از این کار بهیچوجه بحث با ر. روزبه و انتظار فایده ای از چنین بحثی نیست؛ به دلائل دیگری این کار را لازم می دانم: یکی به این دلیل که این نظر خطا بسیار شایع است و حتما کسانی هستند که به روشن شدن این " پارادوکس! " علاقه مند اند. دوم به این دلیل که این ایرادگیری بیجا همیشه متوجه تشکیلات های کمونیستی است و فقدان آزادی بی قید و شرط بیان در تشکیلات کمونیست، فقدان آزادی عقیده و بیان بطور کلی و سرکوب نظری قلمداد می شود که ابداً یکی نیستند؛ سوم به این دلیل که این استدلال یکی از بهانه ها و توجیهات بیجا در میان دلائل بجا برای تشکیلات ستیزی و انفراد ستائی در چند دهه اخیر بوده است؛ چهارم این که این نگرش در نزد برخی، جزئی از یک طرح تشکیلاتی است که - نه در این نوشته ولی - باید مورد نقد قرار بگیرد؛ و بالاخره به این دلیل که پای کارل مارکس هم در توجیه این ادعای نادرست به میان کشیده شده است.

 

صورت مسئله

وارد بحث ها و سوابق بحث ها در این زمینه در سازمان راه کارگر شدن، برای عموم خوانندگان ملال آور خواهد بود. من هم بحث اخص تشکیلاتی نمی کنم و فقط به کوتاه ترین شکل اشاره ای به منشأ این بحث می کنم تا صورت مسأله باز شود.

در بحث های مربوط به ضوابط  رسانه های سازمان راه کارگر در آستانه کنگره سیزدهم ( سال ۸ ٠ ٠ ٢ ) رفقائی خواهان حذف ستون « دیدگاه » در سایت سازمان با این استدلال شدند که اگر در بالای سایت قید شود که نظرات سازمان با امضای ارگان های سازمانی است و هر نویسنده مسئول نظرات خودش است، در آنصورت برای آزادی بیان بی قید و شرط اعضا در سایت اشکالی وجود نخواهد داشت.  من قید این جملات را لازم می دانستم ولی با این که به این بهانه هر کس هرچه خواست در سایت سازمان منتشر کند موافق نبودم. من ضمن این که حق بی قید و شرط بیان هر فرد را قبول داشتم و بر بیشترین آزادی اعضا در بیان نظرات شان در رسانه های سازمان تاکید داشتم ولی معتقد بودم که سایت سازمان نه وبلاگ خصوصی کسی  است و نه تخته سیاهی برای مشقِ نویسندگی، بلکه سایت مشترک یک سازمان سیاسی معین است برای تبلیغ سیاست ها و دیدگاه های آن. ارگان های تبلیغی حزبی نه باید جای وسائل تبلیغی عمومی را بگیرد –  که تعدادشان بی شمار است –  و نه جلو ایجاد وبلاگ های شخصی یا انتشار نظرات فردی در رسانه ها و سایت های عمومی یا چاپ مستقل آن ها را. هر کس می تواند از حق شهروندی ی بی قید و شرط بیان اش با استفاده از همه این امکانات متنوع برخوردار باشد. با چنین دیدی بود که در توضیح مقدماتی قطعنامه ای که به کنگره سیزدهم پیشنهاد کردم نوشته بودم که در تهیه این قطعنامه نقطه عزیمت را بر دو اصل گذاشته ام:

« ١ – اصل اول: تریبون های رسمی سازمان، نه Hyde Park Corner  و نه Web log شخصی اند و  اعضا در این تریبون ها  نه بمثابه شهروند یا « شخص » بلکه بمثابه عضو حزب، یعنی متعهد به سیاست های حزب می نویسند. آزادی بی قید و شرط بیان در یک حزب، موضوعیت وجودی آن حزب را بعنوان حزبی جدا از احزاب دیگر  منتفی می کند. آزادی بی قید و شرط بیان در سطح جامعه اگر به داخل یک حزب تعمیم داده شود، اصل آزادی تعدد احزاب را نقض می کند.

« ٢ – اصل دوم، این است که حد اکثر آزادی بیان عضو تا جائی که علیه مواضع حزب اش نباشد و نیز آزادی و حق او برای چون و چرا کردن در باره این مواضع، و تلاش و سهم دموکراتیک اش در دینامیسم تحول و تغییر مواضع و سیاست ها، رعایت و تضمین شود.»

در واکنش غیر مستقیم به همین اصل اول در مقدمه من بود که رفیق تقی روزبه در نوشته اش " گره گاه ها، ضوابط ومنطق حاکم برآنها ؟ "-  ٢ ٢  نوامبر ۸ ٠ ٠ ٢ (  که مخاطب بحث اش رفیق محمد رضا شالگونی بود) این پرسش را مطرح کرده بود که  " آیا  تناقض ذاتی بین آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان با اصل تجمع وتحزب وجود دارد؟ "و در رد آن مطالبی بکلی بی ربط به موضوع  و در مدح  آزادی نوع بشر بطور کلی نوشته بود.

رفیق شالگونی در " اختلافات ما " به پرسش های هفتگانه او پاسخ داده و در رابطه با پرسش اول او  نوشته بود:

« اصلا بحث بر سر چیست؟ آیا کسی در سازمان ما گفته آزادی بیان با آزادی تحزب تناقض دارد؟ ظاهرا رفیق تقی روز به به نوشته رفیق شهاب برهان جواب می دهد که نخستین بار در بحث مقررات مربوط به ادبیات سازمان، در باره رابطه این دو در مقدمه قطعنامه پیشنهادی اش نوشت : " آزادی بی قید و شرط بیان در یک حزب، موضوعیت وجودی آن حزب را بعنوان حزبی جدا از احزاب دیگر منتفی می کند. آزادی بی قید و شرط بیان در سطح جامعه اگر به داخل یک حزب تعمیم داده شود، اصل آزادی تعدد احزاب را نقض می کند". نگاهی به گفته رفیق شهاب برهان جای تردیدی باقی نمی گذارد که او اصلا تناقضی بین این دو نمی بیند، تا چه رسد به " تناقض ذاتی و ماهوی". کلمات کلیدی در استدلال رفیق شهاب برهان آن هائی هستند که من زیرشان خط کشیده ام و خودِ استدلال هم به حد کافی روشن است و احتیاجی  به توضیح بیشتر ندارد. اما رفیق تقی روزبه بجای پرداختن به استدلال شفاف رفیق شهاب برهان، حرف های در هم بر همی زده است....او ظاهرا مخالف استدلال رفیق شهاب برهان است، اما بجای رویاروئی سرراست با این استدلال مشخص، ترجیح می دهد در باره اهمیت آزادی بیان و عواقب شوم مخالفت با آن قلم فرسائی کند...».

رفیق روزبه بعد از یک سال، در پاسخ اخیر اش به ر. شالگونی ، بر چهار انگشت تحریف قبلی اش دو وجب هم افترا اضافه کرده و نوشته است :

« ... آنها رسما مدعی می شوند قلمرو تشکیلات وسازمان وحزب و.... مستثنا ازشمول آزادی اندیشه وبیان است و گویا مراد ازگنجاندن آن دربرنامه نیزبرای جامعه است وشامل مناسبات سازمانی نمی شود». ( تقی روزبه، آیا  تناقض ذاتی بین آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان با اصل تجمع وتحزب وجود دارد؟- ٤ ژوئن ٠ ١ ٠ ٢ )

کجا آن ها ادعا کرده اند – تازه آن هم رسماً- که « قلمرو تشکیلات وسازمان وحزب و .... مستثنا ازشمول آزادی اندیشه وبیان است... » ؟! آیا از نوشته من چنین چیزی در می آید؟! رفیق روزبه نه تنها آزادی بی قید و شرط بیان را به آزادی بیان بطور کلی تبدیل کرده  بلکه آزادی اندیشه را هم که اصلا حرف اش نبوده به آن سنجاق کرده است! نوشته اخیر ر. روزبه آشکارا متأثر از فضای جدائی در راه کارگر، بیش از آن که یک بحث خونسردانه حول موضوع مور د اختلاف باشد یک تصفیه حساب با جداشدگان است و برای آن که خود را حق بجانب بنمایاند، نوشته ر. شالگونی را چنان مسخ و تحریف می کند که تصویری هر چه شیطانی تر از طرف مقابل ارائه دهد: « ... درآنجا که قلمرو فعلی وانحصاری قدرت وسلطه  آن ها محسوب  میشود، وقتی آزادی اندیشه وبیان تحمل نشود به طریق اولی درسطح جامعه هم وقتی پای عمل برسد تحمل نخواهد شد ... ». ... و  « ... درنزد دارندگان چنین نظری اصل تشکل یابی با پذیرش آزادی بی قید وشرط اندیشه و بیان مانعه الجمع است و کسی که وارد تشکیلاتی میشود داوطلبانه ازاین حق خود صرفنظرمی کند. چنانکه مشهود است، دراین رویکرد صرفنظرکردن داوطلبانه وهمراه "بارضایت" هرانسانی از آزادی دراندیشیدن، یعنی سلب انسانیت ازخود بدست خود، تبدیل به  یک فضیلت ستایش انگیز می شود! »

 رفیق روزبه با آزاد دانستن بی قید و شرط  خود در تحریف، برای خوانندگان اش چنین وانمود می کند که گویا مسئله بر سر این بوده است که کمونیست ها که از آزادی بی قید و شرط بیان در جامعه دفاع می کنند خودشان نباید از آزادی بیان و حتا اندیشه برخوردار باشند! او چنین وانمود می کند که گویا با کسی طرف جنگ است که می گوید " اصل تشکل یابی با آزادی بیان و با آزادی اندیشه مانعۃ الجمع است و   قلمرو تشکیلات وسازمان وحزب و .... مستثنا ازشمول آزادی اندیشه وبیان است"!! او با این تحریف، نه تنها درست عکس آنچه را ر. شالگونی استدلال کرده است به او نسبت می دهد بلکه  در این تصفیه حساب حیدری – نعمتی، نظر مرا که منشأ این بحث است تخریب و مسخ می کند. دو باره به جمله ای که در  مقدمه قطعنامه برای کنگره سیزدهم نوشته بودم نگاه کنیم:

آزادی بی قید و شرط بیان در یک حزب، موضوعیت وجودی آن حزب را بعنوان حزبی جدا از احزاب دیگر  منتفی می کند. آزادی بی قید و شرط بیان در سطح جامعه اگر به داخل یک حزب تعمیم داده شود، اصل آزادی تعدد احزاب را نقض می کند.

از دو حال خارج نیست: یا رفیق روزبه در فهم این مطلب که خوانده است  مشکل دارد، و یا در جواب دادن به آن. در هر دو حال آنچه برای نقد اش نقل می کند چیزی نیست که نوشته شده است بلکه  آن ها را بر حسب فهم خود از موضوعِ مورد بحث و یا به تناسب توان پاسخگوئی خودش باز سازی، یعنی باب دندان خود اش از چرخ گوشت رد می کند.

 

از آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان تا آزادی تشکل و تعدد تشکل ها

 

این یک نظر رایج است که حزب یا سازمانی که در برنامه اش از آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان در جامعه دفاع می کند باید در درون خودش باور به این عقیده را به نمایش بگذارد. اما این نظر ظاهراً معقول، یا از فقدان درکی درست از معنای آزادی بی قید و شرط بیان و رابطه آن با آزادی تشکل ناشی می شود و یا از عوامفریبی. بگذارید یکبار دیگراین مقولات را بررسی کنیم. 

آزادی بی قید و شرط بیان جزئی از آزادی های شهروندی یعنی آزادی های سیاسی است که شامل آزادی تجمع و تشکل هم می شود. آزادی سیاسی یعنی آزادی انتقاد و مخالفت با دولت و حکومت و بعبارت دیگر حقوق اپوزیسیون. آزادی بی قید و شرط سیاسی که کمونیست ها هم از آن دفاع می کنند، به این دلیل بی قید و شرط نامیده می شود که دولت حق نداشته باشد کسی یا جریانی را به بهانه تعلق به این یا آن گروه اجتماعی یا جریان فکری و سیاسی و یا بخاطر طرح این یا آن موضوع که دولتیان آن را خوش ندارند، از گفتن و از تجمع و تشکل حول عقیده خود منع کند. به این معنا، آزادی بی قید و شرط سیاسی مترادف می شود با آزادی انتقاد و مخالفت با دولت و قدرت حاکم.

اما آزادی بیان در عین حال جزئی از آزادی های مدنی هم هست و هر فرد انسانی باید حق عقیده آزاد و بیان آن را داشته باشد. پس آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان یک حق فراگیر شهروندی و مدنی است.

هر انسانی باید از آزادی عقیده برخوردار باشد. اما عقیده امری باطنی است و تا بروز پیدا نکند قابل منع کردن نیست. گالیله هم وقتی در برابر انکیزیسیون از فرضیه گردش زمین ابراز" توبه" کرد، پایش را بر زمین کوبیده و در دلش گفت: " ولی تو می چرخی!" منع آزادی عقیده از طریق منع حق بیان آن ممکن می شود. پس هر انسانی باید از آزادی بیان عقیده اش هم برخوردار باشد. اما بیان آزادانه عقیده چه فایده ای دارد اگر افراد هم عقیده از حق تشکل حول عقاید مشترک شان محروم باشند و نتوانند به نیروئی در راستای عقیده شان تبدیل شوند؟ از اینجاست که دفاع از آزادی عقیده و بیان به دفاع از حق تشکل تداوم می یابد. اما این انتهای خط نیست. دفاع از آزادی عقیده و بیان نه فقط به دفاع از حق تشکل، بلکه حتما باید به دفاع از تعدد تشکل ها هم منتهی شود چرا که در غیر این صورت، یا تشکل واحدی خواهیم داشت که همه باید در آن یک جور بیاندیشند و آزادی عقیده در آن معنی نداشته باشد و یا تشکل واحدی خواهیم داشت مرکب از همه عقاید ضد و نقیض و ناهمساز، که موضوعیت تعدد تشکل یعنی تشکل بر مبنای اشتراک عقاید و منافع را از بین خواهد برد. به این دلیل، دفاع از آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان، در سطح جامعه به دفاع از تعدد تشکل ها منجر می شود.

 اما پذیرش تعدد تشکل ها یعنی چه؟ یعنی این که می پذیریم که هر تشکلی بر مبنای یک یا یک رشته اشتراکات – عقیده، اهداف یا منافع - اعضایش موضوعیت و معنا می یابد. این اشتراکات، فصل مشترک اعضای آن تشکل با تشکل های دیگر می شود. یعنی مبانی و اصولی که اعضای آن تشکل را به هم پیوند می دهد و از تشکل های دیگر متمایز و جدا می کند. بر این اساس است که هر تشکلی هویتی مستقل برای خود می یابد. پذیرش تعدد تشکل ها هم به معنای به رسمیت شناختن این هویت های مختلف است – صرفنظر از این که دوست یا دشمن هم باشند.

 

آزادی تشکل و تعدد تشکل ها، ضامن آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان

 

 آزادی عقیده، آزادی بیان و آزادی تشکل برای هر فرد انسانی باید محفوظ باشد. اما درست به همین خاطر، هر تشکلی نمی تواند صاحب هر عقیده ای را در خود جای دهد. آدمی که مخالف برابری زن با مرد، مخالف سقط جنین، مخالف آزادی پوشش زنان است، نمی تواند عضو یک تشکیلات فمینیست باشد و از یک سازمان فمینیست نمی توان توقع داشت که به بهانه احترام به آزادی بی قید و شرط عقیده، او را بعنوان عضوتحمل کند و به بهانه احترام به آزادی بی قید و شرط بیان، به او تریبون بدهد. این سازمان فمینیست حق آزادی عقیده و بیان آن آدم را باید در بیرون از تشکیلات فمینیستی، بعنوان یک شهروند عضو جامعه و نه عضو تشکیلات خودش رعایت کند و به او حق بدهد که او هم برود با همفکران خودش تشکیلاتی در برابر فمینیست ها درست کند. رعایت آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان در سطح جامعه نه از طریق از میان برداشتن و بی معنی کردن پرنسیپ ها و چهارچوب هویتی تشکل ها، بلکه از طریق به رسمیت شناختن تعدد تشکل ها و آزادی هر فرد برای عضویت در تشکل متناسب با اهداف و اصول خودش امکان پذیر می شود. آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان در مقیاس کل جامعه معنی دارد و نه در درون هر تشکل بخصوص سیاسی. این است معنای حرف من که : آزادی بی قید و شرط بیان در یک حزب، موضوعیت وجودی آن حزب را بعنوان حزبی جدا از احزاب دیگر  منتفی می کند. آزادی بی قید و شرط بیان در سطح جامعه اگر به داخل یک حزب تعمیم داده شود، اصل آزادی تعدد احزاب را نقض یعنی بی معنی و منتفی می کند.

فکر نمی کنم که این موضوع آنقدر ساده و همه فهم نباشد که کسی از آن تناقض ذاتی بین آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان با اصل تجمع وتحزب"، " مانعۃ الجمع بودن آزادی بیان و اندیشه با اصل تشکل یابی" و " مستثنا بودن  قلمرو تشکیلات وسازمان و حزب  ازشمول آزادی اندیشه وبیان" را استنباط کند و از " تبدیلِ صرفنظرکردنِ داوطلبانه وهمراه بارضایت هرانسانی از آزادی دراندیشیدن، یعنی سلب انسانیت ازخود بدست خود، به  یک فضیلت ستایش ا نگیز" اثری در آن بیابد!! آنچه من نوشته ام درست وارونه آن چیزی است که ر. روزبه  " تناقض ذاتی بین آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان با اصل تجمع وتحزب" اش می خواند. در آنچه من گفته ام نه تنها تناقضی بین این دو نیست بلکه برعکس، هریک ضامن دیگری است.

یکی دو مثال ساده برای نشان دادن آن که میان آزادی بی قید و شرط بیان و آزادی تشکل تناقضی نیست و آن دو مکمل یکدیگر اند:

آزادی بی قید و شرط مسافرت بعنوان یکی از حقوق مدنی را در نظر بگیرید [ رفیق روزبه فورا اعتراض خواهد کرد که مقایسه آزادی بی قید و شرط بیان با مسافرت قیاس مع الفارق است. می گویم نیست و اگر چه دو عرصه مختلف از حقوق شهروندی و مدنی اند ولی لا اقل در یک چیز اشتراک و مشابهت مطلق دارند و آن دیالکتیک میان حق بی قید وشرط در مقیاس کل جامعه و مقتضیات محدود و مشروط کنندهٴ این حق دربرخی  واحد ها و اجزای جامعه است ].

 در اتوبوسی به مقصد ارومیه مسافرینی نشسته اند که یا در ارومیه یا در ایستگاه های بین راه پیاده خواهند شد. یکی سوار می شود و به راننده میگوید: مرا به اندیمشک ببر! مسافران می گویند تو باید سوار آن یکی اتوبوس بشوی که به مقصد اهواز می رود؛ و او اعتراض می کند که شما آزادی بی قید و شرط مسافرت مرا لگد مال می کنید، طبق قانون من حق بی قید و شرط دارم به هر کجا که دلم می خواهد سفر کنم. به او تذکر می دهند که آزادی بی قید و شرط مسافرت او سر جایش است ولی  با تحمیل مسیر و ایستگاه مورد نظر خودش به مسافران این اتوبوس حاصل نمی شود. تعدد اتوبوس های مسافرتی به مقاصد مختلف، و آزادی او در انتخاب یکی از اتوبوس هائی که به مقصد مورد نظر او می روند، وسائل و شرائط  برخورداری او از حق بی قید و شرط مسافرت است. به او می گویند تو حتا این حق را داری که با کرایه شخصی و به تنهائی بروی. ولی او قانع نمی شود و آن ها را متهم می کند که معتقد اند : تناقض ذاتی میان آزادی بی قید و شرط مسافرت و سوار شدن به اتوبوس  وجود دارد!

مثالی دیگر که سیاسی باشد! فردی عقاید ناسیونالیستی دارد وهمچون یک شهروند آزاد، از حق بیان عقاید اش برخوردار است و نیز با استفاده از آزادی تشکل، مانند همنظران خودش عضو یک حزب ناسیونالیست شده است. تا اینجا عقاید او و تشکل اش با هم خوانائی دارند و مشکلی نیست. تدریجا عقاید اش عوض می شوند و به کمونیسم گرایش پیدا می کند. تشکل اش دیگر با عقاید تازه اش نمی خواند. بر سر آزادی عقیده و بیان او چه می آید؟ اگر بگوید: شما باید آزادی بی قید و شرط بیان من در درون حزب تان را قبول کنید و به من آزادی تبلیغ کمونیستی در میان اعضا و در تریبون های حزب ناسیونالیست را بدهید، در حقیقت از آنان می خواهد تشکیلات خود را با آزادی فردی او تطبیق دهند، به عبارت دیگر تشکل آنان بمثابه ناسیونالیست ها را بی موضوعیت می کند. به این ترتیب، آزادی بی قید و شرط بیان او اگر بخواهد در درون حزب ناسیونالیست تامین شود، با موجودیت یا فلسفه وجودی آن حزب در تناقض می افتد. آنچه در چنین وضعیتی آزادی عقیده و بیان این فرد را تامین و تضمین می کند، استفاده او آزادی تشکل است. او با استفاده از حق تشکل آزادانه، می تواند به تشکل همفکران خود بپیوندد. پس آزادی بی قید و شرط بیان او نه تنها با آزادی تشکل اش در تناقض نیست، بلکه همدیگر را تکمیل و تضمین می کنند. اصل تعدد تشکل ها و احزاب، ضامن آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان در مقیاس جامعه است ونه آنطور که رفیق روزبه قرائت می کند در تناقض ذاتی با آن. رفیق روزبه گربه را سگ می خواند!

 

آزادی بی قید و شرط  مخالفت

 

رفیق روزبه هم این جمله را تکرار می کند که " آزادی بیان یعنی آزادی بیان نظرات مخالف ". خیلی ها که این را می گویند چیزی به گوش شان خورده است ولی در باره آن تعمق نکرده اند و از فکرشان نگذشته که از خود بپرسند: آزادی ی که و مخالفت با چه؟

چون جلو عقیده و بیان موافق هرگز گرفته نمی شود، آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان، در اساس به معنی آزادی مخالفت است. آزادی بی قید و شرط سیاسی هم در اساس به معنی آزادی بی قید و شرط مخالفت با سیاست های حکومت یا با دولت است. این حق به رابطه اپوزیسیون با حکومت محدود نمی شود و هر شهروندی حق دارد از هر کس و هر نظری انتقاد یا با آن مخالفت کند، همانطور هر اقلیتی در برابر اکثریت چنین حقی باید داشته باشد تا بتواند خود به اکثریت تبدیل شود. تا اینجا ظاهراً مشکلی نیست، مسئله از آنجا آغاز می شود که این حق مخالفت بی قید و شرط با دولت و با نظرات دیگران در سطح جامعه را به مخالفت بی قید و شرط با نظرات آن تشکیلاتی تعمیم می دهند که بخاطر موافقت با نظرات آن عضو اش شده اند! صد البته بحث مشخص ما ربطی به حق انتقاد از مواضع آن تشکیلات ندارد بلکه صراحتا بر سر حق مخالفت بی قید وشرط با مواضع آن است و هر کسی تفاوت این دو را می فهمد.  هر کس این حق را دارد که هر وقت با مبانی آن تشکیلاتی که عضو آن است مخالف شد، تشکیلات اش را عوض کند، ولی تناقضی غیر قابل توضیح و دفاع است که یکی عضو تشکیلاتی باشد که قبول اش ندارد! تازه در آن تشکیلات باقی  بماند و مخالفت با آن تشکیلات و بیان آن از تریبون های همان تشکیلات را حق بی قید و شرط خود بداند!

باز هم مثالی بزنم: هر کسی حق دارد و باید آزاد باشد که در بیرون از یک تشکیلات لائیک با لائیسیته مخالف کند. همانطور که در بیرون از یک سندیکا با تشکل سندیکائی مخالفت کند. اما آزادی مخالفت با لائیسیته در یک تشکل لائیک یا آزادی مخالفت با تشکل سندیکائی در درون یک سندیکا، چیزی جز آزادی تبلیغ از تریبون خود علیه مواضع خود، چیزی جز " گل زدن به دروازه خود " نیست. تشکیلاتی که چنین کند موضوعیت خود را نفی می کند. این در مورد احزاب سیاسی به قوت بیشتری صادق است. احزاب به این دلیل متعدد اند که گروه های اجتماعی مختلف با منافع اجتماعی و طبقاتی و دیدگاه های متفاوتی را در خود متشکل می کنند. بدیهی تر از این نیست که آن ها نمی توانند و نباید به بهانه قبول آزادی بی قید و شرط بیان برای شهروندان کشور، تریبون شان را در اختیار مخالفان خود قرار بدهند وگرنه موضوعیت خود را بعنوان حزبِ منافع و مواضع معین از دست می دهند. ر. روزبه توجه ندارد که جامعه با انجمن یکی نیست!

 

آزادی بی قید و شرط بیان یا اهدای بی قید و شرط تریبون؟

  آزادی عقیده و بیان در هر حزب سیاسی با اصول و چهارچوب هویتی آن حزب مقید می شود. این در هر حزب اولترا لیبرال هم صادق است. حتا در کانون نویسندگان ایران هم که از آزادی بی حد و حصر و استثنأ بیان در جامعه دفاع می کند، کسی که با این آزادی مخالف باشد نمی تواند عضو باشد و مشمول آزادی ابراز مخالفت با آن و بعنوان عضو کانون.

آزادی بیان نظر مخالف – مخالف با هر چه – در سطح جامعه چیزی است که کمونیست ها باید از آن قویا دفاع کنند و به این دلیل هم به آن می گوئیم آزادی بی قید و شرط. اما کسی که  فکر می کند که یک سازمان کمونیستی زمانی پایبندی اش به آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان را ثابت خواهد کرد که  در درون خودش هم به آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان پایبند باشد یعنی به صاحبان هر نظری بی قید و شرط آزادی بدهد، برای مخالفان سرنگونی رژیم، مخالفان دموکراسی، مخالفان سوسیالیسم، برای  فاشیست ها، برای حزب اللهی ها و نظایرشان، نه از آزادی چیزی فهمیده است، نه از مفهوم آزادی های بی قید و شرط سیاسی.

معمولاً جواب این است که این مثال ها اغراق آمیز اند  و منظور، آزادی چنین نظراتی در یک سازمان کمونیست نیست. اما چنین اعتراضی نشانه تناقض خود منتقد خواهد بود که چرا با وجود این با هرگونه شرط و محدودیت در بیان مخالفت می کند؟!

عده ای  دفاع از آزادی بی قید و شرط بیان را با این که هر سازمانی که آن را به رسمیت می شناسد گویا باید به هرنظر مخالفی بی قید و شرط تریبون هم بدهد عوضی می گیرند.

از آزادی عقیده به آزادی بیان، و از این یکی به آزادی تشکل، و از آنجا به ضرورت تعدد تشکل ها رسیدیم. اما تعدد تشکل ها در عین حال به معنای تعدد تریبون هاست. شرط به رسمیت شناختن آزادی بی قید و شرط بیان هر شهروند ، البته به رسمیت شناختن حق تریبون برای او است ولی نه بهیچوجه اهدای بی قید و شرط  تریبون به صاحب هر عقیده ای توسط همه احزاب!

اگر کسی پیدا شود که بگوید من مخالف سرنگونی رژیم اسلامی هستم، درست این خواهد بود که برود در جای دیگری و از تریبون خود اش نظرات اش را بیان کند. یک سازمان کمونیست باید از حق او برای داشتن تریبون دفاع کند، اما تریبون خود را نباید در اختیار طرفداران سرنگونی رژیم قرار دهد.

تصور نمی کنم در هر پاراگرافی این یادآوری لازم باشد که بحث بر سر آزادی بیان و آزادی مخالفت با این یا آن نظر و سیاست و تصمیم حزب توسط اعضا نیست؛ من منکر وجود تشکل هائی نیستم که دست به اِعمال سانسور می زنند و بحث و انتقاد را ممنوع یا خفه می کنند. بی تردید باید با چنین روش هائی مبارزه کرد و بی تردید بیشترین آزادی بیان در درون حزب و آزادی و حق انتقاد و مخالفت برای اقلیت و امکانات  تبدیل شدن اش باید اکثریت وجود داشته باشد، کما این که در مباحثات کنگره ها قاعدتاً باید هیچ نوع ممنوعیتی برای طرح موضوعات وجود نداشته باشد چون در کنگره ها می توان برنامه و اساسنامه را هم تغییر داد. اما بحث ما بر سر آزادی بی قید و شرط و مخالفت بی قید وشرط در رسانه ها و تریبون های یک تشکیلات بعنوان یک روال روزمره و یک حق مستمر اعضا است. این که شما در تشکیلاتی که بخاطر موافقت با نظرات اش آزادانه آن را انتخاب کرده و عضو اش شده اید، حق تبلیغ علیه مواضع رسمی آن تشکل از تریبون های رسمی آن را نداشته باشید، سانسور نیست، انتخاب آزادانه شماست. این که کانون نویسندگان ایران به هیچیک از اعضایش اجازه ندهند از تریبون های آن لزوم سانسور را به بحث بگذارند و تبلیغ کنند، بمعنای اِعمال سانسور توسط کانون نویسندگان نیست، جزئی از مبارزه با سانسور است.

 

بالاخره بی قید و شرط یا با قید و شرط؟!

رفیق روزبه هم مثل همه آن هائی که او حرف های دست چندم شان ها را تکرار می کند، وقتی در برابر این سئوال قرار می گیرد که یک حزب کمونیست چطور می تواند در تریبون های خود به مخالفان با اهداف و سیاست های خود آزادی بی قید و شرط بدهد؟ جواب اش این است که بدیهی است که منظور آزادی بیان دادن به این ها نیست و آزادی بیان باید در محدوده " مواضع عمومی  وچهارچوب ها " یا " اشتراکات پایه ای " باشد. خوب اگر اینطور است، پس " بی قید و شرط " دیگر چه معنی دارد؟! اگر کارگرستیزان، زن ستیزان، آزادی ستیزان، دشمنان دموکراسی، طرفداران سرمایه داری و لیبرالیسم اقتصادی، مدافعان تبعیضات جنسیتی و ملی و مذهبی، مبلغین مذهب، طرفداران ادغام دین و دولت، نژاد پرستان، طرفداران آشتی طبقاتی، رفرمیست ها، اصلاح طلبان رژیم و خیلی های دیگر - که اگر بشماریم سر به هزارها می زنند - جزو " استثنائاتی " هستند که منظورتان آزادی بیان آن ها در تریبون های حزب نیست، پس این چگونه آزادی بی قید شرط بیان است که هزاران قید و شرط دارد و به چهار چوب مواضع عمومی و اشتراکات پایه ای مقید و مشروط است؟! رفیق روزبه که در برابر این سئوال درمی ماند  می گوید منظور اش « تمایز بین قید و بندهای بازدارنده ومحدود کننده است با عوامل وضوابط وموازین و اگربتوان گفت "قیودی" که گشاینده است » ( همانجا ). 

یکی گوسفندی پیدا کرد و جار زد که صاحب اش بیاید نشانی هایش را بدهد و گوسفندش را ببرد. زیدی پیش خود گفت می روم اقبالم را می آزمایم، در نهایت چیزی که از دست نمی دهم! هر نشانه ای داد تصادفاً درست در آمد. یابنده می رفت گوسفند را بیاورد که ناگهان برگشت و پرسید: راستی گوسفند ات نر بود یا ماده؟ جواب داد: نر. گفت این گوسفند ماده است. طرف گفت: البته خیلی نرِ نر هم نبود!

بسیار خوب، اگر منظور از بی قید و شرط، خیلی هم بی قید و شرط نیست، باز هم اصرار بر " بی قید و شرط " بخاطر چیست؟! اگر قید و شرط هائی در عدم مخالفت با " مواضع عمومی  وچهارچوب ها " قابل قبول است، پس صورت مسئله عوض می شود و به هرچه فراخ تر کردن دامنه آزادی بیان و زدن " قید و شرط های بازدارنده " بر می گردد. اختلاف می رود روی این که قید و شرط ها و چهارچوب ها کدام ها باشند و نه بر سر این که اصلاً بی قید و شرط باشد. در این صورت عبارت بی قید وشرط را در بحث مربوط به  آزادی درون حزبی باید کنار گذاشت و رفت روی قید و شرط ها چانه زد. به اینجا که رسید، من طرفدار آن خواهم بود که : «  حد اکثر آزادی بیان عضو تا جائی که علیه مواضع حزب اش نباشد و نیز آزادی و حق او برای چون و چرا کردن در باره این مواضع، و تلاش و سهم دموکراتیک اش در دینامیسم تحول و تغییر مواضع و سیاست ها، رعایت و تضمین شود.» ( مقدمه پیش نویس من بر قطعنامه کنگره سیزدهم )

 

منطق صوری  و منطق دیالکتیک

 

رفیق روزبه مجهز به منطق صوری، دیالکتیک میان خاص و عام، جزء و کل، محاط  و محیط ، درون و بیرون، و انجمن و جامعه و ... را دوگانگی و تضاد من درآوردی می داند و استدلال اش این است که  دیوار چین آن ها را از هم جدا نمی کند و تافته های جدا بافته نیستند! از نظر او تشکیلات سیاسی و کل جامعه چون تافته جدا بافته ای نیستند پس هر آنچه در یکی جاری و صادق باشد در دیگری هم باید باشد و هر گونه دوگانگی و تناقض ( اسمی که به رابطه دیالکتیکی می دهد) میان آن دو، ساختگی و من در آوردی است:

«... البته خوداین استدلالِ مبتنی بردوگانگی درون وبیرون به روشنی منطق شکننده وسست آنها را آشکارکرده وبرملاکننده جایگاه وکارکردحزب درنزدآنهاست.  گوئی که حزب وسازمان دستگاهی است برای تولید  انسان-رُبات ها، که جزاطاعت محض ازآن ها انتظاری نمی رود.انسان- رُباتی که مطابق این بینش، رسالت متحول کردن جامعه را نیزبرعهده دارد! گوئی که سازمان وتشکیلات، تافته ای جدابافته ازجامعه است و دیوارچینی بین آن ها وجود دارد.گوئی که این دوگانگی و تناقض من درآوردی را که البته ناشی اززیست فرقه ای ومکاشفات آن وگسست ازجنبش طبقاتی ودرخود بودن است می توان برای همیشه همچون اصول مقدسی حفظ کرد». ( " آیا  تناقض ذاتی بین ..." )

چند مثال ساده می زنم تا درجه اِستحکام منطق رفیق روزبه معلوم شود.

 آزادی بی قید و شرط پوشش را بعنوان یکی از حقوق مدنی مثال بزنیم و این  " دوگانگی درون وبیرون " را بررسی کنیم . آیا آزادی بی قید و شرط پوشش در سطح جامعه، قید و شرط پوشش و حتا پوشش اجباری در برخی زیر ساختارهای جامعه را منتفی می کند؟ آیا روپوش سفید در بیمارستان، پیشبند و کلاه آشپزی در رستوران یا کفش بازی در میدان فوتبال، آزادی بی قید و شرط پوشش را نقض می کنند؟ بدون تردید آزادی پوشش مردی که بخاطر پوشیدن پیراهن آستین کوتاه در پارک ساعی تهران مورد آزار ماموران نهی از منکر قرار می گیرد، نقض آزادی مدنی وی در انتخاب پوشش است، اما  کارگری که در کارخانه باتری سازی با اسید در تماس است، آیا محق است بگوید که با مجبور کردن او به پوشیدن لباس با آستین بلند، دستکش و پوتین لاستیکی، آزادی بی قید و شرط پوشش او را لگد مال کرده اند؟

 در این مثال ها بدون روپوش بیمارستان هم به هر حال کار کردن ممکن است هر چند برای بهداشت بیماران خطرناک است، بدون کلاه هم می شود آشپزی کرد هرچند که ممکن است در لقمه مردم مو پیدا شود، ولی بدون مایوی غواصی نمی شود غواصی کرد. طبیعت این کار مثل لباس فضانوردان یا ماموران آتش نشانی، هیچ جائی برای انتخاب آزاد شخصی نمی گذارد و کسی که در  " درون " باشگاه غواصان به دنبال آزادی بی قید و شرط پوشش بگردد، آن را در  " بیرون " درِ خروجی باشگاه پیدا خواهد کرد! منطق رفیق روزبه را اگر در رابطه با این مثال ها به کار بگیریم چنین خواهد شد که این " دوگانگی و تناقض درون و بیرون " من در آوردی است و باور به آزادی بی قید و شرط پوشش در سطح جامعه درصورتی صادقانه است که در بیمارستان و قرارگاه آتش نشانی و باشگاه غواصان هم رعایت شود چرا که  دیوار چینی بین این ساختارهای جامعه و  خود جامعه وجود ندارد و آن ها تافته های جدا بافته نیستند!

اگر از رفیق روزبه پرسیده شود جداسازی حمام و توالت عمومی زنانه و مردانه در محلات کار درستی است؟ خواهد گفت بلی. اگر پرسیده شود این کار آپارتاید جنسی نیست؟ خواهد گفت نه. اگر پرسیده شود چرا جداسازی زن ها و مردها در محله، آپارتاید جنسی است و در حمام محله نیست؟ این " درون و بیرون من درآوردی " چیست و مگر حمام محله و خود محله تافته جدا بافته ای اند؟ به احتمال بسیار قوی اعتراض خواهد کرد که : تو اندیشه را با  چرک بدن مقایسه می کنی! روشن است که چنین اعتراضی برای فرار از پاسخ خواهد بود چون بحث بر سر مقایسه پرواز اندیشه با چرک بدن نیست، بحث بر سر منطق یکسانی است که به کار می رود. اما اگر پاسخ اش این باشد که " درون و بیرون " حمام فرق دارد و مقرراتی که در جاهای دیگر محله حاکم است نمی تواند در حمام محله هم حاکم باشد و جداسازی حمام آپارتاید جنسی نیست، آنوقت یک قدم به حل بن بست منطقی درفهم قضیه نزدیک می شویم:

یک جامعه داریم، و یک انجمن داریم ( مثلاً حزب ) یعنی کل و جزء. یک عضو جامعه داریم ( شهروند ) و یک عضو حزب داریم. جامعه قوانینی دارد ( قانون اساسی، مدنی، و ...) و حزب هم قانونی دارد ( اساسنامه ، آئین نامه ها). یک حقوق عام داریم ( حقوق شهروندی و حقوق مدنی ) و یک حقوق خاص داریم ( حقوق عضو حزب). عضو حزب اگر چه در آنِ واحد شهروند هم هست اما در درون حزب، نه با وظائف و حقوق شهروندی بلکه با وظائف و حقوق عضو آن حزب تعریف می شود. گفتن این که عضو حزب شهروند هم هست پس تافته جدا بافته ای نیست و همان حقوق عام شهروندی و مدنی باید جایگزین حقوق اساسنامه ای عضو شود، جامعه و تشکلات موجود در جامعه را یکی گرفتن، تفاوت عضو یک تشکیلات و یک شهروند را ندیدن و مرز حقوق عام شهروندی و حقوق خاص عضویت در یک حزب را در هم ریختن است. آزادی بی قید و شرط سیاسی و آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان جزو حقوق عام شهروندی و مدنی است و نه جزو حقوق اساسنامه ای عضویت در یک تشکیلات – این تشکیلات هر چه باشد از جمله تشکیلات سیاسی و حزبی. عضویت یک شهروند در حزب، نقض و انکار آزدی بی قید و شرط عقیده و تشکل شهروندی او نیست، تجلی و تحقق این حق عمومی شهروندی است، کنکرتیزه شدن آن است، نتیجهٴ استفاده از آن است که آزادانه بر اساس عقاید اش در تشکیلاتی عضو شده است. آن حق عام در این انتخاب آزادانه خاص، به ثمر می رسد، حق بالقوه، فعلیت می یابد، کلی در مشخص متجسم می شود. با این عضویت، آن آزادی ها و حقوق شهروندی را وا نمی نهد بلکه هر لحظه می تواند با تغییر عقیده اش تشکل اش را هم عوض کند و در بیرون از آن تشکل هم از همه ابزارهای بیان آزاد استفاده کند، اما تا وقتی در آن تشکل است، نه به قصد دستیابی به حقوق شهروندی و از جمله آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان  بلکه بخاطر پایبندی به عقایدی مشترک با دیگران در آنجا عضو شده است. مثل یک عابر خیابان که هوس سینما رفتن دارد. از ده فیلمی که در ده سالن سینما نمایش داده می شوند یکی را آزادانه انتخاب می کند و بلیط برای آن فیلم را می خرد و به سالن مربوطه وارد می شود. او وارد سالن سینما نمی شود تا فیلم انتخاب کند بلکه چون در بیرون انتخاب اش را کرده است وارد سالن می شود.  آزادی انتخاب او با فیلمی که انتخاب کرده متحقق و در عین حال تا زمانی که آن سالن را ترک نکرده است مشروط می شود ولی این مشروطیت بمعنی پایان و نقض حقوق او نیست، حاصل انتخاب آزادانه اوست. او نمی تواند باز هم به بهانه این که بعنوان یک شهروند یا انسان حق دیدن هر فیلمی را دارد، در داخل همان  سالن خواهان دیدن بقیه فیلم های سینما بشود و اگر مخالفت شد اعتراض کند که این دوگانگی بین درون و بیرون سینما من درآوردی است! این شخص اگر از فیلم خوشش نیامد از آزادی بی قید وشرط ترک سالن و خریدن بلیط سالن دیگری برخوردار است. به این ترتیب با ورود به سالن آزادی بی قید و شرط انتخاب او متحقق می شود و با ترک سالن، این آزادی بی قید و شرط دوباره به او برمی گردد.

و حالا ما هم برگردیم به منطق صوری رفیق روزبه در رابطه با آزادی بی قید و شرط بیان که می گوید تشکیلاتی که در درون خود آزادی بی حصراندیشه وبیان را مشروط کند « روشن است که چنین تشکیلاتی به هیچ وجه نمی تواند درخدمت گسترش وبسط آزادی بی حصراندیشه وبیان درجامعه ... باشد ».

این منطق را حفظ کنیم و فقط عبارات را عوض کنیم و ببینیم چه از آب در می آید! یک مدعی آزادی خواهی و دموکراسیمدعی آزادی خواهی و دموکراسی مممممم که تن به زندان و شکنجه می سپارد، چطور می تواند در خدمت آزادی زندانیان سیاسی و لغو شکنجه باشد؟!

کمونیستی که در زندگی شخصی با حد اقل ها می سازد و در درون خانهٔ خود الگوئی از یک زندگی مرفه و آسوده به نمایش نمی گذارد، چطور می تواند در خدمت خوشبختی و رفاه مردم جامعه باشد؟!

با منطق سوفسطائی، چنین مدعیانی دروغگو هستند چون ادعاها و وعده هایشان با عمل و زندگی خودشان نمی خواند! اما برای حل این معما باید دیالکتیک آموخت.

در بالا کانون نویسندگان را مثال زده بودم که از آزادی بی حد و حصر و استثنأ  بیان در جامعه دفاع می کند و کسی را که با این آزادی بی قید و شرط مخالف باشد نمی تواند به عضویت بپذیرد یا به اعضایش آزادی مخالفت با این اصل را بدهد. اینجا می خواهم اضافه کنم که نه تنها برخلاف نظر رفیق روزبه چنین تشکیلاتی علی رغم ممنوع کردن مخالفت با آزادی بی حصر و استثنا برای اعضای خود می تواند " درخدمت گسترش وبسط آزادی بی حصراندیشه وبیان درجامعه ... باشد، بلکه مجبور است و حتما باید این ممنوعیت را داشته باشد، این حصر و استثنای درونی شرط حتمی و گواه دفاع قاطع و بی قید و شرط از آزادی بی حصر و استثنای بیان در جامعه است.

 

"غدغن کردن ممنوع!"

پرسیدنی است که رفیق روزبه چرا علی رغم اقرار به " قید و شرط های گشاینده " و " مواضع عمومی  وچهارچوب ها " باز اصرار دارد هر دو پایش را در لنگهﺀ " بی قید و شرط " فرو کند؟!   سبب آن در درکی از آزادی است که او در سال های اخیر کشف کرده است. او در یکی از نوشته های درون تشکیلاتی در دفاع از آزادی بی قید وشرط بیان در سایت سازمان، شعار "غدغن کردن ممنوع" را بعنوان " پیام درخشان " جنبش مه ۸ ۶ فرانسه  ستوده بود که باید الهام بخش و الگو قرار بگیرد.

طرفداری رفیق روزبه از این شعار، درک او را نه فقط از آزادی بیان در حزب بلکه از آزادی بطور کلی توضیح می دهد. در این نوع دفاع از آزادی بی قید و شرط عقیده و بیان در حزب، درکی از آزادی هست که همانطور که خواهیم دید، او جسارتاً آن را به " فرایافت های مارکس از آزادی " هم منتسب می کند! اما فعلاً  در مه  ٨ ۶  فرانسه بمانیم!

در ٠ ١ – ١ ١ مه ۸ ۶ پلیس پاریس به سنگرهای خیابانی دانشجویان در کارتیه لاتَن ( حول و حوش دانشگاه مرکزی سوربن ) حمله بُرد. در همین تاریخ بر دیواری در این محله در کنار کلیشه همیشگی  شهرداری که  " چسباندن آگهی ممنوع است " ( Affichage Interdit ) کسی نوشته بود:   " ممنوع کردن ممنوع است!" (Il est interdit d’interdir! ) این دهن کجی به حکم شهرداری، واکنشی سمبلیک به اتوریته حکومت و دیکتاتوری فردی ژنرال دوگل بود که بعنوان یک کاتولیک متحجر شهرستانی، سانسور سنگینی را بر افکار و رسانه ها اعمال می کرد.  به این سبب این شعار بر سر زبان ها افتاد و به سرعت به شعار جنگ علیه همه اصول، معیارها و ارزش های موجود  تبدیل شد. این شعار سمبولیکِ فی نفسه افراطی و مطلق، دستاوردهای نسبی و معینی در جنبش ۸ ۶ داشته و هرچند نمی توانسته ممنوع کردن را ممنوع کند ولی صدای شکستن برخی از تابوها بوده است و از این جهت ارزش تاریخی معینی دارد. اما تعمیم شعار " ممنوع کردن ممنوع است "  و تبدیل آن به الگوی ساختمان جامعه و حزب، تنها به کار آنارشیست - لیبرتاریَن ها می خورد.  " پیام درخشان " این شعار فقط  آرمانگرائی لاهوتی در نفی مطلق هر گونه اتوریته، هر گونه ضابطه و نظم، هر گونه معیار و ارزش در جامعه و زیرساخت های جامعه و در یک کلام، بی بند و باری " چپ " به بهانه مبارزه با سرمایه داری و زیر لوای " آزادی" است. هر آدمی با شعور متعارف می فهمد که این شعار با ارزش و کارکرد معین تاریخی اگر بعنوان یک شعار سیاسی – اجتماعی ی همیشه معتبر تعمیم  داده شود با واقعیت و خِرَد در تضاد است و هر کودکی می فهمد که این شعار حتا به خودش وفادار نیست چون خودش دارد ممنوع می کند! جامعه ای را مجسم کنید که  " پیام درخشان  قدغن کردن ممنوع است " را چراغ راهنمای خود قرار دهد. و چون رفیق روزبه این شعار را الگوی جامعه کمونیستی قلمداد می کند، جامعه ای سوسیالیستی را مجسم کنید که در آن قدغن کردن استثمار ممنوع باشد؛ قدغن کردن زورگوئی، قدغن کردن تبعیض جنسیتی، قدغن کردن جنایت، قدغن کردن آزادی بی قید و شرط اندیشه و بیان ... همه ممنوع باشد. چه جهنمی از این آزادی به وجود می آید! رفیق روزبه این " پیام درخشان " لیبرتاریسم ( بی بند و باری )  چپ  را می خواهد الگوی دموکراسی در یک جامعه و تشکیلات کمونیستی کند که بر دروازه ورودی اش نوشته اند: "غدغن کردن ممنوع! "

بیخود نگفته اند : کسی که خیلی عقب عقب برود، از آنور بام می افتد!  

***

تا اینجا به همه دلائلی که برای نوشتن این مطلب ذکر کرده بودم پرداخته شد و می ماند توسل ر. روزبه به  " فرایافت های مارکس در باره آزادی "و به آن هم در بخش دوم این نوشته خواهم پرداخت.


Gozareshgar
info@gozareshgar.com