01.11.21 20:31 Alter: 28 days

حسن حسام: نویسنده در موقعیت

Kategorie: Nachricht

 

با یاد علی اشرف درویشیان در چهارمین سال خاموشی اش و با احترام به همراه فداکارش، شهناز دارابیان

 

فشرده این مقاله به صورت گفتار به مناسبت نخستین سالگرد خاموشی آن عزیز در فرانکفورت بیان شده است

 

 

پیش از ورود به بحث، یادآوری سه نکته را لازم می ‌دانم:

۱. چون موضوع اساسیِ من در نوشتار حاضر تأکید روی «کار نویسنده» و درباره نویسندگان است، در همین محدوده باقی مانده‌ام و گرنه، تعریف ها و ویژگی ها و سنجش متن حاضر در مورد دیگر هنرها و هنرمندانی چون نقاشان، پیکره ‌سازان، سینماگران و بازیگران و موزیسین‌ ها و نوازندگان و حتی معماران و غیره، عیناً مصداق دارند. هنرهای تزیینی از جمله خطاطی، مقوله دیگری است که جای بحث‌شان اینجا نیست، با اینکه چرایی نزولشان‌ را باید از این جایگاه نگریست.

۲. مرادم از نویسنده عبارت است از: تولید‌ کننده خلاقی که به‌ معنای واقعی کلمه، توان و ظرفیت خلاقانه تولید اثری را داشته باشد و با توانایی نهادینه شده ـ نه مصنوعی ـ و بکارگیری همه شگردهای زبان ‌شناسانه و زیبایی ‌شناسانه ‌اش، قلم بزند. در مثل، اگر شاعر است واقعاً شاعر باشد نه شعر‌ساز، اگر رمان ‌نویس است، رمان ‌نویس باشد در ساختار هر سبک و زبانی که جانمایه اثر است با ویژگی های تعریف پذیر و عموماً شناخته شده، نه پاورقی ‌نویس و غیره.

۳. در این گفتار نویسنده را فقط در برابر «موقعیت»ای که در آن قرار دارد، مستقل از شکل، سبک، ساختار، زبان، نحوه بیان و سایر حوزه‌ های ادبی، مورد کنکاش قرار داده ‌ام. به سخن دیگر، بسیار مهم است که تاکید کنم؛ برای اینکه نویسنده‌ فرضی را در برابر قدرت یا در کنار قدرت ببینیم و او را در موقعیتی که دارد، تعریف کنیم، به گونه ای ضروری، ملزم نیستیم به نحوه بیان و سبک کارش وارد شویم. می ‌خواهد اثر نویسنده هر سبک و سیاقی داشته باشد؛ از روایت ساده رئالیستی تا دادائیستی و....

سبک کار و زبان نویسنده در حوزه‌ ای دیگر و نسبتاً مستقل می‌تواند مورد ارزیابی و نقادی قرار گیرد و باید بگیرد، هرچند سبک کارِ اثر هم می ‌تواند بی ‌ارتباط با موقعیت نویسنده نباشد. اما سنجه ارزیابی از کار نویسنده در این نوشتار، محدود است به اینکه در تحلیل نهایی:

 نویسنده در کجا ایستاده است و در چه شرایطی است و ویژگی هایش کدام‌ ها هستند؟

حتی اگر قلم‌ زنانی با فرو رفتن در تجریدی لاهوتی، مدعی «شخصی» جلوه دادن اثر خود به عنوان نویسنده شوند و بکوشند برای فرار از پرسش درباره موقعیت‌شان  خود را توجیه کنند هم، در عمل شامل این تعریف می‌شوند.

تأکید می‌ کنم در چهارچوب این تعریف عام، مهم نیست اثری با آبستره ‌ترین و تجریدی ‌ترین شکل و بیان ممکن نوشته و خلق شده باشد یا در فرم و زبانی ساده و داستان ‌سرایانه و روایتی و قصه‌ گویانه؛ این‌ها تغییری در ماهیت امر نمی ‌دهند.

به گفته نوام چامسکی «ما در عصری زندگی می‌کنیم که صاحبان سرمایه نه غیرمستقیم، بلکه مستقیم مالک رسانه‌ های بزرگ و مؤسسات انتشاراتی هستند. (سگان نگهبان جدید، اثر سرژ حکیمی) فراتر از این، نویسنده در همین حال، مستقل از اثر خلاقه‌ اش، در جامعه «حضور» دارد و چه بخواهد و چه نخواهد، رفتار و کردار و جهت‌ گیری‌هایش مورد داوری نه تنها خوانندگانش، که همگان قرار خواهد گرفت. یعنی نویسنده نمی‌تواند پشت اثرش پنهان شود و جهت‌گیری‌ هایش را توجیه کند. نویسنده عریان و بدون صورتک در صحنه «حال» و «تاریخ» ایستاده است و ارزش‌هایی را که به ‌جا‌ی می ‌گذارد ـ چه منفی و چه مثبت ـ مورد سنجه و داوری معاصران و تاریخ قرار خواهد گرفت.

با این سه تاکید، در واقع کوشیده‌ ام تا این نوشتار هیچ‌گونه سوء ‌تفاهم وکژ‌فهمی و داوری نادرستی را به دنبال نداشته باشد. اکنون می ‌توانیم بحث را پی بگیریم.

پرسش بنیادی چنین است:

 در تحلیل نهایی آیا نویسنده در برابر قدرت ایستاده است یا در کنار قدرت؟

 بر قدرت است، یا با قدرت؟ مداح است، یا منتقد؟ همآواز مردمان است یا همنوای حکومتیان؟ قلمش کجا می ‌چرخد، چرا می ‌چرخد و در جستجوی چیست؟ و چه چشم‌ اندازی را برای انسان، انسان دردمند معاصرش ترسیم می ‌کند.

البته نویسنده جامعه ‌شناس نیست، فیلسوف نیست، تاریخ دان نیست، مبارز و فعال ‌سیاسی و غیره نیست. نویسنده، تنها یک نویسنده است و به عنوان یک رمان ‌نویس، قصه ‌نویس، نمایشنامه ‌نویس، شاعر و حتی منتقد و مترجم، اثر خلق می ‌کند. سوژه و مواد مربوط به آن را از واقعیت می‌ گیرد و آن را در چرخ‌ دنده خلاقیت و ظرفیت تخیل و دانایی ‌اش زیرورو می ‌کند و هزار‌تویش را در می ‌آورد و دوباره می ‌سازد و به زبانی دیگر دوباره «متولدش» می ‌کند. با توان زیبایی‌ شناسانه ‌ای که در او نهادینه شده و نگاه و باوری که در ذهن و خیال او تنیده شده، واقعیتی تازه را مادیت می ‌بخشد تا در پرتو باز‌تولید دوباره‌ واقعیت، به حقیقت نزدیک‌تر شود و آن را دیگر‌بار برای سوژه ‌اش که انسان (در معنای عام یا خاص ) باشد، بازتاب دهد. به این اعتبار و بر‌اساس این الزام های پایه ‌ای است که نویسنده، همزمان، هم جامعه ‌شناس است، هم فیلسوف است، هم تاریخ دان است، هم مبارز و فعال ‌سیاسی است و هم با مفاهیم کلیدی و بنیادین انسان؛ مانند عشق، آزادی، رهایی، مهر، عدالت، نفرت، کینه، خشم، خشونت، جنگ، صلح، بیداد و داد و... سر‌وکار دارد.

در این معنی باید تأکید کنم که مهم نیست نویسنده با چه ذهن و زبان و با چه تکنیک و فرم و ساختار، و یا با چه طرز نگاهی به ادبیات و هنر، قلم می ‌زند. مدافع هنر برای هنر است یا حتی پشتیبان رئالیسم سوسیالیستی؟ یعنی در پیوند با محدوده بحث حاضر، مهم نیست که نویسنده برخاسته از کدام جایگاه است؟ چه از دید هنری و چه با نگاهی طبقاتی: جیمز جویس و مارسل پروست و فالکنر و کافکاست یا بالزاک و فلوبر و امیل زولا، گارسیا مارکز یا ویرجینیا ولف است و یا حتی ماکسیم گورکی، یا فادیِف، نویسنده شکست.

به زبانی روشن‌تر، مضمون کار نویسنده ـ هر نویسنده‌ای ـ انسان است. انسانی در جغرافیایی معین با شرایط ویژه زیستی و اقلیمی، اجتماعی و طبقاتی معین.

بر پایه این داده ها می توان دید که نویسنده فرضی، چگونه و با چه هدف و چه چشم ‌اندازی مضمون کارش را ورز می‌ دهد. حاصل کارش چیست و در خدمت کیست. آیا بر جهان تاریک و خونینی که انسان در آن می ‌زید، آگاهی می‌ پراکند و یا تاریکی را غلیظ‌‌تر می ‌کند و یا آنکه در اساس خود، آگاهی لازم را نسبت به سوژه اش ندارد. آیا با آجرچینی‌ ها و نازک ‌کاری ‌های ظریفِ زیبا و دلربا و هنرمندانه ‌اش در بازتاب حقیقت برای مخاطب «هوش افزایی» می‌ کند یا «هوش‌زدایی»!! توان خلاقه‌ اش در خدمت کیست و چیست؟ و سرراست آنکه؛ قلم به مزد و مزدور و مأمور است یا مستقل است و بابت استقلالش آماده پرداخت هزینه؟

می ‌بینیم که نویسنده در لاهوت به ‌سر نمی ‌برد و روی زمین سفت ایستاده و از این روی ـ خواه‌ ناخواه  و دانسته و نا دانسته ـ در« موقعیتِ» معینی قرار دارد.

نویسنده، هرچند مثل هر شهروندی در موقعیتی معین زندگی می‌ کند، اما بار معینی بر دوش گرفته است که او را از یک شهروند ساده متمایز می کند؛ زیرا به عنوان نویسنده ای که از هزار توی مناسبات میان انسان ها و حتی شوریدگی های یک انسان معین در شرایطی معین می نویسد، مخاطبان و شاهدانی دارد که چه بخواهد و چه نخواهد او را داوری می‌ کنند.

این داوری صد البته که مستقل از میل و اراده نویسنده صورت می گیرد و نتایجی در پی دارد  ـ مثبت یا منفی ـ که نویسنده را ازآن گریزی نیست و راهی ندارد که به گفته احمد شاملو: به چون فرزند مریم، صلیب سرنوشتش را بر دوش کشد.

سی و چند سال پیش از این، در متنی  به منابت سال‌گشت تیرباران زنده ‌یاد سعید سلطان‌پور، نوشته بودم که؛ هر مدعا، بایستگی هایی در پی دارد که مدعی را گریزی از آن نیست. آیا سقراطی است که با پایمردی بر سر مدعایش، جام شوکران می ‌نوشد یا گالیله ‌ای‌ ست که به‌ خاطر تن واکشیدن از خطر، در مقابل ارتجاع کلیسا خاکسار می ‌شود و به انکار ارزش‌ هایی که خود آفریده و به‌ جای گذاشته، تن می ‌دهد.

از دید من، نویسنده و هنرمند را از این حقیقت اجتناب ‌ناپذیرو داوری تلخ یا شیرین گریزی نیست. نویسنده همواره و در‌هرحال، با این عیارِ سخت‌ جان سنجیده می‌شود:

در مقابل قدرت است یا کنار قدرت؟

با همین سنجه است که به طور نمونه، سرایندگان میهن ما در سراسر تاریخ خونبار و سیاه و استبداد‌ زده‌ اش، داوری شده‌ اند. سرسپردگی شاعرانِ کاسه ‌لیس و مداحان دربارِ شاهان غدار و امیران و حتی نوکرانِ شاه و امیر، با همه توانایی ‌های هنری و ظرفیت‌ های کلامی و زبانی و تصویری‌شان، همچون عنصری‌ ها و عسجدی ‌ها، در تاریخ ادبیات ما، به روشنی ثبت شده و بر زندگانی ایشان مُهرِ ننگین خورده است واز این منظر و معنا ، به زباله ‌دان تاریخ شعر پرتاب شده‌اند!

 در مقابل آنان؛ حافظ‌ ها ،مولوی ‌ها ،خیام‌ ها ،فردوسی ‌ها ،عبید زاکانی ها وسهروردی‌ ها را داریم که بر‌ تارک تاریخ ادب، هنر و فرهنگ ما نشسته‌ اند و هنوز هم که هنوز است در کنار مردمانند و با آنان سخن می‌گویند.

کوتاه سخن اینکه: نویسنده، انسان خلاقی است که چه بخواهد و چه نخواهد، در «موقعیت» معینی قرار می‌ گیرد و چه بخواهد و چه نخواهد از سوی مخاطبانش دیده می‌ شود و به‌ خاطر مدعایش، در همه عرصه‌ ها مورد داوری قرار می گیرد. بیهوده نیست که حافظ شیراز می ‌سراید: «که عشق آسان نمود اول / ولی افتاد مشکل‌ها»

بر همین پایه و روال است که نویسندگان و هنرمندان معاصرِ ما، هم در آینه‌ حال و هم در آینه‌ تاریخ، دیده شده ‌اند و می‌ شوند و خواهند شد.

در یک‌صدوپنجاه ساله اخیرِ مبارزات آزادی‌خواهانه و عدالت‌ جویانه‌ مردمان ایران و دگرگونی های روز افزون فرهنگیِ ناشی از آن، می ‌توان فهرست بالابلندی از اهل قلم و هنر را در هر دو دسته فراهم آورد. می ‌توان، هم قلم‌ به ‌مزدان و هنرمندان آستان‌ بوسی را دید که سرسپرده بالایی‌ها ودستگاه پیچ ‌در پیچ قدرتند و هم نویسندگان و هنرمندانی را مشاهده کرد که حرمت قلم را پاس می ‌دارند و در کنار مردمان، علیه قدرتِ حاکم سینه ‌‌سپر کرده‌ اند و ایستاده ‌اند، به زندان و شکنجه‌گاه برده شده‌ اند، لب دوخته شده ‌اند و به خاک‌ و‌خون در غلتیده‌ اند ، با کابل و طناب خفه شده‌ اند و یا در برابر جوخه اعدام و طناب دار به خاک افتاده اند.

تنها، نگاهی به ترکیب نویسندگان شرکت کننده در نخستین کنگره نویسندگان و شاعران در سال ١٣٢٥ و مخالفان شرکت در آن و یا تأسیس کانون نویسندگان ایران در پنجاه و چند سال پیش تا به امروز و مخالفت مداوم بخشی از قلم‌زنان با شکل ‌گیری و ادامه کاریِ آن، روشنگرِ انتخاب نویسنده است در برابرِ این حقیقت زمخت اما روشن که؛ هیچ نویسنده و هنرمندی نمی ‌تواند پیوندش را با مردم از یک‌سو و با حکومت و قدرت از سوی دیگر، مه ‌آلود کند.

 ایستادن در کنار قدرت یا در مقابل آن، و یا حتی علیه آن، یک انتخاب است!! در پیوند با این امر، در هر دو دسته‌ اهل قلم و هنر، همه نحله‌ های فرهنگی و هنری حضور دارند؛ از رمان‌ نویس و شاعر و سینماگر و نمایشنامه ‌نویس و کارگردان و بازیگر بگیرید تا برسید به نقاش و موزیسین و هنرمندان هنرهای تزیینی و غیره...

من وارد بخش خاکستری این گفتار که طیف وسیع و رنگارنگی از نویسندگان و هنرمندان را در خود جا‌ی داده است، نمی ‌شوم. اما نمی ‌توانم بپذیرم که برای «رسمی» کردن کانون نویسندگان ـ که هویت و مضمون موجودیتش، در اساس اعتراض علیه سانسورو سرکوب دولتی است ـ ، آبروی اهل قلم را به امید مصونیتِ نهاد کانون در برابر قدرت، به اعتبار و استقلال آن، چوب حراج بزنند! و یا با آوردن «به ‌نام خداوند جان و خرد» در سرلوحه بیانیه ها و اعلامیه ها، اصل استقلال کانون و غیر ایدئولوژیک بودن آن را زیر بگیرند تا امنیت و آزادی فعالیت کانون و ای بسا مصونیت ِخود را از آزادی‌ ستیزان و سانسورچیان، گدایی کنند!

در این جا سرِ آن ندارم مصداق های این بخش خاکستری را بیشتر باز کنم و از اشخاص معینی نام ببرم که برخی از آنان چهره در نقاب خاک کشیده ‌اند و برخی با «که بود که بود؟» خود را در سایه قرار داده اند تا دیده نشوند! همین بس که گفته‌ اند: دانا را اشارت اندک، کفایت است!

در مواردی اما سکوت، نوعی از همدستی است و صورت را با سیلی سرخ‌ کردن هم نوعی ریاکاری! به طور نمونه، از همین آقای محمود دولت ‌آبادی، نویسنده رمان با شکوه کلیدر و از آقای هوشنگ ابتهاج شاعر بزرگ معاصر یاد می کنم و در مقابل‌شان، از شاملوها و درویشیان‌ ها، که مشت نمونه خروار است!

در مورد دولت ‌آبادی، پیش از هر‌چیز باید اعتراف کنم که از دید من، بدون ذره‌ ای تردید، او یکی ازبزرگ‌ترین نویسندگان انگشت ‌شمار معاصر ایران است. همانندِ یاشار کمال، نویسنده «اینجه ممد»، یا نیکوس کازانتزاکیس نویسنده «آزادی یا مرگ» و «مسیح باز مصلوب» و...

اما او با این همه کارهای درخشان، به ویژه جای «خالی سلوچ»، مانند هوشنگ ابتهاج، سراینده شعر ماندگار «دیرست گالیا» و بسیاری غزل و شعرهای کم مانند، در برابر قدرت سر خم کرده است! این دسته نویسندگان و سرایندگان و هنرمندان ـ از تمام نحله‌ های هنری ـ در اوج سرکوب و سانسور و کشتار و فقر و گرسنگی اکثریت بزرگ، توسط حاکمان مستبد ِاستثمارگر و بیزاری بیشترینه مردمان ایران از اینان؛ نه تنها بی‌ طرف نیستند که در موردهایی، دمخور و دمساز این حکومتِ انسان ستیز نیز هستند!

 تاریخ ادبیات و هنر ایران، این جمله « قصار» محمود دولت ‌آبادی را از یاد نخواهد برد که گفته است: «ما هم به ظریف احتیاج داریم و هم به سردار سلیمانی»!!

ایشان در حالی که برای شنیدن گفتار «گهربار» حکومتی ‌های فرهنگ ستیز، در کنار افرادی مانند «حداد عادل»، «قالیباف»، « مهاجرانیِ» فعلا ساکن پاریس و «علی جنتی» وزیر ارشاد و... با تبختر پا روی پا انداخته و«مستفرنگانه» با ریش دو تیغه وکراوات می نشیند و هرگز باکش نیست که در کنار سرکوبگران و سانسورچیانِ قاتل مردمان در بند ایران؛ کارگران، زنان و سایر زخمت کشان  نشسته است. صد البته با همان ژستِ حق به جانبی که بر سر سفره افطار آقای رئیس جمهور می نشیند!

در یکی از همین نمایش های سالنیِ مردم ‌فریبانه، روحانی رئیس جمهور دغلکار، پشت تریبون می‌ گوید: «ممیز وزارت ارشاد، سواد و توانایی ممیزی، یعنی سانسور را ندارد و بهتر است خود نویسندگان و ناشران این امر مهم را به عهده بگیرند» و محمود دولت ‌آبادی در کنار سینماگران و کارگردانان و موزیسین های هم ‌سنخ خود ـ که گوش تا گوش ـ به ردیف نشسته اند، همراه و همآواز با فرهنگ ‌ستیزانِ سرشناسِ حکومتی، در تأیید این فرمایش های فاشیستیِ روحانی، کف می ‌زند! نویسنده جای خالی سلوچ، خود بهتر از هر کسی می داند که معنای این کف زدن درتأیید این یاوه ها، هیچ نیست، مگر تأیید و پذیرشِ« خودسانسوری»!!

با درد و تأسف بسیار باید گفت که این گونه از قلمزنان، کارشان از گزینش میان بد و بدترهم گذشته است! آنان در بساط همه‌ جناح ‌های حکومتی ـ از هر رنگش ـ خوشرقصی و دلبری می کنند؛ آن هم به قیمت حراج ارزش های تولید شده ای که خود در آفرینش آن به عنوان نویسنده ، دست داشته اند! نویسنده کلیدر با همین نگاه است که می‌ فرماید: «ما هم به آقای ظریف نیاز داریم، هم به سردار سلیمانی»!

خوشبختانه اما اگر از جانب این گروه ازهنرمندان و قلمزنان، تاریخ ادبیات و هنر ما تاریک و رو‌سیاه است، سویه دیگر آن را هم داریم. سویه «نه گفتن» به قدرت و ایستادن در برابر آن توسط هنرمندان و قلمزنانِ همدست مردمان در درازای تاریخ خونبار ایران؛ از حافظ و سلمان ساوجی تا فرخی یزدی و احمد شاملو، از گلسرخی و سلطان‌پور تا مختاری و پوینده و علی ‌اشرف درویشیان...

با تأکید یاد آوری می کنم که در این جستار معین، به توانایی ‌های ادبی و هنری نویسنده کاری نداشته ام و واقفم که از این دیدگاه، از زاویه توانایی تولید اثر، همه هم‌ عرض یکدیگر و هم اندازه نیستند. اما به گفته آن شاعر مجاری، شاندر پتوفی، منظور، نشان دادن «له له» است در برابر«تنفس»؛ در شعر زیبای آوای سگ‌ ها و گرگ ‌هایش!

در برابرِ آن سراینده بزرگ کهنسال، «ه ـ الف ـ سایه» که «تمثال مبارک» را با نشان دادن برگه رای به نامزدِ حکومت سرکوب و سانسورِ اسلام پناه، به نمایش می‌ گذارد، حافظ زمانه‌ ما شاملو را نیز داریم که جسورانه به رأس حکومت انسان ستیر اسیرکُش می ‌گوید: «ابلها مردا / عدوی تو نیستم / انکار توام» و در ترسیم و نمایش این نظام فاشسیتی می ‌سراید: «دهانت را می‌بویند/ مبادا که گفته باشی/ دوستت می ‌دارم» و با شجاعت، رو در روی حکومت بیداد، اعلام می کند: «همدست توده ‌ام/ هنگام که توطئه می ‌کند گسستن زنجیر را».

و سرانجام ازعزیزی که امروز برای بزرگداشت او در نخستین سال خاموشی اش، اینجا گرد آمده ‌ایم، ازعلی‌اشرف درویشیان به عنوان یک نمونه غرورآفرین، نام می برم.

 انسان آرمان‌ خواه، زلال و رشک‌ انگیزی که همانگونه نوشت که زندگی کرد و همانگونه زندگی کرد که نوشت؛ با همان سادگی و طنز و شوخ ‌طبعی و البته با همان قاطعیت و استواری و صداقت زلال و بی ‌شیله ‌پیله ‌اش در برابر قدرت و همدست با مردمانِ اعماق.

نویسنده‌ای که نه تنها، تا آخرین دم به مردم؛ به مردمان له شده در دوزخ جهل و سرمایه وفادار ‌ماند، بلکه تا لحظه‌ چشم فروبستن و خاموشی، به حکومت شاه و شیخ «نه» گفت و با صلابت تمام، دلاورانه اعلام کرد: من بر سر سفره خون نمی ‌نشینم.

 

 

حسن حسام

 ۱.۱۱.۲۰۲۱  

پاریس

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com