11.04.18 22:32 Alter: 9 days

یادداشتهای روزانه - سرپل ذهاب-فروردین۹۷- فایق رسولی

Kategorie: Nachricht

 

 

داخل کپر یکی از دوستان زلزله زده نشسته ایم، دوستانی که گرچه خود خانه و کاشانه شان باخاک یکسان شده اما انسانیتشان به بلندای تاریخ قد برافراشته و در زیر آوار نابرابری و استیصال کمر خم نکرده است.برایمان از شب حادثه میگویند؛اینکه چطور ناامید نشده،اعضای خانواده شان رااز زیر خروارها خاک بیرون آورده و در همان شب باهمت والایشان خوراکی و پتو و...برای همسایگانشان نیز تهیه کرده اند، خانه به خانه گشته و زلزله رابه زانو درآورده اند.

زانا و فرشته را میگویم.

بحث ادامه دارد،ازکودکان زیر آوارمانده میگویند، از مادران، از ایثار و از زندگی...

زندگی!چه واژه ی نامانوسی باتن تکیده ی این ویرانه ها.

از زلزله میگویند...

زلزله!چه سکانس پرتشویشی از این فیلم پرپیچ و خم زندگی.

ازخودشان میگویندکه بعداز گذشت ٥ماه یک روز هم بیکار ننشسته اند و باهمت و تلاششان در کالبد زندگی میدمند هنوز.

زانا از آوار برداری میگوید:

ناگهان زنی راپیداکردیم که باصورت برزمین افتاده بود، خواستیم از زیر آوار بیرونش بیاوریم که دیدیم کودکی در آغوش دارد.آن کودک هیچ آسیبی ندیده بود،تنها در آغوش مادر بر اثر خفگی جان داده بود.عملیات آوار برداری ادامه دارد و باز صحنه تکرار میشود،زنی که باصورت برزمین افتاده، زنی که یک مادر است و بچه ای به امید نجاتش در آغوش.وباز این صحنه ها تکرار میشود،دیگر به هرزنی میرسیم که در زیر آوار باصورت برزمین افتاده است با احتیاط بیشتری عملیات رابه پیش میبریم،نکند که مادری باشد با بچه ای در آغوش تاکه آخرین عشق مادرانه اش را، جانش را، نثار فرزندش کرده باشد.

بعضی ازاین کودکان برای همیشه در این آغوش مهربان آرمیده و بعضی از آنها بادمیدن زندگی مادرانشان در جان آنها،دارند نفس میکشند تا شاهدان این از خودگذشتگی بی بدیل باشند.

آرین یکی از آنهاست، کودکی که در شب زلزله ۲ ماه بیشتر نداشت واکنون ۷ ماهه است و تنها یادگار ازیک خانواده ی ٥ نفره از آن شب هولناک برای پدر غمگین اما جسورش.

همسرم میزند زیر گریه،آشوبی در در درونش گر میگیرد با شعله هایی شاید به هولناکی آن شبی که بر این مادران گذشته است،گریه امانش نمیدهد.

به این فکر میکنم که از پس اینهمه هیاهو او دارد گریه میکند،او فقط دارد گریه میکند،اما آنها! آن شب را زیسته اند، آن شب را مرده اند، آن شب را جاودانه شده اند، آن شب را....جاودانه کرده اند! و زلزله را به راستی به لرزه درآورده اند.

این شب هولناک، این شب سخت، تنها یک زلزله نبود بر جان نحیف آجر و سیمان، زلزله ای بود بر جان بشریت، زلزله ای بر جسم نزار جامعه، و آوار خواهدکرد همه ی رخوت و سردی مرده برتن انسان را؛ و زندگی دیگر بار دیگر بار جوانه خواهد زد بر بلندای تاریخ تلاش انسان برای برساختن دنیایی بهتر.

میدانم میدانم که این گریه ها و آن ضجه ها و خروش و خشم و تلاطم، اقیانوسی خواهدشد از همیشه مواج تر، واز همیشه خروشان تر، و از ریشه در خواهد آورد بنیان خانه های استبداد و صاحبان زور و وارثان قدرت را.

وقلبهای این مادران چنان عشقی بر  دستان کوچک این فرزندان دمیده اند که باآن خواهند توانست جهانی از بنیاد، و میدانند که باید، بسازند.

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com