15.11.16 21:40 Alter: 1 year

یاد سپیده: مجموعه نوشتارها درباره پروین صدیقی ( سپیده )

Kategorie: Nachricht

 

پروین صدیقی, سپیده ای دیگر از تبار عاشقان, از میان ما رفت !

  

عشق ِ ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و

نه به روز ،

و جنبش و شور حیات

یک دم در آن فرو نمی نشیند

 

احمد شاملو

 

در سوگ سپیده!

با اندوه و تاسف بسیار با خبر شدیم که پروین صدیقی ( سپیده ) پس از سال ها مبارزه و مقاومت در برابر بیماری سرطان در سن پنجاه و هشت سالگی از میان ما رفت. در این مبارزه بی امان, عشق به زندگی و زیبایی هایش انگیزه بخش او بود و هرگز عرصه را برای یاس و نومیدی باز نگذاشت.

پروین صدیقی در شهر سقز متولد و دانشجوی پزشکی اخراج شده پس از انقلاب ارتجاعی فرهنگی رژیم بود و بار گران از دست دادن همسر خود مقصود فتحی ( اعدامی دهه شصت ) را همواره با روحیه ای مثال زدنی بر دوش کشید و سالهای دراز تبعید را در برابر پذیرش ظلم و بی عدالتی در کشورمان ,بجان خرید. سپیده هرگز آرام نگرفت و همواره پشتیبان مبارزات بر حق مردم کشورمان و خلق کرد باقی ماند. او که بیش از چهل سال مبارزه توام با درد و محرومیت را پشت سر داشت سرانجام قلب نازنینش از طپیدن باز ایستاد و جان ناآرامش آرام گرفت. پروین سالهای دشوار زندانهای جمهوری اسلامی را تاب آورد و هیچگاه از پیمان خود با پابرهنگان عقب ننشست.

سپیده از میان ما رفت. چه زیبا بود با ما بودنش!

 

پروین صدیقی عزیز, با زیباترین آوازها و سرودها بدرود!

یادش گرامی باد!

*****

ما امضا کنندگان این نامه همدردی‌ خود را به دختر نازنینش وخانواده او تقدیم می‌کنیم و امیدواریم آن‌ها نیز با این حقیقت که زندگی و تلاش های انسانی پروین برای نسل‌های آینده ماندگار خواهند بود، ‌تسلی پذیرند.

 

13.10.2016

 

آمادور نویدی – ابراهیم آوخ – ندا نوآور- فریبا ثابت - انور میرستاری - کیتاش شمس - بهروز سورن – پروین ریاحی – شهاب شکوهی - حمید ریاحی – تقی روزبه - ناصر علیزاده – مجید دارابیگی - علی اعتدالی - پویان انصاری - پروین ابراهیم زاده - ناهید مجاهد – منوچهر شهابی – حسین نقی پور – سیروس بینا – جمشید صفاپور – هدایت سلطانزاده - مهناز قزلو - حسن عزیزی - سیامک مویدزاده – ایرج حیدری - فرج آلیاری - پرویز داورپناه – باقر ابراهیم زاده – خالد بایزیدی ( دلیر) – اسماعیل فتاحی – سیاوش عبقری – شهلا عبقری – امید بایندری – نیکی میرزائی - ناهید ناظمی - بیژن سعیدپور - مجید بیدار- مهران سیرانی - سوسن شهبازی - عباس هاشمی - حمید رضا رحیمی - مسعود فروزش راد - فرح نوتاش - حسن حسام - بهروز فراهانی - علی دماوندی - بهروزعارفی - غلام عسگری بختیاری - پیروز زورچنگ - ا. م. شیری (ابراهیم شیری)- آرش کمانگر - نسرین احمدی, سیامک جهانبخش, آینده آزاد - فرود سیاوش پور - امیر جواهری لنگرودی - امید پیوندی

 

*****

در مراسم یادبود پروین صدیقی در شهر وین: از ناصر

اما چگونه شد که چنین نابهنگام و شتابان مرا به دیار بی بازگشت روانه می نمائی؟ مگر نمیدانی که من به انسانها عشق می ورزم و تن و جانم با هزاران رشته، با هزاران مهر به آنان پیوند خورده است؟ مرا از آنان دور مساز که امروز برای آخرین وداع زود است . بگذار تا شاید بتوانم به برخی از آرزوهای دیرینه ام دست یابم. من سالهاست از دیارم، لانه و آشیانه ام و زادگاهم بدور افتاده ام.  هنوز افکاری  در سر دارم، هنوز بدنبال گم شده ام میگردم. بالهای شکسته ام را میخواهم ترمیم کنم، پر باز کنم و به پرواز درآیم. به من مهلت ده تا بتوانم در زاد و بومم کردستان، بدون واهمه و حول و هراس، بدون وحشت از گزمه های خلفای اسلامی  با زبان  مادری ام اشعار عشق و محبت را فریاد کنم.

...................................

ما امروز درا ینجا گرد هم آمده ایم تا با رفیقی و یاری پر از احساس، مملو از محبت، برای آخرین بار وداع کنیم  و خاطره اش را گرامی داریم.

رفیق پروین صدیقی که او را سپیده صدایش میکردیم؛ در ۵۷ مین سال زندگیش پس از چند سال درد و رنج حاصل از بیماری سرطان با قلبی مملو از آرزوهائی که در راه مانده بودند, بخواب ابدی فرو رفت و ما را در غم و اندوهی جان گداز بجای گذاشت. او در نيمه شب چهار شنبه ١٢ اکتبر در نبردی نابرابر میان مرگ که آمده بود تا جانش را برباید و زندگی که تنها لبخندهای امید، یاورش بودند، اما  شکسته در خویش به انتهای توانش رسیده بود، از میان ما رفت.  او در واپسین روزها که هنوز  نفس های گرم زندگی را بهمراه داشت  به گفتگوئی با سرنوشتش پرداخت:

که ای سرنوشت میدانم  زندگی بی انتها نیست و از همان آغاز وجودش در گذرگاه مرگ قدم بر میدارد. اما چگونه شد که چنین نابهنگام و شتابان مرا به دیار بی بازگشت روانه می نمائی؟ مگر نمیدانی که من به انسانها عشق می ورزم و تن و جانم با هزاران رشته، با هزاران مهر به آنان پیوند خورده است؟ مرا از آنان دور مساز که امروز برای آخرین وداع زود است . بگذار تا شاید بتوانم به برخی از آرزوهای دیرینه ام دست یابم. من سالهاست از دیارم، لانه و آشیانه ام و زادگاهم بدور افتاده ام.  هنوز افکاری  در سر دارم، هنوز بدنبال گم شده ام میگردم. بالهای شکسته ام را میخواهم ترمیم کنم، پر باز کنم و به پرواز درآیم. به من مهلت ده تا بتوانم در زاد و بومم کردستان، بدون واهمه و حول و هراس، بدون وحشت از گزمه های خلفای اسلامی  با زبان  مادری ام اشعار عشق و محبت را فریاد کنم. بگذار به تن آرم آن البسه رنگین را تا همراه با رفقایم، خواهرانم، برادرانم دست در دست، شانه به شانه، بر پا کنیم جشن آزادی وطنم را. آری امروز آواره ام، آواره از دیار خود و تبعید گشته ام .اما پس از این سالهای متمادی تبعید هنوز به یاد دارم بهار کردستان را که هر سال قبل از فرا رسیدن آن، ماه ها به انتظارش می نشستم تا گلهای یاس و ارغوان را در بر گیرم و بر گونه ی شان بوسه زنم.

سرنوشت  بمن مهلت ده! تو به از همه ی دیگران میدانی که من هنوز صبحگاه آزادی را ندیده ام و چه  گران برایش پرداخته ام . هنوز چند ماهی از زندگی با همسر مهربانم، این نازنین انسانم نگذشته بود که دژخیما ن جمهوری اسلامی، این پاسداران سیه روز او را از دامنم ربودند و به قعر سیاهچالها افکندند و پس از ماه ها  شکنجه، از آن جهت که نتوانستند او را وادار به بازگشت از باورهای دیرینه اش نمایند، به جوخه ی اعدامش سپردند.

یادش گرامی باد.

ای سرنوشت من گناهم را نمیدانم،  من آن را نمیشناسم . برایم آن را بازگو تا با آن آشنا شوم و بدانم علت این چنین خشونتی با من، در کجا نهفته است. در جستجوی آزادی بودن و برای آزادزیستن، دل گشودن را گناهی نیست. تو خود بخوبی میدانی که همچون من  بیشمارند انسانهائی که  یک چنین بی عدالتی در جهان را که محصول نظامی خشونت گر و استثماریست نمی پذیرند.  لعنت بر تو، من ترا نفرین میکنم، نفرین ابدی.

بیاد داری  که چگونه دخترم آزاده را که بیست روزی بیش نداشت و تنها نفسهای گرم مادرش و آغوش پر از محبت او را میشناخت و به آنها نیازی مبرم داشت، از من جدا کردند و قلب سوخته ام  را دگر بار به آتش کشیدند؟ کودکی که حاصل عشقی ناتمام و تنها یادگار دورانی کوتاه، اما پر از وفاداری، ایثار، و دلباختگی بود. و هم او بود که شاید میتوانست مرحمی باشد  بر این زخم های عمیقی که جان و دلم را به آتش کشیده بودند.

 تو خوب میدانی  پس از آنکه نیمی از تحصیلاتم را در دانشگاه، در دانشکده پزشكی تبریز به اتمام رسانیده بودم، این تاریك اندیشان، این سیه دلان، مرا از دانشگاه  اخراج و به جرم آزادیخواهی و همکاری با سازمانهای انقلابی بزندانم افکندند. تو گوئی میتوان جامعه را با بستن دانشگاه ها و ازدیاد هر چه بیشتر زندانها متحول نمود. توگوئی پویایی و شکوفائی جامعه در دست یازیدن به پیشرفته ترین ابزارهای شکنجه میسر میشود. سه سال بدون هیچگونه چشم اندازی درسخت ترین شرایط در زندان بسر بردم. بارها مورد شکنجه، اذیت و آزار و توهین قرار گرفتم. هنوز چهره ی بسیاری از مهربانترین انسا نها، آخرین نگاهها، کیمیا و لبخندش، که روی باخت پیش از انکه شكفته شود، به همراه من اند. آنچه که در این۳ سال بر من گذشت و آنچه که من خود شاهد آن بودم مقوله ای است که می باید در فرصت دیگری به آن پرداخت. همین اندازه اما باید بیان داشت که سبعیت و درنده خویی این قوم، این جماعت, مرزی نمیشناسد. مرا همچون گل خشكیده ای ساختند که دیگر از من  طراوتی برنتابد، محزون و ناامید، از راه افتاده و رنجور، عزلت پیشه کنم و بگوشه یی پناه برم.

پس از انکه پدرم  توانست توسط هرآنچه که در سالهای طولانی زندگی اش  اندوخته بود مرا همچون شیئی بيجان از جمهوری اسلامی  خریداری کند و به فضای آزاد راه یافتم، در اولین دیدار با دخترکم آزاده که سه ساله شده بود، پس از آنکه مدتی بمن خیره شد گفت: "تو دایه  من نیستی!" و با اشاره به مادر بزرگش ادامه داد که آری، "اون دایه منه!" او بخوبی از دست دادن مجدد مادرش را احساس میکرد و با چشمانی پر از وحشت و نا باوری از من میخواست تا راحتش بگذارم . ماهها بطول انجامید تا توانستم اعتمادش را بدست آورم که دخترکم ، عزیزکم،  مرا ببخش که ترا تنها رها کردم . دستی که مرا از تو جدا نمود و پدرت را از تو گرفت ، دستی است که تا مُرفق بخون هزاران پدران و مادرانی ديگرآغشته است.

پس از رهائی از زندان ماه ها در کنج خانه ی پدرى ام  با افکاری متشنج و در هم ریخته و جسمی رنجور و ناتوان مدتها قادر به انجام هیچ عملی نبودم . این همه جنایت، پستی و رذالت را نمیشود به این آسانی به باد فراموشی سپرد.

نه رفیقی، نه یاری و یاوری که نزدش بنشینم ، دل باز کنم، اشک فرو ریزم،  ناله کنم، فریاد بر آورم. که چه  با من کردی سرنوشت؟

چرا این چنین بی رحمانه و خشونت بار! چرا قصه ی زندگی من می باید این چنین غم انگیز و درد آور نوشته  شود. این چنین دردی را نمیشود درمان نمود، این درد حاصل زخمی عمیق و سوزان است که مرحمی را نمیشناسد. اندوه حاصل  از دست دادن معشوق را تنها عاشق احساس میکند. این درد را میتوان  گریست، تا به انبوهی از قطرات اشک تبدیل شود و جانت را رها سازد.

 اندوه من، اندوه نو گیاهی است که دوران  تازه نهالی  را با مقاومت ، از خود گذشتگی ، خرد و اندیشه ورزی  سپری کرد و به درختی تنومند و کهنسال  تبدیل گشت و میرفت تا از این صحرای خشک و بی جان  که حاصلی جز نیستی و تباهی  را بهمراه نداشت  جنگلی پر از توانائی و شادابی زندگی آفریند. آری میرفت تا محبت را جایگزین خشونت و عدالت را برپای دارد که مورد حمله ی اهریمنی مهیب و خونخواری قرار گرفت. شیره درونش را مکیدند شاخه هایش را به آتش كشیدند و برگهایش  در این آتش قرون وسطایی جان باختند.

من این برگها را میشناسم. همه آنان آشنای من اند. یاد شان همیشه در خاطرم شكفته است. این کاروان عشق و انسان نیت، روشنایی و امید، یاران من اند. یاد آنان همیشه درجان من نهفته است . همیشه بخود میگویم : چگونه میشود که این برگهای رنگین و پرنشاط پژمرده میشوند. این اندوه، اندوهی ست ماندگار که با خودم به خاک سپرده خواهد شد.

آری عزیزانم، راه من بپایان رسیده است، اما راه شما در پیش است. میدانم که امروز نیز  پایانی را در خود نهفته  دارد. اما فردا در همین امروز در راه است . فردایی که میدرخشد و بیدار میکند، میزداید و هموار میکند، ابرهای سیاه‌ آسمان این ظلمت پرستان قرون وستایی  را که حایل خورشیدند، بکناری خواهد زد و جان هزاران هزار غم زده را مملو از نشاط خواهد کرد. فردائی که با خروش و یورش  هزاران هزار انسان لب بجان آمده سر برآورد،  ظلم و ستم را  پایانی بخشد  و دنیای نوینی را  بر پای دارد. آنجا که ما همه بخانه مان بر میگردیم تا آنرا بازسازی کنیم. دریغا که مرا ديگر توانی نیست که همراهی کنم این سیل خروشان را، دریغا  که مرا دیگر فرصتی نیست که پس از این سالهای غم و اندوه تبعید، شما یاران دیرینه ام را در بر گیرم و بر گونه تان بوسه زنم. میدانم زندگی زیباست. آرزو داشتم در این شادمانی بزرگ شما پایکوبی کنم. اما ستاره عمر من آرام آرام ناپدید میشود و راه  فراموشی را طی میکند.

سپیده عزیز بخواب ، آرام بخواب، آرام و بدون تشویش، نگران مباش. آن راه دور نیست. ما از نیمه ی راه گذشته ایم.  تو دل افروزی! تو بیاد می مانى! ما از نسیم بامدادی جویای سپیده خواهیم بود! درست است که این راه و رسم زمانه است و از ان گریزی نیست. اما چه زود، چه زود  فانوس عمرت بخاموشی گرائيد.

همانگونه که سیاوش کسرائی سرود: راستی چگونه میشود که این همه عشاق بی شمار آواره از دیار, یک روز بی صدا در این گوره راه ها همه پر پر میشوند...

آخر چگونه میشود که چنین شعله های نور، افراشته  و غیور در این تند باد روزگار همه یکباره خاموش میشوند.

*****

گفتار معتصم تاتايى در مراسم یادبود پروین صدیقی

 

سختی روزگار، از دست دادن شوهر عزیزش، مقصود، زندانی شدن برای مدت طولانی در زندان جمهوری اسلامی، دلواپس دختر نازنینش آزاده، وی را از پای در نیاورد

حضار محترم از اینکه زحمت کشیده اید و به این مراسم یادبود تشریف آوردید بسیار سپاسگزار هستیم.

به این امید اینکه ما در شادی های شما این محبت بزرگ را جبران کنیم. وقتتان را زیاد نمی‌گیرم  من زبان مادری ام کوردی است منتها چون دوستان فارسی زبان اینجا زیاد حضور دارند این نوشته را به زبان فارسی نوشتم.ـ

این نوشته یادی ست از این عزیز از دست رفته از یک زاویه اجتماعی سیاسی و وداعی ست با این نازنین همیشه به یاد مانده.ـ

در روزی پاییزی،  در یکی از روزهای غمگینش، در عصری دیر وقت یک ماشین جیپ ارتشی سبز رنگ در حالی که جسد یک مردقد بلند را با طناب روی آن بسته بودند، همراه با بلندگویی نصب شده در بالای آن از پادگان مشرف به شهر سقز، از توابع استان کردستان به سمت شهر راه افتاد. بلندگو اطلاعیه ای را به سمع مردم میرساند:" این جسد یکی از اشرار است که به دست ماموران امنیتی به سزای اعمال خود رسیده است. هر کس بخواهد با رژیم پادشاهی دربیافتد، جز این سرنوشتی نخواهد داشت." این پیام مرتباً تکرار می‌شد.ـ

این جسد، جسد انقلابی مشهور کرد، سلیمان معینی، بود.ـ

شهر فضای وحشت و ترس را به خود گرفته بود، ساواک رژیم با حضور خود در امکان مختلف به این فضای وحشت، دامن می‌زد.ـ

شهر سقز که درفضای مرتفع از سطح دریا قرار گرفته است، دارای زمستان های پر برف و طولانی بوده و مردم طبقه ی متوسط و فقیر از داشتن چنین وضعیت جوی همیشه در عذاب بودند.ـ

به اقتصاد شهر نگاه کنیم تنها در دو عرصه کاری را میتوان پیدا کرد: کار در بخش دولتی و کار در بخش سرویس. طبقه ی متوسط شهر تلاش نموده تا بخشی از درآمد خود را به تحصیل بچه هایشان اختصاص دهند. این امر باعث شد که تعداد دانشجویان این شهر رو به افزایش بگذارد.ـ

ما به سال های ١٩٧٣/٧٥ نزدیک می‌شویم. بالا رفتن قیمت نفت امکانات مادی زیادی، برای ایرانِ صادر کننده نفت فراهم آورد. ـ

پول به دست آمده به سه نقطه سرازیر شد:ـ

بخشی از این پول در شهرهای مختلف ایران، نه در کردستان، سرمایه گذاری شد.ـ

بخش دوم آن خرج مراسم فرمایشی ِخاندان سلطنت گردید. ـ

بخش آخر آن به تأسیس مراکز نظامی در کردستان و نقاط مرزی اختصاص داده شد.ـ

در زیر خفقان سیاه و در شرایط اجتماعی و اقتصادیِ این چنینی تعدادی از جوانان پور شور و پر از انرژی پا به صحنه ی سیاسی شهر سقز گذاشتند. آرمانشان بوجود آوردن وضعیت معشیتی بهتری برای مردم عاد
ی کردستان. تعدادی از این جوان ها  با پا گذاشتن به عرصه ی دانشگاهی ایران به عناصری پخته و آزموده تبدیل شدند. این عده با مراجعت های مداوم خود به شهر سقز، به مناسبت های گوناگون، تجربه ها و آزموده های خود را به بقیه جوان های شهر منتقل نمودند.ـ

در میان این چهره ها می‌توان به کسانی ماننده: عزیزان از دست رفته ای چونیحیی خاتونی، محمد حسین کریمی، اسد سلیمان پور، ایرج ماذوجی و انور ماجدی اشاره نمود.ـ

در فضای سیاسی، اجتماعی این چنینی در شهر سقز اتفاق جدیدی در حال رخ دادن بود. این اتفاق در مقایسه با حرکت های سیاسی پیشین مانند جریانات سال های ١٣٢٥/٢٦ ،جمهوری مهاباد، ١٣٣٢ کودتای شاه علیه مصدق، تفاوت کیفی را بوجود آورده بود.ـ

این دوره ما با حضور زن در صحنه ی سیاسی شهر روبه رو هستیم. ما با همچین پدیده ای در گذشته روبرو نبودیم.ـ

حضور زن درفضای سیاسی شهرسقز کاملاَ مشهود بود. حضور در مجالش شعرخوانی، جلسات سیاسی، کمک به مردم فقیر شهر و حضور فعال در تظاهرات  را می‌توان برای نمونه آورد. ادامه این حرکت در نهایت خود به خوبیت انجامید و زن کورد برای اولین بار در تاریخ سیاسی کردستان به عضویت حزب سیاسی مانند: حزب دمکرات کردستان ایران، حزب کوموله و سازمان چریکهای خلق ایران در آمد. درستی این مدعا این است که وقتی جمهوری اسلامی در 28 مرداد سال 1358 بعد از درگیری با نیروهای کُرد شهر سقز را به تصرف خود در آورد. خلخالی نماینده ی امام در اولین موج اعدام های خود 2 خواهر کعبی ها، شهلا و نسرین را درجمع اعدامی ها گذاشت . اعدام های بعدی نظیر مستوره شهسواری، فضیلت دارایی، وحیده واحدی، مهین عبدالله زاده و فرشته فایقی گواه مسلم ادعای بالاست.ـ

در این اوضاع، در این شرایط و در این برهه ی زمانی عزیز از دست رفته ی ما، پروین، را می‌توان پیدا کرد. قدی کوتاه، صورتی بسیار زیبا، قلبی به مهربانیِ مهربانترین ها در میان این هیاهو، در این جلسات، در این حضور سیاسی شرکت مداوم دارد. او در حالی که دانشجوی پزشکی شهر تبریز است، فعال سیاسی شهر سقز است. او در حالی که عضو سازمان چریکهای خلق ایران است، یک عنصر اجتماعی به تمامی معناست. وی را نه در قالب سیاسی بلکه در قالبی اجتماعی که در درک عمیقی از جامعه و مناسبات موجودش دارد، باید شناخت. پروین یک جسم کوچک دارد ولی یک عنصر اجتماعی بزرگ است. وی را به این منوال باید شناخت.ـ

سختی روزگار، از دست دادن شوهر عزیزش، مقصود، زندانی شدن برای مدت طولانی در زندان جمهوری اسلامی، دلواپس دختر نازنینش آزاده، وی را از پای در نیاورد. سختیهای آن دوران وی را بیشتر آزموده کرد. بعد از زندان وقتی به اروپا آمد تلاش نمود به فردی مفید در جامعه وین ِ اتریش تبدیل شود. همراه با یک بچه تلاش  سختی را پیش برده تا به فردی پا روی زمین تبدیل شده و دخترش را به جایی برساند که به شوهرش قول داده بود. جدا از تلاش های اجتماعی، سیاسی آنچه برای وی مهم بود این بود که بتواند این تعهد خود را به مانند مادر وفادار به انجام برساند.ـ

اوضاع اجتماعی، سیاسی قبل از انقلاب، جریانات انقلاب 57، زندان شکنجه، دوری از وطن و زندگی در غربت وی را به عنصری آبدیده تبدیل نموده بود. در خانواده پدری اش بعد از وفات مادرش جای مادر خانواده را گرفت. در حالی که سنش از بقیه خواهرها و برادرها ( به غیر از برادر کوچکش) کمتر بود ولی سختیهای زندگی وی را به یکی از مورد اعتمادترین فرد خانواده تبدیل نمود. با همه ی خواهرزاده ها و برادرزاده ها رابطه ی بسیار خوبی را بنا نهاده بود. همه وی را به عنوان عنصری برجسته در خانواده می‌نگریستند.ـ

برای من پروین تنها یک خاله نبود. برای من پروین تنها یک عضو خانواده نبود. من از لحاظ  سنی از وی بزرگترم ولی پروین برای من یک دوست و معلم گرامی بود. من در زندگی خود از سختی ها و آزمون های پروین درس های بزرگی را یاد گرفتم. یاد گرفتم که با تلاش با پیگیری با دل بزرگی، می‌شود خیلی خواستهای دست نیافتنی را به دست آورد. یاد گرفتم که می‌توان با سرطان ریه 6 سال مبارزه کرد. در مورد پروین شاید شعری به اندازه این شعر استاد بزرگ شعر فارسی استاد شاملو مصداق حال نباشد؛

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود :ـ

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان ديدن و گفتن

توان اندهگين و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل ، توان گريستن از سُويداى جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتنى

توان جليلِ به دوش بردنِ بار امانت

و توان غمناك تحمل تنهائى

تنهائى

تنهائى

تنهائى ى عريان

انسان

دشوارى ى  وظيفه است.ـ

...

دالان تاریکی را که در نوشته ام، ـ

به وداع به فراپشت می‌نگرم:ـ

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود.ـ

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

 

*****

پیام همدردی سازمان راه کارگر: پروین صدیقی از میان ما رفت !

  

با اندوه فراوان متاسفیم که به خانواده بزرگ جنبش چپ و زندانیان سیاسی سابق و خانواده عزیز جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم اعلام کنیم که رفیق پروین صدیقی سرانجام بعد از دو سال نبرد جانکاه با بیماری سرطان در سن ۵۷ سالگی جان شیفته اش را از دست داد. پروین صدیقی به همراه همسرش – رفیق جانباخته مقصود فتحی – در سال ۶۲ به جرم فعالیت و عضویت در راه کارگر دستگیر شده و به زیر شدیدترین شکنجه ها کشیده شدند. همسرش در همان سال همزمان با سالروز کوتای ۲۸ مرداد، توسط جانیان جمهوری اسلامی اعدام شد. پروین عزیز بعد از رهایی از زندان و نیز در دوران تبعید در خارج از کشور، یک لحظه از آرمان بزرگ آزادی و برابری کوتاه نیامد و به عنوان یک شاهد عینی از افشای جنایات ۳۷ ساله رژیم اسلامی باز نایستاد. مراسم یادبود و وداع با پروین عزیز روز شنبه ۱۵ اکتبر در وین اتریش برگزار گردید.

سازمان ما مرگ زودرس این یار و رفیق قدیمی را به خانواده، خویشان، دوستان بویژه به دختر نازنین او تسلیت میگوید و خود را عمیقا در غم شان شریک میداند.

                                          سازمان راه کارگر

                     16 اکتبر 2016

*****

فرح نوتاش: از سپیده, با یاد پروین صدیقی (سپیده)

 

از سپیده 

 با یاد پروین صدیقی (سپیده)

 

 

من... از سپیده می گویم

از طلوع مشعل صبح

در سلطۀ سیاه بیداد و ارتجاع وتاریکی

 

آیا در میان شمایان ...

کسی هست که نداند چه رفته است

ویا... که نشناخته باشد تا به کنون

هزاران هزار چشمه های خونین فاجعه

و تکرار فاجعه را...

و حیران نمانده باشد ...

از این همه سرعت در تحمیل پی در پی رنج و الم

...

نکند که تکرار مصائب

ملال خاطری گردد...نه

 

من از سپیده می گویم

نه از خفقان و سلطۀ غم

من از امید می گویم

و...از فردا

من از تلاش ممتد و ... آرام و بیکران

من از عشق بی حصار و بی پایان

 

من از سپیده می گویم

از قامتش سخت بر افراشته در مقابل غم

من از سپیده و فردا ... و نه کم

 

من از بشارت نور و زندگی

ازعطر دل انگیز و دائم ایستادگی

من از شور... از شراره های امید

من... از سپیده می گویم

 

نه خاموش و فرو رفته در مذلت تسلیم

ونه امروز به فردا ...معلق در بی تفاوتی... پوچی

یا که غرق در حقارت وحشت و ترس

وتلاش در طول عمر عبث

من از لبخند بجای هراس

من از سپیده می گویم

 

من از دستان گرم کودکی

از چشمان منتظر ش

و از پرسش مدام

پس کو... کجاست این پدرم

کی می آید ...کی می آید پدرم

 

من ازاشگها... بغض و حسرت او

نشکفته هرگز... خندۀ او

و نشنیده فلک ....

قهقهه های کودکانۀ او

و...

لبخند دائم سپیده در جواب

 

براستی ... چگونه آرام کرد

یک عمر کودک زخمی خود

 

نگاه کن ... نگاه کن... چه طولانی است 

صف کودکان در انتظار پدر

من از سپیده می گویم

از هزاران هزار ... سپیدها

در کنار صف کودکان انتظار پدر

 

سپیده... ویک عمر جام خونینش

سپیده و جاودانه لبخندش به حقارت دژخیمان

 در تقسیم زندگی

و ... به سهمش

 

من از سپیده می گویم

 

 

فرح نوتاش

وین  16 اکتبر 2016

کتاب 7

www.farah-notash.com

 *****

برای روح جاودانه ی پروین صدیقی - چند کوتاه سروده از خالد بایزیدی(دلیر)

 

برای روح جاودانه ی پروین صدیقی

1-

هیج جای تعجب نیست

که من روزی

درین ازدحام

گم شوم...

من باچشمان خوددیده ام:

هزاران هزارنفر

درین ازدحام

دل ووچشمشان

جسم ووجانشان

روح وونفسشان

یک یک گم شده اند

بدون آن که کسی...

آن رادیده باشد؟؟!!

2-

قراربراین بود

باآرزوهایم زندگی کنم

اماافسوس

قاتلان آفتاب

هرگز!

نگذاشتند؟؟!!

3-

پنجاه سال!

ازخزان عمرم می گذرد

امااکنون نیز...

نه زندگی بمن عادت کرده

نه من به او

هردوتایمان 

هروقت رووبروی هم می شویم

بیزارازیکدیگر

رویمان راازهم برمی گردانیم

4-

کبوتران!

دوست داشتن را

فراموش نکرده اند

این کاخ نشینان هستند

که دوست داشتن را

ازخاطرانسانها

زدوده اند؟؟!!

5-

درزندگی!

هیچ وقت نزیسته ام

برای همین نیز...

من وزندگی

برای همدیگربیگانه ایم؟؟!!

6-

کاشکی!

ازبدو زایش

می دانستم:

که این زندگی

پیرهنی چرکین است

تاکه من برای همیشه ازتن خود

بیرون می آوردم؟؟!!

7-

کاشکی!

زندگی توپ فوتبالی می بود

که فقط

باآن بازی می کردم؟؟!!

8-

امروزهم

همانند فردا

برای بدست آوردن

لقمه ای نان

پشتم خمیده شد

ومن 

باعرق جبین ام نوشتم:

آی زندگی کجائید؟

«نان مراکشت»؟؟!!

9-

سالهای سال است

که من

سیه پوش آرزوهایم هستم

چون همه شان

قبل ازاینکه

پیرشوند

م...

ی..

م...

ی...

ر...

ن...

د...؟؟!!

10-

به پدرم گفتم:

پدرجان!

مواظب ام باش...

روزی فرامی رسد

که من

درکوچه پس خیابانهای سرزمین خویش

گم شوم...

اماتو!

قهقه...می خندیدی ومی گفتی:

مگرمی شود؟

کسی درمیان خواهران وبرادران خویش

گم شود؟؟!!

*****




Gozareshgar
info@gozareshgar.com