03.05.13 00:37 Alter: 5 yrs

کتاب براندازی, کار فریدون گیلانی - هدیه به گزارشگران - بخش پنجم و پایانی

Kategorie: Meldungen Links

 

یورش رعد آسا

( عراق )

         

یكی از بزرگ ترین كشور گشایی های تاریخ ، پیش از شروع تهاجم درنزدیكی بغداد متوقف شد. هرگز نیروی آن چنان گسترده ای كه ایالات متحده در بهار سال 2003 دور شهر باستانی بغداد متمركز كرده بود ، در حجمی آن گونه متمركز نشده بود . فرماندهان این ارتش ، نقشه ساده ای داشتند . می خواستند با تانك بغداد را دور بزنند تا جلو فرار مدافعان را بگیرند ، بعد نیروها را گسیل دارند تا كاخ ها ، پایگاه های نظامی و سایر مراكز كلیدی دیكتاتوری صدام حسین را به تصرف خود در آوردند .

سرهنگ « دیوید پركینز » فرمانده تیپ مكانیزه پیاده، در یازده مایلی جنوب بغداد مستقر بود و می خواست از برخوردی كه خطر جنگ شهری را در برداشت ، پرهیز كند . ششم آوریل ، راه حلی را به سایر فرماندهان پیشنهاد كرد . گزینه ی پركینز این بود كه با یورش « رعد آسا » ی متهورانه ، ‌و فقط با استفاده از نیروهای تیپ خود كه كمتر از هزار تن بودند ، بكوبد و تا مركز بغداد پیشروی كند. پركینز به فرماندهان قول داد كه ظرف یك روز شهر پنج میلیونی را به تصرف خود در خواهد آورد .

« یورش رعد آسا » ، معمولا سریع ، با جرئت و با اعتماد كامل به قلب دشمن می زند و با همان سرعت از قلب دشمن خارج می شود. نیروهای سرهنگ پركینز،‌ روز قبل عملیاتی این گونه را انجام داده بودند . ستون های تانك و نفربرهای زره پوش با پشتیبانی آتش سنگین به فرودگاه بغداد رانده بودند ، صدها مدافع را كشته بودند و پیش از تاریك شدن هوا ، سالم به مركز استقرار عقب نشسته بودند . چند ساعت پس از آن یورش ، محمد سعیدال صحاف وزیر اطلاعات عراق ، در مصاحبه ای مطبوعاتی منكر یورش آمریكایی ها به فرودگاه شده بود. پركینز ادعای او را توهین آشكار، بی حرمتی و دعوت به تعمیق جنگ تلقی كرد . بنابراین فرماندهان بالاترش را ترغیب كرد تا او را به ماموریت رعد آسای دیگری بفرستند که بسیار قدرتمندتر از حمله برق آسای قبلی باشد. پركینز تاكید كرد كه این بار به قلب شهر هجوم خواهند برد و سعی خواهد كرد همان جا بماند.

 

فرمانده تیپ مكانیزه پیاده به فرماندهان بالاترش گفت « اگر شرایط مساعد باشد ، شب را همان جا می مانم . اگر بتوانم شب را آن جا بمانم ،‌ برای همیشه می توانم آن جا بمانم . اگر وارد شهر شوم و آن جا بمانم ، جنگ به پایان رسیده است» . پركینز و افسرانش در طرح یورش به این نتیجه رسیدند كه هدف شان نباید كمتر از مجموعه كاخ های صدام حسین باشد كه چنان دیوارهای بلند و مستحكمی دارد و از آن جاست كه بر عراق حكم می راند. این مجموعه را سه دیوار محكم از توده ها جدا كرده بود كه در زمینی به وسعت دو مایل مربع ، در پیچ رود تگریش بنا شده بود . چهار مجسمه ی نیم تنه صدام ، كه هریك سیزده فوت ارتفاع شان بود ،‌ كاخ جمهوری را تزئین كرده بودند. ساختمان های دیگر ، خانه های نخبگان نظامی و سیاسی صدام بودند . آن سوی دیوارها ، هدف های مهم دیگری ، از جمله زمین رژه و سان ، وزارت اطلاعات و ستادهای حزب بعث قرار داشتند.

تنها راهی كه از ستاد فرماندهی سرهنگ پركینز به مركز بغداد منتهی می شد ، بزرگ راه شماره هشت بود كه نخستین عملیات برق آسای نیروهای پركینز، از همان مسیر گذشته بود. پركینز می دانست كه مدافعان سرسختی در این مسیر موضع گرفته اند كه ستون تیپ او را به رگبار گلوله و نارنجك و خمپاره خواهند بست. با این حال ، مدافعان نشان داده بودند كه سازماندهی ندارند ، حتی با تاكتیك های پایه ای نبرد آشنا نیستند ، و سلاح هایی دارند كه نمی توانند تهدیدی برای تانك ها ، ‌نفربرهای زرهی و وسایل نقلیه « برادلی »‌ كه پركینز قصد داشت به مصاف شان بفرستد باشند.

برای آن كه پركینز بتواند موضع خود را در مركز شهر حفظ كند ، باید بر بزرگ راه شماره هشت مسلط می شد . بزرگترین گروه های مدافع ، در سه تقاطع اصلی بزرگ راه موضع گرفته بودند . پركینز می دانست كه تصرف این سه تقاطع اصلی ، كلید « عملیات رعد آسا »‌ی او است . خود او و افسرانش ، روی نقشه این سه تقاطع را دور زدند و برای هر یك نامی انتخاب كردند . باید اسم شان را یك ، دو  و  سه ، یا قرمز ، زرد و آبی می گذاشتند . به جای آن ها اما ، نام های سه گانه ای گذاشتند كه می توانستند مورد علاقه هر آمریكائی باشند : كارلی ، لاری و موئه .

در شب وقوع این عملیات ، به افسرانی كه در ستاد فرماندهی سرهنگ پركینز جمع شده بودند ،‌ مدام گفته بودند كه هزاران نیروی پیاده از لشكر هوا برد هشتاد و دو لشكر هوابرد صد و یك ، بغداد را خواهند گرفت و نقش تیپ آنان فقط حمایت از حمله آن ها است . اما پركینز به آن ها چیز دیگری گفت . حرف متفاوت او این بود كه به جای حمایت از نیروی ضربت ، خود آنان نیروی ضربت خواهند بود .

سرهنگ پرکینز به افسرانش گفت : « ما شرایطی را ترتیب داده ایم که خودمان رژیم عراق را ساقط کنیم . فرماندهان بالا گفته اند برای پیروزی در این جنگ به پنج لشکر نیاز داریم ، اما حالا دیگر تردیدی وجود ندارد که فقط تیپ ما می تواند فردا کار را یکسره کند . »

 

پرکینز چهل و چهار ساله که فارغ التحصیل وست پوینت از « کین » نیوهامپشایر بود ، نقشه ای ریخته بود که بنابرآن دو ستون تانک به سمت بغداد یورش می برد و با حداکثر آتش ، آنقدر شلیک می کرد تا توان دفاعی دشمن را از کار بیندازد . متعاقبا ، تیپ پیاده مکانیزه دیگری می آمد و گروه های رزمی خود را در آن سه تقاطع مستقر می کرد . به محض آن که کارلی ، لاری و موئه ( نام مستعار آن سـه تقاطع ) به دست آمریکائی ها می افتاد ، کامیون های حامل سوخت و مهمات ، خود را با سرعت به نیروئی که مجموعه کاخ های صدام حسین را به اشغال خود در آورده بودند ، می رساندند .

سروان « فیلیپ ولفورد » که قرار بود فرماندهی تهاجم به کاخ را به عهده داشته باشد ، به محض صدور دستورهای سرهنگ پرکینز به او گفت « خدا به دادمان برسد ! یعنی ما می خواهیم مستقیما به بغداد سگ مذهب برویم ! مگر عقل از سرت پریده است ؛ آخر این چه فکر مزخرفی است که به سرت زده است ؟ »

اواخر آن شب ، سروان ولفورد فرماندهان واحدهایش را در فضای باز دورهم جمع کرد ، نقشه بغداد را روی کاپوت اتومبیل فرماندهی بازکرد و زیر نور چندین چراغ دستی ، ماموریت واحدهاشان را توضیح داد . در این توجیه نظامی ، اگر کمترین تردیدی داشت ، به آن ها خیانت نمی کرد . به جای ابراز چنین تردیدی ، سخنرانی کلاسیک شبانه ای کرد که در جنگ های شبانه می کنند .

حرف هایش را با این جملات آغاز کرد که « ما به قلب رژیم صدام می رویم و بر آنیم که آن را نگه داریم . اگر یک دور به سمت ما آتش بگشایند ، هزار بار به آتش آنان پاسخ خواهیم داد . اگر یکی از ما تیر بخورد ، همه شان را خواهیم کشت ... و کاری خواهیم کرد که از ورود به ارتش صدام پشیمان شوند . سربازان تان را توجیه کنید . به آنان بگوئید چه انتظاری ازشان داریم . فردا می جنگیم . »

 

سپیده ای مه الود داشت سر می زد که ستون آمریکائی ها از پایگاه هائی که با عجله ساخته شده بودند، مثل ماری خزنده راه افتاد . این ستون شامل 970 سرباز بود که با شصت تانک ، بیست و هشت خود رو مهندسی « برادلی » و نفربرهای زرهی به حرکت در آمدند . پیش از حرکت ستون ، واحدهای توپخانه راه را کوبیدند و زمان شلیلک را چنان تنظیم کرده بودند که ده دقیقه پیش از رسیدن نیروها ، جاده را صاف کند . وقتی فرماندهان تانک صدای انفجار را در هدف کارلی ، یکی از سه تقاطع ، شنیدند ، از تبادل آتش متوجه شدند که بسیاری از مدافعان کشته شده اند .

نیروهای مدافع ، که ترکیبی از شبه نظامیان خارجی و عراقی و نیروهای وفادار به صدام حسین بودند ، با شجاعتی که ریشه در همت و غیرت داشت می جنگیدند . آنان کلاه خود و جلیقه ضد گلوله ، و تقریبا سلاحی قوی تر از تفنگ و نارنجک انداز نداشتند . مهارت آن ها در مهندسی جنگی چنان ابتدائی بود که حتی نمی توانستند فاصله و مسیر شلیک خمپاره اندازهای کوچک و قطعات توپخانه را تنظیم کنند . در چنین وضعی ، با دشمنی رو به رو بودند که از تکنولوژی و قدرت آتش بهت آوری برخوردار بود . توان رزمی آنان قادر نبود جلو پیشرفت دشمن را بگیرد .  

 

همان گونه که سرهنگ پرکینز امیدوار بود ، آفتاب که زد در شهر بغداد بود . نیروهای او ده ها خود رو را که بعضی شان حامل مواد منفجره بودند و رانندگان شان بمب گذاران انتحاری بودند ، نابود کردند ، و صدها تن از مدافعان را کشتند . در محوطه کاخ ، با یک گروه تلویزیون آمریکائی مصاحبه کرد که امیدوار بود به آن وسیله ثابت کند واقعا به مرکز بغداد رسیده است . دوتن از افسرانش که هر دو فارغ التحصیل دانشگاه جورجیا بودند ، فاتحانه پرچم بولداگ های جورجیا را بلند کردند ومدام فریاد کشیدند که « ببین چه بلائی سرشان آوردیم . » ( بولداگ نوعی سگ بزرگ است و پوزه ای پهن دارد که خطرناک و درنده است . این واحد تیپ سرهنگ پرکینز در واقع نامی را که تیم بیسبال جورجیا بر خود نهاده و پرچمی هم از آن ساخته انتخاب کرده است که پر بی جا هم نیست م . )

 

هلهله شادی واحدهای فاتح ، به سرعت تبدیل به یاس شد . اول خبر رسید که ستادهاشان در یازده مایلی جنوب ، زیرآتش سنگین قرار گرفته و موشک باران چنان شدید بوده که شعله هایش سر به آسمان کشیده اند و در نتیجه ، دو روزنامه نگار اروپائی و عده زیادی از سربازان آمریکائی کشته شده اند . بعد سرهنگ پرکینز خبرفرماندهانش را در سه تقاطعی که کارلی ، لاری و موئه نام گذاری شده بودند شنید . در هر تقاطعی ، با امواج حملات سنگین رو به رو شده بودند و مدام تقاضای نیروی تقویتی و پشتیبانی توپخانه را تکرار می کردند . در حالی که پرکینز زیر فشار این خبرها خرد شده بود و داشت تصمیم می گرفت که به جای اصرار به ماندن در شهر ، عقب نشینی کند ، از رادیو صدای ال صحاف وزیر اطلاعات عراق را که از او نفرت داشت شنید .

ال صحاف اعلام کرد که « صدها کافر در دروازه های بغداد عملا اقدام به خودکشی کرده اند . » پرکینز فقط منتظر شنیدن چنین خبری بود تا اطمینان یابد نیروهای پشتیبان به دروازه های بغداد رسیده اند .

به افسرانش گفت « همین جا می مانیم . »

چند ساعتی از ظهر گذشته ؛ با وجودی که نبرد در آن سه تقاطع شدت بیشتری گرفته بود ، تشخیص دادند که بزرگ راه برای عبور کاروان حامل تدارکات از امنیت کافی برخوردار است . کاروان در بخش وسیعی از مسیر زیر آتش سنگین قرار گرفت و با کمین مدافعان در تقاطع کارلی ، پنج کامیون منهدم شد .  با این حال ، شب که شد نیروهای سرهنگ پرکینز توانستند به سوخت و مهمات مورد نیاز دست یابند . هنوز بر بغداد تسلط نداشتند ، اما موضع قوی و راه امنی برای ورود و خروج پیدا کرده بودند .

« حرکت رعد آسا » ، به قیمت جان پنج سرباز آمریکائی تمام شد . عملیات با قدرتمندترین امکانات قابل تصوری که به وسیله طراحانی كه از بالاترین آموزش نظامی برخوردار بودند برنامه ریزی شده و به وسیله نیروهای نظامی ی گستاخ ، منظبط و استفاده از نوعی ماشین جنگی که حتی برای طرف مقابل قابل تصور نبود ، به اجرا در آمده بود . این عملیات هم ، مثل عملیات ایالات متحده در سراسر جنگ ، نظامی تمام عیار بود . نه تنها سرهنگ پرکینز و سایر افسران او ، بلکه خود واشینگتن هم فکرش را نکرده بودند که ایالات متحده پس از پیروزی در جنگ چه خواهد کرد . بنا به نوشته ی «دیوید باکچینو » گزارشگر لس آنجلس تایمز که با تیپ سرهنگ پرکینز همراه بود ، سربازان فکر می کردند که فتح بغـداد « بلیت بازگشت آنان به وطن » خواهد بود .

 

تصور سربازان آن بود كه  با سقوط بغداد ، جنگ به پایان خواهد رسید و کارشان تمام خواهد شد . هیچ حرفی از بازسازی پس از جنگ و برپا کردن ملت در میان نبود . لشکر آن ها هیچ رهنمودی در مورد مرحله ی رزمی پس از جنگ ، و هیچ دستوری برای آن که پس از افتادن بغداد به دست آمریکائی چه باید بکنند ، به آنان نداده بود .

 

نیروهائی که « عملیات رعد آسا » را انجام داده بودند ، احتمالا تنها نظامیان آمریکائی بودند که فکر می کردند گرفتن بغداد و براندازی صدام حسین ، به معنی پایان جنگ عراق است . تقریبا یک هفته پس از این موفقیت ، ژنرال « تامی فرانکس » فرماندار ارشد « عملیات آزاد سازی عراق » ، شادمانه در فرودگاه بغداد از هواپیمای  130 C  با مشت گره کرده ی بالای سر که نشانه پیروزی بود ، پیاده شد . ژنرال فرانکس در نخستین نشستی که با افسران ارشد خود داشت ، به آنان دستور داد تا خود را برای ماندن در عراق آماده کنند . فرانکس به فرماندهانش گفت که نخستین واحدها ظرف شصت روز عقب می نشینند و تا ماه سپتامبر ، صد و چهل هزار نیروی آمریکائی در عراق به سی هزار کاهش خواهد یافت . 

نشست که رو به پایان بود ، ژنرال فرانکس به افسرانش گفت که خبر شگفت آوری برای شان دارد . بعد یکی از دستیارانش پرده ای را که تصویر تلویزیون برآن منعکس می شد بازکرد و پس از لحظاتی ، پرزیدنت بوش بر پرده ظاهر شد . جرج واکر بوش پیروزی نظامیانش را به آنان تبریک گفت و پس از پایان پیام او ، همه سیگارهای برگ را روشن کردند و جلو دوربین عکاسی ژست گرفتند . هیچ یک از آن افسـران ، نمی دانستند که جنگ تازه آغاز شده است .

 

داستان جنگ عراق ، نه تنها امروزه ، بلکه برای همیشه ، فقط در یک کلمه خلاصه می شود : چرا ؟ پرزیدنت بوش و مشتی از مشاورانش که این جنگ را طراحی کردند و به اجرا در آوردند ، انگیزه هاشان را در یک سلسله بیانیه و اظهار نظرهای متناقض که با پیشرفت جنگ مدام تغییر کرده ، ابراز کرده اند . هریک از آنان ، انگیزه های خاصی را مطرح کردند ، بعضی شان هم مهر سکوت بر لب زدند . واقعیتی که باعث این همه جدل متناقض و ابرازانگیزه های نامطمئن شده است ، جنگ عراق را در تاریخ جنگ های آمریکائی به صورت منحصر به فردی در آورده است . این ، تنها جدالی است که آمریکائی ها بدون آن که واقعا بدانند چرا ، پا به عرصه اش گذاشتند .

از لحظه ای که در ژانویه 2001 جرج واکر بوش وارد کاخ سفید شد ، عراق در ردیف اول دستور کار او قرار داشت . ده روز پس از ادای سوگند ریاست جمهوری ، در جلسه شورای امنیت ملی ، بوش ، معاون او دیک چینی و سایر مقام های ارشد ، محو تصویرهای هوائی « جرج تنت » مدیر سی آی ا شده بودند که مجموعه ساختمانی را در عراق نشان می داد . « تنت » با نشان دادن آن عکس های هوائی در ابعـاد بـزرگ ، به شرکت کنندگان در شورای امنیت ملی گفت « این تاسیسات ، یا کارخانه تولید سلاح های شیمیائی است ، یا مواد بیولوژیکی می سازد . » دو روز بعد ، در جلسه دیگری ، کولین پاول وزیر امور خارجه داشت طرح تحریم هائی علیه عراق را ارائه می داد که رقیب اساسی بوروکراتیک او دونالد رامسفلد وزیر دفاع ، حرفش را قطع کرد . 

رامسفلد گفت « تحریم ها حرف ندارند ، اما ما می خواهیم به این بیندیشیم که چگونه از شر صدام حسین خلاص شویم . تصورش را بکنید که منطقه بدون رژیم صدام و با رژیمی که با علایق و منافع ایالات متحده منطبق باشد ، چگونه خواهد بود . »

این مرحله ، دست و پنجه نرم کردن های اولیه برای تجاوز نظامی به مردم عراق بود . شورای امنیت ملی راه را باز کرد تا اعضای دولت جدید که وارد واشینگتن شده بودند ، مصمم به حمله نظامی به عراق شوند . اینان ، از نخستین روزهائی که به کسب قدرت سیاسی درایالات متحده نائل شده بودند ، با اشتیاق در جست و جوی بهانه ای برای اجرای تصمیم خود بودند .

« پل اونیل » وزیر خزانه داری دولت جرج واکر بوش ، بعدها گفت « هرگز بحثی به آن سرسختی در مورد این نظریه ی ویرانگر در نگرفته بود . از همان آغاز ، داشتیم موضوعی برای صدام می تراشیدیم و دنبال بهانه ای می گشتیم که چگونه او را برداریم و عراق را تبدیل به کشوری جدید کنیم . و فکر می کردیم اگر چنان کنیم ، همه ی مسائل حل خواهند شد . همه ی هم و غم ما آن بود که راهی برای انجام این طرح پیدا کنیم . آهنگ حاکم بر مباحث ، جز این نبود . پرزیدنت مدام می گفت «بسیار خوب . بروید برای من راهی پیدا کنید تا این نقشه را پیاده کنم . » ( محض یاد آوری توجه خوانندگان را جلب می کنم که مباحث فوق در ژانویه سال 2001 در شورای امنیت ملی و دولت جرج واکر بوش برای ضرورت حمله به عراق درگرفته بود ، اما واقعه انفجار مرکز تجارت جهانی و بخشی از وزارت دفاع علیه ایالات متحده پنتاگون که با عمل انتحاری سه هواپیمای مسافری فوق مدرن صورت پذیرفت ، در یازده سپتامبر همان سال به اجرا در آمد که منجر به حلمه ویرانگر ایالات متحده و نیروی موسوم به ائتلاف به افغانستان از پیش ویران شده و بعد ، در دسامبر 2003 تهاجم ویرانگر تر به عراق شد . گمان نكنم كه با این حقایق، لازم باشد دنبال پرتقال فروش بگردیم ـ م . )

 

تمركز دولت جرج واكر بوش بر عراق، چنان شدید و پی گیر شده بود كه سایر مسائل سیاست خارجی و فشارها و چالش های مربوط به آن را كه دولت را زیر فشار می گذاشت، تحت الشعاع خود قرار داده بود. فقط چند روز پس از گذشت ادای سوگند ریاست جمهوری ، « ریچرد كلارك » رئیس كارشناسان ضد تروریسم بوش ، یادداشتی فوری برای مشاور امنیت ملی « كاندولیزا رایس » فرستاد و از او خواست فرصتی فراهم آورد تا او بتواند اعضای دولت و سایر مقام های ارشد را طی گزارشی در جریان تهدیدهایی كه از طرف شبكه القاعده وجود دارد بگذارد. سه ماه طول كشید تا كاندولیزا رایس برنامه تقدیم گزارش را ترتیب بدهد. تازه پس از سه ماه ، به جای اعضای كابینه از مقام های درجه دوم برای شنیدن گزارش كلارك دعوت كرد. كلارك به آنان گفت ضروری است كه مساله القاعده را در راس برنامه های خود قرار دهند ، « برای آن که القاعده ، و فقط این شبكه ، برای ایالات متحده تهدیدی فوری و جدی است.»

 

ولفوویتس  معاون وزارت دفاع گفت : « بله ، ولی تهدیدهای دیگری هم ، دست كم در همان حد ، ‌وجود دارند. مثلا تروریسم عراقی را می شود نام برد . »

كلارك حیرت كرد. به ولفوویتس گفت حتی یك نمونه هم وجود ندارد كه نشان بدهد عراق تروریسم علیه آمریكا را اداره می كند و وقتی از « جان مك لافین » معاون سی آی ا خواست تا تائیدش كند ، لافین تائیدش كرد. معاون سی آی ا گفت « ما هیچ مدركی نداریم كه نشان بدهد عراق علیه ایالات متحده در تهدید  تروریستی  فعال است . »

ولفوویتس معاون وزارت دفاع  اصرار ورزید كه « به بن لادن خیلی بها می دهید. او بدون كمك یك دولت ، ‌نمی تواند دست به حمله ای مثل 1993 ( انفجار پایگاه نظامی آمریكا در لبنان با كامیون حامل بمب ) در نیویورك بزند. فقط  به این دلیل كه اف بی آی و سی آی ا نتوانسته اند رابطه ای را پیدا كنند ، دلیل بر آن نمی شود كه این رابطه وجود نداشته باشد . »

 

ریشه های این فاجعه را باید در سال های 1980 ، كه جنگ هولناك هشت ساله ای میان عراق و ایران در گرفت پیدا كرد. شبه نظامیان  ضد آمریكایی تازه در ایران به قدرت رسیده بودند ، و پرزیدنت ریگان می خواست اطمینان یابد كه آنان جنگ را نبرند. این تمایل ، بدان معنی بود كه باید به صدام حسین كمك كرد و ریگان به طرق مختلف این عمل را انجام داد . دونالد رامسفلد ایلچی مخصوص خود در امور خاورمیانه را به ملاقات صدام حسین فرستاد تا از او بپرسد  چه كمكی از ایالات متحده ساخته است. چیزی نگذشت كه عوامل اطلاعاتی آمریكایی شروع كردند به فرستادن گزارش هایی برای صدام در مورد تحرك نیروهای ایرانی . این گزارش ها ،‌ دست او را باز می گذاشت تا حملاتی را كه ممكن بود صورت بگیرد ، دفع كند و باعث شكست آن ها شود. در هفت سال بعدی ، ایالات متحده به ارزش 200 میلیون دلار تسلیحات رزمی به صدام  فروخت كه از آن جمله هلیكوپترهایی بودند كه ظاهرا باید مصرف غیر نظامی می داشتند ، اما بی درنگ  به ارتش صدام تحویل داده شدند . از این گذشته ، واشینگتن پنج میلیارد ( بیلیون ) دلار اعتبار كشاورزی و 684  میلیون دلار وام برای كشیدن لوله نفت به اردن داد . این ،

پروژه ای بود كه صدام قراردادش را با شركت نفت «بشتل» كه مقر آن در كالیفرنیا بود بسته بود .

اعتماد میان ایالات متحده و عراق از زمانی كه صدام شروع كرد به دریافت تسلیحات از اتحاد شـوروی ، رفته رفته از بین رفت ، اما تا بیست و پنجم ژوئیه 1990 ، پس از آن كه جرج هربرت واكربوش (‍ بوش پدر) در رقابت انتخاباتی از رونالد ریگان پیشی گرفت ، روابط میان دو كشور حسنه بود . در آن تاریخ ،‌ صدام  « آپریل گلاسپای » سفیر ایالات متحده در بغداد را برای آن چه آن را « گفت و گوهائی در مورد تفاهم سیاسی » می نامید ،‌ فرا خواند .

صدام بحثی یك طرفه را آغاز كرد كه رفته رفته به موضوع كشمكش او با همسایه اش كویت كشید كه دهه ها بود عراق آن را بخشی از قلمرو خود می دانست. رشته ای از اقدامات خشونت بار كویت علیه عراق را برشمرد كه ناشی از تجاوزهای مرزی كویت بود و حتی از نمونه ای نام برد كه كویت « حتی در شیری كه بچه های عراقی می خوردند ، اخلال می كند . »

صدام به سفیر گلاسپای گفت « كاسه صبر ما دیگر لبریز شده است. اگر قادر نیستیم راه حلی پیدا كنیم، ‌طبیعی است كه عراق مرگ را نخواهد پذیرفت . »

تذكر تند وتیزی بود ؛ تند وتیز و كاملا روشن كه می شد از لحن آن فهمید صدام قصد حمله به كویت را دارد . تقریبا یك دهه پیش از آن كه به ایران حمله كرده بود ، آمریكایی ها مخالفتی نكرده بودند و او می خواست اطمینان یابد كه این بار هم مخالفتی نخواهند كرد. خانم گلاسپای همان چیزی را به صدام گفت كه او دلش می خواست بشنود .

سفیر ایالات متحده به او گفت « ما نظری در مورد در گیری های درونی اعراب ،‌ مثل عدم تفاهم مرزی شما با كویت ، نداریم . »

هشت روز بعد ، صدام ارتش خود را به كویت اعزام كرد ،‌ بدون هیچ مشكل جدی آن را به تصرف خود در آورد و اعلام كرد كه كویت استان نوزدهم عراق است . پرزیدنت جرج هربرت واكربوش (معروف به بوش پدر) ،‌ واكنش خشمگینی نسبت به این اقدام بسیار حیرت آور از خود نشان داد . كویت برای ایالات متحده از منابع كلیدی تامین نفت بود و بوش غرید كه اشغال آن « دیری نخواهد پایید . » پنج ماه به سختی كوشید تا سی و چهار دولت را در تصمیم خود شریك كند .

شانزدهم ژانویه 1991 ، ‌ائتلافی كه به رهبری آمریكایی ها تشكیل شده بود ، به بمباران عراق و مواضع عراقی ها در كویت پرداخت. تجاوز زمینی كه در پی بمباران هوایی صورت گرفت ،‌ نه تنها ارتش عراق را از كویت بیرون راند ،‌ بلكه نیروهای عراقی را تا نزدیكی های بغداد دنبال كرد. بعضی ها از بوش پدر خواستند تا وارد خود بغداد شود و صدام را سرنگون كند ، اما بوش از روی احتیاط  دست به این كار نزد .

با اشغال كویت ،‌ كه بنا به بحث صدام با سفیر ایالات متحده ، این تصور غلط برایش پیش آمده بود كه آمریكایی ها با آن موافقند ، صدام از چشم واشینگتن افتاد و منفور واقع شد. در طول ده سال بعدی ، او و آمریكایی ها در ورطه خصومتی عمیق درغلطیدند. اگرچه تحریم های اقتصادی و ارتشی منهدم عملا صدام را فلج كرده بود ، صدام به سربازانش دستور داد به هر هواپیمای جاسوسی آمریكایی كه مشاهده می كنند ،‌ شلیك كنند . البته هیچ گلوله ای به هدف نخورد ، اما آمریكایی ها با بمباران كردن همه مواضع موشكی عراق ، به این واكنش پاسخ دادند. در سال 1993، پس از انتشار این گزارش كه صدام نقشه ریخته بود رئیس جمهوری پیشین جرج هربرت واكر بوش را بكشد ، آمریكایی ها خود بغداد را هم بمباران كـردند . پنج سال بعد كه صدام بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل را از عراق اخراج كرد ، دوباره آمریكایی ها بغداد را بمباران كردند ( این هر دو بمباران ، ‌مثل تحریم هایی كه دست كم باعث مرگ پنج هزار كودك عراقی به خاطر نبودن  دارو و تهدید  روزمره شد  و به قول میلان ری در كتاب « جنگ عراق » ، حتی نقاط غیر نظامی و شبانان عراقی را هم هدف می گرفت، در زمان ریاست جمهوری بیل كلینتون رئیس جمهوری ایالات متحده از حزب دموكرات رخ داد ـ م . )

 

صدام حسین از موج این حملات جان سلام به در برد . بعضی آمریكائی های قدرتمند ، بخصوص عده زیادی از آنان كه در دولت قبلی جمهوری خواهان صاحب منصب های مهمی بودند ، باقی ماندن صدام براریكه قدرت را غیر قابل تحمل یافتند . آنان احساس كردند كه صدام نسبت به آنان موقعیت بهتری پیدا كرده و به صورت آتشینی تصمیم گرفتند او را در هم بكوبند . در آغاز سال 2001 كه پسر جرج هربرت واكر بوش به ریاست جمهوری رسید ، بسیاری از ایشان دوباره به كسب قدرت سیاسی نائل شدند . یكی از آنان ، دیك چینی بود كه وزیر دفاع او بود و معاون پسر شد . یكی دیگر ولفوویس بود كه در دولت پدر عضو ارشد وزارت دفاع پدر بود و در دولت پسر دومین چهره وزرات دفاع او شد . سومین هم دونالد رامسفلد بود كه در سال های 1970 وزیر دفاع جرالد فورد بود و برای دومین بار ، در سال 2001 ، به همان مقام رسید . اینان دوباره به دولت باز گشتند و تصمیم گرفتند كاری را كه در عراق نا تمام ارزیابی می كردند ، تمام كنند . خود رئیس جمهوری جدید ، این خشم و غضب و تصمیم را با خود به كاخ سفید برد . او صدام حسین را همان آدمی می دانست « كه قصد داشت پدرش را بكشد . و علنا می گفت « این همان آدمی است كه می خواست  ددی مرا بكشد . » بنابراین ، وقتی برای نخستین بار پس از حملات یازده سپتامبر 2001 به مركز تجارت جهانی و پنتاگون نظریه اشغال عراق را مطرح كردند ، پنهان نكرد كه این تنها راه گرفتن انتقام است ، باید كاری را كه پدرش آغاز كرده بود كامل كند و غرور و حرمت خانواده اش را به آن باز گرداند . با این حال ، ریچرد كلارك ، این فكر را به صورت جنایتكارانه ای غیر مسئولانه ارزیابی كرد .

كلارك به كولین پاول وزیر امور خارجه گفت « در حالی كه القاعده به ما حمله كرده است ، اگر در پاسخ برویم عراق را اشغال كنیم ، درست بدان می ماند كه ما در پاسخ به حمله ژاپنی ها به پرل هاربر ، می رفتیم مكزیك را اشغال می كردیم . »

چند روز پس از حملات یازده سپتامبر ، بوش در یكی از تالارهای كاخ سفید ایستاده بود كه كلارك و چند تن از همكارنش وارد تالار شدند . كلارك بعدها گفت كه پرزیدنت آن ها را احضار كرده بـود ، در را

بسته بود و دستور فوق العاده ای به آنان داده بود .

جرج واكر بوش گفته بود « من می دانم كه كار سنگینی در پیش دارید و سرتان خیلی شلوغ است ، اما از شما می خواهم با حداكثر سرعتی كه می توانید ، بروید همه چیز را ، تاكید می كنم همه چیز را ،  مو به مو بررسی كنید . بروید ببینید آیا صدام این كار را كرده است . ببینید ردپائی پیدا می كنید كه او رابطه ای با این واقعه داشته باشد . »

كلارك حیرت زده جواب داد : « اما ، آقای رئیس جمهوری ، این كار القاعده است . »

بوش اصرار ورزید كه « می دانم ، می دانم ، اما ببینید دست صدام هم یك جوری در كار بوده است؟ من می خواهم ریز مسائل را بدانم . »

« قطعا دوباره ریز مسائل را مرور خواهیم كرد . اما می دانید كه ما بارها این مساله را كه آیا دولتی از القاعده حمایت كرده است را بررسی كرده ایم و به هیچ ردپائی از عراق دست نیافته ایم . »

بوش بار دیگر به او دستور داد « روی عراق كار كنید . روی صدام . »

در ماه های آینده ، بوش و همكارانش سیاستی را دنبال می كردند كه نشان می داد مساله عراق ذهن شان را به شدت آزار می دهد . به جای آن كه قدرت بزرگ شان را برای ضربه زدن به گروه ترور كه مسئول حملات ویرانگر علیه ایالات متحده بود معطوف كنند ، توجه شان فقط روی دیكتاتوری متمركز بود كه اگر چه نفرت انگیز و بی ترحم بود ، اما هرگز نه آمریكائی ها را مورد تهدید قرار داده بود ، نه به آنان حمله كرده بود .

 

چهار روز پس از حملات یازده سپتامبر 2001 ، بوش به مشاور امنیت ملی خود كاندولیزا رایس گفت « حمله به عراق را الان انجام نمی دهیم ، اما رفته رفته باید این موضوع را در نظر داشته باشیم . »‌ جرج بوش بعدها با این ادعا كه صدام مشغول ساختن تسلیحات شیمیائی ، بیولوژیكی و سلاح های اتمی است كه به زودی برای جهان تبدیل به تهدیدی مرگبار خواهد شد ، توجه خود را معطوف به عراق كرد . گاهی اوقات برای بیان این توجه ، كلمات پریشان و ترسناكی پیدا می كرد . مثلا در اثبات این كه صدام ممكن است به زودی « از سلاح های هولناك مسموم كننده ، گازهای ایجاد بیماری و سلاح های اتمی استفاده كند » ، از همین پریشان گوئی های ترسناك استفاده كرد .

بدترین اتفاق در این مورد در اواسط سال 2002 افتاد كه بوش سعی می كرد در مصاحبه ای با یكی از شبكه های تلویزیونی بریتانیائی ، شمرده انشا بخواند .

بوش در این مصاحبه گفت « بدترین اتفاقی كه می تواند بیفتد ، این است كه به ملتی مثل عراق كه به وسیله صدام حسین اداره می شوند ، اجازه بدهیم تسلیحات كشتار جمعی خود را توسعه دهند ، بعد هم با سازمان های تروریستی همدست شوند تا بتوانند از جهان با تهدید باج بگیرند . »

 

كسی مخالف این حرف نبود . جهان نمی تواند ساكت بنشیند و تماشا كند كه دیكتاتوری بی ترحم

سلاح های كشتار جمعی تولید كند و آن ها را در اختیار تروریست ها بگذارد . این ، نه تنها كمال بی مسئولیتی ، بلكه اقدام به خودكشی است . هر ملتی كه علیه چنین دیكتاتوری بجنگد ، در واقع به دفاع از خود پرداخته است . اما صدام حسین چنین دیكتاتوری نبود . ارتش او مثل پوكه ای خالی بود كه در پی هشت سال جنگ با ایران و تحمل یك دهه تحریم اقتصادی ، چیزی ازش باقی نمانده بود ، و اساسا به سلاح هائی مجهز بود كه قطعات كهنه اش بیشتر به درد موزه می خوردند تا میدان نبرد . از این گذشته ، صدام ناسیونالیست سكولاری بود كه همه عمرش را صرف سركوبی ، و در بسیاری موارد كشتار بنیادگرایانی كرده بود كه به گروه هائی مثل القاعده تمایل داشتند . صدام ، جز برای مردم خودش ، تهدیدی قریب الوقوع برای كسی به شمار نمی رفت .

هیچ یك از نزدیكان پرزیدنت بوش ، هرگز موردی را برای اجتناب از جنگ در عراق به او پیشنهاد نكردند . كاندولیزا رایس در این هنر سر آمد بود تا به بوش همان چیزی را بگوید كه انتظار شنیدنش را داشت . كولین پاول به سران پنتاگون گفت كه به نظر او پروژه ی حمله به عراق « دیوانگی » است، اما وقتی با بوش حرف می زد ، محتاط تر بود و فقط به او می گفت « اشغال عراق به آن آسانی ها كه به نظر می رسد نخواهد بود . » ژنرال «‌برنت اسكوكرافت » كه مشاور امنیت ملی بوش پدر بود ، به عنوان شهروندی عـادی در این مورد هشـدار نگران كننده ای داد . این هشدار ، با عنوان « به صدام حملـه نكنیـد ! » در وال استریت جورنال چاپ شد .

 

هیچ دلیل موجهی وجود ندارد كه حتی در سطوح پائین تر از حملات یازده سپتامبر ، وجود رابطه ای میان صدام و سازمان های تروریستی را ثابت كند . البته هدف های صدام مشابهت اندكی با تروریست هائی كه ما را تهدید می كنند دارد ، و انگیزه ای هم در او وجود دارد كه با آنان همكاری كند . اما این احتمال مطلقا وجود ندارد كه او روی انتقال سلاح های كشتار جمعی به آنان سرمایه گذاری كند تا آنان با استفاده از آن ها ، انگشت اتهام را به سوی بغداد دراز كنند . . .

مساله اصلی این است كه هر گونه جنگ وجدالی علیه عراق ، حالا با هر استراتژی و هزینه و خطر كردنی كه باشد ، به طور یقین به مدت نامحدودی توجه ما را از جنگ با تروریسم منحرف خواهد كرد . بدتر از همه این كه در شرایط كنونی ، افكار عمومی جهان علیه چنین حمله ای بسیج خواهد شد... بی توجهی و غفلت نسبت به این احساسات روشن ، به این نتیجه ره خواهد برد كه همكاری بین المللی با ما علیه تروریسم ، دچار اخلال جدی شود . اشتباه نكنید و متوجه باشید كه ما بدون جذب همكاری بین المللی ، بخصوص در زمینه مبادله اطلاعاتی ، نمی توانیم فاتح این جنگ از كار در آئیم .

 

نتیجه وقایع ، نشان داد كه حق با اسكوكرافت بود . همان گونه كه او پیش بینی كرده بود ، جنگ علیه صدام تبدیل به هدیه ای گران بها برای تندروهای اسلامی مثل بن لادن شد .

چرا دولت بوش ، علیرغم آن كه به او هشدار داده شده بود این عمـل امنیت ایالات متحده را زیـر پا

خواهد گذاشت دست به چنین اقدامی زد ؟

 

فرض كنیم كه بوش و مشاورانش واقعا باور كرده بودند كه عراق یا سلاح های كشتار جمعی دارد ، یا دست اندركار ساختن آن هاست . اما همان گونه كه رئیس سرویس مخفی بریتانیا پس از دیدار تابستان سال 2002 از واشینگتن گفت : « اطلاعات و واقعیت ها را می شد حول سیاست جمع و جور كرد.» یعنی معماران سیاسی ایالات متحده می توانستند با این نظریه ، مساله را در مراحل بالای سیاسی حل و فصل كنند . ولفوویتس بعدها تصدیق كرد كه دولت تصمیم گرفته بود همین مبحث را به پیش ببرد « برای آن كه همگان در این مورد می توانستند به توافق برسند . » اما مساله اصلی این نبود ، بلكه انبوهی دلایل دیگر وجود داشتند . هریك از شركت كنندگان در جنگ ، یكی دو دلیل خاص خود را داشتند . مجمـوعـه این دلایل بود كه ایالات متحده را به سوی جنگ سوق داد :

 

·     به خلاف اصرار دونالد رامسفلد وزیر دفاع جرج بوش كه جنگ عراق « هیچ ربطی به نفت ندارد ، یعنی با همین ادبیات و كلمات مشخص كه هیچ ارتباطی با نفت ندارد » ، همیشه قدرت های بزرگ زمانی در خاورمیانه دخالت مستقیم کرده اند که ذخائر نفتی شان مورد تهدید قرار گرفته است . ایالات متحده حریص تر از هر کشور دیگری در روی زمین ، مصرف کننده نفت است و پرزیدنت بوش که از جمله اعیان نفتی هوستون بود و اصلا مدت ها شغل خود او تجارت نفت بود ، دقیقا می دانست که امنیت آمریکائی ها وابسته به دسترسی آزاد به نفت خاورمیانه است . دیک چینی معاون او هم ، مثل خود بوش زمانی در کار معاملات نفتی بود . درحالی که ایران به زعم آنان در دست دشمنان بود و ثبات دولت های حاشیه خلیج فارس کمتر از پیش شده بود ، تسلط بر ذخائر نفتی وسیع عراق که ده در صد از ذخائر نفتی جهان را شامل می شد ، جریان نفت به ایالات متحده را تضمین می کرد .

 

·     شرکت های غول آسای آمریکائی آماده بودند تا از نتیجه جنگ سودهای کلانی ببرند . عظیم ترین شرکت ، با کلان ترین سود ، کمپانی نفتی و بازسازی تاسیسات هالیبرتون بود که مدیر پیشین آن خود دیک چینی جنگ افروز بود . این شرکت غول آسا بلا فاصله میلیاردها دلار ( آن گونه که همان زمان اعلام شد 750 میلیارد دلار م . ) دست به نقد برای بازسازی پالایشگاه های نفت و ساختن زندان هائی برای زندانیان جنگی قرار داد بست . دو کرگدن دیگر ، یعنی شرکت های « بیچتل » و « گروه کارلیل » هم سود سرشاری بردند . سایر کمپانی های آمریکائی هم که موشک ، جت های جنگنده و سایر سلاح های جنگی تولید می کردند ، پول کلانی به جیب زدند که بخصـوص سـه شـرکت بزرگ « بوئینگ » ، « لاک هید مارتیـن »  و  « مکدونالد داگلس » - که به تنهائی در قراردادهای سال 2002 پنتاگون41 میلیارد (بیلیون) دلار عاید خود کرد ، به در آمد تکان دهنده ای دست یافتند . این کمپانی ها، بزرگترین تامین کننده بودجه مبارزات انتخاباتی جرج بوش بودند و ماموران ارشد خود را در منصب های کلیدی پنتاگون و سایر دوایر دولتی گماشته بودند . در ذهن این آدم ها ، منافع شرکت هاشان با منافع ملی به هم بافته شده بود .

 

·     سران پنتاگون عراق را در تئوری های خود زمینه ای یافتند تا از آن طریق زمینه های پیروزی ایالات متحده در جنگ های آینده را ارزیابی کنند . در میان آنان ، دونالد رامسفلد نسبت به دیگران اشتیاق بیشتری به این آزمایش داشت . رامسفلد از آن چه آن را « دکترین پاول» وزیر امورخارجه می نامیدند ، نفرت داشت . دکترین پاول برآن بود که ایالات متحده نباید بدون نیروئی بزرگ و کافی که بتواند بردشمن فائق آید و قادر باشد همه مشکلات احتمالی پس از پیروزی را حل کند ، وارد جنگ شود . نظریه رامسفلد آن بود که آمریکائی ها می توانند با نیروی نظامی کمتر ، اما تکنولوژی برتر ، در هر جنگی پیروز شوند . به همین جهت بود که اصرار می ورزید نسبتا نیروی کوچکی به عراق اعزام شود ، و علنا ژنرال « اریک شینسکی » را به خاطرهشدارهای او که می گفت پس از سرنگونی صدام باید نیروی خیلی بیشتری را برای ایجاد ثبات به عراق بفرستند ، مورد سرزنش قرار می داد.

 

·     در همه دوران مدرن ، ایالات متحده قادر بود از قلمرو یکی از کشورهای بزرگ خاورمیانه برای اعمال قدرت برمنطقه استفاده کند . یک ربع قرن ، مرکز استقرار این قدرت ایران بود، اما پس از انقلاب اسلامی 1979 ، ایران به غرب گرایش پیدا کرد ، یعنی که ایالات متحده ایران را به غرب باخت ( اولا آن چه در سال 1979 1357 شمسی در ایران اتفاق افتاد ، به قول آندره مالرو در کتاب « امید » « انقلابی است که هرگز اتفاق نیفتاده است » و به همین دلیل هم بوده است که نیروهای آزادیخواه و کمونیست ، عموما آن را « انقلاب به سرقت رفته » ، یا « قیام ضد سلطنتی » نامیده اند . دو دیگرآن که منابع گوناگون به قلم ها و با تحقیقات مختلف ، نمونه های فراوانی را با سند و مدرک به دست داده اند که میان ایالات متحده ، ایران و اسرائیل ، از همان آغاز معاملات و مراودات پنهانی وجود داشته است . اگر چه خود آقای کینزر هم در نقاطی از همین کتاب اشاراتی به این امر داشته ، اما رسوائی هائی مثل ایران کنترا و تحویل سلاح از طریق اسرائیل و با موافقت ایالات متحده ، و بعد تحویل مستقیم سلاح از طریق ایالات متحده به اسلامیست های حاکم برایران در جریان جنگ هشت ساله با عراق ، از نمونه های مستند چنین رابطه ای است . در جریان جنگ هشت ساله ، ایالات متحده به دو طرف دعوا اسلحه و مهمات می داد و از طریق ماهواره ، اطلاعات مربوط به لشکرآرایی دو کشور را به دولت های هر دو کشور می داد و از هنری کیسینجر نقل شده است که « بگذار این ها همدیگر را بکشند و ضعیف تر شوند .» در هر صورت ، رقابت های پنهانی میان ایالات متحده و دولت های غربی ، مثل بریتانیا ، فرانسه ، آلمان و روسیه ، که بانیان معماری استعمار در منطقه مورد نظـر بـوده اند ، همواره ضمن حرکات تعرض ائتلافی  و  وحدت عمل هـای مقطعی ، برسـر تسـلط بر منطـقه

خاورمیانه و منطقه ای وسیع تر از آن وجود داشته است م . )

 پس از آن ، ایالات متحده عربستان سعودی را به عنوان نایب خود در منطقه جانشین کرد ، اما در سال های پایانی قرن بیستم ، بسیاری از معماران سیاسی در واشینگتن نگران ثبات دراز مدت عربستان سعودی بودند . و فکر کردند یک عراق طرفدار آمریکا ، می تواند مطلوب ترین جایگزین باشد . 

 

·     به نظر بعضی ها ، حفظ پادشاهی خانواده سعودی یکی دیگر از فوائد تجاوز نظامی به عراق و اشغال این کشور بود . تندروهای عربستان سعودی و سایر نقاط ، و بیش از همه اسامه بن لادن ، از حضور نیروهای آمریکائی در پادشاهی خود به خشم آمده بودند . این نیروها ، در جنگ  1991 خلیج از عربستان سعودی به عنوان پایگاه استفاده کردند و همان جا ماندند . بسیاری از مسلمانان ، خشمگین شده بودند از این که حضور ارتش کفار ، توهین و بی حرمتی آشکار به خاستگاه اسلام است . ولفوویتس برآن بود که حضور ارتش ایالات متحده در عربستان سعودی « منشاء دشواری های شرورانه ای برای یک دولت دوست است » ، اما معتقد بود که تا پایگاهی در یکی دیگر از کشورهای خاورمیانه پیدا نکنند ، نمی توانند بدون دردسر از عربستان سعودی خارج شوند . به نظر او ، این یکی از دلائل بزرگی بود که ایالات متحده باید بنا برآن صدام حسین را سرنگون می کرد تا رژیمی را که طرفدار آمریکا باشد برعراق مسلط کند ، اگر چه به این مساله توجه چندانی نشده بوده .

 

·     بسیاری از چهره های دولت بوش ، حامیان سرسخت اسرائیل ، و بخصوص « اریل شارون» و سایر تندروهای اسرائیلی بودند . به نظر آنان ، فقط با در هم شکستن دشمنان اسرائیل دست یافتن به ثبات خاورمیانه امکان پذیر بود . آنان صدام را از جمله خطرناکترین این دشمنان ارزیابی می کردند و معتقد بودند هر نقشه ای را که به براندازی او ره می برد ، باید تعمیق کرد .

 

·     بوش و دستیارانش ، ضمنا به این نتیجه رسیده بودند که جنگ عراق وسیله ای است تا ایالات متحده با استفاده از آن به جهان نشان بدهد که تا چه حد قدرتمند شده است . به نظر آنان غلبه سریع برعراق ، نقش اخطاری جدی به دشمنان واقعی یا بالقوه ایالات متحده را بازی می کرد.

 

·     آخرین استدلال مهم برای جنگ ، که حتی پس از آن که بازرسان آمریکائی کشف کردند که صدام حسین سلاح های کشتار جمعی ندارد ، تبدیل به استدلال اصلی شد ، همانی بود که جرج بوش بر آن عنوان « آرزوی عمیق برای گسترش آزادی در سراسر جهان » نهاد . اگر چه دانش بوش از تاریخ جهان ناچیز ، و حتی آگاهی او از فرهنگ های اسلامی و خاورمیانه ای بسیاراندک بود یا شاید هم بنا به همین دلایل ، خود را با سلسله ای از جمله پردازی ها وطرح مسائل غیرعادی قانع می کرد . در همین زمینه ها ، مدام اعلام کرد که شکل دموکراسی غربی که انتخاب فردی را از طریق احزاب سیاسی و انتخابات بیان می کند ، برای همه مردم در جوامع جهانی کمال مطلوب است . یکسره می گفت وظیفه ایالات متحده است که این نظام را در جهان بگستراند ، و این نظام می تواند پس از اشغال عراق برآن کشور حاکم شود . بـراین مبنا ، به خود جرئت می داد ابراز امیدواری کند که شکل و نظام مورد ادعای او ، می تواند در سراسرخاورمیانه گسترش یابد و آن را به منطقه صلح و خوشبختی و کامیابی تغییر دهد .

 

همه این انگیزه ها به هم بافته شدند تا دولت بوش را به جنگ عراق بکشانند . در لایه ی زیرین این دلایل ، آرزوی شدیدی برای تحقق انتقامجوئی در جهت پیروزی بر دشمنی نهفته بود که ایالات متحده و خانواده بوش را بیش از یک دهه با نیش ها و طعنه های ناشی از خود ، آزار می داد . بنابراین ، این سئوال که چرا ایالات متحده چنان وحشیانه و بی رحمانه به عراق تاخت برد ، پاسخ های بسیاری دارد ، امـا ، در عین حال ، هیچ پاسخ مشخصی ندارد . وقتی این پرسش اساسی را با «ریچردهاس » که سیاست وزارت امورخارجه را در جریان نقشه های آمادگی برای آغاز جنگ مدیریت می کرد و در موقعیتی قرار داشت که بیش از هر مقام دیگری به حقیقت آگاه بود مطرح کردند ، پاسخی صریح داد .

هاس در پاسخ به این پرسش گفت : « تا لب گور و در گورهم باید بگویم که نمی دانم . واقعا نمی دانم . من نمی توانم پاسخی به این پرسش بدهم . نمی توانم توضیحی در مورد استراتژی اشغال عراق بدهم ، و بگویم که چرا ناگهان در اولیت برنامه ها قرار گرفت . من اصلا نمی توانم توضیح بدهم که چرا آن همه آدم فکر کردند طرح حمله نظامی به عراق چنان اهمیتی دارد . »

 

* * * * *

 

کوفتن بر طبل جنگ به صورت اجتماعی ، در طول سال 2002 به سرعت شدت گرفت . در بیست و نهم ژانویه ، پرزیدنت بوش در بیانیه ای عمومی خطاب به مردم آمریکا ، از عراق و ایران و کره شمالی به عنوان بخشی از « پاشنه شرارت » نام برد که برای ایالات متحده و سایر نقاط جهان «خطری مهلک و رو به رشد » به شمار می روند . جرج بوش دولت عراق را رژیمی نامید که خطرناک ترین دشمن روی زمین است ، و مدعی شد که این کشور در حال توسعه ، یا فعالیت برای توسعه ی اتم ، سلاح های بیولوژیکی و شمیائی است . و غرید که « من دست روی دست نخواهم گذاشت که خطر نزدیک شود . » شش ماه بعد ، به فارغ التحصیلان آکادمی نظامی در وست پوینت گفت که کشورشان متعهد به وارد شدن در مناقشه ای « میان خوب و بد » است ، وهشدار داد که « اگر صبر کنیم تا تهدید ها ادامه یابند و به طور کامل صورت مادی به خود بگیرند ، وقت را عملا تلف کرده ایم .» اعضای دولت بوش هم که مصمم به براندازی صدام حسین بودند ، شروع کردند به دادن هشدارهای عمیق و گسترده به مردم ایالات متحده و سایرن نقاط جهان . گروهی از رهبران جهان ، در مورد اتهامات بوش مبنی بر آن که صدام دارای چنان تسلیحاتـی است ، تردید کردند و گزینه دیگری را مطرح کردند . پیشنهاد شان این بود که شورای امنیت سازمان ملل مصوبه ای را بگذراند و از صدام بخواهد به بارزسان تسلیحاتی که از سال 1991 تا 1998 در عراق بودند ، دوباره اجازه ورود بدهد . این پیشنهاد ، نقشه ی جنگ را تهدید می کرد ، و دیک چینی بی درنگ آن را رد کرد .

دیک چینی در ماه اگوست به کهنه سربازان جنگ های خارجی گفت : « بازگشت بازرسان تسلیحاتی هیچ تضمینی به ما نمی دهد که صدام به مصوبه های سازمان ملل تن در دهد . به عکس ، این تصور غلط را به وجود خواهد آورد که صدام به جای خود نشسته است . راحت بگویم ، هیچ تردیدی وجود ندارد که صدام همین حالا به سلاح های کشتار جمعی مجهز است . »

یک هفته بعد ، ژنرال تامی فرانکس در نشست شورای امنیت ملی نقشه ی جنگی خود را به اعضای شورا ارائه کرد .  اما پس از تقدیم طرح ، رو به بوش کرد و چیزی به او گفت که نـه او منتظر شنیدنش بـود ، نه سایر کسانی که در آن تالار بودند . ژنرال فرانکس گفت « آقای رئیس جمهوری ، ما ده سال دنبال موشک های اسکاد و سایر تسلیحات کشتار جمعی گشتیم و هیچ نشانه ای از آن ها در عراق نیـافتیم . » بوش هشدار او را زیر سبیلی در کرد وچنان که اصلا حرف های او را نشنیده است، هیچ واکنشی از خود نشان نداد . چند روز بعد ، در جلسه ای که با اعضای کنگره در کاخ سفید داشت ، به آنان گفت که « صدام را تهدید و دشمنی بدتر از القاعده ارزیابی می کند . »

نیم قرن پیش از آن ، جان فاستر دالس اعتراف کرده بود که سند و مدرکی آن چنانی در دست ندارد که گواتمالا تحت سلطه کرملین در آمده باشد ، اما گفت به این دلیل که « عمیقا قانع شده ایم که چنین رابطه ای باید وجود داشته باشد » ، مصمم است دولتش را براندازد . جرج بوش بر مبنای اصل مشابهی عمل می کرد . دوست داشت خودش را مغز متفکر با دل و جرئت بنامد و به تیزهوشی غریزی خود غره باشد . جان فاستر دالس هم پنجاه سال پیش از او چنین خصیصه ای داشت . تیزهوشی غریزی مورد افتخار او ، همانگونه که در پایان سپتامبر به زبان آورد ، به او می گفت که « رژیم حاکم برعراق سلاح های بیولوژیکی و شیمیائی دارد . » زیر بار هیچ سند و مدرک وادعای مخالف دیگری هم نمی رفت .

ریچرد کلارک پس از ترک دولت بوش نوشت « تردید دارم کسی این فرصت و موقعیت را پیدا کرده باشد که به او توضیح داده باشد حمله به عراق امنیت آمریکا را ضعیف تر می کند و باعث گسترده تر شدن جنبش تروریستی اسلامی می شود . مسلما در دایره ی کوچک مشاوران او که بوش به نظرات شان احترام می گذاشت و به آن ها اعتماد داشت ، کسی چنین واقعیتی را با او در میان نگذاشت . »

 

در پائیز سـال 2002 ، سـنا و مجلس نمایندگان ایالات متحـده ، با تصـویب بـودجـه ای کلان بـه

پرزیدنت بوش اختیار دادند که اگر ضروری می داند ، از نیروی نظامی در عراق استفاده کند . بلا فاصله پس از آن ، شورای امنیت سازمان ملل به اتفاق آراء مصوبه ای را گذراند که در آن از صدام خواسته شده بود به بازرسان تسلیحاتی دوباره اجازه ورود بدهد و دست شان را باز بگذارد تا هرجائی را که می خواهند مورد بازرسی قرار دهند . به خلاف عدم تمایل بعضی ها در واشینگتن ، صدام به سرعت مصوبه شورای امنیت را پذیرفت و اصرار ورزید که « کشورش سلاح کشتار و تخریب جمعی ندارد . » در بیست و پنجم نوامبر ، بازرسان تسلیحاتی وارد بغداد شدند تا کارشان را شروع کنند .

در خلال ماه های پس از آن ، « هانس بلیکس » رئیس بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل و محمد البرادعی مدیر آژانس بین المللی انرژی اتمی IAEA گزارش های مثبتی را منتشر کردند که به هیچ نمونه و نشانه وسندی از این بابت برنخورده اند . آنان گفتند که اگر چه صدام به طور کامل همکاری نمی کند ، اما تیم های آنان بسیار آزادانه تر از پیش به کار خویش مشغول اند . بعد ، در هفتم دسامبر، عراق گزارش پرحجمی را که بیش از یازده هزار صفحه می شد تهیه کرد که ثابت می کرد این کشور مطلقا سلاح غیر قانونی ندارد .

بوش به « خوزه ماریا آزنار » نخست وزیر اسپانیا که یکی از معدود متحدان خارجی او بود و چند روز بعد به کاخ سفید رفته بود ، گفت « این گزارش هیچ چیزی را ثابت نمی کند ، پوچ است ، خنده آور اسـت . واقعیت این است که دیگر کاسه صبر ما لبریز شده و برش می داریم . »

اغلب مشاوران بوش که می دانستند او مصمم به براندازی صدام است ، زیر بال و پرش را گرفتند . اشتیاق « جرج تنت » مدیر سی آی ا  از همه بیشتر بود . در تحلیل او نشانه هائی پیدا شده بود دال بر آن که ممکن است صدام سلاح های ممنوع خود را پنهان کرده باشد ، اما می گفت که اثبات آن کار سختی نیست . وقتی در نوزدهم دسامبر بوش از مدیر سی آی ا پرسید تا چه حدی اطمینان دارد که عراق تسلیحات تخریب و کشتار جمعی دارد ، جرج تنت با استفاده از شیوه ی قدیمی تحلیل خونسرد و حق به جانب که مختص سرکردگان امور جاسوسی است و روانکاوی خاصی را دربیان مطلب به کار می گیرد ، به پرزیدنت همان جوابی را داد که می خواست بشنود .

جرج تنت به رئیس جمهوری اطمینان داد که « این هم از آن کلک های مرغابی است . اصلا نگران نباشید . کلک مرغابی است . »

پس از شنیدن این حرف ، بوش زمان را مناسب یافت تا از کولین پاول وزیرامورخارجه اش بخواهد درجلسه سازمان ملل حضور یابد ، مدارکی را که علیه صدام در دست دارند ارائه دهد و بردرخواست گذراندن مصوبه ای برای اقدام نظامی در عراق اصرار بورزد . کولین پاول ، در حالی که جرج تنت پشت سرش نشسته بود ، روز پنجم فوریه سال 2003 سخنرانی مورد نظر را در سازمان ملل انجام داد . پاول به هیئت های نمایندگی گفت « نمی تواند همه اطلاعاتی را که دارند بر ملا کند » ، اما مسائل خنک و پوچی را مطرح کرد مبنی بر آن که صدام سلاح های مخوفی دارد که از آن ها « در زمان و مکان مناسب و به شیوه ای که انتخابش با خود او است ، استفاده خواهد کرد . » و برای آن که به ادعای نامربوطش قوت ببخشد ، نوارهای صدائی را که خبر از جنایتی هولناک می داد پخش کرد، مشتی عکس هوائی از کارخانه های مشکوک به ساختن سلاح های ممنوع را روی پرده نشان داد و حتی شیشه کوچکی را نشان حاضران داد که ثابت کند صدام ممکن است در حمله آینده از میکروب « آنتراکس » استفاده کند .

 

کولین پاول و همکاران او در واشینگتن ، این سخنرانی را پیروزی شگرف تلقی کردند ، اما حرف ها و اسناد پوچ او کمترین تاثیر جهانی نداشت . ژاک شیراک رئیس جمهوری فرانسه بی درنگ تلفنی به بوش گفت « جنگ مساله ای را حل نمی کند . » و راهکارهای دیگری برای برخورد با صدام وجود دارند و فرانسه علیه مصوبه رای خواهد داد . « وینسنت فوکس » و « برکاردو لاگوس » روسای جمهوری مکزیک و شیلی هم که نمایندگان شان در اجلاس شورای امنیت سازمان ملل حضور داشتند، به او گفتند که به چنان مصوبه ای رای منفی خواهند داد .

چهار هفته بوش اصرار ورزید که شورای امنیت به پیشنهاد جنگ رای بدهد . وقتی سرانجام روشن شد که طرح بوش به تصویب نخواهد رسید ، نظرش را تغییر داد . جرج بوش ترجیح می داد که صدام را با موافقت شورای امنیت براندازد ، اما بعد تصمیم گرفت بدون اعتنا به حرف های دیگران، کار را یکسـره کنـد . ژاک شیراک اشتباه کرده بود که به بوش گفته بود « جنگ مساله ای را حل نمی کند . » دلیلش هم آن بود که بوش تصمیم شخصی خود را بیش از یک سال پیش گرفته بود . پرزیدنت در پیام تلویزیونی دوشنبه هفدهم مارس خود گفت « حالا دیگر همه ی آن دهه های نیرنگ و فریب و بی رحمی ، به پایان رسیده اند . صدام حسین و پسرانش باید ظرف چهل و هشت ساعت خاک عراق را ترک کنند . امتناع آنـان ، به در گیری نظامی منجر خواهد شد که زمانش را ما تعیین می کنیم . »

 

ایالات متحده 130 هزار سرباز در کویت و ده ها هزار نظامی را در نقاط دیگر جمع کرده بود . بریتانیا ، تنها قدرت بزرگ دیگر که از « عملیات آزاد سازی عراق » حمایت می کرد ، بیست و پنج هزار سرباز در منطقه گرد آورده بود و لهستان و استرالیا هم به صورت نمادین ، واحد ها و تیپ هائی را به نزدیکی مرزهای عراق فرستاده بودند .

بنا به نقشه ژنرال فرانکس ، جنگ با بمباران کوتاه ، اما فشرده و سنگین آغاز می شد که هدفش کشتن حداکثر سربازان عراقی بود ، پس از آن نوبت به تجاوز نظامی نیروهای زمینی می رسید . آمریکائی ها از دو راه به سمت بغداد پیش می رفتند که در سیصد مایلی بود و انگلیسی ها هم از شرق به سمت بندر بصره می تاختند . قرار بود با آن نقشه سایر واحدهای آمریکائی از ترکیه در شمال وارد عراق شوند که پارلمان ترکیه زیر فشار افکار عمومی اجازه نداد تجاوز زمینی از آن کشور انجام شود .

در نیمروز نوزدهم مارس ، نخستین واحدهای پیشتاز آمریکائی از مرز عراق گذشتند . قرار بود نیروی اصلی دو روز بعد از مرز بگذرد ، اما با گزارش فوری و تکان دهنده مامور سی آی ا به مرکز « لانگلی » ، نقشه را فورا تغییردادند . این مامور ، از هفته ها پیش در عراق بود . مامور سی آی ا گفته بود از یکی از خبرچین های مورد اعتماد عراقی خبرگرفته است که صدام و پسرانش آن شب را در مزرعه ای بسیار کوچک خواهند خوابید . آن خبرچین ، نشانی دقیق مزرعه را هم داده بود .

به محض آن که جرج تنت و دونالد رامسفلد این گزارش را دریافت کردند ، خود را سرآسیمه به کاخ سفید رساندند و گفتند فقط یک حمله برق آسا می تواند سر از تن رژیم صدام جدا کند . جرج بوش با نقشه آن ها موافقت کرد که به محض رسیدن کاروان صدام ، برق آسا به آن دهکده بتازند .

همان گونه که خبر چین زمان ورود صدام و پسرانش را اعلام کرده بود ، پیش از طلوع سپیده دم بمب ها و موشک های کروز ، آن مرزعه و هرچه را در پیرامونش بود ، هدف گرفتند . چند ساعت بعد ، خبر مایوس کننده ای رسید که نه صدام کشته شده است ، نه پسرانش . یا در آن مزرعه نبودند ، یا توانسته بودند بگریزند . تنها کسی که کشته شده بود ، همان خبر چینی بود که سزایش دریافت همان انعام بود .

آن شب ، جرج بوش پس از صرف جوجه کباب و شیرینی با همسرش ، در تلویزیون ها ظاهر شد تا به جهان بگوید که تجاوز نظامی به عراق به رهبری آمریکائی ها ، بیست و چهار ساعت پیش از نقشه صورت گرفته است . بوش در این پیام گفت بمب ها بر « هدف های تعیین شده ی نظامی فروریخته اند » و این حملات « آغاز نبردی گسترده و هماهنگ است . » صدام حسین از طریق فرستنده های خود ، او را « بوش کوچک جنایتکار » نامید و خطاب به مردمش گفت : « به مصاف دشمن بروید ! شمشیرتان را از نیام بیرون بکشید ! عراق را زنده نگه دارید ! نگذارید عراق بمیرد مردم ! »

عده ای از عراقی ها توانستند به ندای صدام پاسخ مثبت بدهند . هزاران سرباز عراقی لباس نظامی را از تن در آوردند و در حالی که ستون های نظامی آمریکائی ها به سمت شمال می رفت ، با لباس شخصی قاطی روستائیان شدند . در بعضی شهر ها درگیری های جزئی پیش آمد ، اما اغلب سربازان آمریکائی بدون برخورد با مقاومت به سوی بغداد راندند . بعضی واحد ها ، درست مثل واحدهای پیشتاز ، با سرعت چهل مایل در ساعت حرکت می کردند .

با این حال ، به خاطر درگیری های پراکنده در راه ، و به دلیل آن که نیروهای مهاجم متحمل تلفاتی شده بودند ، گزارش هائی از واحدها می رسید که راه چندان هموار نیست . اما هرچه بود ، نیروهای مهاجم نه با مقاومت سرسختانه ای در پیشروی زمینی برخورد کردند ، نه مورد بمباران هوائی قرار گـرفتند ، نه به آنان حملات بیولوژیکی شد . بسیاری از سربازان آمریکائی ، زمانی که بغداد را هدف گرفتند ، از همه این وقایع و حملات احتمالی می ترسیدند ، اما به دلیل آن که حمله « رعد آسای » هفتم آوریل با موفقیت انجام شده بود ، اصلا چنان حمله ای ضروری به نظر نمی رسید . همان روز هفتم آوریل ، صدام حسین گریخته بود و رژیم او عملا سقوط کرده بود . یک عراقی سی و نه ساله به نام « کیفا » که کارمند وزارت اطلاعات بود از خوشحالی گریسته بود ، دست یکی از خبرنگاران آمریکائی را گرفته بود و در حالی که می خواست اطمینان یابد که مستبد خونین جامعه واقعا خلع شده است ، از آن خبرنگار می خواست او را لمس کند و به او بگوید آن چه می بیند واقعیت است . کیفا به آن خبرنگار مـی گفت  «  بـه

من بگو که خواب نمی بینم . به من بگو که واقعا کابوس ما به پایان رسیده است . »

 

کابوس واقعا پایان یافته بود . ژنرال فرانکس می خواست نیروهای آمریکائی را عقب بکشد ، اما پرزیدنت بوش سودای کامل کردن پیروزی خود را در سر می پروراند و به تنها مساله ای که فکر نمی کرد خارج کردن ارتش متجاوز ایالات متحده از عراق بود .

اول ماه مه که چهل وسه روز از آغاز جنگ می گذشت ، در عرشه کشتی هواپیما بر « آبراهام » که چند مایل دورتر از ساحل کالیفرنیا لنگر انداخته بود ، از جت جنگی پیاده شد . بوش که لباس خلبانی پوشیده بود ، مثل فاتحی مغرور در امتداد عرشه راه افتاد . بعد ، در سخنانی خطاب به صدها سرباز و ملوان و خلبان در عرشه آن کشتی هواپیما بر ، اعلام کرد که « عملیات اصلی جنگی » در عراق پایان یافته اسـت . بوش گفت که جنگ عراق « موردی افتخار آفرین بود » و « یک پیشرفت اخلاقی عظیم بود . » و حتی آن را با جنگ جهانی دوم در « نرماندی » و « آیوو جیما » مقایسه کرد که در آن هزاران تن مرده بودند و جهان از آن استقبال کرده بود . پشت سر بوش ، پرچمی بزرگ آویخته بودند که موضوع سخنرانی او را در دو کلمه خلاصه کرده و برآن نوشته بودند « ماموریت با موفقیت انجام شد . »

 

بوش اغلب مدعی بود که این جنگ فقط به عراق محدود نمی شود . همین طور هم بود ، اما نه فقط به روشی که منظور او بود . منظور او ، از تاریخ سه نقطه نشات می گرفت که فاصله ای بعید با هم داشتند و روانشناسی اجتماعی دولت بوش را در ترکیب خود شکل می دادند .

نخستین نقطه ایران بود . زمانی که شبه نظامیان روحانی پس از انقلاب اسلامی سال 1979 قدرت سیاسی را قبضه کرده بودند ، دنیا را با چنان هول و تکانی رو به رو کردند که حتی خودشان هم آن را پیش بینی نمی کردند . انقلاب آنان ، راه را هموار کرد تا اتحاد شوروی انگیزه اشغال نظامی افغانستان را جدی بگیرد که این خود ، پای آمریکائی ها را در افغانستان باز کرد و شرایطی را پدید آورد که القاعده با سرعت بیشتری رشد کند و قوام یابد . واقعه ی ایران ، رهبران آمریکائی را به این فکر انداخت تا در خاورمیانه مسلمان دنبال متحد و نایب دیگری بگردند . نتیجه ی این فکر و جست و جو ، مسبب تعرض نظامی ایالات متحده به عراق شد . انقلاب اسلامی ایران ( قیام ضد سلطنتی ) هم چون این باعث شد صدام حسین باور کند که می تواند در نهایت به آرزوهای دیرین خود جامه عمل بپوشاند و بخشی از ایران ( خوزستان م . ) و بعد کویت را مال خود کند . صدام موفق به بر آوردن آرزوهای خود نشد ، اما تصمیم آمریکائی ها به استقبال از صدام در خلال جنگ با ایران ، نخستین مرحله روابط زجر آور میان واشینگتن و بغداد بود که سرانجام به اشغال عراق در سال 2003 منجر شد .

 

ویتنام دومین نقطه تاریخی بود که آمریکائی ها تجربه زخم خورده ای از آن داشتند و به صورت غیر

مستقیم به اشغال عراق ره برد . در ویتنام ، مثل ایران ، ایالات متحده تحقیر عمیقی را تحمل کرده بود که

هرگز به صورت واقعی جبران نشده بود . بوش و بسیاری از اطرافیان او ، براین باور بودند که یک ربع قرن بعد ، آمریکائی ها هنوز از « عوارض ویتنام » رنج می برند . این رنج و تحقیر باعث آن شده بود که آمریکائی ها نسبت به استفاده از نیروی نظامی در خارج اکراه داشته باشند و دچار این احساس شده باشند که ایالات متحده قدرت خود را در شکل دادن به وقایع جهان از دست داده است . به نظر آنان ، عراق نقطـه ای می آمد که می توانند در آن به پیروزی سریع دست یابند ، و چنان فاتح از کار در آیند که تردید های موجود در مورد قدرت ایالات متحده را برای همیشه پاک کند . 

 

سومین نقطه ای که تاریخ آن در مراحل مقدماتی و اجرائی جنگ عراق تاثیر گذاشت ، تکزاس ایالت محل تولد خود بوش بود . نخستین سفید پوستان تکزاس ، اول به اعتبار تفنگ خود ، و بعد با ترغیب واشینگتن ، علیه مکزیک شوریدند تا رژیمی از خودشان را بر آن کشور مسلط کنند . همه ی شاگردان مدارس تکزاس ، در مورد شجاعت مردانی که در این مورد حوادث بی نظیری آفریدند ، در مواد درسی خود مطالب غرور آفرینی می خوانند . تکزاسی ها حتی بیش از مردم سایر نقاط ایالات متحده این احساس پوچ را دارند که مردان خوب تفنگدار ، می توانند بر هرج و مرج فائق آیند . بنا به این دلایل ، و بر اساس باور بیهوده ی آمریکائی ها که اگر آدم سخت کوش باشد می تواند هر چیزی را که می خواهد به دست آورد ، بوش اقدام به تعرض و تجاوزی کرد که در مدتی بسیار کوتاه موفقیت به نظر رسید . اما دیری نگذشت که پرچم « ماموریت با موفقیت انجام شد » که در سخنرانی بوش در عرشه کشتی هواپیما بر آبراهام پشت سرش آویخته بود ، تبدیل مضحکه ای بی رحمانه شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

14

پیروزی فاجعه بار

      

شب نوزدهم مارس 2003 ، اندكی پیش از آن كه اعلام شود ایالات متحده تهاجمی دراز مدت را به عراق آغاز كرده است ، پرزیدنت جرج واكربوش پشت میز عتیقه اش در كاخ سفید نشست به تمرین سخنرانی . متن سخنرانی، همه ی نكات حساس مورد نظر بوش را درشت كرده وزیرشان خط كشیده بـود . ازجمله بیان این موضوع را كه هدف از این تجاوز نظامی « خلع سلاح عراق ، آزاد كردن مردم عـراق ، و دفاع از جهان در مقابل خطری مهلك » بود . پس از ایراد سخنرانی ، عده ای آن را شكافی جدی در سیاست سنتی همكاری دیپلماسی ایالات متحده و در افتادن به ورطه ی قدرت متكبر ارزیابی كردند كه به آمریكائی ها حق می دهد تصمیم بگیرند كدام دولت باید بماند ، كدام دولت باید سرنگون شود . مردی كه در نقاشی بزرگ رنگ و روغن دیوار پشت سر بوش به او نگاه می كرد ، بهتر از همه می فهمید كه این تغییر تا چه حدی غلط بود .

جرج بوش در تالار عقد پیمان ها و مباحث ، پشت همان میزی كه هفده ماه پیش ، از آن جا حمله نظامی به افغانستان را اعلام كرده بود ، متن سخنرانی را به صدای بلند تمرین می كرد. این تالار ، دست كم به خاطر نقاشی روی دیوار كه به محض ورود هر ملاقات كننده ای توجه او را جلب می كرد، برای بوش دوست داشتنی ترین اتاق كاخ سفید بود .

نقاشی دیوار پشت سر جرج بوش ، پرزیدنت « مك كینلی » نخستین رئیس جمهوری ایالات متحده را كه « تغییر رژیم » را عملی كرد ، در حالی نشان می دهد كه دارد به دیپلمات هائی كه عهد نامه تبدیل كوبا به كشور تحت الحمایه و قرار داد تبدیل پورتوریكو به مستعمره ایالات متحده را امضا می كنند ، نگاه می كند .

این نقاشی سایه دار غم انگیز كه تجسم امضای پروتكل صلح میان ایالات متحده و اسپانیا در دوازدهم اگوست 1898 است ، اثر نقاش فرانسوی « تئوبالد شارتران » است و به دلیل موضوع آن است كه نام آن اتاق را تالار عهد نامه گذاشته اند . با این حال ، آنچه آن روز به عنوان « قرارداد صلح » امضا شد ، میان كشورهای همسنگ صورت نپذیرفته بود . آن پروتكل ، در واقع سند تسلیم بود كه ایالات متحده پس از شكست دادن ارتش اسپانیا در كوبا به آن كشور تحمیل كرده بود . مهم تر آن كه، آن عهد نامه در حكم اعلامیه ای بود كه ایالات متحده به آن وسیله می خواست بگوید حالا دیگرقادر و مایل است تا دولت های خارجی را براندازد .

با توجه به این مضمون ، جرج بوش در حالی كه آماده ی تجاوز نظامی به عراق می شد « تالار عهد نامه » را مناسب ترین اتاق كاخ سفید برای تمرین سخنرانی خود تشخیص داد . او و مك كینلی ، در حالی كه به صورت نمادین در كنار هم نشسته بودند ، ادامه سیاست طولانی « تغییر رژیم » ایالات متحده را نمایندگی می كردند . تصمیم بوش به اشغال عراق ، نه تنها تغییری در تاریخ تجاوزكارانه  ایالات متحده نبود ، بلكه انعكاس وفادارانه و تداوم بهره جستن از نیروها و باورهای مشابهی بود كه به صورت انگیزه مك كینلی و اغلب روسای جمهوری عمل كرد كه بعدها زیر سایه او ، پشت میزی نشستند كه نقاشی تاریخی « شارتران » پشت سرشان بود .

 

مك كینلی [ در اواخر قرن نوزدهم ] و جرج بوش [ در نخستین سال های قرن بیست و یكم ، ] زمانی به ریاست جمهوری رسیدند كه شور و التهاب میهن پرستی و مذهبی بر آمریكائی ها مسلط بود و شركت های بزرگ آمریكائی برای دست یابی به بازارها و منابع و مواد خام خارج از ایالات متحده ، له له می زدند . هر دو رئیس جمهوری ، در خلال مبارزات انتخاباتی برای ورود به كاخ سفید ، وعده دادند كه از قدرت نظامی آمریكائی فقط زمانی استفاده كنند كه واقعا ضروری به نظر می رسد، و تاكید كردند كه در این مورد ، حداكثر احتیاط را به خرج خواهند داد . هر دو ، عین هم ، وقتی وارد كاخ سفید شدند ، در اقدام به براندازی دولت های خارجی اصرار ورزیدند  به مردم ثابت كنند كه دخالت نظامی آنان در كشورهای دیگر ، فقط « به خاطر بشریت » بوده و ایالات متحده به منافع خود فكر نمی كرده است . مك كینلی در آخرین دهه قرن نوزدهم ، درست از كلماتی استفاده كرد كه بوش در دهه اول قرن بیست و یكم : « ما می خواهیم صلح و آزادی بیشتر را به جهان تقدیم كنیم . »

هیچ یك از این دو رئیس جمهوری ، عین خیال شان نبود برسر كشورها و ملت هائی كه حكومت هاشان را برمی اندازند ، چه خواهد آمد . مك كینلی اعتراف كرد كه در مورد پیدا كردن فیلیپین در نقشه جهان ، فقط نظری مبهم و پراز رمز و راز هدایتش كرد كه به هر صورت خارج از معادلات زمینی بود . بوش در مورد یقین خود به ضرورت اشغال عراق ، از كلماتی با مفهوم مشابه استفاده كرد كه « من به غریزه خود تكیه می كنم . » هر دو رئیس جمهوری ، عمیقا مذهبی بودند و در این استدلال مبهم غرق شده بودند كه بشریت در نبرد مداوم میان خوب و بد قفل شده است . بوش باور داشت كه خدا راهنمای آنان است ، بنابراین ضرورتی ندارد كه خود را پیش از صدور فرمان براندازی رژیم های خارجی ، گرفتار پرسش های پیچیده و مبهمی در مورد فرهنگ و هویت كنند .

تشابه و توازی دلایل تهاجم نظامی مك كینلی به فیلیپین و تهاجم جرج واكر بوش به عراق ، تكان دهنده است . هر دو رئیس جمهوری ، به منافع اقتصادی و فواید سیاسی تجاوز نظامی و اشغالگری ایالات متحده می اندیشیدند و دلایل دیگری را كه به خورد آمریكائی ها می دادند ، دروغی بیش نبود. هر دو نیز از این انگیزه عمیق نظری الهام می گرفتند كه ماموریت مقدس الهی ایالات متحده این است كه نوع و شكل دولت خود را در سراسر جهان ؛ از نزدیك ترین كشورها ، تا دورترین شان ، در كره زمین بگسترد. هیچ یك از آنان ، تردیدی به دل راه نمی دادند كه مردم آن كشورها ، مقدم آنان را به عنوان آمریكائی های آزادی بخش گرامی خواهند داشت . هیچ يك از آنان پیش بینی نمی كردند كه برای مقهور كردن شورشیان ناسیونالیست ، باید جنگی دراز مدت را با قیام آنان پیش ببرند . در اوائل قرن بیست و یكم ، یعنی صد سال پس از آن كه ایالات متحده به فیلیپین تجاوز نظامی كرد ، و چند سال پس از اشغال عراق ، این دو كشور به صورت شكننده ترین و بی ثبات ترین كشورهای همه ی آسیا در آمدند .

چهارده تجاوز نظامی ایالات متحده كه از 1893 تا 2003 صورت گرفت ، پاسخ های آشكار درگیری های خاص نظامی بودند ، اما ، ضمنا ، این واقعیت عمیق را هم كه چگونه نظریه ی عمومی ایالات متحده و نقش این نظریه در اشتهای حاكمیت بر جهان شكل گرفت ، بیان می كردند . نتایج این تجاوزهای نظامی ، اگر چه در خود بالاترین آموزش ها را داشتند ، در مضمون عملیات آمریكائی در قرن « تغییر رژیم ها » بیشتر فهمیده می شوند . نظریه ای كه در ورای این عملیات نظامی نهفته بوده است ؛ یعنی این فكر كه آمریكائی ها حق دارند و حتی موظف اند تا حكومت هائی را كه بد می دانند براندازند ، تازه نیست ، اما قدیمی ترین انگیزه ای است كه باورهای آمریكائی را تعریف می كند .

 

* * * * *

 

تقریبا همه اقدامات آمریكائی برای براندازی دولتی خارجی ، در جریان بیداری ملت ها رسوبی تلخ از درد و خشم به جا گذاشته است . بعضی از این عملیات ، به كشتار بی گناهان انجامیده است . آن دیگران نیز ، ملت ها و حتی همه ی مناطق جهان را به كوره گدازان احساسات ضد آمریكائی تبدیل كرده است . فقط اشغال گرنادا در سال 1983 ، تاثیری كاملا متفاوت داشت . ازمیان چهارده كشور كه ایالات متحده دولت ها شان را به زور سرنگون كرده است ، گرنادا نمونه ای است كه اغلب مردمش ، از دخالت نظامی ناخشنود نبوده اند .

به لحاظ تاریخی ، بخصوص در مورد « عملیات فوری خشم » و اسم رمزی كه برایش گذاشته بودند، به نظر مضحكه ای بیش نمی رسید . عدم تعادل میان دو طرف نبرد ، چند سابقه بیشتر در تاریخ جنگ نداشت . با این حال ، بخصوص در رابطه با آن چه در خلال اوائل سـال های 1980 در سـایر نقـاط

جهان رخ می داد ، رویداد ضمنی ی مهمی بود .

 

در سال 1981 كه رونالد ریگان به ریاست جمهوری رسید ، موج نظامی گری چپ ، منطقه كارائیب را در می نوردید . ماركسیست های انقلابی قدرت را در نیكاراگوئه قبضه كرده بودند ، سایرین در السالوادور و گواتمالا می جنگیدند ، و جریان هائی كه خود را ضد امپریالیست می نامیدند ، در جامائیكا ، گویانا و سورینام در انتخابات پیروز شده بودند و می رفتند كه به دولت برسند. بسیار دورتر از این خطه كه ترسناك تر هم بود ، تندروها در ایران و سایر نقاط خاورمیانه قدرت می یافتند كه بسیاری از آنان را باورهای بنیادگرای مذهبی به پیش می راند . اینان ، به طرقی تكان دهنده ایالات متحده را به مبارزه می طلبیدند . در آن آخر هفته ای كه رونالد ریگان فرمان حمله نظامی به گرنادا را صادر كرد ، شبه نظامیان اسلامی ضربه هولناك و ویرانگری در بیروت به ایالات متحده زده بودند . این وقایع ، بر ملتی كه هنوز كمرش از زیر فشار شكست چند سال پیش از آن در ویتنام راست نشده بود ، بسیار گران می آمد .

اگر ریگان و دستیارانش راهی صلح آمیز را برای حل مساله گرنادا بر می گزیدند ، احتمال زیادی وجود داشت كه از این فشار بكاهند . این تدبیر اما ، به آنان چهره ای فاتح كه مورد نظرشان بود ، نمی داد . پیروزی آمریكائی ها در گرنادا ، بیش از چیزی نتیجه ای نمادین بود . این عمل ، به جهان نشان داد كه جزر و مد تاریخ ، آن گونه كه بعضی ها به آن اشاره می كردند ، علیه ایالات متحده شروع به حركت نكرده است . این تجاوز و قدرت نمائی نظامی ، ضمنا برای ریگان تجلی رهبری بود كه قادر است دشمنان آمریكا ، و بخصوص آن هائی را كه ضعیف بودند ، در هم بكوبد .

چهارده روز پس از تجاوز نظامی ، مردم گرنادا در نخستین انتخاباتی كه آزاد معنی شده بود ، شركت كردند . « هربرت بلیز » شصت و شش ساله سیاستمدار قدیمی كه از حمایت صریح ایالات متحده برخوردار بود ، به عنوان نخست وزیر انتخاب شد . بلیز نرم حرف می زد ، آرام بود ، برخوردی ملایم و لطیف داشت ، و در عین آن كه محتاط بود و صداقت داشت ، افتخارش این بود كه طرفدار آمریكاست . مردم گرنادا كه سال های پرآشوبی را از سر گذارانده بودند ، این تركیب را می پسندیدند .

رژیم جدید نمی توانست از زیر بار این مسئولیت دردناك كه مسببان واقعه « چهارشنبه خونین » را به دادگاه بكشاند ، شانه خالی كند . این وظیفه را آمریكائی های فاتح برای نخست وزیرشان تعیین كرده بودند و می گفتند آن ها بودند كه كار را به قتل عام « چهار شنبه خونین » كشانده اند . پس از تعلل های فراوان ، سرانجام هجده مظنون را به دادگاه كشاندند . چهارده تن از آنان محكوم به اعدام شدند ، كه از آن جمله بودند برنارد و فیلیس كوارد ، هادسن آوستین ، لئون كورن ول و امام عبدالله كه با نام واقعی خود « كالیستوس برنارد » محاكمه شد . سه تن دیگر به زندان دراز مدت محكوم شدند ، و یكی شان تبرئه شد . بعدها ، احكام اعدام به حبس ابد تبدیل شدند .

 

در خلال محاكمه ، بسیاری از گرنادائی ها از این كه وكلای مدافع صلاحیت دادگاه را رد می كردند

و مسئولیت موكلان خود در قتل عام را نمی پذیرفتند ، خشمگین شدند . پس از سال ها ، زندانیان در سال 1996 نامه ای سرگشاده خطاب به « همه زندانیان سابق دولت انقلابی مردم » نوشتند .

 

ما قبول داریم كسانی از ما كه در جریان انقلاب رهبر بودیم ، نسبت به رنج های شما مسئولیت گروهی داریم و باید این مسئولیت را به طور كامل بپذیریم . بنابراین ، تنها كاری كه می توانیم بكنیم ابراز تاسف و معذرت خواهی صادقانه از همه شماست ...

ما به شدت نگران اوضاع داخلی بودیم و در پشت هر حادثه ای ، دست ایالات متحده را می دیدیـم . این احساس ، رفته رفته به همه مردم منتقل شد . در چنین ذهنیتی ، حقوق مدنی و انسانی كسانی كه مخالف ما بودند ، یا حتی اختلاف نظری با ما داشتند ، متاسفانه مورد نظر قرار نگرفت . ما در آن زمان به آن حد از بلوغ و خرد نرسیده بودیم تا متوجه شویم كه بسیاری از آنان به خاطر وابستگی به ایالات متحده نیست كه با ما مخالفند ، بلكه به خاطر عدم تعادل معقول در حاكمیت است ، و به طور واقعی هر شهروندی حق دارد از آزادی بیان و امكان شركت در تحولات سیاسی برخوردار باشد... ما هر گونه حق شركت در آینده سیاسی را نقض كردیم . وقتی رهبران مرتكب چنان اشتباه فاجعه باری كه ماشدیم بشوند ، دست كم باید به حضورخود در عرصه سیاسی پایان دهند ، دست از بلند پروازی های خود بردارند و امور سیاسی را به دیگران واگذارند .

 

سه سال پس از انتشار این نامه ، فیلیس كوآرد كه به عنوان قاتل محكوم به اعدام شده بود ، به خاطربیماری و ناراحتی های جسمی آزاد شد . بقیه در زندان « ریچموند هیل » باقی ماندند . در سال 2004 ، دادگاه عالی شرق كارائیب ، احكام صادره برای آنان را لغو كرد . « كیت میچل » نخست وزیر وقت گفت مردم گرنادا از این حكم ناراحت شدند و « از سر افسوس آه كشیدند ، » برای آن كه این مردم « هنوز برای آزادی این افراد آمادگی نداشتند . »

 

آیا ایالات متحده باید به گرنادا تجاوز نظامی می كرد ؟  اگر آن گونه كه پرزیدنت ریگان ادعا می كرد ، دلیل اصلی نجات دانشجویان آمریكائی بود ، در این صورت پاسخ به احتمال قوی منفی است . دانشجویان را می شد در نهایت آرامش به خانه بازگرداند . و اتفاقا مقام های گرنادائی خوشحال هم می شدند كه از شر آنان خلاص شوند . حتی دومین خواسته ی ریگان هم كه بیرون راندن كوبائی ها  و اعـاده ی دموكراسی عنوان می شد ، فریبكارانه بود ، برای این كه پس از هرج و مرج ناشی از « چهار شنبه خونین » ، می شد به صورت صلح آمیز به این هدف دست یافت .

با این حال ، دو محرك كه به خشم نهفته درگذشته باز می گشت ، كسانی را كه با این تهاجم نظامی مخالف بودند ، عملا خنثی می كرد . نخستین محرك ، ولو این كه بعید به نظر می رسید ، متكی به این احتمال بود كه رهبران جدید چنان عصبانی شوند كه بر آمریكائی ها خشم بگیرند . استدلال این محرك هم آن بود كه وقتی این رهبران رفقای قدیمی خود را قتل عام می كنند ، بعید نیست كه علیه آمریكائی ها هم دست به اقدامات جدی بزنند . دومین واقعیت آن بود كه در سال 1983 ، ایالات متحده ده سال بود كه از شكست ها و تحقیرهای سایگون تا تهران و ماناگوا رنج می برد و دچار بی حسی شده بود . بسیاری از آمریكائی ها مشتاق بودند كه این وضع و حالت را تغییر دهند و با همین انگیزه به رونالد ریگان رای داده بودند و چنین انتظاری از او داشتند . آمریكائی ها پیروزی می خواستند . وقتی ماركسیست های فناتیك گرنادا چنین فرصتی را برای ریگان فراهم آوردند ، آمریكائی ها در استفاده از آن فرصت درنگ نكردند .

 

گرنادا كشور كوچكی بود كه مردمش را می شد در باغی از گل سرخ جا داد . پس از تهاجم نظامی سال 1983 ، فقط به قیمت قطعات چند كشتی توپدار كه 132 میلیون دلار بیشتر نمی ارزیدند ، ایالات متحده می توانست این كشور كوچك را به باغ كارائیب تبدیل كند و دموكراسی و خوشبختی را برای مردمش به ارمغان ببرد . این عمل ، می توانست نشان بدهد كه دست كم بعضی وقت ها ، ایالات متحده نسبت به مردمی كه دولت شان را بر می اندازد می تواند برخورد و رفتاری مثبت داشته باشد .

الگوی آمریكائی كه بیش از یك قرن به صورت سنتی پایدار باقی مانده ، این بوده است كه از ملت ها دوری كند و حقوق آنان را زیر پا بگذارد . درگرنادا اما ، این موقعیت را داشت كه با كمترین هزینه رفتاری بهتر داشته باشد . بنا به سنت ، آمریكائی ها این فرصت را از دست دادند . پس از تجاوز نظامی ، كمك آمریكائی ها به گرنادا فزونی گرفت ، اما آنقدر نبود كه خسارت های ناشی از تاخت و تاز ارتش ایالات متحده را جبران كند . طولی نكشید كه سیاست گمركی آمریكائی ها در معاملات تجاری با گرنادا ، مثل بقیه كشورهای كوچك كارائیب شرقی شد . این ، بدان معنی بود كه انگار نه انگار تجاوزی ویرانگر به این كشور كوچك صورت گرفته و همه چیز به دست فراموشی سپرده شده است .

در سال های 1990 كه كمك های ایالات متحده به گرنادا قطع شد ، گرنادا به راه های ناهنجار پول در آوردن افتاد . مدتی شروع كرد به فروختن پاسپورت به ملیت های دیگر . در این مورد ، به آنان اختیار می داد تا هر نامی را كه می خواهند برای خود انتخاب كنند . ماموران مالی فرانسه ، گرنادا را در فهرست كشورهائی قرار دادند كه در آن ها پول شوئی صورت می گیرد .

بسیاری از كشورهائی كه در طول زمان مورد دخالت و تجاوز نظامی آمریكائی ها قرار گرفتند ، بزرگ و پیچیده اند . آمریكائی ها می توانستند به اقداماتی بسیار فراتر از آن چه كردند دست بزنند تا فیلیپین و ایران را به سمت ثبات و آزادی سوق دهند ، اما حتی كوشش هائی بسا قدرتمندتر از آن چه به وسیله خارجی ها صورت پذیرفت ، قادر نبود ملت ها را در چنین ابعادی تغییر شكل بدهد . در گرنادا اما ، باید می توانستند چنین كنند . پیروزی عملیات « خشم فوری » ، فرصت ممتاز و یگانه ای برای ایالات متحده به وجود آورد . فرصتی كه می توانست به حرمت و عزت منجر شود . اما آمریكائی ها كه ظرفیت محدود و مشخصی برای رابطه با جهان برای خود تعیین كرده اند ، در این اندازه ها و معیارها نمـی گنجند . ( البته حیرت آور است كه در این نمونه استثنائی هم آقای كینزر نتیجه ای به نام افتخار و حرمت و عزت را برای تجاوز نظامی در نظر بگیرد . شاید این درك بدان معنی باشد كه نویسنده با دیدگاه های نویسندگانی مثل نوام چامسكی و هوارد زین فاصله های مشخص دارد . هوارد زین استاد تاریخ دانشگاه ماساچوست كه كتاب تاریخ مردم آمریكا را به عنوان تاریخ واقعی و مغایر با تاریخ رسمی نوشته است ، می گوید میهن پرست كسی است كه نه تنها در مقابل دولت های ریاكار آمریكائی بایستد ، بلكه در مقابل هر گونه دخالت و تجاوز خارجی هم دولت را زیر ضرب ببرد ، نه آن كه نتیجه ای سازنده و احترام انگیز را برای لشكركشی به سرزمین های دیگر ، حتی در همان محدودی كه آقای كینزر در نظر دارد ، در انتظارات خود بگنجاند م . )

 

* * * * *

 

در ساعاتی كه نیروهای آمریكائی به پاناما تجاوز كردند و ژنرال مانوئل نوریگا را برانداختند ، پاناما سیتی در هرج و مرج خشونت بار فرو رفت . نتیجه ی قابل پیش بینی این تجاوز نظامی كه به نظر ممتاز و بزرگ می رسید ، آمریكائی ها را كاملا حیرت زده كرد . روزها طول كشید تا متوجه شدند كه با نابود كردن نیروی حفظ و تامین شهر و جامعه ، مجبورند خودشان جایگزین آن نیرو شوند تا نیروئی محلی شكل بگیرد . اما دیگر خیلی دیر شده بود . 

بولوارهای اصلی پاناماسیتی ، پر از فروشگاه های بزرگی است كه به حد وفور از اجناس گوناگون انباشته اند بوتیك هائی كه جنس های گران می فروشند ردیف شده اند ، و بخصوص مغازه هائی كه از تلویزیون و لوازم استریو تا جواهر الماس نشان و پوست پلنگ می فروشند ، چشم را خیره می كنند . خریداران اطراف و اكناف آمریكای لاتین و حوزه كارائیب ، برای خرید اجناس گران قیمت و رقابت بر سر خرید ، مدام به این شهر پرواز می كنند . روز پس از تجاوز نظامی آمریكائی ها ، پانامائی های فقیر بالاخره فرصت مناسبی پیدا كردند .

نزدیكی های ظهر 21 دسامبر 1989 ، خیابان های اصلی منطقه خرید ، از جمعیت تهیدستی كه به بخاری های تازه از كارخانه در آمده و یخچال ها و ماشین های رختشوئی هجوم برده بودند ، موج می زد . بعضی ها با گاری آمده بودند و گاری را تا خرخره پر كرده بودند از گوشت یخ زده ، صندوق های مشروبات الكلی ، اثاث خانه و هر چیز دیگری كه گیرشان آمده بود . در كمتر از سی و شش ساعت ، فروشگاه های مركز خرید معروف پاناما سیتی را خالی كردند . عین همین اتفاق در كولون ، یكی از فعال ترین بنادر آزاد افتاد كه گروه های غارتگر ، در آن حتی كانتینرها را هم در هم شكستند و خالی كردند . كمترین اقدامی می توانست جلو چنین هرج و مرج غارتی را بگیرد ، اما سربازان آمریكائی اصلا خودشان را نشان ندادند .

خسارت سنگین دیگری كه ناشی از تجاوز نظامی آمریكائی ها بود ، آتش سوزی های مهیبی بود كه در جریان نبرد رخ داد . بسیاری از خانه های اطراف ستاد فرماندهی ( لاكومانداسیا ) چوبی بودند . خانه های دور بر مركز نیروهای دفاعی هم كه تك تیراندازان آمریكائی و سایر نیروهاشان به آن هجوم برده بودند ، شرایط مشابهی داشتند . سلاح های سنگین ارتش ایالات متحده باعث شدند كه شعله های آتش سر به آسمان بكشند ، مجمتع های ساختمانی را در خود بسوزانند ، و هزاران نفر را بی خانمان كنند . درست همان طور كه سلسله مراتب فرماندهی آمریكائی ها پیش بینی نمی كرد كه شهر دچار غارت شود و نیروهائی را برای جلوگیری از آن به میدان بفرستد ، ظاهرا هیچ یك از آنان به این احتمال نیندیشیده بودند كه پاناماسیتی به این سادگی بسوزد .

بعضی از غارتگران ، زمانی كه غنیمت های خود را جمع می كردند ، فریاد سرداده بودند زنده باد بوش !  البته اینان تنها كسانی نبودند كه از تجاوز نظامی ایالات متحده اظهار خشنودی می كردند . بسیاری از پانامائی ها ، از شدت ناتوانی خود در مبارزه برای خلاص شدن از شر نوریگا ، احساس می كردند عقیم شده اند و زمانی كه نیروهای آمریكائی او را برانداختند ، از این حالت در آمدند . در بسیاری از نقاط ، اینان با كف زدن به سربازان آمریكائی خوشامد گفتند .

تلفات آمریكائی ها در این عملیات بسیار سبك بود . فقط 23 كشته داده بودند كه نه تن از آنان در تبادل آتش میان خودی ها به هلاكت رسیده بودند . عده زخمی هاشان هم 347 تن بود . اما تعداد كشته های پانامائی ، هم چنان نا معلوم باقی مانده است . براساس تخمینی كه بلافاصله فرماندهی جنوب منتشر كرد ، 314 سرباز پانامائی و 202 غیرنظامی جان خود را از دست دادند . بعضی آمریكائی ها ، و بسیاری از پانامائی ها ، براین باور بودند كه آمار واقعی كشته شدگان ، دو برابر این بوده است .

وقتی نوریگا را در میامی به دادگاه بردند ، بیشتر حالت اسیر جنگی را داشت تا جنایتکاری را از آن گونه که بود . این كه آیا ایالات متحده بنا به قوانین بین المللی حق داشت او را بدزدد و محاكمه كند ، جای پرسش داشت.  در نخستین مرحله از محاكمه او ، دلایلی كه علیه او ارائه شده بود ضعیف و ناكافی به نظر رسید . در مرحله بعد ، دادستان « كارلوس لدر » یک زندانی فدرال را كه از چهره های كلیدی كارتل مواد مخدر مدلین بود ، به عنوان شاهدی غیر منظره به دادگاه برد كه باعث شگفتی شد . « لدر » نسبت به جنایات نوریگا آگاهی مستقیم داشت ، و شهادت او قطعی بود . در نهم آوریل 1992 ، رهبر مخلوع پانامائی به خاطر شركت در هشت فقره قاچاق مواد مخدر به چهل سال زندان محكوم شد .

 

« گیلرمو ایندارا » رئیس جمهوری جدید پاناما ، در یكی از نخستین بیانیه های عمومی خود اعلام كرد كه پانامائی ها برای همیشه بیستم دسامبر را به عنوان روز آزادی خود جشن خواهند گرفت ، اگر چه با گذشت ماه ها ، نظر بسیاری ها در مورد تجاوز نظامی ایالات متحده تغییر كرد و این تغییر ، رو به گسترش نهاد . بعضی ها تازه فهمیدند كه چگونه ایالات متحده سال ها دست و دل بازانه از نوریگا حمایت كرده بود . دیگران متوجه شدند كه چگونه در نتیجه ی تجاوز نظامی ایالات متحده ، خانواده ها بی خانمان شدند ، در آتش سوختند و دیدند كه همسایگان شان در آتش فرو رفته اند . وقتی نخستین سالگرد تجاوز نظامی نزدیك شد ، عده ای فریاد سردادند كه بیستم دسامبر را باید « روز عزای عمومی » اعلام كرد . پرزیدنت ایندارا كه متوجه تغییر رای و نظر مردم شده بود ، اما می ترسید كه موقعیت خود را نزد آمریكائی ها به مخاطره بیندازد ، به این مصالحه تن در داد كه آن تاریخ را « روز واكنش » اعـلام كند .

این واقعیت كه ایندارا به وسیله دولتی خارجی به قدرت گماشته شده و در پایگاه نظامی خارجی سوگند خورده بود ، از همان آغاز او را فلج كرده بود . اگر او سیاستمدار كارورز ، یا مدیر ممتازی می بود ، شاید می توانست بر این لكه ننگ فائق آید ، اما هیچ یك از این مزایا را نداشت و در سال 1994 كه از مقام ریاست دولت كنار رفت ، به شدت منفور بود . دو رئیس جمهوری بعدی ، «ارنستو پرز بالادرس » و « میریا موسكوسو » هم كه پس از او آمدند ، نتوانستند اوضاع را تغییر دهند و پیشرفتی در این زمینه حاصل كنند .

مبارزات انتخاباتی سال 2004 ، از واقعه ی پس از تجاوز نظامی ایالات متحده به بعد ، هیجان بیشتری ایجاد كرد . عمده ترین دلیلش هم آن بود كه نام بسیار سرشناسی در میان كاندیداها به گوش می خورد . او « مارتین توریوس » پسر ژنرال مردم گرائی بود كه از سال 1968 تا 1981 بر كشورحاكمیت داشت و پانامائی های تهیدست هنوز نام او را گرامی می داشتند . یكی از دلایل پیروزی مارتین ، بسته بودن دایره بود ، نه آن كه فقط فرزند پدری محبوب بود .

وقتی مارتین توریوس پانزده ساله بود ، از پدرش تقاضا كرد تا به او اجازه دهد كه به دسته ی هوگواسپادافورا كه داشت تشكیل می شد تا دوش به دوش چریك های ساندینیست در نیكاراگوا بجنگد ، بپیوندد . پدرش موافقت كرد . آن پسر جوان ، موفق نشد به میدان نبرد برود ، اما اسپادافورا را گرامی می داشت . وقتی به ریاست جمهوری پاناما رسید ، نه تنها میراث پدرش را از انزوا در آورد و زنده كرد ، بلكه خاطره قهرمان رومانتیكی را هم كه نوزده سال پیش قتل او پاناما را وارد دوره تازه ای از تاریخ كرده بود ، از بند و زنجیر تاریخی در آورد .

 

* * * * *

 

پس از حملات یازده سپتامبر 2001 به نیویورك و واشینگتن ، تردیدی وجود نداشت كه پرزیدنت جرج واكر بوش دستور براندازی رژیم طالبان در افغانستان را صادر خواهد كرد . طالبان نه تنها به اسامه بن لادن و یارانش پناهگاه داده بود كه از آن جا حملات را طراحی كنند ، بلكه آنان را به صورت شركای معنوی دولت خود در آورده بود . ( البته خود نویسنده ، رابرت دریفوس در كتاب بازی شیطان ، و صدها ماخذ و منبع دیگر ، در طول این سال ها ثابت كرده اند كه بن لادن و شبكه اش القاعده و طالبان و سایر جریان های موسوم به تند رواسلامی را چگونه و چرا ایالات متحده ، بریتانیا و اسرائیل با هزینه های كلان و آموزش بالا و با كمك های مستقیم پاكستان و عربستان سعودی ساخته و پرداخته اند و حمله به نیوریورك و واشینگتن و عملیاتی از این دست در نقاط دیگر جهان ؛ همانگونه كه جمهوری اسلامی ، از دل چنین مهندسی حسابگرانه ، اما شدیدا ابلهانه ای در آمده اند م . )

با عدم پذیرش تسلیم كردن بن لادن به ایالات متحده ، یا سایر قدرت ها برای مجازات او ، رژیم طالبان لگد به بخت خود زد ( از ماه ها پیش از پایان دوره ریاست جمهوری جرج واكر بوش ، و درحالی كه حمله نظامی به افغانستان و نتایج ناشی از اشغال این كشور ، رنج های سالیان دراز افغانی ها را به بهانه ی براندازی رژیم طالبان با شدت غیرقابل تصوری افزایش داده است ، در زمان ترجمه این كتاب طالبان دست كم یك سوم از خاك افغانستان را در اشغال خود دارد و حامد كرزای از كارورزان و آموزش دیده های طراز اول سی آی ا كه رئیس جمهوری منتخب ایالات متحده در افغانستان است ، از طالبان و بخصوص ملاعمر خواسته است تا بیاید پای میز مذاكره و در دولت سهیم شود . دولت ایالات متحده هم ، با این پیشنهاد در سال 2008 موافقت كرد و حتی پیشنهاد داد كه مذاكرات در ژنو صورت بگیرد ، اما رهبران طالبان و بخصوص ملاعمر ، زیر بار نرفتند و ادامه جنگ را ترجیح دادند . ضمنا ، باراك اوباما رئیس جمهوری جدید از حزب دموكرات كه بیستم ژانویه 2009 وارد كاخ سفید شده است ، چه پیش از نشستن بر مسند قدرت و چه پس از انتخاب ! شدن ، در برنامه اش گنجانده است كه نیروهای نظامی ایالات متحده در افغانستان را كه 32 هزارتن اعلام كرده اند ، به دو برابر افزایش دهد و از نیروهای ائتلاف هم بخواهد به نیروهای خود بیفزایند م . )

 

با این حال ، تصمیم به اقدام علیه طالبان ( كه از آستین و با سرمایه و آموزش خود آمریكائی ها و پاكستان وعربستان و كمك های موساد و چین ) در آمده بود ، تازه بخش آسان كار بود . سـخت تـر از آن ، تصمیم درمورد چگونه عمل كردن بود . دو گزینه وجود داشت ، كه هریك سرشار از خطرهای دراز مدت بودند . بوش كم خطرترینش را انتخاب كرد . خودداری او از اعزام نیروهای آمـریكائی به میدان نبـرد ، برای رهبران تروریست امكان فرار فراهم می كرد و بخش وسیعی از افغانستان را در چنگ سركردگان مواد مخدر و بنیادگرایان جنگاور باقی می گذاشت . ضمنا سربازان آمریكائی را از راه های آسیب پذیر بودن دور نگه می داشت و باعث می شد كه ایالات متحده ازتجارت « باز سازی ملی » محروم بماند .

بنابراین ، تنها راه حل ، تجاوز نظامی گسترده به افغانستان و توافق برسر این بود كه تعداد زیادی از نظامیان ارتش ایالات متحده ، سال ها در این كشور لنگر بیندازند . این گزینه ، ممكن بود به دستگیری بن لادن بینجامد ، و شاید هم نتیجه اش انداختن افغانستان به راه هائی برای ثبات باشد . « لاری گودسان » از كالج جنگ نظامی ایالات متحده كه از كارشناس خبره امور افغانستان است ، معتقد است كه این گزینه نیاز به  « تعهدی نفس بر در عمق خود ، وسعت عمل ، تشدید عمل و سرعت عمـل داشـت . » حال آن كه تاریخ جدید افغانستان نشان می دهد كه « یك مثقال كوشش برای ساختار ملی ، به خروارها عملیات نظامی شفا بخش می ارزد . »

 

به محض وقوع حادثه 2001 ، كاملا روشن بود تنها ضربه ای  كه نه تنها طالبان را در هم می كوبد و القاعده را فلج می كند ، بلكه در عین حال باعث ثبات افغانستان و ایجاد و تقویت محیطی سالم تر در منطقه می شود ، شاید به بیش از دولشكر كامل ایالات متحده و نیروهای زمینی هم پیمانانش نیاز دارد كه دست به عملیات برق آسا ، بازسازی گسترده ( كه با ساختن راه ها باید آغاز شود ) بزنند تا مانع مداخله همسایگان افغانستان شود و احتمالا یك حكومت نظامی آمریكائی را برای اطمینان دادن به این كشور ، در آن مستقر كند . علیرغم واقعه تكان دهنده یازده سپتامبر ، برای دولت ایالات متحده سخت بود كه با چنین راه حل هائی مخالفت كند . در این صورت ، دولت ایالات متحده نمی توانست پاسخگوی فرماندهان بالای ارتش كشور باشد كه از ماموریت حفظ صلح و دادن تلفات سنگین در جهت انجام این گونه استراتژی ها بیزار بودند . بنابراین ، راه حل های دیگری را جایگزین كردند و بر آن بودند كه معیارهای هلاكت بار احتمالا برای حل مساله كافی نخواهند بود .

 

علاوه بر مخالفت با ماموریت های « بازسازی ملی » و آرزوی رساندن تلفات آمریكائی ها به حداقل، پرزیدنت بوش و مشاورانش دو دلیل مهم دیگر هم برای رد نظریه درگیر شدن دراز مدت در افغانستان داشتند . نخستین دلیل مهم شان آن بود كه چنین تعهدی برای درگیری دراز مدت در افغانستان ، تنها با حمایت گسترده بین المللی كه احتمالا از مجرای سازمان ملل بگذرد می تواند موفق باشد . این روش ، آمریكائی ها را مجبور می كرد كه قدرت و اختیار را با اروپائی ها و سایرین تقسیم كنند . دولت بوش چنین نتیجه ای را نمی پسندید .

اما دلیل مركزی بوش برای رد گزینه تعهد و درگیری دراز مدت در افغانستان ، تمركز توجه او به جای دیگری بود . او به اهمیت ثبات افغانستان واقف بود و مسلما از به دام انداختن بن لادن و پیروان او خشنود می شد ، اما علاقه و اشتیاق او نسبت به این پروژه ها ، در مقابل تصمیم قطعی او در مورد عراق و صدام حسین رنگ می باخت .

برای ایالات متحده ، دست زدن به اقدامی جدی با هدف آرام كردن افغانستان ، به لحاظ هزینه و صرف نیرو ، می توانست با اقدام برای ایجاد هرج و مرج و اغتشاش در سال های دهه ی 1980 كه افغانستان در اشغال شوروی بود و فراتر از میلیاردها دلار برای آمریكائی ها هزینه برداشت ، قابل مقایسه باشد . عملی كه با چنان هزینه های سرسام آور و نتایج هولناكی ، شش سال به طول انجامید . چنین اقدامی ، می توانست این احتمال را به وجود آورد كه ایالات متحده قادر نباشد تهاجم نظامی گسترده ای نظیر آن را در نقطه ای دیگر انجام بدهد . این عمل ، می توانست دست و بال جرج بوش را به طور كلی برای تجاوز نظامی به عراق و اشغال آن كشور ببندد ، كه او آمادگی پذیرش چنین نتیجه ای را نداشت .

قرن آمریكائی عملیات « تغییر رژیم ها » نشان داده بود كه ایالات متحده مایل به ایجاد حاكمیت مستقل و مداوم خود بر سرزمین های خارجی نیست و جایگزین كردن حكومت های تحت الحمایه و وابسته را پس از تجاوز نظامی و اشغال ، به ماندن در آن كشورها ترجیح می دهد . آمریكائی ها مثل اسپانیائی ها ، بریتانیائی ها ، فرانسوی ها و سایرین ، نمی خواستند امپراتوری خود را از این طریق و با این شیوه به جهان تحمیل كنند و دهه ها در كشورهائی كه آن ها را مورد تجاوز نظامی و اشغال قرار داده اند ، لنگر بیندازند . به دو دلیل كه مطلوب به نظر می رسید ، افغانستان در این مورد استثنائی بود . دلیل اول آن بود كه سهم عمده ای از درهم شكستن و سقوط افغانستان ، متوجه ایالات متحده بود كه نتیجـه دخالتش از طریق حمایت شورشیان در سال های 1980 ، باعث ویرانی این كشور شده بود . پس این بحث می توانست مطرح باشد كه ایالات متحده اخلاقا موظف است تا در بازسازی كشوری كه به نابودی آن كمك كرده بود ، اقدام كند . فراتر از مساله اخلاقی ، این مساله وجود داشت كه چگونه می شود كاری كرد كه افغانستان دوباره در راس هرم تولید كنندگان هروئین جهان قرار نگیرد و به بستری برای تكثیر و توسعه ترور و تروریسم تبدیل نشود . وقتی دولت بوش توجه و تمركز خود را معطوف به عراق كرد ، این مساله را بكلی كنار گذاشت .

 

فقط چند هفته پس از سقوط رژیم طالبان ، در اواخر سال 2001 ، گروهی از رهبران افغانستان در « بن » گرد آمدند تا حامد كرزای كاندیدای دست چین شده ی آمریكائی را به ریاست دولت انتقالی شش ماهه بگمارند . ( ریاست جلسات پنج روزه برای پیش بردن سیاست ایالات متحده را هم یوشكا فیشر وزیر امور خارجه وقت آلمان از حزب سبزها ، و گرهارد شرودر صدراعظم آلمان از حزب سوسیال دموكرات عهده دار بودند كه بنا به تعبیر مفسران ، وظیفه دلالی را بسیار ماهرانه پیش بردند م)  حامد كرزای از رهبران انگلیسی زبان پشتون است كه اغلب سال های دهه 1990 را در خارج از افغانستان زندگی كرده بود. در پایان دوره انتقال ، مجمع گسترده تری از رهبران افغانستان كه در آخرین لحظات برای تضمین نتیجه ی مورد نظر ایالات متحده ، به وسیله آنان گسترده تر شد - ، انتخاب كرزای را مورد تائید قـرار داد . پس از آن ، رهبر دست نشانده ای كه قبلا از طرف آمریكائی ها انتخاب شده بود ، توانست با كسب 70 درصد رای واجدین شرایط رای دادن ، هفده كاندیدای دیگر را شكست دهد و به ریاست جمهوری افغانستان تحت اشغال آمریكائی ها و نیروهای ائتلاف برسد .

آمریكائی ها برای اداره و هدایت كرزای ، زالمای خلیل زاد را كه در مذاكره با طالبان از طرف كمپانی نفتی یونو كال Unocal  ناكام مانده بود و اساسا برای آن كمپانی كار می كرد ، به عنوان سفیر ایالات متحده به افغانستان فرستادند . خلیل زاد و كرزای با هم كار كردند ، اما حتی با كار سنگین ، به خاطر كمبود منابعی كه واشینگتن به آنان داده بود ، امور به كندی پیش می رفت . در سال 2005 كه خلیل زاد سفیر ایالات متحده در عراق شد ، در گیری های افغانستان هیچ تفاوتی با پیش نكرده بود .

وقتی زمان كمك رسانی به افغانستان رسید ، نیروهای خارجی ، و بخصوص به طرز كاملا چشم گیری ایالات متحده ، از خود خست نشان دادند . در مقایسه با جمعیت و به طور سرانه هم كه حساب كنید ، كمك های كمتر و نیروهای حافظ صلح كمتری نسبت به بوسنی ، كوسووو ، تیمور شرقی ، یا رواندا ؛ چهار خطه دیگری كه همان زمان در حال بازسازی عوارض و عواقب پس از جنگ بودند ، به افغانستان دادند . این سیاست ، به ما اطمینان می داد كه افغانستان در ویرانی باقی خواهد ماند ، كه فرماندهان جنگی به كار خود برای تسلط برقسمت اعظم افغانستان ادامه خواهند داد ، كه بازماندگان طالبان دوباره به عنوان نیروی جنگی به صحنه خواهند آمد ، كه بن لادن و سایر رهبران تروریست ها به صورت گسترده تر و با دست بازتری باقی خواهند ماند ، و تجارت مواد مخدر نقش اساسی تری در اقتصاد افغانستان بازی خواهد كرد . افغانستان در سال 2002 سه هزار و دویست تن هروئین تولید می كرد ، در سال 2003 میزان تولدی هروئین به 3600 تن و در سال 2004 به 4200 تن رسید . آخرین آماری هم كه داده شده ، نشان می دهد كه 87 در صد كل هروئین جهان را افغانستان تولید می كند . ( بنا به آماری كه پس از انتشار این كتاب و اكنون در زمان ترجمه این آخرین فصل منتشر شده ، فرستنده آمریكائی سی ان ان هم اعلام می كند كه اكنون 90 درصد هروئین جهان در افغانستان تولید می شود . از سوی دیگر ، رسانه های اصلی خبر گزارش می دهند كه 680 میلیارد دلار در سال در آمد سرمایه داری از مواد مخدر است كه عمدتا هروئین افغانستان و كوكائین كلمبیا را شامل می شود . هم افغانستان و هم كلمبیا ، به وسیله حكومت های دست نشانده ایالات متحده و با حضورگسترده نیروهای نظامی آمریكائی اداره می شوند . ضمنا ، بنا به گزارش ها ، در سال های دهه 1980 كه ایالات متحده برای تغذیه مالی جهادی ها پول كم آورده بود ، سازمان اطلاعات مركزی ایالات متحده CIA در مرز افغانستان و پاكستان صدها لابراتوار هروئین سازی ساخت كه در آمد سالیانه اش بنا به تحقیق مستند خانم آروند هاتی روی نویسنده درخشان هندی و سایر محققان ، بین صد تا دویست میلیارد دلار در سال بود م . )

 

ظهور ظاهری و كند دموكراسی در افغانستان كه به زعم ایالات متحده در انتخاب حامد كرزای خودش را نشان داده و بعد در پارلمان ملی به نمایش در آمده بود ، گام مثبتی بود كه جرج بوش آن را نوعی پیروزی تلقی كرده بود و احساس سرور می كرد . با وقوع وقایع بد شگونی در منطقه ، مثل امنیت و كشت گسترده خشخاش كه به موازات این دموكراسی فریبنده توسعه می یافتند ، ایالات متحده به آن ها اهمیتی نداد و همچنان برطبل ایجاد دموكراسی كوبید . چشم انداز رژیمی كه قادر به حفظ مرزهای افغانستان باشد ، دور از دسترس باقی ماند ، در حالی كه مرحله انتقالی كشوری در هم شكسته به مركز پرورش و توسعه تروریسم ، با سرعت سرسام آوری در چشم انداز قرار گرفت .

تجاوز نظامی آمریكائی به افغانستان ، نتیجه ای بسیار عالی داشت . این نتیجه ، در ظاهر امر در هم شكستن رژیمی بود كه اجازه می داد تروریست های ضد غرب در آن آموزش ببینند و آزادانه نقشه بكشند و برنامه ریزی كنند . اما تاثیر فوری دیگری هم داشت . جنگجویانی كه ایالات متحده آنان را برای برانداختن طالبان استخدام كرده بودند ، در جریان نبرد خود هزاران افغانی و خارجی را دستگیر كردند و تقریبا همه آنان را به زندان های ایالات متحده تحویل دادند . بعضی از آنان ، چهره های مهم طالبان و القاعده بودند . عده ای شان هم سربازان مفلوكی بودند كه محض روزی كار می كردند و وقتی ورق برگشت و ایالات متحده افغانستان را اشغال كرد ، در جهت مخالف به جنگ ادامه دادند . بقیه هم ، یا اشتباها دستگر شده بودند ، یا به خاطر برخوردهای شخصی به آنان اتهام زده شده بود . عده بسیاری از ایشان ، در زندان های پراكنده ای كه آمریكائی ها در پایگاه نظامی «بگرام »‌ ، نزدیك كابل ، ساخته بودند به بند كشیده شدند و زیر چنان شكنجه هائی بازجوئی شدند كه بسا هولناك تر و خشن تر از رفتاری بود كه ایالات متحده از دوران جنگ در فیلیپین به بعد نسبت به زندانیان شان روا داشته بودند ( لطفا برگردید به زمان تجاوز وحشیانه نظامی به فیلیپین در دوران ریاست جمهوری مك كینلی كه در همین كتاب بیان شده است . یكی از انواع شكنجه ها در مورد فیلیپینی ها آن بود كه خیزران ، یا نی هندی ، را كه بسیار قطور است به حلق اسرا فرو می كردند ، از سر گشاد خیزران كه بیرون می ماند آب گندیده به معده ی آنان می ریختند و وقتی شكم ها باد می كرد ، سربازان آمریكائی محض تفریح روی شكم آنان می پریدند تا آب گندیده تخلیه شود و دوباره معده را پر از آن آب كنند . این عمل آنقدر تكرار می شد تا اسیر بمیرد م . )  صدها اسیر افغانی نیز به پایگاه نظامی ایالات متحده گوانتاناموی كوبا منتقل شدند تا زیر فشارهائی قرار بگیرند كه انجام آن ها در خاك ایالات متحده غیر قانونی بود . پرزیدنت بوش و دستیارانش اصرار داشتند كه روش های بازجوئی بی رحمانه درگوانتانامو ، از شدت تهدید تروریسم در ایالات متحده می كاهد ، و اساسا متناسب با آن شدت است . حال آن كه به نظر میلیون ها انسان در سراسر جهان ، این عمل سمبل نفی معیارهای حقوق بشر در ابعاد جهانی بود . پیامد موج ضد آمریكائی ، بدون تردید اطمینان داشت كه اطلاعات تخلیه شده به وسیله بازجویانی كه به چنین بازجوئی های خشونت باری مبادرت می ورزیدند ، هیچ گونه ارزشی ندارد .

آینده افغانستان ، عمدتا به جای تمركز بربازسازی این كشور ، به تصمیم سرنوشت ساز پرزیدنت بوش در مورد تجاوز نظامی به عراق و اشغال آن كشور بستگی داشت . با انتخاب سیاستی كه به فاجعه انجامید ، حال آن كه می توانستند از طرف ایالات متحده و سایر كشورها به صورت كمكی حتی اندك برای بازسازی افغانستان عمل كنند ، این كشور هرگز از ورطه ی رنج و عذاب در نیامد. سال ها پس از تجاوز نظامی و اشغال ، افغانستان به صورت خطرناك ترین كشور بی ثبات جهان در آمد .

 

* * * * *

 

اشغال آمریكائی عراق ، تقریبا با همان دشواری و مشكلاتی پیش رفت كه تجاوزنظامی . درد سر، درست چندساعت پس از سقوط صدام حسین كه غارتگران به سراسر بغداد هجوم بردند و زندانیان جنائی از زندان ها بیرون زدند به آدمكشی ، آغاز شد . بعد ، شش هفته ای كه از اشغال گذشت ، آمریكائی ها نه تنها دستور انحلال پلیس مخفی صدام و گارد نخبه ریاست جمهوری او ، بلكه فرمان انحلال كل ارتش عراق را صادر كردند . این اقدام ، باعث شد كه بیش از 300 هزار مرد جوان آموزش دیده در تاكتیك های نظامی ، از كار بیكار شوند و خشمگین علیه اشغالگران به جوش آیند .

هیچ نیروئی كه قادر به حفظ امنیت باشد ، جایگزین ارتش نشد ، و مسئولان پنتاگون كه تصمیم گرفته بودند نظریه ی وزیر دفاع دونالد رامسفلد را كه می گفت در جنگ ها می شود با نیروی نظامی نسبتا كمتری پیروز شد به اثبات برسانند ، از فرستادن سربازان بیشتری برای حفظ امنیت ، حفاظت از انبارهای اسلحه و بستن مرزها برای ورود شورشیان خارجی ، امتناع كردند . ظرف چند ماه ، دشمنان اشغال و اشغالگران ، نیروی شورشی قدرتمندی را كه ایالات متحده از زمان درگیری ویتنام به بعد هیچ گاه باآن مواجه نشده بود ، سازمان دادند .

فقط در سه هفته ی میان بیستم مارس 2003 ، زمان حمله به عراق ، و نهم آوریل كه رژیم صـدام

سقوط كرد ، آمریكائی ها 122 كشته دادند . ظاهرا جرج بوش باور كرده بود كه این حداكثر تلفاتی است كه ایالات متحده تحمل خواهد كرد ، حال آن كه فقط دوسال پس از آن ، شورشیان تقریبا 2000 نظامی دیگر آمریكائی را كشتند . چند برابر آن نیز از عراقی ها كشته شدند . هیچ پایانی برای درگیری در منظرنبود . بدون آن كه چهره قدرتمندی برای همبستگی این كشور عمیقا درهم شكسته و متلاشی وجود داشته باشد كه بتواند گروه های گوناگون را به وحدتی حتی نسبی برساند ، یا زمینه ای برای انتقال قدرت به شهروندان عراقی در چشم انداز باشد ، عراق در واقع به حیطه ی تاخت و تاز فرقه های متعصب و خشونت های ضد آمریكائی تبدیل شد .

نكته ی تكان دهنده ی دیگری كه آمریكائی ها پس از براندازی صدام با آن مواجه شدند ، در واقع مبین این واقعیت بود كه ادعای صدام در مورد نداشتن سلاح های بیولوژیكی ، شیمیائی ، یا اتمی ، درست بود . یك گروه آمریكائی ، ده ماه عراق را در جست و جوی این گونه سلاح ها از پاشنه در كرده بود ، اما نه اثری از آن ها یافته بود و نه هیچ نشانه ای از كارخانه های سازنده چنین سلاح هائی . وقتی كار این گروه در عراق به پایان رسید ، « دیوید كای » كه رئیس بازرسان بود ، به واشینگتن بازگشت و به كمیسیون نیروهای مسلح در سنا گفت كه « مرتكب اشتباه بزرگی شده اند .»

دیوید كای تاكید ورزید كه « تقریبا همه ما به راه خطا رفته بودیم و به یقین می گویم كه من خود از آن جمله بودم . »

وقتی روشن شد كه هیچ دلیلی برای اثبات ادعای بوش مبنی بر آن كه صدام حسین سلاح های كشتار جمعی دارد ، یا دست اندركار ساختن آن هاست ، وجود ندارد ، به دلایل دیگر متوسل شد . رئیس جمهوری ایالات متحده شروع كرد به تاكید ورزیدن بر این دلیل كه فقط برای خلع سلاح و براندازی صدام به عراق نرفته ، بلكه رفته است تا برای بنیان نهادن دموكراسی صلح آمیز كه می تواند باعث ایجاد موجی از اصلاحات در خاورمیانه شود ، به مردم عراق كمك كند . تغییر موضع سریعی بود ، اما نتوانست جز تشدید اخلال دردولت خود او ، اثری روی دیگران بگذارد . اگرچه اقدام نظامی به براندازی صدام نیروی زیادی را صرف خود كرد و بیلیون ها دلار هزینه برداشت ، اما مطلقا حامل برنامه ای نبود كه پس از رفتن او چه باید كرد . ( باراك اوباما در سخنرانی نخستین ماه ریاست جمهوری خود در پایگاه نظامی كارولینای شمالی - اواخر فوریه 2009 - ، این هزینه را تا پایان سال 2008 سه تریلیون دلار اعلام كرد . م . )

بوش سرسختانه و مستمر روی حرفش ایستاد و زیر بار نرفت كه او و دولتش در طراحی این جنگ و اشغال عراق و پیامده های آن مرتكب خطا شده اند . رئیس جمهوری ایالات متحده ( كه به بد نام ترین ، شرورترین و جنگ افروز ترین روسای جمهوری این كشور توسعه طلب و زور گو معروف شده و با كشیدن بار دو جنگ و دو كشتار وحشیانه در افغانستان و عراق و شركت مستقیم در قتل عام مردم فلسطین به دوش ، بنا به معیارهای جهانی باید به همراه دستیاران خود در دادگاه جهانی جنایات جنگی محاكمه شود ؛ یا مـی شـد كه نشـد م . )  اعتراف می كند كه شورش علیه تجاوز نظامی به عراق و اشغال این كشور را پیش بینی نمی كرد ، اما اصرار می ورزد زمانی كه ماجرای «عملیات آزادی عراق »  در تاریخ نوشته شود ، به عنوان یك پیروزی تاریخی مورد قضاوت قرار خواهد گرفت . این كه چرا در نهایت جرج بوش هرگز به انتقاد از خود نپرداخته ، از اظهار تاسف و مرثیه سرائی های او در اثبات این كه عملیات بسیار خوب پیش رفته است ، كاملا پیداست .

شانزده ماه پس از تجاوز نظامی و اشغال ، بوش در مصاحبه ای می گوید : « اگر قرار بود دوباره دست به این عملیات بزنیم ، به نتایج فاجعه بار پیروزی نگاهی می كردیم . »

اگر بشود اسمش را پیروزی گذاشت ، این بود نوع پیروزی . جنگ ایالات متحده ، عراق را تبدیل به دژ مستحكم هرج و مرج خشونت بار و آهن ربائی برای جذب نیروهای متعصب از سراسر جهان كرد . این تجاوز ، چنان موجی از احساسات ضد آمریكائی را در جهان راه انداخت كه در تاریخ پیش از آن سابقه نداشته است . بدتر از همه آن كه منابع بی شماری را كه می توانستند در جنگ علیه القاعده و سایر گروه های تروریستی ( ساخت سی آی ا ،ي ،، ام آی 6 ، موساد و... م . ) به كار گرفته شوند ، به ضد خود تبدیل كردند و گسترش دادند . با برداشتن فشار از این گروه ها ، جنگ عراق برای آنان زمینه و بستری فراهم كرد تا به جهاد جهانی خود ادامه دهند و حملات مرگباری را در اندونزی ، اسپانیا ، بریتانیا و نقاط دیگر سازمان دهند .

 

اشغال نظامی ، در طبیعت خود ستمگرانه است ، و اگر چه روش های جنایتكارانه ای كه نظامیان آمریكائی در عراق از آن استفاده كردند ، ممكن بود از نقطه نظر نظامی دفاعی به نظر برسد ، خشم بسیاری از عراقی و مردم بی شماری را در سراسر جهان برانگیخت . این خشم ، زمانی به نقطه اوج خود رسید كه تصاویر رفتار وحشیانه نظامیان آمریكائی در زندان ابوقریب بغداد اجتماعی شد . رفتاری كه در این تصاویر با زندانیان مشاهده می شد ، جهان را تكان داد . بوش و مدافعان او از این سوء رفتار ابراز تاسف كردند ، اما اصرار ورزیدند كه اتفاقی استثنائی است و ربطی به سیاست ارتش ایالات متحده ندارد . همان گونه كه ژنرال « آرتور مك آرتور » به نیروهای آمریكائی در فیلیپین گفته بود ضرورتی ندارد نگران « نظارت صریح قوانین جنگ » باشند ، جرج بوش هم حكم صادر كرد كه پیمان نامه های ژنو در مورد رفتار با زندانیان ، مشمول زندانیائی كه از افغانستان یا عراق به اسارت رفته اند ، نمی شود .

 

بوش و مشاورانش امیدوار بودند كه در آینده عراق توسعه و دموكراسی حاكم شود . بلافاصله پس از براندازی صدام ، اقدام به ایجاد « شورای حكومتی » كردند تا در اداره كشور به آن ها كمك كند . شورای آمریكائی ، ایاد علوی سیاستمدار طرفدار آمریكا را كه سال ها خارج از عراق زندگی كرده بود ، تا سازمان یافتن انتخابات ملی (!) به نخست وزیری گماشت . در انتخابات كه 30 ژانویه 2005 برگزار شد ، علوی تمام عیار مایه گذاشت و به برد خود اطمینان داشت . حزب او اما ، به حزب دیگری به رهبری ال جعفـری ، عضو جامعه ی مسلط شیعه كه هدفش نزدیك شدن به ایران بود، باخت .

نتیجه ی كار ، تناقض هائی در نقشه آمریكائی ها برای عراق به وجود آورد . بوش و مشاورانش مدام اصرار می ورزیدند كه می خواهند عراقی ها از كامل ترین نوع دموكراسی بهره مند شوند ، و دلیل می آوردند هر ملتی كه آحادش در بیان خود آزاد باشند ، لاجرم طرفدار آمریكائی ها خواهند بود . واقعیت امـا ، چنین نبود . خیلی از عراقی ها ، نه تنها از خطاهای ایالات متحده در جریان اشغال خشمگین بـودند ، بلكه می خواستند روابط كشورشان با ایران توسعه یابد . بنیادگرایان ایرانی دهه ها كار كرده بودند تا نفوذ خود را در عراق پایه گذاری كنند ، اما به موفقیت های ناچیزی در این زمینه دست یافتند تا ایالات متحده ، كه ظاهرا بزرگ ترین دشمن آنان جلوه داده می شد ، چنین فرصت و امكانی را برای آنان فراهم كرد .

در انتخابات سال 2005 ، یكی از مقام های ارشد اطلاعاتی ایران گفت : « در سراسر عراق ، كسانی كه ما از آن ها حمایت می كردیم به قدرت رسیدند . »

 

دست كم بعضی از مسائل بی شماری كه در دوساله ی نخست اشغال آمریكائی عراق سراسر این كشور را فرا گرفت ، قابل اجتناب بودند . اگر آمریكائی ها در آن مدت زمان نیروی نظامی كافی به عراق می فرستادند ، اگر ارتش عراق را منحل نمی كردند ، و اگر جلو جاروكردن همه اعضای حزب بعث از مشاغل دولتی را می گرفتند ، این احتمال می توانست وجود داشته باشد كه از ظهور شورشیان جلوگیری كنند . اگر چه سایر اشتباهات و خطاهای آنان ، از این هم برای شان گران تر تمام شد .

یك سال تمام پیش از تجاوز نظامی به عراق ، وزرات امورخارجه روی پروژه ای بلند پروازانه به نام « آینده عراق » كاركرد . هدف این پروژه یافتن راهكارهائی برای امنیت و آغاز گذر به دموكراسی پس از براندازی صدام بود . گروه پر جمعیتی از كارشناسان ، از جمله بیش از دویست عراقی كه تقریبا همه گروه های قومی و سیاسی عراق را نمایندگی می كردند ، سی جلد گزارش و رهنمود تهیه كردند كه چگونه می شود همه چیز ، از صنعت نفت كشور گرفته تا نظام قضائی عراق را بازسازی كرد . این سی جلد توصیه را، همراه با فهرستی از هفتاد و پنج كارشناس عرب زبان كه حاضر بودند پس از سرنگونی صدام به عراق بروند ، به پنتاگون بردند . دونالد رامسفلد وزیر دفاع ، با بی اعتنائی و كاملا سرسری ، رهنمودهای آنان و نظرات شان را رد كرد .

در شاخص ترین پیش داوری غلط « عملیات آزاد سازی عراق ، » بوش و دستیارانش خودشان را قانع كرده بودند كه پس از تجاوز نظامی و اشغال ، مساله ای جدی پیش نخواهد آمد . به حرف دیگرانی هم كه نظر دیگری داشتند ، گوش ندادند و آنان را شكاكان اهل آه و ناله خطاب كردند . كوردلی لجوجانه این گروه ، آن چه را كه به زعم ایشان باید پیروزی درخشان می بود ، تبدیل به صحنه ای خونین كرد كه فقط دوسال پس از اعلام « عملیات جنگی بزرگ » به قیمت صدها میلیون دلار و كشته شدن روزانه ی یك یا دوسرباز آمریكائی انجامید .

ژنرال تامی فرانكس بعدها گفت : « هیچ اطلاعاتی فراهم نیامده بود تا به ما بگوید شورشیان در راهند ، دارند می آیند ، دارند می آیند ! و این است پایانی كه شما باید برای رو به رو شدن با آن آماده باشید . این اطلاعات هرگز به ما داده نشد . هرگز چنین نشد . به ما در این مورد هیچ اطلاعاتی ندادند . »

رهبران آمریكائی با عمل خود درست به همان سرنوشتی دچار شدند كه بریتانیائی ها پس از جنگ دوم جهانی دركوشش برای مطیع كردن و به انقیاد درآوردن عراق دچارش شده بودند . عراقی ها در سال 1920 علیه حاكمیت استعماری قیام كردند . انگلیسی ها نیرو فرستادند تا شـورش مردم را سـركوب كنند ، اما دیری نگذشت كه به گرداب مهلك خشونت های هولناك افتادنـد . اشغال انگلیسی ها ، كه انتظـار داشتند فقط چند ماه طول بكشد ، سی و پنج سال ادامه یافت . در سال 1955 كه سرانجام ناچار شدند از عراق عقب بنشینند ، نظام سیاسی ضعیف و منفوری را از خود به جا گذاشتند كه بالاخره صدام حسین را تولید كرد .

مورخ انگلیسی « نایل فرگاسون » در سال 2004 نوشت « آن چه در عراق رخ داده است ، با وقایع 1920 چنان شباهت نزدیكی دارد كه فقط می توانـد آن هائی را كه از تاریخ غفلت می كنند متعحب كنـد . »

 

در ساختار شخصیتی آمریكائی ها ، هیچ خصیصه و كیفتی قوی تر ، یا بیشتر از این باور وجود ندارد كـه ایالات متحـده ملتی است یگانه و بی نظیـر كه از موهبت تقـوا و فضلیت برخـوردار است . به قـول  « هرمن ملویل » ، آمریكائی ها خود را « منحصر به فرد ، دارای اخلاق عالی ، مردم برگزیده، و قوم بنی اسرائیل زمان ما می دانند كه می پنداشتند برگزیدگان خداوندند . » در ملتی كه بسیار نوپاتر از آن بود تا بتواند خود را با تصور پیروزی های تاریخی تعریف و بیان كند ، و بسیار گوناگون تر از آن بود كه بتواند از طریق تساوی مذهبی و نژادی و قومی به هم پیوسته شود ، این عقیده به صورت جوهر هویت ملی و یقین و اطمینانی درآمد تا آمریكائی ها را به یكدیگر پیوند دهد و مبین رابطه و نزدیكی آنان با جهان باشد . آمریكائی ها شاید نخستین مردمی نباشند كه سخت باور دارند مشیت الهی مشمول حال شان شده است ، اما در تاریخ جدید تنها ملتی هستند كه یقین دارند با بردن نظام سیاسی و اقتصادی خود به میان مردم دیگر ، وظیفه ای الهی را انجام می دهند .

این نگرش به وسیله یقین ژرفی كه شكل دولت آمریكائی ، برپایه كاپیتالیسم و گزینه های سیاسی تك روانه اعمال كرده ، به پیش رانده شده و به این نتیجه ره برده كه پرزیدنت بوش به صورت قطعی تاكید می كند عقیده و نظام آمریكائی « حق و حقیقت برای هر كسی در هر جامعه ای » است . نقطه اتكای این نظریه ، مبتنی برباوری است كه می گوید الگوی غربی دموكراسی ، وضع و حال طبیعی همه ملت هاست و اطمینان دارد كه وقتی ایالات متحده موانع تحمیل شده از سوی رژیم هائی را كه به اصول دیگری معتقدند از پیش پا بردارد ، همه از آن استقبال خواهند كرد . چنین استدلالی ، منكر آن می شود كه فرهنگ و سنت به روح و روان انسان شكل می دهد ، كه آگاهی ملی فقط به آرامی تغییر می كند ، و این كه حتی قدرت های بزرگ قادر نیستند باورها و عقاید خود را به زور به دیگران تحمیل كنند . م

 

رهبران اولیه ایالات متحده ، چنین نظری نداشتند . مغایر این نظریه را ، جرج واشینگتن برای ملت

ها ، برای همه مردم نوشته است كه همواره علایق مردم و ملت ها « اصول دولت و حكومت » را تشكیل می دهد ، و این كه هركشوری ، بخصوص و از جمله ایالات متحده « تنها زمانی مورد اعتماد قرار می گیرد كه به علایق خود وابسته باشد و پایش را از گلیم خودش درازتر نكند . » این ، حقیقتی است كه فراتر از زمان است . وقتی ایالات متحده در جهان عمل می كند ، اقداماتش ، مثل كاری كه ملت های دیگر می كنند ، در جهت دفاع از منافع خویش است . با این حال ، آمریكائی ها دوست ندارند بشنوند ، یا باور كنند كه دولت شان دچار انگیزه های خود محور بینی شده است . نسل هائی از رهبران آمریكائی ، باور كردند كه اگر خود را خیرخواه و سخاوتمند نشان بدهند ، در ماجراجوئی های ماورای بحارخود ، بدون تردید از حمایت عموم برخوردار خواهند شد . یعنی اگر به مردم كشورهای دیگر بگویند ما با دست گشاده به سوی شما آمده ایم ، می خواهیم به خاطر شما فداكاری كنیم و وظیفه خود را آزاد كردن ستمدیدگان می دانیم ، مردم برای شان فرش قرمز پهن خواهند كرد . آزادی ای كه مك كینلی گفت می خواهد به كوبائی ها ، پورتوریكوئی ها و فیلیپینی ها ارزانی دارد ، یا ویلیام هوارد تافت گفت ایالات متحده تقدیم آمریكای مركزی خواهد كرد ، و اساسا آزادی هائی كه روسای جمهوری بعدی ادعا می كردند آن را از ایران تا گرنادا گسترش خواهند داد ، همان آزادی ای است كه جرج واكر بوش اصرار می كرد با تجاوز نظامی به مردم عراق ارزانی خواهد داشت .

بوش بلافاصله پس از اشغال عراق اعلام كرد كه « اگر سند حقایق ایجاد ایالات متحده برای ما واقعی است ، پس این اسناد و حقایق برای همه واقعی اند . »

نسل هائی از آمریكائی ها ، این عقیده را با اشتیاق پذیرفتند . دلیل عمده اش هم آن بود كه این عقیده ، تصور آنان را مبنی بر این كه مردمی یگانه و شایسته اند كه می خواهند خوشبختی هاشان را بادیگران تقسیم كنند ، تقویت می كرد . اغلب كسانی كه مدافعان فریبنده و سفسطه انگیز نظریه تغییر رژیم بودند ، پا را از این هم فراتر می گذارند و دلایل بهتری برای خود دارند . آنان می پذیرند كه وقتی ایالات متحده تصمیم می گیرد دولت های خارجی را براندازد ، در اصول به منافع خود می اندیشد ، اما اصرار می ورزند كه این روش مطلوبی است ، زیرا آن چه برای ایالات متحده خوب است ، برای هركس دیگری هم خوب است . به نظر آنان ، قدرت آمریكائی ها ذاتا مهربان و با شفقت است ، زیرا نظام سیاسی و اقتصادی ای را كه می خواهد به كشورهای دیگر تحمیل كند ، آنان را ثروتمند تر ، آزادتر و خوشحال تر می كند ، و در نتیجه ، باعث ایجاد دنیای صلح آمیز تری می شود .

حقیقت آشكاری در ورای ارزش تغییر دهنده ی نفوذ آمریكائی نهفته است . بیش از یك قرن ، آمریكائی ها باور كرده اند كه استحقاق دست یابی به بازارها و منابع كشورهای دیگر را دارند و اصلا این قبا را فقط برتن آنان دوخته اند . وقتی به مانعی در این دست اندازی بر می خورند ، آن چه را می خواهند با زور و قلدری به دست می آورند و دولت هائی را كه در مقابل شان بایستند ، سرنگون می كنند. قدرت های بزرگ ، حتی از زمان هائی كه شاید در حافظه تاریخ هم ثبت نشده باشد ، همین گونه عمل كرده اند . وجه تمایز آمریكائی ها با شهروندان امپراتوری های گذشته ، اشتیاق آنان در این است كه خود

را قانع كنند كه به خاطر انگیزه های انسانی عمل می كنند .

در عصر « تغییر رژیم » ، ایالات متحده هیچ فایده ای در جهت تعمیق دموكراسی در كشورهائی كه دولت هاشان رابرانداخته ، نداشته ، یا ، دست بالا ، تاثیر ناچیزی داشته است .

روسای جمهوری ایالات متحده ؛ مك كینلی ، تئودور روزولت و تافت ، ادعا كردند كه این تاثیر و فایده را داشتند ، اما در واقع می خواستند هر دسته ای را ، بدون توجه به این كه تا چه حدی منفور مردم خویش اند ، تا زمانی كه به خواسته های آمریكائی تن در می دادند ، مورد حمایت خود قرار دهند . بعد ها ، در ایران ، گواتمالا و شیلی ، ایالات متحده با برانداختن رهبران دولت هائی كه با رای واقعی مردم ، به صورت دموكراتیك انتخاب شده بودند ، و نشاندن مستبدان و ستمگران به جای آنان ، ننگ و شرم تاریخی بیشتری برای ایالات متحده خریدند . با این حال ، در دوران ریاست جمهوری جرج واكر بوش ، ایالات متحده بازی لفظی دموكراتیك را جدی تر گرفت . ایالات متحده ، اگر چه اغلب بدون برخورداری از صمیمت قلبی ، سعی كرد افغانستان را به سمت نظام سیاسی جدیدی سوق دهد . در عـراق ، آمریكائی ها خود را در ورطه ی وظیفه ای بسیار قوی تر از آن چه در مورد افغانستان ادعایش را می كردند انداختند . این وظیفه را كه بسیار بلند پروازانه تر از افغانستان بود ، « ساختن ملت » عنـوان كردند . چنین حدی از جاه طلبی و بلند پروازی در پروژه های آمریكائی سابقه نداشت و اساسا فاقد تجـربه ای از این گونه بود .

بخشی از دلیل این تغییر آن بود كه تیرك ها بسا بلندتر شده بودند . تیرك هائی كه باید مردم را به آن ببندند و زنده بسوزانند . برای مثال ، زمانی كه هندوراس یا نیكاراگوئه ، پس از براندازی دولت هاشان به دست ایالات متحده ، زیر چكمه دیكتاتورهای طرفدار ایالات متحده قرار گرفتند ، فقط شهروندان همان كشورها آسیب می دیدند و رنج می بردند . بنا به بعضی معیارها ، بخصوص معیارهائی كه مربوط به تجارت و كار می شدند ، معمولا این ایالات متحده بود كه سود می برد . حال آن كه اگر به نتایج فاجعه بار دولت بوش در پروژه اشغال عراق نگاه كنیم ، همه جهان ، و بخصـوص خود ایالات متحـده ، به نحو غم انگیزی دچار آسیب و رنج ها و آلام ناشی از آن شدند .

 

بوش و مشاورانش به این دلیل به سوی عراق خیز برداشتند كه دیدند پیروزی در آن كشور ، حامل منافع بسیار سرشاری خواهد بود . البته خودشان این عمل را جایگزین كردن استبداد صدام حسین با رژیمی صلح طلب ، دموكراتیك ، كاپیتالیستی و طرفدار آمریكائی ها تعریف كردند . آنان بی پروائی را به جائی رساندند كه جرئت كردند به این دل ببندند كه به موازات و در عین ایجاد سكوی استراتژیك جدیدی برای ایالات متحده در خاورمیانه و دست یابی به منابع سرشار نفت ، چنان رژیمی تبدیل به پایگاه و برج دیده بانی دموكراسی در سراسر منطقه خواهد شد . این هدف ها چنان قابل دست انداختن بودند كه دولت بوش زیر بار نرفت تا به صورت واقع گرایانه و با خونسردی به ارزیابی بپردازد كه آیا اساسا اقبالی برای دست یابی به آن ها وجود دارد ؟مر

شاید حریص تر و پرحرارت تر از هركسی در این كره خاكی ، آمریكائی ها عقیده دارند كه اگر انسان سخت كوش باشد ، همین كافی است كه به هر چیزی بتواند دست یابد . زمانی كه مردم با قهر طبیعت رو به رو می شوند ، یا مساله علم و حتی برخورد با مردم دیگر مطرح می شود ، این عقیده ممكن است واقعیت داشته باشد . تغییر دادن فرهنگ های كهن اما ، به این سادگی ها نیست . كوشش برای انجام این عمل و شكست خوردن در آن ، می تواند نتایج هولناكی به بار آورد .

اغلب آمریكائی هائی كه از عملیات « تغییر رژیم » حمایت كردند ، در پایان كار به جای تقویت امنیت آمریكائی ها ، آن را ضعیف تر كردند . نسل هائی از شبه نظامیانی را تولید كردند كه عمیقا و گاهی به صورت های خشونت باری ضد آمریكائی اند ، مرزهائی را توسعه دادند كه ایالات متحده احساس می كند مجبور است از آن ها دفاع كند . با این سیاست و عمل ، ایالات متحده به شمار دشمنانی كه باید به شبكه های درگیر خارجی افزوده شوند دامن زد ، و با نشان دادن این واقعیت كه ایالات متحده علیرغم ظاهر و هیبت ترسناكی كه از خود نشان می دهد ، به شدت آسیب پذیر و زخم بردار است ، به دشمنان این كشور دل و جرئت بیشتری داد .

 

قابل فهم و حتی غیر قابل بخشش است كه شور و اشتیاق دولت بوش برای تجاوز نظامی به عراق و اشغال آن كشور ، به این نتیجه ره برد كه چشم برعواقب این خطا ببندند . معمائی تر از همه آن بود كه ایالات متحده نمی خواست خطر این موفقیت را منعكس كند . از آغاز عصر « تغییر رژیم » ، ایالات متحده با این واقعیت مواجه شد كه وقتی كشورهای خارجی دموكراتیك شوند ، لزوما طرفدار آمریكائی ها نخواهند بود . درست به عكس ، این كشور ها استقلال خود را در خروج نیروهای خارجی از خاك خود جست وجو می كرده اند ، سرسختانه با عملیاتی كه خارجی ها در كشورشان انجام داده بودند مخالف بوده اند و منافع ملی خود را فراتر از آن می دانسته اند . در عراق ، دموكراسی واقعی می تواند به ایجاد حكومتی مذهبی بینجامد كه دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل را، از دوره صدام هم گسترده تر و عمیق تركند . خطرهای موفقیت ، تقریبا در ابعاد خطرهای ناشی از این اشتباه قرار می گیرد .

 

هر كشوری در جهان ، علایق و منافع مشروع خود را دارد ، و گاهی این مختصات با منافع و علایق آمریكائی ها در تضاد قرار می گیرد . به همین دلیل است كه لحظه وخیم تقریبا در همه عملیاتی كه به تغییررژیم نظر داشته است ، زمانی فرا می رسد كه آمریكائی ها تصمیم می گیرند آیا باید استقلال كشورهائی را كه دولت هاشان را برانداخته اند ، به ملت ها برگردانند ؟ در بسیاری نقاط ، این اقدام به معنی پذیرش رژیمی است كه خدمت گذار نخواهد بود ، و اصلا ممكن است بخواهد زیرآب منافع سیاسـی ، نظامی و اقتصادی ایالات متحده را بزند . وسوسه ی بازداشتن چنین رژیم هائی برای كسب قدرت سیاسی ، به طور طبیعی بسیار عمیق است . در بسیاری از كشورها ، این وسوسه كار ایالات متحده را به جائی رسانده است تا رهبرانی را كه طرفدار آمریكائی ها بوده اند ، اما مورد نفرت جامعه قرار داشتند،

به قدرت برسانند كه لاجرم به دردسر ها و مشكلات فراوانی ره برده است .

روسای جمهوری ایالات متحده ، از مك كینلی تا بوش ، خود را با این باور فریفته اند ، یا قانع كرده اند ، كه مردم كشورهائی كه هدف گرفته اند ، از نفوذ آمریكائی ها استقبال می كنند . بسیاری از این ملت ها ، درست به خلاف این عمل كرده اند . نفرت آنان تعمیق شده و گاهی چنان به خشونت گرائیده كه ایالات متحده را به ورطه ی تداوم مداخله كشانده است . هر یك از مداخله ها ، عده بیشتری از مردم را تندروتر كرده است . این مداخله ها ، سرانجام میلیون ها انسان را در سراسر جهان به جنبش ضد آمریكائی پیوند زده كه بهترین مثال آن انفجارهای اجتماعی نیكاراگوئه تا عراق است .

جرج واكربوش و طرفدارانش ، هرگز تردیدی به دل راه ندادند كه ایالات متحده حق دارد بدون هیچ گونه اعتنائی به اعتراض های مردم كشورها و اندیشیدن به احتمال انتقاد رهبران خارجی ، هر گاه كه خواست و ضروری دید ، جنگ راه بیندازد . بوش توضیح می دهد كه « در این لحظه تاریخی ، اگر مساله ای وجود داشته باشد ، ما انتظار و آمادگی رویاروئی با آن را داریم . ما داریم كوشش می كنیم كه جهان را رهبری كنیم . » البته رهبران آمریكائی به صراحت گفته اند كه چنین حقی را برای سایر كشورها قائل نیستند . و هشدار می دهند كه ملت های دیگر ، با جنگ های منجر به پیروزی و درشت نمائی ، در واقع دست به كاری می زنند كه ایالات متحده هرگز چنان نمی كند . پس اگر چنین كنند ، از این حق سوء استفاده كرده اند .

كشورهائی كه قدرت دخالت در سرزمین های دیگر را دارند ، اغلب چنین می كنند . مورخان نظامی ، از « تاسی دیدس » به این سو كه نوشته اند ملت ها « این احساس غریزی را دارند كه فقط وقتی قدرت داشته باشند ، حاكمیت كنند ؛ » حاكی از آن است كه هرگز هیچ كشوری به قدرت بزرگ نظامی دست نیافته است كه از‌آن استفاده نكند . وقتی كشوری قدرتمند تر می شود ، لاجرم به دام این وسوسه می افتد تا آن چه را كه می خواهد ، به چنگ آورد . این حرص و آز همواره در بطن قدرت نظامی وجود داشته است . بارها و بارها در جریان تاریخ ، این حرص و آز برملت های بزرگ غلبه كرده و باعث آن شده تا بذر افول خود را بیفشانند .

سیاستمدارانگلیسی « ادموند بروك » ، زمانی كه كشورش برتارك امپراتوری پهناور نشسته بود ، با آینده نگری تاریخی هشدار داد كه « من از قدرت خودمان ، و بلند پروازی خودمان بیم دارم . من وحشت دارم از این كه وجود ما بسیار ترس آور است . مسخره است كه بگوئیم ما انسان نیستیم ، و این كه به عنوان انسان ، هرگز نباید بخواهیم از خود درشت نمائی كنیم . »

 

ایالات متحده از پایان قرن نوزدهم به صورت قدرت جهان در آمد و با به كاربردن قدرت خود در جهت براندازی دولت های خارجی ، دست به عمل تندروانه ی جدیدی نزد ، بلكه خود را با قانون قدیمی تاریخ منطبق كرد . وقتی هیچ قدرتی پیشرفت تهاجمی ایالات متحده را باز نداشت و آن را وادار به عقب نشینی نكرد ، خودش متوقف نشد و عقب ننشست .

عوامل متعدد دیگری هم وجود داشتند كه حرص و آز « تغییر رژیم » و نظریه جهان گشائی را در ایالات متحده تقویت كردند . یكی از این عوامل ، آرزوی یافتن ابزارها و امكاناتی برای شكل دادن وقایع جهانی به آن صورتی بود كه استعمار سبك كهنه را نباید به كار می برد . عامل دیگر ، سربرداشتن شركت های غول آسا بود كه قادر باشند مبارزات انتخاباتی را تغدیه مالی كنند و قدرت های سیاسی را بخرند . این پدیده ، بیش از هرجائی درخود ایالات متحده عمل كرده است . شاید عاملی كه ریشه عمیق تری داشت ، تركیب یگانه ای از مجموعه عقایدی بود كه در آمریكائی ها این آرزوی مسیحائی را به وجود آورده تا در جهان به جنگ قدرت های شیطانی بروند . این تركیب در باور های آمریكائی ، آنان را به این اطمینان و یقین رهنمون می شود كه قدرت نظامی ، به تصور ایشان ، ابزاری است برای تغییر جهان و قطعا به نفع مجموعه بشریت است . این یقین و تصور ، به صورت عقیده پرشور و حرارتی در می آید كه اساسا خواست خداوند است كه ایالات متحده مبادرت به چنین انجام وظیفه ای بكند .

 

یكی از الگوهای تغییر ناپذیر در تاریخ ، طلوع و افول امپراتوری ملت های بزرگ است . با این حال ، بعضی آمریكائی ها معتقدند كه كشور آنان قابل مقایسه با امپراتوری هائی دیگری كه وجود داشته اند نیست و این وجه تمایز ، ایالات متحده را فراسوی تاریخ و تجربه های تاریخی قرار می دهد . این باور ، آمریكائی ها را بر آن داشت تا با این اعتماد به نفس فوق العاده كه بدون برو برگرد موفق خواهند شد ، به خود جرئت بلندپروازی وارد شدن به پروژه « تغییر رژیم » را بدهند . ضمنا، این اعتماد به نفس مساوی را هم پیدا كردند تا خود را قانع كنند هیچ اشكالی ندارد كه پروژه هاشان تا چه حد زشت و نامطلوب خواهد بود و به ضد خود تبدیل خواهد شد ، زیرا هرچه باشد ، ایالات متحده دچار عواقب و آسیب های ناشی از آن نخواهد شد ، به این دلیل كه قدرت شان غالب و شكست ناپذیر است .

تقریبا در سراسر قرن بیستم ، و حتی از آن هم بیشتر با آغاز قرن بیست و یكم ، ایالات متحده به قدرت نظامی كافی دست یافت تا هر ملت ، یا گروهی از ملت ها را در صحنه نبرد شكست بدهد ؛ اگر چه تاریخ این دوره نشان می دهد كه قدرت نظامی حتی اگر با قدرت سیاسی و اقتصادی تركیب شود ، كافی نیست تا خواسته ها و اراده ملت ها را در هم بشكند . تقریبا در همه موارد ، براندازی دولت كشوری خارجی ، در پایان كار ، هم آن كشور و هم خود ایالات متحده را دچار بدبختی كرد .

 

دولت هائی وجود دارند ، واحتمالا همیشه وجود خواهند داشت ، كه وضع جهانی را ، حتی گاهی به صورت های هولناك ، تهدید می كنند . جامعه جهانی ، كه به صورت اجتناب ناپذیری به وسیله ایالات متحده رهبری می شود ، مسئولیت فوری دارد تا جلو بروز این تهدید را بگیرد ، یا آن را كاهش دهد . با این حال ، ابزار بی حاصل و مخرب « تغییررژیم » ، تقریبا هرگز چنین وظیفه ای را انجام نداده است . وقتی ایالات متحده این حق را برای خود قائل است تا تصمیم بگیرد كه كدام رژیم هائی تهدیدهای فوری به شمار می روند ، و بعد به صورت خشونت باری برای خرد كردن آنان اقدام كند ، به جای ایجاد ثبات در

جهان ، در واقع جهان را به بی ثباتی و هرج و مرج می كشد.

در بسیاری از موارد ، عملیات « تغییر رژیم » جانشین سیاست خارجی اندیشمندانه شده است . در این گونه موارد ، و اغلب ، تماس های دیپلماتیك و سیاسی كاربرد موثرتری داشته اند . این روش ها زیركی و هشیاری بسیاری می طلبند ، طراحی شان دشوارتراست ، و زمان می برند تا نتیجه بدهند ، اما ملت ها را در ورطه خشونت نمی اندازند و میلیون ها تن از مردم را از ایالات متحده متنفر نمی كنند .

تاریخ معاصر به صورت برجسته ای روشن می كند كه وقتی ایالات متحده با رژیم های سركوبگر و تهدید كننده در گیر شده و تركیبی از سیاست تشویق و تهدید و تنبیه و پاداش را به كار برده ، آن رژیم ها رفته رفته از میزان خطر خود كاسته اند . آشكارترین نمونه ها ، چین و اتحاد شوروی سابق اند ، اما سیاست مشابهی در مورد كشورهائی از كره جنوبی تا آفریقای جنوبی ، نتایج موثرتری داشته اند . كشورهائی مثل ایران ، كوبا و كره شمالی كه ایالات متحده روش فشار و تهدید و منزوی كردن آنان از نظام جهانی را پیشه كرده است ، هرگز از پیله سیاست بازدارنده و ضد آمریكائی خود در نیامده اند .

تركیب ماهرانه معیارها برای ساختن جامعه مدنی ، تقویت سرمایه گذاری آزاد ، توسعه تجارت و ترغیب راه حل های دیپلماتیك برای مسائل بین المللی ، در بسیاری از كشورها نتایج درخشانی داشت . به كاربردن این معیار ها ، نیاز به صبرو شكیبائی ، تمایل به مصالحه و پذیرش این واقعیت دارد كه همه ملت ها ، حق دارند علایق خودشان ، از جمله علایق امنیت ملی خود را داشته باشند. این معیارها ، زمانی موثرتر واقع می شوند كه محصول توافق جهانی باشند . چون ایالات متحده هیچ گاه شكیبا نیست ، تمایلی به مصالحه ندارد ، نمی خواهد علایق سایر كشورها را به رسمیت بشناسد ، یا براساس تساوی مبانی با ملت های دیگر عمل كند ، به صورت تهاجمتی به گزینه زور بـرای « تغییر رژیـم » متـوسل مـی شـود . پس با انتخاب سیاست تركیبی عقیم سازی ، خشم و ترس به جای سیاست یادشده ، به راه هائی می افتد كه باعث ایجاد رضایت فوری می شود ، اما اغلب مسائل بزرگتری نسبت به مسائلی كه به نظر می رسد حال كرده است به وجود می آورد .

 

آمریكائی ها همواره به صورت اغراق آمیزی داستان هائی در آستین دارند كه برای جهانیان تعریف كنند ، و جهان ؛ علیرغم رشد بیزاری و نفرتش نسبت به ایالات متحده ، هنوز مشتاق شنیدن این داستان هاست . در حالی كه آمریكائی ها بیلیون ها دلار خرج تسلیحات و سایر ابزارهای بی حاصل كرده اند ، به طور منظم پایگاه های دیپلماتیك ، كتابخانه ها و مركز فرهنگی خود را در جهان به تعطیلی كشانده اند . در طول جنگ سرد ، میلیون ها تن از مردم جهان نسبت به این شبكه اطلاعات متراكم اقبال نشان دادند و بسیاری شان عمیقا ایالات متحده را از بابت این شبكه های فرهنگی مورد ستایش قرار دادند . با پایان یافتن جنگ سرد ، به نظر رسید كه آمریكائی ها فكر كرده اند دیگر نیازی به این مراكز فرهنگی و آموزش روال زندگی خود ندارند . كار آمریكائی ها به آن جا كشید كه دو اشتباه بزرگ و سفسطه آمیز را مرتكب شوند . اشتباه نخست آن بود كه تصور كردند با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، مردم سراسر جهان قبول خواهند كرد كه مدل سیاسی و اقتصادی آمریكائی ، در جهان بهترین است . اشتباه دوم آن بود كه فكر كردند به وسیله قدرت نظامی غالب خود ، قادر خواهند بود هر قدرت مخالفی را كه با اشتباه اول مشكلی داشته باشد ، درهم بكوبند .

اگر این امكان وجود می داشت كه با برانداختن دولت های خارجی مهار وقایع جهان را به دست گرفت ، ایالات متحده بلا منازع باقی می ماند . ایالات متحده بیش از هر كشور دیگری در تاریخ معاصر ، دولت های دیگر را سرنگون كرده است . ماجراهای وقایعی كه پس از آن همه عملیات براندازی ایالات متحده با آن رو به رو بوده ، به صراحت گویای آن است كه آمریكائی ها نمی دانند با كشورهائی كه رهبرشان را سرنگون كرده اند چه كنند . همیشه به سرعت دچار وسوسه ی ایجاد كودتا یا دخالت نظامی شده اند ، اما وقتی كشورهای اشغال شده به وسیله آنان ، در نتیجه تهاجم نظامی و اشغال دچار اختناق و بدبختی و فلاكت شده اند ، به سرعت عقب نشسته اند .

 

در جریان تاریخ ، این دلیل بنیادی كه چرا كشوری به كشورهای دیگر حمله می كند ، یا می كوشد تا به زور دولت های آنان را براندازد ، تغییری نكرده است . دلیل آن ، مثل علت دعوای بچه ها در حیاط مدرسه است . قوی تر ها می خواهند آن چه را ضعیف ترها دارند ، از آنان بگیرند . اغلب عملیات « تغییر رژیم » در بالاترین طبقه بندی جنگ هائی كه برسرمنابع طبیعی صورت گرفته است منطبق است . ایالات متحده برای كسب منافع استراتژیك اقدام به تجاوز نظامی می كند . در این سیاست وحشیانه ، دولت هائی را كه زور گو تلقی می كند ، یا می گوید كه می خواهند نظام سیاسی و مذهبی خود را گسترش دهند و بر سرنوشت بازرگانی خود حاكم باشند ، مورد تهاجم و تاخت و تاز قرار می دهد . جست و جوی بازارهای جدید ، و دست یابی به منابع طبیعی ، در تاریخ آمریكائی؛ همان گونه كه در تاریخ همه قدرت های بزرگ در همه اعصار ، نقش مركزی داشته است .

ایالات متحده خیلی سریع تر از تقریبا همه ملت هائی كه تبدیل به امپراتور شدند به صورت قدرت جهانی در آمد . ایالات متحده ، سرشار از نیروی جوان و اعتماد به نفس جوانان ، امكان نا محدودی را توسعه داد . بسیاری از آمریكائی ها به این باور رسیدند كه وقتی توانسته اند كشور خود را بسازند، می توانند همین موفقیت را در خارج از ایالات متحده هم ؛ مثل یكی از ایالات خود ، تكرار كنند. برمبنای این ندا و خواست ، و براساس عقیده خود كه به خواست خدا سهم بزرگی از منابع جهانی از آن آنهاست ، شروع كردند به برانداختن دولت های خارجی . بسیاری از این ماجراجوئی ها ، برای آمریكائی ها هم ، مثل ملت هائی كه آن ها فكر می كردند تاریخ شان تغییر كرده است ، بیشتر درد آفرین و رنج آور بود تا آزادی بخش .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در باره نویسنده

 

استیفن کینزر عمری را  گزارشگر و تحلیل گر روابط خارجی بوده که در چهار قاره ، از بیش از پنجاه کشور گزارش و خبر تهیه کرده است . به عنوان رئیس دفتر نیویورک تایمز در ترکیه ، آلمان و نیکاراگوئه خدمت کرده و پیش از پیوستن به تایمز ، گزارشگر امور آمریکای لاتین برای بوستون گلوب بود .

کتاب های پیشین او که قبل از براندازی منتشر شده اند ، عبارتند از 

همه مردان شاه : کودتائی آمریکائی و ریشه های ترور  در خاور میانه ،

هلال ماه و ستاره : ترکیه میان دو جهان ،  

و خون برادران : زندگی و جنگ در نیکاراگوئه .

کینزر ضمنا کمک مولف کتاب میوه تلخ : ماجرای ناگفته ی کودتای آمریکائی در گواتمالا  نیز بوده است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به این قلم منتشر شده است

شعر :

١     تمیشه                         مجموعه ترانه ها      

2    پادر رکاب خویش                     شعربلند     

۳   کلمات گمشده                             شعر بلند

٤      شعر تبعید                             مجموعه شعر

۵      روزهای علف                            مجموعه شعر          

۶      از خیابان سپیدار نقره ای برگرد                 مجموعه شعر

۷      آوازهای پناهنده                      مجموعه شعر

۸      این ابر این زمین                      مجموعه شعر

۹      این هزاره سوم                             مجموعه شعر

۱٠   وسعت ساده                              مجموعه شعر

۱۱    به لطف آفتاب                         مجموعه شعر

۱۲     پله های مهتاب                        مجموعه شعر

۱۳    ساقه های تو                          مجموعه شعر

۱٤    آفتاب جنگل خيز                       مجموعه شعر

۱۵     سرزمين و لبخند                        مجموعه شعر

۱۶   عطر خنده های تو                       مجموعه شعر

۱۷   در شمال و جنوب دلتنگي                   مجموعه شعر

18    تاریخ شمار ذهن شب                      شعر بلند

ترجمه :

۱9    تربیت اروپائی          رمان               اثر : رومن گاری

20    سیلاب های بهاری           رمان               اثر : ارنست همینگوی

۲1    آنها که دوست دارند      رمان               اثر : اروینگ استون

          ( چهار جلد )

۲2    بسیسو              مجموعه شعر          اثر :  معین بسیسو

۲3    سوسياليزم و انسان                    اثر :  ارنستو چه گوارا

                                               فیدل کاسترو 

 

 

 

 

۲4 –   بمب های آزادیبخش امریکا                مقاله های :    نوام چامسکی

                                                                      آروند هاتی روی

 ميلان ری     

۲5    بازی شیطان        ( پروژه امپراتوری امریکا)              رابرت دریفوس

     ( دو جلد )

26   براندازی       قرن آمریکائی تغییر رژیم ها            استیفن کینزر

  از هاوائی تا عراق

 

آثار دیگر :

۲7    شیر قافلان کوه                            رمان

۲8    لحظه های کوتاه اندیشه های بلند                       مجموعه مصاحبه ها  

۲9    قبیله آتش در تله گرگ                                   خاطرات زندان

30    شبیخون تاتارها  

31    تناقض دموکراسی و جمهوری اسلامی                           پنج مقاله

 

كارهاى مشترك :

      نمودارى از شعر امروز ايران                    با فريدون ايل بيگی

جٌنگ جگن                                 با فريدون ايل بيگى

چهار شماره

     پنجمين جٌنگ جگن                         با سعيد سلطانپور ،

                                      ناصر رحمانى نژاد ،

آربى آوانسيان .




Gozareshgar
info@gozareshgar.com