24.04.13 21:31 Alter: 5 yrs

کتاب براندازی, کار فریدون گیلانی - هدیه به گزارشگران - بخش چهارم

Kategorie: Meldungen Links

 

 

 

7

اين گونه خود كشی نمی كنند

( ويتنام )

 

بنگاه های خبری ، هرگز نمی خوابند . بنابراین ، هیچ جای تعجبی نبود كه وقتی دیرگاه شب دهم ژوئن 1963 تلفن « ملكولم براون » خبرنگار آسوشیتدپرس در سایگون زنگ زد ، آن وقت شب هنوز مشغول كار باشد . آن طرف خط ، مردی به نام « تیچ دوك نگهیپ » حرف می زد كه وقتی در گیری میان بودائی ها و دولت تحت حاكمیت كاتولیك ها در ویتنام جنوبی به اوج خود رسید ، براون فهمید كه او از راهبان بودائی بود . او به خبرنگار آسوشیتدپرس گفت ، اگرفردا در معبد «اكسالوی » حضور یابيد ، شاهد « واقعه ای مهم » خواهيد بود . 

آن شب ، راهب بودائی به بسیاری از خبرنگاران خارجی زنگ زد و به آنان خبر مشابهی داد . از آن میان ، فقط براون پیامش را جدی گرفت . پیش از آن ، مدام در مورد بالا گرفتن و گسترش شورش بودائی ها به مركز خبرگزاری گزارش داده بود و با آن تلفن ، احساس كرد كه شورش شكل گرفته است. پیش از طلوع روز بعد ، به همراهی معاون ویتنامی اش به معبد رفت . نیایش گاه پر از راهبانی بود كه رداهائی زعفرانی رنگ پوشیده بودند و راهبه های كه لباس خاكستری برشان بود . هوای درون معبد گرم و سنگین و مالامال از بخور بود . از صدها آتشدان دود برمی خاست  . زنان و مردان مقدس، هماهنگ سرود مذهبی سنتی می خواندند كه ترنم خاصی داشت .

براون در نقطه ای ایستاد . یكی از راهبه ها به او نزدیك شد و در حالی كه برایش چای می ریخت ، دیـد كه اشـك از چشمانش سرازیر شده است . راهبـه به لحنی ساده به او گفت « نروید تا واقعه آغاز شـود . »

نیـم ساعتی براون وسط صحنه ماند . ناگهـان ، به اشـاره ای ، راهبان و راهبـه ها خامـوش شـدند ،

برخاستند ، با متانت از معبد خارج شدند و صفی را در بیرون نیایش گاه تشكیل دادند . پشت اتومبیل كهنه ی دو در هفت نفره ای كه پنج راهب را می آورد ، در امتداد خیابان به حركت در آمدند . در نقطه ای كه خیابان « بهان دنیه پهونگ » ، یكی از خیابان های اصلی شهر به نام « له وان دویت » را قطع می كرد ، جمعیت از حركت باز ماند . راه پیمایان ، دایره ای تنگ تشكیل دادند تا كسی نتواند از آن عبور كند .

سه راهب ازاتومبیل خارج شدند كه یكی شان مسن تر بود و دو راهب دیگر پشت سرش حركت می كردند . راهبان جوان تر ، متكای چهارگوشی را در پیاده رو مركز تقاطع دو خیابان به زمین گذاشتند و به راهب مسن تر كمك كردند تا به حالتی شبیه به درخت كنار ، برآن بنشیند . راهب كهن سال ، در حالی كه با انگشت و به صورت نمادین به دانه های بلوطی رنگش دست می كشید ، كلمات مقدسی را زمزمه می كرد : nam mo amita Buddha « بازگشت به بودا ! . » همراهانش گالن بزرگ بنزینی را از اتومبیل آوردند و تركیبی از بنزین و گازوئیل صورتی را بر او پاشیدند . پس از آن كه عقب كشیدند ، راهب كهن سال بسته كبریتی را به دست گرفت ، چوب كبریتی را روشن كرد و انداخت روی دامن لباسش . و ناگهان شعله ور شد .

 

همچنان كه باد ملایم شعله ها را به صورتش می راند ، می دیدم با وجودی كه چشمانش بسته اسـت ، درد و عذاب چهره اش را در هم پیچیده بود . با این وجود ، برای گذشتن از چنان بوته ی آزمایش سختی كه به مرگ می انجامید ، نه هیچ صدای ناله ای از سر درد از او در آمد ، نه هیچ تكانی به خود داد كه موقعیتش تغییر كند . حتی زمانی كه بوی سوختن گوشت تن او فضا را پركرده بود ، هیچ گونه تغییری را در او مشاهده نكردم . ناگهان شیون ترسناكی از آن جمعیت انبوه برخاست و سرود مذهبی تنی چند از راهبان كه یكسره در فضا می پیچید ، در ضجه و زاری آنان قطع شد . دو راهب ، پرچمی پارچه ای را باز كردند كه بر آن به زبان انگلیسی نوشته بود « یك كاهن بودائی ، برای خواسته های بودائی می سوزد . »

 

خبرنگار آسوشیتدپرس كه از دیدن آن صحنه حیرت كرده بود ، به صورت واكنشی ، پی در پی عكس می گرفت . لحظاتی بعد ، ماشین های آتش نشانی و پلیس ، آژیركشان به محل « واقعه » رسیدند ، اما تظاهركنندگان ، تا پای چرخ های اتومبیل هاشان روی زمین دراز كشیده بودند تا به آن توده ی آتش نرسند . از ایشان ، بعضی ها حتی به چرخ ها چسبیده بودند . چیزی نگذشت كه آتش فرو نشست. وقتی شعله ها كاملا خاموش شدند ، راهبانی چند با تابوت ظاهر شدند و كوشیدند تا اندام سوخته ی كاهن را در آن بگذارند . از پاهایش جزاستخوانی سخت ، چیزی باقی نمانده بود . در حالی كه تابوت را به سمت معبد اكسالوی به دوش می بردند ، دست های بدون گوشت و پوستش از تابوت بیرون مانده بود . از یكی از دست هایش ، هنوز دود بر می خاست .

عكس های براون از سوختن آن راهب ، جهان را در حیرت فرو برد . روز پس از انتشار عكس ها ، كسی كه در كاخ سفید به دیدن پرزیدنت جان اف. كندی رفته بود ، دیده بود كه دسته ای از آن عكس ها روی میز كار او است . این وقایع ، گویای اوضاع و احوال ویتنام جنوبی و اهمیت رئیس جمهوری اش « نگو دین دیم » بودند . در خلال چند ماه پس از آن ، این وقایع باعث شدند كه دولت كندی تصمیمی سریع بگیرد .  نگو دین دیم  دیگر مورد اعتماد دولت ایالات متحده نبود و باید بر می افتاد .

 

* * * * *

 

سرزمین سر سبز ویتنام كه به شكل دم اژدها در كناره ی مار پیچی هندوچین امتداد دارد ، در قرن نوزدهم مستعمره فرانسه شد . نسل هائی از خانواده های فرانسوی ، در آن سرزمین برای خود زندگی ساختند ، جنگل را تبدیل به كشتگاه توليد كائوچو كردند و ویتنام را چنان بلعیدند كه سایگون پایتخت آن سرزمین ، تبدیل به مركز استعمار بیگانگان شد . در سال های سركش پس از جنگ جهانی دوم ، در ویتنام هم ، مثل سرزمین های دوری چون ایران و گواتمالا ، جنبش های ملی و ضد استعماری به صورت انفجاری پدید آمدند . بسیاری از رهبران خارجی ، قدرت این تحرك و پدیده را به رسمیت نشاختند . نزدیك بین ترین و  ویران گرتر از همه ، آمریكائی ها بودند . كوردلي آمریكائی ها ، باعث تحمل بزرگ ترین شكست نظامی شان در تاریخ شد .

 

در طـول جنگ جهانـی ، ژاپنی هـا ویتنـام را اشـغال كـردند . ارتـش پارتیـزانـی ویتنـام بـه نـام  « ویت مین » ، علیه اشغالگران دست به عملیات چریكی زد و با سلاح ها ( و سیگارهائی ) كه آمریكائی ها در اختیارشان گذاشته بودند ، به آنان هجوم می برد . پس از آن كه ژاپنی ها تسلیم شدند ، هوشی مین رهبر پارتیزان ها كه در پنجاه سالگی اندامی نحیف و ریشی باریك داشت ، دید وقت آن رسیده است كه استقلال كشور را اعلام كند . روز دوم سپتامبر 1945 ، در حضور جمعیتی عظیم در شهر شمالی هانوی ، سخنرانی ای كرد كه متن آن به گوش همه آمریكائی آشنا بود .

هوشی مین در سخنرانی خود اعلام كرد كه  «  همه انسان ها برابر به جهان آمده اند . خالق  آنان ، به ایشان حقوقی غیر قابل فروش داده است ، كه از آن جمله است زندگی ، آزادی و جست و جوی خوشبختی . »

توجه هوشـی میـن ، به طـور غریـزی متوجـه ایالات متحده بود . آن گونـه كه یكی از مـورخان مـی نویسد ، دلیل بخشی از این توجه ، « ستودن آمریكائی ها در تمام طول عمر او بوده است . » بخش دیگری هم به این مربوط می شد كه جز ایالات متحده ، هم پیمان چندانی نداشت . فرانسه تصمیم گرفته بود كه تجدید موقعیت او را در مقام قدرت سیاسی ویتنام نپذیرد و زیر بار به رسمیت شناختن دولت او نرود . بریتانیا هم كه می ترسید سلطه ی ویت مین به مستعمراتش سرایت كند ، مخالف او بود . رهبران كمونیست چین و اتحاد شوروی هم ، از ناسیونالیسم او می ترسیدند . بنابراین ، راهی برایش نمانده بود جز آن كه دست كمك به سوی واشینگتن دراز كند .

كوشش های هوشی مین برای جلب حمایت آمریكائی ها ، از جمله نوشتن نامه هائی به پرزیدنت هری ترومن و ژنرال جرج مارشال ، بی ثمر ماند . فرانسوی ها به نقش و موقعیت پیشین خود در ویتنام باز گشتند . رفته رفته هوشی مین دریافت كه اگر می خواهد استقلال كشورش را تبدیل به واقعیت كند ، ویت مین باید دست به جنگی دیگر بزند . و این بار علیه استعمارگران فرانسوی . این جنگ به اوج خود رسیده بود كه دوایت آیزنهاور در سال 1953 به ریاست جمهوری ایالات متحده رسید .

در آن زمان ، فرانسوی ها در اثر جنگی چند ساله علیه چریك های ویتنامی ، فرسوده شده بودند. دولت فرانسه به این نتیجه رسید كه باید در نهایت اندوه ، مستعمره ی عالی خود را از دست بدهد و تقاضای صلح كند . در اوائل سال 1954 ، مذاكره كنندگان فرانسه و ویت مین در ژنو ملاقات كردند . مذاكره كنندگان چین ، اتحاد شوروی ، بریتانیا و ایالات متحده نیز در آن جلسه شركت داشتند. جان فاستر دالس وزیر امورخارجه ایالات متحده ، رئیس هیئت نمایندگی آمریكائی ها بود . چهره ای كه دست كم در سطحی برابر با او قرار می گرفت ، زهو انلای نماینده چین كمونیست بود . دالس رژیم چین را كمتر از روح پلید شیطان تلقی نمی كرد و در پاسخ به خبرنگاری كه از او پرسید قصد ملاقات با زهو را دارد ؟ پاسخی یخ داد كه « فقط وقتی كه اتومبیل هامان تصادف كنند . »

دالس به امید جلوگیری از هر گونه توافقی به ژنو رفته بود ، كه كار چندانی ازش برنیامد و پس از یك هفته برگشت . پس از ترك او ، بقیه ی مذاكره كنندگان به توافق رسیدند كه ویتنام را موقتا در طول هفده مدار موازی دو قسمت كنند . بنابر آن توافق ، كمونیست ها قسمت شمالی را به كنترل خود در می آوردند كه پایتخت آن هانوی می بود ، و متحدان سابق فرانسه ، دولت دیگری در جنوب تشكیل می دادند كه پایتخت آن سایگون باشد . قرار شد دو سال پس از آن ، انتخابات ملی صورت بگیرد و شمال و جنوب دوباره یكی شوند . در عین حال ، اجلاس به توافق رسید كه هیچ قدرت خارجی ای حق ندارد به هیچ یك از دو ویتنام ، سرباز یا اسلحه بفرستد .

فرانسه در مراسمی خوشایند ، به حاكمیت خود در ویتنام پایان داد . روزنهم اكتبر 1954 ، گروه كوچكی از سربازان فرانسوی ، زیر پرچمی در میدان ورزشی « مانگین » در هانوی جمع شدند و پرچم حاكمیت طولانی خود بر ویتنام را پائین كشیدند . نه سرود و آوازی در كار بود و نه كسی سخنرانی كرد . فرانسه در جنگ فرسایشی هشت ساله ، چهل و چهار هزار و نهصد و شصت و هفت كشته داده بود و طرف مقابل ، هفتاد ونه هزار و پانصد و شصت كشته و زخمی .

عده كمی در هانوی به این مراسم توجه كردند . آن ها داشتند خودشان را آماده می كردند تا به ویت مین پیروز ، خوشامد بگویند . روز پس از خروج نیروهای فرانسوی ، سی هزار چریك رزمنده در شهر رژه رفتند . پیروزی هنوز كامل نبود ، برای آن كه ویتنام تقسیم شده بود ، اما این جدائی باید فقط دوسال طول می كشید . هوشی مین شكست گیج كننده و حیرت آوری را به غنی ترین و ظاهرا قدرتمندترین دشمن تحمیل كرده بود . او نامی ترین چهره كشورش بود . بسیاری از ویتنامی ها حدس می زدند كه در انتخابات ملی 1956 ، هوشی مین به عنوان رهبر كشور انتخاب خواهد شد .

جان فاستر دالس به هركاری دست زد تا فرانسه را وادارد كه موقعیت خود در ویتنام را حفظ كند ، اما فرانسوی ها تصمیم گرفته بودند دست از ویتنام بردارند . با این حال ، این بدان معنی نبود كه او ساكت بنشیند و بگذارد رای دهندگان ویتنامی یك كمونیست را به رهبری ویتنام متحد برگزینند . محال بود دالس به فكر جست و جوی راهی برای همكاری با هوشی مین بیفتند .  به عكس ، شروع كرد به اقداماتی تا توافق ژنو را پامال كند . و نگذارد دو ویتنام به وحدت مجدد برسند .

دالس برای اداره این پروژه ، « سرهنگ ادوارد لندسدیل » ، قوی ترین كارشناس ضد شورش منطقه را برگزید . لندسدیل به پیروزی های بزرگی در سركوبی چریك های فیلیپین نائل شده بود ، و با رهبر انگلیسی زبان فیلیپینی « رومان ماك سی سی » ، با جسوركردن و دادن جرئت نامرئی به او، حمایت بی دریغ مالی از او در تعیین شگردهایش در عرصه سیاسی ، و سرانجام گماردن او به ریاست جمهوری، تنگاتنگ كار كرده بود . وزیر امورخارجه ایالات متحده ، در پروژه ویتنام به چنین همكاری نیاز داشت . سرهنگ ادوارد لندسدیل ، خودش بود .

 

نگودین دیم كاتولیكی مومن و از رده های بالای سیاسی ویتنام بود و سابقه ای طولانی در صاحب منصبی داشت . مدیریت اجتماعی خوانده بود و هنوز سی سالش تمام نشده بود كه به وزارت داخله امپراتور « بائو دائیس » رسید ؛ كه اساسا كابینه او طرفدار فرانسه بود . بعدها دچار اشتیاق به استقلال شـد ، اما به خاطر تمایلات ضد كمونیستی ، پیوستن به ویت مين را رد كرد ، و در سال 1950 به ایالات متحده رفت . در ایالات متحده ، دو سال در مدرسه علوم الهی « ماریكنول » و «لیك وود » نیوجرسی و  « اوسینیتگ » نیویورك به زندگی تارك دنیائی پرداخت . ضمنا ، روابـط دیپلماتیك ارزشمندی هم داشـت . از طریق مناسبات و دخالت « فرانسیس كاردینال اسپلمن » ، با مقام های وزارت امور خارجه و اعضای با نفوذ كنگره ملاقات كرد ، كه از آن جمله بودند سناتور ماساچوست جان اف. كندی .

زمانی كه آمریكائی ها به این نتیجه رسیدند كه فرمانبری را باید از میان ویتنامی ها اجیر كنند ، بهترین كسی را كه می شناختند ، نگو دین دیم  بود . آن زمان ، او چهل و پنج ساله بود ، مجرد بود و در صومعه « بندیكت » های بلژیك صفا می كرد . نه تا آن وقت جان فاستر دالس او را دیده بود ، نه  لندسدیل . اما ، لندسدیل ضد كمونیست بودن او را تضمین می كرد و همین برای دالس كافی بود . فرانسه نیز نامزد بهتری را نمی شناخت كه پیشنهاد كند . امپراتور نرم تن « بائو دای »‌ هم كه آن زمان در « كانس » زندگی می كرد ، جانشین بهتری نداشت . چند ما پیش از خروج فرانسوی ها از ویتنام ، نگو دین دیم حسب الوظیفه از پوسته ی خود در آمد . درست در روز بخشایش وتقدس كه آسیائـی هـا آن را « دو هفت »  می نامند كه  هفتمین روز از هفتمین ماه است ، یعنی هفتم ژوئیه 1954 ، از پاریس به سایگون پرواز كرد .

لندسدیل چند روزی به  نگو دین  دیم  فرصت داد تا مستقر شود و بعد به كاخ بزرگ و پر زرق و برق « گیالونگ » كه قبلا محل استقرار فرماندار فرانسوی بود برود . بعد ، برای ديدن او به كاخ رفت ، به راهروئی رسید و دوید سمت مردی كه بعدها از او به عنوان « مردی چاق و چله در لباس سفید » یاد می كرد . ازش پرسید كجا می تواند نخست وزیر دیم را پیدا كند .

آن مرد به او جواب داد كه « دیم خود منم » .

این ، سرآغازهمكاری دو جانبه ی طولانی و مهلك بود . لندسدیل ،  نگو دین دیم را زیر بال و پر خود گرفت و فقط ظرف چند ماه ، دوبار او را از نقشه ی كودتائی كه برایش كشیده بودند ، نجات داد كه در یك مورد آن ، رهبر شورشیان را با دوازده میلیون دلار پول سی آی ا خرید . بعد كارزار ضد كمونیستی را كه دالس او را به همان قصد به ویتنام فرستاده بود ، آغاز كرد .

تاكتیك های لندسدیل در این كارزار ضد كمونیستی ، از سابوتاژ در اتوبوس های هانوی تا تحریك پیشگویان به پیشگوئی هلاكت و نابودی در حاكمیت كمونیست ها ، گسترده بود . یكی از بزرگترین طرح های او در این كارزار ، واداشتن صدها هزار كاتولیك به فرار بزرگ از ویتنام شمالی بود . با استفاده از ابزارهای مختلف ، بخصوص از طریق پیام های رادیوئـی كه مدام مـی گفتند « مسـیح به جنوب رفته » و « مریم مقدس شمال را ترك گفته است » ، مامور ویژه وزیر امور خارجه ایالات متحده و سی آی ا ، مدام به این رشته تحریكات دامن می زدند و به جمعیت فراریان می افزودند . هیچ یك از اقدامات ، آن گونه كه لندسدیل انتظار  داشت ، شورشیان را تحریك نمی كرد و هر روزی كه می گذشت ، زمان انتخابات سراسری نزدیك تر می شد . همه می دانستند كه در روز موعود ، هوشی مین بنیانگذار استقلال كشور ، به ریاست جمهوری ویتنام متحد خواهد رسید . آیزنهاور حدس می زد كه « احتمالا هشتاد در صد جمعیت به هوشی مین رای خواهند داد . » این پیش بینی و شرایط ، ایالات متحده را با معماهای بسیاری روبه رو كرده بود . وقتی یكی از كارمندان جان فاستر دالس تلگرامی از نگو دین دیم را روی میز او گذاشت كه پیشنهاد چاره جوئی داده بود ، بی درنگ شروع به خواندن متن كرد .

« پال كاتنبرگ » افسر میز ویتنام در وزارت امورخارجه ، می گوید :   « با آرامش كامل لم داده بود و تلگرام را می خواند . همه ی مائی كه در اتاق حضور داشتیم ، آرام نشسته بودیم . اگر تیك تاك ساعت دیواری را قطع می كردیم ، صدای نفس های بلند او را هنگام خواندن آن نامه می شنیدیم . نامه را كه به پایان برد ، به سمت چند تنی از ما كه در آن جا نشسته بودیم چرخید كه :  « باور نمی كنم كه  دیم   طالب انتخابات باشد ، فكر می كنم باید به كمك او بشتابیم . »

 

* * * * *

 

قرار بود ویتنام فقط دوسال به شمالی و جنوبی تقسیم شود . پس از آن كه نگو دین دیم و دالس تصمیم گرفتند انتخابات را در موعد مقرر 1956 برگذار نكنند ، برنامه به هم خورد .  بدون انتخابات ملی سراسری ، وحدت دو ویتنام صورت نمی پذیرفت . با این توطئه كه علنا تواق دولت ها در ژنو را زیر پا می گذاشت ، دو ملت تازه ظهور كردند : ویتنام شمالی و ویتنام جنوبی .

در پایان سال 1955 ، پس از انجام رفراندومی كه گزارش شده است نگو دین دیم در آن با كسب 2/98 در صد آرا پیروز شد ، بائو دای را خلع وخود را رئیس مملكت اعلام كرد . و از قدرت جدیدش استفاده كرد تا موانع قانون اساسی را كه به او اختیارات كامل نمی داد ، ملغی كند . در حالی كه هوشی مین ویتنام شمالی را بنا به سنت كمونیستی از طریق دفتر سیاسی ( پولیت بورو ) اداره می كرد كه اعضایش رفقای حزبی معتمد بودند ، نگو دین دیم هم برای خودش نوعی دفتر سیاسی درست كرد كه اعضایش از بستگان نزدیك او بودند . این گروه ، ویتنام جنوبی را به صورت خانوادگی می گرداندند .

برادر بزرگ تر او نگو دین چان ، منصب رسمی اداری نداشت ، اما مثل فرمانروائی فئودال ، برویتنام مركزی حاكمیت داشت . برادر دیگرش نگو دين توك  ، اسقف كاتولیك و سرمایه گذاری حریص بود كه از طریق معاملات لاستیك ، الوار و مستغلات ، ثروتی كلان به هم رسانده بود . سومین برادرش نگو دین لوئین ، سفیر ویتنام جنوبی در بریتانیا شد . از همه مهم تر و قابل  رویت تر، چهارمین برادر رئیس جمهوری نگو دین نهو و همسر مجلل و پرزرق و برق او بود . نهو مجذوب ماكیاول بود ، و بعضی وقت ها او را « راسپوتین ویتنامی » صدا می زدند و مشاور نزدیك پرزیدنت دیم بود . مادام نهو كه با زبانی تند وتیز از رژیم دفاع می كرد ، دوست داشت بگوید كه از مرك نمی هراسد و همواره می گفت :   « من عاشق قدرتم ، و در زندگی بعدی این اقبال را خواهم داشت كه از اكنون هم قدرتمند تر شوم . »

تصمیم آمریكائی ها به دفاع از استقلال ویتنام جنوبی ، باعث شد تا هوشی مین و رفقایش ، سومین جنگ  ضد استعماری  ویتنام را آغاز كنند . در سال 1960 ، رهبران ویتنام شمالی با هدف « نبرد با امپریالیست های آمریكائی و دارودسته ی نگو دین دیم » ، اعلام جنگ دادند . چند ماه بعد ، گروه كثیری  از رهبران سیاسی و مذهبی ویتنام جنوبی ، شكل گیری ائتلاف جدیدی را تحت عنوان « جبهه آزادیبخش ملی » اعلام كردند تا همزمان با نبردهای چریكی كه حالا دیگر به نام ویت  كنگ به كارزار آمده بود ، جلو نگو دین دیم در آیند .

 

هیچ كس در واشینگتن ، جبهه آزادیبخش ملی را چیزی جز تبلیغات كمونیستی ارزیابی نكرد . این ارزیابی ، خطای تاسف بار و حزن انگیزی بود كه به جنگی مهلك انجامید و بزرگ ترین ضربه را به تاریخ ایالات متحده وارد آورد . جبهه آزادیبخش ملی ( NLF ) ، ائتلاف گسترده ای از احزاب سیاسی متمایل به چپ ، روشنفكران مدنی ، و حرفه ای های طبقه ی متوسط بود كه به صورت قدرتمندی در بسیاری از ایالات و ولایات توسعه یافته بود .

اين جبهه ، در طول دو یا سه سال مقاومت ، و حتی بعدها در معیارهای بالاتری ، پس ازآن كه مستقیما با ویتنام شمالی وحدت كرد ، مطالبات و علائق متفاوتی نسبت به كمونیست ها داشت . امریكائی ها هرگز توجهی به این تفاوت ها ، یا كوششی در جهت یافتن مجرائی برای ایجاد رابطه با توده های مخالف نگو دین دیم نكردند .

جان فاستر دالس وزیر امورخارجه ایالات متحده بیمار شد ، بازنشسته شد و سرانجام در سال  1958

مرد . پس از آن ، به نظر می رسید كه دوایت آیزنهاور دیگر علاقه ای به مساله ی ویتنام ندارد . در ژانویه 1961 كه آیزنهاور كاخ سفید را ترك گفت ، انبوهی از مشكلات جهانی بـرای جانشین خـود پرزیدنت جان اف. كندی باقی گذاشت و در دیداری با او ، به عمده ترین آن ها اشاره كرد . مسائل بسیاری وجود داشتند كه باید مورد بحث قرار می گرفتند . رژیم آمریكائی لائوس در حال اضمحلال بود . در الجزیره شورش ضد استعماری فعال تر شده بود ، و به نظر می رسید كه شورش دیگری از این دست ، در كنگو درگرفته است . سی آی ا در كار آموزش دادن به ارتشی مخفی بود تا رژیم جدید فیدل كاسترو را در كوبا سرنگون كند . تنش هائی در برلین در حال وقوع بود . به این ترتیب چند ماه طول كشید تا كندی به مسائل و نقطه نظرهای عجیب و غریبی كه در ملاقاتش با آیزنهاور مطرح شده بود ، پی ببرد .

كندی در كمال حیرت به یكی از دستیارانش گفت :  « می دانی ، آیزنهاور اصلا در گفت و گوی ما به مساله ویتنام نپرداخت و حتی در طول ملاقات ، كلمه ویتنام را هم به زبان نیاورد . »

 

در خلال ریاست جمهوری كندی ، شمار سربازان آمریكائی در ویتنام جنوبی ، از 865 تن  به 16500 تن افزایش یافت . كندی جت های جنگنده ، واحد های هلیكوپتر، توپخانه سنگین و هر آن چه را در زرادخانه داشت به ویتنام فرستاد ، اما اوج این قشون كشی نظامی هم نتوانست جریان و جزر ومد میدان جنگ را تغییر بدهد . در واقع ، آن گونه كه « استنلی كارناو » یكی از روزنامه نگاران و مورخان بعدها نوشت ، « كمك های آمریكائی  به صورت متناقضی شیره رژیم نگو دین دیم را مكید.»

 

كمك های ایالات متحده به نگو دین دیم ، كه اغلب نظامی بود ، یقین و اطمینان او را كه وارد جنگی متعارف شده است ، مورد تائید قرار می داد و مقاومت او در مقابل اصلاحات سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی را سفت و سخت تر می كرد . از این گذشته ، گردان های دیم  ، روز به روز در تقابل منظم با ویت كنگ ها ، اكراه بیشتری از خود نشان مي دادند و به جای آن كه خود به جنگ بروند ، به حملات هوائی و آتش توپخانه ی آمریكائی تكیه می كردند تا به جای آنان بجنگند . این شرایط ، برای دیم كه از افسرانش می خواست از دادن تلفات بیشتر اجتناب بورزند ، مطلوب بود . به نظر دیم  اولویت نقش افسرانش ، نبرد با ویت كنگ نبود ، بلكه وظیفه ی اصلی آنان این بود كه او را در مقابل كودتاهای احتمالی مصون بدارند .

 

یكی از فرستادگان ویژه ای كه كندی به صورت مداوم به ویتنام اعزام مي كرد ، معاون او لیندون جانسون بود كه در ماه مه 1961 به سایگون پرواز كرد . جانسون با قبول « نظریه ي بازی دومینو » برگشت و با یقین گفت كه اگر كمونیست ها بتوانند ویتنام جنوبی را بگیرند ،  مجبورند جنگ را به  «سواحل وائی كی كی بكشانند . »

جانسـون در یكی از سخنرانی هایش به چنان دامنه ی اغراق آمیزی در غلتید كه نگو دین دیم را به

عنوان « چرچیل آسیای جنوب شرقی » مورد ستایش قرار داد ، اگر چه وقتی « كارنو » از او پرسید كه واقعا این ادعا را باور می كند ؟ !  دچار تردید و لكنت زبان شد .

جانسون به كارنو جواب داد :  « افتضاح است ! نگو دین دیم تنها آدمی بود كه ما آنجا داشتیم . » با جمله كوتاه « دیم  چرچیل آسیای جنوب شرقی » است در ستایش او ، جانسون در خلال اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت ، سیاست ایالات متحده در ویتنام را شكل داد . نگو دین دیم قائم مقام ایالات متحده بود . پایگاه اجتماعی نداشت و به اتكای گروهی مذهبی كه از ده در صد جمعیت كشورش نیز بر نمی گذشت ، هم چون این با خانواده ای فاسد و رشوه خوار كه هیچ علاقه ای به امور روزمره دولت نداشتند ، به عنوان فرمانبر ایالات متحده در ویتنام جنوبی انتخاب شده بود ، چون آمریكائی ها هیـچ گزینه ی دیگری نداشتند كه این گونه مطیع فرمان بودن از او بر آید . مثل بسیاری دیگر از كشورهای جهان ، آمریكائی ها در ویتنام جنوبی دنبال رهبری می گشتند كه هم ناسیونالیست مورد قبول مردم باشـد ، هم فرامین و خواسته های آن ها را انجام بدهد . و متوجه شدند كه این هر دو ویژگی را ، در یك آدم نمی توانند پیدا كنند .

نگو دین دیم به صورت فزاینده ای از توسعه ی نقش آمریكائی ها در كشور نگران بود . حتی چند بار به « فردریك نولتینگ » سفیر ایالات متحده در سایگون شكوه برد كه ارتش ایالات متحده با شدت دادن به جنگ ، فقط ویتنام شمالی را تحریك به واكنش های بیشتری می كند . اما نیروهای آمریكائی كه تحت عنوان « مستشاران نظامی » قصه می ساختند كه اصلا جنگی در كار نیست ، روز به روز بیشتر به ویتنام جنوبی سرازیر می شدند . بین سال های 1961 و 1963 ، ارتش ایالات متحده صدها صحنه ی جنگ خونین راه انداخته بود ، و هواپیماهای آمریكائی هزاران بمب بر مواضع ویت كنگ ها ریخته بودند . ( توجه خوانندگان را به این واقعیت جلب می كنم كه بیش از 45 هزار نظامی آمریكائی هم كه پس از كودتای آمریكائی انگلیسی  28 مرداد 1332 به ایران ریخته بودند ،  به عنوان  « مستشاران نظامی » معرفی می شدند م . ) درست در همین مقطع ، صد و هشت آمریكائی كشته شده بودند و ایالات متحده سی و سه جنگنده هوائی را از دست داده بود .

نگو دین دیم در شكوائیه ی دوستانه خود به سفیر ایالات متحده ، گله كرده بود كه « من هرگز تقاضا نكرده بودم این همه سرباز به كشورم بریزند . » و در بازرسی خود از خلیج « چان ران » ، به بندر اشاره كرد و به دستیارانش گفت :  « آمریكائی ها می خواهند این جا پایگاه بسازند ، اما من محال است زیر بار بروم . » وقتی نالتینگ سفیر ایالات متحده ، بنا به خطی كه واشینگتن به او داده بود ، به  دیم گفت كه  « ایالات متحده مایل است در همه تصمیم های مربوط به امور و مراحل زمینه های سیاسی ، اقتصادی و نظامی ویتنام شریك باشد . »  دیم  پاسخ داد كه « ویتنام نمی خواهد تحت الحمایه باشد . » مردم او را تحت الحمایه ای مي خواندند كه با اندكی اكراه فرمان می برد .  و او را موكلی مي نامیدند كه نمی خواهد عین یك موكل رفتار كند ، و عروسكی كه می خواهد بندهایش دست خودش باشد ( این درست همان عناوینی است كه مردم به محمد رضا پهلوی ، دومین و آخرین شاه سلسله پهلوی می دادند  و در زمان ترجمه این كتاب هم به معماران سیاسی جمهوری اسلامی ایران كه به اسلامیست های خون آشام معروف اند می دهند م . ) شرایط زمانی بدتر شد و رو به وخامت نهاد كه نگو دین نهو برادر دیم كه مشاور اعظم  او بود ، گفت ممكن است زمانی برسد كه ناچار شوند با ویت كنگ ها به مذاكره بنشینند .

نگو دین نهو در مصاحبه ای تلویزیونی كه در بهار سال 1963 انجام داد ، به مصاحبه كننده گفت :   « من در اصول نظری ضد كمونیست ام ، اما از نقطه نظر سیاسی و انسانی ضد كمونیست نیستم . من كمونیست ها را برادرانی می دانم كه مثل گوسفندان گمشده اند . من موافق حمله علیه كمونیست ها نیستم ، برای آن كه ما كشوری كوچك ایم و فقط می خواهیم در صلح زندگی كنیم . »

 

آخرین پرده از نمایشنامه ی حاكمیت نگو دین دیم به روی صحنه می رفت . روز هشتم ماه مه همان سال ، بودائی ها در « هوی » گرد آمدند تا دوهزار و پانصد و بیست و هفتمین سال تولد بودا را گرامی بدارند . نگو دین چان ، مرد قدرتمند محلی كه ضمنا برادر رئیس جمهوری هم بود ، بنا به رسم قدیمی حكم صادر كرد تا برافراشتن پرچم سنتی بودائی ها كه به رنگ آبی و قرمز بود ، در جشن ممنوع شود ، در حالی كه فقط چند روز پیش از آن ، به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد انتصاب نگو دین  توك  به مقام اسقفی ، سراسر شهر پر از پرچم های كاتولیك ها شده بود . بودائی ها  سلسله اعتراض هائی را آغاز كردند . پلیس به سمت یكی از آنان شلیك كرد ، كه در نتيجه ی این آتش، یك زن و هشت كودك كشته شدند .

رهبران بودائی ، با سازمان دادن كارزاری سراسری علیه  دیم  ، از خود واكنش نشان دادند . به پخش وسیع اعلامیه دست زدند ، با خبرنگاران خارجی ملاقات كردند ، و به راه پیمائی ها و اعتصاب غذاهای كشوری مبادرت ورزیدند . توده های به تنگ آمده ، گروه گروه به آنان پیوستند كه البته چندان ارتباطی به موضوع مذهب نداشت . دلیل پیوستن مردم ، شورش فقیران علیه ثروتمندان بود . مـردم عـادی ، قدرت آن هائی را كه به طور سنتی صاحب اختیار نامیـده می شدند ، بر نمـی تافتند و به قـول  « دیوید هالبرستام » خبرنگار نیویورك تایمز ،  « آسیای قرن بیستم ، علیه آسیای كهن كه با صاحبان اختیار و صاحب منصب های رده های مختلف قالب گیری شده بود ، بر شوریده بود . »

وقتی نگو دین دیم بی تفاوت از كنار این كارزار گذشت ، رهبران بودائی اعلام كردند كه راهبان ممكن است برای نشان دادن عمق خشم خود ، دست به خودكشی بزنند . نگو دین دیم ، به این تهدید ها هم اعتنائی نكرد . خیلی از آمریكائی هائی هم كه در ویتنام بودند ، از آن جلمه بعضی خبرنگاران ، توجهی به آن از خود نشان ندادند . فقط « مالكولم براون » بود كه متوجه قضیه شد .

نام آن راهبی كه صبح روز یازدهم ژوئن خود سوزی كرد « تیچ كوانگ دوج » بود . او  راهب شصت و هفت ساله ای بود كه نیم قرن از راهب بودنش می گذشت ، به حرمت یك بودائی كه به ساحت آگاهی رسيده و در مسیری از جوهر آگاهی در آئین بودائی گام نهاده بود كه برای رساندن دیگران به ساحت وجوهر آگاهی بودائی ، از خود گذشتگی را برگزیده بود . ( درست به خلاف رهبران اسلام سیاسی ، یا مسیحیت و یهودیت سیاسی ، كه حاضر نیستند حتی ثانیه ای از عمرشان را به هیچ دلیلی از دست بدهند ، سهل است ، ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و سال های عمر دیگرانی را هم كه فریب آنان را خورده اند ، یا به افشای ریاكاری آنان همت گماشـته اند ، خوراك مارهائی می كنند كه دیرگاهی است بر دوش هاشان خـون مـی خواهند تا زنـده بمـانند م . ) در بیانیه ای كه هم كیشان او پس از مرگش پخش كردنـد ، با لحنی بسـیار « صلح آمیز » از نگو دین دیم خواسته بودند  تا نسبت به همه مذاهب « از خود محبت و مدارا و شكیبائی » نشان بدهد . مادام نهو ، معـروف ترین چهـره ی خانواده ی مسـلط بر ویتنام ، با نفرت انگیز خـواندن آن چـه او آن را « باربكیو » می نامید واكنش نشان داد .

مادام نهو گفت :  «  بگذار بسوزند . ما برای شان كف می زنیم . »

 

* * * * *

 

در واشینگتن ، كسی خود سوزی آن راهب بودائی را چنین سرسری نگرفته بود . این واقعه ، بخشی از جریان خبری ناگواری از ویتنام بود كه پرزیدنت كندی و همكارانش در خلال بهار و تابستان سال 1963، مجبور به تقابل با آن شدند . چریك های ویت كنگ بر بیش از بیست در صد از ویتنام جنوبی مسلط بودند و در منطقه ای دو چند آن ، آزادانه رفت و آمد می كردند . ارتش ویتنام جنوبی ، نشان می داد كه مایل به جنگ نیست . فساد اداری كه از كمك های بی حد وحساب مالی آمریكائی ها تغذیه می كرد ، به حداكثر رسیده بود. نگو دین دیم ، اعتبار اجتماعی خود را روز به روز بیشتر از دست می داد .  و برای حفظ موقعیت خود ، راهی نداشت جز آن كه بر شدت سركوبی بیفزاید . تعمیق عنان گسیخته ی اختناق ، اغلب بنا به راهنمائی های برادرش نگو دین نهو صورت می پذیرفت كه مشاور اعظم او بود .

پس از ماجرای خود سوزی ، یكی از نخستین تصمیم هائی كه كندی گرفت ، تغییر تولتینگ سفیر ایالات متحده در ویتنام ، آدمی به غایت چاپلوس و بسیار نزدیك به دیم  بود . كندی به فكر افتاد كه لندسدیل را جایگزین او كند ، اما قانون نانوشته ای وجود دارد كه ماموران سی آی ا نمی توانند به سفارت گمارده شوند . پرزیدنت تغییر عقیده داد و به جای او ، چهره ای كاملا متفاوت با او را كه قدیمی ترین رقیب سیاسی او هنری كابوت لاج ، از ستون های اریستو كرات تشكیلات جمهوری خواهان بود ، جایگزین كرد .

لاج تا سال 1952 سناتور ماساچوست بود و در رقابت بعدی انتخابات را به كندی باخت . پس از شكست او ، جان فاستر دالس وزیر امور خارجه ایالات متحده ترتیبی داد تا نماینده آمریكا در سازمان ملل شود . در همین منصب بود كه نقش حامی توطئه برای سرنگونی یاكوبو آربنز رئیس جمهوری گواتمالا را بازی كرد . لاج در انتخابات ریاست جمهموری دوشا دوش ریچرد نیكسون جمهوری خواه ، مبارزات انتخاباتی را اداره كرد كه به پيروزي جان كندی و لیندون جانسون انجامید . تجربه های دیپلماتیك ، برخورداری از پایگاه سیاسی مستحكمی در واشینگتن ، و تسلط كامل او به زبان فرانسه ، از او نامزدی منطقی برای منصب ویتنام می ساختند . اعتبار او در میان جمهوری خواهان هم ، مزید بر علت بود . كندی و دستیارانش می دانستند كه سفارت سایگون سرشار از خطر است و به این فكر افتاده بودند تا جمهوری خواهی را به این سمت بگمارند كه اگر كاردرست پیش نرفت ، آن ها مورد ملامت قرارگیرند .

 

غروب جمعه بیست وسوم اگوست 1963 كه لاج به ویتنام رسید ، اوضاع را آشفته یافت . رشد نا آرامی ها ، از جمله آن كه سه راهب بودائی دیگر نیز خود سوزی كرده بودند ، پرزیدنت نگو دین دیم را بر آن داشت تا حكومت نظامی اعلام كند . جوخه های پلیس به معابد بودائی ها هجوم بردند و صدها راهب را دستگیر كردند كه رهبر هشتاد ساله بودائی های كشور نیز ، در زمره ی آنان بود . در « هوئه »  ، هشت ساعت با معترضان بودائی به جنگ خیابانی پرداختند .

آن آخر هفته ، واشینگتن دچار چنان سردرگمی و سرگیجه ای شده بود كه دولت كندی برای پایان دادن به خونریزی بیشتر ، به ورطه ی برنامه « تغییر رژیم » در غلتید . بحث وگفت و گو بر سر آن كه با نگو دین دیم چه باید كرد ، هفته ها بود كه در واشینگتن به اوج خود رسیده بود . بعضی ها در دولت كندی بر آن بودند كه دیم همچنان بهترین امید برای ویتنام جنوبی است . دیگران ، امیدی به او نداشتند ومعتقد بودند كه باید حذف شود .

روز شنبه بیست و چهارم اگوست 1963 ، هر سه پشتیبان قدرتمند دیم در واشینگتن ، خارج از شهر بودند . « دین راسك » وزیر امور خارجه رفته بود نیویورك به تماشای بازی « یانكی ها » ، « رابرت مك نامارا » وزیر دفاع برای تعطیلات به « وایومینگ » رفته بود، و پرزیدنت كندی هم آخر هفته را در خانه خود در « كیپ كد » می گذراند . این غیبت ، مسئولیت اجرائی سیاست خارجی ایالات متحده را به عهده سه مسئول رده ی پائین تر سپرده بود ، كه هر سه طالب براندازی نگو دین دیم  بودند .

در آن جمع سه نفره ، مشتاق تر از همه « راجر هیلزمن » معاون وزارت امورخارجه و كارشناس دولت كندی در امور آسیای شرقی بود . هیلزمن كه در جریان جنگ جهانی دوم فرمانده   « برمه » بود ، خود را در هر دو مورد سیاست های هندوچین و جنگ ضد شورش ، متخصص می دانست . در آن شنبه روز ، هیلزمن متنی سرنوشت ساز را برای مخابره به لاج نوشت . در آن متن ، به سفیر ایالات متحده رهنمود داده شده بود تا مستقیما به دیم بگوید كه ایالات متحده « نمی تواند شرایطی را تحمل كند كه قدرت در دست برادرش نهو باشد » ، و از او بخواهد كه همه روابط سیاسی خود را با برادرش قطع كند . در متن تاكید شده بود كه اگر نگو دین دیم « سرسختی كرد و زیر بار نرفت ، ما باید به امكاناتی بیندیشیم كه دیگر نمی توانیم خود دیم را بر سر كار نگه داریم »

تلگرام هیلزمن بر آن بود كه « به موازات اقدام فوق ، سفیر و تیم هائی كه در آن كشور هستند ، فورا باید امكانات رهبری جانشین را مورد بررسی قرار دهند و جزئیات نقشه ای را كه بتواند در صورت لزوم رهبری دیگری را به جای دیم بنشاند ، با دقت ارزیابی كنند . »

در آن بعد از ظهر ، هیلزمن و « اورل هریمن » معاون دوم وزیر امور خارجه كه از متحدان درجه اول او بود ، دنبال « جرج بال » گشتند كه در غیاب « راسك » مسئولیت وزارت امور خارجه را عهده دار بود . بالاخره او را در مریلند پیدا كردند . جرج بال سومین عضو وزارت امور خارجه بود كه با  دیم  مخالفت می ورزید . تلگرام هیلزمن را پسندید و موافقت كرد تا به كندی تلفن بزند و از او بخواهد كه با ارسال آن متن موافقت كند .

بنا به دلایلی كه در پرده ابهام باقی ماند ، كندی متن تلگرام را چندان جدی نگرفت . شاید نمی خواست از تعطیلات آخر هفته اش صرف نظر كند . جرج بال با اعتماد به این كه می تواند دوباره به رئیس جمهوری اطمینان بدهد ، درخواستش را تكرار كرد و بر آن پا فشرد. كندی فقط تغییر اندكی در متن پیام داد و با آن موافقت كرد .

به جرج بال گفت :  «  اگر راسك و گیل پاتریك موافق اند ، متن را مخابره كن . »  او ، نه با راسك پیش از آن مشورت كرده بود ، نه با « راسل ول گیل پاتریك » معاون دفاع . اما در این مورد چیزی به كندی نگفت . پس از آن كه موافقت رئیس جمهوری را گرفت ، به راسك در نیویورك زنگ زد و به او گفت دارد تلگرامی را كه پرزیدنت كندی با متن آن موافقت كرده است ، آماده می كند تا به سایگون مخابره كند . راسك ، بنا به عادت خود ، به آن ها گفت در آن چه مورد تائید رئیس جمهوری قرار گرفته باشد ، بحثی ندارد . و حتی با افزودن جمله ای جدید ، متن پیام را قوی تر كرد : « حتی می توانید به فرماندهان مناسب نظامی بگوئید درخلاء موقتی كه پس از درهم شكسته شدن ماشین دولت مركزی به وجود خواهد آمد ، ما مستقیما از آنان حمایت خواهیم كرد . » 

بنا به پروتكل وزارت امور خارجه ، تلگرامی در این حد از اهمیت ، فقط نباید موردتائید رئیس جمهوری و وزیر امور خارجه قرار می گرفت ، بلكه وزیر دفاع ، مدیر سی آی ا و رئیس ستاد مشترك نیروهای مسلح نیز ، باید با آن موافقت می كردند . همه ی آنان ، در آن غروب شنبه ، در دسترس نبودند ، بنابراین ، جرج بال موضوع را به جای خود آنان ، با معاونان شان حل وفصل كرد . مسئولانی در آن سطح حق داشتند دستورهای ریاست جمهوری را وتو كنند و چنان هم نكردند .

وقتی گروه ضد نگو دین دیم موفق به تضمین موافقت ها شد ، فرمان اجرائی كندی باید ضامن را می چكاند .  « مایكل فورستال »‌ از اعضای شورای امنیت ملی ، به كندی زنگ زد تا موافقت نهائی را برای اجرا بگیرد ، اما در نهایت تعجب متوجه شد كه رئیس جمهوری ناگهان دچار تردید شده است .

كندی از او پرسید :  « اطمینان دارید كه درست عمل می كنید ؟ »

فورستال توانست به كندی اطمینان بدهد كه كار آن ها درست است پس  مرحله ی اجرائی آغاز شد. ساعت نه وچهل و سه دقیقه شب ، یكی از كارمندان وزارت امور خارجه ، تلگرام را مخابره كرد . بحث وگفت و گوئی كه باید پیش از ارسال آن پیام صورت می پذیرفت ، روز دوشنبه انجام شد .

جان كندی ، بر آشفته و خشمگین مشاوران سیاست خارجی را به كاخ سفید فراخواند و به شدت هیلزمن ، هری من ، جرج بال و فورستال را برای انجام عملی كه آن را « آنی و تحریك آمیز » می نامید ، مورد سرزنش قرار داد . ژنرال مكسول تیلر رئیس ستاد نیروهای مشترك هم ، به همان حد بر آشفته بود . تیلرگفت مطلقا با آن تلگرام موافق نبوده و كسانی را كه دست به آن عمل زده بودند متهم كرد كاری كـرده اند كه « پایانی تهاجمی خواهد داشت » و امكان انجام چنین اقدامی ، فقط با استفاده از فرصت تعطیلات آخر هفته می توانست مقدور باشد . لیندون جانسون معاون ریاست جمهوری ، مك نامـارا وزیر دفـاع ، و  « جان مك كون » مدیر سی آی ا ، جملگی هشدار دادند كه براندازی نگو دین دیم ، ایجاد مشكلات بیشتری را در برخواهد داشت كه راه حلی بر آن متصور نخواهد بود . این بحث و گفت و گو چهار روز به طول انجامید و سرانجام نیز كندی را در خشم و نومیدی به جا گذاشت .

در همان هفته ، كندی در حالتی بهت زده و با حیرت ، فریاد كشان به دوستی گفت :  «  خدای مـن ! دولت من دارد از هم می پاشد ! »

در سایگون ، لاج سفیر ایالات متحده ، مشتاقانه آماده یافتن راهی برای « تغییر رژیم » بود . چراغ های راهنما را برای ژنرال های مخالف دولت ویتنام روشن كرد و مدام به واشینگتن پیام فرستاد و تقاضا كرد كه اقداماتی فوری را علیه نگو دین دیم آغاز كنند . در یكی از این تلگرام ها به تاریخ بیست ونهم اگوست 1963 ، هشـدار داد كه اگر ایالات متحده « سـریعا نجنبد ، » به زودی ویتنام جنوبـی بـه دست « طرفداران كمونیست ها ، یا سیاستمداران خنثی خواهد افتاد . »

 

ما وارد مرحله ای شده ایم كه هیچ راهی جز براندازی دولت دیم برای برون رفت از آن وجود نـدارد . دلیلش هم آن است كه حیثیت ایالات متحده بنا به معیارهای مختلفی وابسته به این عمل اسـت . اگر این شرایط ادامه یابد ، با اوضاعی كه در منظر است ، وضع بازهم بدتر خواهد شد . مساله اساسی این است كه هیچ امكانی برای بازگشت و تغییر جهت وجود ندارد ، برای آن كه به نظر من ، در شرایط موجود جنگ را در حاكمیت نگو دین دیم خواهیم باخت .

 

این تلگرام ، تاثیری آشكار بركندی گذاشت . چند روز پس از دریافت تلگـرام ، كندی در چمـن خـانه اش در كیپ كد به تنهائی خود پناه برده بود كه با « والتر كرون كایت » از تلویزیون سی بی اس مصاحبه كند . پرزیدنت در پاسخ كرون كایت كه از او پرسید آیا دولت دیم جنگ را خواهد برد ؟ همان حرفی را زد كه در تلگرام سفیرش در سایگون آمده بود .

كندی گفت :  « اگر تغییراتی در سیاست ها و افرادش بدهد ، فكر می كنم بتواند جنگ راببرد . اگر این تغییرات را صورت ندهد ، فكر نمی كنم اقبال چندانی در این مورد داشته باشد . »

 

وقتی دیم و نهو این خبر را شنیدند ، فهمیدند كه رژیم شان به خطر افتاده است . دنبال راهكار و تدبیری دیگر گشتند . نهو تصمیم گرفت به ویتنام شمالی پیشنهاد روابط حسنه بدهد . بلافاصله پس از طرح پیشنهاد او ، جبهه آزادیبخش ملی پاسخ داد كه مایل است با جنوب یك دولت ائتلافی تشكیل بدهـد ، « یوتانت » دبیركل سازمان ملل متحد هم فراخوان به « بی طرفی سیاسی » وحدت مجدد ویتنام داد ، پرزیدنت شارل دوگل از این طرح استقبال كرد ، و سفیر فرانسه در سایگون با همكاری محرمانه همتای لهستانی خود ، مخفیانه شروع به فعالیت كردند تا ترتیب ایجاد روابطی را میان دولت های ویتنام جنوبی و ویتنام شمالی بدهند ؛ اما نه چندان مخفیانه كه از چشم سی آی ا به دور بماند .

دولت جان كندی ، دو گزینه ی مهیب بیشتر نداشت : حمایت از دولتی فاسد و منفور مردم كه داشت جنگ را می باخت ، یا تائید كودتائی برای براندازی آن دولت . از نقطه نظر فرصت تاریخی ، این پرسش منطقی و معقول مطرح می شود كه چرا هیچ كس گزینه ی بدیهی سوم را پیشنهاد نكرد . ایالات متحده می توانست بدون درد سر از آن بحران خلاص شود و حل مساله ی ویتنام را به خود ویتنامی ها واگذارد . این انتخاب ، احتمالا به حاكمیت كمونیست ، یا طرفدار كمونیسم در سراسر كشور ره می برد ، و سرانجام هم چنین اتفاقی می افتاد . عقب نشینی نظامی در چنین مقطعی ، به قیمت جان هزاران تن ، انهدام ویتنام و تحمل بزرگ ترین ضربه برای ایالات متحده پس از جنگ های داخلی ، نمی انجامید . چرا كسی به فكر مطرح كردن این پیشنهاد نیفتاد ؟

واقعیت امر این است كه چنین نظر و عقیده ای ، بارها مطرح شده بود . « پاول كاتنبرگ » كه ریاست گروه كار واحدهای اداری مربوط به ویتنام را به عهده داشت ، در اواخر اگوست 1963 با نگاهی تیره وتاریك از سفری به سایگون بازگشت . او به این نتیجه رسیده بود كه ویتنامی ها به سرعت ناسیونالیست تر می شوند و هرگز زیر بار رژیمی وابسته به دولتی خارجی در سایگون نخواهند رفت . در جلسه سی و یكم اگوست شورای امنیت ملی ، كاتنبرگ به صراحت گفت زمان آن فرارسیده است كه « ما تصمیم بگیریم ویتنام را محترمانه ترك كنیم . » همكارانش به شدت به او تو دهنی زدند .

راسك ، به كوتاهی و با موافقت بقیه به او گفت : « ما پیش از پیروزی در این جنگ ، از ویتنام خارج نخواهیم شد . »

كاتنبرگ حرفی را زد كه نباید زده می شد و سزایش هم این بود كه او را به ماموریتی دیپلماتیك به گینه پرت كنند . با این حال ، چند هفته بعد ، چهره ای مثل رابرت كندی دادستان كل ایالات متحده ، در جلسه كاخ سفید با شگفتی فریاد كشید كه آیا پیروزی احتمالی كمونیست ها در ویتنام « می تواند با مقاومت هیچ دولتی رو به رو شود ؟ » و تاكید ورزید كه در غیر این صورت ، زمان آن رسیده است « كه به طور كامل از ویتنام خارج شویم .»‌

سایر شركت  كنندگان در آن جلسه ، سخنان او را اصلا در حدی تلقی نكردند كه قابل جواب دادن باشد . اگر رابرت كندی به تعمق بیشتری پرداخته بود و موردی را كه می خواست مطرح كند جدی تر گرفته بود ، شاید می توانست روی نظرش پافشاری كند ، اما چنین نكرده بود . پس از حرف های او ، یكی از شركت كنندگان در جلسه ، بعدها پیشنهاد او را ناشی از تصورات واهی و افكاری بیگانه با شرایط توصیف كرد كه لحظه ای بال و پركشید و بعد هم مرد .

در سایگون ، لاج به پیش بردن نقشه هایش برای كودتا شدت می داد . آن گونه كه در تلگرامی به واشینگتن نوشته بود ، تصميم گرفته بود كه « در اين مرحله ايالات متحده كار علنی نكند . » پيام او به واشينگتن به این معنی بود كه به فرستاده ای مخفی برای طراحی نقشه نیاز دارد . برای این كار ظـریف ، « لاسین كونین » مامور لافزن و چهارشانه ی سی آی ا را كه سال ها تجربه ی عملیات پنهانی را پشت سر گذاشته بود ، انتخاب كرد . كونین كه از اسم مستعار « بلك لوئیگی » استفاده می كرد ، خودش به خودش می گفت « متخصص دروغگوئی . » خبرنگارن شخصیت او را چنین توصیف می كردند كه « از قلب حادثه ای پدید آمده » و آن گونه عاشق زندگی است كه « هرگز به آینه ای كه دوستش ندارد ، نمی نگرد » و آدمی بود « خشن و عصبی و خود خواه ، كه اغلب غیرقابل مهار بود ، اما در عین حال آدمی بود عمیقا احساساتی و واقعا حرفه ای . » وقتی پرزیدنت كندی برای نخستین بار نام او را دید و پرسید كه كیست ، مك نامارا جواب داد ، « مثل لارنس عربستان است . » كابوت لاج سفیر ایالات متحده در ویتنام جنوبی ، او را مردی توصیف می كرد كه « اصلا نمی شود از او صرف نظر كرد . » به هر صورت ، هرگز مردی جز او در شرايطی  مثل تابستان 1963 ، به كار نمی آمد .

 

ژنرال « دوئونگ وان مین » برجسته ترین و معروف ترین افسر كشور ، مشاور نظامی صوری پرزیدنت دیم ، و بهترین چهره ای بود كه می توانست كودتای موفقی را انجام دهد . این ژنرال كه آمریكائی ها به او لقب « مین بزرگ » داده بودند ، از افسران گستاخ ارتش استعماری فرانسه در ویتنام بود كه بی پروا عمل می كرد و جسور سخن می گفت . نگو دین دیم به او مظنون شده بود و در سال 1963 ، هیچ واحدی تحت فرماندهی او نبود . این وضع باعث شده بود كه ژنرال مین وقتش را صرف بازی تنیس و پرورش گل اركیده كه مورد علاقه اش بود می كرد . این فرصت و موقعیت ، او را به سمت نقشه ی كودتای ایالات متحده سوق داده بود .

روز بیست و نهم اگوست 1963 ، كونین به ژنرال مین نزدیك شد و نقشه ی كودتا را با او در میان گذاشت . گفت وگوی آن دو ، بیش از یك ساعت طول كشید . ژنرال مین فقط گفت كه ممكن است اتفاقی بیفتد ، یا زمینه های وقوع آن فراهم آیند ، اما در حرف هایش از این حد بیشتر نرفت . او می دانست كه در میان خود آمریكائی ها اختلاف نظر وجود دارد و می ترسید كه اگر از آن بیشتر آزادانه چیزی بگوید ، ممكن است كسی حرف هایش را به گوش نگو دین دیم برساند . ژنرال ویتنامی از كونین می خواست كه ایالات متحده درجدی بودن و زمینه های پیشرفت نقشه ، دلایل اثباتی بیشتری را روی میز بگذارد . و به كونین گفت اگر ایالات متحده مصمم به براندازی دیم است ، باید به ژنرال های سركش علامت مشخصی بدهد .

كونین ، این در خواست را به سلسله مراتب فرماندهی منتقل كرد ، و چند روز بعد ، دولت كندی علامت مخصوصی را كه « مین بزرگ » می خواست ، به او داد . ایالات متحده پرداخت چهارده میلیون دلار وام به ویتنام جنوبی را كه قرار بود برای اجرای دو پروژه ی توسعه ی شبكه آب وبرق صرف شود ، به حال تعلیق در آورد . ژنرال مین قانع شد و قابل اعتماد ترین همدست خود ژنرال «تران وان دون » رئیس شاغل ستاد ارتش ویتنام جنوبی را به عنوان رابط خود با كونین تعیین كرد . ژنرال دون آریستو كرات متولد فرانسه ، فارغ التحصیل آكادمی نظامی فرانسه و ، به هر صورت ، روشنفكر بود . او و كونین ، دوستی بیست ساله داشتند . در سپتامبر و اكتبر 1963 ، كه نقشه ی كودتا داشت شكل می گرفت ، آن دو رابطه ای منظم داشتند . و برای آن كه هیچ گونه سوء ظنی به وجود نیاید ، معمولا در مطب یكی از دندان پزشكان سایگون با یكدیگر ملاقات می كردند .

كونین بعدها در باره آن ملاقات ها گفت :  « صرف نظر از مضمون ملاقات ها و اتفاقاتی كه ممكن بود بیفتند ، به هر حال من باید برای دندان هایم به دندان پرشكی می رفتم . »

فضای سیاسی سایگون ، در آن فصل پائیز ، مدام حادتر می شد . نهو بر انتقادات خود به سیاست ایالات متحده افزود و حتی در مقطعی ، كابوت لاج را متهـم كرد كه « مردی عاری از اصـول اخلاقـی است . » نهو به كوشش های خود در مورد ایجاد امكانی برای دست یابی به صلح با كمونیست ها ادامه داد و در همین رابطه می گفت « آمریكائی ها به هركاری كه می توانستند دست زدند تا مرا به دامن خود بیندازند . » در انتخاباتی مضحك كه بیست و هفتم سپتامبر همان سال انجام شد ، نهو و همسرش دوباره  و هر دو با نود ونه در صد آرا ، به عنوان نماینده مجلس فرمایشی انتخاب شدند . یك هفته بعد ، راهب بودائی دیگری خود را آتش زد و مرد كه از تابستان آن سال به بعد ، نخستین خودكشی از این نوع بود .

 

كابوت لاج در سفارت با مساله ای غیر قابل منتظره رو به رو شد . از نخستین روز ورودش به سـایگون ، از كارمندانش خواسته بود كه با صدائی واحد حرف بزنند . در آغاز اكتبر ، زمزمه هائی به گوشش خورد كه « جان ریچردسن » ، معروف به « جاكو » دارد نسبت به نقشه كودتا دچار تردید می شود . ریچردسون روابط خود با نهو را حفظ كرده بود ، و به خاطر موقعیت و پیشینه اش ، نظریه های او در واشینگتن اعتبار خاصی داشت . سابقه ی عملیات موفق ضد نازی او در جنگ جهانی دوم ، و این كه در مقام مسئول ایستگاه سی آی ا در فیلیپین خدمات موثری كرده بود ، زمینه های موقعیت او در واشینگتن را قوت می بخشیدند. با آن همه سابقه و اعتبار ونفوذی كه ریچرسون در واشینگتن داشت ، كابوت لاج متوجه شد كه ممكن است تعادل در دولت كندی به هم خورده باشد و فكر صرف نظركردن از كودتا بر اوضاع مسلط شده باشد . در همان روزهای اول اكتبر ، ترتیبی داد كه ریجردسون از ویتنام منتقل شود و ماموری جایش را بگیرد كه طرفدار كودتا است .

ساعت چهار و بیست دقیقه بعد از ظهر سه شنبه بیست و نهم اكتبر ، جان كندی پانزده تن از اعضای ارشد سیاست خارجی و شورای امنیت ملی را برای جلسه ای نهائی  در رابطه  با قطعی بودن ، یا صرف نظر كردن از كودتا ، به كاخ سفید فراخواند . سال ها بعد ، نواری از آن نشست علنی شد . متن پیاده شده ی آن نوار نمونه ی آموزنده و رساله ای است كه می گوید چگونه می شود به سیاست شكل نداد . افراد كندی ، همان گونه كه انتظار می رفت ، نظرهای مختلفی داشتند . آن چه در آن جلسه بیش از هر موردی حائز اهمیت بود ، این بود كه اغلب شركت كنندگان به طور جدی نسبت به نقشه انجام كودتا ابراز تردید می كردند . حتی عجیب و غریب تر آن بود كه نه كندی به هشدار ها پاسخی مناسب داد ، نه سایرین چنان كردند . هیچ یك از آنان نگفتند كه اگر اختلاف عقیده آنقدر بالاست ، انجام كودتا را به حالت تعلیق در آورند ، یا اصلا از آن در گذرند . هیچ كس نخواست بر سر آن نقشه رای گیری شود ، و اصلا بحثی اساسی در نگرفت كه عاقبت و نتایج چنان كودتائی چه خواهد بود . به محض آن كه آمریكائی ها چراغ سبز كودتا را برای دوستان ویتنامی شان روشن كردند و گفتند كه می خواهند دیم سرنگون شـود ، نقشه صورت عملی به خود گرفت .

درغیاب هیلزمن ، وظیفه ی پیش بردن نقشه كودتا به هری من واگذار شد . هری من  با شدت عجیبی به انجام وظیفه ای كه به او محول شده بود پرداخت و می گفت باور نمی كند كه «  نگو دین دیم قادر باشد كشور را در آن درگیری به پیروزی برساند. » این ، مجموعه ی شرایط پیش ازكودتا بود .

در سمت دیگر دولت كندی ، چهار چهره ی ارشد او قرار داشتند : دادستان كل رابرت كندی ، ژنرال تیلر ، مك كون  مدیر سی آی ا ، و راسك وزیر امور خارجه . ژنرال پاول هاركینز مخالف دیگر كه رئیس میسیون نظامی آمریكائی ها در سایگون بود ، پس از آن كه پرزیدنت كندی متن تلگرامی را كه باید مخابره می شد به صدای بلند در آن جلسه خواند ، شك و تردید خود را به جمع توضیح داد . این گروه ، یكی پس از دیگری نگرانی خود را نسبت به اتفاقی كه قرار بود بیفتد، ابراز كردند . به تكه هائی از نگرانی های آن جلسه توجه كنید :

 

رابرت كندی :    ممكن است من در اقلیت باشم ، اما فكر نمی كنم این مساله تغییری در واقعیتی كه با آن روبه رو شده ایم ، و نتایجی كه این واقعیت در بر خواهد داشت بدهد ... ما داریم سرنوشت آینده یك كشور، و در واقع همه ی آسیای جنوب شرقی را به دست كسی می سپاریم كه خوب او را نمی شناسیم ... ممكن است این نقشه موفق شود ، اما فكر نمی كنم كسی باشد ، یا گزارشی در دست باشد كه بگوید كسی هست كه بداند سرانجام كار ، به كجا خواهد كشید .

 

ژنرال تیلر :    باید بگویم كه من با نظر دادستان كل ، در رابطه با حال و آینده موافقم ... در درجه اول به این دلیل كه شما با دولتی كاملا بی تجربه رو به رو خواهید بود ، دلیل دوم من هم این است كه روسای منطقه ای كه در میدان عمل نقش اساسی دارند ، همگی عوض خواهند شد ، و سال ها طول خواهد كشید تا ما بتوانیم كاری اساسی در منطقه انجام بدهیم .

 

مك كون مدير سی آی ا  :    عقیده سازمان ما هم ، همانی است كه ژنرال تیلر بیان كرد ... به نظرما ، یك كودتای موفق كه قطعا چنین خواهد بود دوره ای از سردرگمی سیاسی و فترت به وجود خواهد آورد . این نتیجه ، تاثیری جدی در دوره ای از جنگ از خود به جا خواهد گذاشت كه تخمین ابعاد آن امكان پذیر نیست . این نتیجه ، ممكن است فاجعه بار باشد.

 

راسـك وزیـر امـورخـارجه :    من فكر نمی كنم كه باید سـرنوشت خود را در این مقطـع به دست

هیچ كسی در ویتنام بسپاریم ... من در مورد احتمال رو راست بودن و صداقت كامل ویتنام نسبت به ما ، شك دارم ... فكر نمی كنم چنین دینی هم به ما داشته باشند ، یا فكر كنند بدهكار ما آمریكائی ها هستند . و فكر نمی كنم با غربی ها در این زمینه ها بازی نكنند . بنا براین ، فكر می كنم در این  مورد مسائل و مشكلاتی وجود دارند كه از دسترس ما بسیار دورند .

 

هاركینز :    من مخالف تغییر نیستم ، واقعا نیسم ، اما تمایل به این احساس در این لحظه در من به وجود آمده كه تغییر رژیم ، به جای تغییر مجموعه ی افراد ، نوعی روش حكومت راندن بر آن كشور  است . من در هیچ یك از گزارش های گروه كودتا ، تصویر قاطعی پیدا نكرده ام . فكر می كنم پیش از آن كه تصمیم هائی بگیریم ، موشكافانه به این پیشنهاد ها نگاه كنیم .

 

حتی خود رئیس جمهوری هم نسبت به پروژه ابراز تردید كرد . در نقطه ای از مباحثه ، به فكر فرو رفت و گفت : « اگر عمل ما اشتباه محاسبه باشد ، یكشبه موقعیت خود در آسیای جنوب شرقی را از دست می دهیم . » بعد ؛ درهمان نشست ، وقتی از كابوت لاج حرف می زد ، گفت :‌ « به نظر می رسد كه او سوار بركار باشد . او می خواهد كودتا راه بیندازد . اصرارش هم بر این است كه فكرهای او دلایل بسیار موجهی دارند . من می گویم كه او در این مورد قوی تر از مائی است كه این جا نشسته ایم . »‌

پس از آن كه حاضـران در جلسـه حـرف هاشـان را زدنـد  ،  بایـد بـه پاسـخ و نتیجـه ای منطقـی

مـی رسیدند . یكی از آنان ، كه می توانست خود رئیس جمهوری باشد ، باید می گفت : باید كار بسیار پر اهمیتی در ویتنام انجام بدهیم ، اما آن چه خود او در آن گردهمائی گفت ، تردیدهای بیشتری به وجود آورد . به طور منطقی باید این مساله مطرح می شد كه این آخرین فرصت ما برای بازداشتن كودتا است . آیا می توانیم از این فرصت استفاده كنیم ؟

كندی به جای آن كه از دستیارانش بخواهد نظر قطعی خود را بدهند ، گذاشت تا آن جلسه بدون راه حل نهائی به پایان برسد . مرض مسری شك و تردیدی كه آن اتاق را فرا گرفته بود ، كدر و غیر متمركز باقی ماند . هیچ یك از شركت كنندگان در جلسه ، بحثی منطقی و منظم علیه نقشه كودتا را پیش نبردند . خود كندی هم از آنان نخواست تا مخالفت علیه نقشه كودتا را شفاف بیان كنند .

كندی گفت :  « بگذارید همه چیز را به عهده خود كابوت بگذاریم . كاركه تمام شد در این مورد بحث خواهیم كرد . »

در آن جلسه سری و با آن نقطه نظرهای سطحی و بی ملاحظه ، سرانجام كودتا مورد توافق قرار گرفت . مورخ و آرشیویستی به نام  « جان پرادوس » در مقدمه ی متن پیاده شده ی نوار آن جلسه سـری ، می نویسد :  « جالب توجه این است كه در مباحث بیست و نهم اكتبر 1963 ، همه مقام های ارشد در باره انجام كودتا شك وتردید داشتند كه خود جان اف. كندی هم از آن جمله بود ، اما روند و نتیجه ی مباحث ، هیچ تاثیری بر جریان وقایع نگذاشت . پرزیدنت كندی تصمیمی روشن را اعلام نكرد ، امـا گـروه به این نتیجـه رسـید ، و چنان نیز پیش رفت ، كه انـگاری ایـالات متحـده از كودتا حمایت مـی كنـد . »

 

* * * * *

  

ژنرال دون قول داده بود كه چهل وهشت ساعت پیش از وارد آوردن ضربه ، كابوت لاج سفیر ایالات متحده در ویتنام جنوبی را در جریان بگذارد ، اما با نزدیك شدن زمان عملیات ، او و سایر مجریان نقشه ، به این نتیجه رسیدند كه انجام چنان كاری ممكن است خطرناك باشد . آن چه بنا به تصمیم جمع باید به كونین می گفت ، این بود كه پیش از دوم نوامبر به حركت در خواهند آمد . آن گونه كه بعد تصمیم گرفتند ، لحظه قطعی به طور اتفاقی انتخاب می شد .

صبح روز جمعه اول نوامبر 1963 ، كاپیتان « هو تان كوئی ین » فرمانده ناوگان دریائی ویتنام جنوبی كه طرفدار نگو دین دیم بود ، با افسرانش در باشگاه افسران سایگون تنیس بازی می كرد . سی و ششمین سال تولد او بود و دوستانش برایش جشن تولد گرفته بودند . دعوت آن ها را قبول نكرد و گفت باید به خانه برگردد و با بچه هایش باشد ، اما معاونش او را قانع كرد كه نظرش را عوض كند . رفتند كه همان نزدیكی ها در رستورانی بنشینند . بین راه ، معاون او كه از اعضای گروه كودتا بود ، به ضرب گلوله ای ترتیبش را داد . كشتن او ، بخشی از نقشه نبود ، اما وقتی ژنرال مین خبر را شنید ، می دانست كه راه بازگشتی وجود ندارد . هفته ها وقت صرف كرده بود تا روابطی مخفی با ارتش ایجاد كند و در آن زمان ، واحدهای مختلفی از پیاده نظام و سواره نظام و نیروی هوائی را در اختیار داشت . و حالا به آنان فرمان عملیات داده بود .

به محض آن كه ژنرال دون دستور ها را دریافت كرد ، به كونین زنگ زد كه فورا خودش را به ستاد فرماندهی ارتش ویتنام جنوبی برساند و هرچه پول نقد در اختیار دارد ، با خود به ستاد ببرد . كونین با 42 هزار دلار خودش را به ستاد رساند . كودتاچیان این پول را برای غذا و سایر هزینه ها می خواستند و برای آن كه سوء ظنی را بر نینگیزند ، نمی خواستند پیش از شروع عملیات پولی از این بابت بگیرند . كونین رادیوئی را هم با خود برد تا ژنرال دون را با افسران سی آی ا ، و از طریق آنان با مقام های ارشد واشینگتن در ارتباط مستقیم قرار دهد . نخستین پیام او به مثابه اسم رمز شروع عملیات كودتا « 9 ، 9 ، 9 ، 9 ، 9 » بود .

ژنرال دون با عجله فرماندهان ارتش را به باشگاه افسران در منطقه سایگون فراخواند . وقتی همه جمع شدند ، به آنان گفت كه كودتائی در شرف وقوع است . و از همه خواست كه حمایت خود را روی نوار ضبط صوت اعلام كنند . اغلب چنین كردند . بقیه دستگیر شدند . در حالی كه این ملاقات صورت می پذیرفت ، واحد های شورشی در شهر به حركت در آمده بودند . تا آن زمان ، فرودگاه ، مركز پلیس ، دوایستگاه رادیو ، ستاد نیروی دریائی و مجموعه ی اداره پست را به تصرف خود در آورده بودند . چند واحد هم رفته بودند تا بزرگ راه ها را ببندند كه نیروهای وفادار نتوانند خود را از نقاط دیگر به سایگون برسانند .

افسران شورشی تضمین كرده بودند كه اگر دیم و نهو بی درنگ تسلیم شوند ، به آنان اجازه داده خواهد شد كه از كشور فرار كنند ، اما وقتی به كاخ « جیالونگ » تلفن كردند ، هیچ یك از آن دو با آن ها حرف نزدند . نگو دین دیم از كودتاهای قبلی جان سالم به در برده بود و فكر می كرد این بار هم می تواند مقاومت كند . نخستین واكنش او این بود كه به ژنرال مین تلفن بزند و از او تقاضای كمك كند . وقتی به او گفتند كه خود ژنرال مین شورشیان را رهبری می كند ، متوجه جدیت امر شد . با ژنرال دون تماس گرفت و به او گفت كه حاضر است اعلام اصلاحات كند و دولتی جدید تشكیل بدهد .

ژنرال دون جواب داد :  « دیگر دیر شده است . همه نیروها در شهر به حركت در آمده اند . »

بالاخره نگو دین دیم  تصمیم گرفت به كابوت لاج سفیر ایالات متحده تلفن بزند . سفیر دقیقا می دانست چه اتفاقی دارد می افتد ، اما چنین وانمود كرد كه از هیچ چیزی خبر ندارد . مكالمه شان به نقطه سورآلیستی كشیده بود .

نگو دین دیم  گفت :  « چند واحد ارتش شورش كرده اند . می خواهم بدانم نظر ایالات متحده در اين مورد چيست ؟ »

كابوت لاج مزورانه جواب داد :   « من در وضعی نیستم كه اطلاعاتـی كافـی به شما بدهـم . صـدای

تیراندازی را شینده ام ، اما با كل ماجرا آشنائی ندارم . به هر صورت ، الان به وقت واشینگتن چهار و نیم صبح است ، و احتمالا دولت ایالات متحده نمی تواند نظری داشته باشد . »

دیم اصرار ورزید كه  « به هر حال شما باید نظری كلی در این مورد داشته باشید . از این گذشته ، من رئیس دولتم . سعی كرده ام وظایفم را انجام بدهم . حالاهم می خواهم آن چه را وظیفه به من حكم می كند انجام بدهم . من ، انجام وظیفه را بالاتر از هر چیزی می دانم . »

سفیر ایالات متحده جواب داد :  « به طور یقین شما وظیفه تان را انجام داده اید . همان طور كه همین امروز صبح به شما گفتم ، من شجاعت شما وخدمات تان به كشورتان را می ستایم . اكنون من نگران جان شما هستم . من گزارشی دریافت كرده ام كه می گوید كسانی كه در جریان فعالیت های جاری هستند ، به شما و برادرتان پیشنهاد كرده اند در صورتی كه استعفا بدهید ، ترتیب خروج شما را از كشور خواهند داد . شما این پیام را شنیده اید ؟ »

نگو دین دیم گفت :   « نه . » بعد ، لحظاتی سكوت كرد و رفته رفته متوجه شد كه لاج با طراحان نقشه كودتا در رابطه است .

و بالاخره گفت :  « شما كه شماره تلفن مرا دارید . »

كابوت لاج جواب داد :  « بله . لطفا هر كاری كه از دست من برای حفظ جان شما بر می آید ، خبرم كنيد . »

 

ساعت چهار صبح روز بعد ، نیروهای شورشی به كاخ حمله كردند . حملات شان با توپخانه و مسلسل صورت گرفت و با پاسخ متقابل از طرف نیروهای وفادارداخل روبه رو شد . پس از دو ساعت تبادل آتش كه سپیده زد ، پرچم سفیدی از یكی از پنجره های كاخ بیرون آمد . جوخه ای از شورشیان ، به  فرماندهی كاپیتانی به سمت ساختمان به حركت در آمدند تا تسلیم برادران دیم را بپذیرند . اما به محض آن كه كاپیتان نزدیك شد ، گلوله ای كمانه كرد و او را از پا انداخت . سربازان تحت فرماندهی كه سراپا خشم شده بودند ، كاخ را به گلوله بستند و وارد شدند . نه اثری از دیم بود و نه از نهو .

دو برادر به « چولون » محله ی چینی نشین سایگون گریختند و به یك تاجر چینی پناه بردند . آن تاجر چینی ، برادران فراری را به باشگاه جوانان جمهوری خواه ، كه یكی از قوی ترین بازوهای نهو بود برد و به سفارت تایوان زنگ زد تا بپرسد كه آیا دیپلمات های تایوانی به آن دو رهبر پناهندگی سیاسی می دهند ؟ دیپلمات ها زیر بار نرفتند .

سرانجام نگو دین دیم دریافت كه باید آخرین راه را انتخاب كند . به ژنرال دون زنگ زد و گفت كه حاضر است در كلیسای كاتولیك « جا تام » واقع در محله چالون ، تسلیم شود .  دیم از این واقعیت غافل بود كه ساعت ها پیش از آن ، طراحان كودتا انجمن كرده بودند تا سرنوشت او را تعیین كنند . یكی از آنان به سایرین گفته بود : «  برای از بین بردن علف های هرزه ، باید آن ها را از ریشه در آورید . » رای گیری نكردند ، اما تصمیم جمعی كاملا روشن بود .

ژنرال مين جوخه ای از مردان مورد اعتمادش را انتخاب كرده بود تا بروند دیم و نهو را از آن كلیسا بیاورند . یكی از آن ها كاپیتان « نگوین وان نهونگ » بادی گارد او و آدم كشی تمام عیار بود. جوخه ی مامور ، با دو جیپ و یك زره پوش ام 113 روانه كلیسا شد . پیش از حركت ، ژنرال مین با اشاره دست علامتی به كاپیتان نهونگ داد . دو انگشت دست راستش را بالا برد كه یعنی :‌ هر دو را بكش .

دیری نگذشت كه فرستادگان ژنرال مین به محله ی چالون رسیدند و كلیسائی را كه دیم و نهو در آن منتظر بودند ، پیدا كردند . دو برادر را سوار زره پوش ام 113 كردند . نهو اعتراض كرد .

با خشم و تغییر پرسید : « از چنین وسیله ای برای بردن رئیس جمهوری استفاده می كنید ؟ »

كسی به حرفش گوش نداد . دست هر دو را از پشت بسته بودند و هل شان داده بودند توی زره پوش . فرستادگان به سمت ستاد فرماندهی ژنرال بازگشتند .

وقتی به ستاد رسیدند ، در زره پوش ام 113 باز شد و كاپیتان نهونگ از آن بیرون آمد . در درون زره پوش ، اجساد دیم و نهو كه با گلوله غربال شده بود ، غرق در خون بود . نهو را ، هم با گلوله غربال كرده بودند ، هم تمام تنش با دشنه تكه تكه شده بود . فرمانده كل جوخه ژنرال « مائی هو چوان » ، مستقیما با قدم رو نظامی به سمت ژنرال دون رفت ، سلام نظامی داد و به زبان فرانسوی گزارش داد كه ، « ماموریت انجام شد . » ژنرال دون تكان خورد .

دون پرسید :  « چرا كشته شده اند ؟ »

ژنرال مین جواب داد :  « چه فرقی می كند كه مرده باشند ، یا زنده باشند ؟ »

وقتی اجساد را به ستاد فرماندهی بردند ، كونین آن جا نبود . برای آن كه به چشم ببیند چه وقایعی در شهر رخ می دهد ، روانه ی خانه شده بود . دقایقی پس از رسیدنش به خانه ، زنگ تلفن به صدا در آمد كه از او می خواستند فورا به سفارت خانه برود . در محل سفارت ، دستوری را كه مستقیما از طرف پرزیدنت كندی آمده بود ، به او ابلاغ كردند .  دیم را پیدا كن .

ساعت ده و سی دقیقه ی آن شنبه روز ، كونین به ستاد فرماندهی نظامی بازگشت . دید ژنرال مین در باشگاه افسران نشسته است . رسیده و نرسیده از او پرسید :  دیم و نهو كجا هستند ؟

ژنرال مین با آرامش خیال و لحنی خونسرد  گفت :  « خودكشی كرده اند . در كلیسای كاتولیك محله ی چالون بودند و خودكشی كردند . »

كونین فقط چند ساعت پیش از آن ستاد فرماندهی را ترك كرده بود و دركش آن بود كه دو برادر توقیف خواهند شد . وقتی شنید هر دو مرده اند ، يكه خورد  .

كونین به ژنرال مین گفت :  « ببین ، شما بودائی هستید و من كاتولیك ام . اگر آن ها در كلیسا اقدام به خودكشی كرده باشند و كشیش امشب سخنی از این بابت در مراسم برزبان نراند ، سیل راه خواهد افتاد . بگو كجا هستند ؟ »

مین جواب داد :  « اجسادشان پشت ستاد فرماندهی است . می خواهی ببینی شان ؟ »‌

« نه .»

« چرا نه ؟ »

« خب ، اگر شانس بیاوریم و یك در میلیون از مردم حرف شما را باور كنند كه آن ها در كلیسا خودكشی كرده اند ، و من ببینم كه خودكشی نكرده اند و اتفاق دیگری افتاده است ، وقتی خبر درز كند، من دچار دردسر خواهم شد . » 

ظاهرا حركت عاقلانه ای (!) بود . كونین دچار سوء ظن شده بود ، و متوجه شده بود كه اگر اجساد را ببیند ، دچار تناقض خواهد شد . اما حالا می تواند صادقانه بگوید كه هیچ اطلاعاتی بیش از آن چه ژنرال ها به او داده اند ، ندارد . و همین را هم برای كندی مخابره كرد .

 

پرزیدنت در نشست كابینه دركاخ سفید بود كه مایكل فارستال ، سرزده و هراسان به درون اتاق هیئت دولت رفت وخبر مردن دیم و نهو را به او داد . كندی خشكش زد . ظاهرا هرگز به فكر این احتمال نیفتاده بود كه كودتا به این صورت پایان پذیرد . رئیس دولتی كه سال ها متحد آمریكائی ها بود ، مردی كه كندی شخصا از او حمایت می كرد ، و از همه مهم تر این كه یك كاتولیك هم مسلك ، در شروع كودتائی كه مورد حمایت آمریكائی ها بود ، مرده بود .

ژنرال تیلر بعدها نوشت ، « كندی از جایش جهید ، و با هول و تكان و ترسی كه من هرگز چنان حالتی را در چهره ی او ندیده بودم ، به سرعت از تالار  خارج شد . او مدام تاكید  می كرد كه   نتيجه ی كودتا چیزی جز به تبعید رفتن دیم نباید باشد ، و به او باورانده بودند ، یا نه ، خودش را قانع كرده بود كه

دولت بدون خون ریزی تغییر خواهد كرد . »

چیزی نگذشت كه سی آی ا  تصاویری از اجساد مثله شده ی نگو دین دیم و برادرش را منتشر كرد. آن تصاویر ، برادران مثله شده را در حالی كه هنوز دست هاشان را از پشت بسته بودند ، نشان می داد . در نشست اعضای كاخ سفید كه صبح روز چهارم نوامبر تشكیل شد ، « مك جرج باندی » مشاور امنیت ملی رئیس جمهوری ، هشدار داد كه آن تصاویر بدون تردید ظرف یكی دو روز آينده در صفحه های اول مطبوعات جهان منتشر خواهند شد . و تاكید ورزید كه پر واضح است نتیجه گیری مردم چه خواهد بود .

باندی با لحنی تلخ گفت :  « هیچ  كس باور نخواهد كرد كه كسی به این شكل خودكشی كرده باشـد  . »

كندی پریشان شده بود . بعدها مایكل فارستال گفت ، « این واقعه عمیقا او را آزار می داد... هم به لحاظ اخلاقی او را در خود لوله كرده بود ، هم از نقطه نظر مذهبی .  اعتماد او به توصیه هائی كه از ویتنام دریافت كرده بود، به كلی به هم ریخته بود . »  بنا به گزارش مورخی به نام « الن همر» ، «  جان كندی به شدت تكان خورده بود و با افسردگی نمی توانست بپذیرد نخستین كاتولیكی كه تا آن زمان رئیس دولت ویتنام شده بود ، آن گونه و در نتیجه ی سیاست مستقیم نخستین رئیس جمهوری كاتولیك آمریكائی به قتل رسیده باشد .»‌ در نقطه ای ، یكی از دستیاران كندی سعی كرد به او یاد آوری كند كه دیم و نهو آدم های مستبد و خودكامه ای بودند .

پرزیدنت كندی جواب داده بود :  « نه . آن ها شرایط دشواری داشتند . هرچه از دست شان بر می آمد برای كشورشان انجام داده بودند . » 

 مده ن آ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8

می خواهیم خردش كنیم

( شیلی سالوادور آلنده )

      

در جلسه ای كه پانزدهم سپتامبر ۱۹۷٠، با شركت مشتی از مدیران اجرائی تجارت و مقام های دولتی ، وقت صبحانه در واشینگتن آغاز شد و پیش از صرف شام به پایان رسید ، آمریكائی ها كاری كردند كه پیش از آن هرگز به آن صورت نكرده بودند . در جلسات پی در پی آن روز ، كه در تلاطم هشدارهای وخیم در مورد به خطر افتادن امنیت ملی صورت پذیرفت ، شركت كنندگان جلسه به این نتیجه رسیدند كه دولتی را كه هنوز قدرت سیاسی را به دست نگرفته بود ، سرنگون كنند . قربانی آنان ، سالوادور آلنده گوسنس ، رئیس جمهوری آینده شیلی بود .

با توجه به معیارهای خاصی ، عجیب به نظر می رسید كه ایالات متحده در شیلی دست به چنان اقدام خطرناك و نقشه ای خشونت بار بزند . كشور كوچك شیلی كه بسیار هم از سواحل آمریكائی ها دور است ، هرگز كمترین تهدید نظامی برای ایالات متحده به شمار نمی رفته است . زمانی معروف بود كه هنری كیسینجر شیلی را به عنوان « نقطه ای زخم خورده در قلب قطب جنوبی » كنار گذاشته بود . با این حال ، وقتی سالوادورآلنده روز چهارم سپتامبر۱۹۷٠ در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد ، در راهروهای قدرت آمریكائی ایجاد وحشت كرد . آلنده تمام عمرش را ضد امپریالیست بود و فیدل كاسترو را كه شركت های مسلط بر اقتصاد كشورش را ملی اعلام كرده بود ، می ستود .

 

برای آن كه آلنده در مبارزه ای سه جانبه با اكثریت ۳/۳۶ در صد انتخابات ریاست جمهوری را برده بود ، كنگره شیلی باید پیروزی او را تائید می كرد . در موارد مشابهی كه در گذشته رخ داده بود ، كنگره نامزدی را كه بیشترین رای را آورده بود مورد تائید قرار می داد ، و مطمئنا این بار هـم چنان مـی كـرد . « اگوستین ادواردز » ، یكی از ثروتمندترین مردان شیلی و صاحب « ال مركوریو » بزرگ ترین روزنامه كشور ، قادر نبود جلو احتمال كنگره را بگیرد . رفت به سفارت خانه آمریكائی ها در سانتیاگو پایتخت شیلی و رك و راست از « ادوارد كوری » سفیر ایالات متحده پرسید :

« ایالات متحده می تواند به صورت مستقیم یا غیر مستقیم دخالت نظامی بكند ؟ »

كوری هم به همان صراحت جوابش را داد كه : « نه »

ادواردز منتظر شنیدن چنین پاسخی نبود . تصمیم گرفت در خواستش را با روسای كوری مطرح كند ، و با مقام های قدرتمند واشینگتن تماس بگیرد . فكر می كرد علایق آن ها در راستای منافع خود اوست .

ادواردز ، چه به لحاظ شخصی ، یا حرفه ای و ایدئولوژیكی ، با اغلب مدیران اجرائی آمریكائی كه منافعی در شیلی داشتند ، نزدیك بود . به وسیله و از طریق آن ها ، به بالاترین حلقه های دولت دسترسی پیدا می كرد . پرزیدنت ریچرد نیكسون مدام عزم خود را برای حفظ منافع تجاری آمریكائی ها در خارج ، مبارزه علیه كمونیسم ، و تشدید تعهد نسبت به سركردگی ایالات متحده در نیم كره غربی ، به صراحت اعلام كرده بود . ادواردز به واشینگتن می رفت تا به رئیس جمهوری بگوید هر سه هدف را می تواند در شیلی دنبال كند .

نهم سپتامبر سال ۱۹۷٠ كه ادواردز چمدان هایش را در سانتیاگو می بست ، مدیران شركت تلفن و تلگراف بین المللی (‌ ITT ) نشست ماهانه ی خود را در نیویورك برگذار می كردند . آی تی تی یكی از بزرگ ترین شركت های مختلط بین المللی بود . این شركت ، در شیلی دارائی های عظیمی داشت و با همان تهدیدی مواجه بود كه امپراتوری تجاری ادوارزد را به خطر انداخته بود . سلطه ی آی تی تی بر سیستم تلفن شیلی ، در بالاترین ردیف فهرست شركت هائی قرار داشت كه باید مشمول ملی شدن می شدند .

« هارولد جنین » رئیس هئیت اجرائی شركت آی تی تی و یكی از معروف ترین سوداگران جهان ، در خلال جلسه یكی از اعضای هئیت مدیره ، طرحی بی شرمانه را به صورت پیشنهاد با او در میان گذاشت . این عضو هیئت مدیره آی تی تی ، بعدها شهادت داد كه هارولد او را به كناری كشیده و به او گفته بود « حاضر است هر چند میلیون دلاری كه ضروری باشد ، برای حمایت از نقشه ای كه دولت ایالات متحده در جهت ایجاد ائتلاف میان مخالفان آلنده  داشته باشد ،  پرداخت  كند . »

این عضو هیئت مدیره آی تی تی ، « جان مككون » مدیر سابق سی آی ا بود . هنوز یك سال از ترك سی آی ا  نگذشته بود كه مككون به شركت آی تی تی پیوست ، امـا هنوز بـه عنـوان مشـاور با سـی آی ا  كار می كرد . و این بدان معنی بود كه از هر دو طرف حقوق می گرفت . این شرایط بی همتا ، او را به صورت رابط  مناسبی میان آی تی تی و سطوح بالای دولت ایالت متحده در آورده  بود .

مككون قادر بود با هنری كیسینجر مشـاور امنیت مـلی رئیس جمهوری مـلاقات كند ، و بـی درنگ

پیشنهاد میلیون ها دلار جنین را با او در میان بگذارد . اگر چه كیسینجر این پیشنهاد را نپذیرفت ، اما به شدت تحت تاثیر قرار گرفت كه شـركت آی تی تی با چـه جدیتی بـه مساله شیلی علاقمند است . مـدتی

بعـد ، مككون مساله را با « ریچارد هلمز » جانشین او و معاون سابق سی آی ا در میان گذاشت .

عملیات پنهانی در شیلی ، نمی توانست بدون دستور رئیس جمهوری صورت بگیرد . ادواردز كوشید تا این موافقت را از رئیس جمهوری بگیرد . دوست قدیمی و همكار تجاری خود « دونالد كندال » را كه رئیس هیئت مدیره و مدیر هیئت اجرائی پپسی كولا بود ، به عنوان رابط برگزید .

مدتی در خانه كندال در كانكتیكوت ماند و به او گفت كه شیلی دارد به حاكمیت كمونیست ها در می آید . پپسی كولا این روابط را چرب تر كرد . كندال در اواسط دهه ۱۹۶٠ نیكسون را به عنوان مشاور حقوقی شركت در امور بین المللی انتخاب كرده بود و این ، زمانی بود كه نیكسون دوران سرگردانی سیاسی خود را می گذراند . بعدها هم ، یكی از بزرگترین حامیان او در مبارزات انتخاباتی شد . در آن همه مشغله ای كه ادوارزد در زمینه های مختلف تجاری داشت ، ضمنا پخش كننده اصلی پپسی كولا در شیلی هم بود . این هر سه ، دولتمند كامیاب تجارت جهانی را در احاطه ی ژئو پلیتیك قرار داده بودند .

روز چهاردهم سپتامبر ، كندال پدرش را برای ملاقات با پرزیدنت نیكسون به كاخ سفید برد . در خلال معارفه و مباحث رسمی ، نیكسون را به گوشه ای برد و آن چه را كه ادواردز در مورد شیلی به او گفته بود ، به رئیس جمهوری منتقل كرد . هشدار او ، شاخك های نیكسون را به شدت حساس كرد . از آن لحظه به بعد ، نیكسون هرگز از تصمیم خود برای در هم شكستن سالوادور آلنده عدول نكرد .

هنری كیسینجر بعدها نوشت : « نیكسون مصمم به انجام عمل شده بود . »

 

نیكسون پس از شنیدن حرف های كندال ، بی درنگ او را به ملاقات هنـری كیسنجر و « جان میچل » دادستان كل فرستاد . كندال آن دو را قانع كرد تا حرف های ادواردز را بشنوند ، و هر دو موافقت كردند كه صبح روز بعد او را بپذیرند . گفت و گوی آن ها سر میز صبحانه ، از بی سابقه ترین ، و ضمنا تهوع آورترین مراحل تاریخ روابط ایالات متحده و امریكای لاتین است . ادواردز تصویر تیره و تاری  از آن چه داشت در كشورش رخ می داد ترسیم كرد . سلطان سرمایه ی شیلی پیش بینی كرد كه اگر اجازه بدهند آلنده قدرت را به دست بگیرد و اقتصاد شیلی را ملی كند ، سرمایه داران آمریكائی را مجبور به خروج از كشور خواهد كرد . و شیلی را مثل كوبا به سمت اقمار شوروی خواهد برد .

كیسینجر با توجه كامل به حرف های ادواردز گوش داد . به محض پایان یافتن ملاقات ، به هلمز زنگ زد و از او خواست تا برای یافتن راه كارهای متوقف كردن آلنده ، با ادواردز ملاقات كند . طرف های ظهر آن روز با  دیوید راكفلر دوست قدرتمند دیگری كه صاحب بانك « چیس منهاتان » بود و سرمایه های كلانی را در شیلی تضمین كرده بود ، ملاقات كرد .

ساعت سه بعد از ظهر آن روز ، كیسینجر ، میچل و هلمز برای دریافت دستورهای اجرائی نیكسون به كاخ سفید رفتند . دیدارشان فقط سیزده دقیقه طول كشید . دخالت فوری در امور شیلی ، چنان برای نیكسون بدیهی بود كه بحث بیشتری را ضروری نمی دید . بنا به قانون شیلی ، كنگره باید ظرف پنجاه روز انتخاب آلنده را تائید می كرد . نیكسون می خواست هر طور شده جلو این كار را بگیرد .

هیچ نوار یا متنی كتبی از این ملاقات وجود ندارد . با این حال ، یكی از مقام هائی كه در آن جلسه حضور داشت ، بعدها به نیویورك تایمز گفت : تاثیر حالت ها و واكنش های نیكسون برما این بود كه « به شدت نگران » نتیجه فوری اقدامات است . یكی دیگر از حاضران در آن ملاقات او را « عصبی » و تا حد جنون آمیزی خشمگین توصیف می كند .  وقتی رئیس جمهوری حرف می زد ، هلمز یادداشت هائی بر داشت كه به صورت كلاسیك ترین سند تاریخی دیپلماسی و عملیات پنهانی ایالات متحده در براندازی دولت های خارجی در آمد :

 

·         شاید امكان موفقیت ما یك به ده باشد ، اما باید شیلی را نجات بدهیم !

·         ارزش هزینه كردن را دارد .

·         سفارت خانه ما نباید درگیر شود .

·         ده میلیون دلار آماده است ، اگر لازم باشد رقم را بالاتر می بریم .

·         كار تمام وقت استفاده از بهترین نیروها .

·         نقشه ی بازی

·         اقتصاد را در درجه اول قرار دهید

·         فرصت اجرای نقشه عملیات ٤۸  ساعت است .

 

* * * * *

 

مردم شیلی می گویند « جزو كشورهای استوائی نیستند » و شیلی بخشی از آمریكای جنوبی است ، اما تاریخ این كشور نشان می دهد كه سرنوشتش را همیشه موقعیت جغرافیائی رقم نزده است . در نیم كره ، از هرج و مرج ، جنگ داخلی و اختناق كمتری نسبت به سایر كشورهای این منطقه رنج برده است . صد و سی و نه سال پس از ۱۸۳۳ كه نخستین قانون اساسی شیلی كارساز شد ، شرایط دموكراتیك این كشـور فقـط سه بار دچار اختلال شـده بـود . در دو سـوم قرن بیستم ، شـیلی در جهت مدرنیتـه راه  مـی پیمـود ، نرخ بی سوادی در آن بسیار پائین بود ، طبقه متوسط نسبتا بزرگی داشت ، و از جامعه مدنی توانائی برخوردار بود . شرایط دموكراتیك در زندگی و سیاست این كشور ، بیش از هر جای دیگری در آمریكای لاتین ، عمیقا با روحیه ی ملی به هم بافته شده بود .

اغلب كشورهائی كه ایالات متحده دولت هاشان را برانداخته است ، از منابع ارزشمندی برخوردار بودند . شیلی هم از آن زمره است . پیشتاز تولید مس در جهان است كه هزاران سال بزرگترین معادن مس را داشته است . مس باعث شكل دادن رشد و توسعه ی نژاد انسان بود ، و با طلوع عصر برق ، شیلی به خاطر داشتن ذخائر فوق العاده ی مس ، از اهمیت بسياربیشتری برخوردار شد . مس در موتورها ، ژنـراتـورها ، دینـام ها ، كابل ها و سـیم های برق ، مـاده ای حیـاتی است ، و از مـواد لامپ ها بگیـرید تا

دستگیره های در و كتری های چای ، مصرف اساسی دارد .

در آغاز قرن بیستم ، تجارت آمریكائی ها به مس شیلی علاقمند شد . در سال  ۱۹٠۵ ، كمپانی مس «  برادن  » ‌،  كه بعدها در شركت  مس « كنكوت » ادغام شد ، و شروع كرد به كار معدن در  « ال تنینته » كه كوهی معدنی بود در « آند » به فاصله ی صد مایلی جنوب شرقی سانتیاگو . هفت سال بعد ، جلو دار كمپانی معدن مس به نام « آنا كوندا » ، شروع كرد به عملیاتی در « چوكوئی كاماتا » در صحرای شمالی . دو شركت كنكوت و آنا كوندا ، كه صاحبانش آمریكائی ها بودند ، چنان توسعه یافتند كه در تجارت جهانی مس ، تبدیل به دوقلوهای سلطنت بر فلز تیتانیوم شدند . در اواسط قرن بیستم ، ال تنینته بزرگترین معدن مس زیرزمینی جهان بود ، و چوكوئی كاماتا بزرگ ترین معدن مس روی زمینی جهان . عملیات كنكوت در شیلی ، مالیات در رفته سالی بیست میلیون دلار در آمد خالص داشت . آناكوندا هم سالی سی میلیون دلار پول به جیب صاحبانش سرازیر می كرد . این دوشركت ، روی هم رفته بیشترین در آمد صادراتی شیلی و یك سوم در آمد مالیاتی شیلی را تامین می كردند . این شرایط ، به دو شركت آمریكائی این امكان را می داد تا همان گونه كه در زندگی اقتصادی شیلی نقش اساسی داشته باشند ، بر امور سیاسی این كشور نیز مسلط شوند .

علاوه بر كمپانی های معدن و شركت های مواد مصرفی مثل پپسی كولا ، یك موسسه دیگر آمریكائی به نام تلفن و تلگراف بین المللی نیز ، در شیلی نقش اساسی داشتند . در مقطعی كه آی تی تی  به عنوان شركت مخابراتی جهان به پیشرفت های وسیعی نائل می شد ، سهم عمده ی شركت تلفن شیلی را كه متعلق به بریتانیائی ها بود ، خرید و برنظام تلفن و تلگرام مردم سراسر شیلی مسلط شد . این معاملـه ، یكی از بزرگ ترین سرمایه گذاری های آی تی تی بود كه در آمدش در دهه ۱۹۶٠ ، به ده میلیون دلار در سال رسید .

در آن زمان ، تغییرات عمده ای سراسر آمریكائی لاتین را در می نوردید . چریك های كوبا ، حكومت دیكتاتور باتیستا در كوبا را در هم كوبیده و برنامه وسیاست رادیكال را جایگزین كرده بودند. دیكتاتورهای دیگر در پرو ، كلمبیا ، ونزوئلا و آرژانتین سقوط كرده بودند . نسل سركش و بی قراری برای استقرار عقاید سیاسی جدید ، به پا خواسته بود .

در پاسخ به این جدال ، پرزیدنت كندی در سال ۱۹۶۱ نهاد « اتحاد برای پیشرفت » را ایجاد كرد كه نام سازمان نیم كره در جهت رسیدن به « تفاهم » برای تغییرات اجتماعی و سیاسی بود . كندی از همكارانش خواست تا كشوری را در نیم كره پیدا كنند  كه زمینه های سیاسی و ساختار مادی ، قبلا در آن وجود داشته باشد و مردم آن كشور در آرزو و اشتیاق تغییرات صلح آمیز باشند . شیلی با داشتن بخش خصوصی و سنت دموكراتیك ، بدیهی ترین انتخاب بود . كندی امیدوار بود بتواند به جهان نشان بدهد كه كارآئی مدل كاپیتالیستی توسعه ی جهان سوم ، بهتر از مدل ماركسیستی است . در خلال دهـه ی ۱۹۶٠، شیلی از « اتحاد برای پیشرفت » ، ۲/۱ بیلیون دلار كمك دریافت كرد ، كه از مجموعه ی كشورهای نیم كره بیشتر بود . این كمك ، مستقیما از ایالات متحده به شیلی سرازیر شده بود .

در آغاز ، این توجه واشینگتن ، جز پول چیزی به شیلی نبرد . اما  آغاز سال  ۱۹۶٤، سالی بود كه سی آی ا كارزار دخالتی ده ساله را برای برهم زدن ثبات شیلی در آن كشور راه انداخت ، كه سرانجام شیلی را از ریشه های دموكراتیك اش جدا كرد .

 

در آغاز دهه ی ۱۹۶٠ ، سی آی ا شروع كرد  به دادن پول و سایر اشكال حمایتی به روزنامه ها ، گروهای دانشجوئی ، اتحادیه های كارگـری و احـزاب سیاسـی . سازمان اطلاعات مـركزی ایالات متحـده ( سی آی ا ) ، حمایتش را برجناح چپ حزب دموكرات مسیحی متمركز كرده بود كه رهبرش « ادواردو فرای » اصلاح طلبی پرجوش و خروش بود كه دقیقا در قالب تصورات واهی واشینگتن می گنجید . دیدگاه های مناسب و شیوه ی آگاهی نسبت به نقش رسانه های خبری در خصلت های او ، حتی كار را به جائی كشاند كه گزارشكران و نویسندگان ثابت ستون های مطبوعات ، او را « كندی شیلی » نامیدند . در سال ۱۹۶٤ كه مبارزاتش را برای كسب مقام ریاست جمهوری به پیش می برد ، دوستان آمریكائی اش در سمت او قرار گرفتند . آنان نه فقط به خاطر علاقه ای كه به او داشتند به حمایت از او برخاستند ، بلكه بیشتر به این دلیل پشتیبانی وسیعی از او كردند تا راه را بر نامزد رقیب او سالوادور آلنده ی سوسیالیست كه به صورت بختك واشینگتن در آمده بود ، ببندند .

سالوادور آلنده ، انقلابی كلاسیك بورژوازی بود . اگر چه او خود ، محصول امتیاز و حق ویژه بود ، اما با شور و حرارت از تغییر رادیكال جامعه دفاع می كرد . جدل و كشمكش او ، با تركیبی از بشارت ماركسیسم و واقعیت های زندگی كه در اطرافش می گذشت ، رشد كرد . علیرغم موقعیت موفق و كامیاب شیلی به نسبت سایر ملت های آمریكای جنوبی ، میلیون ها تن از مردم او در فقری نومید كننده زندگی می كردند كه این وضع ، منشاۀ اصلی حركت آلنده بود . به موازات این منشاء ، آن چه باعث خشم او شده بود ، این واقعیت بود كه می دید شركت های خارجی كل صادرات مهم صنایع مس كشورش را در مهار خود دارند .

عینكی كه قابی از جنس شاخ داشت ، ژاكتی پشمی و راه راه ، و سبیلی كه اندكی پرپشت بود ، به آلنده حال و هوائی می داد كه استادان دانشگاه و روشنفكران طیف چپ داشتند . جذابیت بسیار فریبنده ای داشت . در شناخت هنر ، شراب و زیبائی زنانه ، نقادی چپره دسـت بود . عقیده محـكم سوسیالیستی او ، مانع از آن نمی شد تا تبدیل به ستون نهاد سیاسی نشود . ضمنا، متعلق به نسل سوم ماسون بود نه طرفداران جامعه اشتراكی و ماركسیست ها ، و به آسانی در نخبگان شیلی عجین شده بود . در تنهائی خود ، می توانست بیزار و خسته از جهان ، بدگمان و عیب جو ، وحتی دچار یاس باشد .

 

سی آی ا به صورت پنهانی سه میلیون دلار هزینه كرد تا « فرای » در انتخابات سال ۱۹۶٤ آلنده را شكست بدهد كه این رقم ، نیمی از هزینه ی مبارزه انتخاباتی او بود . و به راحتی در انتخابات پیروز شد . در چهارسال بعد ، سی آی ا دو میلیون دلار در پروژه های پنهانی برای حمایت از فرای خرج كرد و به موازات آن ، صد و هفتاد و پنج دلار ، در عملیات محرمانه پول ریخت تا از بیست و دو كاندیدائی كه برای انتخابات سال ۱۹۶۵كنگره شیلی مبارزه می كردند ، حمایت كند كه نه تن از آنان انتخاب شدند . ضمنا ، به یكی از سازمان های زنان ضد كمونیست پول خوراند ، به گروه های مخالف درون جنبش كارگری كه به وسیله ی كمونیست ها رهبری می شد ، كمك مالی كرد ، یك فرستنده ی رادیوئی خبری راه انداخت ، یك نشریه هفتگی دست راستی علم كرد ، از منشعبین حزب سوسیالیست پشتیبانی كرد ، برای سازمان دادن كارزار سیاسی در محله های پرجمعیت و كثیف دور از سانتیاگو پول تزریق كرد ، و هیئت تحریریه ای را به طور منظم برای روزنامه « ال مركوریو » تعیین كرد تا گوش به فرمان باشند ( در حالی كه امروزه جنبش های دانشجوئی ، زنان ، معلمان و كارگران در ایران تحت ستم اسلامیست های ساخت بریتانیا و ایالات متحده ، و توطئه های امپریالیستی ، برای سرنگونی حاكمیت خونین و اسلامیست ها مبارزه می كنند و علنا فریاد می كشند كه ، « این جنبش دانشجوست / نه جنبش آمریكا » ، سی آی ا برای ایجاد انحراف در جنبش طرفدار استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی كه دست امپریالیست ها را خوانده اند ، درست طرحی را كه در شیلی و پیش از آن ایران دوره دموكراتیك دكتر محمد مصدق و گواتمالا و سایر نقاط جهان اجرا كرده، در دست اجرا دارد . فرستنده اي مثل رادیو فردا ، تلویزیونی مثل صدای آمریكا ، روزنامه ای مثل كیهان لندن ، و مزدورانی كه با عنوان های گوناگون برای این رسانه های سی آی ا  كار می  كنند ، بخشی از همین پروژه اند كه قصد دارد جنبش های اجتماعی و جنبش كارگری را ، به سمت خود سازمان بدهد و این بار هم نگذارد كه مردم به تنگ آمده ی ایران ، خود در مورد سرنوشت و آینده شان تصمیم بگیرند و بدون نفوذ عناصر خریداری شده ، جمهوری اسلامی را به دست توانای خود براندازند و حاكمیت مستقل مردم بر مردم را كه مطالبه ی همه آزادیخواهان است ، جایگزین كنند م . ) 

 

در عین حال ، ایالات متحده به كوشش هایش برای تقویت دوستانش در ارتش ، شدت بیشتری داد. بین سال های ۱۹۵٠ تا ۱۹۶۹ ، تقریبا چهار هزار افسر ارتش شیلی در پایگاه های آمریكائی  آموزش دیده بودند ، كه اغلب این مراكز آموزش نظامی آمریكائی ها هم ، در منطقه تنگه پاناما واقع بودند . در این مدارس نظامی ، افسران ارتش شیلی ، نظریه ی شدید ضد شورش را می آموختند كه در آن ، ماركسیسم مساوی بود با خیانت . در این مدت ، شیلی ۱۶۳ میلیون دلار كمك نظامی از ایالات متحده دریافت كه به جز برزیل ، بیشتر از همه كشورهای نیم كره بود .

همه ی این كمك های علنی و پنهانی ، باعث شدند كه ایالات متحده میخش اش را محكم در شیلی بكوبد . این شرایط به چنان عمقی رسید كه بعضی مقام های آمریكائی باور كردند كه درست مثل ویتنام ، حق رهبری سیاسی شیلی را برای خود خریده اند . « ادوارد كوری » كه در سال ۱۹۶۷ سفیر ایالات متحده در شیلی شد ، تا آن جا پیش رفت كه ادعا كرد ایالات متحده « مسئولیت ثابتی » در شیلی ، كه پایتختش پنجهزار مایل با واشینگتن فاصله داشت ، دارد .

پس از آن كه در ژانویه ۱۹۶۹ریچرد نیكسون به ریاست جمهوری رسید ، سیاست ایالات متحده در مورد شیلی ؛ مثل سایر كشورهای آمریكای لاتین ، صد و هشتاد درجه تغییر كرد . ریچرد نیكسون سازمان « اتحاد برای پیشرفت » را كسرشان دانست و آن را ملغی كرد . بخش دیگرش به خاطر آن بود كه نیكسون جریانی به نام « اتحاد برای پیشرفت » را پیروزی ایده آلیسم بر واقعیت ارزیابی می كرد . رئیس جمهوری جدید از آن بیم داشت كه با انجام اصلاحات ، بخصوص تقسیم اراضی ، دولت های دست راستی كه دوستان ایالات متحده بودند ، تحلیل خواهند رفت . به جای ترغیب « چپ دموكرات » آمـریكای لاتیـن ، كه كندی و معاونش لیندون جانسون سعی در انجام آن داشتند ، نیكسون از نخبگان تجارت و ارتش این كشورها حمایت كرد .

نیكسون در یكی از جلسات شورای امنیت ملی گفت : « من هرگز با تضعیف ارتش در آمریكای لاتین موافقت نخواهم كرد . این ارتش ها ، در موقعیت مركزی نفوذ ما قـراردارند ، اما دیگـران ، روشنفكران ، موضوع و عامل نفوذ ما نیستند . »

   

در سال ۱۹۷٠ ، سالوادور آلنده نه به عنوان نامزد حزب سوسیالیست خود او كه به تنهائی قادر به كسب پیروزی نبود ، بلكه در راس هرم وحدت چپ كه به « اتحاد ملی » معروف بود ، وارد مبارزات انتخاباتی شد و كار رابه پیش برد . جدال برای كوتاه كردن دست او از قدرت ، باعث آزار سفارت خانه ایالات متحده در سانتیاگو شده بود . در اوایل سال ۱۹۷٠، كوری سفیر ایالات متحده و رئیس ایستگاه سی آی ا در شیلی « هنری هكشر » ، از دولت نیكسون اجازه خواستند تا از طریق عملیات پنهانی ، كارزار « كثیفی »  را برای بستن راه آلنده آغاز كنند . آن دو ، تقاضای شان را به « كمیته ٤٠ » دادند . ایـن كمیته ، به خاطر تعداد مدیران ریاست جمهوری كه آن را ایجاد كرده بودند به « كمیته ٤٠ » معروف بود كه از مقام های رده بالای شورای امنیت ملی تشكیل می شد . هنری كیسینجر به صورت موثری « كمیته ٤٠ » را اداره می كرد . وقتی او پیشنهاد اقدامی را مطرح می كرد ، بقیه با او موافق بودند . دوست قدیمی كیسینجر دیوید راكفلر كه بانك چیس منهاتان او میلیاردها دلار در آمریكای جنوبی سرمایه داشت ، اصرار ورزید تا كارزار « كثیف » را هرچه زودتر در شیلی آغاز كند .

آن گونه كه راكفلر در خاطراتش می نویسد ، با نزدیك شدن انتخابات شیلی ، به نیكسون تلفنی زد كه نتیجه ی آن ، به دولت نیكسون كمك كرد تا سرعت عملیات ضد آلنده را بیشتركند .

 

در ماه مارس ۱۹۷٠، دقیقا پیش از انتخابات ، دوست من اگوستین ( دونی ) ادواردز ، ناشر « ال مركوریو » بزرگ ترین روزنامه شیلی ، به من گفت سالوادور آلنده كه گول شوروی را خورده ، اقتصاد شكننده ی شیلی را نابود خواهد كرد و نفوذ كمونیسم در منطقه را توسعه خواهد داد . دونی ( اگوستین ادواردز ) هشدار داد كه شیلی كوبای دیگری می شود و تبدیل به ماهواره ی اتحاد شوروی خواهد شد . او پافشاری كرد كه ایالات متحده باید جلو پیشرفت آلنده در مبارزات انتخاباتی را بگیرد . نقطه نظرهای دونی چنان جدی بود كه من او را در رابطه با هنری كیسینجر قرار دادم .

 

بجز احتمال استثنائی ریچرد نیكسون ، هنری كیسینجر مشاور امنیت ملی او ، بیش از هر آمریكائی دیگری مستقیما مسئول واقعه ای است كه در شیلی رخ داده است . سه سال تمام ، كه در تمام مدتش با انبوهی از بحران ها در سراسر دنیا طرف حساب بود ، هرگز چشم از شیلی برنداشت . دلیلش هم این بود كه نیكسون بی رحمانه به او فشار می آورد ، و نیز به این دلیل كه برنامه ی ضد آلنده ، دقیقا در چهارچوب نظریه او در مورد جهان و جایگاه ایالات متحده در آن قرار می گرفت .

هنری كیسینجر ، با زمینه هائی كه به عنوان انسانی فراری از آلمان نازی داشت ، این درس را آموخته بود كه برترین هدف یك سیاستمدار ، همیشه باید ایجاد و حفظ ثبات در میان ملت ها باشد . كیسینجر پایان نامه ی دكترای خود را در مورد « پرینس مترنیخ » دیپلمات قرن نوزدهم اطریش نوشته بود كه یكی از زبده ترین كارورزان دیپلماسی قدرت بزرگ بود . و در دوران صاحب منصبی خود ، بعضی عقاید مترنیخ را عملی كرد . قدرت آمریكائی را از طریق متحدان منطقه ای ، مثل ایران ( در حاكمیت محمد رضا شاه پهلوی م . ) ، زئیرو اندونزی طراحی می كرد و چشم هایش را بردیكتاتورهای حاكم برآن كشورهائی كه تسلیم فشار و چپاول دارائی های ملی شده بودند ، فرو می بست . « لارسن ایگل بورگر» كه دیرزمانی از همكاران او بود ، می گوید اصولی راهنمای عمل او بودند كه « با تجربه های آمریكائی در تضاد قرار می گرفتند . »

ایگل بورگر به دفاع از كیسینجر و اثبات راه و رسم او می پردازد كه « تمایل مردم آمریكا این بود كه پیرو اصول اخلاقی باشند ، اما كیسینجر هیچ گونه احساس باطنی نسبت به نظام سیاسی آمریكایی ها نداشت ، و اصلا مبنای حركتش را براین ارزش ها و تصورات قرار نمی داد . »

هنری كیسینجر ، در دوران تصدی طولانی خود در دولت ایالات متحده ، مثل بسیاری دیگر از سیاستمداران نسل خود ، تقریبا هیچ توجهی به آمریكای لاتین نداشت . در بهار سال ۱۹۶۹، به سفارت خانه ی شیلی در واشینگتن رفت و با لحنی كودن به سفیر گفت « نه من هیچ علاقه ای به بخش جنوبی جهان دارم ، و نه چیزی از آن می دانم جز آن كه سلسله جبال پیره نیس در امتداد مرز فرانسه و اسپانیا قرار دارد.»  یك سال پس از آن ، حرف های ادواردز را شنید و همه چیز تغییر كرد .

بیست و پنجم مارس ۱۹۷٠ ، « كمیته ٤٠ » كارزار معروف به « كثیف » علیه سالوادور آلنده را با بودجه ای ۱۳۵ هزار دلاری آغاز كرد كه بعد به ۳۹٠ هزار دلار افزایش یافت . این بودجه ، تازه در مقیاسی كمتر از بودجه سی آی ا بود كه به ارقام نجومی برای جلوگیری از پیروزی آلنده در انتخابات سال ۱۹۶٤ سر می زد . ماموران سازمان سیا ( سی آی ا ) هر كاری كه از دست شان بر می آمد كردند تا سالوادور آلنده بركرسی ریاست جمهوری شـیلی ننشیند . از طراحی تبلیغاتـی در مطبـوعات بگیرید تا حمـایت از « عملیات شهری » گروه ها ، چیزی كم نگذاشتند . بعضی از این ماموران ، پوسترهائی را چاپ و پخش كردند كه تانك های شوروی را در پراگ نشان می داد . سایر ماموران ، به برپا كردن بنگاه های خبری متمایل به ایالات متحده پرداختند ، در اتحاد ملی تخم نفاق پاشیدند ، كتاب های ضد آلنده چاپ كردند ، وبه چاپ و پخش وسیع اعلامیه ها و بیانیه هائی علیه او مبادرت ورزیدند .

با شدت گرفتن مبارزات انتخاباتی در شیلی ، هارولد جنین رئیس آی تی تی تصمیم گرفت با نفوذ خود در نتیجه ی آن تاثیر بگذارد . جنین از مككون خواست تا ترتیب ملاقات او با « ویلیام برو » رئیس عملیاتی پنهانی سی آی ا در نیم كره غربی را بدهد . آن دو ، روز شانزدهم ژوئیه در سوئیت شركت آی تی تی در هتل شراتون كارلستون واشینگتن ملاقات كردند . جنین به مككون گفت كه كمپانی او می خواهد از طریق سی آی ا برای « جرج اله ساندری » نامزد راست گرای مبارزات انتخابـاتی شیلی پول بفرسـتد . « برو » پیشنهاد كرد كه كمپانی پول را مستقیما به طرف برساند ، كه با كمك افسران سی آی ا در سانتیاگو ، انتقال پول صورت گرفت . شركت آی تی تی۳۵٠ هزار دلار دیگر به كمیته انتخاباتی او پول برساند .

اگر چه كارزار « كثیف » سی آی ا و پول كلانی كه شركت های آمریكائی به اله ساندری رساندند ، می توانست موثر باشد ، اما كافی نبود . روز چهارم سپتامبر سال ۱۹۷٠ ، رای دهندگان شیلیائی به پای صندوق های اخذ رای رفتند و با اكثریت چند حزبی پیروزی سالوادور آلنده را تضمین كردند . چنین نتیجه ای در نظام چند حزبی شیلی غیرعادی نبود كه نامزدی با برخورداری از در صد بیشتری از آرا انتخاب شود و سرانجام كنگره تصمیم بگیرد كدام یك از نامزدهائی كه رای نزدیك به هم داشته اند ، به مقام ریاست جمهوری برسند . این تصمیم همان نقطه عطفی بود كه بعد از ظهر پانزدهم سپتامبر ۱۹۷٠ ، نیكسون به كیسینجر و هلمز دستور داد در آن دخالت كنند و نگذارند كنگره به سالوادور آلنده رای بدهد .

بعدها هلمز شهادت داد كه « پرزیدنت پافشاری می كرد كه باید كاری صورت بگیرد ، اصلا هم برایش مهم نیست كه چگونه . و گفت آماده است تا هر چقدر پول كه برای عملیات لازم است در اختیار ما بگذارد . این یك دستور غیر عادی و فوق العاده بود ... در واقع ، آن روز من با باتون فرمانده كل قوا از كاخ سفید بیرون آمدم كه برایم بی سابقه بود . »

 

* * * * * آرا

 

 

ریچرد نیكسون رئیس جمهوری ایالات متحده به سی آی ا دستور داد كه فقط ظرف چهل و هشت ساعت ، باید نقشه ی ضد آلنده را طراحی كنند ، بنابراین ، هلمز حتی نمی توانست لحظه ای را تلف كند . صبح زود روز شانزدهم سپتامبر ۱۹۷٠ ، مدیر سی آی ا با كارشناسان عملیات پنهانی سازمان تحت امر خود انجمن كرد . بنا به گفته یكی از شركت كنندگان در آن جلسه ، هلمز علنا به ماموران خبره اش گفت « پرزیدنت نیكسون می گوید رژیمی كه آلنده در شیلی رئیس جمهوری آن باشد ، برای ایالات متحده قابل پذیرش نیست . نیكسون از سازمان ما خواسته است نگذاریم آلنده به قدرت برسد. رئیس جمهوری تاكید ورزیده است كه این ماموریت بدون هماهنگی با وزارت امور خارجه ، یا وزارت دفاع انجام شود . »

روز بعد ، در حالی كه هلمز مدیر سی ای ا و ماموران اجرائی او روی طرح این عملیات پنهانی كار می كردند ، هنری كیسینجر به گروهی از سردبیران روزنامه ها در شیكاگو گفت كه اگر اجازه بدهیم سالوادور آلنده به قدرت سیاسی دست یابد ، او « نـوعی دولت كمونیستی به وجود مـی آورد » كه باعث  « انبوهی از مشكلات » برای ایالات متحده خواهد شد . بعد از ظهر همان روز به واشینگتن بازگشت و ساعت هشت و سی دقیقه روز بعد ، جلسه ی كمیته ٤٠ را تشكیل داد تا پیشنهادهای سی آی ا  را  بشنوند . با خطوطی كه هلمز ترسیم كرده بود ، عملیات ضد آلنده به دو بخش تقسیم می شد . بخش اول كه « راه یك » نامیده می شد ، بر آن بود تا راه آلنده را با ابزارهای « قانونی » ببندد . « راه یك » بی درنگ مورد موافقت قرار گرفت و به انتشار ده ها مقاله در نشریات شیلی ره برد . مضمون این مطالب ، به جامعه هشدار می داد كه اگر آلنده به ریاست جمهوری برسد ، فاجعه ای به وقوع خواهد پیوست . این برنامه ، برهدف هموار كردن راه ریاست جمهوری مجدد « ادواردو فرای » كه رای كمتری نسبت به آلنده آورده بود سوار می شد .

سی آی ا  امیدوار بود كه كارزار مطبوعاتی سازمان داده شده از جانب سرویس جاسوسی ایالات متحده ، به موازات ارسال نامه هائی برای « فرای » و هماهنگی حمایت های سیاسی از او ، راهش را باز می كند تا از كنگره بخواهد كه سنت شیلیائی را بشكند و زیربار پذیرش ریاست جمهوری نامزدی كه رای بیشتری در انتخابات آورده است ، نرود .

این تدبیر كارساز نیفتاد . دلیل عمده اش هم آن بود كه بنا به یكی از مخابره های سی آی ا ، پرزیدنت فرای « روح بسیار نجیبی » داشت و مایل نبود از به هم ریختن نظام سیاسی كشور حمایت كند . ظرف چند هفته ، « راه اول » سی آی ا  به پروژه ای بسیار بلند پـروازانه تبدیل شـد كه از آن به عنـوان  « راه دوم » نـام بـردند و هدفش سـازماندهـی كـودتای نظامـی بود . طـرفداران سی آی ا در ستادهـای  « لانگلی » و « ویرجینیا » ، به ماموران شان در سانتیاگو رهنمود دادند كه شروع كنند به « بررسی امكانات نظامی برای بازداشتن آلنده » ، و دنبال راه هائی بگردند تا « ارتش شیلی را برای اقدام علیه آلنده هماهنگ كنند . »

در یكی از این تلگراف ها گفته شده بود كه « با ارتش تماس بگیرید و به نظامیان اطلاع بدهید كه USG ( دولت ایالات متحده ) راه حل نظامی می خواهد . در مجموع ، از شما می خواهیم از انجام یك حركت نظامی پشتیبانی كنید و در فضای متزلزل اقتصادی و سیاسی ، ماهی را از آب گل آلود بگیرید . »

 

برای ایجاد آن فضـا ، آمریكائی ها باید شیلی را به سمت بحران می رانـدند . كیسینجر با استفاده از

همه منابعی كه تحت فرماندهی او بودند ، باید ترتیب این كار را می داد . مشاور امنیت ملی نیكسون ، این عملیات پنهانی را با كلماتی بیان كرد كه به صورت معروف ترین ضرب المثل هائی كه از او نقل می شوند ، در آمده است . مغز متفكر توطئه های جهانی ایالات متحده ( كه در زمان نوشتن و ترجمه این كتاب به زبان فارسی هم در پس پرده همان نقش را ایفا می كند م . ) به همكاران خود در توطئه علیه آلنـده گفت : « من نمی فهمم چرا باید دست روی دست بگذاریم و شاهد آن باشیم كه كشوری به خاطر ولنگاری مردم خودش كمونیست شود !‌ »‌

در حالی كه این نقشه داشت شكل می گرفت ، عده ای از دیپلمات ها و افسران سی آی ا كه متوجه آن شده بودند ، به بیان شك و تردید جدی خود پرداختند . مطالعه اسناد شورای امنیت ملی كه درزمان ریاست خود كیسینجر تهیه شده است ، می گوید « ایالات متحده هیچ گونه منافع حیاتی ملی در شیلی نداشت » و « با دولت آلنده ، معادلات نظامی جهان به هم نمی خورد . » هنری هكشر رئیس ایستگاه سی آی ا در سانتیاگو كه روی كارزار پنهانی برای پامال كردن انتخاب آلنده كار می كرد ، گزارش داد كه اكنون با پایان یافتن انتخابات ، به نظر او « هیچ گونه دخالتی در مراحل قانون اساسی شیلی ضروری به نظر نمی رسد . » یكی دیگر از افسران سی آی ا در خاطراتش نوشت هیچ احتمالی وجود ندارد كه آلنده از مسكو یا هاوانا دستور بگیرد و نقشه كشیدن علیه او ، در واقع  « تكرار خطائی خواهد بود كه ما در سال ۱۹۵۹ ۱۹۶٠ مرتكب شدیم كه در نتیجه ی آن ، فیدل كاسترو را به دامن اتحاد شـوروی انداختیم . » « چارلز مه یر » معاون وزارت امور خارجه ، پیش بینی كرد كه عملیات پنهانی علیه آلنده « تصویر ایالات متحده را در آمریكای لاتین ، از این هم تیره تر خواهد كرد . » « ویرون واكی » مشاور ارشد كیسینجر در امور آمریكای لاتین ، به او هشدار داد كه نتایج وارد آوردن ضربه به سالوادور آلنده ، « فاجعه بار خواهد بود . »

 

قصد ما از انجام این عملیات ، نقض آشكار اصول و مبانی سیاسی ماست . اصول اخلاقی را هم كه به كنار بگذاریم ، نتیجه عملی هدف ما جز این نیست ... اگر این اصول معنائی داشته باشند ، ما آن ها را زیر پا می گذاریم و فقط با تهدیدی مهلك تر رو به رو می شویم كه ، من باب مثال  ، حیات ما را به خطر خواهد انداخت . آیا آلنده برای ایالات متحده خطری مرگبار است ؟ گمان نكنم چنین باشد .

 

این آدم های مردد ، متوجه نشدند كه نیكسون و كیسینجر تصمیم گرفته اند با چه توحشی آلنده را قفل كنند . هشدارهای آنان ، هیچ تاثیری در واشینگتن بر طراحان كـودتا نگذاشت . یكـی از آنان به نـام « دیوید اتلی فیلیپس » ، در كار بود تا دومین دولت آمریكای لاتین را براندازد .

فیلیپ كه با موفقیت بالائی رادیو « صدای آزادی » را در جریان توطئه ی كودتا ی سال ۱۹۵٤ علیه یاكوب آربنز رئیس جمهوری گواتمالا اداره كرده بود ، به معاونت تشكیلات جدید سی آی ا به نام « عمده قوا در شیلی » گمارده شده بود . دستیار او هم « ویلیام برو »‌ بود . با رمزی كه بعدها یكی از مقام های مسئول آن را « فشار پیوسته و پیوسته » خوانده است ، این دو مرد تقریبا با ایستگاه سی آی ا در سانتیاگو ارتباط ساعت به ساعت داشتند .

به محض آن كه نقشه ی آمریكائی ها علیه آلنده شكل عملی به خود گرفت ، فیلیپس و برو تلگرافی بلند برای ماموران شان در سانتیاگو فرستادند . متن این تلگراف ، به ماموران رهنمود داد تا بـرای ایجـاد  « فضای كودتا » و به عنوان « مقدمه یا نقطه آغاز عملیات » ، از سه ابزار استفاده كنند - « جنگ اقتصادی » ، « جنگ سیاسی » و « جنگ روانی » - ، تا امور سهل تر پیش بروند .

حساسیت امر در این است كه چه در داخل شیلی ، یا خارج از آن كشور ، این احساس وجود دارد كه انتخاب آلنده ، برای شیلی ، آمریكای لاتین و همه ی جهان عملی شرورانه و ناهنجار است... راه اجتناب ناپذیری كه ظاهرا پیش پای ماست ، ما را به این نتیجه رهنمون می شود كه كودتای نظامی تنها پاسخ این واقعه است... كلید كار ، جنگ روانی در درون شیلی است . ایستگاه ما در شیلی باید هـر تدبیر ، حیله و حركت مغایر با قواعد اخلاقی را ؛ هرچه هم كه نا مانونس و عجیب و غریب باشند ، برای ایجاد مقاومت داخلی به كار گیرد و به خدمت خود در آورد . جنگ پشتیبانی و حائل ، باید برنده تر و تحریك آمیزتر باشد... باید راه پیمائی های اجتماعی و تحریك آمیز سازماندهی شوند ، مدام توسعه یابند و به چنان ابعادی برسند كه كمونیست ها مجبور شوند از خود واكنش نشان بدهند... اگر ما بتوانیم در سه رهنمود اصلی كه در بالا به آن ها اشاره شده است موفق شویم ، زمینه و مقدمات كار به احتمال صد در صد فراهم خواهد شد .

 

ماموران سی آی ا در سانتیاگو ، مفهوم پیام را به خوبی فهمیدند . هكشاير رئیس مركز سی آی ا در سانتیاگو در پاسخ تلگراف به ستادها نوشت « ما فرمول بحران را پیشنهاد و آماده می كنیم كه احتمال ندارد همراه با خون ریزی نباشد . »

ظرف چند هفته ی بعدی ، فضای سیاسی شیلی به وخامت گرائید . روزنامه ها و فرستنده های رادیوئی ، از جمله روزنامه ها و فرستنده های متعددی كه سی آی ا آن ها را تامین مالی می كرد ، از شرایط هولناكی كه مطمئنا دولت آلنده می توانست به وجود بیاورد ، سخن می گفتند و تصویر چاپ می كردند . یك گروه فاشیستی به نام « سرزمین پدری و آزادی » كه سـی و هشت هـزار و پانصـد دلار از سی آی ا پول گرفته بود ، تظاهراتی را در سانتیاگو سازمان داد . ماموران سی آی ا ، بدون سر وصدا با نزدیك به بیست و پنج تن از افسران رده بالای ارتش شیلی رابط برقرار كردند ، و بنا به گزارشی كه بعدها كنگره ایالات متحده به دست داد « به آنان اطمینان دادند كه چه پیش از كودتا ، یا پس از آن ، دولت ایالات متحده در بالاترین سطح از آنان به شدت پشتیبانی خواهد كرد . »

نقطه ی مركزی این عملیات ، كمر بندی سری بود كه سی آی ا دور شیلی كشیده بود كه در حالتی

غیر قابل نفوذ ، اقتصاد شیلی را مختل می كرد . هلمز مدیر سـی آی ا در یادداشـتی به كیسینجر نوشـت  

« از آن جا كه  شرایط فاجعه بار ناگهانی در زمینه اقتصادی ، منطقی ترین زمینه برای حركت نظامی خواهد بود ، ایالات متحده باید برای ایجاد  حداقل یك بحران كوچك ، اقدام كند . » برای ایجاد چنین بحرانی ، راه های مختلفی وجود داشت . كوری ، سفیر ایالات متحده در شیلی ، در تلگرافی به واشینگتن ، پیشنهاد كرد تا به بانك های آمریكائی فشار بیاورند كه از اعطای اعتبارهای كوتاه مدت به تجار شیلیائی خود داری كنند ، ماموران سی آی ا شایع كنند كه مواد غذائی جیره بندی می شود ، بانك ها در حال سقوط اند ، آلنده بر آن است كه خانه های شخصی را مصادره كند ، خروج تكنیسین ها را از كشور ممنوع اعـلام كند ، و ایـن كه كمپانی های آمریكائی در شیلی تا حد امـكان از سـفارش لـوازم یدكی خـود داری

كنند .

هنوز چیزی از انتخابات نگذشته بود كه سفیر ایالات متحده با « سرجیو اوسا » وزیر دفاع شیلی ملاقات كرد و به او هشدار داد كه « اگر شیلی تحت حاكمیت آلنده در آید ، حتی اجازه نخواهند داد پیچ و مهره ای وارد شیلی شود . ما با استفاده از قدرت خود ، دست به هركاری خواهیم زد تا شیلی و مردم این كشور را محكوم به حداكثر محرومیت و فقركنیم . »

نظام سیاسی شیلی ستودنی است كه علیرغم همه اقدامات و كوشش های سی آی ا ، كمر بند فشار اقتصادی كارگر نیفتاد . نه پرزیدنت « فرای » كه انتخابات را به آلنده باخته بود ، نه اعضای كنگره از احزاب ضد آلنده ، هیچ یك زیر بار نرفتند خطری كه می گویند آلنده خواهد داشت ، آنقدر بزرگ است كه به خاطر آن سنت دموكراتیك شیلی را زیر پا بگذارند . در مورد نظریه انجام كودتای نظامی هم  ، فقط چند تن از افسران نسبت به آن ابراز تمایل كردند و تازه آن ها هم امید واقع گرایانه ای به موفقیت نداشتند . دلیلش هم آن بود كه ژنرال « رنه اشنایدر » فرمانده ارتش ، شدیدا مخالف دخالت ارتش در امور سیاسی بود . سفیر ایالات متحده به روسای خود در واشینگتن نوشت ، « ژنرال اشنایدر می خواهد خنثی باقی بماند ، در صورت لزوم باید به فكر جانشین باشیم . »

 

دراواخر سپتامبر ، آمریكائی ها به این فكر افتادند كه ژنرال اشناندرمانع اجرای نقشه آن ها است. طراحان سی آی ا طی نامه ای به هكشایر ، او را توجیه كردند كه « می دانیم این موضوع بر می گردد به وطن پرستی ، اما می خواهیم در این مورد به سایر جوانب قضیه هم فكر كنید . »

پس از دریافت این پیام ، ماموران آمریكائی در سانتیاگو ، ملاقات هائی را با افسران ناراضی شیلی ترتیب دادند . مشتاق تر از همه آنان ، ژنرال بازنشسته « روبرتو ویائوكس » افسر تندرو ضد كمونیست بود كه پس از رهبری طرح قیام علیه پرزیدنت فرای ، انفصال از خدمت گرفته بود . در خلال نیمه ی اكتبر ، ماموران سی آی ا در سانتیاگو بیست هزار دلار پول نقد به ویائوكس داده بودند تا دستش به لحاظ مالی برای « خریدن اسلحه ، تطمیع فرماندهان زرادخانه ارتش برای تامین سلاح ، یا ، به هر صورتی كه ضروری

می دانست و می توانست ، در آب نمك خواباندن آن ها باز باشد . »

سیزدهم اكتبر كه كمتر از دو هفته به تائید كردن آلنده در كنگره شیلی به عنوان رئیس جمهوری باقی مانده بود ، ریچرد نیكسون اعضای شورای امنیت ملی را به كاخ سفید فراخواند و از آنان خواست تا دست به عمل بزنند . به گفته یكی از حاضران در آن جلسه ، نیكسون « به شیوه خود سعی كرد همه ی آن هائی را كه با او هم عقیده بودند تحت تاثیر قرار دهد كه جلوگیری از رسیدن آلنده به ریاست جمهوری شیلی ، مطلقا امری اساسی است . »‌ نیكسون ازاین كه به نظر می رسید سفیرش كوری قادر به این اقدام نباشد ، احساس بیهودگی می كرد ، پس روز پانزدهم اكتبر سفیر را به كاخ سفید فراخواند .

رئیس جمهوری ایالات متحده ، یكسره با خود می گفت « این تخم سك ، این تخم سگ ! » و زمانی كه كوری وارد دفتر بیضی شكل شد، یكی از مشت هایش را مدام به تنه ی یكی از نخل ها می كوبید و تكرار می كرد « این تخم سگ ، این تخم سگ ! »  وقتی سرش را بلند كرد و كوری را دید كه آن فحش را به ریش گرفته است ، خودش را توجیه كرد كه :

« منظورم شما نیستید آقای سفیر . منظورم آن آلنده ی حرامزاده است . خردش می كنیم . »

 

ساعت چهار و سی دقیقه ی بعد از ظهر همان روز ، هنری كیسینجر با « تام كارامسینس » مدیر عملیات پنهانی سی آی ا  ملاقات كرد تا در مورد پروژه ی شیلی بحث كند . آنچه در این ملاقات رخ داد ، موضوع مناظره ای قابل تامل بود . كیسینجر بعدها مدعی شد كه نقشه راعلیه ژنرال اشنایدر « چرخانده » « و حتی پیش از اجرای راه دوم ، خواسته كه آن را از برنامه حذف كنند . » با این حال ، دقیقه هائی كه در آن ملاقات گذشت ، حاكی از چنین در خواستی نیست . مدارك ضبط شده به ما می گویند كیسینجر با این تصمیم موافقت كرد كه « دست كم به طور موقتی فیوز نقشه علیه ژنرال ویائوكس را بردارند ، » و اشاره می كند كه مشاور امنیت ملی نیكسون این مجوز را صادركرد كه پیام تشویقی جالب توجهی برای ژنرال بفرستند .

در این پیام آمده بود « آن چه را در اختیار دارید ، حفظ كنید . زمان آن خواهد رسید كه شما و دوستان تان بتوانید كاری بكنید . شما همچنان از حمایت ما برخوردار خواهید بود . »

پس از آن ملاقات ، كارامسینس مدیر عملیات پنهانی سازمان اطلاعات مركزی ایالات متحدهCIA  ، تلگرافی برای ایستگاه این سازمان در سانتیاگو فرستاد و در متن آن تاكید ورزید كه دولت « همچنان با جدیت و تداوم عمل ، سیاست براندازی آلنده از طریق یك كودتای نظامی » را در دستور كار خود دارد . متن تلگراف مبین آن بود كه مامـوران سی آی ا در سانتیاگو بایـد از همـه امكانات و ابـزارها ، از جمـله   « تبلیغات ، عملیات سیاه ، عمده كردن آگاهی  و توسعه ی  اطلاعات غلط ، ایجاد روابط شخصی ،  یا هر وسیله قابل تصور دیگری كه خود صلاح می دانند ، استفاده  كنند. » تلگراف ، هم چون این به ماموران آمریكائی رهنمود می داد كه تسهیلات لازم را برای ژنرال ویائوكس و سایر گروه های افسران شورشی كه به فرماندهی ژنـرال « كامیلو والنزئولا » عمـل خواهنـد كـرد ، فراهـم آورنـد « و هر چه را نیـاز دارنـد در

اختیارشان بگذارند . »

چیزی نگذشت كه سی آی ا برای این افسران بیش از آن چه را كه نیاز داشتند فرستاد . بسته ی سخاوتمندانه ی سی آی ا ،  بیست  و یكم  اكتبر در محموله ای  دیپلماتیك ، به فـرودگاه « آرتـورو مرینـو » ی سانتیاگو رسید . بسته شامل سه مسلسل سنگین ، صندوق های متعدد مهمات ، و سه نارنجك گاز اشك آور بود .

دو روز بعد ، نقشه به اوج خود رسید . ساعت دو صبح ، در خیابانی كه پرنده در آن پر نمی زد ، سرهنگ « پاول ویمرت » وابسته نظامی ایالات متحده در سانتیاگو ، سلاح ها را به توطئه گران شیلیائی مرتبط با ویائوكس تحویل داد . شش ساعت بعد كه ژنرال اشنایدر راهی محل كارش بود ، جیپی به اتومبیل او كه راننده ای پشت فرمانش بود ، حمله كرد . پنج مرد جیپ او را محاصره كردند. یكی از آنان ، شیشه ی عقب جیپ را با پتك خرد كرد . گزارش های مختلفی وجود دارند دال بر آن كه آیا اشنایدر هفت تیرش را برای دفاع از خودش از غلاف كشید ، یا نه ، اما قاتلان او به رویش آتش گشودند و به جای استفاده از سلاح هائی كه سی آی ا به آن ها داده بود ، از سلاح های خودشان استفاده كردند . سه گلوله به اشنایدر زدند كه پس از مدت كوتاهی در بیمارستان مرد .

طراحان سی آی ا در واشینگتن ، پس از شنیدن خبر قتل ژنرال اشنایدر ، تلگرافی برای ماموران شان در سانتیاگو فرستادند كه « مركز سی آی ا وظیفه اش را بسیار عالی انجام داده است تا حداقل به شیلیائی ها بفهماند كه راه حل نظامی برای آنان محتمل است . » و « رئیس ایستگاه سی آی ا در شیلی و سایر كسانی كه در توطئه دست داشتند ، مورد تقدیر قرار گرفتند كه آن عملیات بسیار دشوار را با نتایجی دلخواه و مطلوب ، به اجرا در آورده اند . »

 

نظر و عقیده ای كه پشت این قتل خوابیده بود ، ایجاد موجی از بی ثباتی بود كه راه را برای افسران ضد آلنده برای انجام كودتا بازی می كرد . اما توپ به زمین خود آمریكائی ها افتاد و نتیجه به عكس شد . در مدتی بیش از یك قرن ، این نخستین قتل یك چهره مهم سیاسی در شیلی بود ، و به جای آن كه شیلیائی ها را دچار وحشت كند و آنان را وادارد كه دنبال قدرت مطلقه بگردند ، خشمگین شان كرد . این عمل جنایتكارانه ، ایمان و اعتقاد سربازان و مردم غیر نظامی را به طور همسان تقویت كرد كه دموكراسی باید مسیر خود را در شیلی طی كند . معنی این روحیه عمومی ، آن بود كه آلنده باید رئیس جمهوری شیلی شود . در پاسخ به این مطالبه ی عمومی ، كنگره شیلی روز بیست و چهارم اكتبر تشكیل جلسه داده و با رای ۱۵۳ به ۲٤ ، انتخاب سالوادور آلنده را مورد تائید قرار داد . آلنده روزچهارم نوامبر سوگند ریاست جمهوری خورد . « پاول زیگموند » كارشناس علوم سیاسی نوشته است  « ما در مورد سیاست ایالات متحده در قبال شیلی بین سپتامبر تا نوامبر۱۹۷٠ كه در باره ی عوامل سیاسی در دوره ی اخیر تاریخ آمریكا است ، چندان روشن نيستيم . این دوره ، بسیار بحث انگیز و سرشار از مجادله بود و كسی كه معیارهای و اعتبارهای كمال مطلوب آمریكائی را نشناسد ، قادر به تشخیص آن نیست . اعتبارهای كمال مطلوبی كه به آمریكائی ها اجازه می دهد برای جلوگیری از كار رئیس جمهوری كه با رای آزادانه ی مردمش انتخاب شده است ، دست به كودتای نظامی بزنند ، یك ژنرال شیلیائی را به قتل برسانند كه ایالات متحده غیر مستقیم مسئولیت این اقدام را به عهده دارد ، راه را هموار كنند تا نمایندگان مزدور كنگره شیلی نظر تحمیلی ایالات متحده را پیش ببرند ، از شبه فاشیست های گروه تندرو طیف راست حمایت مالی كنند و به صورت نا شایسته و زشتی میان دولت ایالات متحده و شركت های بزرگ رابطه ای تنگاتنگ به وجود آورند . »

 

* * * * *

 

ساعت نه و چهل دقیقه صبح ششم نوامبر ۱۹۷٠ كه فقط دو روز از استقرار سالوادور آلنده به عنوان رئیس جمهوری منتخب شیلی می گذشت ، پرزیدنت نیكسون اعضای شورای امنیت ملی را فراخواند تا در مورد راه های براندازی او به بحث بپردازند . هیچ كس نپرسید كه چنین فرضیه ای عاقلانه  و ضـروری است ، یا نه . در واقع ، اتفاق نظر جالب توجهی میان آنان وجود داشت .

ویلیام راجرز وزیر امورخارجه ، رشته كلام را به دست گرفت كه « ما می خواهیم این كار را درست انجام بدهیم ، و او را از مسند ریاست جمهوری به زیر بكشیم . ما می توانیم او را زیر فشار خرد كننده ی اقتصادی بگذاریم . »

« ملوین لیرد » وزیردفاع گفت : « من با بیل راجرز موافقم . ما باید به هركاری كه از دست مان بر می آید دست بزنیم تا به او لطمه بزنیم و به زیرش بكشیم . »

پس از آن كه نیكسون دید همكارانش جملگی با او موافق اند ، شروع كرد با خودش حرف زدن در توضیح این كه چرا آلنده را تهدیدی آن گونه كه مطرح است ارزیابی مـی كند . این گفت و گـوی با خـود ( مونولوگ ) ، كل داستان را به ما باز نمی گوید كه چرا نیكسون پافشاری می كرد كه علیه سالوادورآلنده دست به كودتا بزند ، اما آن چه را در مخیله ی او می گذرد ، به وضوح به ما منتقل می كند . آن حرف ها، بارزترین توضیحی بود كه نیكسون در باره ی دلیل كارش می داد كه نشان دهنده نزدیكی آن نقشه با طرز تفكرش بود ، و در واقع نمونه ی واضحی از انگیزه ی كلاسیك سیاست واقعی او بود كه یكی از نشانه های دیپلماتیك او را آشكار می كردند .

 

مساله اصلی در شیلی این است كه آلنده می تواند خود را تثبیت كند ، و تصویری كه در جهان منعكس خواهد شد ، موفقیت او خواهد بود ... اگر بگذاریم رهبران بالقوه ی آمریكای جنوبی فكر كنند كه می توانند راه و روش شیلی را در پیش گیرند ، به دردسر خواهیم افتاد . من می خواهم روی این واقعیت كاركنم . و در روابط نظامی ، پول بیشتری خرج كنم . در مورد اقتصاد هم ، می خواهیم به او بوقلمون سرد بدهیم ... ما بسیار خونسرد و بسیار درست عمل خواهیم كرد ، اما این كارها را انجام خواهیم داد تا پیامی واقعی برای آلنده و سایرین بفرستیم ...

آمریكای لاتین از دست نرفته است ، و ما می خواهیم این خطه را نگه داریم ... نباید اجازه بدهیم این تاثیر بر آمریكای لاتین گذاشته شود كه از این چهارچوب پا فراتر بگذارند ، و باید حالی شان كنیم كه بهتر است در همین شرایط كه تضمین كننده ی امنیت بیشتری است ، باقی بمانند .

 

با این بیانه  ، نیكسون عملا روشن كرد كه در كارزار علیه آلنده ، هیچ تنفسی وجود ندارد . سی آی ا قبلا با عنوان « آلنده ، پس از ادای سوگند ،‌»‌ نقشه ای را طراحی كرده بود كه فرضیات كارزار را مطرح می كرد . بنا براین فرض ، اگر شیلی از « ادامه سقوط اقتصادی » دچار عذاب می شد ، هرج و مرج و بحـران كشور را فرا می گرفت و « ارتـش دلیل مـوجهی برای دخالت پیدا می كرد . » در روزهای مراسـم

ادای سوگند ریاست جمهوری آلنده ، آمریكائی ها به ایجاد شرایط این دلیل موجه پرداختند .

 

نخستین ضربه ای كه وارد آوردند ، اقتصادی بود . دو جریان اصلی كمك های خارجی ؛ بانك صادرات و واردات ، و آژانس توسعه بین المللی (AID)‌ كه با رهنمودهای طبقه بندی شده شورای امنیت ملی عمل می كردند ، اعلام كردند كه دیگر با « هیچ گونه كمك مالی یك طرفه ایالات متحده به شیلی » موافقت نخواهند كرد . پس از آن ، نماینده ایالات متحده در بانك توسعه درون  قاره ای  آمریكا ، رهنمود گرفت تا هر گونه پیشنهاد اعطای وام به شیلی را مسدود كند . وقتی رئیس بانك اعتراض كرد ، هیئت مدیره كه از دولت دستور می گرفت ، او را مجبور به استعفا كرد . رئیس جدید، نرخ اعتبـاری شیلی را از B به D تنزل داد . سایر بانك های خصوصی هم ، همین خط را رفتند ، و بانك صادرات و واردات كه محرك تقلیل وام و كمك مالی بود ، بیست و یك میلیون دلاری را كه برنامه ریزی كرده بود به عنوان وام جهت خرید دو جت بوئینگ برای هواپیمائی ملی شیلی پرداخت كند ، ملغی كرد . در بانك جهانی ، نماینده آمریكا ترتیبی داد تا پرداخت ۲۱ میلیون دلار به عنوان وام برای توسعه دامداری شیلی ، به حالت تعلیق در آید ، و بعد اعلام كرد كه ایالات متحده با اعطای هر گونه وام جدیدی به شیلی ، مخالفت خواهد كرد .

قطع كمك ، وام و اعتبار ، به عنوان « محاصره ی نامرئی » شناخته شده است ، اما در واقعیت امر ، نسبتا صریح و مسقیم و كاملا مرئی بود . مسلم بود كه ایالات متحده ، یا هر كشور دیگری این حق را دارند كه هرگاه ضروری دیدند كمكی را به كشوری تخصیص بدهند ، یا قطع كنند ، كه لاجرم امری نامرئی نمی توانست باشد و به لحاظ حقوقی و حق كشور ها ، توجیه قانونی خود را داشت . اما همه كارزارهای آمریكائی علیه آلنده ، این گونه مستقیم و صریح و بی پرده نبودند . بین سال های ۱۹۷٠ تا ۱۹۷۳ ، سی آی ا دست به سلسله عملیات پنهانی وسیعی در شیلی زد . مورخ و آرشیویستی به نام « پیتر كورن بلو » این عملیات را به صورت فهرست در آورده است .

 

بیش از سه و نیم میلیون دلار به احزاب مخالف و سازمان های متحد با خود پول دادند ... ماموران عملیاتی ایستگاه سی آی ا ، دو میلیون دلار صرف كارزار تبلیغاتی كردند كه نقطه مركزی آن ال مركوریو بزرگ ترین روزنامه شیلی بود . بیش از یك و نیم میلیون دلار به سازمان های تجاری ، كارگری ، مدنی و شبه نظامی دادند تاحركات اعتراضی ، تظاهرات و عملیات خشونت بار علیه سالوادور آلنده را سازماندهی كنند .

 

چیزی از مراسم ادای سوگند آلنده نگذشته بود كه اغلب كمپانی های بزرگ و رده بالای آمریكائی كه در شیلی فعال بودند ؛ از جمله آی تی تی ، كنه كوت ، آناكوندا ، شركت لاستیك سازی فایرستون ، پولادسازی بتلهم ، چارلزفیتزر ، دبلیو. آر. گریس ، بانك آمریكا ، رالستون پیورینا و داو كمیكال ، به هم پیوستند تا كمیته ویژه ی شیلی را تشكیل بدهند . بنا به یادداشتی كه پس از نخستین نشست این كمیته فراهم آمد ، كمیته ویژه تصمیم گرفت با آن گروه از مقام های واشینگتن كه « به مساله شیلی مربوط بودند » كار كند . در خلال چند ماه پس از آن ، اعضای این كمیته به ابتكار خود كارزار بی سر و صدائی را برای برهم زدن ثبات راه انداختند ، كه از آن جمله بود بستن دفاتر ، تاخیر در پرداخت دستمزدها ، كند كردن تحویل جنس ، و عدم پذیرش اعتبار . این اقدام ، چنان تاثیری از خود به جا گذاشت كه ظرف دو سال ، یك سوم اتوبوس های شیلی و بیست در صد تاكسی هایش ، به خاطر نبودن امكان تعمیرات كه ناشی از فقدان لوازم یدكی بود ، از كار افتادند .

 

یازدهم ژوئیه 1971 ، كنگره شیلی در اجلاس مشترك به اتفاق آرا قانون ملی كردن شركت  های كنه كوت ، آنا كوندا و شركت  معدن كوچك تری به نام « سرّو » را به تصویت رساند . آلنده آن تاریخ را به عنوان « روز غرور ملی » اعلام كرد ، و برای نخستین جشن آن ، خود به میدان « ال تنینته » رفت. آلنده در سخنرانی خود كه در هلهله ی كارگران معدن ایراد شد ، شركت  های كنه كوت و آناكونا را متهم كرد كه با زیر پاگذاشتن همه ی اصول اخلاقی و انسانی ، سود سرشاری از شیلی به یغما برده اند ، در حالی كه توده های شیلی در فقر زیسته اند . و به كمپانی های آمریكائی هشدار داد كه امیدوار به دریافت خسارت نباشند .

آلنده اطمینان داد كه « اگر عادلانه باشد ، پرداخت خواهیم كرد . اما زیر بار پرداخت خسارتی كه عادلانه نباشد ، نخواهیم رفت .‌»

آلنده پس از آن اعلام كرد كه دوازده در صد سود در سال را « عادلانه » می داند ، اما بیش از آن را

« تجاوز » به حقوق ملی مردم شیلی ارزیابی می كند . با این معیار ، شركت « ‌سرّو » كه حدود یك سال بود درشیلی به كار معدن پرداخته بود و هنوز سودی عایدش نشده بود ، معاف شد و ممیزی دارائی شیلی پذیرفت كه  ‌‌۱٤ میلیون دلار به این شركت  خسارت پرادخت شود . در رابطه با كمپانی های كنه كوت و آناكونا اما ، وضع كاملا فرق می كرد . بنا به قاعده و دستور آلنده ، این دو كمپانی در پانزده سال گذشته  ۷۷٤ میلیون دلار سود اضافه برده بودند . آلنده از ممیزی دارائی خواست تا این رقم را از خسارتی كه باید به آنان پرداخت می شد ، كسر كنند . ممیزی با تقاضای آلنده موافقت كرد و بنا به محاسبه ای كه انجام داد ، چون ۷۷٤ میلیون دلار ، بنا به ارزش سهام در دفاتر ، بیش از ارزش آن چه بود كه باید استخراج می كردند ، اعلام كرد كه به هردو شركت  كنه كوت و آناكونا ، حتی یك سنت هم خسارت تعلق نمی گیرد .

یكی از وكلای كمپانی آناكونا به مرثیه سرائی پرداخت كه « معمولا ما دهان این ها را سرویس می كردیم ، حالا دارند دهان ما را سرویس می كنند »

بلافاصله پس از برداشتن اين گام های دم افزا ، دولت آلنده گام دیگری برداشت و شركت  تلفن و تلگراف تحت سلطه ی آی تی تی را تبدیل كرد به شركت  تلفن و تلگراف شیلی . دو روز بعد ، ویلیام مریام معاون آی تی تی در امور ارتباطی با واشینگتن ، فهرستی هیجده موردی از گام هائی را كه می توانست تضمین كند آلنده « در شش ماه بعدی قادر به ادامه این وضع وخامت بار نباشد » ، برای واشینگتن فرستاد . مریام با اطمینان پیش بینی كرد كه اگر معیارهای پیشنهادی او را به كار گیرند ، شیلی را به ورطه ی « هرج و مرج اقتصادی » خواهند انداخت .

در حالی كه آلنده سعی می كرد در مقابل كارزار آمریكائی ها مقاومت كند ، در داخل نیز با شدت گرفتن فشار گروه های كارگری و دهقانی كه خود او تمایلات انقلابی شان را بیدار كرده بود ، رو بـه رو شـد . سخنان و مباحث او ، بسیاری از آنان را به رویای برخورداری از جامعه ای جدید كه در آن حقوق بالاتری خواهند گرفت ، وضع مسكن بهتری پیدا خواهند كرد و از سایر مزایای زندگی بهتر برخوردار خواهند شد ، رهنمون شده بود . گروه های كارگری و دهقانی ، به او فشاری می آوردند كه شدت عمل بیشتری نشان دهد و روش رادیكال را برگزیند . این گروه ها ، از او می خواستند بدون چون و چرا همان گونه تند با واقعیت ها برخورد كند كه گروه های شبه نظامی چپ شیلی در نظر داشتند . در میان آنان ، تندروهائی بودند كه پیرو نظریه ارنستو چه گوارا بودند . آنان می گفتند در هم كوبیدن طبقه حاكم ، و استفاده از خشونت در صورت لزوم ، تنها راه نجات است . بعضی از این گروه ها دست به عملیات نظامی زدند و اغلب با پلیس ، یا باندهای شبه نظامی دست راستی در گیر می شدند . سایرین نظریه تصرف غیر قانـونی مزارع و كارخانه ها داشتند . آلنده مدام این تند روی ها را محكوم مـی كرد و بـه اسـتهزاء آن را  « عقاید كودكانه ی انقلابی » می نامید .

و آنان را فرا می خواند كه به جای نیرو گذاشتن روی انقلاب ، به « تغییر قانون اساسی شیلی»  بیندیشند . با این حال ، برای این كه آنان همرزمان چپ بودند ، آلنده مایل نبود هیچ گونه برخورد تندی با آنان صورت پذیرد ، و بعضی شیلیائی ها او را به خاطر افراط گرائی آن گروه ها ، ملامت می كردند .

اگر چه آلنده نتوانست به آن سرعتی حركت كند كه باعث رضایت حامیان تندرو خود شود ، گام هائی كه به سمت سوسیالیسم بر می داشت ، سایر شیلیائی ها را به وحشت انداخت و باعث دو قطبی شدن كشور شد . همزمان ، ایالات متحده كارزار چند جانبه ی خود علیه او را تشدید می كرد . این فشار دوگانه و با دو شكل فشار داخلی و فشار خارجی یكدیگر را كامل می كردند و شیلی را به سراشیبی پرپیچ و خمی سوق می دادند .

وقتی محاصره مرموز به صورتی غیرعادی ایجاد شكاف را آشكار كرد ، پروژه ی ضد آلنده یك سالی بود كه جریان داشت . جك آندرسون ، یكی از نویسندگانی كه ستون مخصوص خودش را داشت و كارش علنی كردن كارهای كثیف و مفتضح در روزنامه واشینگتن بود ، به بیست و چهار یادداشت كمپانی آی تی تی دسترسی یافت . این یادداشت ها ، با جزئیات كاملی كه عین دست خط ها را هم منتشر كرده بود ، نشان می داد كه چگونه به قول آندرسن این شركت « نقشه ی عجیب و غریبی را برای جلوگیری از انتخاب رئیس جمهوری چپ گرای شیلی سالوادور آلنده در سال ۱۹۷٠ » به اجرا در آورده بود . این دست خط ها ، حاكی از آن بودند كه شركت آی تی تی یك میلیون دلار پول در اختیار سی آی ا گذاشت تا جلو به قدرت رسیدن آلنده را بگیرد ، و رابطه ای منظم با  سی آی ا و شورای امنیت ملی و وزارت امور خارجه داشت . این یادداشت ها ، همه ی كوشش های آی تی تی را كه با كمك دولت نیكسون و سی  آی  ا ،  برای  « اعمال حداكثر فشار بر آلنده » ، سوق دادن  شیلی  به  « ورشكستگی اقتصادی » و دست زدن به هر اقدامی  برای  « ایجاد بحران های  داخلی  در جهت آماده كردن زمینه برای  دخالت نظامی  » انجام شـده بود ، ‌به عنـوان یـكی  از بـزرگ ترین كثافت كاری  هـا و افتضاحـات دولت ایالات متحـده افشا  مـی كـردنـد .

پس از انتشار این یادداشت ها ، پرزیدنت آلنده اعلام كرد كه « هیچ كس نمی  تواند حتی  به خواب ببیند كه ما نیم سنت هم به این شركت های  چند ملیتی  كه می  خواهند شیلی  را به آستانه ی  جنگ داخلی  بكشانند ، خواهم  داد . »

بسیاری  از آمریكائی  ها نیز ، به همین حد خشمگین شدند . روزنامه واشینگتن پست در سرمقاله خود این پرسش را مطرح كرد كه « اگر واقعه ای  این گونه است كه رخ داده ، چگونه این اتفاق می  تواند افتاده باشد كه در سال ۱۹۷٠ رئیس جمهرری  ایالات متحده بتواند خود را روی  امكاناتی  متمركز كند تا جلو رئیس جمهوری  را كه  به طور دموكراتیك انتخاب شده است بگیرد ، و علیه او دست به چنین اقداماتی  بزند ؟ »

نیكسون و دستیارانش دیدند بهتر است نقش « یادداشت های  آی  تی  تی  » را كمرنگ و بی  اهمیت جلوه دهند ، اما ضد حمله ی  آنان نتوانست جنجالی  را كه  به پا شده بود فرو بنشاند . كمیته روابط خارجی  سنا ، كمیته ای  فرعی  تشكیل داد تا مسئولان را به مواخذه بكشد . كمیته فرعی  ، در گزارش نهائی  خود ، سالوادور آلنده را به خاطر سیاست های  ملی  سازی  محكوم كرد ، اما با شركت آی  تی  تی ، حتی  از آن هم تندتر برخورد كرد .

 

به نظر می  رسد كه آی تی تی  ، سازمان اطلاعات مركزی  ایالات متحده را در گیر نقشه ای  علنی  كرد تا مسیر انتخابات ریاست جمهوری  شیلی  را برگرداند . در انجام این كار ، شركت آی تی تی پا را از حدود تعریف شده و رفتار یك شركت فراتر گذاشته است . اگر اعمال آی تی تی برای وارد كردن سی آی ا به قصد دخالت در امور شیلی ، عادی و قابل قبول و بی احترامی به مردم آن كشور ارزیابی نشود ، دیگر هیچ كشوری به شركت های چند ملیتی روی خو ش نشان نخواهد داد .      

 

در پایان سال ۱۹۷۲ ، تضادهائی كه در سیاست های آلنده بروز كرد ، در تركیب با به هم خوردن ثبات كارزار آمریكائی ها ، شرایطی به وجود آوردند كه شیلی را به سمت بحران های وخیم سوق دادند . نا آرامی های خیابانی چنان پی گیر شدند كه آلنده مجبور شد رئیس پلیس و وزیر كشور را عوض كند . مغازه داران و كامیون داران ، اعتصاب های فلج كننده ای را سازمان دادند . مواد غذائی كمیاب شدند . در چندین شهر حكومت نظامی موقتی برقرار شد . آلنده علیه توطئه ای كه پشت صحنه خوابیده بود ، وارد نیویورك شد تا در سازمان ملل متحد سخنرانی كند .

بیست و یك سال پیش از آن ، دكتر محمد مصدق نخست وزیر ایران به سازمان ملل رفته بود تا به جهانیان بگوید كه چگونه یك شركت خارجی منبع طبیعی اصلی كشورش را چپاول می كند . آلنده هم در وضع و موضع مشابهی بود . كشور او هم همانقدر قربانی چپاول منابع طبیعی شده بود كه كشور دكتر محمد مصدق رهبر جنبش دموكراتیك ضد استعماری . ثروت هائی كه در دل خاك كشور آنان نهفته بود ، زیر سلطه ی كمپانی های خارجی قرار گرفته بود و دیرگاهی به تاراج رفته بود . وقتی كه آن دو مرد اراده كردند تا مدعی ثروت های سرزمین خود شوند ، قدرت های بزرگ بر آنان شوریدند .

 

ساعت یازده صبح چهارم دسامبر ۱۹۷۲ ، پس از ملاقات كوتاهی با جرج هربرت واكر بوش ( پدر جرج واكر بوش رئیس جمهوری ایالات متحده كه در سال ۲٠٠۱ افغانستان و در سال ۲٠٠۳ عراق را با وحشیانه ترین بمباران و تهاجم نظامی اشغال كرد و مردم هر دو كشور را به روز سیاه نشاند و تازمان ترجمه ی این فصل از كتاب ، راه را برای اسلامیست های حاكم برایران باز كرده است تا بی رحمانه به جنبش های اجتماعی و كارگری تاخت ببرند م . ) كه آن زمان سفیر ایالات متحده در سازمان ملل متحد بود ، با گام های بلند و تند به سمت تریبون مجمع عمومی رفت . سخنرانی او ، پژواك تكان دهنده ی سخنان مصدق بود كه نشان می داد در طول دو دهه ی گذشته ( از زمان سخنرانی او ، تا سخنرانی انفجاری دكترمصدق ) روابط میان شركت های بزرگ و كشورهای كوچك ، چندان توفیری نكرده است . هر دو رهبر ، به سازمان ملل رفته بودند تا رعد آسا بتوفند و با شلیك صدای خود چیزی بگویند كه آلنده آن را « نبرد برای دفاع از منابع طبیعی» می نامید .

 

اقتصاد ما ، دیگر نمی تواند به صورت تابع تحمل كند كه هشتاد در صد صادراتش در دست گروه كوچكی از شركت های بزرگ خارجی باشد كه همیشه منافع سرشار خود را مقدم بر كشور

هائی دانسته اند كه از آن ها سود می برند ...

این شركت ها ، مس شیلی را سال ها به یغما برده اند و فقط درچهل و دو سال گذشته چهار بیلیون دلار سود برده اند ، در حالی كه سرمایه گذاری اولیه آنان ، كمتر از سی میلیون دلار بوده است ... كشور من شیلی، با آن چهار بیلون دلار ، به كلی دیگرگون می شد ... ما با قدرت هائی به مخالفت برخاسته ایم كه در سایه ، بدون پرچم ، با سلاح های قدرتمند و نفوذ گسترده عمل می كنند ...  ما كشورهای بالقوه ثروتمندی هستیم ، اما در فقر و فاقه زندگی می كنیم . ما مدام به این در و آن در می زنیم تابرای دریافت كمك و تامین اعتبار دست گدائی به سوی این و آن دراز كنیم ، حال آن كه خود ، بزرگ ترین صادر كننده سرمایه ایم . این است تضاد و تناقض نظام اقتصادی سرمایه داری .

 

در واشینگتن ، نیكسون دست اندر كار تغییر كلی عوامل خود در شیلی بود . پیش از آن ، سفیرش كوری را برداشته بود و « ناتانیل دیویس » دیپلمات با تجربه ای را كه قبلا در گواتمالا خدمت كرده بود ، به جای او نشانده بود . پس از سخنرانی ریچرد هلمز مدیر سی آی ا ، تصمیم گرفت او را هم عـوض كنـد .

بنا به پاره ای گزارش ها ، از هلمز ناراضی بود كه چرا نتوانسته است آلنده را به زیر بكشد . 

نیكسون برای دلجوئی از هلمز ، او را به سفارت ایالات متحده در ایران فرستاد . ( در فصل ششم همین كتاب كه مربوط به توطئه براندازی یاكوب آربنز رئیس جمهوری میهن پرست گواتمالا است ، نویسنده می گوید بنا به قانونی نانوشته ، ماموران سی آی ا را نمی توانستند به سفارت ، یا اساسا امور دیپلماتیك بگمارنـد . نقشـه ی سرنگونی آربنز در سال ۱۹۵٤ یك سال پس از توطئه ی براندازی دكتر محمد مصدق در ایران و دوباره به تخت نشاندن محمد رضا پهلوی به عنوان شاه ایران ، صورت گرفته بود . از آن پس ، و بخصوص در سال ۱۹۷۲ كه ریچرد نیكسون رئیس جمهوری ایالات متحده بود ، ظاهرا این قانون نانوشته را تغییر دادند و به این نتیجه رسیدند كه داشتن تجربه در سازمان جاسوسی ، می تواند بهترین پشتوانه ی دیپلمات های آمریكائی باشد م . ) وقتی در كمیسیون ویژه برای تائید موقعیت جدید او ، از هلمز پرسیدند كه آیا كوشیده است در سال ۱۹۷٠ جلو رسیدن آلنده به ریاست جمهوری شیلی را بگیرد ؟ ریاكارانه پاسخ داد « نه ، قربان » همین دو كلمه ، باعث شدند كه یك دادگاه فدرال او را به ادای سوگند دروغین و كتمان واقعیت محكوم كند . هلمز محكومیت خود را « نشانه ی افتخار » خود نامید .

 

روز بیستم ژانویه ۱۹۷۳ كه ریچردنیكسون برای دومین دوره ریاست جمهوری خود سوگند یاد می كرد ، كارزار اوعلیه سالوادور آلنده به نقطه اوج می رسید . فرماندهان نظامی شیلی آماده بودند كه وارد كارزار شوند و ضربه ی نهائی را به آلنده وارد آورند . در هرگامی ، دوستان شان در سی آی ا ، اصرار بیشتری می ورزیدند تا سریع تر اقدام كنند .

طراحان سی آی ا در ستاد لانگلی به ایستگاه سی آی ا در سانتیاگو رهنمود می دادند كه « ما باید سعی كنیم برعده ی بیشتری از نظامیان شیلی غالب آئیم واگر چه نه همه شان ، اما گروه های بیشتری از آنان را به خدمت بگیریم تا دولت آلنده را براندازیم . » « كوشش های ما ،  باید برآن متمركز باشد كه فضای تازه ای از نا آرامی های سیاسی و بحران های قابل مهار به وجود آوریم تا محرك های جدی برای دخالت نظامی فراهم آیند . »

 

دهم آوریل ۱۹۷۳ ، سی آی ا به ایستگاهش در سانتیاگو رهنمود داد كه « به اقدامات شان علیه هدف های نظامی شدت بیشتری بدهند » سه هفته بعد ، « تئودور شالكی » رئیس شعبه نیم كره غربی سازمان سیا ، به مركز خود در شیلی گفت « اعمال نفوذ ما را به فرماندهان كلیدی نظامی تحمیل كنید تا بتوانند در سمت نیروهای كودتا ، نقش قطعی داشته باشند . »

این اقدامات منجر به آن شدند كه روز بیست و نهم ژوئن ۱۹۷۳ ، حركتی نا به هنگام صورت پذیرد . در آن حركت پیش رس ، عده ای از افسران ، كودتائی گیچ و دست پاچه را انجام دادند كه وقتی به سمت سانتیاگو می رفتند ، تانك ها در راه بندانی كه پشت چراغ قرمز به وجود آمده بود ، متوقف شدند . این ، نخستین باری بود كه پس از چهل و دو سال ، نظامیان شـیلی علیـه دولتی منتخب دست به كـودتـا  مـی زدند . هیچ یك از افسران رده ی بالای ارتـش از این خیزش حمایت نكـردند ،  و  ژنـرال « كارلـوس

پراتس » فرمانده ارتش ، بدون هیچ مشكلی آن را سركوب كرد .

زمانی كه توطئه گران نظامی آماده می شدند تا به آلنده ضربه بزنند ، با همان مساله ای رو به رو شدند كه سه سال پیش شده بودند . ژنرال پراتس كه جانشین ژنرال اشنایدر شده بود ، بر آن بود تا از دولت مننتخب حمایت كند . اشنایدر را سی آی ا كشته بود ، اما پراتس هم طرفدار سفت و سخت قانون اساسی بود . این خصلت ، او را تبدیل به مانعی سرراه نقشه ی كودتا كرده بود .

ماموران سی آی ا در سانتیاگو ، در گزارشی به ستاد لانگلی نوشتند « تنها راه برداشتن این مانع از سرراه ، فقط این است كه او را بربائیم ، یا به قتل برسانیم . »

آلنده كه كارد به استخوانش رسیده بود ، چاره ی كار برای جلوگیری از این حركات را در آن دید كه تنی چند از فرماندهان ارتش را وارد كابینه خود كند ، و در نیمه های تابستان ۱۹۷۳ ، ژنرال پراتس را به وزارت كشور گماشت . پس از آن كه ژنرال پراتس شورش واحد های تانك را در ماه ژوئن در هم شكست ، روزنامه ال مركوریو كارزاری را علیه او آغاز كرد كه ژنرال را خائن طرفدار كمونیست می نامید . یك روز ، چند صد تن از همسران افسران شیلی كه با دسیسه های ماموران عملیاتی سی آی ا به حركت در آمده بودند ، جلو خانه ی پراتس جمع شدند تا نامه ای را به همسر او بدهند كه در اعتراض به حمایت او از آلنده بود . كار آن تجمع به خشونت انجامید ، و پلیس ملی به نام « كارابینروس » برای جلوگیری ازخشونت مجبور به استفاده از گاز اشك آور شد . ژنرال پراتس یكه خورد . از ژنرال های همردیف خود تقاضای رای اعتماد كرد . آنان طفره رفتند و پراتس گزینه ای دیگر جز استعفا نداشت . به پرزیدنت آلنده پیشنهاد كرد كه معاونش را به جای او بگمارد ، و آلنده توصیه اش را پذیرفت . وزیر جدید كشور ، ژنرال آگوستینو پینوشه بود كه بنا به یكی ازگزارش ها ، سی آی ا  او را به عنوان دوست می شناخت .

 

پینوشه كه قبلا از طرفداران سرسخت قانون اساسی بود ، حالابه این فكر افتاده بود كه یا آلنده باید كنار برود ، یا بكلی حذف شود . تنها راه حل او ، همین دو راه بود ... پینوشه آن زمان در پاناما بود . آن جا با افسران ارتش آمریكا كه آنان را از دوره مدرسه می شناخت ، به بحث و گفت و گو می پرداخت . افسران آمریكائی به او گفتند كه ایالات متحده آنگاه كه وقتش برسد ، « با استفاده از هر امكان و ابزاری كه لازم باشد » از كودتا علیه آلنده حمایت خواهند كرد .

 

اگر چه سی آی ا به علاقه ی روز افزون پینوشه به كودتا پی برده بود ، اما هم قطارانش در شیلی متوجه این مساله نشده بودند . پرزیدنت آلنده و ژنرال پراتس ، او را مطلقا غیر سیاسی و بخصوص آدمی كه جاه طلب نیست ارزیابی كرده بودند . این هر دو ، بهای گزافی بابت این اشتباه محاسبه پرداختند .

در حالی كه ماموران عملیاتی سی آی ا در سانتیاگو دست اندركار هماهنگ كردن اقداماتی برای تغییر ژنرال پراتس بودند ، «‌ كمیته ٤٠ » در واشینگتن بی كار ننشسته بود .

در بیستم اگوست ، این كمیته تصویب كرد كه یك میلیون دلار دیگر در جهت كارزار برهم زدن ثبات در شیلی هزینه كند ، كه بخصوص باید به احزاب سیاسی مخالف آلنده پرداخت  می شد . این رقم ، به اعتبار گزارش های خود سی آی ا ، مجموعا در مدت ریاست جمهوری آلنده ، به شش و نیم میلیون دلار در عملیات پنهانی برای براندازی او رسید . بعدها ، تحقیقات سنای ایالات متحده این رقم را هشت میلیون دلار اعلام كرد ، « به اضافه بیش از سه میلیون دلار كه فقط در سال حسابرسی ۱۹۷۲ هزینه شده بود . »

 

در حالی كه زمستان نیم كره جنوبی به پایان خود می رسید ، آخرین پرده ی درام آلنده به روی صحنه رفت . آن گونه كه از یادداشت آژانس اطلاعاتی دفاع ( DIA ) بر می آید ، كناره گیری ژنرال پراتس « عامل اصلی ی بازدارنده كودتا را از پیش پا برداشت . » به طوری كه ماموران سی آی ا به ستاد لانگلی گزارش داده اند « ارتش در پس كودتا متحد شده بود ، و فرماندهان كلیدی هنگ های سانتیاگو ، حمایت خود را اعلام كرده بودند . » كامیون داران ، كه بخشی شان از حمایت مالی سی آی ا برخوردار شده بـودنـد ، اعتصاب سراسری دیگری را سازمان دادند ، و ؛ در نتیجه ی این اعتصاب ، در حالی كه محصولات و غلات در انبارها فاسد می شدند ، مواد اساسی غذائی جیره بندی شدند . رانندگان اتوبوس ، تاكسی ، و كارمندان اداره آب سانتیاگو هم دست به اعتصاب زدند . گوشت در سانتیاگو نایاب شد . تازه ، پیدا كردن محصولات اساسی ای مثل قهوه ، چای و شكر ، از آن هم دشوارتر شده بود . آجودان مخصوص نیروی دریائی شیلی را به قتل رساندند . قیمت ها از كنترل خارج شدند . برق مدام قطع و وصل می شد . دسته های ضد دولتی ، در جاده ها ، تونل ها و پل ها دینامیت گذاشتند . سرانجام ، روز نهم سپتامبر۱۹۷۳ ، یكی از ماموران سی آی ا به نام « جك دیواین» ، برای مقام های بالاترش خبرهائی فرستاد كه تقریبا سه سال بود منتظر شنیدنشان بودند .

دیواین در تلگرافی نوشت كه « كودتا یازدهم سپتامبر به وقوع خواهد پیوست . » و تاكید ورزید كه « هر سه نیروی ارتش ، و پلیس ملی ( كارابینروس ) ، در این كودتا شركت خواهند كرد . ساعت هفت صبح یازدهم سپتامبر ، بیانیه ای در رادیو اگریكولتورا خوانده می شود . پلیس ملی مسئولیت دستگیری پرزیدنت آلنده را به عهده خواهد گرفت . »

 

* * * * *

 

نهم سپتامبر ۱۹۷۳ ، در جشن تولد كوچك ترین دختر ژنرال پینوشه ، افسران شیلی تصمیم نهائی خود را برای وارد آوردن ضربه به پرزیدنت آلنده گرفتند . در حالی كه مهمانان داشتند می رقصیدند، پینوشه ژنرال « گوستاوو لای » فرمانده نیروی هوائی شیلی را به گوشه دیگری از خانه برد . دو دریاسالار ، در زمان غیبت آنان ، نامه ای را كه دریاسالار « خوزه مرینو » فرمانده كل نیروی دریائی نوشته بود ، مـرور

می كردند . در نامه آمده بود كه نیروی دریائی آماده است . نیروی زمینی و نیروی هوائی هم آماده بودند .

افسران حاضر ، زمان های مختلفی را برای انجام كودتا مورد بحث قرار دادند . پینوشه گفت نقشه اش را چنان آماده كرده است كه زمان انجامش فرقی نمی كند كی باشد . كافی است كه « تكمه را فشار بدهد » و نقشه عملی شود . روز سه شنبه یازدهم سپتامبر را برای انجام كودتا انتخاب كردند. دریا سـالار « لای » پشت نامه دریاسالار مرینو نوشت « موافق است » و آن را امضا كرد . پینوشه هم نام خودش را نوشت و آن را مهر كرد .

 

دیویس سفیر ایالات متحده ، بعدها نوشت « به این ترتیب ، بالاخره تصمیم نهائی گرفته شد كه نیروهای سه گانه ارتش ، دولت شیلی را سرنگون خواهند كرد . »

سالوادور آلنده ، آن روزهای سرسام آور را ، صرف كاركردن روی واپسین پیشنهاد خود برای مراجعه به افكار عمومی كرد . پاسی از شب دهم سپتامبر گذشته بود كه طرفداران او در بندر « والپاریسو » متوجه مانورغیر عادی نیروی دریائی شدند . بعد ، ساعت یك و نیم صبح ، خود آلنده پیامی دریافت كرد كه پیاده نظام در شمال سانتیاگو دست به حركاتی زده است . سردبیر شب نامه روزنامه كمونیست « ال سیلگو » ، چندان خبردریافت كرده بود كه صفحه اول روزنامه را پر می كرد .  جای تیتر اول را كه قرار بود « مراجعه به افكار عمومی انجام خواهد شد » باشد ، با تیتر فوری تری عوض كرد .

تیتر جدید فریاد سرداده بود كه  «  همه در مواضع جنگی خود قرار بگیرند ! »

درست همان گونه كه پینوشه پیش بینی كرده بود ، كودتا با قاعده پیش رفت . نظامیان سراسر كشور ، ساعت چهار صبح آن روز به خدمت فراخوانده شدند و پس از آن ، شروع كردند به حفاظت از ایستگاه های رادیو ، شهرداری ها ، كلانتری ها ، و سایر مراكز قدرت . ساعت هفت صبح والپارسیو به دست شورشیان افتاد ، و « كانسپسیون » سومین شهر بزرگ كشور ، ساعت هشت و پنجاه دقیقه صبح سقوط كرد . در هیچ یك از این دو شهر ، تیری شلیك نشد .

آلنده در مقر خود از طریق تلفن به این تحولات پی برد . محافظان او ، نقشه ی ماهرانه ای ریختند تا در آن شرایط اضطراری ، در دفتر كار او ازش دفاع كنند ، اما آلنده تصمیم گرفت آن جا نماند . می خواست آخرین لحظات را در « لامونه دا » كه ميدان جمهوری و محل سنتی دموكراسی شیلی بود ، برپا بایستد .

كاروانی مشتمل برچهار فیات و پیكاپ ، ساعت هفت و سی دقیقه صبح یازده سپتامبر ، با سر و صدا به ایستگاه مقابل « لامونه دا » رسیدند . آلنده در میان نخستین كسانی بود كه ظاهر شدند . در اطراف او ، سی وسه محافظ بودند كه هر كدام شان یك تفنگ اتوماتیك داشتند . جوخه ی همراه آلنده ، دو مسلسل كالیبر ۳٠ و سه بازوكا هم داشتند . خود آلنده ، كلاشنيكوفی را كه فیدل كاسترو به او داده بود حمل می كرد . بر آن تفنگ كلاشنيكوف ، این متن حك شده بود :  « به دوست و رفیق رزمنده ام سالوادور ! »

مـردان با سرعت به درون رفتند . سالوادور آلنده آنان را لحظـه ای دور هم جمـع كـرد و بـه ایشـان

گفت كه اگر قرار است كشته شود ، مي خواهد در « لامونه دا » كه یادگاه سنتی ی دموكراسی شیلی و میدان معروف به جمـهوری است بمیـرد . در حالی كه آلنده محافظـانش را در اطراف این سـاختمان مسـتقر مـی كـرد ، رادیو اگریكولتورا كه صدای مخالفان او بود ، برنامه اش را قطع كرد به خواندن بیانیه اعلام كودتا :

 

شرایط وخیم اقتصادی ، بحران های اجتماعی و اخلاقی كه به نابودی كشور ره می برد ، هم چون این ناتوانی دولت در اعمال روش هائی برای جلوگیری از هرج و مرج ، و افزایش دم افزای حركات گروه های مسلح شبه نظامی ... باعث شده اند كه نیروهای مسلح شیلی و كارابینروس ها (پلیس ملی ) ، برای نجات كشور پدری از یوغ ماركسیست ها ، و استقرار آرامش و  حاكمیت قانون اساسی ، در ماموریتی  تاریخی وارد نبرد شوند .

 

بلافاصله پس از پخش آن بیانیه ، یكی از فرماندهان شورشیان به آلنده تلفن كرد . آنان تصمیم گرفته بودند به آلنده پیشنهاد كنند در صورتی كه استعفا بدهد ، اجازه بدهند كشور را ترك كند . آلنده پیشنهاد شورشیان را رد كرد . احتمالا‌، آلنده درهر صورتی نمی توانست زنده از مهلكه بگریزد . بنا به متن نواری كه بعدها پیاده و علنی شد ، پینوشه تصمیم گرفته بود هواپیمای او را پیش از آن كه ازحریم هوائی شیلی خارج شود ، سرنگون كند . در حدود ساعت نه صبح ، آلنده با قدم های مطمئن به بالكن ساختمان « ال مونه دا » رفت تا آخرین نگاه را به میدان درمانده قانون اساسی كه دیگر فاسد شده بود ، بیندازد . نیم ساعت بعد ، از طریق امواج رادیوئی كه در اختیار داشت ، آخرین حرف هایش را به مردم زد .

 

من استعفا نمی دهم . نه ، من این كار را نمی كنم . من با هر آنچه در توان دارم مقاومت خواهـم كرد ، حتی اگر به قیمت جانم تمام شود... سرمایه داری خارجی امپریالیسم در وحدت با ارتجاع داخلی  ، فضا و شرایطی برای ارتش ایجاد كردند تا سنت خود را بشكنند ... زنده باد شیلی ! زنده باد مردم ! این ، آخرین كلمات من است . من اطمینان دارم كه قربانی شدنم به هدر نخواهد رفت . من یقین دارم كه خون من ، دست كم درسی خواهد شد برای توبیخ پیمان شكنان ، جنایتكاران ، نامردان و خائنان .

 

پس از بدرود شورانگیز آلنده ، واحد های پیاده نظام ، در حمایت آتش توپخانه وارد میدان شدند . مدافعان به آتش آنان پاسخ دادند و از هر دو سو ، مردانی به خون در غلتیدند . نزدیكی ظهر ، دو جت جنگنده ی هاوكر انگلیسی ، در آسمان سانتیاگو به غرش در آمدند . وقتی به میدان جمهوری رسیدند ، شيرجه رفتند و چنان ماهرانه هدف گیری كردند و موشكی را درست به در ورودی شـلیك كردند كـه بعـد ها ، بعضـی صاحب نظـران گفتند كه خلبانانش حتما آمـریكائی بـودند . هجـده راكت  به سـاختمان

قدیمی اصابت كردند كه شعله های آتش به هوا برخاست . هوا پر از دود و بخار شده بود .

دقایقی پس از یك و سی دقیقه بعد از ظهر ، پیاده نظام به محل شعله ها رسید . گروهی از سیاستمداران و دكتر هائی كه داخل ساختمان بودند ، با پرچم سفید بیرون آمدند . نیروهای پیاده نظام ، آنان را به طبقه اول « لامونه دا » راندند . بنا به یكی از گزارش ها ، فرمانده پیاده نظام ، رو به طبقه بالا فریاد كشید و از آلنده خواست كه تسلیم شود . بنا به گزارشی دیگر ، پینوشه شخصا با تلفن از آلنده خواست خودش را تسلیم كودتا چیان آمریكائی كند . آنچه محقق است ، این است كه آلنده زیر بار نرفت . نیمه های بعد از ظهر ، آتش گلوله ها خاموش شد .

ژنرال خاویر پالاسیوس كه فرمانده حمله بود ، ساعت دو و چهل و پنچ دقیقه از طریق رادیو به فرماندهانش اطلاع داد كه « ماموریت به پایان رسید . لامونه دا را گرفتیم . پرزیدنت كشته شد . »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9

بوی گورستان

      

یكی از افسران سی آی ا به نام « ایب » ، از نخستین كسانی بود كه پس از وارد شدن نام « آتلی فیلیپس » در فهرست ستاد « لانگلی » ی ویرجینیا ، در پائیز سال  ۱۹۷٠ با او ملاقات كرد. فیلیپس كه از ماموران كاركشته ی عملیات پنهانی بود ، در ستاد لانگلی انتخاب شده بود تا در كارزار علیه سالوادورآلنده رئیس جمهوری منتخب شیلی ، موتور سی آی ا را به حركت در آورد . برای پاشیدن تخم نفاق و ایجاد بحران ظرف چند هفته ، و به این امید كه انقلاب یا كودتای نظامی واقع شود ، خود ایب نام او را در نقشه منظور كرده بود . فیلیپس كه درشیلی سردبیر یكی از روزنامه ها بود و كشور را خوب می شناخت ، گفت نسبت به عاقلانه بودن كوشش برای جلوگیری از به قدرت رسیدن آلنده ، تردید دارد . ضمنا ، فكر نمی كند كه انجام چنین طرحی عملی باشد . و با كمال تعجب دید كه ایب با نظر او موافق است .

فیلیپس گفت « من نمی فهمم چرا باید دست به چنین كاری بزنیم ، تازه در حالی كه خودمان هم می دانیم كارساز نخواهد بود ؟ »

ایب در پاسخ دادن تعلل كرد ، و فقط گفت « فهم ؟ » بعد عینك دو دیدش را از چشم برداشت ، با دستمال تمیزش كرد ، كمی به فكرفرو رفت و گفت : « چندی پیش ، با دیك هلمز از ملاقاتی در شهر برمی گشتیم . در بازگشت ، تقریبا نیم ساعت پشت راه بندان ماندیم . فرصتی بود تا در باره ماموریت تازه ای كه به من داده بود حرف بزنیم . در پایان گفت و گو ، به هلمز گفتم من نمی فهمم . می دانی هلمز چه جوابی به من داد ؟ نگاهی به من كرد و گفت : ایب ، من آموخته ام كه فقط یك چیز را بفهمم . من باید یاد می گرفتم كه رئیس جمهوری را بفهمم . بنابراین ،  تا زمانی كه بفهمی رئیس جمهوری چه دستوری داده است ، فكر می كنم ضرورتی نداشته باشد چیز دیگری را بفهمی . »

 

كودتا در ایران ، گواتمالا ، ویتنام جنوبی و شیلی ، جملگی « اقدامی بودند كه دستورشان را رئیس جمهوری صادر كرده بود . » هیچ یك از این عملیات پنهانی ، مبتنی بر مشورت و تصمیم جمعی صورت نپذیرفتند . رئیس جمهوری ، وزرای كابینه ، مشاوران شورای امنیت ملی ، و مدیران سی آی ا ، این عملیات را تصویب كرده بودند . مجوز موافقت آن ها را هم قانون ۱۹٤۷ كه بر اساس آن سازمان اطلاعات مركزی ایالات متحـده ( CIA ) تشكیل شـده بود ، به آنان می داد . بنا به این قانـون ، چنین اقداماتـی  « وظایف مرتبط با اطلاعاتی كه شورای امنیت ملی را تحت تاثیر قرار می داد. » تلقی می شدند . بنابراین ، نه قاچاقی بود ، نه نیازی به مشورت عمومی ، اطلاع ملی و تصمیم جمعی داشت . اولین چیزی كه وجه مشترك این كودتا ها بود ، آن بود كه رهبران آمریكائی ، عملیات را آگاهانه ، با كمال میل ، به صورت عمدی ، و مطابق با قوانین ایالات متحده به پیش بردند .

سناتور « بری گولد واتر » نماینده آریزونا ، پس از آن كه كوس رسوائی سی آی ا را به خاطر انجام این كودتا ها در كوی و برزن زدند ، گفت « انگشت اشاره را باید به سمت رئیس جمهوری دراز كرد ، نه گروه های اطلاعاتی . »

 

دومین وجه مشترك ، درهرچهار كودتا ، این است كه ایالات متحده در سقوط رژیم ها نقش قطعی داشته است . نقش ایالات متحده فقط  در این حد محدود نمی شده است كه شورشیان را ترغیب كند ، یا به آنان توصیه های ضمنی و مفهومی بكند . ماموران آمریكائی مستقیما در درگیری ها دست داشتند ، و پول فراوانی ریختند تا دولت های ایران ، گواتمالا ، ویتنام جنوبی و شیلی را سرنگون  كنند . اگر واشینگتن آن گونه عمل نمی كرد كه كرد ، مسلما هیچ  یك از آن دولت ها ، با  روش مشابه ، و در زمانی كه سازماندهی شده بود ، سقوط نمی كردند .

جز در مورد ویتنام جنوبی كه قابل بحث است ، كودتا های آمریكائی علیه دولت هائی ( ایران ، گواتمالا و شیلی ) صورت گرفت كه در انتخاباتی دموكراتیك به كسب قدرت سیاسی نائل شده بودند ، و براندازی هر یك از این دولت ها ، نتیجه اش استقرار دیكتاتوری سركوبگر بود . ( در مورد ایران كه عملیات آژاكس علیه دولت ملی دكتر محمد مصدق و بازگرداندن محمد رضا پهلوی به تاج و تخت باعث سركوبی احزاب و سازمان ها و جنبش های اجتماعی و كارگری و تعمیق هولناك اختناق شد ، به فصل چهارم كتاب بازی شیطان رابرت دریفوس با ترجمه ی صاحب همین قلم مراجعه كنید . پس از موفقیت عملیات آژاكس و بازگشت شاه آمریكائی ، قلع و قمع فوری آزادیخواهان و به صلابه كشیدن آزادی اندیشه ، بیان و قلم آغاز شد . تعداد دستگیری ها از شمار بیرون رفت . فرمانداری نظامی به ریاست تیمسار بختیار ، در سراسر ایران تسمه از گرده مردم كشید تا راه را برای تاسیس سازمان امنیت هموار كند . با شكل گیری و سربازگیری سازمان امنیت ، شهرها و شهرك ها و روستاها كه سهل است ، حتی حریم خانواده ها و خانه ها نیز در امان نماندند . با ایجاد وزارت اطلاعات و نهاد مطبوعات سازمان امنیت ، مطبوعات ایران از هر دو سو مهار می شدند . سردبیران و دبیران سرویس های مطبوعاتی و روزنامه نگاران و روشنفكران و سیاسی های بسیاری خریده شدند . و كار به جائی رسید كه رسما گارد دانشگاه تشكیل شد ، در هر وزارت خانه ای مدیریت كل حفاظت كه بازوی سازمان امنیت بود به وجود آمد ، در هر كارخانه و كارگاهی نیز دایره های مستقیم و غیر مستقیمی از این دست شكل گرفتند و سازمان امنیت در هر منطقه وحتی محله ای ، خانه های مخفی برپا كرد و بازجوئی و شكنجه آزادیخواهان ، از حد گذشت و هر نویسنده و روزنامه نگار و خبرنگاری ، باید برای آن چه می نوشت ، احضار و مواخذه می شد ، یا زیر شكنجه های جسمی و روانی و تهدید های شكننده قرار می گرفت . نمونه های خسرو گلسرخی ، كرامت دانشیان ، سعید سلطانپور ، ناصر رحمانی نژاد ، غلامحسین ساعدی ، عباس سماكار ، نسیم خاكسار ، فیروزگوران ، بهروز دهقانی ، مجتبی راجی ، صمد بهرنگی ، حسن حسام ، رحمان هاتفی ، محسن یلفانی و بسیاری دیگر از اهل قلم ، برای بیان و واقعیت تهاجم به روشنفكران مخالف دیكتاتور ، از آن جمله اند كه یا شكنجه و اعدام شدند ، یا مدام مورد تهدید و آزار و اذیت قرار گرفتند . به مرور ، حتی داشتن و خواندن كتاب هائی مثل « مادر » ماكسیم گورگی و«  پاشنه آهنین » و « خرمگس » و نمونه های دیگری از این دست ، حالا سوای خواندن و داشتن ادبیات ماركسیستی ، جرم محسوب می شدند و وزارت اطلاعات ، بخصوص در زمان وزارت داریوش همایون ، نه تنها واحدی برای تولید مقاله و تقسیم آن میان مطبوعات علم كرد ، بلكه نویسندگان را ، درست مثل سازمان امنیت ،‌ مورد تهدید مداوم و توبیخ ! قرار می داد . در تكامل همین دوره بود كه به دستور مستقیم محمد رضا شاه پهلوی ، وزارت اطلاعات فهرستی تهیه كرد كه بنا به آن ، سه و دو روزنامه نگار شاغل رسما ممنوع القلم ! شدند . صاحب این قلم ، خود در همه ی این مراحل مشمول عنایات ! ابزارهای شاه آمریكائی واقع شد . به همین دلیل است كه حاكمیت اسلامیست های ساخت بریتانیا و ایالات متحده را كه می توانند مثل حاكمیت پهلوی استفاده ی یك بار مصرف داشته باشند ، باید تكامل سلسله مضمحل پهلوی قلمداد كرد كه با تكیه برایدئولوژی منحط خود ، می توانست حادتر، ضد دموكراتیك تر و ضد كمونیست تر عمل كند م . )

 

براندازی بخصوص سه دولت ایران ، گواتمالا و شیلی در مرحله ی عملیات پنهانی سیاست خارجی ایالات متحده ، می توانست عجالتا برای ایالات متحده پیروزی قلمداد شود ، كه هریك ، در زمان خود ، موفقیتی درخشان ارزیابی شدند . اگر چه در ورای ارزیابی های معماران سیاسی ایالات متحده، نمی توان آن عملیات را موفقیت و كامیابي نامید . بخشی از دلایل این ادعا ، آن است كه آمریكائی ها پس از پیروزی در عملیات پنهانی خود ، ثابت كردند كه نمی توانند ، یا نمی خواهند رژیـم هائی را كه بـه قدرت رسـانـده انـد ، مهار كنند و به آنان ثباتی بدهند . ایالات متحده ، وقتی بسیار ، نیروئی فراوان و پولی كلان صرف كرد تا نقشه های براندازی دولت های منتخب مردم را به اجرا در آورد ، اما بهائی به این نداد كه اطمینان یابد رژیم های جایگزین دموكراتیك اند و به مطالبات و نیازهای مردم پاسخ بدهند . هر نتیجه و صفتی براین عملیات مترتب است ، جز پیروزی دموكراسی . عملیات پنهانی ، منجر به سقوط رهبرانی شد كه به كمال مطلوب آمریكائی ها و نه دولت ایالات متحده و معماران سیاسی آن نزدیك بودند ، و دولت ها و رژیم هائی را براریكه ی قدرت سیاسی نشاند كه درست در نقطه ی مقابل ارزش های مورد علاقه مردم آمریكا قرار داشتند . دلیل مساله هم بی پرده و رك و راست بود . اگر مردم كشورهائی مثل ایران ، گواتمالا ، ویتنام جنوبی و شیلی ، از حق آزادی بیان برخوردار می بودند ، بسیاری شان به نقد ایالات متحده و حمایت از آن گونه جنبش های سیاسی می پرداختند كه منافع و مصالح ملی شان را ، مقدم بر منافع و مصالح قدرت های خارجی قرار می داد . وقتی این صداهای اعتراضی به زور خاموش می شدند ، دولتمردان آمریكائی باور می كردند كه احساسات ضد آمریكائی محو شده اند . واقعیت و نتیجه كار اما ، صد و هشتاد درجه با درك و دریافت معماران سیاسی دولت های ایالات متحده تفاوت داشت . احساسات ضد آمریكائی به وخامت بیشتری گرائیدند و به سرعت شدیدتر شدند .

پس از كودتا در گواتمالا ، جان پیوریفوی سفیر ایالات متحده در برابر كمیته كنگره در واشینگتن حضور یافت . پیوریفوی به اختصار به اعضای كمیته توضیح  داد كه چرا ایالات متحده عزم خود را جزم كرد تا علیه رژیم های ناسیونالیست در كشورهای درحال توسعه بایستد . سفیر ایالات متحده در گواتمالا گفت : « كمونیسم را در سراسر جهان كرملین سمت و سو می دهد . هر كسی كه جز این فكر كند ، نمی داند چه می گوید . »

این یقین و اطمینان به آن ، در تمام دوران جنگ سرد بر واشینگتن حاكم بود . روسای جمهوری و سایر معماران سیاسی ، تردیدی نداشتند كه شوروی ها محمد مصدق ، یاكوب آربنز و سالوادور آلنده را زیر نفوذ خود در آورده اند . این نظریه ، نا درست از كار در آمد . این سه رهبر ، نگاه های مختلفی به ماركسیسم داشتند مصدق نظر خوشی نسبت به آن نداشت ( اما دست كم به اعتبار فصل پنجم همین كتاب و فصل چهارم كتاب بازی شیطان به سوسیالیسم گرایش داشت م . ) ، آربنز تمایلی به آن داشت ، و سالوادور آلنده قبولش داشت - ، ولی هرسه ، در درجه اول ناسیونالیست بودند . به خلاف تصور دولتمردان آمریكائی ، انگیزه ی اصلی هر سه رهبر ، آرزوی حاكمیت برمنابع طبیعی كشورشان بود، نه خدمت به كمونیسم جهانی . چرا ایالات متحده چنین قضاوت نادرستی در مورد آنان كرد ؟

 

تجربه های نیمه ی اول قرن بیستم ، عمیقا در شكل دادن نسل هائی از رهبران آمریكائی اثر گذاشت . بلشویسم در روسیه پیروز شده بود ، و نازی ها می خواستند جهان را فتح كنند . وقتی نازی ها شكست خوردند ، اتحاد شوروی شروع كرد به اعمال سلطه بر اروپای شرقی . در ذهن بسیاری از آمریكائی ها ، این تصور به وجود آمده بود كه كمونیسم شوروی ، همان نقشی را ایفا می كند كه نازیسم . یعنی كه از موضع ایدئولوژی فناتیكی ، راه افتاده است تا برجهان چیره شود .

در عین حال ، هنوز تصور حاكم بر ذهن غربی ها ، سیاست فاجعه بار سكوت و مماشات قدرت های اروپائی در دهه ی ۱۹۳٠ بود كه نگذاشت براساس آن جلو رشد و توسعه نازی ها را بگیرند . به نظر آنان ، این سكوت و پرهیز در بر خورد جدی با گسترش نازیسم ، به دشمن حیله گر امكان داد تا خود را برای جنگی تهاجمی آماده كند ( تصور حاكم برذهن غربی ها ، كه نقطه ی اتكای آن جبهه گیری و تبلیغات سرمایه داری علیه كمونیسم است ، فراموش می كند كه در دهه ی ۱۹۳٠ ، نیروهای مختلف اسپانیا ؛ از گرایش های مختلف ، صدای پای فاشیسم را كه راه را برای هیتلر هموار كرد ، شنیدند و دست به مقاومتی قهرمانانه علیه آن زدند كه كارش به جنگی خونین كشید . اتحاد جماهیر شوروی ، فرانسه و معماران سیاسی خود ایالات متحده ، كمكی به نیروهای مقاومت نكردند ، یا مطلقا  كمك موثری نكردند ، اما به عكس ، آلمان اسلحه و مهمات كافی در اختیار  فاشیست ها قرار داد . این همان جنگ معروف اسپانیاست كه برای بستن راه رشد و تهاجم نازیسم در گرفت و سی و دو نویسنده بزرگ جهان ، از جمله آندره مالرو ، جان دوس پاسوس ، ارنست همینگوی و ... عملا در آن نبردها شركت كردند . آندره مالرو كه اسكادران هوائی نیروهای مقاومت علیه فاشیست ها را با حداقل امكانات در اسپانیا راه انداخت و حتی خود او در نبردها پرواز می كرد ، در رومان درخشان « امید » ، حكایت نبردهای حماسی و چند و چون ائتلاف عملی ضد فاشیسم در اسپانیا را با قلمی تكاند دهنده روشن می كند م . )  این اشتباه ، به آمریكائی های نسل پس از جنگ دوم جهانی آموخت كه با بعضی دشمنان ، باید بی رحمانه برخورد كرد . این مورد ، در رابطه با نازی ها ، مسلما واكنشی بدیهی و واقعی بود . حتی می توانست در مورد كمونیسم بین المللی هم واقعی باشد . خطای بزرگ آمریكائی ها ، فقط در درشت نمائی تهدید شوروی نبود ، بلكه در آن بود كه مبارزات رهائی بخش و ملی را بخشی از كمونیسم بین المللی ارزیابی می كردند .

 

ادوارد كوری سفیر ایالات متحده در شیلی كه در جوانی روزنامه نگاری بود كه مطالب مربوط به سلطه ی شوروی براروپای شرقی را قلمی می كرد ، در زمانی كه سالوادور آلنده بـه كسـب قدرت سـیاسی نائـل مـی شـد ، در گزارشی نوشت « شیلی بوی گورستان می دهد و رایحه ی دموكراسی ، در حال فساد و تجزیه شدن است . بوی تعفن چكسلواكی در سال ۱۹٤۸ به مشام من می رسد كه امروز ، از آن روزها تهوع آورتر است . »

رهبران آمریكائی قانع شده بودند كه شوروی نقشه ریخته همان گونه كه براروپای شرقی مسلط شده است ، آسیا و امریكای لاتین راهم زیر سلطه ی خود در آورد . این تصور غلط بود. به خاطر آسیب ها ، خسارت و لطمه هائی كه شوروی در جنگ جهانی دوم تحمل كرده بود ، دلایل استراتژیكی داشت كه مرزهای مورد نزاع اروپای شرقی را حفظ كند . علاقه ای از این گونه ، برای سلطه برنقاط دورتر وجود نداشت . هیچ گونه سند تاریخی به دست داده نشده است كه ادعای آمریكائی در مورد نقشه ی شوروی برای تغییر رژیم ، یا اشغال ایران در دهه ی ۱۹۵٠ ، در آن به اثبات رسیده باشد . شوروی ها نمی خواستند دولت یاكوب آربنز در گواتمالا را زیر نفوذ خود در آورند ، یا حتی توجهی به آن از خود نشان دهند . رژیم ویتنام شمالی و جبهه آزادیبخش آن ، عروسك های شوروی نبودند . در شیلی ، خیلی پیش از آن كه آلنده متمایل به تند روی شود ، شوروی ها و چینی ها مدام به او توصیه می كردند تا جانب اعتدال را نگه دارد .

حتی اگر رهبران آمریكائی به خاطر دخالت در امور كشورهائی كه تا این حد نسبت به آن ها بی اطلاع بودند ، بخشوده شوند ، هیچ دلیل محكمه پسندی ندارند كه از گوش دادن به ماموران اطلاعاتی خودشان طفره رفته اند . روسای ایستگاه های سی آی ا در تهران ، گواتمالا سیتی ، سایگون و سانتیاگو ، رك و راست به آنان هشدار دادند كه دست زدن به كودتا در این كشورها ، سیاست غلطی است . مقام های واشینگتن ، كك شان هم از این هشدارها نگزید . همه این مقام ها ، یا گزارش ماموران اطلاعاتی خود را رد كردند ، یا توجهی به آن ها از خود نشان ندادند . علت آن هم تناقض این گزارش ها با عقاید غریزی آنان بود .

 

به طور سنتی ، آمریكائی هائی كه سیاست خارجی را تعیین می كردند ، اروپا زده بـودند . بیشترین

میزان درك آنان از جهان ، ریشه در آگاهی شان از تاریخ و سنت دیپلماتیك اروپا داشت . اروپائی ها به طبیعت متحدان ، رقابت های قدرت بزرگ ، و جنگ های فاتح چنگ انداخته بودند . تمایل آتشین مردم كشورهای فقیر در جهت مالكیت بر منابع طبیعی شان ، هرگز مساله اروپا نبود . پدیده ای این چنین قدرتمند كه در خلال جنگ سرد كشورهای در حال توسعه را به سوی كشمكش با ایالات متحده سـوق داد ، مطلقا در تجربه اغلب رهبران آمریكائی جائی نداشت . پس از آن كه  « گابریل والدس » وزیر امور خارجه شیلی ، هنری كیسینجر را متهم كرد كه هیچ اطلاعی از نیم كره جنوبی ندارد ، به همان شیوه ی سخنوری همیشگی ، همین مساله را اعتراف كرد .

كیسینجر در پاسخ اتهام وزیر امور خارجه شیلی گفت «  نه ، ندارم ، و اهمیتی هم به آن نمی دهم . هیچ مورد مهمی در جنوب وجود ندارد . تاریخ هرگز در جنوب ساخته نشده است . محور تاریخ از مسكو آغاز می شود ، به بن می رود ، از واشینگتن می گذرد و بعد به توكیو می رسد . آن چه در جنوب رخ می دهد ، هیچ اهمیتی ندارد . »

این نقطه نظر ، كار را برای آمریكائی های قدرتمند آسان می كرد تا طلوع جنبش های ملی را در ایران ، گواتمالا ، ویتنام جنوبی و شیلی ، عوضی بفهمد . در پس این جنبش ها ، فقط دست های مسكو را می دیدند . این ارزیابی ، دخالت های ایالات متحده را تقریبا نوعی دفاع از خود جلوه می داد .

در سال۱۹۵٤ ، پرزیدنت آیزنهاور محرمانه « جیمز دولیتل » ژنرال مشهور نیروی هوائی را كه پس از بازنشستگی به عضویت هیئت اجرائی شركت نفت شل در آمده بود ، مامور كرد تا  « تحقیقات جامعی را در مورد طرز كار عملیات پنهانی سازمان اطلاعات مركزی »  انجام بدهد . ژنرال دولیتل در گزارش محرمانه خود به این نتیجه رسیده بود كه چون تهدید شوروی بسیار جدی و عمیق است ، ایالات متحده در واكنش نسبت به آن نباید وقت را تلف كند .

 

ما به وضوح با دشمن سرسختی رو به رو هستیم كه عزم خود را جزم كرده است تا با هر وسیله  و به هر قیمتی ، جهان را زیر سلطه خود در آورد . در این بازی ، هیچ قانونی وجود ندارد . معیارهای سابق رفتار انسانی ، پاسخگوی این تقابل نیستند . اگر ایالات متحده می خواهد زنده بماند ، باید در رفتار  و نگرش خود كه متكی به  « اعتدال » است ، تجدید نظر كند . ما باید سرویس هائی را ، با روش های هشیارانه تر، زیركانه تر ، گمراه كننده تر و موثر تر از روش هائی كه دشمن علیه ما به كار می گیرد ، توسعه دهیم .

 

نظر دولیتل در مورد تهدید شوروی ، چندان افراطی تر از درك و دریافت بیش از نیمی از سایر معماران سیاسی در واشینگتن نبود . در ظاهر قضیه ، این نظریه پایه های عقلانی خود را داشت . در اواخر دهه ۱۹٤٠ و اوایل سال های ۱۹۵٠ ، شوروی بی باكانه دخالت كرد تا رژیم های طرفدار مسكو را به ملت های اروپای شرقی كه به آن ها تمایل نداشتند ، تحمیل كند . در همان دوران ، جنبش های مـلی در آسـیا ، افریقا و آمریكای لاتین ، شروع كردند به رویاروئی با قدرت شركت ها و دولت های غربی . رهبران آمریكائی تردیدی نداشتند كه این دو تحول ، قسمت هائی از نقشه ی اتحاد جماهیر شوروی اند . معماران سیاسی ایالات متحده ، تغییر ناگهانی در تحول و توسعه ی جهان را ، از پشت عینك تجربه های اروپائی ها نگاه می كردند .

جان فاستر دالس ، هنری كیسینجر و سایرینی كه در خلال جنگ سرد سیاست خارجی ایالات متحده را شكل می دادند ، مطلقا به جزئیات زندگی در كشورهای خاص علاقه ای نداشتند ، و برای آنان كمترین اهمیتی نداشت كه رژیم های حاكم بر این كشورها دیكتاتوری اند ، با نظام دموكراسی كار می كنند ، یا بینابینی عمل می كنند . دنیای آنان فقط یك جانبه تعریف می شـد . واقعیت تعـریف یك جانبـه ی ایشان ، تقابل میان مسكو و واشینگتن بود . وجود ملت ها ، برای این سیاستمداران ، بر مبنای وجود تاریخی ، فرهنگی و مبارزاتی كه می كردند هویت یابی نمی شد . بلكه فقط عرصه ی نبردی جهانی میان مرگ و زندگی بود . اهمیت هستی ملت ها ، برای آنان تنها در این خلاصه می شد كه كشورهاشان از ایالات متحده حمایت كنند ، و مخالف اتحاد شوروی باشند .

جان فاستر دالس به صورت راهبردی در نظریه اش اشتباه می كرد كه كرملین پشت ظهور ناسیونالیسم در كشورهای در حال توسعه خوابیده است . با این حال ، او می توانست دست كم در رابطه با موضع سازش ناپذیر خود در مقابل هر جریان ناسیونالیستی ، چپ ، یا رژیم ماركسیستی در كره زمین ، مدعی پایداری و مقاومت باشد . نیكسون و كیسینجر اما ، نمی توانستند . زمانی كه این دو ، كمر به قتل سالوادور آلنده بسته بودند و در حالی كه از پاراگوئه گرفته تا بنگلادش از دیكتاتورهای ضد كمونیست حمایت می كردند - ، ساختار روابط واقع گرایانه و مبتنی برهمكاری متقابل را با اتحاد شوروی و چین بنیان می نهادند . عمل گرائی گمراه كننده و سفسطه آمیزی كه راهنمای سیاست درهای باز آنان بود ، مشمول كشورهائی كه بسیار كمتر از چین و شوروی تهدید آمیز بودند ، نمی شد . وقتی وارد درگیری باملت های ضعیف و آسیب پذیری مثل شیلی می شدند ، به جای آن كه مثل شوروی و چین ، سیاست خونسرد دراز مدت راهنمای عمل شان باشد ، با احساسات كورعمل می كردند .

 

* * * * *

 

پس از كودتای ۱۹۵۳ در ایران ، شاه فاتح فرمان اعدام ده ها افسر ارتش و رهبران دانشجوئی را كه تنگاتنگ با محمد مصدق كار می كردند ، صادر كرد . حسین فاطمی وزیر امور خارجه مصدق هم از آن جمله بود . دیری نگذشت كه شاه ، با كمك سی آی ا و سازمان اطلاعاتی اسرائیل موساد ، نیروی پلیس مخفی با نام ساواك ( سازمان اطلاعات و امنیت كشور م . ) را به وجود آورد كه در خشونت و توحش سر آمد شد . ژنرال نعمت الله نصیری ، كه در زمان سرهنگی نقش مهمی در عملیات آژاكس داشت ، از جمله روسای بدنام و رسوای این سازمان بود . چون صدور فرمان اعدام مصدق می توانست برای شاه خطرناك باشد ، به جای دستور اعدام  او ، ترتیبی داد تا پیر مرد را به اتهام خیانت ، محاكمه  و محكوم كنند .  مصدق را به سه سال حبس محكوم كردند و بقیه ی عمرش را هم ، در خانه ی روستای احمد آبادش در حصر خانگی گذراند . دكتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران كه از حمایت واقعی ۹۵ تا ۹۸ در صد مردم برخوردار بود ، تا پایان عمرش زندانی بود و سرانجام ، در سال ۱۹۶۷ درگذشت .

 

وقتی شاه به تاج و تخت خود بازگشت ، تصمیم گرفت قدرتش را تثبیت و تحكیم كند . در اجرای این هدف ، به نخستین مانعی كه برخورد ، خود فضل الله زاهدی نخست وزیر او بود كه در رهبری كودتای آمریكائی علیه مصدق ، حتی خانه او را گلوله باران كرده بود . ( به فصل پنجم این كتاب و فصل های چهارم و نهم كتاب بازی شیطان اثر تحقیقی رابرت دریفوس به ترجمه ی صاحب این قلم مراجعه كنید م . ) ژنرال زاهدی ( كه ماموریت سی آی ا در عملیات آژاكس را به نحو دلخواه معماران سیاسی ایالات متحده انجام داده و از مهره های اصلی سی آی ا باقی مانده بود م . ) چهره ی قدرتمندی بود كه سرمست از باده ی پیروزی و به عنوان نخست وزیر منتخب و تحت الحمایه ی آمریكائی ها ، معتقد بود كه اداره امور كشور به عهده نخست وزیر است ، نه شاه . چند بار بر سر همین مساله با شاه برخورد كرد . سرانجام درگیری بر سر قدرت را به شاه باخت و به ماموریت دیپلماتیك در سوئیس گماشته شد . از آن زمان به بعد ، دست و بال شاه كاملا باز شد تا بدون مدعی ، ایران را همانگونه كه می خواست و ماموریتش را داشت ، شكل بدهد .

برنامه شاه كه شریك قافله را هم كنار گذاشته بود ، با همكاری تنگاتنگ ایالات متحده به اجرا در آمد . برنامه آمریكائی شاه در مهم ترین زمینه های اقتصادی و سیاسی ، ایران را به صورت مهم ترین شریك نظامی ایالات متحده در آورد . این وحدت و اتفاق عمل ، حاكمیت شاه را توانمند كرد ، اما بسیاری از ایرانی ها را كه از مدت ها پیش ایالات متحده را سد راه دموكراسی در ایران می دانستند ، خشمگین كرد . نقش ایالات متحده در براندازی مصدق و حمایت دراز مدت از شاه ، منجر به رشد تمایلات ضد آمریكائی در میان مردم شد كه در ایران پدیده ای جدید بود .

 

ویلیام او. داگلس  قاضی دادگاه عالی ایالات متحده كه پیش از كودتا و پس از آن به ایران رفته بود ، نوشت « زمانی كه مصدق و ایران اصلاحات اساسی را آغاز كردند ، در واقع هشداری جدی به ما داده شد . ما برای نابود كردن او با انگلیسی ها متحد شدیم ، از پس كارهم بر آمدیم ، اما از آن به بعد اعتبار خود را در خاور میانه از دست دادیم . »

از نخستین منافع سرشاری كه پس از عملیات آژاكس نصیب ایالات متحده شد ، سهم عمده ای از ثروت نفتی ایران بود . بریتانیائی ها انتظار داشتند كه پس از سقوط دولت ملی دكتر محمد مصدق ، شركت نفت انگلیس و ایران كه به شركت نفت انگلیس تغییر نام داده بود ، انحصار قدیمی خود را باز یابد . اما به نظر جان فاستر دالـس ، این نتیجه مطلوب به نظر نمی رسـید . به هرحال ، آمـریكائی ها در ایـران

دست به اقدام كثیفی زده بودند و به عقیده او ، استحقاق دریافت خسارتی در خور را هم داشتند .

جان فاستر دالس ، شركت قدیمی سولیوان و كرامول را كه قبلا كارگزار حقوقی آن بود ، مامور كرد تا قرار داد تازه ای را سامان بدهد . با دلالی و زمینه چینی های این شركت ، كمپانی نفتی بریتانیا سرانجام به داشتن ٤٠ در صد سهم در شركت جدید نفت ملی ایران رضایت داد . چهل در صد از سهم این شركت هم به كمپانی های نفتی آمریكائی رسید ، و باقی مانده اش میان كمپانی های اروپائی تقسیم شد . این كنسرسیوم ، موافقت كرد كه در آمدش را پنجاه پنجاه با ایران تقسیم كند . در نهایت ، این بریتانیا بود كه در توطئه ی مشترك متحمل زیان سنگینی شد . اگر انگلیسی ها در دهه ۱۹٤٠ در خواست ایران برای سهم مساوی از سود را می پذیرفتند ، چنین زیان فاحشی نمی دیدند.

نتایج اصلی كودتای ١۹۵۳ ، به دموكراسی در ایران پایان داد و به جای آن ، دیكتاتوری پادشاهی را نشاند كه یك ربع قرن بعد ، انقلاب ضد آمریكائی تند و تیزی از دل آن در آمد . « جیمز آ. بیل »  مورخ آمریكائی می گوید : « عملیات آژاكس ، ایالات متحده را در رابطه خاصی با شاه قفل كرد و تبدیل به علامت قدرتمند ورود نظام اطلاعاتی آمریكائی ها و فعالیت های نظامی آنان در صحنه ایران شد . دخالت ایالات متحده در امور ایران ، نسل های پراهمیتی از ایرانی ها را از آمریكا متنفر كرد كه این نفرت ،  به صورت پایه  و اساس روابط ایران  و آمریكا در انقلاب  ١٩۷۸ - ۷٩مدش را پنجاه پنجاه با ايران تقيآمدش را پنجا  در آمد . »

 

شاه ، دگر اندیشان را برنتافت و به سركوبی روزنامه ها ، احزاب سیاسی ، اتحادیه های كارگری و گروه های مدنی پرداخت . یكی از نتایج این سركوبی ، آن بود كه بخش هائی از مخالفان ، تنها جائی را كه می توانستند برای پناه بردن به آن پیدا كنند ، مسجدها و مدرسه های مذهبی بودند كه بسیاری شان را روحانیون ضد علم و مخالف روشنفكری در مهار خود داشتند . این آخوند ها ( كه البته اغلب بنا به تحقیقات رابرت دریفوس در كتاب بازی شیطان و بسیاری دیگر از اسناد و مدارك ، انگلیسی بودند و به قول خود كینزر در بخش های پیشین همین كتاب ، در عملیات آژاكس علیه دولت ملی دكتر محمد مصدق به وسیله آمریكائی ها خریده شده بودند م . ) در مقاومت غیر قابل مصالحه در برابر رژیم ، از چنان حمایت اجتماعی گسترده ای برخوردار بودند ، كه چهره های سكولار نبودند . این مقدمه ، زمینه ای را فراهم آورد تا زمانی كه سرانجام انقلاب به وقوع پیوست و آخوندها در صف رهبری آن قرار گرفتند .

 

پس ازكودتای ١۹۵۳ ، دیپلمات ها و ماموران اطلاعاتی ایالات متحده ، عادت كردند كه فقط به اطلاعات دربار تكیه و اعتماد كنند . در نتیجه ، نسبت به تهدیدی كه در ایران رو به رشد بود ، چشم فرو بسته بودند . در تابستان سال ١٩۷۷ كه ائتلاف گسترده ای وارد چالش تاریخی علیه رژیم پهلوی شد ، سی آی ا در گزارشی محرمانه اطمینان داد كه « شاه در دهه هشتاد به صورت فعال مورد اعتماد مردم باقی خواهد ماند... و در آینده نزدیك هیچ گونه تغییر رادیكالی در رفتار سیاسی ایرانی ها رخ نخواهد داد.»

جان اف. كندی به شاه هشدار می داد كه تغییر جهت دهد، اما شاه زیربار نمی رفت. روسای جمهوری پس از او، خوشحال بودند كه پول های او را می گیرند و به تشویق زیاده روی های او می پردازند. ریچرد نیكسون، كه با وزیر خارجه اش هنری كیسینجر استراتژی توسعه ی همكاری با دیكتاتورهایی را پیش می بردند كه اجازه می دادند كشورهاشان به عنوان سكوهای پروژه ی قدرت آمریكایی مورد استفاده قرار گیرند ، محمدرضا شاه را تبدیل به متحد تمام عیار و گوش به فرمان خود كردند. در سال ١۹۷۵، جرالد فورد و هنری كیسینجر ، از او در كاخ سفید استقبال كردند. دو سال بعد، جیمی كارتر هم به عمل مشابهی دست زد .

 

جیمی كارتر در ضیافت شام كاخ سفید، خطاب به شاه گفت «اگر كشوری وجود داشته باشد كه با درایت و هدایت رهبرش به راه رشد افتاده باشد، امپراتوری باستانی ایرانی است . »

بلافاصله پس ازآن ضیافت شام ، مردم خشمگین در تهران و سایر شهرها به خیابان ها ریختند و فریاد « مرگ بر شاه آمریكایی ! » سردادند. این واقعه، بسیاری را در ایالات متحده حیرت زده كرد . تلاطم های بدتری در راه بودند. آیت الله روح الله خمینی ، آخوندی كه رفته رفته در چهره رهبری كننده انقلاب ظاهر می شد ، به موضع تندوتیز ضدغربی افتاد. جنبش او چنان قدرتمند شد كه در آغاز سال ١٩۷٩، شاه را مجبور به فرار كرد. چند ماه بعد، رژیم جدید خمینی تصرف سفارت خانه ایالات متحده در تهران و گروگان گیری دیپلمات های آمریكایی را طراحی كرد .

بحران گروگان گیری به شدت باعث تحقیر ایالات متحده و فروریختن سیاست ریاست جمهوری جیمی كارتر شد و میلیون ها آمریكایی را تبدیل به دشمنان ایران كرد. از آنجا كه اغلب آمریكایی ها خبر نداشتند ایالات متحده در سال ١٩۵۳ با ایران چه كرده است ، فقط عده كمی می دانستند چرا ایرانی ها به آن حد نسبت به كشوری كه آن را « شیطان بزرگ » می خواندند ، خشمگین اند .

 

سال ها بعد ، یكی از شبه نظامیانی كه در سفارت گیری شركت داشت ، در مقاله ای توضیح داد كه چرا او و یارانش به چنان اقدامی دست زدند . او گفت كه اقدام آنان با تاخیر تاریخی واكنشی در پاسخ به عملیات آژاكس بود كه در جریان آن ، ماموران سی آی ا از درون سفارت آمریكا كودتایی را سازمان دادند تا شاه فراری را ، به قدرت بازگردانند .

این شبه نظامی سابق تاكید ورزید كه « ما اطمینان داشتیم كه همان واقعه می توانست عینا تكرار شود و در این صورت غیر قابل برگشت بود. ما باید غیر قابل برگشت بودن را تغییر می دادیم . »

 

عملیات آژاكس ، مثل بسیاری دیگر از اقدامات آمریكایی ها در « تغییر رژیم ها » ، در آغاز موفق به نظر می آمد. ایالات متحده از شر رژیمی كه آن را نمی پسندید خلاص شد و رژیمی را كه دوست می داشت تحمیل می كرد. محمدرضا شاه كه به تاج و تخت بازگردانده شده بود ، وفادارانه طرفدار آمریكا بود و شركت های نفتی گلف استانداراویل نیوجرسی ، تكزاكو و موبیل ، به گرمی از او حمایت می كردند .

با این حال ، از نقطه نظر فرصت سودآور تاریخی ، این عملیات نتایج درازمدت فاجعه باری داشت . عملیات

آژاكس ، یك ربع قرن ایران را زیر مهمیز حاكمیت شاه برد . اختناق و سركوبی حاكم در این سال ها ، سرانجام به انقلابی ره برد كه بنیادگرایان تندرو را به قدرت رساند . تحقیر ایالات متحده با نگه داشتن پنجاه و چهار دیپلمات آمریكایی به مدت چهارده ماه، عطش های بنیادگرایان تندرو را فروننشاند و در ادامه ی آن، هدف های غربی را نشانه رفتند كه از آن میان می توان از عملیات علیه پادگان های نیروی دریایی ایالات متحده در عربستان سعودی و مركز جامعه یهودیان در آرژانتین نام برد. این عملیات،‌ باعث روحیه دادن به مسلمانان فناتیك در اطراف و اكناف جهان شد كه از آن جمله باید به همسایه ایران افغانستان اشاره كرد كه شبه نظامیانش در یازده سپتامبر ۲٠٠١ دست به عملیات ویرانگری علیه ایالات متحده زدند. ( در این مورد، بسیاری دیگر از محققان و نویسندگان، از جمله آروندهاتی روی ، میلان ری ، نوام چامسكی ، رابرت دریفوس و... ضمن آن كه گشودن زنجیر از پای بنیادگرایان به وسیله ایالات متحده را در مركز تحقیقات خود قرار داده اند، نظر نویسنده را نفی نمی كنند كه زنجیر تخریب و تهدید، چنین حلقه ای هم داشته است، اما معتقدند كه مهارت در زدن دو هواپیما به برج های دوقلو در ۱۱ سپتامبر ۲٠٠۱، نمی توانسته كار چند خلبان طالبانی ، یا گروهی دیگر از بنیادگرایان باشد و سازمان های اطلاعاتی و شورای امنیت ملی و كاخ سفید تحت مهار نئوكنسرواتیوها و... نقشی در آن نداشته باشند . به هر صورت ، نظرها در این مورد به صورت های متفاوتی ابراز شد و لابد كشف واقعیت می ماند تا دو دهه ی بعد كه اسناد از طبقه بندی محرمانه خارج شوند ، یا شاید هم هرگز نشوند . به هر صورت، بهانه ای باید برای اشغال افغانستان و پس از آن عراق وجود می داشت كه نقش شركت های نفتی ، صنایع نظامی و بخصوص مافیای مواد مخدرکه سالانه ۶۸۰ میلیارد دلار برای سرمایه داری جهانی سود می آورد و سی آی ا در آن نقش عمده ی خود را دارد ، نمی تواند از نظر دور بماند م . )

یکی از دیپلمات های ایرانی ، نیم قرن پس از عملیات آژاکس نوشت که اگر حکومت ملی دکتر محمد مصدق را سرنگون نمی کردند ، هیچ یک از این وقایع رخ نمی داد .

 

تردیدی وجود ندارد که اگر کودتا به وقوع نمی پیوست ، دموکراسی در ایران به مرحله ی بلوغ می رسید . انجام کودتا به چنان کابوس وحشتناکی تبدیل شده بود که وقتی شاه سرانجام در سال ۱۹۷۹ سرنگون شد ، بسیاری از ایرانیان می ترسیدند واقعه ی ۱۹۵۳ تکرار شود . همین کابوس هولناک یکی از انگیزه های دانشجویان در اشغال سفارتخانه ایالات متحده بود . در حالی که انقلاب اسلامی در تصمیم اتحاد شوروی به اشغال افغانستان نقش خود را داشت ، بحران گروگانگیری به نوبه ی خود حمله عراق به ایران را تسریع کرد . در مدتی کوتاه ، ظرف یک هفته ، در ایران جریان تندی پدید آمد ...

نتایج کودتای ۱۹۵۳ ، نقطه عطف مسیر و صف بندی سیاسی امروزی در خاور میانه و کشورهای آسیائی بود . با چنین درکی ، آیا کسی می تواند بگوید انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ اجتناب ناپذیر بود ؟ یا نه ، زمینه های این واقعه زمانی فراهم آمد که امید و آرزوی مردم ایران در سال ۱۹۵۳ زیر پا گذاشته شد ؟

 

* * * * *

 

گواتمالا نسبت به ایران کشور بسیار کوچک تر ، ضعیف تر و منزوی تری است ، اما رهبری به نام سرهنگ کارلوس کاستیلو آرماس که پس ازکودتای ۱۹۵۴ به وسیله ایالات متحده به این کشور تحمیل شد ، از همان روش سرکوبی و اختناق شاه ایران پیروی کرد . کاستیلو آرماس در نخستین هفته های کسب قدرت ، فدراسیون کارگران موز را منحل کرد ، قانون اصلاحات ارضی را به حالت تعلیق در آورد ، همه احزاب سیاسی و گروه های دهقانی را ممنوغ اعلام کرد و دستور داد تا هزاران گواتمالائی مظنون به چپ بودن را فله ای دستگیر کنند . رئیس پلیس مخفی او که در زمان حاکمیت دیکتاتور خورجه اوبیکو هم همین سمت را داشت ، ادبیات دیگرگون کننده ، بخصوص همه آثار داستایفسکی و ویکتور هوگو را غیر قانونی خواند . با ایجاد و اعمال چنین اختناقی ، زمینه برای آن گونه حاکمیت پلیسی هموار شد که گواتمالا را چند دهه در شرایط غم انگیز و خونینی فرو برد .

 

دهم اکتبر سال ۱۹۵۴ ، کاستیلو آرماس ، رای دهندگان گواتمالائی را به پای صندوق های رای کشاند . بر ورقه رای گیری ، فقط یک پرسش آمده بود : « آیا موافقید که سرهنگ کارلوس کاستیلو آرماس تا تشکیل مجلس موسسان در مقام ریاست جمهوری باقی بماند ؟ » بنا به نتیجه ای که رسما اعلام شد ، ۴۸۵۵۳۱ رای موافق و فقط ۳۹۳ رای مخالف از صندوق ها در آمده بود . ( آن دسته از ایرانیانی که به صورت سازمان یافته ، یا فردی در زمان ترجمه ی این کتاب ( ۲۰۰۸ ) به عنوان حقوق بگیران      CIA و MI6  مساله رفراندوم در جمهوری اسلامی را مطرح می کنند ، باید متوجه باشند که حتی اگر چنین حکومت سرکوبگری که اپوزیسیون مستقل آن را فاشیسم اسلامی می نامد ، تن به چنین رفراندومی در دهد ، نتیجه ای جز این از کار در نخواهد آمد و فقط وقت و فرصت مبارزه مستقل اساسی برای سرنگونی حاکمیت اسلامیست ها در ایران به دست توانای مردم را به تاخیر خواهد انداخت و زمینه ها را برای عملیات پنهانی ، و احتمالا تجاوز نظامی ، آماده تر خواهد کرد م . )

 

کاستیلو آرماس ، مرد هوشمند و درستکاری نبود ، و در سال های پس از کودتا ، در شبکه ای از تارهای فساد دولتی و دسیسه و توطئه افتاد . شب بیست و هفتم ژوئیه ۱۹۵۷ که راهرو اقامتگاه رسمی خود را برای رفتن به اتاق غذا خوری می پیمود ، به ضرب گلوله از پا در آمد . لحظاتی بعد ، یکی دیگر قاتل او را کشت . تحقیقی جدی در این مورد صورت نگرفت .

پایانی غم انگیز تر از این ، در انتظار یاکوبو آربنز بود . جان فاستر دالس وزیر امور خارجه ایالات متحده که مدیر برنامه براندازی او بود ، می خواست جهان را قانع کند که آربنز کمونیست است و می خواست او را به بلوک کشورهای اتحاد جماهیر شوروی بكشاند ، و از هیچ اقدامی فروگذار نکرد تا او را به آن سمت سوق دهد . اول ترتیبی داد که مکزیک رئیس جمهوری پیشین گواتمالا را نپذیرد . چون آربنز پسر مهاجری سوئیسی بود و شهروندی آن کشور را داشت ، از مکزیک به سوئیس رفت . با این حال ، سوئیس زیر فشار آمریکائی ها راهکاری پیدا کرد تا حق شهروندی او را انکارکند . بعد به پاریس رفت و در مصاحبه با روزنامه ای ، نسبت به بازگشت به قدرت ابراز امیدواری کرد . فرانسه اجازه اقامت او را تمدید نکرد . سرانجام ، همان گونه که جان فاستر دالس در نظر داشت ، راهی برای آربنز باقی نماند جز آن که به پراگ برود . آربنز از اقامت در پراگ خشنود نبود . چند سال بعد ، در حالی که دچار افسردگی و نومیدی شده بود ، به اوروگوئه و کوبا رفت و دوباره به مکزیک بازگشت . بیست و هفتم ژانویه ۱۹۷۱ ، در وان حمام آپارتمانش در مکزیکوسیتی خفه شد . رئیس جمهوری ضد استعمار گواتمالا که در عملیات پنهانی ایالات متحده در سال ۱۹۵۴ یک سال پس از کودتا علیه نخست وزیر ملی ایران دکتر محمد مصدق سرنگون شده بود ، در این زمان ۵۸ ساله بود .

 

علیرغم باورهای جان فاستر دالس و دستیاران او ، امنیت آمریکائی ها هیچ ربطی به براندازی یاکوبو آربنز نداشت . انتظار جهانی آن بود که او پس از پایان دوره ی ریاست جمهوری خود در سال   ۱۹۵۷ ، کنار برود و نامزدهای بسیاری هم که اغلب میانه رو بودند ، مبارزات شان را برای جانشینی او آغاز کرده بودند . یاکوبو آربنز اصلاح طلبی احساساتی بود و به خاطر اصلاحاتی که انجام داده بود سرنگون شد . به قول مورخ آمریکائی « ریچرد ایمرمن » ، « تمایلات اصلاح طلبانه آربنز نمی توانست در فرهنگ لغات جنگ سرد ، مطلق گرائی تعبیر شود . »

جان فاستر دالس به این نتیجه رسیده بود که دولت آربنز به دو دلیل باید نابود می شد : به علت ایجاد مزاحمت برای یونایتد فروت ( شرکت میوه ایالات متحده ) ، و به این دلیل که گواتمالا را از کشورهای منظومه آمریکائی ها خارج می کرد و به سمت اقمار کمونیسم می برد . مورخان به بحث پرداخته اند که کدام یک از این دلایل اهمیت بیشتری داشتند . محتمل ترین واقعیت این است که این هر دو دلیل ، در ذهن دالس ادغام شده بودند . هریک از دلایل ، دلیل دیگر را تقویت و ثابت می کرد.

چهار دهه پس از کودتا ، سی آی ا مورخ مستقلی به نام « نیک کالاتر » را استخدام کرد تا اسناد و مدارکی را که دیرگاهی در مورد موفقیت عملیات براندازی محرمانه باقی مانده بودند ، مورد بررسی قرار دهد و گزارش کاملی از آن به دست دهد . پس از تحقیقاتی جامع ، کالاتر به این نتیجه رسید که ایالات متحده دولت کشوری را برانداخت که تقریبا هیچ اطلاعی از آن نداشت .

 

پیش از سال ۱۹۵۰ که یاکوبو آربنز گوزمن در گواتمالا به قدرت برسد ، مقام های آمریکائی تصویر روشنی از این کشور نداشتند . مورخان ، وقایع دهه های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ را تداوم دور قدیمی تغییرات پیشرو و واکنش های محافظه کارانه ارزیابی می کردند ، اما مدیران نقشه های سی آی ا بر آن بودند که شاهد اتفاقی تازه اند . به نظر آنان ، کمونیست ها برای نخستین بار کشوری را در « حیاط خلوت » آمریکا نشانه رفته بودند و هدف شان دیگرگون کردن شرایط و تغییر شکل در « منطقه ای فراموش شـده » بود . وقتی این درک را با تجریه هائی که در گذشته داشتند مقایسه می کردند ، بیشتر تمایل داشتند آن را به موازات کره ، روسیه ، یا اروپای شرقی مقایسه کنند تا به موازات آمریکای مرکزی . در واقـع وقایـع و تحولات گواتمالا را در متن الگوهای جهانـی ی فعالیت کمونیست ها مـی دیدند ، نـه در  

زمینـه ی گواتمالا .

 

بدیهی بود که بسیاری از گواتمالائی ها خشمگین شوند ، و پس از آن که روشن شد دموکراسی در تحول طبیعی به گواتمالا باز نخواهد گشت ، عده ای به انقلاب رو کردند . در سال ۱۹۶۰ ، گروه هائی از سربازان و افسران جوان ، در شورشی هماهنگ ، دو پادگان کوچک را تصرف کردند. نیروهای دولتی ، این شورش را سرکوب کردند ، اما عده ای از افسران شورشی به کوه ها زدند تا  برای تشکیل گروه های چریکی به دهقانان بپیوندند . مدتی بعد ، ژنرالی که وزیر دفاع آربنز بود ، گروه شورشی دیگری را تشکیل داد . در ماه ها و سال ها پس از آن که فیدل کاسترو قدرت سیاسی را در کوبا به دست گرفت ، هزاران گواتمالائی علیه دولت سلاح برداشتند .

 

برای تقابل با این تهدید ، ارتش گواتمالا تاکتیک های وحشیانه ای را به کار زد که زندگی سیاسی عادی را هم در کشور از جریان بازداشت . جوخه های مرگ ، با اختیارات کامل دولتی در شهر راه افتادند به شکار مخالفان ، سیاسی ها ، مسئولان سازماندهی اتحادیه ها و فعالان دانشجوئی . رهبران دهقانی را هم تعقیب کردند ، گرفتند و بـه قتل رساندند . هزاران تن از مردم را ربـودند که روزنامـه های دولتـی آنان را « مردان ناشناسی در لباس های عادی » معرفی کردند . از آنان ، هرگز خبری نشد . بسیاری در پایگاه های نظامی تا حد مرگ شکنجه شدند . سربازان به روستاها هجوم بردند وصدها سرخپوست « مایان »  را قتل عام کردند . این سرکوبی و اختناق ، سه دهه دوام یافت و در این مدت، ارتشی ها بیش از مجموعه ی نیم کره ی غربی آدم کشتند . ( در ۲۹ سال گذشته ، یعنی از ۱۹۸۰ تا ترجمه ی این فصل از براندازی ، حاکمیت اسلامیست ها در ایران که به رهبری روح الله خمینی به قدرت رسید ، عین همین جنایات را نسبت به دگر اندیشان و مخالفان خود مرتکب شده و علاوه بر اعمال ۶۴ نوع شکنجه بر زندانیان سیاسی و اعدام های بی امان آنان ، سنگسار را نیز بر آن افزوده و آزادی روابط عادی اجتماعی را نیز ، بخصوص در مورد زنان ، ممنوع کرده و آن را مستحق مجازات های اسلامی دانسته است . آخوند محمودی شاهرودی رئیس قوه قضائی جمهوری اسلامی ، در فروردین سال ۱۳۸۰ شمسی به کارگزاران خود گزارش داد که ایران ۷۵۰ هزار زندانی دارد . شاهرودی گفت نود هزارتن از این زندانیان چک برگشتی و خلافکارند ، اما نگفت بقیه از نیروهای سیاسی ، دانشجویان ، معلمان ، دانش آموزان ، کارگران و سایر مردم معترض اند . این گزارش ، در شماره بهار سال ۱۳۸۰ نشریه رسمی وزارت دادگستری جمهوری اسلامی چاپ شده است . در عین حال اما ، مقام های جمهوری اسلامی مدام گفته اند که اصلا زندانی سیاسی ندارند ! - م . )

 

از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰ ، ایالات متحده صدها میلیون دلار کمک نظامی برای گواتمالا تامین کرد . آمریکائی ها ارتش و پلیس گواتمالا را آموزش دادند ، تیم های کلاه سبز را فرستادند تا در ماموریت های ضد چریکی ، سربازان گواتمالائی را همراهی کنند ، و از منطقه کانال پاناما ، هواپیما فرستادند تا برمخفی گاه چریک ها بمب های ناپالم ببارند . در سال  ۱۹۶۸ ، چریک ها با کشتن دو مستشار نظامی آمریکائی و

« جان گوردون ماین » سفیر ایالات متحده در گواتمالا ، به دخالت نظامی آمریکائی ها پاسخ دادند .

اگر « عملیات موفق » آمریكائی ها كه اسم رمز كودتا علیه آربنز بود صورت نمی گرفت ، این خونین ترین جنگ در آمریكای لاتین واقع نمی شد . در دهه ای كه گواتمالائی ها در حاكمیت دموكراتیك می زیستند ، برای حل تناقضات ملی راه حل های قانونی و سیاسی داشتند . تنش هائی كه در جامعه ای دموكراتیك می شد برای شان راهكار پیدا كرد ، تبدیل به جنگ داخلی هولناك شد.

كودتای گواتمالا ، مثل نتایج سایر عملیات تغییر رژیم ، تاثیرهائی از خود به جا گذاشت كه تا سال ها بعد روشن نشد . در خلال سال های حاكمیت آربنز، گروه های عجیب و فوق العاده ای از چپ های آمریكای لاتین ، به گواتمالا گرایش پیدا كردند كه یكی از آنان ارنستو چه گوآرا  پزشك جوان آرژانتینی بود . پس از كودتا ، گوآرا به مكزیك رفت كه با انقلابی كوبا فیدل كاسترو ملاقات كند . آن دو ، وقایع گواتمالا را به طور مفصل مورد بحث قرار دادند . از آن تحلیل ، درسی از كار در آمد كه در جریان تاریخ آینده آمریكای لاتین ، ولوله ای به پا كرد .

 

« عملیات موفق » به انقلابیون كوبا و بسیاری دیگر از كشورهای مريكايآمریكای لاتین آموخت كه ایالات متحده ناسیونالیسم دموكراتیك را در آمریكای لاتین بر نمی تابد . این نتیجه گیری ، آنان را به سمت رادیكالیسم قطعی سوق داد . آنان به این نتیجه رسیدند كه اگر به قدرت برسند ، مثل آربنز با نهادها و موسسات موجود كار نخواهند كرد و در عوض ، ارتش را منحل خواهند كرد ، كنگره را خواهند بست ، به خلع طبقه ی مالك زمین همت خواهند گماشت ، و شركت های خارجی را از كشور بیرون خواهنـد ریخت .

در دهه ی ١٩۶٠ كه تلاش های ایالات متحده برای برانداختن كاسترو به جائی نرسید ، فیدل با اشاره به ناتوانی آمریكائی در طرح براندازی ، فریاد كشید كه « كوبا  گواتمالا نیست ! »

بر حسب اتفاق ، یكی از بازندگان « عملیات موفق » ، كمپانی یونایتد فروت بود كه مسبب اصلی در گیر كردن آمریكائی ها درگواتمالا بود .  « سام زمارای » مرد خیال پردازی كه مدتی طولانی بر یونایتد فروت تسلط داشت ، بیمار بود كه سرانجام هم در سال ١٩۶١ مرد - ، و بدون او كمپانی پایه اش را از دست داده بود . سودهای سرشار این شركت به شدت كاهش یافت ، در لجن زار تعقیب قانونی فرورفت كه سرانجام ناچار شد بخشی از املاكش را به گواتمالا واگذارد . در سال ١٩۷۲ ، پس از آن كه بسیاری از دارائی های موز خود را به كشورهای دیگر منتقل كرد ، آن چه را برایش باقی مانده بود به شركت « دل مون » فروخت . در چنین موقعیتی ، یونایتد فروت در شركت یونایتد برندز ادغام شد . زمانی كه « ایلی بلاك » به اتهام كلاهبرداری و جنایات دیگر تحت پیگرد دادستان فدرال قرار گرفت و پرونده ی او گویای خشونت به عنوان بخشی از میراث این كمپانی در گواتمالا بود ، در سالدم  ١٩۷۵  دست به خود كشی زد .

در سال ١٩٩۶ ، با نظارت سـازمان ملل متحد‌ ، فرماندهان نظامـی و رهبران چریكـی گواتمالا پیمان

صلحی را امضا كردند . این موافقت نامه ، تاثیر ناچیزی بر نا برابری زندگـی در گواتمـالا گذاشت كه هنـوز

فقط دو در صد مردمش صاحب نیمی از زمین های حاصل خیز بودند ، اما همین نتیجه به موج هولناك و طولانی سركوبی دولتی پایان داد . این دستاورد ، ضمنا به ایجاد كمیسیون تحقیق تاریخی منجر شد كه مطالعه در مورد خشونت و دلایل آن را در پی داشت . گزارش این كمیسیون ، نشان داد كه بیش از دویست هزار انسان جان خود را از دست داده اند كه ٩۳ در صدشان را ارتشی ها كشته اند .

گزارش كمیسیون می گوید « تا اواسط دهه ی ١۹۸٠ ، دولت ایالات متحده و شركت های خصوصی حداكثر فشار را وارد آوردند تا ساختمان قدیمی و نا عادلانه ی وابسـته به اقتصاد اجتماعـی را حفـظ كننـد . » ابعاد فاجعه از این هم عیمق تر بود . چند روز پس از انتشار این گزارش تاریخی ، پرزیدنت كلینتون كه به گواتمالا رفته بود ، به ابعاد مسئولیت آمریكائی ها در وحشتی كه آن كشور را در خود فرو برده بود ، اعتراف كرد .  

كلینتون در اجتماع رهبران جامعه مدنی درگواتمالا سیتی گفت : « اهمیت مساله در این است كه من باید به صراحت از جانب ایالات متحده اعلام كنم كه حمایت از نیروهای نظامی و واحدهای اطلاعاتی كه در خشونت ها دست داشتند و سركوبی را گسترش دادند ، عمل نادرستی بود و ایالات متحده نباید چنین اشتباهاتی را تكرار كند . »

 

* * * * *

 

كودتای سال ١۹۶۳ در ویتنام ، تاثیر عمیقی بر واشینگتن از خود به جا گذاشت . در نتیجه ی این كودتا ، بسیاری از معماران سیاسی باور كردند كه ایالات متحده سطح جدیدی از مسئولیت را در ویتنام جنوبی پذیرفته است . اگر پیش از كودتا نظریه ی خروج نیروهای آمریكائی امری دیوانه وار به نظر می رسید ، پس از وقوع كودتا حتی از آن هم بدتر به نظر می آمد . پس از وقوع كودتا ، ویلیام باندی معاون وزارت دفاع گفت حالا دیگر كسی نمی تواند به  «  عقب كشیدن نیروها از عملی ناتمام » ‌بیندیشد .

بسیاری از كسانی كه در طراحی و اجرای نقشه كودتا دست داشتند ، بعدها به این نتیجه رسیدند كه عمل شان اشتباهی فاجعه بار بود . ژنرال « مكسول تیلر » در خاطراتش نوشت كه از نقطه نظر تاریخی ، آن اقدام را فقط می توانیم « یك فاجعه ؛ فاجعه ای ملی » تعریف كنیم . « ادوارد لندسدیل » گفت آن عمل   « كاراحمقانه ی هولناكی بیش نبود . » « ویلیام كولبی » رئیس عملیات پنهانی سی آی ا در آسیای شرقی كه بعدها به مدیریت سازمان ارتقاء یافت ، آن را « بزرگ ترین اشتباه جنگ ویتنام » خواند .

آمریكائی هائی هم كه سرنگونی نگو دین دیم را تصویب كردند ، به نتیجه مشابهی رسیدند ، برای آن كه مصمم بودند جنگ ویتنام را ببرند و تصور كرده بودند كه « دیم » مانع پیروزی است . پس از واقعه ، بعضی از آنان به خود گفتند در درجه ی اول نگو دین دیم مخلوق خود آمریكائی ها بود ( مثل اخوان المسلمین و طالبان و القاعده و ... م . ) و چون ایالات متحده او را به قدرت رسانده بود ، این حق را هم باید می داشت كه وقتی ثابت كرده بود نمی تواند وظایفش را انجام بدهد ، او را از مسند قدرت به زیر بكشد . جان اف. كندی و دستیارانش ، به این دلیل چنین اقدامی را مفید یافتند كه آنان را از رو به رو شدن با پرسش های عمیق تری در مورد این كه آیا اصلا امیدی به پیروزی در جنگ ویتنام وجود دارد ، یا نه ، نجات می داد .

این البته سرعت و طراحی و انجام كودتا در اواخر تابستان و پائیز ١۹۶۳ را توجیه نمی كند . حتی بعضی از كسانی كه راهگشای آن بودند ، بعدها اعتراف كردند كه نمی توانستند بفهمند چگونه آن واقعه رخ داده است . رابرت كندی در سال ١۹۶۵ با شگفتی گفت « هیچ كس نمی دانست ما چه می خواهیم بكنیم . هیچ كس نمی دانست سیاست كار چیست . مساله مورد بحث قرار نگرفته بود . »

پرزیدنت كندی به بسیاری از دوستانش گفته بود كه اگر در سال ١۹۶٤ دو باره به ریاست جمهوری انتخاب شود ، نیروهای آمریكائی را از ویتنام جنوبی فراخواهد خواند . آیا می خواست چنین كند یا نه، برای همیشه نامعلوم باقی ماند . بیست و دوم نوامبر ، درست بیست روز پس از قتل نگو دین دیم ، خود كندی نیز به همان سرنوشت دچار شد . لیندون جانسون رئیس جمهوری جدید ، تصویری از دیم را كه به دیوار آویخته بود ، به سناتور « هابرت هامفری » نشان داد .

جانسون به هامفری گفت « ما در كشتن او دست داشتیم . حالاهمان اتفاق در كشورخودمان افتاده است . »

 

ژنرال « دوئونك وان مین » كه عامل كودتا بود ، به جای دیم رئیس جمهری ویتنام جنوبی شد و ژنرال « ترن وان دون » را به وزارت دفاع گماشت . دولت آنان اما ، ناپایدار بود و با جنگ و كشتار درونی ازهم پاشید . بسیاری از طرف های دعوا از شدت خشم ناشی از اعدام نگو دین دیم و نگودین نهو ، جوش آورده بودند . دولت بعدی هم ، نتوانست تثبیت شود . پس از فقط سه ماه ، با كودتائی دیگر سرنگون شد . پس از آن ، جانشین قدرتمندی از نظامیان ، حاكمیت ویتنام جنوبی را به دست گرفت . دو تن از آنان ؛ ژنرال « نگوین كائوكی » و ژنرال « نگوین وان تیو » در كودتای ١۹۶۳ نقش پر اهیمتی ایفا كرده بودند .

در خلال دهه ی ١۹۶٠ ، پرزیدنت لیندون جانسون چنان بر آتش جنگ ویتنام دمید كه بیش از نیم میلیون نیروی آمریكائی درگیر آن بودند . جنگ ویتنام سی ام آوریل ١۹۷۵ ، با شكست ننگ آور و خفت بار آمریكائی ها به پایان رسید . در مجموع ۵۸١۶۸ هزار آمریكائی در آن جنگ كشته شدند . تلفات ویتنامی ها ، بسیار سنگین تر از آن بود .

براندازی دیم كه باعث شد درگیری ایالات متحده از حدودی كه تعهد كرده بود به مراتب فراتر رود ، نقطه عطف جنگ ویتنام بود . این اقدام ، برای آمریكائی های قدرتمند چنین احساسی را به وجود آورد كه با ویتنام جنوبی خویشاوندی خونی پیدا كرده اند و باید بدهی خود را پرداخت كنند . « استنلی كارنو » نوشت « مسئولیت امریكائی ها در قتل نگو دین دیم ، در سال های پس از آن واقعه، ذهن رهبران ایالات متحده راچنان به خود مشـغول كرده بـود كه تصور مـی كردند مسـئولیت بزرگ تری در ویتنام دارند . »  « هوارد جونز » مورخی دیگر ، كودتا را « تراژدی مركزی پرزیدنت كندی» می داند . (‌ هوارد زین نویسنده كتاب « تاریخ مردم آمریكا » كه معتقد است در مدارس آمریكائی تاریخ واقعی ایالات متحده را به شاگردان تدریس نمی كنند ، در مقام مورخ تاریخ واقعی و استاد تاریخ در دانشگاه ماساچوست ، در آوریل سال 2006 كه باید مقارن با مراحل پایانی نوشتن همین كتاب باشد ، در مجله پروگرسیو مطلبی می نویسد كه نظری دیگر را در این مورد مطرح می كند . هوارد زین در این مقاله می نویسد : « همه روسای جمهوری در مورد ویتنام به مردم دروغ گفتند : - كندی در مورد توسعه ی تعهد ما در آن منطقه ، لیندون جانسون در باره خلیج تونكین ، ریچرد نیكسون در مورد بمباران سری كامبوج ، و جملگی شان در این ادعا كه می خواهند ویتنام جنوبی را از كمونیسم خلاص كنند ، واقعیت این بود كه می خواستند ویتنام جنوبی را در دهنه ی قاره آسیا مال خود كنند . م . )

هوارد جونز در مورد مركزی بودن تراژدی كندی در كودتای ویتنام جنوبی می نویسد :

 

اقدام او دولت را به مسیری سوق داد كه درگیری ایالات متحده را بیش از پیش كرد ، استراتژی جنگ انقلابی كمونیست ها را با شعله ور كردن هـرج و مـرج سیاسی در سایگون دامن زد ، و  مانع نقشه ی او برای فراخواندن نیروها به كشور شد ... میراث كندی شرایطی را در ویتنام ساخت و پرداخت كه دست جانشین او را برای اقدام به حداكثر دخالت نظامی و افزایش نامحدود سطح این دخالت بازگذاشت . پرزیدنت لیندون جانسون به سرعت جنگ ویتنام را آمریكائیزه كرد كه نتیجه اش مرگ یك نسل بود .

 

كودتا پرسش گیج كننده ای را باعث شد كه آیا دست زدن به این عمل در پروژه ی آمریكائی ویتنام اجتناب ناپذیر بود ، یا نه ، می توانست نقطه ی عطف باشد ؟ با از میان برداشتن نگو دین دیم ، ایالات متحده می توانست تشكیل دولتی غیرنظامی را ترغیب كند . به جای آن اما ، نظامیان سرسخت را به قدرت رساند و عملیات نظامی خود را به پیش برد . « رابرت شاپلن » كه خبرنگار نیویوركر در ویتنام بود ، از جمله كسانی است كه متحیر بود چرا چنان وضعی پیش آمده است .

 

من همیشه آمریكائی ها را ملامت می كردم كه اشتباه شان در كودتای اول و دوم نوامبر ، عملی فراتر از یك كودتا بود . درك من این بود كه آن عمل ، نه تنها به انقلابی مشروع ره نخواهد برد ، بلكه همه راه ها را خواهد بست . آمریكائی ها از تغییری خشونت بار حمایت كردند ، اما نه واشینگتن و نه سفارت ایالات متحده در سایگون ، هرگز طرح و فكری را پیاده نكردند كه بتواند قلب و روح مردم را تسخیر كند . جنگ بزرگ هنوز در راه بود، و ایالات متحده فرصت های پس از سقوط نگو دین دیم را از دست داد كه یا از ویتنام خارج شود ، یا به ایجاد دولتی جدی با ساختار مدنی كه متكی به اقتصادی گسترده باشد كمك كند . یعنی به ایجاد آن چه كه فقدان آن، تراژدی حاكم بر ویتنام جنوبی را  مدام آشكارتر و عمیق تر می كرد .

 

دیرگاهی پیش از آن كه ایالات متحده دچار آخرین تحقیـر های خود در ویتنام شـود ، جان فاسـتر

دالس مرده بود ، اما نتیجه ی عمل او بود كه باعث این خواری و حقارت شده بود . امتناع او از شركت در گفت و گوی ١۹۵٤ ژنو كه مبتنی بر نظر نادرست او در مورد كمونیسم بین المللی بود ، نقطه ی آغاز این تراژدی بود . بنا به توضیح یكی از زندگی نویسان او ، این اقدام « عجیب و غریب ترین عمل در دوران وزارت او بود... كار دالس ، پاریس و لندن را در بهت و حیرت فرو برد و دوباره در اذهان عمومی این تصویر را به وجود آورد كه وزیر امور خارجه ایالات متحده ، جنگجوی ناشی و فاقد استدلال جنگ سرد است كه حسی عمل می كند ، نه عقلی . »

نتیجه ی تصمیم و عمل بی خردانه ی جان فاستر دالس بود كه باعث شد ایالات متحده در سال ١۹۵۶ مانع وحدت مجدد ویتنام شود ، رژیم نگو دین دیم را به وجود آورد ، و تصمیم بگیرد به صورت نامحدودی از ویتنام جنوبی دفاع كند . دالس سیاست حسی فاقد استدلال خود را به دولت كندی منتقل كرد . تداوم سیاست او بود كه كودتای نگو دین دیم را اجتناب ناپذیر كرد ، حال آن كه دیم برای رهبران ایالات متحده كه می خواستند تا پیروزی بجنگند ، شریك مطلوبی نبود و رهبران واشینگتن تردیدی در این مورد نداشتند .

پس از آن كه ایالات متحده نگو دین دیم را به قدرت رساند و در مدت زمانی طولانی بر مسند قدرت نگه داشت و بعد او را چنان خشونت بار و وحشیانه نابود كرد ، آمریكائی ها در جنگی غرق شدند كه محاسبه ی نتایج هولناك و آسیب های جدی آن برای منافع ایالات متحده در سراسر جهان ، امكان پذیر نبود . آن كودتا ، چنان ایالات متحده را در ویتنام جنوبی گیر انداخت كه حاصلی جزفاجعه برای هیچ كدام شان نداشت . در واقع ، این فاجعه آخرین میراث دالس بود .

پرنس سیهانوك كامبوج ، در شرایطی كه جنگ جنوب شرقی آسیا به اوج خـود رسیده بـود ، گفت « دوستان آمریكائی ما در سازماندهی حرف ندارند ، در تكنیك بی نظیرند و سربازان برجسته ای دارند ، اما پای واقع نگری شان در قلمرو سیاست می لنگد . در این قلمرو است كه سرشان را مثل كبك زیر برف می كنند و می پندارند از این طریق بهتر منافع شان تامین می شود . »

 

* * * * *

 

پس از كودتای شیلی در یازدهم سپتامبر ۱٩۷۳ ، ژنرال اگوستینو پینوشه و سایر افسرانی كه قدرت را قبضه كرده بودند ، به سرعت شروع كردند به استحكام پایه های قدرت سیاسی خود . پینوشه بی درنگ به عنوان نامزد حاكمیت برجریان افسران شورشی برگزیده شد . عده ای از افسران رقیب او در ارتش ، به صورت های غیر مترقبه ای مردند . جالب توجه ترین شان وزیر دفاع او ژنرال « اسكار بونیلا » بود كه در سال ١۹۷۵ در سقوط هلیكوپتر كشته شد . بقیه شان هم ، پیش از هنگام بارنشسته شدند . وقتی پینوشه قدرتمند تر شد ، اول خود را رئیس افسران شورشی و بعد رئیس جمهوری شیلی اعلام كرد .

یكی از نخستین اقدامات پینوشه پس از كودتا این بود كه دستور داد در سراسر كشور به چپ ها و حامیان رژیم مخلوع هجوم ببرند . بنا به شدتی كه این كارزار براساس آن تنظیم شد ، ده ها هزارتن از نیروهای چپ و مخالف حاكمیت آمریكائی دستگیر شدند . شدت عمل پینوشه ، شرایطی كه دستگیرشدگان در آن زمان اسارت را گذراندند ، و این واقعیت كه اثری از بسیاری از آنان دیگر دیده نشد ، وضعی را به وجود آورد كه زمینه های سال ها اختناق و سركوبی پینوشه شد . رژیم نظامی آمریكائی ، دستور اعدام گروه های بسیاری از رهبران چپ را صادر كرد . بسیاری از چپ هائی كه مورد حمله قرار گرفتند ، به دست سربازان و دسته های آدم كش افراطیون راست ، در زمان تهاجم سراسری كشته شدند . روز هشتم اكتبر ، نیوزویك گزارش داد كه ۲۷۹۵ جسد پس از كودتا در سانتیاگو پیدا شده كه اغلب شان یا با ضربه هائی كه به جمجمه هاشان وارد  شده بود كشته بودند ،  یا با گلوله . چند روز بعد ، نیویورك تایمز خبر از هزاران كشته داد .

مقامات دولت سـالوادور آلنده را گرفتنـد و آنـان را به صورت دسـته جمعـی به زندانـی در جزیـره  « داوسون » در منتها الیه جنوب شیلی فرستادند كه ره به جائی نداشت . شورشیان نظامی ، بزرگ ترین فدراسیون كارگری كشور را كه هشتصد هزار عضو داشت ، منحل كردند ، همه احزاب سیاسی را كه از آلنده حمایت می كردند ، ممنوع اعلام كردند ، كنگره را به حالت نا محدود تعطیل اعلام كردند ، صدها استاد دانشگاه را از كار بی كار كردند ، همه شهرداران و اعضای شوراهای شهر را بر كنار كردند ، و مقرر داشتند تا قانون منع محاكمات در دادگاه های نظامی لغو شود . شبه نظامیان كامیاب طرفدار پینوشه ، كپه كپه كتاب های نیروی چپ را ، در سراسر كشور به آتش كشیدند .

 

بحثی طولانی در گرفت كه آیا سالوادور آلنده خود كشی كرده ، یا به دست سربازان شورشی كشته شده است . طرفداران او برآن بودند كه در صحنه ی درگیری كشته شده است . با این حال ، گدشت زمان امكان بررسی عاری از احساسات اسناد را بیشتركرد وخیلی ها فرضیه خودكشی را پذیرفتند . آلنده هنگام مرك شصت و پنج ساله بود . او فقط ١٠٤۲ روز رئیس جمهوری شیلی بود .

 

اگوستینو پینوشه ، به سرعت درگیری میان شركت های آمریكائی و شیلی را كه باعث ایجاد چنان خصومتی میان واشینگتن و سانتیاگو شده بود ، حل و فصل كرد . هنوز یك سال از كودتا نگذشته بود كه دولت او عقد قراردادی با شركت مس « اناكوندا » را اعلام كرد كه بر مبنای آن ، شركت آمریكائی نقدا ۲۵۳ میلیون دلار بابت دارائی های از دست رفته اش خسارت دریافت می كرد. شركت مس « كنه كوت » هم از این بابت ٩/۶۶ میلیون دلار گرفت . شیلی به شركت آی تی تی هم ۲/١۲۵ میلیون دلار بابت دارائی هایش در شركت تلفن شیلی پرداخت كرد .

 

در سال ١۹۷۶ ، هنری كیسینجر برای ایراد سخنرانی در سـازمان كشورهای آمـریكائی به سـانتیاگو

سفر كرد . روز پیش از حضورش در ملاء عام ، به طور خصوصی با پینوشه ملاقات كرد تا به او اطمینان بدهد كه اگر در سخنرانی خود حرفی از حقوق بشر به میان خواهد آورد « منظورش شیلی نیست . »

كیسینجر به پینوشه گفت :  « ارزیابی من این است كه شما قربانی همه گروه های چپ در سراسر جهانید ؛ و فكر می كنم بزرگ ترین گناه شما سرنگون كردن دولتی است كه داشت كمونیست می شد . ما از براندازی دولتی كه به سوی كمونیسم می رفت خشنودیم و به شما اطمینان می دهیم كه نخواهیم گذاشت موقعیت شما تضعیف شود . »

چند هفته بعد ، روز بیست و یكم سپتامبر ١۹۷۶، جوخه ای كه پلیس مخفی شیلی سازماندهی كرده بود ، « اورلاندو لتلیر » را كه سفیر آلنده در ایالات متحده و وزیر خارجه او بود ، با جا سازی بمب در اتومبیل او و در حالی كه از منطقه ی « داپونت » واشینگتن می گذشت ، به قتل رسانـدند . « رونی موفیت » معاون آمریكائی او هم كشته شد . تا آن زمان ، هرگز آن گونه قتل سیاسی در واشینگتن صورت نگرفته بود . در مدت زمانی طولانی ، جامعه با شدیدترین لحن رژیم پینوشه را محكوم كرد . بعدها معلوم شد كه قتل لتلیر بخشی از نقشه ای دامنه دار به نام « عملیات كوندور » بود كه پینوشه برای حذف فیریكی مخالفان خود در خارج از شیلی سازمان داده بود . ( حاكمیت اسلامیست ها در ایران كه بدون داشتن كمترین مختصات « جمهوری » ، به محض كسب قدرت سیاسی در سال ١۳۵۷ (١۹۷۹ ) بر خود نام « جمهوری » نهاد ، از آغاز پرتاب شدن به قله ی قدرت  سیاسی ، با همان مختصات ناشی از كودتای آمریكائی ١۹۵۳ در ايران و ١۹۷۳ در شیلی ، به دستگیری مخالفان ، اعدام های انفرادی و دسته جمعی آنان ، یورش به دانشگاه ها ، ریختن خون نیروهای چپ ، تعطیل كردن اجباری سازمان ها و احزاب سیاسی ، گسترش جاسوسان و خبرچینان خود میان مردم و سركوبی هر گونه جنبش و حركت اجتماعی و كارگری و روشنفكری و اخراج روزنامه نگاران و استادان دانشگاه ها و بازداشتن هرگونه حركت مغایر با چهارچوب های خود دست زد و پس از آن كه زندان هایش را تا خرخره پر كرد ، نهضت زندان سازی را راه انداخت و بسیاری از فعال ترین نیروهای چپ و دموكرات را وادار به فرار از كشور كرد ، و به همان نتیجه ای رسید كه حكومت آمریكائی پینوشه پس از كودتا به آن رسیده بود . در روند تعقیب مخالفان در خارج از كشور و ترور آنان كه بنا به اسناد و مدارك فراوان ، نمی توانست مثلا در قبرس و آلمان و فرانسه و سوئیس و ایتالیا و تركیه و پاكستان ، بدون اطلاع سرویس های جاسوسی اروپائی و كشورهای دیگر باشـد ، ده ها فعال سرشناس سیاسی از احزاب و سازمان های مختلف را در این كشورها از دم تیغ اسلامیست های حاكم گذراند كه عده شان تا جائی كه من می دانم - ، تا كنون به ١۶۵ نمونه ی موفق و چندین نمونه نا موفق رسیده است . در اوج این ترور ها ، ماده های ٤٩۶  تا ٤۹۹ قانون مجازات اسلامی كه در سال ۱۳۷۵ به توشیح علی اكبر رفسنجانی رئیس جمهوری وقت رسیده بود ، علنا تاكید می ورزد كه حاكمیت اسلامی حق دارد مخالفانش را در خارج از كشور هم به مجازات اسلامی برساند م . )

 

در سال ۱٩۸۸ كه پانزده سال از حاكمیت دیكتاتوری آمریكائی در شیلی می گذشت ، ژنرال اگوستینو پینوشه به فكر افتاد تا با مراجعه به افكار عمومی ، و طرح این پرسش كه آیا مردم با ابقای او در قدرت سیاسی برای ده سال دیگر موافقند ، دیكتاتوری خود را به صورت قانون اساسی در آورد. رای مردم منفی بود . رای دهندگان ، به جای آن كه به او امكان قانونی بدهند تا در قدرت باقی بماند ، در سراسر كشور ولوله افكندند كه اوضاع باید تغییر كند . پینوشه با صدور فرمان های پی در پی با هدف تضمین قدرت همیشگی ارتش ، به خشم و خروش مردم پاسخ داد و پس از كسب اطمینان از حفظ قدرت نظامی ، اجازه داد انتخابات ریاست جمهوری صورت پذیرد . یك دموكرات مسیحی به نام « پاتریسیو آیلوین » برنده شد . ششم ژانویه ۱٩٩٠ كه او سوگند ریاست جمهوری یاد كرد ، شیلی وارد دوره ای جدید شد .

یكی از نخستین اقدامات دولت جدید ، ایجاد كمیسیون ملی حقیقت و مصالحه بود . در سال ۱٩٩۱، این كمیسیون گزارشی بلند و متفكرانه به دست داد . در گزارش تاكید شده بود كه شیلی زمانی به ورطه دیكتاتوری در غلتید كه كشور در چنبره ی جنگ سرد گرفتار آمده بود .

 

این فاجعه در دهه ی  ۱٩۵٠ آغاز شد كه شیلی ، مثل بسیاری از كشورهای آمریكای لاتین ، متوجه شد كه سیاست داخلی اش به درگیری ابرقدرت ها در « جنگ سرد » گره خورده است ...

پیروزی وحدت اجتماعی و پرزیدنت آلنده در سال ۱٩۷٠ ، چنین ارزیابی شد كه یك طرف جنگ سرد ، یعنی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ، فاتح شده و این فتح ، به منزله ی شكست و تهدیدی برای طرف دیگر ، یعنی ایالات متحده است . به این دلیل بود كه ایالات متحده بی درنگ به طراحی نقشه ی دخالت در امور داخلی شیلی دست زد ... این دخالت ها ، مستقیما وابسته بودند به بحران ویرانگر اقتصادی شیلی در سال ۱٩۷۲  كه در نتیجه ی خود ، نقش بسیار مهمی در بحران های شدیدتری داشتند كه در سال ۱٩۷۳ به وقوع پیوستند .

 

شیلی به مرور نقش دموكراتیك خود را كه نابود شده بود ، در آمریكای جنوبی باز یافت . میدان جمهوری كه در كودتای پینوشه به شدت بمباران شده بود ، در سال های دیكتاتوری پینوشه بكلی متروكه بود . بعدها ، مجسمه ای از سالوادور آلنده را در جلو این میدان گذاشتند .

در سال ۱۹۹۸ كه پینوشه به بریتانیا رفته بود ، بنا به حكم قاضی اسپانیائی « بالتازارگارزون » باز داشت شد . دادگاه های فرانسه ، سوئیس و بلژیك هم تقاضای استرداد او را كردند . پینوشه پیش از آن كه سرانجام دولت بریتانیا او را به كشور خود بازگرداند ، 503 روز در ویلائی نزدیك لندن ، در حصرخانگی به سر برد . به محض ورود به شیلی ، از مصونیتی كه به عنوان سناتور در همه عمرش از آن برخوردار بود ، محروم شد و آماج اتهاماتی چون آدم ربائی ، شكنجه و قتل  قرار گرفت .

در واشینگتن ، سنای ایالات متحده كمیته ای اطلاعاتی را برای تحقیقی جامع در مورد كودتا علیه سالوادور آلنده تشكیل داد . كمیته سنا ، سی آی ا را به خاطر فراهم آوردن گزارش های دقیق در مورد شیلی مورد تقدیر قرار داد و گفت كودتا به آن جهت امكان پذیر شد كه گزارش های سازمان اطلاعات مركزی را « یا ، در بهترین صورت ، انتخابی دست چین كردند ، یا ، در بدترین حالت ، زمانی كه ایالات متحده تصمیم به عملیات پنهانی در شیلی گرفت ، اصلا مورد اعتنای معماران سـیاسی ایالات متحده قـرار

ندادند . »

 

شدیدترین وحشت ها از انتخاب آلنده ، از اساس نا درست بودند . هیچ تهدید شاخصی در مورد حضور نظامی شوروی وجود نداشت ، امكان « صدور » انقلاب آلنده محدود بود ، و ارزش الگوی او ، از آن هم محدودتر بود . تاثیر گذاری آلنده برتبعیدیان سایر كشورهای آمریكای لاتین ، چیزی بیشتر از پیشینیان او نبود... شیلی می خواست مستقل باشد و نقشه ورود به دوره ناسیونالیستی را در سر می پروراند .

 

سی و یك سال پس از كودتا ، كمیسیونی كه دولت شیلی تعیین كرده بود ، به این نتیجه رسید كه در سال های دیكتاتوری ، « شكنجه سیاست دولتی بود . معنی این سیاست ، سركوبی مردم و ایجاد وحشت در میان آنان بود . » این گزارش به هویت ۲۷۲۵۵ هزار تن از مردم پی برد كه در دوران حاكمیت نظامیان شكنجه شده بودند و پرزیدنت « ریكاردو لاگوس » اعلام  كرد كه آنان تا آخر عمر مقرری دریافت خواهند كرد . چیزی نگذشت كه یكی از قضات ، پینوشه ی هشتاد و نه ساله را در حصر خانگی قرار داد و به اتهام آدم ربائی و قتل ، برای او تقاضای دادگاه كرد . ژنرال « خوان امیلیو چه یره » ، پس از این دادخواست اعترافی تاریخی كرد .

ژنرال « چه یره » گفت « ارتش شیلی تصمیمی دشوار و غیر قابل برگشت گرفته بود تا مسئولیت همه مجازات ها و اعمال غیر اخلاقی را در گذشته به عهده بگیرد و آن را در خود نهادینه كند . هرگز و در مورد هیچ كس ، این حد از اعمال مغایر ابتدائی ترین اخلاقی انسانی در نقض حقـوق بشر ، روا نشده اسـت . ( در حالی كه هنوز اسلامیست های ساخت بریتانیا و ایالات متحده در ایران در زمان ترجمه ی این كتاب به تاخت و تاز خود ادامه می دهند و هنوز سی و یك سال از سرنگونی آنان نگذشته كه كمیسیونی برای رسیدگی به جنایات شان تشكیل شود و فرماندهان سپاه و وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی و آمران روحانی و لباس شخصی ها و ... در دادگاه های خلق اعتراف كنند ، شرایطی كه در سه دهه گذشته با حمایت و توطئه امپریالیست ها به مردم ایران تحمیل شده ، تا همین جای كار بسا هولناك تر از اعتراف تاریخی ژنرال « چه یره » عامل اجرائی اگوستینو پینوشه است . علاوه بر اسناد سازمان های فرمایشی حقوق بشر ، مثل عفو بین الملل و دیده بان حقوق بشر و دكان هائی كه ایالات متحده در همین زمان به عنوان گروه های مدافع حقوق بشر باز كرده است ، اسناد و اخبار وگزارش های سایت های اینترنتی پیشرو و مستقل ایرانی ، از ابعاد جنایاتی سخن می گویند كه چه بسا غیر اخلاقی تر و شرم آور تر از دوران پینوشه در شیلی ارزیابی می شوند . آن چه تا كنون نیمه دوم ۲٠٠۸ بر دانشجویان ، جنبش زنان ، موضوع زنان ، كارگران ، دهقانان ، معلمان ، كارمندان و همه مردم ایران رفته است ، در تعریف های جاری از حقوق بشر ، دیرگاهی است كه از مرزهای « نقض » گذشته و در واقع سلاخی كردن انسان و آزادی و فرهنگ در جامعه ای است كه به صورت چراگاه اقتصادی و سیاسی و صحنه رقابت سرویس های جاسوسی امپریالیستی در آمده است م . )

 

اگر ایالات متحده دخالت نمی كرد ، چه اتفاقی در شیلی می افتاد ؟ پیش بینی وهم انگیز دولت نیكسون كه آلنده دیكتاتوری را به كشورش تحمیل می كند و شیلی را به سمت متحدان اتحاد شوروی می برد ، ممكن بود امكان تحقق داشته باشد ، اما سپردن ارتشی كه ذاتا محافظه كار بود به شوروی ، و اساسا فاصله گرفتن خود آلنده از اعتبارهای دموكراتیكی كه به آن ها پابند بود ، شدیدا غیر ممكن بود . جنگ داخلی هم كه بعدها پینوشه گفت به خاطر اجتناب از آن دست به چنان كاری زده است ، هیچ زمینه و امكان مادی نداشت . سنت سیاسی دیرپای شیلی ، براین پایه استوار بود كه با كمترین توسل به خشونت و بیشترین تكیه برقانون اساسی از عهده ی مشكلات بر آید . واقعیت آن بود كه حتی اگر خشونتی به میان می آمد ، تعداد مردمی كه بنا به دلایل سیاسی در سال های بعد دستگیر ، شكنجه و كشته شدند ، مسلما به هیچ وجه با آن چه بر آنان رفت قابل مقایسه نمی بود .

« كنیت ماكسول » مورخ آمریكائی در بازنگری اسناد مربوط به كودتای ایالات متحده در شیلی كه از طبقه بندی محرمانه خارج شده بوده است ، می نویسد :  « اگر امور به خود مردم واگذارمی شد ، راه حل های مناسبی برای حل مشكلات خود پیدا می كردند . شاید این امكان هم وجود می داشت كه آلنده با حركت خودش سقوط كند وقربانی نا رسائی های خود شود ، اما نه به آن صورت كه قربانی عملی هولناك شود كه در نهایت هم موفق از كار در آمد و كارش به رسوائی ایالات متحده كشید . »

علیرغم موفقیت قابل توجه شیلی در بازسازی و رشد دموكراسی در آن كشور ، تبدیل به ملتی داغان و در هم شكسته شد . دخالت ۱۹۷۳ ایالات متحده در شیلی و دوره ی طولانی دیكتاتوری ، روانشناسی اجتماعی را زخمی كرد . بسیاری از شیلیائی ها ، مثل بسیاری از آمریكائی ها و سایر مردم جهان ، سرانجام به این نتیجه رسیدند كه در سلسله كودتاهای آمریكائی ، این نمونه هم تقریبا با بدترین صورت همه را در گیر خود كرد . سه دهه بعد ، كولین پاول وزیر امورخارجه ایالات متحده، در پاسخ به پرسشی در مورد براندازی سالوادور آلنده ، بر این نظریه جهانی صحه گذاشت . ( كولین پاول  وزیر امور خارجه جرج بوش كه خود در تهاجم وحشیانه نظامی به افغانستان وعراق نقش تعیین كننده داشت م . ) گفت « براندازی آلنده بخشی از تاریخ امریكا نیست كه باعث مباهات ما باشد ... »

 

* * * * *

 

كودتای های ایران ، گواتمالا و شیلی ١٩۵۳ ، ۱٩۵٤ ، ١۹۷۳ ، شباهت های بسیاری با هم داشتند . هر سه كشور ، منابع طبیعی سرشاری داشتند ، اما منابع شان تحت كنترل خارجی ها بود . زمانی كه رهبران ناسیونالیست كوشیدند تا صاحب منابع طبیعی خود شوند ، ایالات متحده در پاسخ به این مطالبه ، كشورهای آنان را به صحنه های خونین تبدیل كرد . ایران ، گواتمالا و شیلی ، با پرداخت بهای سنگین انسانی و اجتماعی ، تبدیل به اقمار ایالات متحده شدند .

به دلایل مختلف ، كودتا در ویتنام شباهتی به كودتا در آن سه كشور دیگـر نداشت . این كـودتا ، در

كشوری واقع شد كه ایالات متحده در آن در حال جنگ بود ، نه آن كه فقط با تهدید نظری رو به رو باشـد . منشاء‌ كودتا هم سلطه برمنابع طبیعی سرشار نبود . تلخ تر و ناگوارتر از همه ی آنان ، این بود كه در مورد كودتای ویتنام جنوبی ، ایالات متحده برای نخستین بار دست به عملیاتی زد تا رهبری را كه خود به كار گماشته بود و آن رهبر دوست آمریكا بود سرنگون كند ، نه دشمنی فرضی را .

 

كودتا های دوران جنگ سرد ، كاملا تفاوت داشتند با تصرف كشورها و سازماندهی انقلاب هائی كه ایالات متحده در دوره های اواخر قرن نوزدهم و سال های ١۹٠٠ برای تغییر رژیم ها به آن مبادرت می ورزید . هرچند كه انگیزه های این دخالت ها كه صورت های مختلفی داشتند ، اغلب یكسان بودند . هر كشوری كه ایالات متحده دولتش را سرنگون كرد ، چیزی داشت كه آمریكائی ها طالب آن بودند . آن چیـز ، در اغلب موارد ، یا منابع طبیعی ارزشمند بود ، یا بازار مصرف بزرگ بود ، یا منطقه ای استراتژیك بود كه آمریكائی ها می خواستند از آن برای دستیابی به منابع و بازارهای نقاط دیگر استفاده كنند . در خلال جنگ سرد ؛ همان گونه كه در خلال نخستین دوران تهاجم امپریالیستی آمریكائی ها ، تجارت قدرتمند نقش عظیمی در دست اندازی و دخالت ایالات متحده در كشورهای دیگر داشت .

با این حال ، این مورد به تنهائی برای اعمال نفوذ و دست اندازی كافی نبود . آمریكائی ها زمانی عملیات براندازی را انجام می دادند كه علایق اقتصادی و علایق ایدئولوژیك با هم منطبق می شدند . در هاوائی ، كوبا ، پورتوریكو ، فیلیپین ، نیـكاراگوئه و هندوراس ، ایـدئولوژی آمـریكائی پیشـبرد مسیحیت و « بسـط و توسعه نژادی با ابزار قهری » بود . دهه ها بعد ، در ایران ، گواتمالا ، ویتنام جنوبی و شیلی ، این انگیزه ضد كمونیستی بود . در هر دو دوره ، آمریكائی ها باور كرده بودند كه این حق آن هاست ، وحتی تعهد تاریخی آن هاست كه نیروهای خوب را علیه نیروهای شرور و تبه كار رهبری كنند .

یك بار جان فاستر دالس ادعا كرده بود كه  « برای ما در جهان دو جور آدم وجود دارد . نوعی از این مردم مسیحیانند كه از اقتصاد آزاد حمایت می كنند ، نوعی دیگر آن مردمانند  كه چنین نیستند . »

 

از بنجامین هریسون گرفته تا ریچرد نیكسون ، دالس این فرضیه را به گوش همه رهبران آمریكائی خوانده بود . همه ی این رهبران ، معتقد بودند كه هدف های دوقلوی سیاست خارجی ایالات متحده ، باید به هر دو دلیل سیاسی و اقتصادی ، در جهت تامین منافع دراز مدت ، با تحمیل ، توسعه، یا ترغیب یك ایدئولوژی ، به كارگرفته شوند . تشخیص آنان در مورد رژیم هائی كه حكم مرگشان را صادر می كردند ، این بود كه به هر دو دلیل اقتصادی و ایدئولوژیكی دشمن اند .

اگر كاخ سفید در مقابل این ذهنیت خام آسیب پذیر نمی بود ، یا به دام این تفكر گیاه واره ی گروهی نمی افتاد ، این كودتاها به وقوع نمی پیوستند و چنان لطمه عظیمی به آن چهار ملت ، و به خود ایالات متحده وارد نمی آمد . در هریك از این موارد ، روسای جمهوری ایالات متحده ، یا یكی دو مشاور ارشد آنان ، صاف و پوست كنده تصمیم گرفتند كه دولت مشخصی را براندازند . تصمیم آنان ، همگان را هماهنگ كرد تا از آن پیروی كنند . مشاوران و طراحان نقشه ، در مورد جزئیات هر عملیاتی ، با نیرنگ زدن در سخن پردازی ، سعی كردند با تحویل دادن مشتی دروغ جامعه را بفریبند، اما به ندرت توانستند در مقابل این پرسش كه چرا دولت خاصی را برانداختند ، پاسخی پیدا كنند كه ثابت كند كار به جائی انجام داده اند . هركسی با دركی محدود سخن گفت . هیچ یك از مشاوران و طراحان ، نتوانستند با دلایل اثباتی پاسخ بدهند كه رژیم های ایران ، گواتمالا ، ویتنام جنوبی و شیلی ، ابزار و آلت دست كرملین بـودند ، یا در این خطر قریب الوقوع قرار گرفته اند كه در جرگه ی كشورهای تحت كنترل شوروی در آیند .

این شكل از عملكرد روشنفكرانه ی تنبل ، آسان ترین راه فرار بود . طلوع ناسیونالیسم در جهان در حال توسعه ، نقطه ی بغرنج پدیده بود . این نقطه ی بغرنج ، دلایل مختلف و متنوعی داشت و برای آمریكائی ها دشوار بود كه در این چالش ، استراتژی دراز مدتی را برای تحریف واقعیت و سفسطه در اندیشه آمریكائی جا بیندازند . آسان ترین تدبیرآمریكائی ها این بود كه ناسیونالیسم را به عنوان پیشقراول یورش كمونیست ها تعریف كنند و دنبال راه هائی بگردند تا آن را درهم بشكنند كه مبادا گامی فراتر بگذارد .

 

بعضی از آن هائی كه مثل جان فاستر دالس جنگ سرد را اداره می كردند ، همه ی زندگی شان را وقف شركت های آمریكائی كرده بودند . عده دیگری ، مثل هنری كیسینجر ، علاقه چندانی به تجارت نداشتند و حتی آن را كسرشان خود می دانستند . با این حال ، همه آن ها معتقد بودند كه فقط حكومت های پلید برشركت های آمریكائی سخت می گیرند و حتی می كوشند تا شركت های خارجی را ملی كننـد .

مدیران كمپانی های بزرگ ، نخستین كسانی بودند كه می خواستند محمد مصدق در ایران ، یاكوب آربنز درگواتمالا  و سالوادور آلنده در شیلی سرنگون شوند . مدیران این كمپانی ها بودند كه رهبران واشینگتن را ، كه گاهی علایق متفاوتی داشتند ، ترغیب به براندازی این دولت ها كردند . در هریك از این موارد ، دولت ایالات متحده دلایلی را ردیف كرد و بخورد جامعـه داد كه هیچ ربطی بـه واقعیت امر نداشتند . ایدئولوژی و منافع اقتصادی ، با هم تركیب شدند و ایالات متحده را به صحنه های دخالت راندند . 

آمریكائی هائی كه نقشه های براندازی دولت های ایران ، گواتمالا ، ویتنام جنوبی و شیلی را ریختند و مجوزهایش را صادر كردند وبه اداره عملیات پنهانی پرداختند ، همه ی آن ها را پیروزی بزرگ تلقی كردند . از منظر تاریخی اما ، واقعیت چنین نبود .  درهرچهار كشور ، نتیحه عملیات پنهانی آنان تشدید سركوبی و اختناق و تحدید آزادی بود . فراسوی مرزهای خود نیز تاثیر های عمیقی به جا گذاشتند . با تشدید و طولانی كردن مدت زمان جنگ سرد ، جهان را فلج كردند و امكان هر گونه تغییر صلح آمیزی را از بین بردند . سازمان اطلاعات مركزی ایالات متحده (CIA) را بی آبرو كردند و با تحلیل بردن و بی حیثیت كردن این سازمان ، به كارائی و تاثیر گذاری آن لطمه زدند . این رهبران ، مردم سراسر جهان را به این نتیجه رساندند كه ایالات متحده ملتی ریاكار است كه مثل بسیاری از متجاوزان دیگر ، با اعمال توحش سعی كرده است دیكتاتوری ها را به جای زمینه های دموكراسی بنشاند .

« ناتانیل دیویس » كه درسال ۱۹۷۳ سفیر ایالات متحده در شیلی بود ، پس از انجام كودتا نوشت  « تا همین اواخر ، به نظر می رسید كه سیاست خارجی ایالات متحده پشتوانه ی اخلاقی دارد. بعد سلسله حركاتی پیش آمد كه در سال ن ١۹۵۳ از ایران شروع شد ، سال ١۹۵٤ در گواتمالا ادامه یافت ، به ویتنام كشید ... و سرانجام داستان شیلی ضربه نهائی را وارد آورد و ما را از قله ی وقار به زیر پرت كرد . » مد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش سوم

تجاوزهای نظامي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10

 روزهای ضعف ماپایان یافته است 

 

گذراندن پایان هفته ای در بازی گلف ، منطق صدور فرمانی بود كه باعث ایجاد پریشانی ریاست جمهوری رونالد ریگان در پاییز 1983 شد. تصمیم او در اعزام نیروی دریایی ایالات متحده برای دخالت در جنگ داخلی لبنان، خشم بخش وسیعی از جهان نسبت به ایالات متحده را تشدید كرد. خشمی مشابه را هم سلسله قدرت نمایی های نظامی ایالات متحده در آمریكای مركزی برانگیخت. در میانه اكتبر، وقایع عجیت و غریبی در جزیره كوچك « گرنادا » ی كارائیب؛ مثل اعدام سریع نخست وزیر، امكانی ناگهانی برای دخالت نظامی آمریكایی ها فراهم آورد .

 

بعد از ظهر جمعه بیست و یكم اكتبر، رونالد ریگان همه این وقایع را پشت سرگذاشت ـ یا سعی كرد پشت سربگذارد ـ و به مقصد « آگوستا » ی جرجیا سوار « ایرفورس یك » ، هواپیمای مخصوص رئیس جمهوری شد . عده ای از دستیاران و دوستان او، از جمله « جرج شولتز » وزیر امور خارجه و رابرت مك فارلین مشاور امنیت ملی ، همراهش بودند. امید همه شان این بود كه در زمین سرسبز و دریایی باشگاه ملی گلف آگوستا ، از دغدغه هایی كه پیش آمده بود فرار كنند. اما به جای آن ، در واقع به سمت بدترین آخر هفته ریاست جمهوری ریگان پرواز كردند .

 

ریگان پیش از ترك واشینگتن در بعد ازظهر آن روز، دستورالعمل شورای امنیت ملی را كه به فرماندهان نظامی اختیار می داد تا خود را برای گزینه های عمل احتمالی در گرنادا آماده كنند، امضا كرد . چند هزار دانشجوی آمریكایی در كالج پزشكی گرنادا درس می خواندند و بعضی مقام ها ، نگران تخلیه ی آنان بودند . رهنمودی كه رونالد ریگان امضا كرده بود، به نیروی دریایی كه عازم لبنان بود، دستور می داد تا مسیرشان را به سمت گرنادا تغییر دهند . یكی از سخنگویان نیروی دریایی در واشینگتن به خبرنگاران اطمینان داد كه هدف كشتی های جنگی چیزی جز كمك كردن به تخلیه ی احتمالی دانشجویان از گرنادا نیست .

این سخنگو ، قول داد كه « نیروی دریایی قصد پیاده كردن نیرو در گرنادا، یا اقدامی شبیه به آن را ندارد . »

ریگان و دوستانش ، جمعه شب را در عمارت ییلاقی آیزنهاور كه شش اتاق خواب مجلل داشت و در منطقه معروف آگوستا نشنال واقع بود گذراندند. در حالی كه آنان با خیال راحت استراحت می كردند، مقام های واشینگتن از خطر و احتمال افشا شدن بحران گرنادا می ترسیدند.  دولت طرفدار كوبای این جزیره كه مورد نفرت شدید ایالات متحده بود، تازه سرنگون شده بود و رهبرانش تیرباران شده بودند . گروه جدیدی كه به دولت رسیده بود ، اعلام كرده بود كه رژیم پیشین به حد كافی نظامی نبود و می گفت مصمم است تا ماركسیسم ـ لنینیسم ناب را در آن جزیری كوچك مستقر كند .

دست كم این احتمال می توانست متصور باشد كه تندروهای تازه به قدرت رسیده، دانشجویان آمریكایی را دستگیر كنند، یا به آنان آسیبی برسانند. این خطر، فضایی از تامل و احتیاط در واشینگتن به وجود آورده بود . عامل دیگری هم در این مورد نقش داشت. مشاوران ریگان فورا متوجه شدند كه این بحران، فرصت غیر منتظره ای برای ایالات متحده به وجود خواهد آورد تا به پیروزی استراتژیكی در جنگ سرد دست یابد. آمریكایی ها تشنه ی چنین فرصتی بودند. بسیاری ها ، پس از یك دهه تحمل تحقیر جهانی كه از نقاط شاخص آن شكست در جنگ ویتنام و بحران طولانی گروگان گیری در ایران بود ، احساس نومیدی می كردند وبرآن بودند كه عقیم و رسوا شده اند . آنان در سال 1980 به این دلیل به رونالد ریگان رای دادند كه او وعده داده بود ایالات متحده را به جایگاه پیشین جهانی برگرداند . این فرصت را ، گرنادا برای او فراهم آورده بود .

 

برای اشغال نظامی تمام عیار گرنادا ، به جای تخلیه دانشجویان آمریكائی كه ادعایش را می كردند ، ایالات متحده نیاز به كارت سبزی داشت تا اقدامش را قانونی جلوه دهد . مقام های واشینگتن به این نتیجه رسیدند تا رهبران سایر كشورهای حوزه كارئیب را بر آن دارند كه از آمریكائی ها بخواهند به آن جزیره لشكر كشی كنند و آن را به اشغال خود در آورند . روز جمعه كه ریگان به آگوستا پرواز مـی كرد ، « چارلز گیلسپی » معاون دوم وزارت امور خارجه به « باربادوس » پرواز كرد كه شش نخست وزیر حوزه كارائیب در آن نشست اضطراری گذاشته بودند . « چارلز گیلسپی » ضمنا رئیس امور كارشناسی كارائیب در دولت ریگان بود . گیلسپی و « میلان بیش » سفیر ایالات متحده در كارائیب شرقی ، دست در دست هم دادند تا آن اجلاس فوق العاده را به اتفاق نظر دلخواه خود رهنمون شوند . نخست وزیران ، آن شب هیچ سندی را امضا نكردند . آنان به افكار عمومی چنین گفتند كه تصمیم گرفته اند با مصوبه های اقتصادی گرنادا را تنبیه كنند . با این حال ، در خلوت خبرهای خوبی به آمریكائی ها دادند : آن ها موافقت كرده بودند تا از ایالات متحده در خواست كنند در گرنادا دخالت نظامی كند كه گیلسپی بی درنگ واشینگتن را در جریان امر گذاشت .

« شولتز » وزیر امور خارجه ایالات متحده ، ساعت دو و چهل و پنج دقیقه صبح شنبه به عمارت مجلل آیزنهاور زنگ زد . به محض آن که وزیر امور خارجه شنید دیپلمات هایش موفق شده اند کارت سبز را برای دخالت نظامی از رهبران کارائیب بگیرند ، « مک فارلین » را از خواب بیدار کرد . در ساعات پیش از سپیده دم ، آن دو به حلقه های بسیاری از زنجیره ی فرماندهان نظامی زنگ زدند . در آخرین مرحله هم ، ریگان را از خواب بیدار کردند .

ساعت پنج و پانزده دقیقه ی صبح ، رئیس جمهوری که حوله حمام برش بود و دم پائی پوشـیده بود ، به گزارش آنان گوش داد . آنان به ریگان گفتند که هر شش رهبر حوزه کارائیب از ایالات متحده خواسته اند درگرنادا دخالت نظامی کند و این دخالت ، ضمنا بهترین راه حفاظت از جان اتباع آمریکائی در آن جزیره است . ریگان با دو تصمیم مشخص نسبت به گزارش واکنش نشان داد . اول به جرج هربرت واکربوش معاون رئیس جمهوری رهنمود داد تا « گروه شرایط ویژه » را که باعجله در رابطه با بحران گرنادا تشکیل شده بود ، احضار کند . تصمیم دومش هم این بود که اقدامات شان را کاملا سری نگه دارند و خود او ، وزیر امور خارجه اش شولتز و مک فارلین هم ، چنان که گوئی هیچ اتفاق غیر مترقبه ای رخ نداده است ، در اگوستا خواهند ماند و به بازی گلف خواهند پرداخت .

 

روز بعد ، اتفاق غیر منتظره ای افتاد که اوضاع ریگان و گروه همراهش را به هم ریخت . طرف های بعد از ظهر ، لوله کش بیکاری با پیکاپ دوج خودش زد به زنجیر دروازه ی اگوستا ناسیونال ، زنجیر را پاره کرد و به سرعت وارد ورودی کارگاه شد . آن جا هفت تیر کالیبر سی و هشتی به دست آورد ، گلوله ای را به زمین شلیک کرد و پنج نفر ، از جمله دو تن از دستیاران ریگان را به گروگان گرفت . لوله کش تهدید کرد که اگر رئیس جمهوری با او حرف نزند ، آنان را خواهد کشت . پس از مشورت های عصبی ، ماموران سرویس مخفی تصمیم گرفتند پیشنهاد او را قبول کنند . در حالی که ریگان در زمین گلف داشت آماده می شد که به سمت حفره ی شانزدهم شلیک کند ، وضعی را که پیش آمده بود به او توضیح دادند و یک تلفن رادیوئی را هم در اختیارش گذاشتند .

ریگان از گوشی فرستنده گفت « من رئیس جمهوری ایالات متحده هستم . رئیس جمهوری حرف می زند . من رونالد ریگان هستم .به من گفته اند می خواهی با من حرف بزنی . »

جوابی نیامد . ریگان حرف هایش را تکرار کرد ، اما مرد پریشانی که آن طرف خط بود ، نمی توانست حرف بزند . بالاخره ماموران سرویس مخفی تصمیم گرفتند ریگان را از میدان گلف به در ببرند . او را به سرعت به اتومبیل لیموزین رساندند و با مسلسل یوزی ، منطقه ای را که لوله کش در آن بود به رگبار بستند . چیزی نگذشت که مادر مردی که به آن صورت وارد محوطه شده بود ، وارد باشـگاه گلف شـد و از

پسرش تقاضا کرد که خود را تسلیم کند .

هیچ خطری ریگان را تهدید نمی کرد ، اما هیجان دوساعت طول کشید و باعث هیاهو و جار و جنجال بزرگی شد . این موقعیت ، بهانه ی خوبی بود تا پرزیدنت به واشینگتن باز گردد . اما ریگان تصمیم گرفت در اگوستا بماند و پس از فرو نشستن هیجان ، با همان لباس ورزشی به زمین گلف برگردد .    

ریگان به دوستانش گفت :  « می خواهم یک دور دیگر گلف بازی کنم . میل ندارم تعطیلات آخر هفته ام  تلخ شود . »

رئیس جمهوری دور دوم گلف را هم بازی کرد ، اما به محض آن که به عمارت مجلل آیزنهاور برگشت ، به ماجرای بحران گرنادا کشیده شد . جرج هربرت واکر بوش معاون رئیس جمهوری تماس گرفت و گزارش داد که « گروه شرایط ویژه » می گوید عملیات را برای استقرار دموکراسی درگرنادا و پایان دادن به نفوذ کوبا انجام دهند ، نه فقط محض نجات جان شهروندان آمریکائی . معنی گزارش آن بود که گرنادا باید تمام عیار مورد تجاوز نظامی قرار گیرد و دولت حاکم سرنگون شود . رونالد ریگان،  بدون هیچ پرسشی موافقت کرد .

ریگان به بوش گفت « اگر قرار است به چنین عملیاتی دست بزنیم ، از همه ی امکانات ضروری باید استفاده کنیم . »  وقتی آن شنبه شب ریگان در اتاقی خوابید که روزگاری اتاق خواب آیزنهاور بود ، امیدش آن بود که خوابی راحت بکند . اما نتوانست . ساعت دو و بیست و هفت دقیقه صبح ، مک فارلین بیدارش کرد . گزارشی که پاسی از نیمه شب گذشته مک فارلین به ریگان داد ، هولناک ترین خبری بود که در دوران ریاست جمهوری اش می شنید . در یک حمله انتحاری ، ستاد نیروی دریائی ایالات متحده در بیروت ویران شده بود و صدها تن از بین رفته بودند . این ، یکی از خونین ترین حملات به مراکز نظامی ایالات متحده ، و بزرگترین تراژدی نیروی دریائی در تاریخ بود .

رئیس جمهوری بهت زده که پاک گیج شده بود ، باید بی درنگ به واشینگتن باز می گشت . دستیاران و سایرینی که برای خوشامد گوئی به او رفته بودند ، از بازگشت ناگهانی او ؛ آن هم چنان بر آشفته و پژمرده ، یکه خورده بودند . رونالد ریگان هفتاد و دوساله بود ، اما تا آن زمان همیشه سرحال و قوی به نظر می رسید . روز بعد ، نیویورک تایمز نوشت رئیس جمهوری مثل آدمی بود که « از هر طرف محاصره شده و بیمار است . »

 

کاملا روشن است که هفتاد و دو ساعت گذشته ، شیره جان رئیس جمهوری را مکیده است . صبح یکشنبه که از هلیکوپترش در محوطه ی کاخ سفید پیاده شد و زیر باران شدید خود را به زیر چتری که برایش باز کرده بودند رساند ، خسته و بی حال وحتی بسیار پیر به نظر می رسید . ساعت هشت و سی دقیقه صبح بود و شش ساعت از زمانی که با خبر تلفات نیروی دریائی از خواب بیدارش کرده بودند ، می گذشت .

وقتی با خبرنگاران حرف می زد ، مثل چیزی که به تقویت روحی نیاز داشته باشد ، دست همسرش

را گرفته بود تا از او نیرو بگیرد . چهره اش چنان مضطرب و نگران بود که دستیارانش می گفتند نه تنها به خاطر انفجار ستاد نیروی دریائی در لبنان به هم ریخته ، بلکه متاثر از واقعه ی شنبه در اگوستانشنال جورجیا هم بوده که در جریان آن مردی مسلح چند تن را گروگان گرفته بوده تا با رئیس جمهوری حرف بزند .

امروز آقای ریگان گفت برایش بسیار دردناک است که خانواده ها را خبر کند و به آنان خبر مرگ تفنگداران دریائی را بدهد .

رئیس جمهوری با صدائی که از فرط احساسات دو رگه شده بود ، گفت « من فکر نمی کنم هیچ کاری دشوارتر از این باشد که خانواده هائی را خبر کنید و خبر مرگ کسان شان را به آنان بدهید . »

 

با چنین روحیه و ذهنیتی بود که پرزیدنت ریگان باید با اعضای شورای امنیت ملی جلسه ای اضطراری می گذاشت . بمب گذاری در لبنان ، ضربه ی دردناک دیگری به ایالات متحده زده بود . این واقعه ، میل به انتقام را در بسیاری از آمریکائی ها تشدید کرد و آنان را به این فکر انداخت تا در نقطه ای از جهان ، فرصتی به دست آوردند و قدرت ملی خود را به نمایش بگذارند .

ریگان پیشتر با نظر اشغال گرنادا موافقت کرده بود ، اما دستورهای نهایی را صادر نکرده بود . هنوز این فرصت وجود داشت که نظرش را تغییر بدهد و دستورش را به تخلیه شهروندان آمریکائی محدود کند . نخست وزیران « گایانا » ، « بلیتز» و «  باهاماس » موافق این طرح بودند . دستیاران ریگان از او پرسیدند آیا بمب گذاری بیروت این ضرورت را ایجاب نمی کند تا در مورد تجاوز نظامی به گرنادا تجدید نظر کند ؟ به عکس نظر آنان ، ریگان جواب داد که آن واقعه ی هولناک ، او را در مورد گرنادا مصمم ترکرده است .

ریگان گفت « اگر این تصمیم دیروز درست بود ، امروز هم درست است . »

 

* * * * *

 

گرنادا پیشرفتگی کوه آتشفشانی است که در حدود صد مایلی شمال سواحل جنوبی آمریکا واقع است . فقط ده مایل عرض و بیست و یک مایل طول دارد ، که به وسعت « مارتا واین یارد » است و جمعیتش نزدیک به صد هزار است . شهرهای جذابی دارد با نام هائی چون « ویکتوریا » و « گراند روی » که در امتداد ساحل ، از بیشه های گیاهان و بته های آبدار نقاط گرمسیری آمریکا و درخت های انبوه آکاژو و درختان نارنگی ی پراز میمون ها و غورباغه های پر سرو صدا و خفاش های ماهیخوار ، تا دریا پیش می رود . پایتختش « سنت جرج » با رنگ خانه های دوره استعمار می درخشد و مثل همه بندرهای دلنشین سواحل دریای اژه و ادریاتیک ، آسمانش نیلگون است . مردم گرنادا می گویند که «در جنوب بهشت ، اما در شمال محروم زندگی می کنند . »

در سال 1843 ، تاجری بریتانیائی درخت جوز را به گرنادا برد و چنان کامیاب شد که امروزه این جزیره یک سوم جوزجهان را تولید می کند . گرنادا  دارچین ، زنجبیل ، پوست جوز ، گل میخک ، انواع فلفل شیرین و فلفل و زردچوبه هم به وفور تولید می کند . این همه محصول ، کشوری کوچک را که غریزه مردمش شاعرانه و خیال پرداز است و به احساساتی بودن و خوشمزگی معروفند ، کفاف می دهد .

تا اوائل سال 1951 که اعتصابی سراسری استعمارگران را فلج کرد ، به مدت یک قرن گرنادا مستعمره بریتانیا بود . « اریک گی ری » سردسته ی اعتصاب در سخنرانی آتشین خود با حملاتی به اشرافیت دورگه ی حاکم برگرنادا که منشاء و شکل اروپائی داشت ، جمعیت را تکان داد و زمانی که بریتانیائی ها برای دولت خود مختار تن به برگذاری انتخابات دادند ، اریک حزبی سیاسی را تشکیل داد و آن را به سوی پیروزی در انتخابات به پیش برد . اریک گی ری تا بیست و پنج سال پس از آن برگرنادا حکومت راند و جزیره را در سال 1974 به استقلال رهنمون شد ، ( اگر چه کشورش به عنوان بخشی از کشورهای مشترک المنافع باقی ماند ، ) و تبدیل به غیر معمولی ترین چهره در تاریخ رنگارنگ استعمار بریتانیا شد . گی ری انتخابات را در دوره های مختلف زیر نفوذ و به انحصار خود در آورد ، مطبوعات را مورد تهدید مداوم قرار داد ، پول های مردم را دزدید و جوخه هائی از آدم کشان حرفه ای را که به دسته مانگوز ( نام نوعی میمون پوزه دار م . ) معروف بودند ، برای ساکت کردن منتقدان خود سازمان داد ( در دوران حاکمیت اسلامیست ها برایران که از سال 1979 تا زمان ترجمه این کتاب ادامه دارد ، جمهوری اسلامی علاوه بر چند و چندین برابر اعمالی که اریک گی ری در گرنادا علیه مردم و آزادی های بدیهی انجام داده ، دسته های مشابهی برای خود ساخت که سرکردگانش لات و لمپن های آدم کشی مثل ماشاالله قصاب ، حاج بخشی ، الله کرم و ده نمکی بوده اند . این دسـته ها که به وسیله سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و مرکزی به نام « بیت رهبـری » اداره و تغذیه می شوند ، همواره پیشاپیش سرکوبگران رسمی دولتی ، به تظاهرات و گردهمائی های زنـان ، دانشجویان ، معلمان و کارگران هجوم می بردند و با پنجه بکس و چاقو و قداره و قمه و چوب و زنجیر و حتی سلاح گرم ، به جان آن ها می افتند . سازمان مجاهدین خلق هم ، از زمانی که به رهبری مسعود رجوی به خارج از کشور آمد ، با منتقدان خود ، و بخصوص نیروهائی که از آن جدا می شوند و با حفظ مواضع ضد ارتجاعی و ضد امپریالیستی به نقد رهبری مجاهدین می پردازند ، عمل مشابهی را ، که بخصوص تهدید و مزاحمت های مداوم و ترور شخصیتی است ، انجام داده است م . )

 

این آدم ، نه تنها خرافاتی و آئینی و نیایشگر ، بلکه اهل تصوف ، طرفدار فرقه ای از مسیحیان قرن هفدهم و اوائل قرن هجدهم که عقاید فلسفی و مرموزی داشتند و به « روزیکرویسین » معروف بودند نیز بود و خود را استاد نوعی جادوگری آفریقائی هم که خاص افسونگران و نیایشگران جادوگر سیاه پوست بود می دانست . سال ها کوشید سازمان ملل را بر آن دارد که مثلث برمودا و سایر « اجسام و پدیده هائی که ناظر براعمال انسان اند » را مورد بررسی و تحقیق قرار دهند و بخصوص در مورد سفینه های فضائی معروف به UFO  ها که مدام به زمین می آیند ، به تجسس بپردازند . علم جادوگری او می گفت که موجـوداتی از کرات دیگـر ، زمین را احاطـه کرده اند و مدام به زمین رفت و آمد دارند و جـزئیات زندگـی

انسان را زیر نظر گرفته اند .

وقتی گی ری پیر شد و به عوالم روحانی خود فرو رفت ، نسل جدیدی در اطراف او رشد کردند . (این درست همان اتفاقی است که با پیر شدند جادوگران مذهبی و مذهب حاکم بر ایران ، در زمان ترجمه این کتاب دارد می افتد و عوام فریبان حاکم که در واقع همان ساحرگان جدید اند ، در هراس از همین است که بی رحمانه به جان جوانان و جنبش های اجتماعی و دگر اندیشان ایران افتاده اند . رهبری سازمان مجاهدین و بعضی دیگر از نیروهای سنتی هم که خود از تاب و توان افتاده اند ، پایگاهی در مردم ندارند ، اما چون سودا و عطش قدرت دیوانه شان کرده به دخالت های امپریالیستی به سرکردگی ایالات متحده در امور ایران دخیل بسته اند ، دچار عوارض ناشی از جنون مشابه شده اند ، منتها به جای آن که مثل آن جادوگر اهل گرنادا به عوالم تار و پود گرفته روحانی خود فرو روند و منتظر معجزه ای خارج از توان و اراده ی مردم ایران نباشند ، مدام ، و با وابستگی های علنی و مزدوری برای ایالات متحده و سایرسرویس های جاسوسی ، راه را بر مبارزه توده ای برای از میان بردن جادوگران حاکم می بندند ، یا سعی می کنند ذهن جامعه را منحرف کرده و واقعیت ها را وارونه جلوه دهند م . )

 

یک جنبش شبه نظامی قدرتمند سیاه در « ترینیداد » و  « توباگو » پدید آمد و در سراسر حوزه کارائیب گسترش یافت . رای دهندگان جامائیکا ، « مایکل مانلی » ی سوسیالیست خشمگین و آتشین مزاج را به قدرت رساندند . در دانشگاه های ایالات متحده و بریتانیا ، دانشجویان گرنادائی علیه تبعیض نژادی آفریقای جنوبی و درگیری آمریکائی ها در جنگ ویتنام به جنبش پیوستند . گروه هائی از این دانشجویان ، تحت تاثیر نظریه ی « سیاست های برابری طلبانه » و انتقادهای تند و تیز مالکولم ایکس از امپریالیسم قرار گرفته بودند که مادرش اهل گرنادا بود . گروه های دیگر ، متاثر از ارنستو چه گوارا بودند که می گفت نیروهای چپ باید با قهر انقلابی به کسب قدرت سیاسی نائل شوند، نه با بازی های سیاسی .

در دهه ی 1970 ، گروهی از این جوانان اهل نظر، در سنت جرج « جنبش یه ول » را تشکیل دادند و مبارزه علیه گی ری را آغاز کردند . عده ای شان ، پیش از آن از لندن بازگشته بودند که «موریس بیشاپ » بلند قد ریشو که تازه از مدرسه علوم سیاسی فارغ التحصیل شده بود ،  و «برنارد كوارد » اقتصاددان رادیکال که کتاب موثری به نام « چگونه بچه های هند غربی در نظام آموزشی بریتانیا غیر عادی اند » نوشته بود . به نظر گی ری آنان « یاغی های غیر مسئولی بودند که بد خلق و داغ و عرق ریزان از خارج آمده اند و فریاد سر می دهند :  زنده باد قدرت مردم ! »

بسیاری از رهبران شورشیان جدید ، کرسی هائی را در پارلمان اشغال کردند که در میان آنان بیشاپ شاخص ترین بود که کاریسمای او برق آسا به معروف ترین و محبوب ترین چهره حزب تبدیل شد . بیشاپ پارلمان را آن گونه که انتظار داشت کار آمد نیافت . جلسه ها به ندرت تشکیل می شدند و وقتی هم که تشکیل می شدند  ، به خواسته های گی ری رای می دادند .

جنبش انقلابی جدید که نمی توانست تن به این خنثی بودن و عقیم ماندن در دهد ، رفته رفته به چپ تندتر متمایل شد . « كوارد » و « فیلیس » همسر شبه نظامی او که در ردیف خود او بود ، بر آن شدند تا جنبش را به سمت لنینیسم ارتدودوکس هدایت کنند .

این ترکیب ؛ یعنی دلائل عدم امکان تغییرات دموکراتیک و شدت یافتن رادیکالیسم جنبش جدید ، گرنادا را وارد دوره ای دیگر کرد . یازدهم مارس 1979، گی ری راهی ی نیویورک شد تا با «کورت والدهایم » دبیر کل سازمان ملل در مورد « پدیده ی عالم هستی » بحث کند . بیشاپ و سایر رهبران جنبش چپ ، فکر کردند ، یا ادعا کردند که معتقدند گی ری به دسته های آدم کش خود دستور داده است تا همه ی آنان را بکشند . بر اساس این باور ، تصمیم گرفتند دست پیش را بگیرند و نخستین ضربه را به آنان بزنند . صبح روز بعد ، رادیو گرنادا  ، مردم جزیره را با بیانیه ای تکان دهنده از خواب بیدار کرد.

 

ساعت چهار و پانزده دقیقه صبح امروز ، ارتش انقلابی خلق پادگان های ارتش در « تروبلو » را به تصرف خود در آورد . پادگان ها در حریق سوختند و خاکستر شدند . پس از نیم ساعت نبرد ، ارتش گی ری کاملا شکست خورد و تسلیم شد ، در حالی که حتی یک تن از اعضای نیروهای انقلابی ، زخمی نشدند .

 

بیانیه اغراق آمیز بود ، چرا که دوازده ساعت طول کشید تا نیروهای پادگان ها تسلیم شدند . شورشیان رادیو را اشغال کرده بودند و پخش خبر را در اختیار خود داشتند . آنان کمتر از شصت تن بـودند ، اما در نهایت حیرت ، مدافعان را تسلیم کردند و در پایان روز ، پیروز شدند . در نخستین بیانیه ی آنان که در رادیو با نام جدید رادیو گرنادای آزاد به وسیله ی خود بیشاپ خوانده شد ، وعده داده شـد که « همه آزادی های دموکراتیک ، از جمله آزادی انتخابات ، مذهب و بیان ، به طور کامل به مردم اعاده خواهد شد . »

گی ری از نیویورک به اعتراض غرید ، اما دیگر دوست چندانی برایش باقی نمانده بود . انگلیسی ها ، علیرغم آن که از نخستین کودتا در مستعمره سابق کارائیب خود ناراحت بودند ، از او دفاع نکردند . بسیاری از اهالی کارائیب تکان خورده بودند . بسیاری دیگر هم  بیشاپ را تحسین می کردند و خوشحال بودند که او نخست وزیر شده بود و خود را « رهبرخلق » می نامید . بیشاپ می توانست به آسانی جنبش انقلابی را در انتخابات آزاد به پیروزی برساند و به دولت خود مشروعیت واقعی بدهد. اگر چه اصول مارکسیستی رهبران جدید ، آنان را از دست زدن به انتخابات دموکراتیک باز می داشت .

گروه کوچکی از زنان و مردانی که جنبش انقلابی را اداره می کردند و در کودتای سال 1979 فقط چهل و پنج عضو حزب بودند و هرگز تعدادشان به بیش از هشتاد تن نرسید ، ایده آلیست بودند . وقتی به قدرت رسیدند ، جاده ها ساختند ، دبیرستان های جدید گشودند ، کلینیک های مجانی ساختند ، کشاورزی و صنعت ماهیگیری را توسعه دادند و نرخ بیکاری را بکلی از بین بردند . هم چون این ، مجلس و قانون اساسی را منحل و ملغی کردند ، مطبوعات مخالف را تعطیل کردند ، و فهرستی از دشمنان بالقوه تهیه کردند تا آنان را تحت نظر داشته باشند . آن گونه که بیشاپ در سخنرانی سال 1982 برای اعضای حزبی برآن تاکید ورزید ، اساس ایدئولوژی شان بر احکام لنینی استوار بود .

 

رفقا ! توجه کنید که قوانین چگونه در این کشور درست می شوند . قوانین زمانی در این کشور شکل مادی به خود می گیرند که کابینه با آن موافقت کرده باشد و من از جانب هیئت دولت سند آن را امضا کرده باشم . در این صورت ، احاد این کشور چه آن هائی كه آن قانون را دوست داشته باشند ، یا دوست نداشته باشند باید از آن پیروی کنند . و توجه کنید که مردم در این کشور چگونه اداره می شوند . ما نمی رویم از کسی رای بگیریم . ما زمانی امری را برای اداره مردم به اجرا در می آوریم که من پس از مذاکره با کمیته امنیت ملی حزب ، یا مقام های بالاتر حزبی ، دستورش را صادر کرده باشم . وقتی من قانون و دستوری را برای اجرا امضا می کنم چه آن را دوست داشته باشند ، یا نه باید به اجرا در آید .

 

بیشاپ و رفقایش به طور مداوم اعلام می کردند که پشت هر زمزمه ی مخالفی در گرنادا ، سی آی ا خوابیده است . این ادعا واقعیت نداشت ، اما سلسله مداخلات آمریکائی ها در حوزه کارائیب و آمریکای مرکزی ، برای خیلی ها زمینه ی مادی باور کردن آن را فراهم می کرد . هنوز چندماهی از رسیدن جنبش به قدرت نمی رسید که آتش افروزان ، دو موسسه ی مسافرتی دولتی را با ایجاد حریق عمدی به آتش کشیدند و نابود کردند . پس از آن ، آتش سوزی های مرموز و بمب گذاری ها و قتل ها شروع شد . اتحادیه کارگران سرکشی کرد . بیست وشش تن از شهروندان سرشناس امضا جمع کردند و خواهان آزادی بیشتر شدند . آژانس های مسافرتی ایالات متحده دیگر به مشتریان شـان توصیه نکردند که گـرنادا منطقـه ی مناسبی برای گذراندن تعطیلات است ، و صنعت جهانگردی جزیره رو به افول گذاشت . بعضی از خریداران ادویه و میوه های گرمسیری ، شروع کردند به یافتن نقاط دیگری برای تامین نیازهای خود . کشیش ها در اعتراض به ممنوعیت حضور در جامعه و آزادی های کشیشی ، وعظ و خطابه های تند و تیز سردادند . برای هرکسی که با سیاست های مداخله جویانه ی ایالات متحده با هدف برهم زدن ثبات مبارزاتی در کشورهای دیگر آشنا بود ، و برای رهبران جنبش انقلابی، این وقایع یاد آور الگوهای پیشین آمریکائی ها بود . بیشاپ در همه ی سخنرانی هایش آمریکائی ها را متهم می کرد که درست مثل کشورهای دیگر ، در همه ی این دسیسه ها دست دارند .

 

ما به تاریخ امپریالیسم ایالات متحده می اندیشم . ما به روزهائی می اندیشیم که رزم ناوهای شما برجهان حاکم بودند ، به زمانی که شما تفنگداران دریائی را در کشور دیگران پیاده می کردید ؛ به ماجرای یاکوب آربنز رئیس جمهوری گواتمالا در سال 1954 ، به جمهوری دومینکن در سال 1965 و بسیاری نمونه های دیگر از این دست . ما به اشغالگری ها و الحاق سرزمین های دیگر به ایالات متحده می اندیشیم و بخصوص در منطقه ی ما، در آمریکای لاتین و حوزه کارائیب . ما به قتل ساندینو میهن پرست نیکاراگوئه ، به قتل سالوادور آلنده قهرمان شیلی ، و بسیاری دیگر از فدائیان این منطقه می اندیشیم که باید به دست امپریالیسم کشته می شدند ...

خواهران و برادران ، بی ثبات کردن نامی است که برهمه ی وقایع قبلی و کنونی نهاده اند . این روش استثمار زندگی و منابع طبیعی کشورهای دیگر ، از طریق اعمال قلدری ، ایجاد رعب و وحشت وخشونت است ... این روش در دهه ی 1960 علیه کشورهای کارائیب و جهان سوم ، و هم چون این علیه جامائیکا و گایانا در دهه ی 1970 به کارگرفته شد . حالا ، بنا به سنت ، نوبت به گرنادا رسیده است .

 

رهبران جبنش انقلابی گرنادا ، خود را بخشی از ائتلاف ضد یانکی اعلام کردند که از آن جمله بودند کوبا ، رژیم ساندینیست ها در نیـکاراگوئـه ، و همه شـورشیان سـراسـر منطقه که از شعار اصـلی بیشاپ  « درندگان تبهکار امپریالیسم » دفاع می کردند .

رهبران جنبش انقلابی ، با فرستادن افسران خود به کوبا برای گذراندن دوره های آموزشی ، ابعاد ارتش خود را گسترش می دادند . صدها کارگرکوبائی ، که بعضی شان آموزش دیده و عضو میلیشیا بودند ، برای ساختن فرودگاهی در « پوینت سالاینس » که در چند کیلومتری جنوب سنت جرج واقع بود ، به گرنادا رفتند . این فرودگاه آنقدر بزرگ بود که جامبو جت های پر از جهانگرد یا حتی به قول مقام های واشینگتن که مدام تکرارش می کردند ، جت های جنگنده می توانستند در آن بنشینند. رهبران جنبش انقلابی سه قرار داد نظامی با اتحاد شوروی بستند که بنا برآن ها به ارزش میلیون ها دلار سلاح دریافت کردند بی آن که پولی از این بابت بپردازند . با آلمان شرقی ، لیبی ، کره شمالی و تقریبا همه ی کشورهای جهان که با ایالات متحده درحالت تخاصم بودند ، پیمان دوستی بستند.

فضای گرنادا مالامال از موسیقی و شعر و سرود و ترانه شد و در خلال دهه ی 1980 ، جزیره پر شد از شعر ها و آوازها و اپراها و اپرت هائی كه در متن خود ، انقلاب را ستایش می كردند و به امپریالیسم می تاختند . در كوچه ها و خیابان ها ، شعرهای خشنی پخش می كردند كه جمعیت با جیغ و هیجان از نمونه هائی مثل « آخرین گاوچران » كه « كریس  كوجو دریگس » وزیر بهداشت دولت انقلابی آن را سروده و دكلمه كرده بود ، استقبال می كردند . ن که پو

 

رونالد ریگان ، گاوچران پیر

نقشه ای تبهكارانه ریخت ،

این شبه آدم ، این دلقك خنده دار

این هفت تیركش سینما و نمایش های مسخره

گفته است كه از حیاط خلوت و جزیره هایش

سوار براسب به سوی خورشید خواهد راند

تا سوراخ های بیشتری بر تفنگش بنشیند

برای رونالد ریگان عجیب نبود

كه تا تیررس تفنگش برود

و همه این بادهای تغییر دهنده را به گلوله ببندد .

به موازات شدت یافتن تقابل میان گرنادا و ایالات متحده ، برخورد دیگری كه دست كم به تلخی تجاوز نظامی بود ، در میان رده های جنبش انقلابی در حال رشد بود . حتی پیش از كودتای 1979 ، موریس بیشاپ با معاونش برنارد كوارد مشكلاتی داشت . پس از آن كه به قدرت رسیدند ، خود آنان و طرفداران شان ، ساعت ها و گاهی روزها و شب های بسیاری را صرف« جلسات انتقاد از خود »‌ كردند و به بحث و گفت و گوهای فراوانی پرداختند كه از آن دو ، كدام شان « مرحله اپورتونیستی » را دنبال می كنند ، یا نمی توانند « ماركسیست لنینیست استالینیست » درست را نمایندگی كنند .

كوارد و گروه او اصرار می ورزیدند كه بیشاپ به شدت اهل مصالحه است ، بسیار میانه رو است ، و آمادگی بسیاری دارد تا از مسیر واقعی ماركسیستی منحرف شود . از فراخوان او برای وحدت تاكتیكی با صاحبان تجارت ، پیشنهاد او در جهت اقتصاد مختلط ، و اصرار او بر این كه گرنادا «‌نمی تواند مستقیما به سمت ساختمان سوسیالیسم حركت كند »‌ ابراز تاسف كردند . در خلال تابستان و پائیز 1983 ، این رقابت به ایجاد جنبش جدید انقلابی ره برد . گروه كوارد ، رفته رفته بیشاپ و سایر اعضای گروه میانه رو را دچار فرسایش كرد . كار این درگیری به جائی رسید كه به نظر می رسید یك نظام جدید رهبری مشترك شكل بگیرد كه براساس آن كوارد قدرت اصلی را به دست بگیرد و بیشاپ به عنوان چهره ای در راس ، باقی بماند . بیشاپ زیر بار پذیرش این طرح نمی رفت ، اما زمانی كه ژنرال «‌ هادسن آوستین » فرمانده ارتش در سمت كوارد قرار گرفت ، تعادل علیه او به هم خورد . روز سیزدهم اكتبر ، گروه مقابل بیشاپ چنان قوی شد كه گروه كوارد به بازداشت خانگی بیشاپ رای داد .

این گام غم انگیز ، گرنادا را دچار برق گرفتگی كرد . در روزهای آینده ، مردم در میدان های عمومی جمع شدند و بدون سازماندهی قبلی ، در دفاع از بیشاپ دست به راه پیمائی زدند . بسیاری از مغازه ها تعطیل كردند . پنج وزیر كابینه مستعفی شدند . فیدل كاسترو ، كه فقط چند روز پیش از آن بیشاپ با او در هاوانا ملاقات كرده بود ، پیامی خشمگین فرستاد . كوارد و گروهش به سرعت دریافتند كه منزوی شده اند و بدون دوست مانده اند .

پس از شش روز بازداشت خانگی ، بیشاپ در هم ریخته بود . نمی توانست بخوابد ، آتش به آتش سیگار می كشید ، و از بیم آن كه مبادا مسمومش كنند ، غذا نمی خورد . با این حال ، در محیط بیرون عده ای از مهم ترین طرفداران او ، به جای او سر و صدا راه انداخته و هیجان ایجاد كرده بودند . صبح روز نوزدهم اكتبر ، « یوینسون وایتمن » یكی از رهبران جدید جنبش كه به تازگی از مقام خود به عنوان وزیر امور خارجه كناره گیری كرده بود ، وقتی كه شعار « ما موریس را می خواهیم » در شهر پیچیده بود ، فراخوان داد تا مردم در میدان بازار در سنت جرج دست به تظاهرات اعتراضی بزنند . جمعیت ، به صورت انبوه به سمت خانه ی بیشاپ به حركت در آمد .

در مدخل خانه ، سربازان وفادار به كوارد سعی كردند موضع بگیرند . نظامی بیست وچهار ساله ای كه خود را امام عبدالله می نامید و فرمانده سربازان بود ، چند قطار فشنگ را با مسلسل هوائـی شلیك كـرد . تظاهركنندگان در كوتاه مدت پس نشستند . اما دو باره به دروازده هجوم بردند .

آنان بر سر سربازان فریاد می كشیدند كه « شلیك كنید ! ما را بكشید !‌‌ »

سربازان شلیك نكردند و حامیان بیشاپ ظرف چند دقیقه از دروازه گذشتند و وارد خانه او شدند . دیدند بیشاپ را كه تی شرت سبز رنگ پریده ای برش بود ، به تخت بسته اند . رفیق او « ژاكلین كرفت » را هم كه وزیر آموزش و پرورش بود ، به تختی در كنار تخت او بسته بودند . دوستان شان به سرعت آن دو را آزاد كردند و ساعت ده صبح ، هر دو برپای خود ایستاده بودند .

خانه ی كوارد ، همان نزدیكی بود . اگر بیشاپ دقیق تر فكر می كرد ، باید از پیروان خود می خواست به خانه ی او می ریختند و گروه شورشی را دستگیر می كردند . اما به جای این كار ، بیشاپ كه در چند روز گذشته به شدت آسیب دیده بود و نمی توانست درست فكركند ، و شاید نیز به دلیل فقـدان « دیسیپلین آهنین » لنینیستی ، به جای دیگری رفت . بیشاپ همرزمانش را به « فورت ریوپرت »  دژ قرن هجدهم كه مشرف به دریا بود وتبدیل به پادگان نظامی شده بود هدایت كرد . آنان در حدود ساعت یازده صبح ، در حالی كه با روحیه ای قوی پلاكارد هاشان را در هوا تكان می دادند، به آن قلعه رسیدند .

تظاهر كنندگان شعار می دادند كه  « رهبرمان را آزاد كردیم . مرگ بر كوارد ! » 

یوینسون ویتمن خطاب به سربازان درون دژ فریاد سرداد كه این مردم با تظاهرات صلـح آمیـز آمـده اند و می خواهند وارد پادگان شوند . سربازان آمادگی نداشتند و اصلا حاضر نبودند كه به چنان جمعیت انبوهی شلیك كنند ، به ویژه  آن كه بیشاپ پیشاپیش آنان حركت می كرد . فورت ریوپرت در تهاجمی صلح آمیز سقوط كرد .

در درون دژ ، مردم بر گرد بیشاپ حلقه زدند . با فریادی چنان رسا كه به گوش بیشاپ برسد ، چیزهائی از او می پرسیدند ، پیشنهاد هائی می كردند ، مطالباتی داشتند و مدام به او هشدار می دادند . بیشاپ همان جا چند تصمیم گرفت كه از آن جمله تعیین فرمانده جدیدی برای ارتش به جای ژنرال آوستین عمده بود ، اما باید تنفسی می داد تا آبی بنوشد و خود را بازسازی كند . در حالی كه بیشاپ با خود در جدال بود تا فرمانی نا به جا صادر نكند ، كوارد و دوستانش در حیرت از این كه او بی درنگ دستور دستگیری شان را نداده است ، نقشه ضد حمله خود را طراحی كردند .

چیزی به ظهر نمانده بود كه دوافسر به پادگان « فردریك » كه پایگاه نظامی در حومه ی سنت جرج بود ، آماده باش نظامی دادند . سربازان به سرعت در میدان رژه گرد آمدند . یكی از افسران به آنان گفت كه ضد انقلاب فورت ریوپرت را تصرف كرده است .

این افسر از سربازان پرسید كه « حاضرید برای كشورتان بجنگید ؟‌ »

سربازان جملگی فریاد كشیدند كه « بله !  بله ! »

افسر فریاد كشید كه « بعضی ها باید برای زنده ماندن بعضی دیگر بمیرند . هر سربازی باید در چشم های شما خون را ببیند ! »

در آن لحظه خود كوارد به همراه همسر وسایر حامیانش سررسید . افسران به سربازان گفتند به نظر می رسد كه بیشاپ می خواهد به موقعیت قبلی خود برگردد . احتمالا بعضی ها ترسیدند كه این اقدام ممكن است به قیمت جان شان تمام شود . پس با شتاب برای تشكیل جلسه ی كمیته مركزی عقب نشستند . پس از آن كه نشست كمیته مركزی پایان یافت ، « ‌لئون كورنوال » یكی از نزدیك ترین حامیان كوارد در صحنه حاضر شد و سربازان را گرد آورد .

كورنوال اعلام كرد كه « به دلیل شایعات شرورانه و پلیدی كه به وسیله ی موریس بیشاپ در شهر پیچید ، ضد انقلاب و تاجران بزرگ او را آزاد كردند . بنابراین ، این عناصر باید نابود شوند . » بعد ، در حالی كه مشت هایش را در هوا تكان می داد ، فریاد كشید كه « این ، دستور كمیته مركزی است »

سربازان ، در پاسخ به او متقابلا فریاد سر دادند كه « ما اطاعت می كنیم ، ما اطاعت می كنیم ! »

دقایقی بعد ، سه نفربر زره پوش شوروی كه هر یك دو مسلسل داشتند ، پر از سرباز و با سرعت به سمت فورت ریوپرت به حركت در آمدند . ظرف ده دقیقه به مقصد رسیدند. وقتی مهاجمان به دژ رسـیدند ، دیدند جمعیت انبوهی در اطراف آن پادگان قدیمی جمع شده اند . بدون اتلاف وقت ، موضع جنگی گرفتند . بنا به فرمان ، مردم را به نارنجك  و راكت و آتش مسلسل بستند . درحالی كه ده ها تن تكه پاره شده بودند ، آنانی كه زنده مانده بودند فریاد كشیدند و با وحشت پا به فرار گذاشتند .

بیشاپ رو به رفقایش فریاد كشید كه « وای بر ما ! وای بر ما ! این ها مردم را به گلوله بسته اند ! »

پس از كشتار مردم ، سربازان به صورت منظم از روی اجساد گذشتند و وارد قلعه شدند . از بیشاپ و رفقایش ، از جمله ژاكلین كرفت و یوینسون وایتمن خواستند كه به محوطه بیایند و تسلیم شوند ، همه شان آمدند پائین و تسلیم شدند . هرهشت تن را رو به  دیوار قطار كردند .

امام عبدالله و چند تن از نیروهایش برای دریافت دستور نهائی به خانه كوارد رفتند . یازده عضو كمیته مركزی كه منتظر بودند ، از نتیجه ی عملیات خشنود نبودند . انتظارشان آن بود كه بیشاپ و دوستانش در جریان نبرد كشته شوند ، اما دست یابی به چنین نتیجه ای دیگر امكان پذیر نبود . دو باره و به سرعت وارد شور شدند . نتیجه ی تصمیم آنان ، سر به مهر باقی مانده است . اما ظرف چند دقیقه امام عبدالله به فورت ریوپرت بازگشت .

به محض رسیدن به قلعه ، خطاب به هشت زندانی فریاد كشید كه « رفقا ، روی تان را برگردانید ! » وقتی روی شان را برگرداندند ، تكه ای كاغذ به دست گرفت ، آن را در هوا تكان داد و گفت : « این دستور كمیته مركزی است كه شما باید اعدام شوید . دستور من نیست ، فرمان كمیته مركزی است . » فقط یكی شان به صدای بلند اعتراض كرد . ژاكلین كرفت بود .

ژاكلین بریده بریده و نفس نفس زنان گفت : « دست نگه دارید ! صبر كنید ! من حامله ام ! »

عبدالله به جوخه اعدام فرمان داد « آماده برای شلیك ! یك ، دو ، سه ، آتش ! » مسلسل ها شلیك كردند ، و آنقدر گلوله برآنان باریدند كه قربانیان به خاك در غلتیدند . وقتی گلوله باران بیشاپ و یارانش تمام شد ، بقیه رهبران ملی شان در محوطه پراكنده شدند . یكی از سربازان ، رسان به هوا شلیك كرد كه یعنی ماموریت انجام شد .

تقریبا بی درنگ این خبر تكان دهنده به واشینگتن رسید . كسی ناراحت نشد . مقاماتی كه منتظـر

بهانه ای برای تجاوز نظامی به گرنادا بودند ، به هدف خود رسیده بودند .

 

* * * * *

مد    

ساعت هشت صبح روز پنجشنبه بیستم اكتبر ، یعنی كمتر از بیست و چهار ساعت بعد ، « گروه پیشا نقشه ی بحران » كه وظیفه اش نظارت بر نقاط بحرانی جهان بود ، در ساختمان اداره اجرائی واشینگتن ، نزدیك كاخ سفید ، تشكیل جلسه داد . دریا سالار « جان پونید كستر » رئیس گروه ، گزینه های نظامی مختلفی را پیشنهاد كرد . گروه با برخورداری از نظـریات تشویق كننـده دستیارانش سـرتیپ « اولیور نورث »‌ و « كنستاتین منجز » افسر سابیق سی آی ا و مشاور شورای امنیت ملی ، تندترین تصمیم را مورد تصویب قرار داد : لشكركشی به گرنادا و براندازی دولت حاكم بر آن . گروه تصمیم خود را بی درنگ به گروه شرایط ویژه كه تشكیلاتی بالاتر بود ، منتقل كرد .

بعد ازظهر آن روز ، وزارت امور خارجه یادداشتی از « تام آدامز » نخست وزیر باربادوس كه محافظه كاری ضد كمونیست بود و در منطقه محبوبیت بالائی داشت ، دریافت كرد . متن یادداشت درخواست می كرد كه سربازان آمریكائی برای براندازی رژیم جدید گرنادا اعزام شوند . این یادداشت، به نظریه ی حمله نظامی اعتبار می داد . چیزی به ساعت پنج بعد از ظهر نمانده بود كه گروه شرایط ویژه به ریاست جرج هربرت واكر بوش معاون رئیس جمهوری تشكیل جلسه داد . اعضای گروه ناراحت بودند از این كه می شنیدند علیرغم خصومت میان گرنادا و ایالات متحده در سه سال گذشته ، و علیرغم پوششی كه صدها دانشجوی آمریكائی درگرنادا و توریست های آمریكائی می توانستند به وجود آورند ، حتی یك مامور سی آی ا در این جزیره نداشتند . هیچ كس در مورد ظرفیت نظامی گرنادا اطلاعات به روز نداشت و حتی نقشه های جزیره را نداشت . آخرین عكس های هوایی، مربوط به پنج ماه پیش بود . ماموران اجرائی سی آی ا  در باربادوس همكاران بریتانیائی خود را با پرسش هائی مثل « رهبر نیروهای مسـلح گرنادا كیست ؟‌ »  و « طرفداران كوارد در هئیت دولت چه كسانی هستند ؟ »‌ بمباران كرده بودند .

بوش و سایرین ، در جلسه خود حمله نظامی به گرنادا را تصویب كردند و تصمیم راهبردی شورای امنیت ملی را برای پرزیدنت ریگان فرستادند كه او روز بعد ، پیش از آن كه برای بازی گلف رهسپار آْگوستا شود ، امضایش كرد . بلافاصله كاپیتن « كارل ایرای » فرمانده عملیات دریائی كه رهسپار لبنان بود ، دستوری فوری دریافت كرد مبنی بر آن كه به سمت جنوب تغییر مسیر دهد ، به نقطه ای در نزدیكی گرنادا برود و آن جا منتظر عملیات باشد .  

در تكراری تاریخی ، اسم ناو فرماندهی كاپیتان ایرای ، یاد آور دوره ای دیگر بود كه ایالات متحده به جزیره ای به همان كوچكی حمله كرده بود . در آن دوره هم ، اسم ناو فرماندهی USS Guam بود . چند روز پیش از آن ، ناو فرماندهی « گوام » و چهار كشتی تحت فرمانش ، به « مورهد سیتی» در شمال كارولینای شمالی فراخواند شده بود تا واحد دریائی آبی خاكی بیست و دوم را به حركت در آورد . این واحد ، با 822 تفنگدار ویژه ی پیاده شدن در ساحل ، تا خرخره مسلح به مسلسل های كالیبر 50 ، سلاح های ضد تانك ، نارنجك انداز ، پنجاه و دو جیپ و هلی كوپترهای تهاجمی و نفربر بود .

 

گوام به گرنادا نزدیك شده بود كه كاپیتان ایرای دومین پیام را دریافت كرد . این پیام به او رهنمود می داد تا هلی كوپتری را به آنتیگوا بفرستد و پنج مرد را كه باید به كشتی فرماندهی منتقل شوند ، به گوام ببرد . كاپیتان ایرای حدس زد كه آن پنج تن باید دیپلمات های وزارت امور خارجه باشند . اما ساعت ده شب كه آن پنج مرد در گوام از هلی كوپتر پیاده شدند ، یونیفورم نظامی برشان بود . آنان حامل خبرهائی بودند كه هیج كس انتظار شنیدن شان را نداشت .

این افسران رابط ، گزارش دادند پرزیدنت ریگان دستور داده است كه تفنگداران به گرنادا حمله كنند و دولتش را براندازند . بنا به فرمان رئیس جمهوری ، نیروهای گوام باید یورش نظامی را انجام می دادند . فرماندهی حمله هم به عهده ی دریادار « جوزف متكالف » فرمانده ناوگان دوم بود . ریگان خواسته بود كه نیروها روز سه شنبه ، پیش از طلوع آفتاب ، در ساحل گرنادا پیاده شوند .

گروه شرایط ویژه ، روز شنبه دوباره تشكیل جلسه داد . پرزیدنت ریگان كه از طریق تلفن در جلسه حضور داشت ، با كوتاه ترین كلمات موافقت نهائی خود را برای تجاوز نظامی به گرنادا اعلام كرد . ساعت هفت صبح روز یكشنبه ، پس از انفجار ویرانگر لبنان و جلسه ای طولانی در آن روز ، سند كتبی را كه حاوی جزئیات بیشتری بود ، به عنوان دستور العمل رسمی امضا كرد . ریگان در كنار امضایش فقط یك كلمه نوشته بود : « بروید ! »‌

ژنرال « جان وسی » رئیس ستاد مشترك نیروهای مسلح ، نقشه ی حمله را با جزئیات در اختیار ریگان و سایر مقامات عالی رتبه گذاشت . پس از آن به پنتاگون برگشت و دستورهای نهایی را به ناو فرماندهی گوام اعلام كرد . ماموریت آنان با اسم رمز « عملیات فوری خشم » ، چنین بود « تخلیه آمریكائی ها و سایر مقام های مسئول كشورهای دیگر از گرنادا وحفاظت از جان آن ها ، خنثی كردن نیروهای نظامی گرنادا ، تثبیت اوضاع داخلی و ... كمك كردن به استقرار مجدد دولتی دموكراتیك در آن جزیره .»

زمانی كه گوام و نیروهایش به سوی گرنادا به حركت در آمدند ، دیپلمات های آمریكائی دنبال راهكاری می گشتند تا آن تهاجم نظامی را قانونی جلوه دهند . فقط با پیكره ی اصلی منطقه ای نمی توانستند كار را به پیش ببرند ، چرا كه بسیاری از اعضای دولت های جامعه ی كارائیب متمایل به یافتن راه حل بحران از طریق مذاكره بودند . بنابراین ، دیپلمات ها به هفت عضو دولت های كارائیب شرقی كه گروه كوچك تر و بسیار ضعیف تری بودند متوسل شدند . این ملاقات جمعه شب به رهبری دو دیپلمات آمریكائی صورت پذیرفت كه در نتیجه به طور خصوصی از ایالات متحده درخواست می كرد تا در گرنادا دخالت نظامی كند . اگر چه این درخواست به لحاظ قانونی تردید آمیز و فریبكارانه بود ، با وجود عدم حضور نماینده ای از گرنادا مصـوبه ی گـروه به اكثریت مورد نظرش بـرای اجـرای چنـان تصمیمی دست

یافت و آمریكائی ها توانستند در ظاهر امر به پوشش ارزشی خود نائل شوند .

به محض آن كه مقامات وزارت امور خارجه خبر شدند كه نخست وزیران كارائیب شرقی آماده شده اند تا از آمریكائی ها تقاضای مداخله نظامی كنند ، نامه ای را تنظیم كردند تا به امضای نخست وزیران برسانند . متن این نامه ، از ایالات متحده درخواست می كرد كه « برای دفاع عمومی و حفظ صلح و امنیت در مقابل دخالت خارجی ، دست به اقدام بزنند ، » و نخست وزیران ، بنا به وظیفه ای كه برای آنان تعیین شده بود ، بعد از ظهر یكشنبه آن را امضا كردند . ضمنا ، وزارت امور خارجه نامه مشابهی را تهیه كرد تا به امضای « سرپاول اسكوون » نماینده رسمی ملكه الیزابت دوم كه تنها مقام به رسمیت شناخته وفرماندار كل گرنادا بود ، برسد .

این دو نامه را تهیه كرده بودند تا برای حمله نظامی سند قانونی داشته باشند ، اما مساله ی قانونی بودن به هیچ وجه دغدغه ی اصلی دولت نبود . همه ی بیانیه هائی كه از كاخ سفید صادر می شد ، حاكی از نجات فوری دانشجویان پزشكی آمریكائی بود ، در حالی كه خود دانشجویان زیر بار نمی رفتند كه نقش گروگان های ترور شده را بازی كنند . وقتی رئیس دانشكده از آنان پرسید كه می خواهند گرنادا را ترك كنند ، نود در صدشان پاسخ منفی دادند . بسیاری از آنان كه با خانواده هاشان تماس تلفنی گرفتند ، یا با شبكه های خبری حرف زدند ، اظهار داشتند كه در گرنادا از امنیت كامل برخوردارند . افسران عالی رتبه ی گرنادائی ، از جمله خود ژنرال آوستین ، به دانشكده پزشكی در « تروبلو » در نزدیكی سنت جرج رفتند و تضمین كردند كه هیچ گزندی متوجه دانشجویان نخواهد شد .

اگر دغدغه ی واقعی آمریكائی ها امنیت دانشجویان بود ، خارج كردن بدون دردسر آنان امری ساده بود . فقط چند ساعت طول می كشید تا تفنگداران آمریكائی همه ی آمریكائی ها را از جزیره خارج كننـد . نجات دانشجویان اما ، مطلقا هدف اصلی « عملیات فوری خشم » نبود . به قول سرگرد «مارك آدكین » افسر بریتانیائی كه همان زمان در باربادوس بود ، هدف « تقویت آمال و آرزوی رئیس جمهوری و مشاوران او در بازگرداندن حیثیت و آبروی ایالات متحده ، بخصوص در خود مملكت و میان نیروهای مسلح بود كه به شدت پس از شكست آن ها در جنگ ویتنام ، به لحاظ روحی و اعتماد به نفس آسیب دیده بود . »‌

 

با اعدام بیشاپ ، فرصت مناسبی به دست آمریكائی ها افتاد تا به صورت هولناكی در كارائیب خودنمائی كنند.... ایالات متحده نیاز به پیروزی و انجام كاری داشت تا به وسیله ی آن غرور فرو ریخته اش را ترمیم كند ... اگر چه مدام بر بوق می دمیدند كه هدف از عملیات فوری خشم ، نجات دادن شهروندان ایالات متحده است ، قصد اصلی شان این بود كه مانع توسعه ی كمونیسم در حیات خلوت ایالات متحده شوند ... تصمیم تجاوز نظامی به گرنادا به این جهت گرفته شد كه با یك پیروزی نظامی ، روحیه ی شكننده ی آمریكائی ها و بخصوص نیروهای مسلح ایالات متحده را تقویت كنند .

 

نه رونالد ریگان و نه هیچ یك از مقامات آمریكائی ، به بریتانیائی ها كه خود را حافظ كشورهای مشترك المنافع می دانستند ، نگفتند كه چنان تصمیمی گرفته اند . روز دو شنبه ، مارگارت تاچر نخست وزیر بریتانیا كابینه اش را فراخواند تا در مورد بحران گرنادا  به بحث بپردازند و پس از نشست هیئت دولت بود كه یاد داشتی به واشینگتن فرستادند و دلایل خود در مخالفت با عملیات نظامی را برشمردند . تاچر نمی دانست كه قبلا ریگان دستور حمله را صادر كرده است .

با نزدیك تر شدن ناو فرماندهی گوام به هدف ، رادیو گرنادای آزاد مدام پیام می فرستاد و از شهروندان می خواست كه در موقعیت دفاعی قرار بگیرند . مردم واكنش چندانی از خود نشان ندادند. كمتر كسی تمایل داشت از گروه آدم كشی كه مردم را به گلوله بسته و بیشاپ و سایر رهبران شان را به قتل رسانده بودند ، بخصوص علیه تفنگداران ایالات متحده دفاع كند .

در ناوهای گوام ، صدها تفنگدار دریائی روز دوشنبه خود را برای پیاده شدن برق آسا در سواحل گرنادا آماده می كردند كه كاپیتان ایرای مطلب غیر منتظره ای را اعلام كرد . نمایش دادن فیلمی را كه باید موقعیت های پهلو گرفتن و پیاده شدن نیروها را نشان می داد ، از برنامه حذف كرده بود تا فیلم دیگری را نشان بدهد كه آنان را هنگام حمله برق آسا در حالت مناسبی قرار دهد . اسم این فیلم « شن های ایووجیما » با بازیگری جان وین بود .

 

* * * * *

 

چهارتیم پوششی كوماندهای نیروی دریائی ، متشكل از مردان غورباغه ای كه در روش های نفوذ كردن ، شناسائی و پیشرفت پنهائی آموزش دیده بودند ، دوشنبه شب در سواحل گرنادا پیاده شدند . دو تیم ماموریت داشتند كه شرایط را در فرودگاه « پوینت سلاینس » و سواحل اطراف آن شناسائی كنند . تیم سوم ماموریت داشت كه فرستنده رادیو آزادی گرنادا را به هوا بفرستد . تیم چهارم مامـوریت داشت « سر پاول اسكوون » فرماندار بریتانیا را نجات بدهد و او را به محلی ببرد تا نامه ای را كه مبنی بر تقاضای او برای حمله نظامی به گرنادا بود ، امضا كند .

دو تیم اول كه فوری ترین وظیفه را به عهده داشتند ، موفق شدند در عملیات نفوذی روباه دریا ، از امواج توفنده بگذرند ، خود را به ساحل « پوینت سالاينس » برسانند و پنهانی در میان صخره ها  پیش بروند . اما پس از مدت كوتاهی متوجه شدند كه صخره های بلند و خرسنگ های مرجانی مانع پیشروی آنان درساحل می شوند و به این ترتیب آنان قادر نیستند به پشت این موانع برسند . تیم های پیشقراول ، این خبر بد را با سه كلمه رمزی « رفتن كامیون كفش ها » به مركز فرماندهی گوام مخابره كردند .

به محض آن كه فرماندهان این پیام را دریافت كردند ، فهمیدند كه باید نقشه را تغییر بدهند . در نفشه جدید ، به جای تهاجم از ساحل ، قرار شد نخستین موج آمریكائی ها به منطقه هلی برد  شوند . خیلی از آن هائی كه باید با هلی كوپتر رهسپار عملیات می شدند ، زمانی این خبر را شنیدند كه داشتند فیلم جان وین را تماشا می كردند . ساعت سه و پنجاه دقیقه صبح سه شنبه ، به محض تمام شدن فیلم ، بیست و یك فروند از نخستین هلی كوپتر ها ، پر از تفنگدار دریائی ، از عرشه ی ناو گوام به پرواز در آمدند . ( با این تحقیق معلوم می شود كه هالیوود با ساختن فیلم های وسترن ، رامبو ، ترمیناتور و امثال آن ، ضمن آن كه جهان را دچار هیجان می كند ، چگونه عملا به خدمت ارتـش ایالات متحده در می آیـد م .)‌ بلافاصله ، دوازده هواپیما ، رنجرهای چابك را كه تسلیحات سبك داشتند ، از فرودگاه نظامی « ساوانا » ی جرجیا به پرواز در آوردند .

سپیده دمان بود كه هواپیماها به فرودگاه پوینت سالاينس نزدیك شدند . مدافعان ، باندهای فرودگاه را با لودر و بلدوزر و سایر موانع بسته بودند و رنجرها نمی توانستند بپرند . وقتی هواپیماهای پیشتاز به پنجهزار متری زمین رسیدند ، رنجرها در هوای نمناك و گرم به بیرون پریدند . پس از آن كه چند رنجر اول در هوا پخش شدند ، چراغ خطر بدنه ی هواپیما روشن شد كه نشان می داد از زمین به سمت هواپیما شلیك می كنند .

فرمانده رنجرها فریاد كشید « ما را به گلوله بسته اند ! »

هواپیما به رگبار مسلسل و ضد هوائی بسته شد كه بدنه ی هواپیما را سوراخ كرد . آتش از چند سمت هواپیما زبانه كشید و هوا را روشن كرد . افسرانی كه درهواپیما بودند ، به سرعت تصمیمی دردناك گرفتند كه احتمالا تنها تصمیم درست برای ترك آن منطقه بود . اسكادران به سمت آب تغییرمسیر داد كه در نتیجه پریدن رنجرها عقیم ماند .

پیش از این تصمیم ، چهل رنجر به همراه یك تیم نیروی هوائی ، به بیرون پریده بودند . این واحد كه چترهایش را باز كرده بود و به زمین رسیده بود ، از این كه می دید هواپیماها دور شده اند و افرادشان را تنها گذاشته اند ، دچار وحشت شدند . چند دقیقه بعد ، یك هواپیمای توپدار ظاهر شد و محل استقرار توپ های پدافند هوائی را در اطراف فردوگاه به توپ بست كه خیال شان راحت شد . سیستم دفاع هوائی گرنادا ، توانائی مقابله با چنین بمب افكن وحشتناكی را نداشت كه با دو مسلسل شش لول و دو توپ بیست میلیمتری ، می تواند هفده هزار گلوله در هر دقیقه شلیك كند . جهنمی از آتش برپا شد كه توانست به سرعت مدافعان اطراف فرودگاه را خاموش كند .

پس از این گلوله باران ، فرمانده رنجرها تصمیم گرفت با احساس امنیت بقیه نیروهاش را بپراند . چیزی از ساعت شش صبح نگذشته بود كه ستونی از هواپیماهای نفربرC–130  ، برای دومین بار در منطقه ظاهر شد . هریك از سربازانی كه C–130 ها حمل می كردند ، به سلاح های كافی و صدها پاوند مهمات مجهز بودند .

فرمانده شان نعره كشید كه « رنجرها ، سرسخت باشید ! »‌ و با این فرمان ، سربازان در سپیده دم كارائیب ، پی در پی به بیرون پریدند و چترهاشان را باز كردند . خمپاره توپ های ضد هوائی ، در اطراف چترهای آن ها منفجر شدند و سوراخ هائی در چترهاشان ایجاد كردند كه آنان را در هوا چرخاند و میان ابرها از مقصد فرود دور كرد . با این حال ، تقریبا همه رنجرها سالم در جاده سنگفرش باریكی به زمین رسیدند . بعضی ها پراكنده شدند تا مواضع دشمن را كشف و نابود كنند . عده ای دیگر ، به پاك كردن باند فرودگاه از موانعی كه برای فرود هواپیما ایجاد كرده بودند پرداختند. ساعت هفت و چهل دقیقه صبـح ، نخستین هواپیمای C–130 فرود آمد و به سرعت سربازان ، حیپ ها ، موتور سیكلت ها ، قطعات توپ وهر آن چه ارتش برای تسخیر آن جزیره كوچك لازم داشت را تخلیه كرد .

یكی از ماموریت های كلیدی رنجرها ، تامین امنیت دانشكده پزشكی در همان نزدیكی ها بود . وقتی سربازان به دانشكده رسیدند ،‌ 138 دختر و پسر جوان عصبانی از این عملیات را پیدا كردند كه كاملا سرحال بودند و هیچ گزندی هم جز حضور خود آنان ، تهدیدشان نمی كرد . با وجودی كه هیچ تهدید مشهودی علیه این دانشجویان وجود نداشت ، عده ای از سربازان برای حفاظت از آنان باقی مـانـدند .

آمریكائی ها در اخبار صبح رادیوها ، خبر تجاوز نظامی به گرنادا را شنیدند . دقایقی از ساعت نه صبح گذشته بود كه پرزیدنت ریگان در كاخ سفید مقابل خبرنگاران قرار گرفت . ریگان به خبرنگاران گزارش داد كه عملیات فوری خشم به خوبی انجام شد و ایالات متحده « گزینه دیگری جز عمل قدرتمند و مصمم نداشت » تا بتواند گرنادا و منطقه را از دست « گروهی چپ گرای وحشی و آدم كش نجات بدهد . » همان روز ، جرج شولتز وزیر امور خارجه توضیح بیشتر و طولانی تری در مصاحبه ای دیگر به خبرنگاران داد .

 

دو دلیل اساسی وجود دارد كه رئیس جمهوری را ملزم به این تصمیم گیری كرد . دلیل اول دغدغه ی او در مورد حفظ جان شهروندان آمریكائی مقیم گرنادا بود ... دلیل دوم دریافت درخواست فوری از كشورهای نزدیك به منطقه سازمان كشورهای كارائیت شرقی بود كه ... خودشان به این نتیجه رسیده بودند و برمبنای آن تصمیم گرفته بودند با خطری كه صلح و امنیت آنان را تهدید می كرد و در حال پیشرفت بود ، مقابله كنند . آنان مساله را در جامائیكا و باربادوس مورد بررسی قرار دادند و به همراه این دو كشور ، از ایالات متحده در خواست كردند تا در تامین صلح و ثبات در منطقه آنان ، به ایشان كمك كند .

 

در تمام آن سه شنبه روز ، بمب افكن ها و جت های جنگنده به سنت جرج حمله كردند و همه ی پادگان های نظامی كوبا ، مواضع پدافند هوائی در سلسله جبال كوه های آتشفشان مشرف به شهر ، و همه هدف هائی را كه فكر می كردند ممكن است بخشی از مواضع دفاعی دشمن باشد ، بی رحمانه بمباران كردند. با اطلاعات ناچیزی كه در اختیار داشتند و بعضی نیروها حتی از فتو كپی نقشه های توریستی استفاده می كردند ، جای شگفتی نبود كه یكی از حملات هوائی شان ، به وضع فجیعی متوجه نقطه ای نادرست شد . یكی از خلبانان ، مستقیما به یك بیمارستان روانی حمله كرد و ده ها بیمار را كشت . ده ها بیمار روانی دیگر ، حتی پریشان تر از حالتی كه به طور عادی داشتند ، از میان شعله های آتش ، گیج و گنگ به این سو و آن سو گریختند تا از عملیات نظامی كه حالت و منظره ای مثل اپراهای كمیك داشت ، مصون بمانند .

طرف های بعد از ظهر ، پس ساعت ها فروریختن بمب و راكت و گلوله از هواپیما ها و  هلی كوپترها ، پدافند هوائی خاموش شد . معدودی كوبائی و گرانادائی كه هنوز می خواستند به نبرد ادامه دهند ، به داخل شهر گریختند . پس از آن بود كه غرش هواپیماهای نفربر ، جای غرش و انفجار های ناشی از بمباران و گلوله باران بمب افكن ها و جت های جنگنده و هلی كوپتر ها را گرفت .

 

كوماندوهائی كه ماموریت داشتند فرستنده رادیوئی را منفجر كنند ، كار خود را بدون برخورد با هیچ مقاومتی انجام دادند ، اما آنانی كه ماموریت داشتند « سر پاول اسكوون » را سالم از محل اقامتش خارج كنند ، به مشكل برخورده بودند . خانه اش را راحت پیدا كردند . فرماندار انگلیس علامتی برسردرخانه اش زده بود كه رویش نوشته بود « خوش آمدید تفنگداران دریائی ایالات متحده . » اما پیش از آن كه كوماندوها بتوانند او را خارج كنند ، سربازان گرنادائی خانه را محاصره كرده بودند و یكسره شلیك می كردند . خود كوماندوها كه قرار بود فرماندار انگلیسی را نجات بدهند ، در محاصره قرار گرفته بودند و احتیاج به نیروی نجات دهنده داشتند .

سحرگاه چهار شنبه ، دریا سالار متكافت 250 تفنگدار دریائی فرستاد تا خط محاصره را بشكنند . تفنگداران اعزامی ماموریت خود را بدون مشكل انجام دادند و ظهر همان روز ، سرپاول در عرشه گوام نشسته بود و چای می نوشید. بعد از ظهر آن روز ، او را با هلی كوپتر به پوینت سالاينس منتقل كردند كه آنجا افسران آمریكائی ، او را تا خانه ای در همان نزدیكی ها اسكورت كردند . سرتیپ « رودیارد لویـس » فرمانده نیروهای دفاعی باربادوس و فرمانده جدید نیروهای حافظ صلح كارائیب ، منتظرش بود . سرتیپ لویس از كیفش نامه ای را در آورد كه مقامات وزارت امور خارجه برای امضای سرپاول تهیه كرده بودند . در نامه نوشته بود گرنادا « در شرایط هولناك و خطرناكی قرار دارد » و نیاز به كمك از خارج دارد « تا به سرعت صلح و آرامش و حاكمیت دموكراتیك را به این جزیره باز گرداند . » سرپاول با خشنودی آن نامه را امضا كرد . منتها تاریخ نامه دو روز پیشتر از زمان امضا ، یعنی بیست و چهارم اكتبر ، درست روز قبل از تجاوز نظامی بود .

در حالی كه سرپاول وظیفه ی دیپلماتیك خود را انجام می داد ، واحد هشتاد و دوم هوابرد در بخش جنوبی گرنادا آخرین مراحل نبرد را پیش می برد . سربازان مهاجم آمریكائی ، با مقاومت های كوچكی برخورد كردند كه از آن جمله بود در نقاط مختلف سنت جرج پایتخت گرنادا ، اما هیچ نیروئی قادر نبود با برتری نیروئی و تسلیحاتی آنان مقابله كند . در بسیاری از نقاط ، مردم عادی با كف زدن و دادن نوشابه های خنك ، به آنان خوشامد گفتند .

پیر مردی به یك خبرنگار آمریكائی گفت « شرایط خیلی  ناجور بود . من اطمینان دارم كه شما ما را از دهان شیطان در آوردید . »

تقریبا شش هزار سرباز آمریكائی در گرنادا پیاده شده بودند ، حال آن كه دست كم دو برابر آن نیرو برای انجام چنان عملیاتی ضرورت داشت . راه شان كوتاه بود . اول تفنگداران جزیره مغلوب را ترك كردند و رهسپار لبنان شدند . رنجر ها پشت سرشان به پایگاه های خود برگشتند . هشت روز پس از تجاوز نظامی ، عده ی نیروهای آمریكائی در گرنادا به سه هزارتن كاهش یافت . در پایان سال ، فقط چند واحد پلیس نظامی در جزیره باقی ماندند .

عده ای از اعضای كنگره با عجله عازم گرنادا شدند تا از آن پیـروزی لذت ببرند . یكـی از آن هـا ؛ « دیك چینی » نماینده وایومینگ گفت « حالا دیگر بسیاری از مردم در سراسر جهان متوجه شده اند كه سرعت و توانائی ما چه رشدی كرده است . » بعضی دیگر ، از جمله سناتور « دانیل پاتریك موینهام » نماینده نیویورك ، تجاوز نظامی را محكوم كرد و گفت « شما دموكراسی را به زور سرنیزه به كشورهای دیگر می برید ؟ !‌ » بسیاری از دولت های خارجی هم به عمل وحشیانه آمریكائی ها اعتراض كردند . مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه تندی صادر كرد كه « واقعا باعث تاسف است ... عمل ایالات متحده نقض آشكار قوانین بین المللی است . »

پرزیدنت ریگان ، بنا به سنت ایالات متحده ، از كنار این انتقادها گذشت . وقتی از او پرسیدند چه واكنشی نسبت به قطعنامه سازمان ملل با رای بیش از صد كشور دارد ، جواب داد : « صد ملت زمانی با عمل ما موافق نبودند كه انجام شده بود . بنابراین ، رای آن ها اصلا نمی تواند خوردن صبحانه مرا مختل كند . » ریگان می دانست كه به لحاظ روحی و پیروزی استراتژیك به آمریكائی ها قوت قلب داده و به همین دلیل به عمل خود افتخار می كرد .

چند هفته بعد ، ریگان سخنرانی پرهیجانی در كنگره غرور ملی نیویورك ایراد كرد . دستیارانش در ابراز این واقعیت به خبرنگارن كه متن سخنرانی را خود ریگان نوشته است ، به تعب افتادند . در چند كلمه ، ریگان عقیده خود را در مورد آن چه آمریكائی ها و همه جهان از تجاوز نظامی به گرنادا آموخته بودند ، خلاصه كرده بود .

رونالد ریگان رئیس جمهوری ایالات متحده اعلام كرده بود كه « دوران ضعف ما به پایان رسیده است . نیروهای نظامی ما دوباره برپای خویش ایستاده اند و قد هم كشیده اند . »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

11

تو دیگر به درد ما نمی خوری

( پاناما )

 

جسد مثله شده ی بدون سری كه در كیسه مخصوص بسته های پستی ایالات متحده چپانده شده بود، زنجیره ای بلند از وقایع را شكل داد كه سرانجام باعث دخالت نظامی ایالات متحده در پاناما و برانداختن رهبر این كشور شد. تكه های اندامی كه در آن كیسه تپانده بودند، متعلق به یك میهن پرست جسور پانامایی بود كه در پاییز سال 1985 ناپدید شد. سراو را هرگز پیدا نكردند.

قتل « هوگو اسپادافورا » یكی ازشعله ورترین چهره های تاریخ پانامای مدرن ، كشوری را كه هنوزهم به كنه چنین جنایاتی پی نبرده است ، گیج و حیرت زده كرد. وقتی نتایج كالبد شكافی اعضای مثله شده ی بدن اسپادافورا اعلام شد كه نشان می داد او ساعت ها  از شكنجه ای غیرقابل بیان رنج برده بوده و سرش را در حالی كه هنوز جان داشته ، به آرامی از تنش جدا كرده اند ، تغییر ناگهانی در پاناما به سطح تازه ای رسید . با این حال ، چنین حقایقی به تنهایی كافی نبودند تا ایالات متحده را وارد عمل كنند . در خلال دهه 1980 ، رهبران ارشد آمریكائی ، از جمله پرزیدنت رونالد ریگان ، با همه ی توان از رژیم های نظامی در گواتمالا و السالوادور كه نیروهاشان هر روز مرتكب جنایات مشابهی می شدند ، حمایت می كردند. آن چه قتل اسپادافورا را به صورت نقطه عطفی وخیم در تاریخ پاناما در آورد ، علامتی بود كه از در غلتیدن رژیم ها به ورطه ای نامعقول خبر می داد . این علامت، كیفیتی است كه ایالات متحده در مورد بسیاری از هم پیمانان خود تحمل می كند ، اما نه در مورد كشوری كه حاكمیتش نزدیك به ترعه ی پاناما است .

ژنرال  « مانوئل آنتونیو نوریگا »  فرمانده نیروهای دفاعی پاناما ، دلیل موجهی  داشت كه خود  را برتراز قانون بداند. تا جایی كه به خود پاناما مربوط می شد ، با هوی وهوس حكومت می كرد . در دنیای بزرگ تراز پاناما ، دوستان گوناگون و با اهمیتی را دور خود جمع كرده بود . همزمان و به صورت موازی ، با قدرتمندترین دلالان مواد مخدر كلمبیا و سركردگان مواد مخدر ایالات متحده همدست بود ، در عین حال با ارتش ساندینیست و چریك هائی كه علیه آن می جنگیدند ، با سی آی ا و سرویس مخفی كوبا هم رابطه داشت .

نوریگا از بچه های نامشروع كثیف ترین محله های پاناما سیتی  بود كه به مال و ثروتی فراتر از رویاهایش دست یافته بود ، اشتهای شخصی و سیری ناپذیرش را ، با تامین هرآن چه نیاز داشت ، دوستانش تامین كرده بودند و با دوستان قدرتمندی كه در اطراف و اكناف جهان پیدا كرده بود ، به حدی رسید كه خود را شكست ناپذیر می پنداشت .  این آدم ، فقط در جریان یك تجاوز تمام عیار نظامی متوجه شد كه نسبت به خود متوهم بود .

نوریگا از پاپتی های خیابانی بود، اما علیرغم موقعیتی كه پیدا كرده بود و چتربا‍زی را می مانست كه با مهارت پریده بود و حتی در سفر زیر آب می توانست به خوبی نفس بكشد ، هرگز قهرمان كسی نشد . كوتاه قد و پشمالو بود، مجموعه ی رفتارش نشانه ای از اعتماد به نفس نداشت ، وارفته دست می داد و صورتش چنان آبله گون بود كه آدم را مشمئز می كرد وبه همین دلیل بود كه مردم او را به زبان محلی card de pina  یعنی « صورت آناناسی » صدا می زدند . اگرچه استعداد دست زدن به بی رحمانه ترین اعمال را داشت ، وقتی خطری را بیخ گوشش احساس می كرد ، ناگهان می زد زیرگریه . ارتش را به عنوان واقعی ترین اقبال خود برای پیشرفت در زندگی انتخاب كرده بود، اما در زندگی به تجاوز جنسی و انواع دیگری از این گونه وحشی گری ها ، شهرت داشت. دوبار در دوره های مدرسه نظامی آمریكایی ها در تنگه ی پاناما شركت كرد . در نخستین دوره كه آموزش عملیات جنگی در جنگل بود ، چنان كودن و عقب افتاده عمل كرد كه میان 161 نفر، صد وچهل و هفتم شد. اما در دومین دوره ، به چنان موفقیت بزرگی دست یافت كه در فرماندهی « فوق العاده » تشخیص داده شد . این دوره ، مربوط به آموزش ضد اطلاعات بود . نوریگا  راهكار زندگی خود را پیدا كرد .

 

در حالی كه نوریگا از زندگی سخت حومه شهر « تراپلن » پاناماسیتی نرده بان ترقی را می پیمود ، هوگو اسپادافورا كه شش سالی از او جوان تر بود،‌ درشهر ساحلی و كامیاب « چیتره » واقع در صد مایلی جنوب غربی پاناماسیتی ، به سن قانونی می رسید. از همان جوانی ، زندگی اسپادافورا  با زندگی مردی كه بعدها دشمن خونی او شد و قاتل او از كار درآمد ، تفاوت فراوانی داشت. پدرش مهاجر ایتالیایی روشنفكر و طرفدار حكومت جهانی بود كه كارخانه ساخت لوازم خانگی داشت و به چنان شهرت و آوازه ای رسیده بود كه مردم به شهرداری چیتره انتخابش كردند. خانواده هوگو او را برای تحصیل به مدرسه پزشكی بولونا فرستادند . در زمان تحصیل ، اسپادافورا به گروهی چپ پیوست كه تنگاتنگ با جنبش انقلاب ضد استعماری آفریقا كار می كرد . در تاثیر جاذبه های این گروه ، هوگو برآن شد تا خدمات پزشكی خود را در اختیار شورشیان گینه ی پرتغال ، كه حالا به گینه ی بیسائو معروف است بگذارد . یك سال در جنگل های گینه با شورشیان همراه بود و چنان آنان را تحت تاثیر قرار داد كه آنان پس از پیروزی و كسب استقلال در سال 1974 ، خیابانی را در پایتخت به نام او نامگذاری كردند. پس از بازگشت به پاناما ، كتابی نوشت تحت عنوان « اندیشه ها و تجربه های یك پزشك چریك » . در این زمان، هوگو سی ساله بود ، بسیاری از پانامائی ها ماجرایش را می دانستند و او را قهرمانی رومانتیك می شناختند .

در سال 1968، افسران پانامایی در كودتایی بدون خون ریزی به قدرت دست یافتند . هوگو اسپادافورا به قصد برانداختن رژیم آنان به هسته ای زیرزمینی پیوست. چیزی نگذشت كه دستگیر شد. اگر او در یكی از كشورهای آمریكای لاتین بود ، یا به زندان می افتاد ، یا « ناپدید » می شد ، اما ژنرال « عمر توریوس » مرد قدرتمند پانامایی ، از دیكتاتورهای نوع كلاسیك نبود. اگر چه نمی شد گفت دیكتاتوری پاكدامن است ، اما خیال پردازانه چنین سودایی در سرداشت كه قدرت را از چنگ نخبگان زورگو در آورد و توده های پانامایی را از فقر و فلاكت رها كند. دو هفته پس از دستگیری اسپادافورا ، توریوس او را از سلول زندان فرا خواند تا با او در مورد انقلاب ، اصلاحات اجتماعی ، و درگیری های قدرت بحث و گفت وگو كند . پس از پایان مذاكرات به اسپادافورا پیشنهاد كرد به جای برگشتن به زندان ، به نقطه ی دورافتاده ای در جنگل « داریان » برود و یك كلینیك پزشكی باز كند. اسپادافورا بی درنگ پیشنهاد توریوس را پذیرفت و با عشق و علاقه وافر دست به كار شد. بعدها، توریوس او را به مدیریت خدمات پزشكی « كولون » گماشت كه فقیرترین استان كشور بود و دیری نگذشت كه او را به عنوان معاون وزارت بهداشت دولت خود معرفی كرد. اواخر دهه 1970 ، اسپادافورای فرسوده از زندگی اداری ، از توریوس اجـازه خواست گـروهی چریكـی تشكیل دهد و دوش بـه دوش ساندینیست ها كه بر دیكتاتـوری مقتدر  « سوموزا » شوریده بودند ، بجنگد . توریوس موافقت كرد .

فقط رهبری مثل توریوس كه گستاخی چند جانبه داشت می توانست از خصلت های آموزشی این هر دو مرد یك جا برخوردار باشد. این شخصیت ها ، دو جانب موجودیت انسانی و رژیم او را نمایندگی می كردند. توریوس هم ، درست مثل اسپادافورا آرمان گرایی بود كه اعتنایی به ایدئولوژی های چپ و راست نداشت و همه جا در پی عقایدی بود كه قادر باشند زندگی مردم عادی را ارتقا دهند. توریوس ، در عین حال سربازی حرفه ای بود كه با كودتا به كسب قدرت سیاسی نائل شده بود ، می دانست دشمنانی دارد و ضمنا به آدم كشان غیراخلاقی مثل نوریگا هم تكیه می كرد تا حاكمیت یكه سالارش را حفظ كند . در سال 1970 نوریگا را به ریاست 2 G یكی از حساس ترین منصب های دولتی كه اداره اطلاعات ارتش بود گماشت .

اسپادافورا همه چیز بود و نوریگا هیچ چیزنبود . اسپادافورا بلندقد بود ، پوست شفافی داشت ، مفصل هایش ورزیده بود ، زیبائی اش خیره كننده بود ، و به طرز عجیبی صاحب اعتماد به نفس بود . در طول سال ها كه نوریگا با شتاب به ورطه اعمال جنایتكارانه ای افتاد كه تبدیل به علامت شناسائی او شد ، اسپادافورا از او نفرت پیدا كرد . در سال 1981 ، مداركی را كه حاكی از جنایات نوریگا بودند ، به توریوس داد .

·       اسپادافورا به توریوس هشدار داد كه  «‌ عمر ، خیلی باید مواظب نوریگا باشی . نوریگا دارد تو را كنترل می كند . نوریگا در معاملات مواد مخدردست دارد . نوریگا قاچاق اسلحه می كند . نوریگا قصد قتل تو را دارد . »

·       توریوس از اسپادا فورا خواست كه عین همین اتهامات را در حضور خود نوریگا تكرار كند . و او با بی باكی خاصی كه داشت ، چنان كرد . اسپادافورا ، در حضور نوریگا او را متهم كرد كه نه تنها اسلحه و كوكائین قاچاق می كند ، بلكه ساخت و پاخت های پرمنفعتی را اداره می كند كه در ساختار آن، میان ثروتمندان پانامائی جاسوسانی دارد كه سر از رازهای شخصی آنان در می آورند و به وسیله كسب این اطلاعات ، از آن ها باج می گیرند .

·       « فردریك كمپه » گزارشگر وال استریت جورنال بعدها نوشت كه « نوریگا یكه خورد . هرگز كسی جرئت نكرده بود این جور جلو او در آید . همه می دانستند كه اسپادافورا یا آخرین میخ تابوت نوریگا را كوبیده است ، یا آخرین میخ تابوت خودش را . »

·        

·       شش ماه بعد ؛ سی ام ژوئیه 1981 ، توریوس در سقوط هلیكوپترمرد . گفتند حادثه بوده است ، اما عده ای از پانامائی ها شك كردند كه سقوط هلیكوپتر از پیش طراحی شده بود . واقعیت هرچه كه بود، عاملی كه مانع می شد نوریگا و اسپادافورا خرخره ی یكدیگر را بجوند ، از میان برداشته شد . رقابت و خصومت این دو ، شدت گرفت . موضوع با حرف هائی كه اسپادافورا به روزنامه  نگاران زد ، اجتماعی شد . او به روزنامه نگاران گفت در مورد جنایات نوریگا سند و مدرك دارد و به زودی آن ها را عرضه خواهد كرد تا پانامائـی ها بدانند « این فرمانده جعلی كه با خیانت و فرصت طلبی به چنین موقعیتی دست یافته اسـت ، كیست . » نوریگا تعجبی نكرد و ككش هم نگزید .

·       نوریگا به یكی از دوستان مشترك شان گفت : « حالا دیگر هر آن احتمال دارد هوگو بمیرد . حتی احتمال دارد با گیر كردن استخوان ماهی در گلویش این اتفاق بیفتد . »

·       زمانی كه توجه اسپادافورا دو باره معطوف به نیكاراگوئه شد ، این تقابل متلاطم ، دست كم موقتا ، فروكش كرد . اسپادافورا نسبت به رژیم ساندينيست كه برای استقرارش جنگیده بود ، دچار سرخوردگی شد ، وسال ها برای سازماندهی نیروئی برای برانداختن آن رژیم وقت صرف كرد . اما به این دلیل كه زیر بارهمكاری با سی آی ا نرفت كه جریان ضد ساندينيست معروف به « كنترا » را اداره می كرد ، امكانات حیاتی و اطلاعاتی نظامی گروه او قطع شد . و سرانجام دوباره توجه خود را به كشور خودش، بخصوص روی نوریگا متمركز كرد . با وجود توصیه های دوستان و بستگانش ، تصمیم گرفت به صورت علنی به پاناما باز گردد .

·       سحرگاه سیزدهم سپتامبر 1985 ، در خانه ی خود واقع در « سن خوزه » ی كوستاریكا از خواب برخاست . روزش را با نرمش های یوگا آغاز كرد ، صبحانه اش را خورد و به مقصد مرز پاناما سوار تاكسی شد . یكی از دوستانش پیشنهاد كرده بود كه او را در آن نقطه سوار كند و به پاناما سیتی ببرد ، اما اسپادافورا از ترس آن كه اگر با اتومبیل شخصی برود ، ممكن است افراد نوریگا در صحنه ای ساختگی او را بكشـند ، تصمیم گـرفت با اتوبوس بـرود . نخستین تـوقف اتـوبـوس در شـهـر كـوچك و خـاك آلـود   «كونسپسیون » بود كه در حدود ده مایل با مرز فاصله داشت . در این ایستگاه یكی از افسران نیروهای دفاعی پاناما وارد اتوبوس شد ، اسپادافورا را پیدا كرد ، كوله پشتی اش را برداشت و به او دستور داد پیاده شود . اسپادافورا از جا برخاست و دنبال آن افسر راه افتاد . وقتی می خواست از پله های اتوبوس پائین برود ، لحظه ای ایستاد تا كارت شناسائی خود را نشان راننده بدهد .

·       به راننده گفت : « لطفا به این كارت نگاه كن تا بدانی من كیستم . من دكتر هوگو اسپادافورا هستم و به وسیله این افسر نیروهای دفاعی بازداشت شده ام . »

·       راننده از اسپادافورا خواست تا كرایه اش را كه یك دلار و بیست سنت می شد بپردازد ، و بعد دید كه آن دو از میدان عمومی شهر گذشتند ، از سه مانع ایستگاه محلی نظامی عبور كردند و پشت دروازه اش از نظر ناپدید شدند .

·       روز بعد ، یك كشاورز كوستاریكائی كه در نزدیكی مرز پاناما زندگی می كرد و داشت مرغ و خروس های پراكنده اش را جمع می كرد ، دید دو پا از حوض گل آلودی بیرون آمده است . رفت جلو ، رفت توی گل ولای حوض و دید اندام مثله شده ی انسانی را در كیسه ی مخصوص پست ایالات متحده كرده اند و در گل و لای انداخته اند . وقتی پلیس به محل حادثه رسید ، دید كه آن اندام سر ندارد . روز بعد كاشف به عمل آمد كه اندام مثله شده ی هوگو اسپادافورا را در كیسه كرده اند . آثار شكنجه در تمام بدنش پیدا بود . معده اش پر از خونی بود كه اسپادافورا هنگامی كه سرش را به آرامی از بدنش جدا می كردند ، قورت داده بود .

·       صفحه اول « لاپرنسا » روزنامه اپوزیسیون تحت محاصره فریاد سرداد كه «  اسپادافورا را اعـدام كـرده اند ! » بیانیه ای به امضای پدر قربانی كه چهره محبوبی بود ، در این روزنامه چاپ شده بود كه در چهار سال بعدی ، و پیش از آن كه ماجرا مثل بمب در جهان منتشر شود و بحرانی جدی بیافریند ، باعث درگیرهای شدیدی شد .

·       در این بیانیه آمده بود كه « قتل هولناك دكتر هوگو اسپادافورا از پیش طراحی شده و در نهایت خونسردی به وسیله رئیس 2 - ‍ G- اداره اطلاعات ارتش - ، سرهنگ  جولیو او یونگ  كه مجری فرامین ژنرال مانوئل آ. نوریگا فرمانده نیروهای مسلح بود ، به اجرا در آمده بود . ما دلایل كامل و انكار ناپذیری در این مورد در اختیار داریم . »

·        

·                   * * * * *

·        

·       از زمان استیلای استعمارگران اسپانیائی ، پاناما به خاطر كوتاه بودن فاصله اش میان اقیانوس های آتلانتیك و آرام ، از اهمیت خاصی برخوردار بود . در قرن نوزدهم ، سردمداران واشینگتن شروع كردند به پروراندن این رویا در سیاست خود كه از گردنه ها وتنگه های آمریكای مركزی ، راهی برای وصل كردن این دو اقیانوس به هم پیدا كنند . تصمیم آنان در ساختن كانالی از پاناما به جای نیكاراگوئه ، به این نتیجه منجر شد كه انگیزه های انقلابی بدون خون ریزی را برای ایجاد جمهوری پاناما به وجود آورند . تنگه پاناما كه در سال 1914 گشوده شد ، امكان سلطه ی ایالات متحده بر منطقه كانال و استحكام ملتی جدید رافراهم آورد . این عمل ، ضمنا به رشد سریع ناسیونالیسم میهن پرست در این ملت جدید ره برد . این ناسیونالیسم ، ناگزیر خصلت ضد یانكی به خود گرفت . این صدا ، با گذشت سال ها تبدیل به بروز خشونت های شدید شد .

·       خونین ترین خشونت ، در سال 1964 رخ داد كه درجریان آن صدها دانشجوی پانامائی با حمل پرچم خود در امتداد كانال راه پیمائی كردند و پرچمی را هم حمل می كردند كه بر آن نوشته بود « تنگه پاناما متعلق به پاناماست . » درگیری هائی رخ داد كه در یكی از آن ها پرچم  پانامائی ها پاره پاره شد. این اتفاق ، منجر به شورشی سه روزه شد كه در جریان آن بیست و دو پانامائی و چهار سرباز آمریكائی كشته شدند ، صدها تن زخم برداشتند و دارائی هائی به ارزش دو بیلیون دلار نابود شدند.

·        

·       شورش سال 1964 ، آغاز ظهور شكل جدیدی از ناسیونالیسم در پاناما بود . این شورش هدف خاصی را دنبال می كرد : باز پس گرفتن منطقه كانال و استیلای پاناما براین آبراه كه بزرگ ترین منبع طبیعی این كشور است . این جنبش ، در عین حال تبدیل به وسیله ای شد تا مردم فقیر و اكثرا غیر سفید پوست كه مهار كشور خود را از چنگ الیگارشی طرفدار آمریكا كه آن ها را «بیبلانكوس» یا دم سفید می نامیدنـد ، در آورند و خود بركشورشان مسلط شوند . كودتای نظامی سال 1968 كه در آن توریوس قدرت را به دست گرفت ، نقطه ی پیروزی این جنبش بود .

·        

·       ژنرال توریوس در یكی از نخستین سخنرانی های پس از كودتا ، گفت : « من نمی خواهم وارد تاریخ شوم . من می خواهم وارد منطقه تنگه پاناما شوم . »

·       در اقدامی كه به لحاظ سیاسی جسورانه بود ، پرزیدنت جیمی كارتر پس از كسب قدرت سیاسی در ژانویه 1977 ، مذاكراتی را بر سر آینده تنگه پاناما ترتیب داد . در اواخر آن سال ، طرف های مذاكره آمریكائی و پانامائی برسر دو پیمان به توافق رسیدند كه اساسا اختلافات دراز مدت میان دو كشور را حل می كرد . ایالات متحده موافقت كرد كه تا سال 2000 كاملا از منطقه تنگه پاناما عقب بنشیند و اداره امور تنگه را به خود پانامائی ها واگذارد . در مقابل ، پاناما تضمین كرد كه تنگه را برای همیشه بی طرف و مستقل از قدرت ها نگه دارد . این دو توافق نامه ، بحث هائی را برانگیخت، اما سرانجام هر دو كشـور آن را

·                    به تصویب رساندند .

·       این دو قرار داد ، می توانست پاناما را به ثبات برساند ، اما با حذف فیزكی توریوس در سال 1981، امید ها برباد رفت . جانشینان او ، راه ناهموار او را به قصد دست یابی به دموكراسی سنتی ؛ اگر چه در معیارهای شكننده ، ادامه دادند ، اما به اشتیاق و شور و حال او برای ایجاد عدالت اجتماعی بهائی ندادند . در سال 1983 ، نوریگا یكی از بدنام ترین رهبران فاسد در میان آنان كه عنوان نیروهای دفاعی را به گارد ملی تغییر داد و خود را فرمانده كل آن اعلام كرد ، تبدیل به مرد قدرتمند پاناما شد. نخستین كسی كه در قدرت او اخلال ایجاد كرد و بهای آن را هم با فدا كردن جان خود پرداخت ، هوگو اسپادافورا بود .

·       وقتی اسپادافورا كشته شد ، نوریگا در كلینیك امراض پوستی ژنو بود و معالجه ای را ادامه می داد كه شاید صورتش را از آن حالت بسیار ترسناك در آورد . سرگرد « لوئیس كوردوبا » فرمانده واحدی كه اسپادافورا را دستگیر كرده بود ، تلفنی به او خبر داد كه ماموریت با موفقیت انجام شده است . تصادفا هیچ یك از آن دو متوجه نشدند كه ماموران اطلاعاتی آمریكائی استراق سمع می كنند .

·       سرگرد كوردوبا به فرمانده اش گفت : « سگ هار در چنگ ماست » نوریگا در پاسخ از او پرسید « با سگ هار چه باید كرد ؟ »

·       سربازان برای شكنجه اسپادافورا در تمام طول شب كه به جدا كردن سر از تن او انجامید ، منتظر چنین دستوری بودند .

·       یك سال پیش از آن ، نوریگا انتخاباتی قلابی را سازمان داده بود كه « نیكولاس آردیتو بارلتا » ، اقتصاد دان سفید پوست تحصیل كرده شیكاگو به عنوان رئیس جمهوری پاناما از صندوق رای در آمد. حالا نوریگا از او می خواست تا به جامعه بگوید كه در قتل اسپادافورا دست نداشته است . بارلتا زیر بار نرفت و بیست و هفتم سپتامبر 1985 ، دو هفته پس از انجام قتل ، نوریگا او را مجبور به استعفا كرد . و او با اخطاری پیشگویانه كناره گرفت .

·       بارلتا به نوریگا گفت « گوش كن ببین چه می گویم . روزی خواهد آمد كه تو از كارهائی كه انجام می دهی پشیمان خواهی شد . كلمات مرا به یاد داشته باش . »

·        

·                   * * * * *

·        

·       نوریگا دلیل خوبی داشت كه می توانست بر مبنای آن سوار این موج شود . دوستان فوق العاده ، موثر، متنوع و قدرتمندی را دور خود جمع كرده بود . در میان این دوستان رنگارنگ و قدرتمند ، هم دیكتاتورها بودند ، هم رزمندگان چریك ، هم قاچاقچیان مواد مخدر ، و هم طیف متنوعی از مقام های رده بالای آمریكائی .

·       زمانی كه نوریگا دانشجوی آكادمی نظامی « پرو » بود ، سی آی ا او را به عنوان خبر چین به استخدام خود در آورد . با بالاتر رفتن رده نظامی او ، حقوقش افزایش یافت و وقتی به ریاست اطلاعات ارتش رسید ، حقوق سالیانه اش به 110 هزار دلار سرزد . از مهره های اصلی و پر اهمیت سی آی ا در آمریكای لاتین بود و چنان ارزشی داشت كه حتی در خلال دیدارش از واشینگتن در سال 1976 ، شخصا با جرج هربرت واكر بوش مدیر سی آی ا ، ملاقات كرد .

·       در اوائل دهه 1980 ، نوریگا چنان با كارتل مواد مخدر در « مدلین » ، كلمبیا ، قاطی شد كه به او اجازه می داد به پایگاه های هوائی مخفی پاناما دسترسی یابد و در پروازهای زنجیره ای ، كلان كلان كوكائین به ایالات متحده بفرستد . به ازای این خدمات ، كارتل مواد مخدر بابت هر پروازی تا صدهزار دلار به او حق العمل كاری می داد . در عین حال ، با شخصیت خاصی كه نوریگا داشت ، به عنوان خبر چین اصلی اداره مبارزه با مواد مخدر هم كار می كرد . اطلاعاتی كه نوریگا به این اداره می داد ، چنان ارزشی داشت كه بر مبنای آن صدها قاچاقچی از كارتل های رقیب دستگیر شدند و ده ها تن كوكائین آن ها لو رفت . مقام های بلند پایه ی آمریكائی ، چپ و راست برای او نامه های تشویق آمیز می نوشتند .

·        

·       در خلال این دوران ، نوریگا با موافقت در مورد كمك به چریك های ضد ساندینیست معروف به كنترا در نیكاراگوئه كه مستقیما به وسیله سی آی ا تغذیه و اداره می شدند ، خودش را به دولت رونالد ریگان نزدیك تر كرد . در حالی كه ظاهرا و با بی مزگی به مردم چنین وانمود می كرد كه نگران ضرورت صلح و همكاری در كشورهای آمریكای مركزی است ، به « كنترا » كمك های پنهانی گران بهائی می كـرد . به رهبران شان در پاناما خوشامد گفت ، اجازه داد تا ایالات متحده جنگجویانش را مخفیانه در پایگاه های مخفی پاناما آموزش بدهد ، و زمانی كه آمریكائی ها شروع كردند به استفاده از پایگاه هـوائـی « هوارد » در منطقه تنگه پاناما برای حمل اسلحه به پایگاه های كنترا در امتداد مرز نیكاراگوئه هندوراس از طریق پروازهای مخفی ، خودش را به كوچه علی چپ زد .

·       پس از آن كه نوریگا پرزیدنت بارلتا را مجبور به استعفا كرد ، «‌ اورت بریگز » سفیر ایالات متحده در پاناما تقاضا كرد كه آمریكائی ها او را زیر فشار بگذارند . « الیوت آبرامز » معاون وزارت امورخارجه كه از حامیان قدرتمند و سرسخت چریك های كنترا بود ، دست به سرش كرد . دو ماه بعد،  نوریگا برای آن كه از نـزدیك بدانـد نظـر ایالات متحده در مورد او چیست ، به واشینگتن رفت تا بـا ویلیام كیسی مـدیـر سی آی ا ، ملاقات كند . ویلیام كیسی معمار اصلی پروژه ی كنترا بود و به جای آن كه نوریگا را مورد سرزنش قرار دهد ، یا دست كم از او بخواهد رفتارش را تغییر دهد ، برخورد بسیار موافق و دوستانه ای با او كرد .

·       « فرانسیس مك نیل » از مقام های ارشد وزارت امور خارجه ، بعدها به كمیته ای در كنگره گفت كه  « مدیر سی آی ا ، فشار را از روی نوریگا برداشت و فقط از او انتقاد كرد كه چرا اجازه می دهد كوبا از طریق پاناما محاصره بازرگانی نیكاراگوئه را نقض كند . اما اگر درست به خاطرم باشد، هیچ اسمی از دموكراسی نبرد . »

·       در پایان سال 1985 ، دریا سالار « جان پوینت وكستر » كه به تازگی مشاور شورای امنیت ملی شده

·                    بود ، برای ملاقات با نوریگا به پاناما رفت و اگر چه بنا به بعضی گزارش ها خشن تر وسرسخت تر از ویلیام كیسی بود ، اما از قدرت كافی برخوردار نبود تا مهماندارش را زیر فشار بگذارد و در او اثر كند . دولت رونالد ریگان چنان مجذوب سیاست براندازی ساندینیست ها بود كه حاضر بود از آدم ارقه و رذلی مثل نوریگا ، تا زمانی كه به كمك های خود به كنترا ادامه می داد ، حمایت كند .

·        

·       چهره های اپوزیسیون پانامائی متوجه این قضیه شدند و به فكر یافتن راهكارهای دیگری برای تاثیر گذاردن برسیاست آمریكائی ها افتادند . یكی از آنان ، « وینستون اسپادافورا » برادر هوگو كه به دست عامل سی آی ا به قتل رسیده بود ، به واشینگتن پرواز كرد تا شاید بتواند سناتور كارولینای شمالی « جس هلمز » رئیس كمیته امور نیم كره غربی در سنا را برآن دارد تا مساله پاناما را در بهار 1986 به شهادت هائی در صحن سنا بكشاند . یك هفته پیش از شهادت در سنا كه برنامه اش ریخته شده بود ، آبرامز به هلمز زنگ زد و از او خواست تا جریان شهادت را ملغی كند . آبرامز به هلمز گفت « ‌نوریگا واقعا برای ما مفید است و مساله چندان با اهمیتی هم نیست كه به سنا كشانده شود .»

·       معاون وزارت امور خارجه ایالات متحده به سناتور كارولینای شمالی تاكید كرد كه « پانامائی ها قول داده اند كه در تقویت كنترا برای برانداختن ساندینیست ها به ما كمك كنند . اگر كار را به شهادت دادن در سنا علیه نوریگا بكشانید ، ذهن شان را منحرف می كند . این اقدام آنان را تحریك خواهد كرد و دیگر در تقویت چریك های كنترا و كمك رسانی به آن ها ، دست ما را نخواهند گرفت . »

·       با وجود استدلال های آبرامز ، هلمز كار خودش را كرد . در شهادت ها ، افشاگری چندان چشم گیری صورت نگرفت ، اما ، به هر صورت ، توجه به موضوع تحمل نوریگا را به سطوح بالای دولت كشاند . چند ماه بعد ، نیویورك تایمز در صفحه اول خود گزارشی را به قلم سیمور هرش منتشر كرد كه عنوانش این بود « مرد قدرتمند پاناما متهم است به تجارت مواد مخدر ، اسلحه و قاچاق پول غیرقانونی » روز بعد ، گزارش تند و تیزتری را به قلم « باب وودوارد » خبرنگار سرشناس و محبوب چاپ كرد كه به جزئیات بیشتری در مورد جنایات نوریگا پرداخت و رابطه ی دراز مدت او را با سی آی ا در ارتكاب جزئیات جنایاتش افشا كرد .

·       در واشینگتن ، نقطه نظرها در رابطه با نوریگا ، رفته رفته رو به تغییر گذاشت . « جك لان » مدیر اداره مبارزه با مواد مخدر ، تحقیقات آرامی را در مورد نقش خود در تجارت مواد مخدر آغاز و تقاضای سرهنگ اولیور نورث از اعضای شورای امنیت ملی و حامیان نوریگا را برای صرف نظر كردن از این تحقیقات ، رد كرد . پس از آن ، دو سناتور ایالات متحده كه در طیف مخالف این سیاست فعال بودند ، لایحه اصلاحی قانون 1986 اختیارات اطلاعاتی سی آی ا  را به سنا بردند تا از سی آی ا  بخواهد كه در مورد دست داشتن نوریگا در حمل مواد مخدر ، قاچاق اسلحه ، پول شوئی و قتل هوگو اسپادافورا اقدام به تحقیقات كند . ویلیام كیسی مدیر سی آی ا كبود شد .

·       كیسی در مكالمه خشمگین تلفنی به هلمز گفت « شما نمی فهمید ! شما دارید سیاست مـا را نابـود

·                    می كنید . شما نمی دانید نوریگا چه خدماتی به ایالات متحده می كند . »

·       آن دو سناتور ، هلمز و « جان كری » نماینده ماساچوست بودند .

·       لایحه اصلاحی ، به هر حال به تصویب رسید ، اما از آن جا كه گزارش سی آی ا بسیار نرم بود و هیچ قاطعیتی نداشت ، تاثیرش فقط سمبلیك بود . در آغاز 1987 « ال من » احساس امنیت كرد . به طور منظم با فرماندهان آمریكائی و « آرتوردیویس » سفیر جدید ایالات متحده ملاقات می كرد . با اطمینان به این كه دشمنانش در واشینگتن را از میدان به در كرده است ، تصمیم گرفت علیه قدرتمند ترین رقیب خود سرهنگ « روبرتو دیاز هره را » كه دومین نفر فرماندهی نیروهای دفاعی پاناما بود ، دست به اقدام بزند .

·       هر دو افسر ، سال ها مناسبات نا آرامی داشتند . هر دو می خواستند جانشین توریوس شوند و چند ماه پس از مرگ او ، به توافق رسیدند كه نوریگا تا سال 1987 نقش مرد شماره یك را به عهده بگیرد و بعد كناره گیری كند تا راه برای دیاز هره را باز شود . وقتی زمان انتقال قدرت فرا رسید ، معلوم شد كه نوریگا قصد ندارد اریكه ی قدرت را ترك كند . این واقعیت ، دیازهره را  را به حادثه عجیب و غریبی كشاند كه ورای سیاست ها و در قلمرو اسرار آمیز و ماوراء ‌طبیعی بود .

·        

·       پاناما با تركیب نژادی و اختلاط فرهنگی گسترده ، از جمله تاثیر پذیری هائی از آفریقا ، كارائیب و آمریكای جنوبی ، سرشار از تمایلات و اعتقاد مردم به عالم ارواح و احضار روح است . بسیاری از مردم ، سحر و جادو ، لعنت و نفرین ، قضا وقدر ، سعد و نحس بودن زمان سفر ، تناسخ و ستاره خوب و بد در زندگی را باور دارند . چندان نبودند كسانی كه برای شان عجیب باشد نوریگا با ساحرگان مشورت می كند و تنها زمانی خود را در امان می بیند كه به نظر قربانی ها و طلسم هایش نزدیك باشد . با این حال ، كسی تصورش را هم نمی كرد كه روحیه ی غالب بر زندگی پانامائی در پائین كشیدن او از اریكه قدرت ، نقش قطعی داشته باشد .

·       وقتی دیازهره را زیر فشار فزاینده ی نوریگا قرار گرفت ، با صوفی پیری رابطه برقرار كرد كه معلم او یك هندی مقدس به نام « سای بابا » بود . آن زن صوفی به او گفت سای بابا دارای قدرتی است كه « می تواند قوس قزح را باز دارد ، بیمار را شفا بدهد ، به هر تصویر ذهنی و مرادی تجسم مادی بدهد ، گذشته و حال و آینده هركسی را بخواند ، و خود را به شكل هر انسان و غیر انسانی در آورد.» دیاز مجذوب این حرف ها شد و ساعت ها به خواندن كتاب دانائی سای بابا پرداخت .

·       كتاب دانائی سای بابا به او می گفت « باید در آب فرو روی تا مروارید ها را پیدا كنی . » دیازهره را عمیقا در بحر این گفته ها و سایر پندهای نامرئی از این دست غرق شد . رفتارهای عجیب و نامانوسی را هم آغاز كرد . افسران همكار او گزارش داده اند كه در راهروهای «لاكوماندانسیا » كه ستاد های نیروی دفاعی بود ، دست هایش را به جلو دراز می كرد و راه می رفت تا انرژی روحی بگیرد . مشروب خوردن را كنار گذاشت ، دیگر به دیدن معشوقه هایش نمی رفت ، شروع كرد به خوردن غذاهای طبیعی ،  و بیش از

·                    سی پوند وزن كم كرد . با استفاده از بودجه دولتی ، عده ای از عالمان ماوراء طبیعی را به پاناما برد .

·       یكی از آنان به او گفت « نوریگا دشمن توست . او شیطان است و به هر عملی كه در توان دارد دست خواهد زد تا تو را منهدم كند . جنگ بزرگی كه در باره اش حرف زدیم ، اكنون برای من روشن است . این جنگ میان او و توست . این جنگ به زودی آغاز خواهد شد . »

·       این جنگ بزرگ ، در ژوئن 1987 درگرفت . درگیری با كنار گذاشتن دیازهره را از نیروهای دفاعی و پیشنهاد ماموریت دیپلماتیك در ژاپن به او آغاز شد كه او زیر بار نرفت و اعلام كرد تا پنج سال دیگر در مقام فرماندهی نیروهای دفاعی باقی خواهد ماند . روز بعد ، دیازهره را با تنها سلاحی كه داشت به عمل نوریگا پاسخ داد . شروع كرد به فاش كردن اسرار نوریگا .

·       در سلسله مصاحبه های جالب توجه و تكان دهنده ای با روزنامه ها و فرستنده های تلویزیون پاناما ، دیازهره را بر بسیاری از اتهامات جدی علیه رفیق سابق خود صحه گذاشت . در این مصاحبه ها ، جریان تقلب در انتخاباات 1984 به سردمداری نوریگا را كه به ریاست جمهوری بارلتا انجامید ، مورد تائید قرار داد . و تصدیق كرد كه نوریگا تنگاتنگ با كارتل مواد مخدر مدلین كار می كرد و قتل هوگو اسپادافورا به دستور او انجام شد . هیچ گاه كسی كه آنقدر به نوریگا نزدیك باشد ، علیه او برنخاسته و چنین رسوایش نكرده بود .  

·       نوریگای خشمگین ، این حمله را « خیانت به دولت » نامید و گفت « چون این عمل از قلب قانون اساسی سرزده است ، در واقع اقدام به قتل است . » این واكنش نوریگا ،‌ هیچ تاثیری در جهت آرام كردن انفجار اجتماعی در حمایت از دیازهره را كه چند ساعت پس از پخش مصاحبه های او رخ داده بود ، به جا نگذاشت . دسته های پشتیبان او ، از جمله كشیش ها و راهبه ها ، به اتاق نشیمن او ریختند تا جائی برای ایستادن پیدا كنند ، اما ازدحام خبرنگاران چندان بود كه ناگزیر به بیرون رانده شدند و انبوه بی نظیر آنان چمن های اطراف خانه را پركرد . وینستون اسپادا فورا هم پیدایش شد . پدر « خاویر ویلانویوا » كشیش رومن كاتولیك هم كه از سرسخت ترین منتقدان نوریگا بود ، به صحنه آمد . دیازهره را در آرامش كامل بود . حرفی نمی زد . برسجاده اش در اتاق نشیمن نشسته بود و در كنارش لوحه ای به رنگ طلائی بود كه بر آن گل نیلوفر آبی نقش بسته بود و اطرافش پر از نمادهای ادیان مختلف جهان بود .

·       دیازهره را اعتراف كرد :  «‌ من یك جنایتكارم . من آماده ام كه به خاطر جنایاتم به زندان بروم ، اما فكر می كنم نوریگا هم باید با من بیاید . »

·       این اتهامات قوی ، روزهای تظاهرات اعتراضی علیه نوریگا را در پی داشت . هزاران تن از مردم به خیابان های پاناما سیتی ریختند . نوریگا در پاسخ به اعتراضات مردم ، سربازانش را با نارنجك های گاز اشك آور به میدان فرستاد و آنان را وحشیانه مورد ضرب و شتم قرار داد . بیست و ششم ژوئیه ، علیرغم مخالفت دولت رونالد ریگان ، سنای ایالات متحده قطعنامه ای صادر كرد و از نوریگا خواست چون اتهامات وارد آمده به او مورد تحقیق قرار گرفته و به اثبات رسید است ، كناره گیری كند . سناتور جان كری كه به ریاست كمیته مواد مخدر و تروریسم سنا رسیده بود ، به تحقیقات خود در مورد نوریگا كه از یك سال پیش آغاز شده بود ، شدت بیشتری داد . حتی پس از آن كه تظاهرات اعتراضی در پاناما سیتی پایان یافت و دیازهره را از صحنه ناپدید شد و پس از صدور بیانیه ای در تكذیب اتهامات خود از كشور گریخت ، جنبش ضد نوریگا به شدت دم افزائی رسید . «الیوت آبرامز » و  « اولیور نورث » ، دو حامی قدرتمند نوریگا در دولت رونالد ریگان ، در نتیجه افشای دست داشتن آنان در فروش مخفیانه ی اسلحه به جمهوری اسلامی ایران و ریختن در آمد ناشی از آن به كام كنترا ، از كاربركنار شدند . كنتراها چریك های ساخته و پرداخته ی سی آی ا بودند كه ایالات متحده به لحاظ تسلیحاتی و مالی ، عمدا از طریق نوریگا از آنان حمایت می كرد . این ماجرا ، به جنجال رسوائی برانگیز ایران كنترا معروف است . پس از آن ، در اوائل 1988 ، دو قاضی عالی فلوریدا یك پرونده جنائی را مورد بررسی قرار دادند كه در آن نوریگا و عده ای دیگر ، از جمله « پابلو اسكوبار » رئیس كل كارتل مواد مخدر « مدلین » ، به اتهام ارسال تن ها كوكائین به ایالات متحده ، محكوم شدند .

·       این محكومیت ها و جرائم ، تنها دلیلی نبودند كه باعث شدند ایالات متحده به موضع مخالفت با نوریگا بیفتند . تغییر رویه ایالات متحده بیشتر به این دلیل بود كه نوریگا از نقشه صلح آمریكای مركزی كه به نام محل تجمع رهبران منطقه ای «‌كونتا دورا » از جزایر پاناما نامگذاری شده بود ، استقبال كرده بود . دولت رونالد ریگان ، شدیدا مخالفت این نقشه صلح بود . دوستان نوریگا در واشینگتن در پی یافتن راه هائی بر آمدند تا او را كنار بگذارند . در خلال سال 1988 ، پیشنهادهای مختلفی به او كردند . حتی در یكی از این موارد ، كاخ سفید رسما اعلام كرد كه اگر نوریگا با بازنشستگی خود موافقت كند ، دنبال راه هائی خواهد گشت تا اتهامات و جرائم او را منتفی كند .

اگر چه نوریگا نرم شده بود كه این توصیه را بپذیرد ، اما در آخرین لحظه نظرش را تغییر داد . عناد و لجاجت او ، به نظر نیروهائی كه در مقابلش صف آرائی كرده بودند ، عین جنون بود ، اما ، آن گـونه كـه « تام باكلی » خبرنگار كاركشته امور خارجی دریافته بود ، این می توانست روش كار او باشد .

 

چرا نوریگا نباید كناره می گرفت و از میلیون ها ثروتی كه به هم زده بود لذت می برد ؟ دور و بر این زمان ، این پرسش مدام در پاناما مطرح می شد. همه تصور می كردند كار ژنرال تمام است. اما نوریگا نمی توانست كناره گیری كند. او باید به وسیله كارتل مدلین به قتل می رسید. نوریگا در راس قدرت برا ی آنان مفید بود. ژنرال اطلاعات زیادی داشت. در قدرت باقی ماندن، برای نوریگا مساوی بود با زنده ماندن .

 

روسای جمهوری پاناما ، همیشه برای نوریگا بی معنی بودند. ژنرال اصرار می ورزید كه آنان به همه دستورهای او تن دردهند و در غیراین صورت ، از كار بركنار می شدند. در ماه مه 1989 كه « گیلرمو ایندارا » از مخالفان او در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد ، نوریگا بدون پرده پوشی نتیجه انتخابات را

نفی كرد و نامزد خود را به جای او نشاند .

سال ها چنین به نظر می رسید كه نوریگا روسای جمهوری ایالات متحده را هم در چنگ خود دارد . جیمی كارتر مقرری سالیانه ای را كه او از سی آی ا می گرفت قطع كرد ، اما جلو پی گرد قانونی او به جرم قاچاق مواد مخدر و اسلحه را گرفت. رونالد ریگان برای اطمینان خاطر نسبت به ادامه حمایت او از چریك های ضد ساندینیست معروف به كنترا كه ابزار كار سی آی ا بودند ، چشم بر روی جنایات او بست . در ژانویه 1989 كه جرج هربرت واكر بوش مدیر سابق سی آی ا و آگاه نسبت به همه فعالیت های نوریگا به كاخ سفید راه یافت ،  خیال نوریگا راحت شد كه دوست دیگری در كاخ سفید یافته است .

با این حال ، بوش ( پدر) باید در مقابل تحلیل گرانی كه او را « عامل ضعیف » می خوانند، پس از ورود به كاخ سفید نشان می داد كه در مقابل نوریگا موضع ضعیفی ندارد و دست بالا را می گرفت كه كار پیشینه ی او با عاملش به رسوایی دیگری نكشد. در ماه مه كه نوریگا علیرغم خواست رای دهندگان پانامایی ،‌ رئیس جمهوری منتخب خودش را بر كرسی نشاند ، بوش اعلام كرد كه هزاروهشتصد نیروی آمریكایی را به پایگاه های ایالات متحده در پاناما خواهد فرستاد كه بر داشتن این گام ، برای نوریگا حامل پیامی جدی بود. وقتی خبرنگاران از او پرسیدند چه انتظاری از پانامایی ها دارد ، جواب داد « باید دست به هر كاری كه می توانند بزنند تا نوریگا را از پاناما بیرون كنند . »

 

در طول تابستان 1989 ، سربازان آمریكایی و پانامایی در معرض آزمایش این خواسته قرار گرفتند. همدیگر را در راه بندان ها متوقف می كردند، همدیگر را دستگیر می كردند، و گاهی اوقات به بدرفتاری با یكدیگر دست می زدند. در میان سربازانی كه تازه به پاناما اعزام شده بودند، گروهی از تفنگداران دریایی معروف به « سخت سر» نیز مشاهده می شدند كه كارشان تحریك به درگیری بود. بعد متوجه شدند كه نیروهای دفاعی پاناما نیز حالت تهاجمی مشابهی دارند. پاییز كه شد، آمریكایی ها فهرستی از زنان و مردان شان را كه مورد آزار و اذیت سربازان پانامایی قرار گرفته بودند تهیه كردند. از جمله آن كه آن ها را كتك زده بودند، انگشت هاشان را شكسته بودند و با مشت دندان هاشان را لق كرده بودند. ممانعت از پاسخ دادن به این رفتارها، بعضی نظامیان آمریكایی را بر آن داشت تا پیشنهاد كنند به جای فرماندهی جنوبی كه آن را « ساوت كوم » می گفتند، رفته رفته اسم آن را « وینمپ كوم » یا فرماندهی ضعیف بگذارند .

در ماه اگوست ، به پیشنهاد دیك چینی وزیر دفاع ، پرزیدنت بوش ( پدر) فرمانده « سات كوم » یا فرماندهی جنوب را تغییر داد. به نظر آن هایی كه با مشخصات افسران ارشد لشكرهای آمریكایی آشنا بودند ، این تغییر علامت روشنی بود كه نشان می داد عملیات تادیبی در راه است . فرمـانده جدید ژنـرال « مكس تارمن » حتی یك كلمه اسپانیایی بلد نبود حرف بزند و قبلا اعتراف كرده بود كه هیچ اطلاعی از آمریكای لاتین ندارد، اما جدیتی كه پشت عینك های گشادش نهفته بود، چنان شهرتی داشت كه افسران دیگر « مكس دیوانه » یا « مكسوت الله » صدایش می زدند ( بالاخره « آیت الله » خمينی كه نقش مسرور جلاد خلیفه عباسی را در ایران بازی كرده و در خشونت و سنگدلی و قلع و قمع مردم به صورت شاخص ترین نمونه در جهان سال آخر دهه هفتاد میلادی تا كنون درآمده است ، این فایده را داشت كه هر آدم كش بی ترحمی را با لقب مذهبی او نامگذاری كنند كه مكسـوت الله  نامیـدن ژنرال مكس تارمـن در سال 1989 از نمـونه هـای آن است م . )

 

پیش از آن كه ژنرال مكس تارمن به سوی محل ماموریت خود روانه شود، دریاسالار « ویلیام كراو» رئیس ستاد نیروهای مشترك به او گفت كه بزودی وارد جنگ خواهد شد .

« كراو » به « مكس » گفت « داریم می رویم كه بجنگیم. وظیفه شما این است كه آن منطقه را در آماده باش نگه دارید، جمعیت را آرام كنید، چیزهایی را كه لازم نداریم از آن جا خارج كنید و آماده نبرد شوید. »

 

ژنرال « مكس تارمن » روز دوشنبه سی ام سپتامبر 1989 فرماندهی را به دست گرفت و در نطق افتتاحیه خود كه با حضور نوریگا ایراد شد، اعلام كرد كه ایالات متحده « رژیمی را كه به بهای آزادی مردم پاناما با زور و خشونت قدرت را قبضه كند ، به رسمیت نمی شناسد و با آن رژیـم همكاری نمـی كنـد . » با این حال ، شب بعد این فرصت را به مرد قدرتمند داد تا از اریكه ی قدرت به زیر آید.

 

سرگرد « مویسس گیرالدی » برای تارمن پیام فرستاد كه روز بعد علیه نوریگا نقشه كودتا ریخته است. گیرالدی فرمانده واحدی دویست نفره بود كه حفاظت از كوماندانسیا ستادهای فرماندهی نظامی پاناماسیتی را به عهده داشتند و به عنوان مدافعان خط درونی نوریگا انجام وظیفه می كردند. حالا ، فرمانده محافظان آماده بود كه ضربه نهایی را به فرمانده اش وارد آورد . تنها درخواست او از آمریكایی ها این بود كه جاده های شمالی به پاناماسیتی را ببندند تا تیپ جنگی نخبه ی نوریگا به نام « ماچوس دل موند »  قادر نباشد برا ی نجات او به ستاد هجوم ببرد .

ژنرال مكس تارمن علاقه ای به این كار نداشت. او را به پاناما فرستاده بودند تا عملیات نظامی علیه نوریگا را فرماندهی كند ، نه آن كه تابع راه حل پانامایی ها شود. چنین راه حلی ، می توانست نوریگا را از جا بكند ،‌ اما آمریكایی ها چیز دیگری می خواستند . نقشه آن ها نابود كردن نیروهای دفاعی پاناما بود. تا زمانی كه این نیرو ، ‌حتی بدون نوریگا ، وجود داشت ، می توانست در درون خود تبدیل به قدرتی تازه شود كه این اتفاق ، پاسخ لازم به خواسته ایالات متحده نبود . 

تارمن بعدها گفت : « وظیفه ما تنها برداشتن آقای نوریگا نبود ، ما باید همه عناصر حامی او را از میان بر می داشتیم و نیروی دفاعی پاناما  PDF را تبدیل به هیچ می كردیم . »

 

ساعت دو صبح دوشنبه ، تارمن به ژنرال كولین پاول كه تازه به عنوان رئیس ستاد نیروهای مشترك جانشین « كراو » شده بود تلفن كرد . كولین پاول ( كه در دوران ریاست جمهوری بوش پسر وزیرامورخارجه او بود و در جنگ های تجاوز كارانه ی افغانستان و عراق نقش حساسی داشت كه مهم ترینش دادن تصاویر و اسناد جعلی به شورای امنیت سازمان ملل در مورد سلاح های تخریب جمعی عراق بود م . ) در كمال خونسردی و بدون آن كه تردیدی به دل راه دهد ، تحت تاثیر او قرار گرفت . ژنرال تارمن سعی می كرد كولین پاول را قانع كند كه نباید به طراحان این نقشه كمك كرد . پاول هم واكنش كاخ سفید را در چند كلمه خلاصه كرد كه : آمریكائی ها هیچ جاده ای را نخواهند بست .

سرگرد گیرولدی كودتای خود را عملیات آمریكائی تصور نمی كرد ، و پس از آن كه فهمید آمریكائی ها از او حمایت نخواهند كرد ، تصمیم به لغو نقشه كودتا نگرفت . فقط یك روز عملیات را به عقب انـداخت . سه شنبه كه نوریگا به محل كارش در ستاد فرماندهی وارد شد ، نیروهای او حمله را آغاز كـردند . ظرف چهل دقیقه ، پس از تیر اندازی كوتاه متقابل ، دستگیرش كردند .

بعدها یكی از خبرنگاران نوشت « بعضی شورشیان می خواستند جا به جا تیربارانش كنند . نوریگا زد زیر گریه و عاجزانه از آن ها درخواست كرد اجازه بدهند زنده بماند . یكی از كسانی كه دستگیرش كرده بود ، خشمگین شد و غرید كه سزای قاچاقچی مواد مخدر مرگ است . »

گیرولدی تصمیم گرفت به جای كشتن نوریگا ، او را تحویل آمریكائی ها بدهد . عده ای از دستیارانش را به دژ نظامی « كلی تون » در منطقه كانال فرستاد تا پیشنهاد او را به اطلاع ژنرال « مارك سیسنروس » معاون ژنرال تارمن برسانند . سیسنروس نیم ساعت هیئت اعزامی را در انتظار گذاشت. بعد ، پس از كسب تكلیف از ژنرال تارمن با تلفن ، به آنان جواب داد كه فقط تحت شرایطی كه جزئیاتی دارد حاضر است نوریگا را تحویل بگیرد. در همان حال تیپ « ماچوس دل مون » از همان جاده ای كه تارمن از بستن آن طفره رفته بود ، با سرعت به سمت ستاد نیروهای دفاعی نوریگا به پیش می راند . وقتی تیپ نیروی مخصوص به « لا كوماندانسیا » نزدیك شد ، نوریگا از حالت التماس و زاری درآمد و به حالت متكبر و لافزن خود برگشت . گیرولدی را تهدید كرد كه حالا اگر جرئت دارد او را بكشد. وقتی گیرولدی طفره رفت ، سرش فریاد كشید .

تیپ ماچوس لا مون  و سایر نظامیان وفادار به نوریگا ، چند ساعتی از ظهر گذشته به لا كوماندانسیا حمله كردند . ظرف یك ساعت ، ستاد فرماندهی نیروهای دفاعی را دوباره به تصرف خود درآوردند . رهبران شورشی را نزد نوریگا بردند. درست همان گونه كه ساعاتی پیش از آن نوریگا به گریه و زاری افتاده بود كه نكشندش ، سرگرد گیرولدی زد زیر گریه و به التماس افتاد . عجز ولابه ی او تاثیری در فرمانده نكرد .

به نظامیانی كه اورا نجات داده بودند ، گفت: « از دست این حرامزاده ها خسته شده ام . و برای اثبات انزجار خود ، اسلحه كمری اش را كشید و به صورت یكی از شورشیان شلیك كرد. بعد فرمان مرگ تدریجی سرگرد گیرولدی را صادر كرد. بعدها كالبد شكافی نشان داد كه افراد نوریگا ، پیش از اعدام او ، دست هایش را از آرنج و پاهایش را از زانو بریده بودند، یكی از پاها و دنده هایش را شكسته بودند و كاسه سرش را برداشته بودند . ( در نمونه هائی كه تا كنون در این فصل ، و فصل های پیشین ملاحظه كرده اید ، بنا به شباهت ها متوجه می شوید كه چـرا می گویند جمهوری اسلامی كه در سال  1979 به قدرت رسید و تا این لحظه

هنوز بر سر قدرت است ، از آمریكای لاتین الگو برداری كرده است م . )‌

همسر گیرولدی كه توانسته بود به میامی بگریزد ،  سراپا خشم و نفرت گفت كه « من آمریكایی ها را در مرگ همسرم مقصر می دانم . اگر فقط قدرت و تجهیزات خود را نشان می دادند ، كودتای او موفق می شد . »

این اعتراض ، باعث موجی از انتقاد در واشینگتن شد . سناتور هلمز ، پرزیدنت بوش ، ژنرال تارمن و سایر اعضای تیم دولت را « مشتی مهره شطرنج » نامید .

هری جی. سامرز تحلیل گر مسائل نظامی در ستون روزنامه سندیكای خود نوشت كه تشكیلات شورای امنیت ملی « دچار بحران » شده است. تندترین لحن انتقادی را « دیو مك كاردی» نماینده اوكلاهما در مجلس نمایندگان داشت كه گفت قصور بوش در عمل ،‌ باعث شد كه « عامل ضعیف دوباره طغیان كند . » 

 

* * * * *

 

هفته ها پس از كودتای نافرجام ، هنوز صدای گلوله در پاناماسیتی  قطع نشده بود، اما شدت انفجارها مانع از آن نشد كه چهار تفنگدار زنباره در شنبه شب شانزدهم دسامبر به طرف هتل « ماریوت »  نروند . وسط معركه بودند و تصور روبه رو شدن با سربازان پانامایی كافی نبود تا آنان را از رفتن به بار هتل كه همیشه پر از زنان آن چنانی بود ، باز دارد . وقتی دیدند خبری در بار نیست ، نومید شدند .

در راه بازگشت به منطقه كانال ، تفنگداران میان بر زدند كه آنان را به خیابان های پر از قلوه سنگ و پایانی مرگبار كشاند . گیج شدند و ناگهان خود را درراه بندان یافتند. مساله وقتی حادتر شد كه دیدند فاصله چندانی با لاكوماندانسیا ندارند .

شورلت فرسوده شان بی درنگ سر از شلوغی درآورد. ریش های ژولیده و تی شرت های سیاه ، علامت مشخصه سربازان نخبه تیپ ماچوس دل مون نوریگا بود. سربازان محاصره شان كرده بودند. با تكان دادن كلاشنیكوف هاشان به تفنگداران دریایی دستور دادند كه از اتومبیل پیاده شوند .

یكی از تفنگداران شروع كرد به بد و بیراه گفتن به خودشان كه « عجب گهی خوردیم . گیر سگ مذهب های ماچوس افتادیم . »

راننده فریاد كشید « ضامن را كشیده اند ! باید فرار كنیم ! »

بعد پایش را روی پدال گاز فشار داد و اتومبیل را زد به سدی كه راه را بسته بود . با فرار اتومبیل در تاریكی ،‌ سربازان به سوی اتومبیل آتش گشودند . یكی از گلوله ها خورد به ستوان « رابرت پاز » افسر اطلاعاتی نیروی دریایی . راننده به سوی بیمارستان « گورگاس » در منطقه كانال شتافت ، اما نمی توانست پیدایش كند . وقتی بالاخره پس از مدتی سرگردانی پیدایش كرد ، دیگر دیر شده بود و دكترها نتوانستند جان ستوان پاز را نجات دهند .

آن شب ، در دژ « آمادور» در منطقه كانال ، جشن سالانه كریسمس بر پا بود . بچه ها داشتند سرود كریسمس را می خواندند كه پیك مخصوص خبر گلوله خوردن ستوان پاز را به ژنرال سيسنروس رساند . ژنرال صبر كرد تا سرود به پایان رسید و بعد خبر را اعلام كرد ، ‌اما نگفت كه قربانی مرده است . بعد به همه افسران دستور داد تا بی درنگ به محل خدمت خود بازگردند ،  و از همسران شان خواست به خانه هاشان بروند و درها را ببندند.

بعدها همسر یكی از افسران گفت « این آغاز كار بود . از شانزدهم به بعد ،‌ فقط گاهی و برحسب اتفاق می توانستیم شوهران مان را ببینیم . »

 

درست در زمانی كه ستوان پیاز كشته شد ،‌ ژنرال تارمن و افسران جدیدش مشغول طراحی نقشه ای بودند كه نامش را « عملیات قاشق آبی » گذاشتند . این نقشه ، طرح تمام عیار اشغال پاناما بود . مقام های بالاتر در پنتاگون ، طرح عملیات را تائید كرده بودند . پرزیدنت جرج هربرت واكربوش تصمیم گرفته بود كه نقشه باید در كمال قدرت جامه ی عمل بپوشد . این تصمیم ، فقط به جرقه ای نیاز داشت كه نقش بهانه را بازی می كند. قتل ستوان پاز، مشروعیت اجرای تصمیم را فراهم آورد .

 روز بعد كه جرج هربرت واکر بوش در مراسم نیایش کلیسائی در ارلینگتون ویرجینیا حضور یافته بود ، خبرنگاران او را به رگبار پرسش بستند که در پاناما دست به چه کاری می خواهد بزند . بوش پاسخی نداد . پس از پایان نیایش ، برای صرف چاشت به کاخ سفید رفت . پس از صرف غذا ، معاون خود « دان کوایل » را به کناری کشید و به او گفت که تصمیم گرفته است بی درنگ به نوریگا حمله کند . بعد مشاوران ارشدش را به ساختمان بیضی شکل کاخ سفید فرا خواند . ژنرال کولین پاول نقشه عملیات قاشق آبی را مطرح کرد . بنا به توضیح او ، اشغال گسترده ای با 25 هزار نیرو صورت می گرفت که نیمی از آن نیرو از منطقه کانال تامین می شدند و بقیه از سایر پایگاه های نظامی در ایالات متحده . این نیرو ، بیست و هفت هدف را همزمان مورد حمله  قرار می دادند ، نیروی دفاعی پاناما را نابود می کردند ، نوریگا را به اسارت می بردند و حکومت را سریعا به غیر نظامیان منتقل می کردند . بوش پرسید آیا عملیات کوچک تری که فقط علیه نوریگا باشد امکان پذیر نیست ؟ کولین پاول گفت نه . و دلیلش هم این بود که نوریگا به سرعت متواری می شود و فرماندهان آمریکائی ممکن است نتوانند پیدایش کنند .

پس از آن که ژنرال کولین پاول پاسخ به پرسش بوش را تمام کرد ، رئیس جمهوری نظرنهائی خود را اعلام کرد که « فقط عملیات و نتیجه بدتر می شود . همین نقشه را اجرا کنند . »

ژنرال کولین پاول ساعت چهار صبح به پنتاگون برگشت . اولین تلفن را به ژنرال تارمن در پاناما زد و به او گفت : « پرزیدنت از من خواست به شما اطلاع بدهم که سریعا دست به کار شوید . قاشق آبی را فورا اجرا کنید . »

پاسخ « بله قربان » بود .

کولین پاول ادامه داد : « روز عملیات بیستم دسامبر . علامت رمز یك صد . »

ژنرال تارمن در جواب گفت : « بله قربان . متوجه دستورها شدم . »‌

 

دوشنبه و سه شنبه ، در پنتاگون و پایگاه های نظامی کالیفرنیا تا کارولینای شمالی ، روزهای فعالیت فشرده بود . رنجرها جا به جا شدند ، تیم های پوششی نیروی دریائی آماده عملیات شدند ، و فرماندهان نیروی هوائی 285 هواپیما را آماده کردند تا نیروهای رزمی و ماشین جنگی شان را به پاناما ببرند . در یکی از آخرین جلسات طراحی پنتاگون ، ژنرال « جیمز لیندسی » رئیس فرماندهی عملیات مخصوص SOC  ، مساله ای غیر منتظره را مطرح کرد . مساله او این بود که نام عملیات را نمی پسـندید . ژنرال لیندسی از همکارانش پرسید سال ها بعد که کهنه سربازان ما بخواهند از عملیات درخشان خود تعریف کنند ، باید بگویند عملیات قاشق آبی ؟ این عنوان مثل اسم یک موسیقی جاز ، یا نـه ، مثل اسم شهری در مرزی دور افتاده به گوش می نشیند .

سال ها کامپیوتر پنتاگون نام عملیات آمریکائی ها را ثبت کرده است . در حالی که نام ده ها عملیات پیش از آن در پاناما را می شد در فهرست کامپیوتر پنتاگون پیدا کرد ، این بار فرماندهان ارتش نام عملیات قاشق آبی را پاک کرده اند . آن ها تصمیم گرفتند و مقرر داشتند که از آن پس عنوان حمله نظامی به پاناما را « عملیات ناگزیر » بگذارند .

شب سه شنبه نوزدهم دسامبر ، در حالی که نوریگا در پایگاه فرماندهی « کولان » با چند تن از افسرانش ویسکی می خورد ، زنگ تلفنش به صدا در آمد . تلفن را گذاشت روی بلند گو . یکی از افسران ارشدش از پاناما سیتی پای خط بود .

افسر ارشد گزارش داد : « ژنرال ، همه ی علایمی که من دریافت می کنم نشان می دهند که امشب آمریکائی ها دست به عملیات نظامی وسیعی خواهند زد . »

نوریگا دیگر منتظر جزئیات گزارش نماند و تلفن را قطع کرد . علیرغم همه وقایعی که رخ داده بود، هرگز به طور جدی باور نمی کرد که آمریکائی ها برای برداشتن او متوسل به زور شوند . پس از مدتی حیرت ، گیلاس دیگری ویسکی برای خودش ریخت و به منشی اش گفت « به هرجائی که می توانی تلفن بزن ببین چه اتفاقی دارد می افتد . » بعد ، غریزه ی زنده ماندن حکم خود را صادر کرد . راننده اش را احضار کرد ، چپید توی اتومبیل و شبانه زد بچاک .

 

نیروی دفاعی پاناما از سیزده هزار نفر تشکیل می شد ، اما بیشتر شان افسران پلیس ، ماموران گمرک ، یا زندانبان بودند . از آن میان فقط سه هزار و پانصد نفرشان آموزش های رزمی دیده بودند. هیچ امیدی نداشتند در مقابل نیروی برتری که پیش از سپیده دم بیستم دسامبر مثل صاعقه برآنان فرود می آمد ، بتوانند مقاومت کنند .

بیش از سه هزار رنجر در اطراف فرودگاه ها ، پایگاه های نظامی و سایر هدف های پاناما از هواپیما بیرون پریدند . این ، بزرگترین عملیات پیاده کردن چترباز پس از جنگ جهانی دوم بود . مدافعان پانامائـی ، یا تسلیم شدند ، یا پا به فرار گذاشتند . عده ای که بر جا ماندند ، مثل برق با قدرت آتش ویرانگر کشتی هائی که مثل شبح ظاهر شده بودند ، خاموش شدند .

مهمترین هدف مهاجمان ، لاکوماندانسیا بود . پس از ساعت یک صبح ، ستون های تانک و زره پوش ستاد کل فرماندهی را محاصره کردند . با نابود کردن هر آن چه سرراه شان بود ، به سمت سنگر ها و موانع غریدند و با رگبار گلوله و راکت ، ساختمان های چوبی سست اطراف ستاد را به آتش کشیدند . ساختمان های بسیاری در آتش سوختند . ساکنان وحشت زده ی آن خانه های چوبی ، به خیابان ها ریختند که عده ای شان گلوله خوردند . وقتی پدران و مادران ، فرزندان شان را از میان ابری از دود بیرون می کشیدند ، صدای فریاد و ضجه ی بچه ها با رگبار گلوله درهم می آمیخت . در تمام طول شب ، هوا از رگبار گلوله روشن بود . ساعت شش صبح بود که سرانجام رنجرها توانستند از خرابه های لاکوماندانسیا بگذرند و وارد ستاد فرماندهی شوند .

در حالی که رنجرها در اطراف لاکوماندانسیا می جنگیدند و بقیه هم هدف های دیگر را در سراسر کشور به آتش گلوله بسته بودند ، جوخه ها ی کوچکی از کوماندوهای آمریکائی برای انجام ماموریت مخصوصی در پاناما سیتی می خزیدند . یکی از این جوخه ها ،  جت شخصی ، اما خالی نوریگا را که آمریکائی ها می ترسیدند با آن فرار کند ، پیدا و منهدم کردند . یکی دیگر از جوخه ها ، برای آزاد کردن یکی از آمریکائی ها که به دلیل همکاری با سی آی ا دستگیر شده بود ، به زندان هجوم برد .

سومین جوخه از این کوماندوها ، ماموریت داشت « گیلرمو ایندارا » را که در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شده بود ، اما نوریگا نگذاشته بود بر مسند ریاست جمهوری بنشیند ، پیدا کند . این جوخـه ، باید گیلرمو را با دو تن از یارانش به منطقه كانال می برد تا سوگند ریاست جمهوری یاد کند و دولت جدید را تشکیل بدهد . با این حال ، برنامه را تغییر دادند و به جای فرستادن این جوخه ، فرماندهان آمریکائی طرح کم خطرتری را اجرا کردند . آن سه تن را روز نوزدهم دسامبر در پایگاه هوائـی « هوارد » به شام دعوت کردند . وقتی مهمانان وارد شدند ، یکی از دیپلمات های آمریکائی به آنان گفت تجاوزی نظامی در شرف وقوع است و ایالات متحده می خواهد دولت را به ایشان منتقل کند . هر سه جا خوردند .

ایندارا بعدها گفت « ناگهان احساس کردم پتکی به سرم خورده است . » پس از چند ساعت ، آن سه را به دژ « کلی تون » پایگاه دیگر آمریکائی در منطقه کانال بردند . طرف های دو صبح ، در حالی که پاناما سیتی در شعله های آتش می سوخت ، آن سه بر مسند قدرت سیاسی نشستند . در سی ساعت بعدی ، دژ کلی تون ستاد دولت جدید بود . پس از آن ، در حالی که آمریکائی جنگ را برده بودند ، به رهبران جدید پاناما اجازه دادند به خاک پاناما باز گردند .

 

ساعت هفت صبح روز چهار شنبه در واشینگتن ، پرزیدنت جرج هربرت واکر بوش از طریق رادیو پیامی خطاب به مردم ایالات متحده فرستاد . در این پیام ، بوش پدر گفت : « وقتی دید همه راه ها بسته است و جان شهروندان آمریکائی به خطر جدی افتاده ، دستور حمله نظامی به پاناما را صادر کرده است . » زمانی که او داشت حرف می زد ، نیروهای آمریکائی به همه هدف های پراهمیت خود دست یافته بودند . اگر چه واقعیتی ناراحت کننده ، این امکان را برای او ایجاد نکرد که نام تجاوز نظامی را پیروزی بگذارد . نوریگا غیبش زده بود .

چند واحد کوماندوئی تعیین شده بودند که نوریگا را دستگیر کنند ، اما هیچ کدام موفق نشده بـودند . بعد از ظهر چهارشنبه ، فرماندهان آمریکائی یک میلیون دلار برای پیدا کردن او جایزه تعیین کردند. شبکه ی دوستان دختر ، کلیسائی ها و دوستان ارتشی او ، به دادش رسیده بودند . آمریکائی ها نمی توانستند پیدایش کنند . توجه جهان سریعا روی تسلط او به بازی موش و گربه متمرکز شد .

اگر چه نوریگا چندین روز سعی کرد تعقیب کنندگانش را منحرف کند و بگریزد ، بالاخره متوجه شد که به طور قطعی نمی تواند مخفی شود . چند روز گیر کردن در آپارتمان کوچک حاشیه ی پاناماسیتی ، اعصابش را داغان کرده بود . غروب یکشنبه که شب کریسمس بود ، تصمیم گرفت به کشیش «خوزه سباستین لابوآ » سفیرواتیکان در پاناما سیتی زنگ بزند . لابوآ از منتقدان سرسخت نوریگا و نیروهای دفاعی پاناما بود ، اما ضمنا دیپلمات اغوا کننده و سفسطه گری بود که دلش می خواست درگیری بدون خونریزی بیشتر به پایان برسد . سفیر واتیکان موافقت کرد که نوریگا را در سفارت واتیکان به عنوان پناهنده بپذیرد .

به جای آن که خود او برود دنبال دیکتاتور مخلوع ، پدر « ویلانویوا » مخالف سرسخت نوریگا را که در همه مراسم برای روح هوگواسپادافورا طلب آمرزش می کرد ، برای انتقال او به سفارت واتیکان فرستاد . ویلانویوا با تویوتای چهار دری که شیشه های دودی داشت ، به محل ملاقات در پارکینگ « دایـری کـویـن » رسید . کسی را ندید . سرانجام اتومبیلی که در نزدیکی او پارک کرده بود ، به کنار اتومبیل او رفت و کنارش توقف کرد . نوریگا ، با کلاه بیسبال ، تی شرت و کفش آبی ظاهر شد . در صندلی عقب تویوتا نشست . پس از آن که نوریگا در رابست و جا به جا شد ، ویلانویوا سرش را به سمت او چرخاند تا مردی را که علنا در مدتی طولانی علیه او مبارزه کرده بود،  ببیند .

کشیش از او پرسید « می دانی من کیستم ؟ »مر آم نوریگا کوتاه و گستاخانه جـواب داد « متاسفانـه  بلـه . »

تا مقصد که کوتاه بود ، هر دو ساکت بودند . در محل سفارت واتیکان ، نوریگا به مهماندارانش گفت که مایل است از اسپانیا تقاضای پناهندگی کند . لابوآ به سفیر اسپانیا زنگ زد ، اما پاسخ منفی بود . سفیر اسپانیا گفت چون با ایالات متحده پیمان استرداد دارند ، انجام خواسته او عملی نیست . پس از آن نوریگا مکزیک را پیشنهاد کرد ، اما سفیر مکزیک خودش را از دسترسی خارج کرده بود .

سفیر واتیکان به نوریگا قول داد که او را تسلیم کسی که به خلاف میل او باشد نخواهد کرد .

ادعای بی اساس سفیر واتیکان این بود که « نوریگا بدون هفت تیر مثل موم است . » با این حال ، کاسه صبر آمریکائی ها لبریزشده بود . به محض آن که فهمیدند نوریگا در سفارت واتیکان است ، نیروهائی را گسیل داشتند تا مقر نماینده پاپ را محاصره کنند . بعد ، در بعد از ظهر یکی از روزهای جشن کریسمس ، ژنرال تارمن شخصا دم دروازه سفارت واتیکان ظاهر شد . چهل دقیقه ، بدون موفقیت البته ، سعی کرد لابوآ را قانع کند تا مهمانش را تحویل بدهد . تقریبا بیست و چهار ساعت نیروهای آمریکائی در اطراف سفارت واتیکان در حال آماده باش بودند و در این مدت ، افسران نومید آمریکائی سعی می کردند با استناد به موضوع « کاردینال میندسزنتی » نماینده پاپ را قانع کنند . کاردینال میندسزنتی در سال 1956 به سفارت ایالات متحده در بوداپست پناهنده شد و آمریکائی ها پانزده سال او را نگه داشتند .

بنا به توصیه های کارشناسان جنگ روانی ، ژنرال تارمن به چند واحد از زره پوش هایش دستور داد در نزدیک ترین فاصله به محل سفارت واتیکان ، مدام با موتور روشن ساختمان را دور بزنند . آنگاه، در اواخر یکشنبه ، ژنرال تارمن سربازانش را فرستاد تا بوته های نزدیک به سفارت را آتش بزنند و زمین را برای فرود هلیکوپتر آماده کنند . سرانجام ، در عجیب و غریب ترین بخش «عملیات ناگزیر » ، ژنرال تارمن دستور داد بلندگوهای قوی ارتش را دور تا دور محل سفارت واتیکان قرار دهند تا به طور مداوم و با صدائی کر کننده آهنگ های راک پخش کنند . آهنگ هائی که مشاوران او انتخاب کرده بودند ، این پیام را هم پی در پی خطاب به نوریگا پخش می کردند که « من با قانون جنگیدم  ( و قانون پیـروز شد ) ، »  « تو دیگر به درد نمی خوری » و « هیچ جا نمی توانی فرار کنی . »

شاید آمریکائی ها امیدوار بودند که این روش موثر افتد و نوریگا با تقاضای بخشش محل سفارت را ترک کند . اما به عکس ، لابوآ سفیر واتیکان اعلام کرد تا آن سر و صداها را قطع نکنند ، به مذاکراتش ادامه نخواهد داد . پس از چند روز فرساینده ، آمریکائی ها روش دیپلماتیک تری را انتخاب کردند . زره پوش ها را از آن محل دور کردند ، بلندگو ها را بستند ، و بخش وسیعی از سربازان را عقب کشاندند . در همان روز ، لابوآ سفیر واتیکان که نوریگا را به حال خود گذاشته بود، شروع کرد به زمزمه کردن در گوش او که به تسلیم کردن خود فکر کند .  لابوآ پرده را کشید تا نوریگا بتواند انبوه جمعیت خشمگین را ببیند که دور سفارت واتیکان جمع شده بودند و شعار می دادند «قاتل است ! » « او را بکشید ! » در یکی از این نصایح ، نماینده پاپ در پاناما به سرنوشت بنیتو موسولینی دیکتاتور ایتالیا اشاره کرد که در سال 1945 در حالی که می خواست فرار کند ، دشمنانش او را گرفتند ، اعدامش کردند و جسدش را وارونه در میدان عمومی آویختند .

 

بعد از ظهر سوم ژانویه ، یازده روز پس از ورود به سفارت واتیکان ، نوریگا فهمید همان گونه که درپیام آن آهنگ ها تکرار می شد ، به هیچ جا نمی تواند بگریزد . تقاضا کرد که پیش از تسلیم کردن خـود ، در مراسم نیایش عمومی کاتولیک شرکت کند . پدر « ویلانویوا » از این تقاضا خشمگین شد . با شک مذهبی از لابوآ پرسید : « یعنی خدا چنین آدمی را دوست دارد ؟ »

لابوآ جواب داد :  « معلوم است که دوست دارد . »

خود لابوآ مراسم نیایش آن شب را انجام داد . پس از پایان نیایش ، نوریگا به اتاقش برگشت و یونیفورم زرق و برق دار و اتو کشیده اش را که یکی از معشوقه هایش برایش فرستاده بود ، به بر کرد . دقایقی پیش از ساعت نه صبح ، به سمت در سفارت واتیکان رفت . در حالی که داشت در را باز می کرد ، کشیش « ویلانویوا » که دیرگاهی بود اصلا با او حرف نمی زد ، برای نخستین بار با او حرف زد .

کشیش ویلانویوا که به خاطر سلاخی هوگو اسپادافورا و سایر اعمال جنایتکارانه نوریگا همواره از او خشمگین بود و در هر مراسمی برای آمرزش روح اسپادافورا دعا می کرد ، به او گفت : « من هر روز برای تو دعا می کنم . »

نوریگا سرش را برگردان و جواب داد : « متشکرم .»

با این عبارت ، قدرتمند مغلوب از سفارت واتیکان خارج شد . به محض آن که از محوطه ی سفارت بیرون رفت ، سربازان آمریکائی برسرش ریختند ، دست هایش را از پشت بستند و او را به سمت هلیکوپتری که منتظرش بود بردند . غروب روز بعد ، نوریگا در سلول زندان میامی بود .

 

 

·         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

12

می خواهیم خردش کنیم

( افغانستان )

      

هر بیست جنگجوی افغانی كه بعد از ظهر بیست و یكم اكتبر  2001  از مرز پاكستان به سوی سرزمین شان گذشتند ، باید مسافتی بی پایان را از سلسله كوه های ممنوع می پیمودند تا به مقصد برسند . فقط نوزده نفرشان پای پیاده از لا به لای صخره ها و باریكه راه های خطرناك حركت می كردند . فرمانده شان دلیل موجهی داشت تا با جیپ ، یا قاطر آن راه ها را بپیماید . بیش از ده سال پیش از آن ، در ماموریتی چریكی پایش رفته بود روی یكی از مین های ارتش شوروی . انفجار مین او را به سوئی انداخت و درهمان حال احساس كرد چیزی از جلو چشمش گذشته است . پای راستش بود. از آن لحظه به بعد ، عبدالحق با بدنی ناقص می جنگید .

 

به نظر نمی رسید كه گروه شورشی كوچك عبدالحق بتواند سرنوشت ملتش را تغییر بدهد . شورشیان مستقر در افغانستان ، از شش هفته پیش حملات سنگینی راعلیه ایالات متحده سازمان داده بودند ، و مرز میان ممكن و غیر ممكن مغشوش بود . بمباران افغانستان توسط ایالات متحده به قصد انهدام حاكمیت طالبان ، مدتی پیش آغاز شده بود . به نظر عبدالحق ، این روش برای ایجاد افغانستانی جدید و دموكراتیك غلط بود . داشت به افغانستان باز می گشت تا راه حلی پیش پای همرزمانش بگذارد .

عبدالحق پس از ملاقات های پی در پی با گرایش های مختلف افغانی در ستادهائی كه در پیشاور، مرز پاكستان ، برپا كرده بود ، به این نتیجه رسیده بود كه می تواند طالبان را در تركیبی از ضربات سیاسی و نظامی ، از مسند قدرت سیاسی به زیر بكشد . او حتی امیدوار بود كه بتواند فرماندهان برجسته طالبان را به سمت خود بكشاند . در ملاقاتی كه با محمد ظاهر شاه تبعیدی در روم داشت ، به این نتیجه رسید كه او هم موافق دولتی غیر نظامی است كه نمایندگان همه اقوام برای نجات كشور رنجدیده شان در آن شركت داشته باشند .

 

اگر چه این ماموریت حامل وعده های بسیار بزرگی بود ، اما خطرهای بسیاری را نیز در برداشت . عبدالحق با بیانیه ای از پیش صادر شده كه قصد او را در براندازی حاكمیت طالبان اعلام كرده بود ، وارد كشوری می شد كه در تسلط خشك اندیشان بی ترحم بود . عبدالحق و یارانش فقط به سلاح های سبك مجهز بودند و پیش از آن كه طالبان پیداشان كنند ، باید جای امنی پیدا می كردند .

عبدالحق پیش از آن كه آمادگی داشته باشد حركت كرده بود . او براین باور بود كه جنبش طالبان مورد نفرت اغلب افغانی هاست ، به صورت مظهر ترور جهانی در آمده ، و بنا به این دلایل در آستانه سقوط است . می خواست تا جائی كه مقدور است با كمترین خشونت كشورش را آزاد كند ، و امیدوار بود كه امكان سلطه ی جنگ طلبان و دولت های بیگانه بردولت آینده افغانستان را كاهش دهد. با این حال ، روز هفتم اكتبر ، بارش موشك های كروز آمریكائی ها بر افغانستان آغاز شد . این حركت ، عبدالحق را با ضرورتی آنی رو به رو كرد . می ترسید اگر كارزار با پشتیبانی بمباران خارجی ها طالبان را خلع كند ، ملت به ورطه ی بحرانی هولناك در غلتد . می خواست به سرعت خود را به افغانستان برساند و نیروئی را سازمان بدهد  كه نه تنها با طالبان بجنگد ، بلكه به محض سقوط آنان ، قدرت سیاسی را قبضه كند .

در سطح قضیه ، به نظر می رسید این همان هدفی باشد كه ایالات متحده مشتاقانه از آن پشتیبانی می كند . عبدالحق یكی از شجاع ترین و محبوت ترین فرماندهان شورشیان افغانی بود . به خلاف بسیاری از دیگران ، جهانی ، سكولار و طرفدار غرب بود . مارگارت تاچر در دانینگ استریت از او پذیرائی كرده بود و رونالد ریگان در كاخ سفید مهماندار او بود و گیلاسش را برای او بلند كرده بود كه « عبدالحق ، ما با توئیم . » با این حال ، عبدالحق عنصری ناسیونالیست بود و از ابراز جسورانه ی عقیده خود هم ابائی نداشت . آمال و آرزویش این بود كه پس از سرنگونی طالبان ، رژیمی جایش را بگیرد كه زیر نفوذ خارجی ها نباشد .

به یكی از مصاحبه كنندگان گفته بود : « آنچه ما از شما آمریكائی ها می خواهیم ، این است كه با شما دوست باشیم . اما نمی توانیم به نیروهای شما در كشورمان خوشامد بگوئیم . ما نمی توانیم عروسك شما باشیم . اگر شما می خواهید از ما عروسك بسازید ، فرقی میان شما و شوروی ها وجود نخواهد داشـت . »

ابراز نظرهائی از این دست ، عبدالحق را از چشم آمریكائی ها انداخته بود . سی آی ا در دهه هشتاد از او حمایت نسبتا كمی در جریان شورش علیه اشغالگران شوروی كرده بود ، و از زمانی كه او در سال های دخالت نظامی شوروی همكاری چندانی با آمریكائی ها نكرده بود ، ایالات متحده تمـایلـی نداشت در

جنگ با طالبان به او كمك كند . اما ، به هر صورت به صحنه ی نبرد بازگشت.

 

رهبران طالبان او را بالقوه دشمنی مقتدر ارزیابی می كردند . در سال 1999 ، طالبان یكی از جوخه های مرگش را برای كشتن او به خانه اش در پیشاور اعزام كرد ، اما آدم كش ها با گشودن آتش فقط همسر و پسر یازده ساله اش را كشتند . بنابراین ، در آن شب پائیزی كه عبدالحق از مرز پاكستان عبور می كرد ، نمی خواست طالبان را فقط به خاطر بلائی كه سر افغانستان آورده بودند تنبیه كند ، بلكه می خواست انتقام قتل خانواده اش را هم بگیرد .

 

پیشاور قرن ها مركز خطرناك جاسوسی و توطئه و تحریك بوده است . پیشاور آنقدر خطرناك است كه آدم ها ناگهان در خیابان ها غیب شان می زند و چنان ناپدید می شوند كه دیگر هیچ اثری نمی شود از آنان پیدا كرد ، اما در عین حال مركز مبادله ی پول های كلان است . فروشندگان دوره گرد ، در بازار پر پیچ و خم ، پوست شیركوهی ، پرطاووس ، خربزه های آبدار و چیز دیگری می فروشند كه به آن می گویند بهترین هروئین دنیا . همه جا پر از جاسوس است . دشوارترین كاراین است كه شما رازی را در پیشاور پنهان نگه دارید .

دشواری در پنهان نگه داشتن راز ، بخصوص برای عبدالحق بسیار جدی بود . طالبان موفق نشد او را بكشد ، اما رابطه ی دوستانه اش را با سرویس مخفی پاكستان ، كه هیچ فایده ای برای او نداشت ، حفظ كرد . هر دو گروه طالبان و سرویس مخفی پاكستان ، همه ی حركات او را زیر نظر داشتند ، مكالمات تلفنی او را ضبط می كردند ، و مدام می كوشیدند مزدوران شان را وارد حریم او كنند .

برای آن كه عبدالحق حراف بود ، احتمالا ضرورتی هم نداشت كه طالبان و جاسوسان پاكستانی از فاصله نزدیك مراقبش باشند . خودش همه چیز را به صدای بلند می گفت . به محض آن كه از مرز پاكستان گذشت و وارد خاك افغانستان شد ، مقاله ی مربوط به ماموریت او در وال استریت جورنال در آمد .

 

یكی از فرماندهان كلیدی ضد طالبان ، با نیروئی متشكل از صد مرد جنگی از جنوب وارد افغانستان شد تا نخستین جبهه قومی پشتون راعلیه رژیم طالبان بگشاید ... نقشه ی آقای عبدالحق این است كه در چند روز آینده حمله ای نظامی علیه طالبان را سازمان بدهد ...

در حالی كه در زمان جنگ علیه شوروی ها ، آقای حق از كمك های ایالات متحده كه توسط اداره اطلاعات مركزی میان فرماندهان تقسیم می شد ، حمایتی دریافت نكرد ... اكنون او از جمله رهبران متعدد اپوزیسیون در پیشاور است كه بمباران ایالات متحده را مورد انتقاد قرار داده است . در حالی كه شانزده روز یورش هوائی پایگاه های نظامی و تاسیسات طالبان را منهدم كرده است ، بعضی رهبران اپوریسیون بر آنند كه این حجم از بمباران ، افغان ها را نفرت زده كرده است . 

 

روز شنبه بیستم اكتبر ، یعنی یك روز پیش از حركت به سمت افغانستان ، عبدالحق در پیشاور با ماموران سی آی ا ملاقات كرد . او به ماموران گفت : امیدوار است با وارد آوردن صدمات و خیزش های نظامی ، طالبان را با حداقل خونریزی ساقط كند . نظریه های عبدالحق ، مثل همیشه برای ماموران جالب توجه نبودند . تنها پیشنهادی كه برای كمك به او كردند ، فقط  چند دستگاه تلفن ماهواره ای بود . پیشنهاد ماموران سی آی ا را به دو دلیل رد كرد . اولا كه قبلا چنان تلفن هائی را از برادران ثروتمند « ریچی » - جمیز و جوزف كه در افغانستان بزرگ شده بودند ، به عنوان كمك به نقشه اش دریافت كرده بود ، دو دیگر آن كه سوء ظن داشت مبادا سی آی ا كارت هائی را در آن تلفن ها كارگذاشته باشد تا اطلاعات و مسیر حركتش را بگیرند و در اختیار دشمنانش بگذارند .

 

عبدالحق پس از وارد شدن به افغانستان از فراز كوه های نزدیك به تنگه خیبر، با روسای دهكده ها و كسان دیگری كه فكر می كرد در مبارزه علیه طالبان ممكن است به او كمك كنند ، تماس گرفت . بسیاری شان موافقت كردند به او بپیوندند كه یكی از رهبران طالبان در حومه جلال آباد از آن جمله بود . به عبدالحق خبر رسید كه گروهی از نیروهای رزمی طالبان كه از جلال آباد برای دستگیری  او اعزام شده اند ، فاصله چندانی با محل استقرارش ندارند . سعی كرد به سمت پاكستان عقب بنشیند ، اما متوجه شد كه همه راه های فرار را بسته اند . هنوز شش روز از حركتش نگذشته بود كه ناگهان در معرض خطری مهلك قرار گرفته بود .

فقط یك امید برای عبدالحق باقی مانده بود . نزدیكی های دهكده ای كه در آن پناه گرفته بود ، دو منطقه فرود آمدن هلیكوپتر وجود داشت كه شوروی ها یك دهه پیش آن ها را ساخته بودند . با استفاده از تلفن ماهواره ای با جیمز ریچی دوست و حامی آمریكائی خود كه در پیشاور با نگرانی گوش به زنگ شنیدن خبرهای مربوط به او بود ، تماس گرفت . این خبر بسیار ناگوار بود .

عبدالحق از او پرسید : « می توانی كاری برای من بكنی ؟ »

جیمز ریچی فورا تقاضای كمك فوری او را به برادرش در ایالات متحده منتقل كرد . برادر جیمز هم بی درنگ با مك فارلین كه یكی از حامیان عبدالحق بود تماس گرفت ، مك فارلین با عناصر شبكه ای كه در زمان خدمتش به عنوان مشاور امنیت ملی رونالد ریگان در واشینگتن ساخته بود ، هنوز روابطی داشت. با این زمینه به مركز عملیاتی سی آی ا در لانگلی ویرجینیا ، و ژنرال « واین دونینگ » رئیس مشاوران نظامی شورای امنیت ملی تلفن كرد . ملك فارلین نشانی دقیق محل استقرار عبدالحق را به آن ها داد .

در حالی  كه مك فارلین در آن پنجشنبه شب منتظر پاسخ بود ، عبدالحق در آن نیمه ی جهان ، در هوای سرد صبحگاهی افغانستان در محاصره دشمن بود . سرنوشت او در دست سی آی ا بود كه معمولا باید نـزدیك ترین متحد او مـی بـود . در دوره ای تقـریبا بیست ساله ، هر وقت عبدالحق نیـاز داشت ، سی آی ا به كمكش می شتافت . حالا دیگر شرایط موافق او نبود .

 

* * * * *

 

قرن ها نام « افغانستان » مترادف بود با انزوا و پرت افتادگی . افغانستان خطه ی تهدید آمیزی است كه در محاصره كوه های سر به فلك كشیده آسیا قرار دارد ، به وسیله سلسله جبال كوه های بلند از دنیا جدا افتاده است و همواره تحت حاكمیت سنت های قبیله ای بوده است ، نه قانون . و خصومت این كشور با مهاجمان داستانی است افسانه ای كه سینه به سینه نقل شده است . این داستان افسانه ای ، به ستون تحت فرماندهی بریتانیا بر می گردد كه در سال 1842 با شانزده هزار سرباز مجبور شد از كابل بگریزد و زمانی كه نود مایل آن طرف تر ، در جلال آباد به پادگان انگلیسی رسید ، فقط یك نفر از آن ستون باقی مانده بود .

استعمارگران در خلال قرن نوزدهم ، چنان كشمكش شدیدی در رقابت برای نفوذ برافغانستان داشتند كه در تاریخ استعمار به « بازی بزرگ » معروف شده است . رقابت هائی از این گونه ، معمولا برسر سلطه بركشورهای فقیری در می گرفت كه منابع طبیعی غنی داشتند و كشورهای استعمار گر به آن چشم طمع می دوختند . افغانستان نه نفت داشت ، نه ثروت زیر زمینی و اساسا فقط خاك حاصل خیز اندكی داشت ، اما مورد ارزشمندی داشت كه استعمارگران را به خود جلب می كرد و این مورد ارزشمند ، موقعیت جغرافیائی افغانستان بود . این كشور ، راه های گسترده ای به هندوستان ، ایران ، آسیای مركزی و چین دارد كه آن را قرن ها برای كشورهای دیگر تبدیل به موقعیت استراتژیك ممتازی كرده است .

به دلیل برخورداری از سنت استقلال ، افغانستان در هر دو جنگ اول و دوم بی طرف باقی ماند . در سال های پس از جنگ دوم ، رهبرانش با موفقیت چنین تشخیص دادند كه خود را از كشاكش جنگ سرد دور نگه دارند . افسران جوانی كه در سال 1973 حكومت پادشاهی را بر انداختند ، هم از همسایه خود اتحاد شوروی كمك گرفتند ، هم از ایالات متحده كه در فاصله ای بعید با آن قرار داشت . اینان تا سال 1979 در قدرت سیاسی بودند تا اتحاد نیروهای چپ سرنگون شان كرد .

 

رژیم جدید ، عمدتا به خاطر آن كه به نظرش می رسید نمی تواند دست به اصلاحات اجتماعی بزند و از سوی دیگر هم وارد اتحاد با شوروی شده بود كه بسیاری از افغانی ها آن كشور را امپریالیستی و ضد اسلامی ارزیابی می كردند ، خود را در استحكام پایه های قدرتش ناتوان یافت . در مركز ولایت هرات ، تظاهرات علیه محرومیت زنان از تحصیل ، تبدیل به شورشی تمام عیار شد . شبه نظامیان به زنان و مردان و كودكان شوروی ها یورش بردند و اجزای تكه پاره ی اندام شان را بر نیزه كردند و با هلهله و شادی در خیابان ها حركت دادند . دولت ، با كمك شوروی ، شهر را در بمبارانی سنگین پس گرفت كه در جریان آن بیست هزارتن از مردم كشته شدند . شورش و رشد تغییر ، زمانی به اوج رسید كه منطقه هنوز تحت تاثیر انقلاب اسلامی ایران بود كه با وقوع آن ، نقشه استراتژیك خاورمیانه و آسیای مركزی به صورت رادیكالی تغییر كرد . آمریكائی ها این انقلاب را بازگشت ژئوپولیتیك جدی ارزیابی می كردند و بیم از آن داشتند كه شوروی ها با استفاده از چنین موقعیتی ، افغانستان را تبدیل به پایگاهی برای دست یابی به حوزه های نفتی خلیج فارس كنند . شوروی ها هم مثل گذشته می ترسیدند كه احتمال دارد مسلمان های جمهوری های آسیای مركزی شان به اسلام بنیادگرا بگروند و از آن به عنوان پرچمی در دست شورشیان جدائی طلب استفاده كنند . شرایط وخیم تر از آن بود كه موقعیت شوروی در افغانستان زیر فشار شورشیان اسلامی مورد تهدید جدی قرار گرفته بود . هفدهم مارس 1979 ، « یوری اندروپوف » رئیس كا گ ب كه بعدها به رهبری كشور رسید ، در نشست اضطراری دفتر سیاسی حزب كمونیست شوروی ، به رفقایش تاكید كرد كه باید مشی سخت تری را برگزینند .

رئیس كا گ ب گفت : « ما نمی توانیم تحت هیچ شرایطی افغانستان را از دست بدهیم . »

ایالات متحده هم بحران های علنی افغانستان را زیر نظر داشت . شورش علیه رژیم های تحت حمایت شوروی ، اتفاقی نبود كه هر روز بیفتد . بنابراین ، زمانی كه در افغانستان آغاز شد ، تحلیل گران سی آی ا پیشنهاد كردند تا این سازمان از آن حمایت پنهانی كند . دلیل تحلیل گران سازمان اطلاعات مركری ایالات متحده این بود كه هر چه مقاومت شورشیان طولانی تر و پردوام تر شود ، شوروی ها ضعیف تر خواهند شد و چاره ای نخواهند داشت جز آن كه منابع بیشتری به افغانستان سرازیر كنند .

در همان زمانی كه « اندروپوف »‌ دفتر سیاسی را در مسكو مورد خطاب قرار داده بود ، سی آی ا نخستین نقشه اش را برای كمك رساندن به چریك های افغانی آغاز كرد . این ، شروع گسترده ترین و گران ترین عملیات در تاریخ سازمان اطلاعات مركزی ایالات متحده سی آی ا بود . بعضی ها آن را موفقیتی پراهمیت و چشم گیر تصور می كنند . دیگران برآنند كه آن چه در آغاز و نتایج اولیه چیزی مثل پیروزی برای ایالات متحده به نظر می رسید ، فاجعه بارترین واقعه تاریخی برای این كشور مهاجم بود .

 

بدیهی است كه جنبشی چریكی برای فائق آمدن برارتشی قدرتمند ، نیاز به عبور و استفاده از مرزی امن به مثابه پناهگاه دارد . نقشه آسیای میانه روشن می كند پاكستان كه مرزهایش با افغانستان بیش از هزار مایل است ، پناهگاه منطقی شورشیان افغانی است . بنابراین ، اگر سی آی ا می خواست برای شورشیان كمك های مخفی بفرستد ، باید با پاكستان وارد معامله می شد .

در این شرایط رهبران آمریكائی در ورطه ی الگوئی می افتادند كه عصر « تغییر رژیم » را شكل داده بود . آنان دیدند كه در مورد این نمونه ، با ریختن خون اتحاد شوروی ، به فرصتی برای پیروزی دست خواهند یافت . و چنان در اشتیاق پیروزی بودند كه هرگز به نتایج بالقوه و دراز مدت عمل خود فكر نكردند . بعدها ، « جاك كوگان » یكی از افسران سی آی ا كه در سال های 1980 مامور خدمت در خاورمیانه بود ، توضیح داد كه « ما فقط مشتاق وارد شدن به این ترا‍ژدی هولناك ، به این جنگ ویتنام بودیم ، اما اعتماد به نفس ما عملا سست بود . ما شدیدا احساس عقیم بودن می كردیم از این كه شوروی ها در حال پیشرفتند و ما در حالت تدافعی قرار گرفته ایم . و ناگهان ایجاد چنین فرصتی در افغانسـتان ما

را به اشتیاق در آورد كه فرصت تغییر دادن معادله را پیدا كرده ایم .»

 

زمانی كه آمریكائی ها متوجه شدند ضرورت ورود به این تقابل معامله كردن با پاكستان است ، نخستین فرصتی كه می شد فهمید نتیجه ی این عمل به دخالت نظامی می انجامد پیش آمد ، و ایالات متحده می توانست در همان مرحله جلو واكنش را بگیرد . دو سال پیش از آن ، با حاكمیت ضیاءالحق كه با كودتای نظامی به قدرت رسید ، پاكستان به طور كلی از زمینه های دموكراتیك خارج شد . ضیاءالحق با شور و اشتیاق خود را وقف دو هدف كرده بود: ساختن بمب اتمی و تحمیل آن چه او آن را « حكومت واقعی اسلامی » در پاكستان می نامید . بعد ، در حالی كه آمریكائی ها داشتند تصمیم می گرفتند با او متحد شوند ، نخست وزیرذوالفقارعلی بوتو او را برانداخت و به جایش نشست . بنابراین، مردی كه سی آی ا در پروژه افغانستان به او نیاز داشت ، دیكتاتوری بود كه دستور اعدام سلف خود را صادر كرده بود ، شكلی ارتجاعی از اسلام را در كشور خود تعمیق می كرد ، و شبكه ای از مامورانش را در سراسر جهان راه انداخته بود تا مواد فن آوری غیر قانونی اتمی را برایش بخرند .

 

آن چه آمریكائی ها را در مورد عاقلانه نبودن معامله  ضیاءالحق به تردید انداخته بود ، سایه انداختن تصمیم آن ها در گسترش دادن شورشیان در افغانستان ، برخرد و تعقل بود . در نتیجه ، به او نزدیك شدند و از او پرسیدند كه آیا میل دارد كشورش را تبدیل به پایگاهی برای شورشیان كند ؟ ضیاءالحق پیشنهاد آمریكائی را پذیرفت ، اما با شرایطی غیر عادی . جوابش این بود كه سی آی ا نباید سلاح ها را مستقیما برای شورشیان افغانی بفرستد ، بلكه باید آن ها را در اختیار سازمان اطلاعات و امنیت پاكستان ISI بگذارند تا از آن طریق به دست آنان برسد . از این گذشته هیچ آمریكائی ای نباید وارد افغانستان شـود ، یا تماسی با فرماندهان چریك ها داشته باشد . سازمان اطلاعاتی و امنیتی پاكستان ISI ، پول و تفنگ و مهمات را بنا به انتخاب و تشخیص خود میان رهبران شورشی تقسیم خواهد كرد. سی آی ا با همه ی این پیش شرط ها موافقت كرد . در واقع ایالات متحده پاكستان را به عنوان مقاطعه كار اداره ی شورشیان انتخاب كرد .

 

پس از پایان جنگ ، ژنرال « حمید گل » مدیر كل ISI در اوج در گیری های افغانستان ، به مصاحبه كننده ای گفت :  « سی آی ا دقیقا می دانست چه نقشی دارد . آن ها می دانستند كه ما داریم عملیات را اداره می كنیم . مسئولیت همه ی وقایع و صحنه ها با ما بود و سی آی ا فقط تامین تداركات را به عهده داشت . یعنی كه بدون حضور ماموران من ، آمریكائی ها نمی توانستند با رهبران افغانی گفت و گو كنند . »

 

در اواسط 1979  كه این معامله میان سازمان های اطلاعاتی ایالات متحده  و پاكستان صورت گرفت ، افغانستان در جریان تغییر و تحولات بود . در پائیز همان سال ، كمونیستی به نـام حفیظ الله امیـن ، كه زمانی در دانشگاه كلمبیا حضور یافته بود ، قدرت را به دست گرفت . رفتارش با شوروی ها سرد بود و زمانی كه ملاقات هائی را با دیپلمات های آمریكائی دركابل انجام داد ، مسكو ترسید كه امین دارد با شوروی فاصله می گیرد . بیست و ششم نوامبر 1979 ، دفتر سیاسی محرمانه تصمیم گرفت نیروهائی را به كابل اعزام كند ، حفیظ الله امین را بكشد و رژیم دوستانه تری را جایگزین كند.

شب كریسمس ، هزاران نیروی نظامی شوروی از روی پل نظامی موقتی كه بر رود آمودریا زده بـودند ، به افغانستان ریختند و نیروهای دیگری نیز در فرودگاه كابل فرود آمدند . تانك ها صبح روز بعد به حركت در آمدند . گروهی از فرماندهان كا گ ب . به كاخ حفیظ الله امین هجوم بردند ، او را كشتند و مرد قدرتمند دیگری را به جایش نشاندند . افغانستان دیگر زیر سلطه رژیم طرفدار شوروی نبود ، بلكه به اشغال نظامی شوروی در آمده بود .

صورت مساله به سرعت برای استراتژیست های واشینگتن روشن شد . تا این جای قضیه ، از شورشیانی حمایت می كردند كه فقط غیر مستقیم علیه اتحاد شوروی بودند . حالا این فرصت را پیدا كرده بودند تا خود شوروی ها را مستقیما درگیر كنند . فقط دو روز طول كشید تا زبیگنیو برژینسكی مشاور امنیت ملی جیمی كارتر یادداشتی بنویسد با عنوان « واكنش ها در قبال تجاوز نظامی شوروی به افغانستان . »

 

ضروری و اساسی است كه مقاومت افغانستان ادامه یابد . این ضرورت بدان معنی است كه پول ، سلاح و توصیه ها و آموزش های تكنیكی باید به شورشیان برسد . برای امكان پذیر كردن این ضـروریات ، ما باید دوباره به پاكستان اطمینان بدهیم و آن كشور را ترغیب كنیم كه به شورشیان كمك كند . این اقدام ایجاب می كند كه ما در سیاست خود نسبت به پاكستان تجدید نظر كنیم ، تضمین های بیشتری به آن ها بدهیم ، اسلحه و پول بیشتری در اختیار آنان بگذاریم . البته جای بسی تاسف است كه سیاست امنیتی ما نسبت به پاكستان نمی تواند با سیاست بسط و توسعه ما دیكته شود ...

هدف نهائی ما خارج شدن نیروهای شوروی از افغانستان است . حتی اگر این امر امكان پذیر نباشـد ، باید گرفتاری شوروی در افغانستان را به گران ترین بهائی كه مقدور است برسانیم .

 

كارتر از این استراتژی استقبال كرد و رونالد ریگان هم كه در سال 1981 جانشین او شد ، به دنبال كردن همین رویه پرداخت . به محض آن كه ریگان به كاخ سفید رفت ، چنان به پاكستان نزدیك شد كه چشم به روی گناهان ضیاءالحق بست و این كشور را در زمره ی متحدان استراتژیك ایالات متحده قـرار داد . كمك مالی آمریكائی ها به پاكستان سرازیر شد كه رقم آن در خلال دهه 1980 به شش بیلیون دلار سرزد . كمك مالی به شورشیان افغانستان هم كه مجاهدین بودند ، به همین سرعت فزونی گرفت و از سی میلیون دلار در سال 1981 ، به دویست میلیون دلار در سال 1984 رسید . تقریبا هر سنت از این پول ، مثل هر سلاح و گلوله ای ، به ISI تحویل داده می شد تا از طریق آن ها میان فرماندهانی كه مورد توجه شان بودند تقسیم شود .

 

سازمان اطلاعات و امنیت پاكستان ، بنا به دلایل قابل فهم ، پول ها و سلاح ها و امكانات را به جنگ افروزانی می داد كه زیر سیطره ی نفوذ پاكستانی ها بودند . این كمك ها ، بخصوص به سمتی جریان می یافت كه در نظریه و تفسیر اسلام بنیادگرا با ضیاءالحق در یك جهت بودند . در حالی كه آمریكائی ها شادمانه برجریان نظارت داشتند ، سازمان اطلاعات و امنیت پاكستان میلیون ها دلار از كمك های نقدی ایالات متحده را به دست جنگ افروزان متحجری مثل گلبدین حكمت یار می رساند كه از بنیاد با روشنفكری و علم و معرفت مخالف بودند . بخصوص گلبدین حكمت یار جنگ افروز واپس گرائی بود كه از فرماندهان بی ترحم و جاه طلب این جنگ آمریكائی بود و از طریق معاملات مواد مخدر و رویای تبدیل كردن افغانستان به كشور ناب اسلامی شهرت داشت ، و در حالی كه با دلارهای آمریكائی زنده بود ، عوامفریبانه پیروانش را به هیجان در می آورد تا شعار « مرگ بر آمریكا ! » سر دهند . ( روح الله موسوی خمینی و پیروانش نیز در سال 1979 دست به عوامفریبی مشابهی در ایران زدند تا با كمك های اسرائیل ، ایالات متحده و بریتانیا كه در مقاطع مختلف شكل های مختلف داشت ، انقلابی را كه می توانست در ایران اتفاق بیفتد ، تبدیل به ضد انقلاب و تیغی برنده تر از پیش برگردن نیروهای ملی ، سكولار و بخصوص كمونیست ها كنند . این عوامفریبی در حركتی ضد مردمی كه انقلاب اسلامی با هدف استقرار بنیادگرائی اسلامی نام گرفت ، به یاری رهبری حزب توده ، عناصر جبهه ملی و نهضت آزادی میسر شد . جالب ترآن كه پس از غلبه طالبان بر مجاهدین افغانی ، كه جملگی از محصولات كارخانه های ایالات متحده ، بریتانیا ، آلمان و فرانسه بودند و از سیاست های كرملین نیز بی بهره نماندند ، گلبدین حكمت یار و یارانش به « ایران اسلامی » رفتند ، رسما دفتر و دستك علم كردند و حكمت یار نیروهای جلاد و كار آزموده ش را به صورت های جنبی و مستقیم وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی كرد تا زبان نفهم تر از پاسداران ایرانی خمینی ، برآزادگان ایرانی تیغ بگشایند . برای اطلاعات بیشتر در زمینه های مورد بحث آقای كینزر در فصل دوازدهم این كتاب ، توجه شما را به كتاب بازی شیطان رابرت دریفوس ، بخصوص فصل های دهم و یازدهم « جهاد 1 و جهاد 2 » ، با ترجمه ی صاحب همین قلم جلب می كنم م . )

 

اگر در میان فرماندهان افغانی ضد حكمت یار كسی را باید به صورت شاخص نام برد ، چهره ای به نام عبدالحق است كه ارزش های ناسیونالیسم و اصول امروزی در او خلاصه می شد . عبدالحق فرزند خانواده ای سرشناس در پشتون بود . در بیست سالگی برای سازماندهی حملات چریكی علیه رژیم كابل به زندان افتاد . سال 1978 بود . خانواده اش با دادن رشوه آزادش كردند و پس از تجاوز نظامی شوروی در پایان سال 1979 ، دوباره به میدان جنگ برگشت ، منتها این بار در سطحی بسیار وسیع تر از پیش . در این مرحله ، به موفقیت های زیادی دست یافت كه از آن جمله بودند انهدام یك انبار مهمات بزرگ شوروی ها در كابل ، و بلا فاصله پس از آن ، انهدام دویست كامیون در یكی از كاروان های ارتش شوروی . با این حال ، تقاضاهای او برای سهیم شدن در گشاده دستی های آمریكائی ها ، عموما بدون پاسخ ماندند . هر دو سازمان اطلاعاتی ایالات متحده و پاكستان CIA و ISI   ، او را خیلی مستقل ارزیابی می كردند . هم چون این ISI او را بسیار سكولار و خیلی طرفدار غرب می دانست .

در سال 1985 كه امیدش را بكلی در دریافت كمك از ISI عقیم یافت ، مستقیما دست به دامان واشینگتن شد . عبدالحق توانست بربسیاری از آمریكائی ها ، از جمله مك فارلین مشاور امنیت ملی ریگان كه او را « فوق العاده » و « شدیدا تاثیر گذار » ارزیابی می كرد ، اثر بگذارد و آنان را جذب خود كند . با این حال ، وقتی به پاكستان برگشت ، متوجه شد كه پذیرش او در واشینگتن ، چیزی را عوض نكـرده است . ژنرال ضیاءالحق زیر بار ملاقات با او نرفت . « میلت بیردن » رئیس ایستگاه سی آی ا در پاكستان كه در سال 1986 به اسلام آباد رفته بود و در واقع نقش فیلد مارشال جنگ آمریكائی را ایفا می كرد ، او را به عنوان آدمی خودنما مورد ریشخند قرار داده بود و به مسخره « هالیوود حق » صدایش می زد .

دیگران به صورتی متفاوت نگاهش می كردند . احمد رشید از نخستین روزنامه نگارانی كه جنگ های مدرن افغانستان را وقایع نویسی كرده است ، عبدالحق را « رهبری كاریسماتیك » می نامید كه «شبكه موثری با مردم در عرصه های گوناگون ایجاد كرده است . » حتی به نظر « پیترتامسن » فرستاده ی ویژه ی وزارت امورخارجه در رابطه با شورشیان افغانی ، سی آی ا در حمایت از بنیادگرای وحشی و بی ترحمی مثل گلبدین حكمت یار دچار حماقت شد ، در حالی كه دست رد به سینه او « كه نه تنها در منطقه خود ، بلكه در سراسر افغانستان از حمایت وسیع مردم برخوردار بود» زد .

 

موضوع و پیشنهاد اساسی این بود كه می گفتند حكمت یار بهترین جنگنده است و به بهترین وجهی سازماندهی شده است . البته او مورد حمایت های بی دریغ سازمان اطلاعاتی پاكستانی قرار گرفت ، و بیشترین سلاح ها را هم دریافت كرد ، اما اكثریت وسیع افغانی ها او را نفی می كردند و ازش نفرت داشتند ...

سی آی ا دست رد بـه سینه ی عبدالحق زد و رساندن هـر گونه سـلاحی را به او متـوقف كـرد . سی آی ا  به صورت خصوصی و غیر مستقیم شایع كرده بود كه او مبلغ خویش است ، « هالیوودحق » است و چندان هواخواهی در داخل كشور ندارد .

 

در اوائل دهه 1980 ، ریگان و بسیاری از مشاوران نزدیك او به این باور دامن زدند كه چریك های افغانی می توانند واقعا ارتش سرخ را شكست دهند و كشورشان را تبدیل به « ویتنام روس ها » كنند. برای تامین هزینه های این جنگ ، عربستان سعودی را كه شریكی ناجور بود ، دوباره در این زمینه به استخدام خود در آوردند . سعودی ها پیش از آن تا خرخره در گیر مسائل پاكستان بودند . برای ضیاءالحق پول كلانی فرستاده بودند تا برای مردم تهیدست پاكستان و پناهندگان فقیر افغانی مدارس مذهبی بگشایند . و برای آن كه اطمینان یابند در این مدارس فقط شكل ناب اسلام وهابی تدریس می شود و طلاب در معرض خطر آموختن مواد فاسد ی مثل تاریخ ، یا علم قرار ندارند ، صدها ملا ، قاری قرآن و معلم دینی به پاكستان فرستاده بودند .

 

عربستان سعودی به خاطر نفتش كه نقشی حیاتی داشت ، عمیقا به ایالات متحده وابسته بود . با استفاده از این دوستی عمیق ، در سال 1984 پرزیدنت ریگان در مورد افغانستان از خانواده سلطنتی تقاضای كمك كرد . سعودی ها بی درنگ متوجه شدند كه پذیرفتن بی چون و چرای این تقاضا ، راهی خواهد بود برای تقویت دوست شان ضیاءالحق در پاكستان ، توسعه و تقویت گروه های مطیع پاكستان در درون افغانستان و برنامه های بنیادگرای این گروه ها . در عین حال ، با یك تیر دو نشان می زدند و خود را بیشتر به واشینگتن نزدیك می كردند . بنابراین ، به توافق رسیدند كه براساس دلار به دلار ، همه كمك های آمریكائی ها را به شورشیان افغانی برسانند .

این تعهد ، با تمایل شدید ریگان برای سرازیر كردن دلارهای كلان به عرصه ی چریك ها انطباق یافت و به یكی از غیر قابل دسترس ترین و گران ترین عملیات یك سازمان اطلاعاتی ره برد . در سال 1986 سی آی ا  470 میلیون دلار برای چریك های افغانی فرستاد كه این رقم در سال بعد به 630 میلیون دلار افزایش یافت كه از طریق سعودی ها صورت پذیرفت . در خلال این مدت ، در مرزهای گسترده و پر از هرج و مرج پاكستان وافغانستان ، نیروهای خشنی متولد شدند كه جهان را به صورتی غیرقابل تصور تغییر شكل دادند .

اگر چه حجم عظیم این پروژه نخستین عارضه ای بود كه از روی صفحات تاریخ پرید ، زاویه های دیگرش فوق العاده تر از این هم بود . علیرغم پول های كلانی كه ایالات متحده برای چریك های افغانی فرستاد ، هرگز معلوم نشد ، یا حتی به نظر نرسید معلوم شود كه هدایای ایالات متحده را چه كسی ، یا كسانی دریافت كردند . انجام این عمل به عهده پاكستان بود كه هدف هایش فاصله دوری با هدف های واشینگتن نشین ها داشت . پاكستانی ها هفت فرقه ی افغانی را انتخاب كرده بودند كه جملگی شان در درجات مختلف بنیادگرایانی قرار می گرفتند كه تمایلات ضد غربی داشتند . پاكستانی ها ، هم چون این به طور منظم سعی می كردند گروه های دیگر را كه چپ ، سكولار ، یا ناسیونالیست بودند، خراب كنند و تحلیل ببرند .

یكی از افغانی های سكولار، در خلال این دوران به آمریكائی ها هشدار داد كه « چرا توجه نمـی كنید ! شما دارید كسانی را تقویت مالی می كنید كه كمر به قتل جوانان خواهند بست ! »

 

با اوج گیری جنگ افغانستان ، توجه جهان رفته رفته روی شدت یافتن تروریسم بین المللی متمركز شد . هواپیما ربایان یك خط هوائی را در بیروت ربودند و یكی از غواصان نیروی دریائی ایالات متحده را كه در آن هواپیما پیدا كردند ، كشتند . چند ماه بعد ، یك هواپیما ربای فلسطینی ، كشتی گشتی « آشیل لاورا » را ربود و یكی از سرنشینان پیر آمریكائی را كه یهودی بود ، به قتل رساند . مردان مسلح به آشیانه های خطوط هوائی « ال آل » در وین و روم حمله كردند  و نوزده تن را كشتند . در لبنان ، آدم ربایان رئیس ایستگاه سی آی ا را ربودند و تا حد مرگ شكنجه اش كردند . دیگران شش آمریكائی را گرفتند و مدتی طولانی آن ها را در زندان نگه داشتند .

این وقایع ، كه خبرهای آن به طور وسیعی در ایالات متحده منتشر شد ، می توانست رهبران آمریكائی را متوجه ریشه های ترور ضد آمریكائی كند . اگر رهبران آمریكائی چنین توجهی می كردند ، این علامت سئوال در مقابل شان قرار می گرفت كه آیا آموزش دادن و تسلیح دسته های بنیادگرائی كه در افغانستان می جنگیدند فكر درستی است ؟ با این حال ، فقط معدودی از واشینگتن نشینان دریافتند در حالی كه ایالات متحده را نخستین موج ترور برخاسته از خاورمیانه گیج كرده است ، جنگجویان دیگری دارند به دست خود آمریكائی ها شكل می گیرند كه می توانند در آینده موج های هولناك تری ایجاد كنند .

یكی از تصمیم های هولناك ISI در ایجاد ارتش شورشی افغانستان كه تاثیر گسترده ای از خود در آینده به جا گذاشت ، استخدام شبه نظامیان از سایر كشورهای مسلمان بود . بسیاری از داوطلبان تندروهائی بودند كه باور داشتند می توانند با رفتن به افغانستان و پیوستن به جهاد علیه اشغالگران كافر شوروی ، وظیفه ای مقدس انجام دهند . در اردوگاه های تحت پوشش CIA در داخل پاكستان ، این داوطلبان در زمینه های تكنیك مدرن سابوتاژ ، كمین گذاری ، حمله غافلگیرانه ، و استفاده از تفنگ تك تیراندازی برای انفجار بمب های مخصوص از راه دور ، آموزش می دیدند .

 

( با مراجعه به دو تحقیق به نام های « جنگ یعنی صلح »‌ و « معادله عدالت نا محدود » به قلم « آروند هاتی روی»  كه به ترجمه ی همین قلم از نشریه « اسپوكس من » بنیاد برترراند راسل در كتاب « بمب های آزادیبخش آمریكا » چاپ شده ، هم چون این فصل یازدهم و دوازدهم كتاب « بازی شیطان » اثر «رابرت دریفوس » ، به كسب اطلاعات مفصل تر و جامع تری در این مورد نائل می شوید . این كتاب را نیز در دوجلد صاحب این قلم به فارسی برگردانده كه هنوز قابل دسترس است . م  )

 

میلیونر سعودی اسامه بن لادن از جمله كسانی بود كه در چنین فضا و محیطی رشد كرد . ( آموزش دهندگان داوطلبان در اردوگاه های پاكستان ، افسران كار آزموده سی آی ا و مستشاران نظامی آمریكائی بودند . عده ای از این داوطلبان نیز كه استعداد بیشتری داشتند تا ارتش نایب ایالات متحده را به نام «  جهادی های افغانـی »‌ اداره كنند ، به خود ایالات متحده منتقل می شدند و در پایگاه نظامی آمریكا آموزش های بالاتری می دیدند كه می گویند اسامه بن لادن نیز از آن جمله بود م . )  بن لادن اوائل دهه 1980 ، در حالی كه هنوز بیست سالش تمام نشده بود ، وارد افغانستان شد و چندین ماه به عنوان چریك جنگید . پس از مدتی ، از سازمان اطلاعات وامنیت پاكستان خواست تا به او وظیفه مهم تری را محول كنند . وظیفه ی تحویل گرفتن شبه نظامیان خارجی كه وارد افغانستان می شدند ، و منتقل كردن آنان به اردوگاه های آموزشی به او محـول شـد . این منصب ، برای كسی كه مشتاق بود با جهـادی های سـراسـر جهان ملاقات كند ، بــه

منـزله ی بر آوردن آرزوئی بزرگ بود .

پس از پایان جنگ ، ژنرال گل  رئیس ISI گفت « تعداد كشورهای اسلامی كه این جوانان برانگیخته از آن ها به سوی افغانستان و پاكستان سرازیر شدند ، از بیست و هشت كشور اسلامی نیز بر می گذشت . باید بگویم كه اگر پاكستان را هم كه در این جنگ شركت داشت به فهرست بیفزائیم ، بیش از پنجاه هزار جوان به جنگ افغانستان پیوستند . » 

( در ماخذهائی كه پیشتربرای كسب اطلاعات بیشتر نام بردم بازی شیطان رابرت دریفوس ، و بخصوص تحقیقات نویسنده برجسته هندی خانم آروند هاتی روی - ، تعداد كشورهائی را كه جهادی های متعصب مسلمان از آن ها به افغانستان و پاكستان ریختند 42 كشور شمرده اند و عده ی آنان را بین سیصد تا سیصد و پنجاه هزار اعلام كرده اند و تاكید ورزیده اند كه جز بعضی فرماندهان بالا ، مثل گلبدین حكمت یار و اسامه بن لادن ، نه تنها فناتیك های آموزش دیده در اردوگاه های مخصوص پاكستان به وسیله سی آی ا و افسران آموزشی ارتش ایالات متحده نمی دانستند كه به عنوان ارتش نایب ایالات متحده می جنگند ، نه در راه خدا و علیه شوروی كافر، بلكه فرماندهانشان هم از نقش خونینی كه به عهده گرفته بودند خبر نداشتند ، اما ، مثلا ، نیروهای تحت امر گلبدین حكمت یار كه ماهـی 300  دلار مـی گرفتند ، می دانستند پول و سـلاح از پاكستان و عربسـتان سـعودی مـی رسد م . )

 

رفته رفته و به صورت اجتناب ناپذیری ، با از حد گذشتن كمك های مالی ، آموزش نظامی چریكی و تسلیحاتی ، طغیان رشد كرد و قدرتمند تر شد . به مرور این قدرت به نقطه ای رسید كه ارتش نایب ایالات متحده می توانست به صورت جدی با ارتش سرخ وارد جنگ شود . در سال 1986، میخائیل گورباچف رهبر جدید شوروی به دفتر سیاسی حزب گفت كه این جنگ تبدیل به « زخمی خون فشان» شده و باید جلو خونریزی بیشتر را بگیرند . در پایان سال ، اعلام كرد كه هشت هزار نیروی شوروی به خانه فراخوانده شده اند . سرانجام ، با همه تمهیداتی كه برای حفظ رژیم رهبر كمونیست افغانستان محمد نجیب الله اندیشید ، همه نیروهایش را از افغانستان خارج كرد . در پانزدهم فوریه 1989 ، آخرین واحدهای ارتش سرخ از آمودریا گذشتند و به مرزهای شوروی بازگشتند .

برای شوروی ها ، این واقعه فاجعه ای بزرگ بود . بنا به محاسبات خودشان ، این جنگ صد میلیون دلار هزینه برداشت و به قیمت جان پانزده هزار نظامی تمام شد . از این گذشته ، لطمه شدیدی به اعتبار بین المللی و قدرت استراتژیك شوروی وارد آمد . چند سال بعد ، اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید . تحمل شكست در جنگ افغانستان ، در سرعت دادن به این  فروپاشی نقش مهمی داشت . اما در این جنگ ، بازنده تر از اتحاد جماهیر شوروی ، مردم افغانستان بودند . كشور این مردم از اشغال قدرتی خارجی در آمد ، اما تخمین بهائی كه بابتش پرداختند ، امكان پذیر و قابل درك نبود . یك میلیون افغانی در خلال دهه 1980 كشته شدند . سه میلیون افغانی نقص عضو پیدا كردند . پنج میلیون افغانی به اردوگاه های كشورهای مجاور پناه بردند . هیچ جنگی در افغانستان چنین میراث ویرانگر جسمی و روحـی

از خود باقی نگذاشته بود .

ژنرال ضیاءالحق در سقوط هواپیمایش در سال 1988 كشته شد و نماند تا پیروزی را ببیند ، اما پاكستان از این جنگ قدرتمندتر در آمد . پاكستان به جرگه ی یاران نزدیك ایالات متحده پیوست ، نقش آفرین آسیای مركزی شد و به صورت ارباب موثر افغانستان در آمد . شاید مهمتر از همه این بود كه بدون نگرانی از شكایت های ایالات متحده ، یك دهه فرصت بلا منازع پیدا كرد تا به برنامه های اتمی خود سامان بدهد .

هیچ كس بیشتر از آمریكائی ها برای شكست شوروی ها هلهله سرنداد . برای آن ها ، این جنگ هیچ ربطی به افغانستان نداشت و فقط هدف جنگیدن با اتحاد شوروی مورد نظرشان بود . با پیروزی در این جنگ ، آمریكائی ها به بالاترین ، و حتی حداكثر هدف غیر قابل تصـور خود دست یافتند . « میلیت بیـردن » رئیس ایستگاه سی آی ا در پاكستان كه نقش فیلد مارشال آمریكائی را در این جنگ ایفا می كرد ، فقط دو كلمه پیام به مركز سازمان خود در لانگلی فرستاد كه نماد غرور سایر آمریكائی ها در این پیروزی بود .

او در این پیام فقط نوشت :  « ما بردیم . »

 

* * * * *

 

نتیجه آن بود كه ولوله ی تبریكات بی مایه ، هیجان زده و سبكسر در واشینگتن در گرفت . با این حال ، هیجان تبریك ها دیری نپائید ، شور و شوق فرو نشست ، و آمریكائی ها دیگر علاقه ای به افغانستان از خود نشان ندادند . انحراف توجه از آن جا ناشی شد كه معماران سیاسی واشینگتن ، به توصیه های بعضی ها كه این كشور را بهتر می شناختند ، گوش ندادند . پرزیدنت نجیب الله هشدار داد كه « اگر ایالات متحده متعهد باقی نماند ، افغانستان به مركز تروریسم تبدیل خواهد شد . » عبدالحق پیش بینی كرد كه افغانستان تبدیل به « مركز آموزش و انبار مهمات تروریست های خارجی می شود و به صورت بزرگترین میدان كشت خشخاش جهان در می آید . » ( در سال 2008 كه هفت سال از بمباران وحشیانه و اشغال افغانستان به وسیله ایالات متحده و نیروهای معروف به ائتلاف می گذشت ، رسانه های خبری جهان گزارش دادند كه 35 در صد به تولید تریاك و بخصوص هروئین در افغانستان افزوده شده است . در همین زمان كه پیشنهادهائی ،‌البته به صورت تشریفاتی ، برای مقابله با این افزایش صورت گرفت ، نیكلای ساركوزی رئیس جمهوری وقت فرانسه ، رسما با هر اقدامی در این زمینه مخالفت كرد و سر و صداهای تشریفاتی خوابید . در همین سال رسانه های خبری ، بخصوص فرستنده های آمریكائی و در راس آن ها CNN نتیجه تحقیقاتی را منتشر كردند كه می گفت در آمد سرمایه داری جهانی از مواد مخدر چه هروئین افغانستان ، یا كوكائین كلمبیا و سایر كشورهای آمریكای لاتین - ، 680 میلیارد ( بیلیون ) دلار در سال است و معلوم شد كه به خلاف تصور رایج ، نخستین منبع در آمد سرمایه داری از مواد مخدر است و صنایع نظامی و نفت در درجه دوم و سوم قرار می گیرند . ضمنا ، بسیاری از محققان و تحلیل گران مستقل ، بر آنند كه در راس كارتل های جا به جائی مواد مخدر كه مجموعا به مافیای بزرگ معروفند ، سی آی ا قرار گرفته است . به همین جهت خانم آروند هاتی روی نویسنده و محقق برجسته هندی ، در تحلیل های « معادله عدالت نا محدود » و « جنگ یعنی صلح » ، می گوید در دهه ی هشتاد كه آمریكائی ها در تامین مالی جنگ جهادی ها دچاركمبود شدند ، سی آی ا در امتداد مرزهای افغانستان و پاكستان صدها لابراتوار هروئین سازی ساخت كه در آمدش به صد تا دویست میلیارد دلار در سال می رسید و درآمدش كه با معتاد كردن جوانان خیابان های نیویورك و سراسر جهان تامین می شد ، صرف خرید اسلحه و مهمات برای ارتش نایب ایالات متحده در افغانستان دهه هشتاد می شد . جالب توجه تر آن كه هروئین افغانستان از طریق ایران اسلامی و پاكستان اسلامی به نقاط مختلف جهان می رسد كه به قول یكی از اعضای شورای تامین امنیت آبادان درمصاحبه ای با نشریه هفتگی نیمروز كه به وسیله خود من در شهر لاهه ی هلند با او انجام شد « سپاه پاسداران انقلاب اسلامی »  عموما از مرز خسروی و تركیه محموله های هروئین را به نقاط مختلف جهان می رسانند م . )

 

« پیتر تامس » فرستاده ویژه وزارت امور خارجه برای شورشیانی كه تازه پیروز شده بودند ، در گزارشی به واشینگتن نوشت كه اگر فرماندهان سكولاری مثل عبدالحق و احمد شاه مسعود رهبر تاجیك مورد حمایت قرار نگیرند ، بنیاد گرایانی كه از طرف پاكستان پشتیبانی می شوند ، آنان را در هم خواهند كوبید . هیچ كس این مسائل را جدی نگرفت . بخصوص در سال 1991 كه توجه ایالات متحده كاملا برجنگ خلیج علیه دیكتاتور عراق صدام حسین متمركز بود ، این بی اعتنائی به حداكثر رسید .

میلیت بیردن ، سال ها بعد ، با اشاره به یكی از ولایات شرقی افغانستان ، با شگفتی گفت : « آیا ما واقعا در مورد تحول آینده « ننگرهار Nangarhar » احمقانه عمل كرده ایم ؟ شاید هم این طـور نباشـد . وقتی ورق برگشت ، چه حدسی زدیم ؟ ما اصلا حدسی نزدیم . »

فرماندهان بالای افغانی كه شوروی را شكست داده بودند ، حالا دولت نجیب الله را هدف گرفته بـودند ، اما ژنرال نجیب هنوز هم روی حمایت تمام عیار مسكو حساب می كرد و دشمنانش مدام با یكدیگر در جنگ و جدال بودند . نجیب الله توانست سه سال در مقابل آنان بایستد . وقتی اتحادجماهیرشوروی فرو پاشید ، بازی را باخت . بیست و پنجم آوریل 1992 ، بنا به موافقت نامه ای كه سازمان ملل تهیه كرده بود ، قبول كرد كه استعفا كند . فرماندهان شورشی افغانی دولت جدیدی را تشكیل دادند ، اما این دولت به سرعت در نتیجه دعواها و تهمت های درونی آنان ، كه به خشونت و سرانجام به جنگ داخلی انجامید ، سقوط كرد . ویرانگرترین نتیجه ی این جنگ ، انهدام كابل در زمستان 1992 تا 1993 بود كه پس از ماه ها توپ باران گلبدین حكمت یار كه هنوز فرمانده مطلوب و مورد علاقه پاكستان بود ، به بار آمد . 

 

وقتی كار جنگ داخلی به درازا كشید ، پاكستانی ها علیرغم تمایل خود به این نتیجه رسیدند كه هرگز قادر نخواهند بود حكمت یار را به عنوان رهبر به افغانستان تحمیل كنند ، بنابراین تصمیم گرفتند نیروی جدیدی را بسازند تا اقبال بیشتری در این مورد داشته باشد . با این هدف ، افغانی های پناهنده تند رو را از هزاران مدرسه مذهبی در پاكستان استخدام كردند ، آنان را در واحدهای ارتشی سازمان دادند و رهبران شان را پس از آموزش های ویژه ی نظامی ، مسلح كردند . از آن جا كه این نیروگیری از میان كسانی انجام شده بود كه طلبه ، یا محصل دینی بودند ، نام جنبش شان را طالبان ، یعنی طلبه های مذهبی گذاشتند . در پایان سال 1994 كه طالبان شروع كرد به اشغال سرزمین های درون افغانستان ، بیست هزار نیرو داشت كه به حد كافی از سلاح های موثر برخوردار بود . دولت عربستان سعودی میلیون ها دلار برای شان پول فرستاد و هر وقت به جنگجویان بیشتری نیاز داشت، پاكستان از میان مدارس مذهبی زیر پوشش سعودی ها ، نیروگیری می كرد .

طالبان ، در عین حال شدیدا مدیون حمایت بی دریغ ایالات متحده است . بعضی از جنگجویانش ، هنر جنگیدن را در خلال دهه ی 1980 در اردوگاه های نظامی كه با هزینه سی آی ا تامین می شد ، از ماموران ویژه اطلاعات و مربیان ارتش ایالات متحده آموختند . بسیاری دیگر از آنان ، در فضای طرفداری از بنیادگرائی كه در همین دهه ایالات متحده ایجاد كرده بود و به آن دامن می زد رادیكالیزه شده بودند . پس از شكست اتحاد جماهیرشوروی ، نیروئی كه ایالات متحده ساخته و پرداخته بود ، یا در گیر جنگ داخلی شد ، یا به فضای عبوس زهد و تقوای مدارس مذهبی پاكستان بازگشت . چند سال بعد كه به عنوان شبه نظامی بنیادگرا دوباره در صحنه ظاهر شد ، همان قدر مدیون آمریكائی ها بود كه مدیون پاكستانی ها .

احتمالا كمك پاكستان و ایالات متحده ، كافی بود كه طالبان را به سوی قدرت براند ، اما الگوی قدرتمند دیگری هم داشتند . در اوائل سال 1996 ، اسامه بن لادن پس از سال ها با گروه تروریستی خود القاعده ، از سودان به افغانستان بازگشت . بن لادن طالبان را جنبشی می دید كه كاملا در خط باورهای او حركت می كند و سه میلیون دلار به آنان داد تا به سوی پیروزی نهائی بتازند . درهمین سال 1996 ، طالبان با برخورداری از چهار دوست قدرتمند عربستان سعودی ، پاكستان ، ایالات متحده و بن لادن، نیروهایش را پیروزمندانه به كابل برد . یكی از واحدهای طالبان ، به محوطه  دفتر سازمان ملل یورش برد ، رئیس جمهوری پیشین نجیب الله را كه از چهار سال پیش ، پس از سرنگونی در آن دفتر پناه گرفته بود دستگیر كرد ، بیضه هایش را برید ، دارش زد و جسدش را در میدان عمومی آویزان كرد .

شبه نظامیان طالبان ، به خلاف سایر ارتش های فاتح در كشور اشغال شده ، پس از فتح كابل غوغائی عجیب برپا كردند . همه وسایل سمعی و بصری را كفر و الحاد و بی احترامی به مقدسات مذهبی اعلام كردند . بنابراین ، تلویزیون ها را خرد كردند ، دوربین ها را نابود كردند ، و همه تصویرها را از دیوارها پاك كردند . چون گوش دادن به موسیقی را عمل شیطانی می دانستند ، همه رادیوها و ضبط صوت ها را از بین بردند . الكل و توتون را ممنوع كردند ، رقصیدن را غدغن كردند و حتی بادبادك هواكردن بچه ها را حرام دانستند . از همه وحشتناك تر آن كه همه حقوق بدیهی زنان را از آنان بازپس گرفتند و اعلام كردند زنان نباید كار كنند ، باید در خانه درس بخوانند و اگر خواستند به بیرون از خانه بیایند ، برقه ای به صورت بگذارند و لباسی بپوشند كه حتی چشم ها و انگشت هاشان رویت نشود . اینگونه پوشش را ، كسی تا آن زمان در ممنوع ترین نقاط دنیای مدرن ( مثل كشورهای مسلمان خاورمیانه ای و آفریقائی م . ) هم به

چشم ندیده بود .

 

رژیم طالبان آغوشش را به روی اسامه بن لادن گشود و به او اجازه داد تا در افغانستان اردوگاه های نظامی بسازد تا شبه نظامیان ( مسلمان م . ) سراسر جهان بتوانند در آن آموزش تاكتیك های ترور را بگذرانند . كمال مطلوب حاصل شد . ملاعمر رهبر طالبان بر آن بود تا افغانستان را زیر سیطره اسلام ناب در آورد . ( همان بلائی كه آخوند روح الله موسوی خمینی و یاران خون آشام و پیروانش در سال 1979 برسر مردم ایران آوردند كه نتیجه اش تا زمان ترجمه ی این فصل از كتاب ، سنگسارزنان، حلق آویزكردن مردم در ملاء عام ، شلاق زدن جوان و پیر در خیابان ها و میدان ها به صورت روزمره ، تعطیل كردن احزاب و سازمان ها و گروه های دگر اندیش ، اعدام های سرسام آور در محل مخصوص زندان اوین و گوهر دشت كرج و عادل آباد شیراز و دیزل آباد كرمانشاه و سراسر ایران ، حملات منظم به جنبش كارگری و جنبش های اجتماعی مثل جنبش دانشجوئی ، جنبش زنان ، جنبش معلمان ، مانورهای تهدید آمیز نیروهای ویژه در تهران و شهرهای دیگر برای تشدید ارعاب و تعمیق اختناق ، و به قول آخوند محمودی شاهرودی رئیس كنونی قوه قضائیه در نشریه بهار 1380 شمسی دادگستری جمهوری اسلامی ، 750 هزار زندانی و قتل های زنجیره ای ، مثل قتل بی رحمانه داریوش فروهر، پروانه اسكندری ، ابراهیم زال زاده ، پیروز دوانی ، محمود مختاری ، محمد جعفر پوینده و دریائی دیگر از روشنفكران و دانشجویان بوده كه هنوز و همچنان ، بسا گسترده از پیش ادامه دارد م . )

 

ملاعمر و اسامه بن لادن ، هردو در ظاهر امر دچار جوش و خروش ضدغربی بودند . چیزی نگذشت كه این دو ، اداره امور افغانستان را قبضه كردند كه در نتیجه ، این كشور تبدیل شد به بزرگترین میدان تولید مثل تروریسم .

علیرغم همه ی این عوارض هولناك ، ایالات متحده روابط حسنه اش را با طالبان حفظ كرد . به گفته « مارتین ایوانز » یكی از دیپلمات های ارشـد انگلیسی كه سـال ها در منطقه خدمت كـرده بـود ،  « مقام های آمریكائی نه تنها در مقابل افراط گرائی های اجتماعی و قضائی آنان كه از آغازشاخص حاكمیت طالبان بود لال شدند ، بلكه با آن كنار هم آمدند » دلیل روشنی برای این سكوت و همكاری وجود داشت . كمپانی نفتی Unocal ، در كابل به دولتی ؛ حالا هر گونه دولتی و با هر نوع عملكردی ، نیاز داشت تا بتواند كشور را آرام كند .

 

« رابین رافل » معاون وزارت امورخارجه در دولت بیل كلینتون ، برجسته ترین مقام آمریكائی بود كه برای ایجاد دوستی با طالبان دست به اقدام جدی زد . علاقه او در این حركت ، تجارت بود . در سفری كه این خانم در سال 1996 به كابل كرد ، گفت امیدوار بود « تسهیلاتی برای تجارت ایالات متحده فراهم آورد . » و هشدار داد كه اگر ایالات متحده در پروژه كشیدن لوله گاز با طالبان معامله نكند « فرصت های اقتصادی در افغانستان از دست خواهند رفت . »

« استیو كول » روزنامه نگار آمریكائی و نویسنده ی كتابی رسمی در مورد جنگ های مدرن افغانستان ، نوشته است به نظر می رسید خانم رافل اصولا به « همـكاری مشترك در معامله » علاقه داشت »

به نوشته ی او « در نبود گزینه های دیگر ، وزارت امور خارجه ایالات متحده برنامه عملیاتی شركت نفتی Unocal را دستور كار خود قرار داد . تحمل طالبان از جانب آمریكائی ها ، علنا و به صورتی حل نشدنی وابسته به هدف های یك شركت نفتی بود . »

زمانی كه طالبان قدرت را قبضه كرد ، در حدود بیست سال می شد كه افغانستان در جنگی هولناك می سوخت . علیرغم افراط گرائی آنان ، مردم امیدوار بودند كه سرانجام معیاری برای صلح بركشور حاكم خواهد شد . و این اتفاق افتاد ، منتهی صلح و آرامش درگورستان ها ، برای بریدن دست و پا ، برای شلاق زدن ها و اعدام در ملاء عام كه در چنان مهلكه ای ، افغانی ها فكر می كردند طالبان كشورشان را به آینده ای بهتر رهنمون خواهد شد .

فمنیست ها در ایالات متحده و سایر نقاط جهان ، به رفتار طالبان با زنان اعتراض كردند ، اما خشم آنان كافی نبود تا افغانستان را به معیارهای سیاسی جهان بازگرداند . مانع اصلی رعایت بدیهی ترین معیارهای جهان امروز ، اسامه بن لادن بود . در هفتم اگوست 1998 ، جوخه های ترور به رهبری او سفارت خانه های ایالات متحده را در كنیا و تانزانیا به هوا برد كه در نتیجه دویست تن كشته شدند. دو هفته بعد ، پرزیدنت بیل كلینتون دستور داد اردوگاهی را در افغانستان كه تصور می كردند بن لادن در آن زندگی می كند ، بمباران كنند . بیش از شصت موشك تاماهاك كروز به آن اردوگاه اصابت كردند ، اما اگرچه عده ای از شبه نظامیان كشته شدند ، رهبر ترور در میان شان نبود .

در عین حال ، ارتش های مختلف مجاهدین كه از مدت ها پیش افغانستان را تكه پاره كرده بودند ، داشتند شكل می گرفتند و حمله به طالبان را آغاز می كردند . كشور به وسیله همان فرماندهانی كه در خلال دهه ی هشتاد آن را در هم شكسته بودند ، به جنگ داخلی كشانده شد : حكمت یار ، احمد شاه مسعود ، رهبر ازبك رشید دوستم ، و اسماعیل خان كه مقرش در هرات بود . همه ی این فرماندهان ، از همان سلاح هائی استفاده می كردند كه سی آی ا یك دهه قبل برای جنگ با شوروی ها برای شان فرستاده بود .

 

عبدالحق پس از استعفای نجیب الله ، در دولت ناپایدار مجاهدین كه كوشید كشور را اداره كند و از عهده برنیامد ، وزیر امنیت بود ، اما به سرعت از آن منزجر شد و استعفا داد . او كه به شدت از آن چه در افغانستان رخ می داد نومید شده بود ، تصمیم گرفت برود پی زندگی خودش . شش سال در دوبی ، با اداره یك شركت صادرات و واردات به آرامی زندگی كرد . در تابستان سال 2001 ، با شكمی بزرگ تر و ریشی خاكستری تر برگشت . دید احتمال سقوط طالبان وجود دارد ، و بر آن بود تا به شكل دادن رژیم جدید كمك كند .

نقشه ی عبدالحق این بود كه نیروی متحدان پشتون خود را جمع و جور كند و در اتحاد شمال به احمد شاه مسعود بپیوندد. مسعود چهره ای بود كه شهرتی تردید آمیز داشت ، اما مثل عبدالحق بنیادگرائی را رد می كرد و برای خود پیروانی داشت . رژیم حاكم می دانست آن دو ، می توانند برایش بسیار خطرناك باشند . اول سپتامبر آن سال ، دو مامور عملیاتی القاعده به عنوان روزنامه نگار به حوالی ستاد شاه مسعود رفتند . پس از چندین روز ، بالاخره آن دو را نزد رهبر شورشیان بردند . دوربین ویدیوئی آن ها در واقع بمب بود و پس از آن كه مسعود نشست به مصاحبه ، منفجرش كردند . مسعود پانزده دقیقه به خون خود در غلتید و بعد مرد .

دو روز بعد ، در خونین ترین حمله در خاك آمریكا پس از جنگ داخلی ، تروریست های القاعده هواپیماهای ربوده شده را به سمت پنتاگون و مركز تجارت جهانی نیویورك WTC  ممنحرف كردند . تقریبا سه هزارتن كشته شدند . پرزیدنت جرج بوش ، در پاسخ توجه خود را معطوف به افغانسـتان كـرد . ( در این مورد، از زمان انفجار برج های دوقلو در یازدهم سپتامبر 2001 تا زمان انتشار این كتاب به زبان انگلیسی و ترجمه این فصل كه ایالات متحده افغانستان و عراق را به خاك و خون كشیده و فتیله ی حمله نظامی به مردم ایران را مدام با كمك اسلامیست های حاكم بر ایران پائین و بالا برده ، نظریه ها ، تحلیل ها و تحقیق های ضد و نقیضی به صورت های مختلف منشتر شده كه در بعضی از آن ها ، جای پای سی آی ا و سایر سرویس های مخفی ایالات متحده نیر مشاهده می شود . روند وقایع تا كنون ، نشان می دهد كه از كنار این نظریه و درك و دریافت نمی توان به صورت قطعی گذشت و گزارش نویسنده را قاطع ارزیابی كرد . به ویژه آن كه تا این لحظه اوائل دسامبر 2008 ، هنوز دولت جرج بوش برسركار است و محافظه كاران جدید بر امور مسلط اند تا بیستم ژانویه 2009 كه باراك اوباما از حزب دموكرات به جای جرج بوش به كاخ سفید برود . از این گذشته ، باید سی سال ، حالا كمتر یا بیشتر ، بگذرد تا اسناد محرمانه از طبقه بندی محرمانه خارج شوند و بسیار پیش آمده كه بنا به حفظ مصالح ملی ایالات متحده ، پس از سی سال نیز اسناد محرمانه از طبقه بندی محرمانه خارج نشده اند م . )

 

* * * * *

 

یك ساعت پس از وقوع حملات یازده سپتامبر 2001 ، جـرج بوش به معـاونش دیـك چینی گفت « باید بفهمیم چه كسانی دست به این كار زده اند ، باید از ریشه درشان آوریم »‌ پس از آن به « فوكس ویسنت » رئیس جمهوری مكزیك گفت حالا دیگر «  زنده یا مـرده دشمنان ایالات متحده را مـی خواهیـم . » سایر اعضای دولت او ، حرف هایش را به صورت های پررنگ تری منعكس كردند .

« كوفر بلاك » رئیس دایره ضد تروریسم سی آی ا ، دو روز پس از حملات به جرج بوش قول داد كه « ریشه هاشان را مـی سوزانیم . اگر به چنگ ما بیفتند ، مگس ها دورتخم چشـم شان حلقـه خـواهند

زد . »

 

قضـاوت و رفتارغلط پنج رئیس جمهوری ایالات متحده ،  نه تنها زمینه هـای وقـوع حمـلات یازده

سپتامبر را فراهم آورد ، بلكه باعث ایجاد شبكه جهانی ترور شد كه خواستگاه عاملان این واقعه بود . جیمی كارتر پروژه عملیات پنهانی در افغانستان را انجام داد . رونالد ریگان بیلیون ها دلار خرج مسلح كردن و آموزش دادن خشك اندیشان جنگجوی ضد غرب كرد تا با شوروی ها بجنگند . جرج هربرت واكر بوش با ایجاد پایگاه های ثابت نظامی در عربستان سعودی كه محل مقدس ترین مكان های اسلام بود ، تندروهای مسلمان را شعله ورتر كرد . بیل كلینتون نتوانست جلو خطری را كه پیشینیان او برایش به ارث گذاشته بودند بگیرد ، و در طول ریاست جمهوری او ، چریك هائی كه یك دهه پیش به وسیله ایالا متحده آموزش دیده و مسلح شده بودند ، جریان تبدیل خود به تروریست را تكمیل كردند . جرج واكر بوش ، هشدارهای پی در پی را كه حملات ویرانگر قریب الوقوع است ، پشت گوش می انداخت . یكی از این هشدارها ، یادداشت مشاوران اطلاعاتی او بود كه فقط پنج هفته پیش از یازده سپتامبر، به عنوان « بن لادن تصمیم گرفته است به ایالات متحده حمله كند » ، به او داده شد . جرج واكربوش باید تاوان كوردلی خود و پیشینیانش را پس می داد .

 

جرج واكر بوش ، نسبت به سایر روسای جمهوری دوران اخیر ایالات متحده ، با حداقل آشنائی نسبت به جهان خارج ، و حداقل علاقه نسبت به آن ، وارد كاخ سفید شد . چندان به خارج از ایالات متحده نرفته بود و مطالعه ای گسترده و حتی جدی در مورد تاریخ جهان نداشت . در دوره ی مبارزات انتخاباتی ، خبرنگاری نظر او را در مورد طالبان پرسیده بود ، جرج بوش با حیرت و خنگی به او خیره شده و جواب داده بود « برای ستم برزنان » و حتی نمی دانست باید بگوید زنان در افغانستان كه خبرنگار جمله اش را تكمیل كرده بود كه « ستم برزنان در افغانستان.» بوش با همان نگاه متعجب و خنگ جواب داده بود « آها ، بله ، فكر كردم در مورد یك باند سئوال می كنید . حالا متوجه شدم ، طالبان در افغانستان !  بله . كاملا درست می گوئید .  قطعا درست می گوید ! خیلی عقب  مانده اند !

بله . خیلی زور می گویند ! »‌

 

صبح روز شنبه پانزدهم سپتامبر 2001 ، جرج واكر بوش و مشاوران ارشدش در گوشه دنج ریاست جمهوری كمپ دیوید مریلند ، تمام روز را دورهم جمع شدند . در خلال نشست صبح آن روز ، وزیر دفاع و معاونش « پاول ولفویتس » گفت كه حمله به افغانستان به مثابه پاسخی به حملات تروریستی ، بسیار ضعیف است و ایالات متحده باید توجهش را معطوف به عراق كند . بقیه موافق نبـودند . بنا بـه گـزارش  « باب وودوارد » گزارشگر واشینگتن پست ، بوش در تنفس صرف ناهار « برای گروه پیغام فرستاد كه به حد كافی به بحث های مربوط به عراق گوش داده است . »  و تاكید كرد كه اول می خواهد روی افغانستان

متمركز شود .

این كه چگونه آمریكائی ها در افغانستان خواهند جنگید ، و به چه سرانجامی خواهند رسید ، هنوز روشن نبود . اول قضیه ، مطالبه بوش این بود كه طالبان رهبر خود ملاعمر را بركنار كند و به رابطه اش با القاعده پایان دهد . این ، گزینه ای بود كه پرویز مشرف رئیس جمهوری پاكستان مایل به انجام آن بود . پاكستان طالبان را به وجود آورده و پرورش داده بود و نمی خواست از دستش بدهد. مشرف با رهبران طالبان چانه می زد كه بن لادن را تحویل آمریكائی ها بدهند ، یا دست كم از افغانستان اخراجش كنند . وقتی زیر بار نرفتند ، به حمایت خود از طالبان پایان داد و به ایالات متحده قول داد كه از پایگاه های هوائی پاكستان ، افغانستان را شدیدا بمباران خواهد كرد .

وقتی از او پرسیدند كه چرا روش خود را تغییر داده است ، گفت : « سیاست ها براساس محیط عمل می كنند . محیط تغییر كرده ، سیاست ماهم تغییر كرده است . »

اواسط سپتامبر ، جرج واكر بوش تصمیم گرفت كه با قدرت ارتش آمریكائی رژیم طالبان را براندازد. با این حال ، بنا نبود كه خیل عظیمی از سربازان را به افغانستان گسیل دارند . بوش موافقت كرد كه به جای این كار ، از استراتژی دو جنبه ای استفاده كنند . بنا به این استراتژی ، قرار شد ایالات متحده ترتیب حمله هوائی را بدهد ، و اتحاد شمال را برای نبرد زمینی به خدمت بگیرد .

فرماندهان افغانی بدنامند كه آمادگی رقصیدن به هر سازی را دارند ، و همیشه گفته شده است كه اگر چه نمی توان آن ها را خرید ، اما می توان اجاره شان كرد . حالا سی آی ا می خواست اتحاد شمال را اجاره كند . روز بیستم سپتامبر ، گروهی مركب از ده افسرسی آی ا ، با سه میلیون دلار پول نقد برای فرماندهان اتحاد شمال ، از واشینگتن حركت كردند . پیش از حركت گروه ، « كوفر بلك »‌ مسئول شان را به دفتر خود فراخواند و به او گفت علاوه بر ماموریت رساندن پول های نقد به فرماندهان اتحاد شمال ، وظیفه دیگری هم دارد .

بلك به مسئول گروه گفت « بن لادن را بگیرید . پیدایش كنید . می خواهم سرش را در جعبه ای بگذارید و برای من بیاورید . »

ماموری كه مسئول گروه بود با حیرت و نا باوری از او پرسید « جدی می گوئید ؟ »

بلك جواب داد « كاملا . می خواهم سرش را ببرم نشان پرزیدنت بدهم . »

 

افسران سی آی ا بدون هیچ مشكلی در منطقه اتحاد شمال واقع در شمال كابل فرود آمدند و آن ها را به مهمانسرائی در یكی از روستاهای نزدیك بردند . در نخستین ملاقات شان با فرماندهان چریك ها ، نیم میلیون دلار روی میز گذاشتند . فرماندهان به هیجان در آمدند و پرسیدند پشت بند هم دارد ؟ پشت بند خیلی بیشتری هم داشت .  در دو ماه بعدی ، سی آی ا ده میلیون دلار به فرماندهان اتحاد شمال و شصت میلیون دلار هم به فرماندهان گروه های دیگر داد .

فقط سه ماه طول كشید تا آمریكائی ها زمینه های حمله هوائی را آماده كردند . طراحان جنگی سعی می كردند هدف هائی را برای فروریختن بمب ها آماده كنند كه پس از آن همه سال جنگ سالم مانده باشد . آنقدر هم برای بمباران عجله داشتند كه پیش از آماده كردن تیم های نجات خلبانان و سرنشینانی كه سقوط می كنند ، عملیات را شروع كردند . سرانجام ، بعد از ظهر یكشنبه هفتم اكتبر ، جرج واكر بوش پشت میز اتاق مذاكرات كاخ سفید جلو دوربین تلویزیون نشست و به آمریكائی ها گفت (عملیات آزادی پایدار آغاز شده است . )‌

 

به فرمان من ، ارتش ایالات متحده حمله علیه پایگاه های آموزشی تروریست های القاعده و مراكز و تاسیسات نظامی رژیم طالبان در افغانستان را آغاز كرده است . عملیاتی كه هدف های دقیق را نشانه گرفته ، چنان طراحی شده كه دیگر نتوانند از افغانستان به عنوان مركز عملیات تروریستی استفاده كنند ، و ضمنا به ظرفیت نظامی رژیم طالبان هم حمله می كنند .

بیش از دو هفته پیش ، من به رهبران طالبان پیام های روشنی دادم كه حامل مطالبات خاصی بودند : اردوگاه های آموزش تروریست را تعطیل كنند ، رهبران شبكه القاعده را تحویل بدهند ، و همه ملیت ها ، از جمله شهروندان آمریكائی را كه نا عادلانه در كشورشان زندانی اند ، آزاد كنند . طالبان به هیچ یك از این خواسته ها پاسخ مثبت ندادند . و حالا باید بهای این بی اعتنائی را بپردازند .

 

اگر ایالات متحده ده ها هزار تند رواسلامی را در سال های 1980 مسلح نمی كرد و آموزش نمی داد ، و تازه بعد هم، دست آن ها را نمی گرفت تا خود را تبدیل به تروریست كنند ، این جنگ و حملات تروریستی ناشی از آن ، هرگز اتفاق نمی افتاد ، اگر چه جرج واكربوش علاقه ای به این باریك بینی ها نداشت . یك بار حتی جمله ای را گفت كه زبانزد شد . « من تغییری در سیاست آمریكا نمی دهم . » و چند هفته بعد ، درست همان گونه كه پیشینیانش دخالت نظامی در كشورهای فیلیپین تا پاناما را توجیه می كردند ، جنگ را برای آمریكائی ها وظیفه ای الهی در راه مسیحیت تعریف كرد . بوش به مردم آمریكا گفت كه ایالات متحده « مدام در نبرد میان خوب و بد متعهد است . » و به مردم توضیح داد كه برای تعمیق « ارزش هائی كه‌ خداوند به آمریكائی مرحمت كرده است » و « برای دفاع از آزادی و آنچه در جهان خوب و عادلانه » است می جنگد . پرزیدنت اعلام كرد كه در شرایط مختلف ، « دشمنان آمریكا با ما به خاطر آزادی هامان دشمنی دارند » ، « آن ها به خاطر عشقی كه ما به آزادی می ورزیم از ما بدشان می آید!» و « چون ما خوبیم با ما عناد می ورزند ! »

 

در لحظاتی كه بوش داشت مصاحبه تلویزیونی می كرد ، حملات هوائی به افغانستان آغاز شده بود .

نخستین دور حملات هوائی ، دفاع ضد هوائی بدوی طالبان را بكلی از بین برد و پایگاه های هوائی عقب مانده و ناچیزش را نابود كرد ، اما هیچ تاثیری ورای آن نداشت . بسیاری از محوطه هائی كه بمباران شدند ، روزها و هفته ها پیش از آن متروكه بودند . ( خانم آروند هاتی روی در تحلیل « جنگ یعنی صلح » كه در شماره 77 اسپوكس من  بنیاد برترراند راسل منتشر شده و به همین قلم در كتاب « بمب های آزادیبخش » به فارسی برگردانده شده ، می نویسد دو خلبان آمریكائی كه برای بمباران پرواز كرده بودند ، مسلح برگشتند و به مركز فرماندهی پیام فرستادند كه چیزی جز قلوه سنگ نمی بینند تا بر آن بمب فرو ریزند . مركز فرماندهی به خلبانان دستور داد كه برگردند و بمب هاشان را بر همان قلوه سنگ ها فرو ریزند م . )

 

در عین حال ، ، اتحاد شمال و سایر شبه نظامیانی كه آمریكائی ها خدمات شان را خریده بودند ، اكراه داشتند كه بجنگند . در یكی از نشست های شورای امنیت ملی « ریچرد ارمیتاژ » معاون وزارت امور خارجه ، مدام با پرسش هائی روبه رو می شد كه روزها بود آن را می شنید كجا را بمباران می كنیم ؟  پس از بمباران نتیجه چیست ؟ این ماموریت سی آی ا است یا پنتاگون ؟ و سرانجام واكنش منزجر كننده ای از خود نشان داد .

معاون وزارت امورخارجه به دوستانش گفت « من فكر می كنم فقط مرا به توپ FUBAR بسته اید. همكاران ارمیتاژ كه هر یك سالیان درازی از عمر خود را در ارتش گذرانده بودند ، معنی حروف مخفی را كه او به كار برده بود می دانستند : « مرا زیر بار استنطاق داغان كرده اید . »

 

عبدالحق از مقرش در پیشاور ، با وحشت جریان تهاجم نظامی را دنبال می كرد . او می ترسید كه آمریكائی ها با استفاده از فرماندهان جنگ طلب به عنوان نایب خود ، چنان به آنان قدرت و اطمینان بیش از حد بدهند كه پس از پایان این دور از جنگ ، بر افغانستان مسلط شوند . با آرزوی ایجاد حكومتی غیر نظامی ، عبدالحق از مرز گذشت و به سرزمین مادری خود بازگشت .

جنگجویان طالبان به گروه كوچك عبدالحق نزدیك بودند . دوستان آمریكائی او به صورتی عصبی سعی كردند نجاتش بدهند . سی آی ا می توانست یك هلیكوپتر برای در بردن او از مهلكه برایـش بفـرستد ، یا هواپیمای بدون خلبانی را برای بمباران گروهی از جنگجویان طالبان كه به او نزدیك می شدند ، بلند كند . اما آگاهانه دست روی دست گذاشتند . طرف های صبح ، عبدالحق در چنگ جنگجویان طالبان بود . او را سوار جیپی كردند و به سمت كابل راندند . هنوز چندان راهی را نپیموده بودند كه جیپ لندكروز سیاه رنگی از آنان سبقت گرفت و چراغ های راهنمایش را روشن كرد كه دستور توقف بود . ملاعبدالرزاق وزیركشورطالبان در آن جیپ سیاه رنگ بود .

وقتی رزاق از جنگجویان شنید كه دارند عبدالحق را به كابل می برند ، به آنان گفت « نه ، حق ندارد به كابل برود . همین جا باید كارش را تمام كنیم . باید اعدام شود . » ملاعبدالرزاق به راننده جیپ دستور داد دنبال جیپ او راه بیفتد . كاروان كوچك از جاده اصلی منحرف شد و در منطقه ای سنگلاخی ایستاد . به عبدالحق دستور دادند از جیپ پیاده شود .

عبدالحق گفت « این خواست خداست ، و من آن را می پذیرم . من برای بازسازی افغانستان آمده بودم، نه برای ویران كردن آن . »

این ، آخرین كلمات عبدالحق بود . پس از آن كه آخرین كلمه از دهانش در آمد ، یكی از جنگجویان طالبان به پشت او رفت و با گلوله ای سرش را متلاشی كرد . وقتی افتاد ، بقیه گلوله هاشان را بربدنش باریدند و غربالش كردند . مردی كه می توانست بزرگترین امید افغانستان برای صلح باشد ، در چهل و سه سالگی این گونه جان باخت .

 

رهبران طالبان برای امیدشان دلیل داشتند . ترتیبی داده بودند تا در مقابل دو موج بمباران آمریكائی ایستادگی كنند ، و دو دشمن بالقوه شان ، احمد شاه مسعود و عبدالحق مرده بودند و مفسران خبر در ایالات متحده شروع كردند به غرولند كردن كه  « جرج بوش نقشه ای ناقص » را با « معیار نصف و نیمه » طراحی كرده كه می تواند « كشور را در آن سوی جهان مات كند . » فشار بر بوش افزایش یافت تا نیروی زمینی به افغانستان اعزام كند ، كولین پاول وزیر امور خارجه با این نظر مخالف بود .

پاول به سایرطراحان جنگ گفت « من موافق نیستم ایالات متحده افغانی هائی را دنبال كند كه پنج هزار سال است آن جا زندگی می كنند . »

اواخر اكتبر ، استراتژی بوش گسترده تر شد . رشوه های سی آی ا ، بعضی فرماندهان جنگ طلب را كه از طالبان حمایت می كردند ، تطمیع كرد تا جهت خود را تغییر دهند ، و دیگران را برانگیزاند تا به مواضع طالبان حمله كنند . نیروهای عبدالرشید دوستم  كه از همراهی مستشاران نظامی آمریكائی برخوردار بودند ، شهر كلیدی مزار شریف را در شمال تسخیر كردند . بلافاصله ، اسماعیل خان پس از شكست دادن شش هزار تن از نیروهای طالبان ، دوباره به ولایت هرات مسلط شد .

این هفته های آمادگی و جنگ ، برای بن لادن فرصت كافی به وجود آورد تا به شبكه ای از غارها و تونل هائی كه در سال های 1980 با پول سی آی ا  و در اعماق صخره های منطقه مرزی معروف به « تورا بورا » ساخته شده بودند ، بگریزد . آمریكائی ها كه نمی خواستند تلفات بدهند، او را تعقیب نكردند . در عوض ، از شركای افغانی خود خواستند او را دنبال كنند . با این حال، فقط عده كمی از افغانی ها بودند كه مایل بودند با تعقیب چنان مردی و تسلیم او به كفار ، به كسی خیانت كنند كه خانواده شان دچارعذاب ابدی شوند . این عده هم ، به حداقل تحرك در به دام انداختن بن لادن دست زدند و هرگز مرد خدای خود را شكار نكردند .

جنگ علیه طالبان كه به وسیله فرماندهان جنگجو اداره می شد ، بسیار موفقیت آمیزتر از عملیات شكار بن لادن پیش رفت . سیزدهم نوامبر ، فرماندهان طالبان متوجه شدند كه بیش از آن نمی توانند از كابل دفاع كنند و جنگجویان شان را به نقاط دیگر منتقل كردند . چریك های اتحاد شمال به كابل سرازیر شدند تا جای آن ها را بگیرند . مردم با وجد و سرور از آنان استقبال كردند ، گرامافون ها و ضبط صوت هاشان را  از مخفی گاه ها در آوردند و پس از سال ها صدای موسیقی در شهر شنیده شـد . و زنان ( البتـه

فقط عده ای از زنان م . ) برقه هاشان را برداشتند و به خیابان ها ریختند . 

 

در اغلب جنگ ها ، تسخیر پایتخت دشمن قطعی تلقی می شود . اما ملاعمر فرمانده طالبان كه فاتح بود ، هرگز خود به كابل نرفت و ترجیح داد در قندهار شهر اصلی منطقه بومی خود بماند . روز هفتم دسامبر ، بالاخره قندهار جنگ را به ائتلافی از شبه نظامیان پشتون باخت . تازه آن روز ، كه هشتاد و هفت روز از حملات تروریستی در ایالات متحده می گذشت ، آمریكائی ها اعلام پیروزی كردند .

این كه واقعا چنان جنگی را می شد پیروزی نامید ، قابل تامل است . آمریكائی ها رژیمی را كه به القاعده پایگاه های امن داده بود ، برانداخت ، اما با شانه خالی كردن از فرستادن بیش از چند صد نیرو برای جنگ در افغانستان ، گذاشتند تا رهبران تروریست از مجازات برای جنایات یازده سپتامبر بگریزند . بعد ، وبه سرعت ، توجه شان را متوجه عراق كردند .

 

* * * * *

 

( كتاب براندازی استیفن كینزر در سال 2006 منتشر شده ، و ترجمه این فصل در اوائل دسامبر 2008 به اتمام رسیده. بنابراین ، در مورد مربوط به متن این فصل و موارد خاصی كه در تحولات بعدی پیش آمده ، چند توضیح كوتاه را ضروری می بینم :

1-                        بنیادگرایان اسلامی معروف به « جهادی های افغان » كه با هزینه های كلان ایالات متحده و عربستان در پایگاه های نظامی تحت امر ایالات متحده در پاكستان و خود ایالات متحده دوره دیده اند ، اكنون در سراسر جهان ، بخصوص خاورمیانه ، آسیای مركزی و شمال آفریقا ، با آموزش های مدرن سی آی ا و پنتاگون و پول های كلان سال های دهه ی هشتاد تا كنون ، پخش شده اند و با نفرت عمیقی كه مردم ، و بخصوص جوانان مسلمان ، از تهاجم نظامی آمریكائی ها به افغانستان و عراق پیدا كرده اند ، روز به روز بیشتر جذب گروه های بنیاد گرای اسلامی می شوند و بر آتشی كه ایالات متحده ، اسرائیل ، بریتانیا و نیروهای موسوم به « ائتلاف » روشن كرده اند ، نفت بیشتری می پاشند. به قول جیمی كارتر در مصاحبه ای با فرستنده تلویزیونی سی ان ان ، آمریكائی ها تا بیست سال آینده از عراق و افغانستان بیرون نخواهند رفت و حتی پس از اجرای طرح خاورمیانه بزرگ نیز، در منطقه باقی خواهند ماند . ادامه حضور ایالات متحده در افغانستان و اصرار باراك اوباما جانشین او از حزب دموكرات برتقویت نیروهای آمریكائی در افغانستان ، و موافقت نامه ی ادامه ی حضور ارتش ایالات متحده در عراق كه به تصویب مجلس آمریكائی عراق هم رسیده ، از دلایل جاری این واقعیت است . به نظر جیمی كارتر ، كه البته فقط به یك بعد واقعیت نگاه كرده ، ایالات متحده می داند كه اگر عراق و افغانستان را ترك كند ، روسیه و انگلستان جایش را خواهند گرفت .

2-                        به نظر بسیاری از تحلیل گران و محققان مستقلی كه به نهادهای موازی سی آی ا و مراكز تحقیقاتی دانشگاهی كه در خدمت سی آی ا و معماران سیاسی ایالات متحده كار می كنند وابسته نیستند ، ایالات متحده برای تسلط برجامعه سیصد و سه میلیونی این كشور و عوامفریبی ، به وجود و فعال بودن و فعال تر كردن این دشمن فرضی كه واقعیت های خونینی را با سازماندهی و كمك های مستقیم و غیر مستقیم سی آی ا به نمایش می گذارد ، نیاز دارد تا مدام برای توجیه ادامه ی سیاست های تجاوزكارانه و عملیات آشكار و پنهانی خود ، آمریكائی ها را قانع كند كه به معترضان نپیوندند .

3-                        بسیاری از تحلیل گران مستقل بر آنند كه دست كم بخشی از شبكه القاعده ، از طرف سی آی ا به صورت فوق محرمانه اداره می شود و نئوكنسرواتیوها از طراحان اصلی این سیاست اند و معماران این سیاست ، راه پیوستن جوانان بر آشفته و متعصب مسلمان به این شبكه و سایر گروه های تخریبی را به صورت های پنهانی هموار می كنند .

4-