24.03.13 21:35 Alter: 5 yrs

کتاب براندازی, کار فریدون گیلانی - هدیه به گزارشگران - بخش سوم

Kategorie: Meldungen Links

 

 

تغيير ناگهانی در تاريخ جهان

 

در صبح سرد و ابری شانزدهم دسامبر سال 1907  ويرجينيا ، كشتی های قدرتمندترين ناگاون جنگی كه تا آن زمان با پرچمی واحد بايد بر دريا می راندند ، به خط شده بودند تا حركتی با شكوه و هماهنگ را از ساحل ويرجينيا آغاز كنند . هزاران تن از مردم ، از ساحل ، يا سوار برقايق های كوچك ، غريو شادی سردادند . بسياری شان ، پرچم های آمريكا را در هوا تكان می دادند . با اين حال، فقط معدودی از آنان می دانستند كه اين ناوگان به كجا می رود .

در حالی كه گروه موسيقی آهنگ « دختری كه من جا گذاشته ام » را می نواخت ، شانزده ناو جنگی به آرامی از كنار كرجی بادبانی رياست جمهوری « مای فلاور » كه در واقع قايق تفريحی رئيس جمهوری ايالات متحده بود و در فاصله چهارصد ياردی ساحل لنگر انداخته بود ، گذشتند. آن ناوگان، مجموعا چهارده هزار سرباز و تفنگدار دريائی را ، با در حدود نيم ميليون تن مهمات جنگی با خود می برد . همه كشتی ها را رنگ سفيد زده بودند و پاروهاشان با كنده كاری ها و تزئينات طلائـی ، چشم را خيـره می كرد . پرزيدت تئودور روزولت كه از زمان ورود به كاخ سفيد ، با اشتياقی وصف ناپذير از قدرت دريائی حمايت می كرد ، نمی توانست هيجانش را از نظر ها پنهان كند .

روزولت ، كه پوزخند معروفش در چهره اش می درخشيد ، از مهمانانی كه دعوت شان كرده بود تا در كرجی بادی رياست جمهوری شاهد عزيمت آن ناوگان باشند ، پرسيد :    « تا به حال چنين ناوگانی را ديده ايد ؟ در عمرتان شاهد چنين روز با شكوهی بوده ايد ؟ واقعا تماشای چنين صحنه ای بايد باعث غرور و مباهات همه ما باشد ! »‌

 

روزولت قسمت اعظم دوران رياست جمهوری خود را صرف ساختن اين كشتی ها كرده بود . رئيس جمهوری ايالات متحده می خواست قدرتش را به رخ جهان بكشد ، اما زمينه ی هيچ جنگی در ميان نبود

كه بخواهد اين قدرت دريائی را به مصاف آن بفرستد . با فراست و شامه ی خاصی كه او داشت، تصميم گرفته بود آن ناوگان را تشكيل بدهد و به صورت نمايشی به سفری طولانی بفرستد .

قرار براين بود كه « ناوگان بزرگ سفيد » ؛ كه به همين نام معروف شده بود ، از جنوب ويرجينيا به راه افتد ، از بنادر كارائيب بگذرد ، هر دو ساحل آمريكای جنوبی را بپيمايد ، و سرانجام در كاليفرنيا پهلو بگيرد .

ناوگان بزرگ سفيد ، نيروی نظامی ترسناكی را نمايندگی می كرد ، اما ماهيتش بسا فراتر از نوعی سلاح جنگی بود . قدرتی دريائی كه تئودور روزولت در شانزدهم دسامبر 1907 به نمايش گذاشت ، مظهر اعتماد به نفس و پشتوانه احساسی بود كه آمريكائی ها در نخستين دهه قرن بيستم نسبت به امكانات نا محدود كشور خود داشتند . اين قدرت نمائی ، بايد اطمينان آمريكائی را در مورد قدرت نظامی ايالات متحده تقويت می كرد و اين اطمينان و اعتماد را ، به صورت عملی به رخ جهانيان می كشيد . روزولت می پنداشت كه اين بهترين تدبير برای به اهتزاز در آوردن پرچم ايالات متحده در ترينيداد ، برزيل ، شيلی ، پرو ، و  مكزيك بود ؛ اگر چه حتی اين سفر تبليغاتی و قدرت نمايانه نيز ، برای فرونشاندن عطش جاه طلبی او كافی نبود. روزولت نخستين رئيس جمهوری ايالات متحده بود كه درك و تصور او از قدرت آمريكائی ، جهانی كردن آن بود و ناوگان بزرگ سفيد ، در واقع ابزار اعلام اين قدرت جهانی بود .

 

چند ساعت پس از عبور ناوگان از « همپون رودز » ، درياسالار « رابلی ايوانز » افسرانش را فراخواند و به آنان خبر تكان دهنده ای داد . مسير شان ، آن گونه كه اعلام شده بود ، نبود . روزولت نقشه واقعی را به دريا سالار داده بود و از او خواسته بود كه تا از مقصد دور نشده اند ، آن را محرمانه نگه دارد . ناوگان واقعا آمريكای جنوبی را تا كاليفرنيا دور می زد ، اما آن جا توقف نمی كرد . ادامه مسير ، اقيانوس آرام را می پيمود ، وارد اقيانوس هند می شد ، از كانال سوئز می گذشت، مديترانه را پشت سر می گذاشت ، به تنگه جبل الطارق می رسيد و از آن جا وارد اقيانوس آتلانتيك می شد تا دوباره در ويرجينيا لنگر بيندازد . اين مسير ، نه يك قاره ، بلكه جهان را دور می زد .

وقتی نقشه در جامعه ايالات متحده علنی شد ، منتقدان روزولت زبان به اعتراض گشودند . تئودور روزولت را متهم كردند كه فرستادن آن همه كشتی جنگی به سفری چنان جاه طلبانه ، اقدامی تحـريك آميـز است . منتها ، هيچ يك از آن منتقدان ، حرفی از خطرات و هزينه های گزاف چنان سفری نـزدند . « يوكن هيل » سناتور « مين » كه رئيس كميته بودجه دريائی هم بود ، تهديد كرد كه جلو بودجه نيروی دريائی را خواهد گرفت . روزولت فقط در چند كلمه به او پاسخ داد كه بودجه مورد نياز را قبلا دريافت كـرده است . و بدون رعايت نزاكت سياسی نوشت : « ‌اگر سناتور هيل جرئت دارد، بودجه را پس بگيرد ! »‌

در چهارده ماه بعدی ، آمريكائی ها بی امان به پيشرفت و توسعه ناوگان سپيد پرداختند . پس از آن كه چند ملوان آمريكائی در كافه های ريودوژانيرو درگير شدند و جنجالی به پا شد ، خبرنگاران آمريكائی شروع كردند به دور زدن ماجرا ، حاشيه پردازی و توجيه خشونت ملوانان ناوگان بزرگ سفيد . و حتی آن را واكنشی شجاعانه در آستانه خطر ارزيابی كردند . حال آن كه واقعيت خلاف آن گزارش ها بود . خبرنگاران گزارش می دادند كه افسران و سربازان ناوگان سپيد ، هرجـا كه پا می گذارند به گرمـی مـورد

استقبال قرار می گيرند .

واقعيت هم اين بود كه در آمريكای جنوبی ، برای آنان جشن و پايكوبی و رژه و مسابقات ورزشی برپا كردند و حتی يكی از آهنگ سازان كشور پرو برای آنان آهنگ ستايش آميزی به نام « نظاميان سپيد » ساخت . در پرل هاربر ، شش روز ماندند و ضمن عياشی و زنبارگی ، در مسابقات قايقرانی و ساير تفريحات استوائی شركت كردند . در آوكلند و زلاند نو ، رقصندگان بومی برای آنان رقص های محلی اجرا كردند . نيم ميليون نفر در سيدنی استراليا به آنان خوش آمد گفتند . از استراليا به سوی مانيل پايتخت فيليپين راندند كه در تملك آمريكائی ها بود ، اما چون شنيدند در آن بخش از متصرفات پيشين آمريكائی بيماری وبا شايع شده است ، پا به ساحل نگذاشتند . بعد به ژاپن رفتند كه استراتژيست های آمريكائی قبلا آن كشور را رقيبی در حال ظهور در اقيانوس آرام ارزيابی كرده بودند ، از آن جا به چين رفتند ، برگشتند به فيليپين ، راه سيلان را ( كه نام جديدش سريلانكا است ) در پيش گرفتند و سرانجام ، از طريق كانال سوئز و پيمودن اقيانوس آتلانتيك ، راهی مبداء حركت شدند.

ناوگان بزرگ سفيد ، بيست و دوم فوريه 1909 كه روز تولد جرج واشينگتن بود ، به پايگاه خود در ويرجينيا بازگشت . عليرغم بارانی بی امان كه می باريد ، جمعيت عظيمی به استقبال ناوگان سپيد رفته بودند . وقتی كشتی های غول پيكر در لنگرگاه جولان می دادند كه پهلو بگيرند . دسته موزيك نظامی ، سرود « هيچ جائی مثل وطن نيست » را نواخت . البته پرزيدنت روزولت هم كه فقط دوهفته ديگر به رياست جمهوری اش باقی مانده بود ، در آن موج جمعيت حضور داشت . بعدها ، روزولت نوشت كه تامين و راه انداختن آن سفر دريائی فوق العاده « مهمترين خدمتی بود كه من به صلح كردم . »

اين ادعا ، البته قابل بحث است ، اما سفر دور دنيای ناوگان بزرگ سپيد ، آثار عميقی داشت . مهمترين اثـر ، اين تجربه بود كه نيروی دريائی به ارزش و توان لجستيك خود برای تخليه نيرو در نقاط دور دست جهان پی برد . اين تجربه ، زمينه ای شد تا معماران دريائی ايالات متحده ، امكانات توسعه ی كشتی های جنگی نسل بعد را مورد بررسی دقيق قرار دهند . ناوگان سپيد به ساحل هر كشوری كه رسـيد ، دولت ها و مردم عادی آن كشور ، به قدرت آمريكا پی بردند و برايش هلهله سردادند . مهمتر از همه اما ، نمايش نظامی وحرف مفت ايالات متحده در بيانيه ای تحريك آميز بود كه می گفت در معادلات جهانی ، بزرگترين قدرت است . كسانی كه ناوگان بزرگ سپيد را ديده بودند، ترديدی در قدرت و بلند پروازی اين ملت به خود راه نمی دادند .

 

* * * * *

 

تغييرات سياسی در سياست های جهانی ، اغلب به صورت تدريجی رخ می دهند و تا سال ها بعد ، به

دشواری می توان آن ها را مورد توجه جدی و عميق قرار داد . با ظهور ايالات متحده به مثابه قدرت جهانی اما ، شرايط  چنين نبـود . اين تغييـر  در سـياست  جهانی  به  صـورت كامـلا ناگهانـی در بهـار  و

تابستان سال 1898 واقع شد .

تا آن زمان به نظر می رسيد اغلب آمريكائی ها راضی بودند به اين  كه  به عنوان يك ملت ، در حيطه ی قاره خود توسعه يافته اند . رهبران شان موقعيت های بسياری را برای تصرف هاوائی جدی نگرفتند . در نخستين انقلابی كه در سال 1868 در كوبا رخ داد ، كوبا را تصرف كردند ، اما آن جا نمانـدنـد . حتی در دهه ی 1870 كه به نظر می رسيد جمهوری دومينيك آماده ی الحاق به ايالات متحده است ، سعی نكردند بر آن كشور سلطه يابند .

در سال 1898 اما ، ايالات متحده از نظريه سناتور « هنری كابوت لاج » كه آن را « سياست بزرگ » می ناميد ، مشتاقانه استقبال كرد . مورخان نام های مختلفی بر اين نظريه نهاده اند :   توسعه طلبی ، امپرياليسم ، يا نواستعمار ؟ نظريه « سياست بزرگ » به هر عنوانی كه ناميده شود ، تمايل آمريكائی ها به توسعه طلبی جهانی را نمايندگی می كند .

ديپلمات و مورخ بريتانيائی « جيمز رايس »  در پائيز 1898 با شگفتی می نويسد « در اين شش ماه چه تغيير شگفتی آوری در جهان اتفاق افتاده است . »  و ادامه می دهد كه :   « شش ماه پيش ، شما همانقدر می توانستيد به تصرف نظامی و الحاق فيليپين و پورتوريكو به ايالات متحده بينديشيد كه امروزه فكر كنيد مثلا اسپيتبرگن به تصرف آمريكائی ها در آيد . »

البته بعضی آمريكائی ها از آن همه جاه طلبی كه دورترين نقاط جهان را نيز نشانه رفته بود ، به وجد آمدند . هنری كابوت لاج در زمره ی بسياری از اعضای كنگره بود كه بر نظريه ضميمه كردن كانادا به ايالات متحده ، اصرار می ورزيد . تئودور روزولت در اين انديشه بـود كه به اسپانيا حمله كند و «كاديـز » ( بندری در جنوب غربی ساحل اقيانوس آتلانتيك اسپانيا م . )  و بارسلون را به تصرف در آورد . رهبران پرتغال را وحشت برداشته بود كه مبادا سربازان آمريكائی « آزورس » را تصرف كنند .

 

پيش از آن كه در سال 1898 ايالات متحده به مثابه قدرتی جهانی عرض اندام كند ، بارها به اتكای قدرت نظامی خود ، كوشيده بود تا كشورهای ديگر را مجبور به خريدن كالاهای آمريكائی كنـد . دريـادار « ماتيو پری » ، در سال 1854 كشتی های توپدارش را به سمت ژاپن رانده بود تا در سايه قدرت آن ها ، ژاپنی ها را مجبور كند تا قرارداد گشودن بندر هاشان به سوی تجار آمريكائی را امضا كنند . در سال 1882 ، پرزيدنت « جستر آ. آرتور » ، نيروی دريائی خود را به همين قصد روانه كره كرد . با اين حال ، در اواخر همين قرن ( قرن نوزدهم م . ) اقتصاد آمريكائی به سطحی از توليد رسيد كه اين گونه تحميل ها را تبديل به سيمای مركزی سياست خارجی ايالات متحده كرد .

مورخ برجسته « چارلز برد » مدعی است كه « در اين مقطع تاريخی است كه سياست واقعی شكل می گيرد . موقعيت و فرصتی آزاد در جهت توسعه بازارهای خارجی ، برای كاميابی بازرگانان آمريكائی به صورتی ضروری و اجتناب ناپذير در آمد . ديپلماسی جديد ، تجارت است . اساس اين ديپلماسی ، ايجاد و تعميق منافع اقتصادی در آن سوی مرزهاست . »

ناظران خارجی ، با حالتی آميخته از حيرت و وحشت ، به عرض اندام اين آمريكای جديد می نگريستند. خبرنگاران اروپائی كه در سال 1898 در ايالات متحده بودند ، بيش از همه دچار شگفتی شدند. يكی از آن خبرنگاران ، در تايمز لندن نوشت كه او در ايالات متحده شاهد «‌ تغيير ناگهانی در تاريخ جهان است . »  خبرنگار ديگری ،‌ در منچسترگاردين گزارش داد كه تقريبا همه آمريكائی ها از فكر توسعه طلبی استقبال كرده اند ، حال آن كه منتقدانی اندك ، « مورد تمسخر جامعه قرار گرفته اند . »

بعضی روزنامه نگاران ، از آن چه می ديدند بر آشفته بودند . خبرنگار روزنامه « لااستامپا » ی نيويورك نوشت « عشق به آن چه غير ممكن است ، و هيجان ديوانه واری كه پيش از آن هرگز تا به اين حد ابراز نمی شده ؛ حتی اگر فقط يك ساعت شاهد آن باشيد ، اعصاب شما را به هم می ريزد ، چشم های شما را خيره می كند ، دست هاتان را به رعشه می اندازد و كاری می كند كه گوش هاتان را بگيريد و پا به فرار بگذاريد . »‌ « لوتمپ » روزنامه سوئيسی نوشت ايالات متحده كه پيش از آن می توانست « نمونه جامعه ای دموكراتيك باشد » حالا تبديل شده است « به جامعه ای كه به كشورهای دنيای كهنه نزديك تر شده ، خود را مثل آن كشورهای دوران كهن تا دندان مسلح كرده و درست مثل آنان ، حالت تهاجمی به خود گرفته است . »  نشريه ديگـری بـه نام « فرانكفورتر سايتونگ » به آمـريكائی ها هشـدار داد كـه « بيش از حد تند می روند »‌ ، اما تاكيد ورزيد كه آمريكائی ها گوش به اين حرف ها نخواهند داد .

 

آمريكائی ها چندان دغدغه ی پرسش های ديپلماتيك را ندارند . آنان به همان اندازه وحشی اند كه سرزمين شان . عقايد خاص خودشان را دارند ، سياست خودشان را دارند و فقط به رموز ديپلماتيك خود می انديشند . آمريكائی ها راهی را كه در پيش گرفته اند ادامه خواهند داد و هيچ اهميتی هم برای شان ندارد كه اروپائی ها چه می گويند .

 

تقريبا يك قرن ، بسياری از مردم در ايالات متحده  باور كرده بودند كه حاكميت شـان برشـمال آمـريكا  « تقدير محتوم » آن ها است . در سال 1898 كه به آنان گفته شد اكنون اين تقدير و سرنوشت صورت جهانی به خود گرفته و به آنان حكم می كند كه بر سرزمين های فراسوی مرزهای خود نيز مسلط شوند ، بسياری شان هلهله سردادند . در اين ميان ، گروهی كه جسورانه سخن می گفتند ، اين تغيير در روش ملی را ، ابزاری برای خيانت به روح سنت آمريكائی دانستند . روسای دانشگاه ها ، نويسندگان ، چند تن از غول های صنايع ؛ از جمله آندروكارنگی ، كشيش ها ، رهبران كارگری ، و رهبران هر دو حزب ؛‌ از جمله رئيس جمهوری پيشين  گروور كليولند ، از معترضان بودند . اين گروه ، تجاوز نظامی آمريكائی ها در كشورهای ديگر ، بخصوص جنگ عليه چريك های فيليپين را ،  محكوم كردند و از آمريكائی ها خواستند تا حق تعيين سرنوشت را به خود ملت ها واگذارند . يكی از اين منتقدان ، « ا. ل. گادكين » ، مويه سرداد كه با معيارهای جديد ، هيچ كس نمی تواند به ترديدی كه در وجود « آمريكائی های پاكدل » پديد آمده است ، شكی به خود راه دهد . او نوشت :    « اين بخش از آمريكائی ها ، به شك افتاده اند كه ايالات متحده چنان به خود غره شده است كه می خواهد ملت های ديگر را در هم بكوبد . آنان باور نمی كنند كه ايالات متحده قصد دارد تنگه ها ، مجمع الجزاير متعلق به ملت های ديگر ، مرزهای ديگران و شبه جزايرها را اشغال كند . ظاهر وقايع هم نشان می دهد كه چنين شك و ترديدی كاملا بجاست و دولتمردان چنين سودائی را در سر می پرورانند. اين دولتمردان ، سخن از محترم شمردن دكترين مونروئه  به زبان می رانند . اين آمريكائی های پاكدل ، ضرورت داشتن نيروی دريائی عظيم را باور ندارند ، جامعه اروپائی را تحسين می كنند، می خواهند به اروپا بروند ، و اگر بخواهند به اروپا بروند ، نمی توانند جامعه خود را با جامعه اروپائی مقايسه كنند كه نسبت به آن بسيار عقب مانده تر است . » ( روزنامه نگار آمريكائی كه به دليل تعميق سياست های توسعه طلبانه و شروع تاخت و تازهای آمريكائی ، با شيفتگی مجبور به چنين مقايسه ای می شود ، می داند كه درست در همان قرن نوزدهم و قرن های پيش از آن ، استعمارگران اروپائی با آسيا و آفريقا  و آمريكای لاتين  چه كرده اند ، اما فاجعه  جهانی كشور خود را به عنوان  « آمريكائی پاكدل ‌، يا خالص و وفادار »  چنان هولناك می يابد كه وجه منفی قاره ی مورد مقايسه را نديده می گيرد ، و فراموش می كند كه اشغال قاره آمريكا و قتل عام سرخپوستان كه بوميان و صاحبان اصلی آن بودند ، به عنوان شاهكار اسپانيائی های اروپائی در تاريخ جنايات بشری ثبت شده كه بعد منجر به سرازيرشدن انگليسی ها و فرانسوی ها و آلمانی ها و... به قاره آمريكا و كشتار وحشيانه بومی های اين قاره شد . يعنی كه از اين بابت ، آن هائی كه بعد آمريكائی و به قول گادكين ، حتی «‌ آمريكائی های پاكدل ! » شدند ، جز اروپائی های غارتگری نبودند كه هم يكديگر را می دريدند ، هم ساير ملت ها را و هم كارخانه كريستف كلمب سازی از كار در آمدند م . )

 

اين گونـه سـخن ها ، توسعه  طلبـان را سخت بـرآشفت . تئودور روزولت ،  گادكين را متهم كـرد  كـه   « دروغگوئی پست و بد طينت » است . روزولت در نامه ای به دوستش لاج نوشت كه آن گروه ضد امپرياليست « از قماش آن احساساتی های بين المللی هستند كه نشسته اند و برای خودشان حكم صادر می كنند . اينان شخصيت های بی رگی را نمايندگی می كنند كه قصد نابودی غيرت و همت رزمنده نسل های آينده مارا دارند . » در جای ديگری ، روزولت آنان را آشكارا « خائنانی می نامد كه هنوز به دار آويخته نشده اند . »

در پايان چالش ، ضد امپرياليست ها شكست خوردند ، اما نه به اين دليل كه بسيار تندرو بودند ، بلكه به آن علت كه به حد كافی راديكال نبودند . ايالات متحده ، با سرعتی شگفتی آور تغيير می كرد . خطوط آهن و تلگراف ، آمريكائی ها را بيش از پيش به همديگر نزديك كرد . به حدی كه اصلا تا آن زمان سابقه نداشته . كارخانه های غول آسائی مثل قارچ از زمين روئيدند و امواج مهاجران اروپائی را به خود جذب كردند . شيوه زندگی به سرعت ، و بخصوص در زندگی سياسی رو به تغيير گذاشت كه نهادهای سلطه ی خود بر زندگی ملی را ايجاد كرد . اين نتايج ، ضد امپرياليست ها را به وحشت انداخت . جامعه ، آنان را به چشم سنت پرستان فرتوتی می نگريست كه می خواستند جامعه ايالات متحده را در حالت ركودی نگه دارند . فريادها و فراخوان های اين گروه برای متوقف كردن سياست توسعه طلبانه ی ايالات متحده ، و مويه های آنان در باب مدرنيته ی شرورانه ای كه به جريان افتاده بود ، در كشوری كه غـرق در

جاه طلبی ، انرژی و احساس امكانات نا محدود شده بود ، هيچ طنينی نيفكند .

محرك اوليه ی موج « تغيير رژيم » ها به وسيله ايالات متحده كه از سال 1893 تا 1911 به طول انجاميد ، عمدتا جست و جوی منابع طبيعی ، بازارهای جديد ، و موقعيت های تجاری بود . بسيار از امپرياليست های اين دوره ، ابزارهای سوداگران بزرگ بودند ، اما همه شان در اين رده قرار نمی گرفتند . مثلا ، روزولت ، لاج و كاپيتان آلفرد تيلر ماهان ، بيشتر به برتری جهانی در تاريخ می انديشيدند . به نظر آنان ، هر ملت بزرگی ، خود به خود بايد توسعه طلب می بود . آنان می انديشيدند كه پيشرفت در امر تجارت و دفاع از امنيت ملی ، به تعبير يكی از مورخان « با خودخواهی متجاوز ملی و پيوند رومانتيك با قدرت ملی » رابطه مستقيم دارد . آنان ، خود را وسيله ای در دست تقدير و مشيت الهـی مـی پنداشتند . ( كه ايرانيان تحت ستم حاكميت اسلام سياسی از سال 1357 شمسی / 1979 ميلادی را به ياد طرز تفكر خمينی و پيروان بی ترحم او می اندازد ، و برای آمريكائی های دهه ی اول قرن بيست و يكم ، ادعای مشابه جرج واكر بوش در حمله وحشيانه به عراق در سال 2003 را تداعی می كند . خمينی و پيروان او ، جنايات خود را تكليف الهی تبليغ می كرده اند و جرج واكر بوش هم رسما گفت  وظيفه ای را انجام می دهد كه خداوند او را وسيله انجام آن كرده است م . )

غريزه انجام ماموريت عظمت و جلال و شكوه جهانی ، پيش از آن در روانشناسی آمريكائی ها ريشه دوانده بود . از زمانی كه « جان وينتروپ » رويای خود برای ساختن « شهری بربلندای تپه » را اعلام كرد تا جهان بتواند از آن ارتفاع آرزوهای خود را جست و جو كند ، آمريكائی ها خود را مردمی خاص و تافته ای جدا بافته تلقی كردند . در پايان قرن نوزدهم ، بسياری از آمريكائی ها باور كردند كه وظيفه دارند وحشيان نيازمند را متمدن كنند و توده های استثمار شده را از ستم وظلم و جور برهانند . زمانی كه بحث ضميمه كردن فيليپين به ايالات متحده در گرفت ، « راديارد كيپلينگ » با انتشار شعر معروفی در مجله «مك ليور » ، روحيه ی انجام اين ماموريت و وظيفه را دامن زد .

 

شور و حال مردان سفيد را گرد آوريد 

بهترين نژادتان را رهسپار كنيد

برويد تا فرزندان تان را كه جلای وطن كردند

چون زنجيری به هم پيوند دهيد

برويد تا نياز اسيران را برآوريد

برويد تا با لباس سنگين رزم

نيازهای مردمی را

كه در توحش و انزوا پرپر می زنند برآوريد

برويد تا به مردم عبوس تازه به چنگ آمده

و به مردمی كه نيمی شان شرور و نيمی ديگر كودك اند

خدمت كنيد .

 

آمريكائی ها عميقا روحيه و سمت و سوئی دلسوز داشتند . بسياری شان ، نه تنها آن گونه آزادی و كاميابی را كه نصيب شان شده بود گرامی می داشتند ، بلكه مشتاقانه ميل داشتند خوشبختی شان را با ديگران تقسيم كنند . به اين دليل بود كه در زمان های مختلف ، از دخالت نظامی در كشورهای ديگر كه به آنـان گفته شـده بـود مامـوريتی برای نجات مـردم ديـگر و خوشبخت كردن آنان است ، پشتيبانـی می كردند .

زمانی كه پرزيدنت مك كينلی گفت می خواهند در كوبا وارد جنگ شوند تا « مردم بيخ گوش شان را از قيد ستم رها كنند »  ، آمريكائی ها برايش هلهله سردادند . يك دهه بعد هم كه پرزيدنت « تافت » اعلام كرد دولت نيكاراگوئه را برای ايجـاد «  نهاد جمهوری »  و تشـويق « ميهـن پرستی واقعـی » سرنگـون می كند ، آمريكائی ها ابراز مسرت كردند . از آن زمان به بعد ، هر گاه كه ايالات متحده اقدام به براندازی دولتی خارجی كرد ، رهبرانش در سطح جامعه اصرار ورزيدند برای كمك به مردمی كه رنج می برند دست به تجاوز نظامی زده اند ، نه برای توسعه ی قدرت آمريكائی .

اين پدرگرائی ، همواره با نژاد پرستی عجين بوده است . بسياری از آمريكائی ها ، مردم آمريكای لاتين و جزاير اقيانوس آرام را « رنگين پوستان » بومی می پنداشتند كه نياز به كمك و راهنمائی سفيد پوستان دارند . اين تصوير را ملتی برای خود ساخته بود كه جمعيت سياه پوستش تحت ستم سيستماتيك بودند و تبعيض بسيار تعصب آميز نژادی سراسر كشورش را فرا گرفته بود . ملتی با اين فرهنگ و طرز و تفكر ، باور كرده بود كه ملت های ديگر به سلطه ی ايالات متحده نياز دارند .

سخنرانی ها و مباحثی كه براساس تصور برتری نژاد سفيد ، توسعه طلبی آمريكائی را توجيه می كردند ، برمبنای استدلال ها و سخنان سياسی دهه 1890 استوار بودند . سناتور « آلبرت بوريج » از اينديانا ، توسعه طلبی را به عنوان بخش طبيعی رشد تعريف كرد و چنين به توجيه آن پرداخت كه « اگر تمدن برتر و نوع نجيب تر و نيرومندتر مردان دخالت نكنند ، تمدن رو به نابودی می رود و نژاد ها فاسد می شوند . »  يكی ديگر ؛ « چارلز كوچرين » ، وكيل ميسی سی پی در مجلس نمايندگان بود كه مـی گفت  « حركت اين نژاد شكست  ناپذير به پيش بود كه اين جمهوری را بنيان نهاد » ، و پيشگوئی می كرد كـه « جهان را نژاد آريائی فتح خواهد كرد. » در مجلس نمايندگان ، همه اعضا پس از سخنرانی اين نماينده ، با همه وجودشان برايش كف زدند .

بسيار منطقی بود كه اين گونه داد سخن دادن از جهان گشائی ، در تمايلات نژاد پرستانه طنينی سنگين داشته باشد . جالب توجه اين است كه ضد امپرياليست ها هم از نژاد پرستی سخن می گفتند . بسياری از آنان ، بر آن بودند كه دست اندازی ايالات متحده به سرزمين های ديگر ، عده ی مردم غير سفيد پوست را در درون مرزهای ايالات متحده افزايش خواهد داد . و در نهايت ، ضد امپرياليست ها بيم از آن داشتند كه سرزمين های تصرف شده و افزايش جمعيت غير سفيد پوست در ايالات متحده ، به آنان اجازه خواهد تا نمايندگان خود را به كنگره بفرستند. « چامپ كلارك » نماينده ميسوری در مجلس نمايندگان ، يكی از ايشان بود كه به وضوح وحشتی را كه اين نتيجه می توانست به بار آورد ، در مجلس مطرح كرد .

 

چگونه ما می توانيم اين شرم را تحمل كنيم كه يك سناتور چينی از هاوائی  ، با موهای  به هم  بافته ی آويخته برپشت و بتی چينی در دست ، از روی صندلی كاج نشان بلند شود و با انگليسی دست و پا شكسته ی آميخته به اصطلاحات چينی ، با جرج فريسبی هوآر ، يا هنری كابوت لاج بحث كند ؟

آقای رئيس ، اگر شما بيست سال بعد هم رئيس مجلس نمايندگان باشيد ، مجلسی چند زبانه خواهيد داشت ، و وظيفه دردناك شما اين خواهد بـود كه « جنتلمنی از پا تا گونيا » ،  « جنتلمنی از كوبا » ، « جنتلمنی از سانتودومينگو » ، « جنتلمنی از كره » ، « جنتلمنی از هنگ گنگ » ، « جنتلمنی از فيجی » و « جنتلمنی از گرين لند » را به رسميت بشناسيد ، يا ، با ترس و لرز ، « جنتلمنی از جزاير كايبنال » را كه آب از لب و لوچه اش سرازير شده و با دندان های ناپيدايش به شما زل زده است ، تحمل كنيد .

 

* * * * *

 

چند روز پس از سقوط پادشاهی هاوائی در هفدهم ژانويه 1893 ، بسياری از روزنامه های آمريكائی اين عمل را محكوم كردند .  نيويورك اونينگ پست ، آن را « انقلابی فقط برای اسكناس » خواند . نيويورك تايمز ، آن دخالت را « فقط عملياتی برای تجارت » ناميد . ساير روزنامـه ها ، آن را با عنـوان هائی مثل   « اين وزير ايالات متحده استيونس بود كه  لی ليوئوكالائی را سرنگون كرد »  و « كشتی جنگی بوستون در انقلاب هاوائی نقش اصلی را ايفا كرد »  ، گزارش دادند .

همزمان با انتشار اين گزارش ها و مقاله ها ، رهبـران جديد هاوائی قدرت خود را مستحكم مـی كردند . پرزيدنت « سنفورد دول » و « شورای مشورتی » او ، حكومت نظامی اعلام كردند ، حق آزادی متهمانی را كه دليلی برای توقيف شان وجود نداشت ، به حالت تعليق در آوردند ، و دستور دادند تا گارد ملی تشكيل شود . با اين حال ، به مرور نگران شدند كه مبادا اين تمهيدات و ترفند ها نيز قادر به حفظ رژيم نونهال شان نشود . بنابراين ، برنامه ريزی كردند تا جان ل. استيونس ديپلمات آمريكائی كه انقلاب آنان را امكان پذير كرده بود ، ستاره ها و خطوط راه راه پرچم ايالات متحده را بر فراز كاخ دولت در هونولولو به اهتزاز در آورد و اعلام كند كه به نام ايالات متحده ، وظيفه او « حفاظت از جـزاير هاوائـی است . »

سنفورد دول كه حالا ديگر رئيس جمهوری هاوائی شده بود ، بعدها در خاطراتش نوشت « يك واحد از تفنگداران دريائی ايالات متحده در كاخ دولت مستقر شدند و سربازانی را نيز مامور حفاظت از اسقف اعظم و قلمرو او كرديم . با اين تدابير حفاظتی ، وضع رو به آرامش نهاد . »

چند روز بعد، لورين تارستون سردسته شورشيان هاوائی ، با چهارتن ديگر از اعضای « كميسيون الحاق » به واشينگتن رسيدند . اين گروه ، پيش نويس عهد نامه ای را با خود به واشينگتن برده بود كه بنا بر مفاد آن « وحدت سياسی كامل و هميشگی ميان ايالات متحده و جزاير هاوائی » تامين می شد . اما پيش از آن كه سنا اين عهد نامه را به رای بگذارد ، مهمان بسيار نا خوانده و نا خواسته ای وارد واشينگتن شده بود :  ملكه مخلوع هاوائی . ملكه در بيانيه ای رسمی كه برای « جان واتسون فوستر » ، جانشين وزير امور خارجه پيشين « جيمز ج. بلين » نوشته بود ، مدعی شده بود كه شورشيان اشغالگر كشور او ، بدون حمايت نيروهای نظامی ايالات متحده « حتی يك ساعت هم نمی توانند دوام بياورند » ، و تاكيد ورزيده بود كه « دولت جديد به هيچ وجه از حمايت معنوی و مادی توده های مردم هاوائی برخوردار نيست »

اين اتهامات ، بسياری از آمريكائی را در مورد الحاق هاوائی به ايالات متحده ، دچار شك و ترديد كرد و سنای ايالات متحده ، پيش از پايان اجلاس خود ، بر آن شد تا به عهد نامه الحاق هاوائی رای ندهد . تارستون و همدستان نوميدش ، دست خالی واشينگتن را ترك كردند . چهارم مارس 1893 ، گروور كليولند برای دومين دوره رياست جمهوری خود سوگند خورد . كليولند دموكرات بود و ضد امپرياليست اعلام شده بود . پنج روز پس از آغاز دومين دوره رياست جمهوری ، عهد نامه الحاق هاوائی به ايالات متحده  را رد كرد .

چهارم ژوئيه 1894 ، رهبران جديد مجمع الجزاير هاوائی در ابراز واكنش نسبت به عمل پرزيـدنت كليـولند ، جمهوری هاوائی را به رياست سنفورد دول  ، اعلام كردند. بنا به قانون اساسی اين جمهوری ، اغلب قانونگذاران بايد انتصابی می بودند ، نه انتخابی ، و فقط مردان ثروتمند و زمين دار صلاحيت قرار گرفتن در مشاغل دولتی را می داشتند . اين قانون اساسی ، بومی های هاوائی را از شركت در دولت سرزمين شان محروم می كرد . چند ماه بعد ، گروهی از آنان قيامی ناكام را سازمان دادند . همـه را گرفتند . ملكه سابق هاوائی هم ، جزو دستگير شدگان بود . شش روز پس از بازداشت او ، هيئتی از مقام های مسئول به ملاقات او رفتند و مجبورش كردند تا سند استعفايش را امضا كند. خود او ، بعدها گفت كه   برای نجات ساير عناصر قيام كه پای اعدام بودند ، راهی نداشته است جز آن كه آن سند را امضا كند . با اين حال ، يك دادگاه نظامی شش تن از آنان را محكوم به مرگ كرد . با وجود اين ، حكم اعدام اجرا نشد و چند سال بعد ، همه آن ها آزاد شدند . خود ملكه لی ليوئوكالانی به پنج سال حبس محكوم شد كه پس

از دو سال آزادش كردند .

در سال 1897 ، ويليام مك كينلی از جمهوری خواهان طرفدار جهانگشائی ، جای كليولند را در كاخ سفيد گرفت . به محض آن كه ويليام مك كينلی سوگند رياست جمهوری خورد ، هيئتی از جانب دولت هاوائی به ملاقات او رفت . ويليام اسميت يكی از اعضای آن هيئت نمايندگی ، بعدها نوشت كه پس از سال ها تحمل كليولند ، ديد كه مك كينلی از زمين تا آسمان با او تفاوت دارد .

ديری نگذشت كه مك كينلی حمايت خود از الحاق هاوائی به ايالات متحده را اعلام كرد و بيدرنگ لابی طرفدار اين طرح ، فعاليتش را از سر گرفت . خود پرزيدنت سنفورد دول به واشينگتن رفت تا اين لابی را رهبری كند . كسی چندان توجهی به او نكرد ، اما به محض آن كه داشت اميدش را از دست می داد ، فضای واشينگتن ناگهان تغيير كرد . در بهار سال 1898 ، و در واقعه ای كه با سرعت به صورت موازی رخ داد ، كشتی جنگی « مين » در هاوانا به هوا رفت ، ايالات متحده با اسپانيا وارد جنگ شد ، و دريادار ديوئی ، ناوگان اسپانيا را بكلی در فيليپين نابود كرد . طرفداران الحاق هاوائی ، فرصت اغوا كننده و دليل موجهی برای اثبات ادعای خود يافتند :     برای پيش بردن كارزار استقرار قدرت در آسيا ، هاوائی می توانست بهترين پايگاهی باشد كه ايالات متحده بدان نياز داشت .

آوا س. الكساندر ، وكيل نيويورك در مجلس نمايندگان ، اعلاميه خطرناك و مرگباری صـادر كرد .  « ضميمه كردن جزاير هاوائی به ايالات متحده ، برای نخستين بار برای ما به صورت ضرورت جنگ در آمده است . امروزه ، ما از هر زمان ديگری بيشتر به هاوائی نياز داريم . »

بسياری از همكارانش ، بيدرنگ با او موافقت كردند . اين اعلاميه چنان تب و تابی ايجاد كرد كه در تابستان سال 1898 ، درك ايالات متحده بكلی از اين رو به آن رو شد . هر دو مجلس كنگره مجلس نمايندگان و سنا ، به پيمان الحاق هاوائی رای موافق دادند . پرزيدنت مك كينلی روز هفتم ژوئيه 1898 مصوبه كنگره را امضا كرد و به اين ترتيب ، هاوائی بخشی از ايالات متحده شد .

ويليام آدمز روس ، در تاريخ دوجلدی خود از وقايع آن دوره ، می نويسد « در اين كه هاوائی به خاطر جنگ با اسپانيا ضميمه ی ايالات متحده شد ، جای ترديد وجود دارد . زنجيره ی نتايجی كه وقايع جاری آن دوره را پيش رو می گذارد ، از اين قرار است :    ايالات متحده در دفاع از كوبا با اسپانيا جنگيد ؛ برای شكست دادن اسپانيائی ها ، ضروری به نظر رسيد كه فيليپين را فتح كنند ؛ برای فتح فيليپين ، به ايستگاهی بين راه نياز داشتند . در واقع ، الحاق هاوائی زمانی صورت پذيرفت كه ايالات متحده به آن جزاير برای ايجاد امپراتوری جديد خود نياز داشت . »

دو نسل بعد ، زمانی كه ايالات متحده به خاطر حمله ای كه به پرل هاربر صورت گرفته بود وارد جنگ جهانی شد ، بسياری از اعضای كنگره اكراه داشتند كه هاوائی را در موقعيت يكی از ايالت های خود به رسميت بشناسند . دليل بخشی از اين مخالفان تركيب نژادی جمعيت هاوائی بود ، بخشی ديگـر بـه فاصله ی دور آن با سرزمين اصلی می انديشيدند . پس از آن كه كنگره در سال 1958 به پذيرش آلاسـكا رای داد ، ديگر نمی شد از اين بحث ها و ترديد ها حمايت كرد . روز يازده مارس 1959 ، سنا رای داد كه هاوائی به عنوان پانزدهمين ايالت آمريكا پذيرفته شود ، و روز بعد ، مجلس نمايندگان به رای سنا صحه گذاشت . سه ماه بعد ، جمعيت ساكن هاوائی به پای صندوق های رای رفتند و با اختلاف اندك هفده به يك ، به ايالت شدن هاوائی رای دادند . از 240 حوزه الكترال ، فقط يك حوزه كه جزيره ای كوچك به نام نيهـائو  ( NIIHAU ) بود و مردمش بومی های هاوائی بودند ، رای منفی دادند . بومی های هاوائی ، احتمالا هرگز نتوانستد حتی اقليتی بزرگ را در سرزمين اجدادی خود تشكيل بدهند . براساس سرشماری سال 2000 ، كمتر از ده در صد مردمی كه در مجمع الجزاير هاوائی زندگـی مـی كنند در طبقـه بنـدی  « بومی های هاوائی  و ساير جزاير اقيانوس آرام »  قرار می گيرند . با اين حال ، در خلال آخرين دهه های قرن بيستم ، بسياری از مردم هاوائی در پی شناختن گذشته و ميراث خود بر آمدند . جنبشی كه برای تحقـق « حق حاكميت هاوائی » شكل گرفت ، بيشتر از آن جهت كه تعريف مشخص و روشنی از « حـق حاكميت » به دست نداد ، از حمايت قابل تاملی نيز برخوردار نشد . يعنی كه در اين جنبش ، گفته نشد كه منظور از « حق حاكميت » چيست و اين « حق » چه بايد باشد . عده ای از اعضای اين جنبش ، گامی فراتر نهادند و مساله جدائی هاوائی از ايالات متحده را پيش كشيدند ، اما جمع بی شماری ، از جمله رهبران سياسی ، از اين عقيده دفاع كردند كه به هاوائی بايد خود مختاری اهدا شود تا به تاريخ گذشته خود برگردد ، اما همچنان به عنوان پاره ای از اتحاديه ( يعنی ايالات متحده ) باقی بماند .

در سال 1993 ، كه صد سال از انقلاب تحت الحمايه ايالات متحده برای براندازی پادشاهی هاوائی می گذشت ، اين جنبش به موفقيت چشم گيری دست يافت . رهبران جنبش ، سنا و مجلس نمايندگان ايالات متحده را قانع كردند تا كنگره طی مصوبه ای « از طرف مردم ايالات متحده از مردم هاوائی پوزش بخواهد كه در هفدهم ژانويه 1893 پادشاهی هاوائی را سرنگون كرده است . » و در نتيجه «مردم هاوائی را از حق تصميم گيری در مورد سرنوشت خود ، محروم كرده است . »

همه اعضای كنگره هاوائی ، در ساختمان بيضی شكل كاخ سفيد حاضر شدند تا روز بيست و دوم نوامبر 1993 ، شاهد امضای اين مصوبه توسط بيل كلينتون رئيس جمهوری وقت باشند . سناتور دانيل آكاكا به اين صورت از قطعنامه كنگره دفاع كرد كه « صد سال پيش ، كشوری قدرتمند كمك كرد تا دولتی قانونی سرنگون شود . ما سرانجام به اين نتيجه رسيديم كه ايالات متحده بايد به اين خطا پی می برد و به آن اعتراف می كرد . »‌

طرفداران اين قطعنامه ، تنها كسانی نبودند كه آن را به عنوان واقعه ای پراهميت ارزيابی می كردند.

در جريان بحث و گفت و گو در باره ی اين قطعنامه ، مخالفان متعددی هشدار می دادند كه در صورت تصويب آن ، بايد منتظر تاثير های گسترده آن در آينده بود . در ميان مخالفان اين قطعنامه ، سناتور واشينگتن سليد گارتون گفت « نتيجه ی منطقی اين قطعنامه ، استقلال خواهد بود . » بعضی مردم هاوائی ، اميدوار شدند كه روزی گفته های او به عمل در آيد .

با اين حال ، تداوم شرايط چنين تغييری به وجود آورد كه اغلب ساكنان هاوائی كه فقـط ده در صـد

شان از اهالی واقعی اين مجمع الجزايرند ، از كاميابی ها و آزادی هائی كه شهروند آمريكائی بودن ، و بخصوص تبديل شدن آن مجمع الجزاير به ايالت پانزدهم ايالات متحده نصيب شان كرده ، خرسندند ! . تجربه ، به اين مردم كه نود در صد شان بومی هاوائی نيستند ، چنين می گويد كه وقتی ايالات متحده مسئوليت سرزمين ها و مرزهائی را كه به اشغال خود در آورده به عهده بگيرد ، آنان را به ثبات و خشنودی خواهد رساند . در هاوائی ، چنين وضع و حالی به كندی و با اكراه به وجود آمد . شورشی كه در سال 1893 حاكميت بومی را برانداخت و الحاقی كه پس از آن پيش آمد ، با برنامه ريزی مشخص ، به مغلوب شدن يك فرهنگ و پايان يافت زندگی يك ملت انجاميد . در مقايسه با عمليات مشابهی كه در ساير كشورها به وسيله ايالات متحده صورت پذيرفت ، اين نمونه ، با تزريق تدريجی فرهنگ و قدرت ، پايان خوبی داشت . ( پايانی كه نتيجه انهدام فرهنگ و مليت و ارزش های ملی كشوری ديگر بود و بازار كمپانی های آمريكائی و پايگاه نظامي را تامين می كرد م . )

 

* * * * *

 

اگر چه ضميمه شدن هاوائی به ايالات متحده باعث بحث ها و جدل گسترده ای شد ، سرانجام سوخت رسانی قلم بر آن نقطه پايان نهاد . هيچ قدرتی در هاوائی ، كمترين اميدی به مبارزه با قالی كه اهل قلم چاق كرده بودند ، نداشت . در كوبا شرايط فرق می كرد .

جمهوری كوبا ، روز بيستم ماه مه 1902 به وجود آمد . سال های نخستين اين جمهوری ، با قيام های پراكنده و حملاتی به دارائی آمريكائی ها همراه بود . پس از اعتراضی كه عليه حقه بازی الكترال در سال 1906 صورت پذيرفت ، سربازان آمريكائی در سواحل كوبا پياده شدند و كل كشور را زير سلطه مستقيم حكومت نظامی گرفتند . سه سال در كوبا ماندند . پس از آن كه كوبا را ترك كردند ، پرزيدنت ويليام هوارد تافت به كوبائی ها هشدار داد كه اگر چه ايالات متحده نمی خواست كشور آن ها را ضميمه ی كشور خود كند ، اما بايد توجه داشته باشند  « اگر آن ها عادت شورش را كنار نگذارند ، هيچ تضمينی برای استقلال كشورشان كه در حال حاضر قطعی است ، وجود نخواهد داشت . »

جنبش اپوزيسيون در دوران حاكميت « گراردو ماچادو » در دهه های 1920 و 1930 ، به بلوغ رسيد . گردباد ناسيوناليسم و احساسات ضد يانكی ، سراسر آمريكای لاتين را در نورديده بود و بخصوص در كوبا كه اتحاديه های قدرتمند ، نويسندگان و متفكران راديكال ، و سابقه ای طولانی در مقاومت عليه سلطه قدرت های خارجی داشت ، جريان هاي تند وتيزی در صحنه بودند . بزرگترين و موثرترين جريان ، حزب كمونيست كوبا بود . اين حزب كه در سال 1925 تاسيس شد و بی درنگ از طرف ماچادو ممنوع اعلام شد ، از موقعيت خود به مثابه اپوزيسيون و دشمن ديكتاتور عنان گسيخته بهره برد و در سال      1930 ،  تبديل به نيروی مسلط در جنبش كارگری شد . در خلال اين دوران ، كمونيست ها بسياری از كوبائی ها را قانع كردند كه قابل اعتمادترين ميهن پرستانند .

پس از آن كه فرانكلين روزولت در سال 1933 به رياست جمهوری ايالات متحده رسيد ، به اين نتيجه رسيد كه ديكتاتوری ماچادو مشكل ساز شده است . پس ارتش كوبا را تشويق به شورش كرد . چنين شد . و گروهبانی به نام فاجنسيو باتيستا ، بدون هيچ گونه آشوبی ، ناگهان وارد صحنه شد . اواسط دهه 1930 ، باتيستا رهبری كوبا را به دست گرفت و تا يك ربع قرن بعد ، زمامدار كوبا بود .

باتيستا روابط ديپلماتيك كوبا با شوروی را قطع كرد ، حزب كمونيست را در هم شكست ، و از مستشاران نظامی ايالات متحده دعوت كرد كه برای آموزش نظامی ارتش كوبا ، به آن كشور بروند . ( پس از آن كه سازمان های جاسوسی و عملياتی بريتانيا و ايالات متحده به وسيله ژنرال فضل الله زاهدی ، سرهنگ نصيری ، اوباشی به سردستگی شعبان جعفری ، معروف به شعبان بی مخ ، و روحانيونی چون آيت الله ابوالقاسم كاشانی ، روح الله موسوی خمينی و همراهان شان كه اخوان المسلمين را در ايران نمايندگی می كردند در طرحی به نام « عمليات آژاكس » كه به وسيله مامور ويژه CIA  كرميت روزولت اداره می شد و در واقع عمليات مشترك CIA  و MI6 بود ، دولت ملی و ضد استعماری دكتر محمد مصدق را سرنگون كردند و شاه را كه از ايران فرار كرده بود در 28 مرداد 1332 / 1953 به تاج و تخت برگرداندند ، محمد رضا پهلوی دو مورد تهاجم به نيروهای چپ و وارد كردن بيش از 45 هزار نظامی آمريكائی تحت عنوان مستشاران نظامی برای آموزش ارتش خود را ، عينا به همين صورت به دستور ايالات متحده انجام داد م . ) اقدام بعدی باتيستا ، تشويق سرمايه گذاران و گانگستر های برجسته آمريكائی  به سرمايه گذاری در صنعت توريسم كوبا بود كه پايه و اساس آن ايجاد فاحشه خانه ها ، گسترش تن فروشی زنان و ساختن قمارخانه های بزرگ و گسترده در كوبا بود . ( محمد رضا پهلوی هم پس از سركوبی نيروهای چپ و وارد كردن مستشاران نظامی آمريكائی به ايران پس از 1332 ، دست به اقدام مشابهی زد . سراسر ايران را مافيای آمريكائی پر از قمارخانه كرد و دامن زدن به فحشا به حدی بود كه وقتی ارتشبد زاهدی شهر نو را ساخت ، مردم آن دوره به آن مجموعه ای كه مافيائی قدرتمند از بالا اداره اش می كرد و دختران و زنان قربانی را به آن جهنم انسانی می فروخت ، قلعه ی زاهدی می گفتند م . )  با اين حال ، پردوام ترين ميراث باتيستا ، لغو انتخابات كنگره در سال 1952 می تواند باشد . يكی از كانديداها ، فيدل كاسترو وكيل جوان و رهبر سابق دانشجويان بود . اين امكان وجود داشت كه فيدل كاسترو در اين مرحله به مبارزات سياسی پارلمانی بپردازد ، اما پس از آن كه كودتای باتيستا اين امر را غير ممكن كرد ، كاسترو به انقلاب گرويد .

معماران سياسی آمريكائی ، به طرز حيرت آوری مدتی طولانی خود را می فريفتند كه اوضاع در كوبا بسيار خوب است . در سال 1957 ، شورای امنيت ملی گزارش داد كه روابط كوبا و ايالات متحده « با هيچ معضل و مشكلی » مواجه نيست . يك سال بعد ، آلن دالس ( برادرجان فوستر دالس وزير امور خارجه م . ) كه مدير سازمان اطلاعات مركزی CIA  بود ، در استيضاح كنگره گفت كه هيچ امكانی برای رشد نفوذ اتحاد شوروی در هيچ نقطه ای از آمريكای لاتين وجود ندارد . روز اول ژانويه 1959 كه باتيستا در آستانه پيروزی انقلاب كاسترو از كشور گريخت ، اعتماد سازی های مهملی از اين دست كه بيشتر به شوخی بی مزه می مانست تا گزارش سازمانی با آن طول و عرض ، بسياری از آمريكائی ها ، بخصوص واشينگتن نشين ها را تكان داد .

روز پس از فرار باتيستا ، ارتش انقلابی كاسترو چه گوارا ، از استحكامات كوهستانی خود به سمت سانتياگو سرازير شدند .  اين ، همان شهری است كه آمريكائی ها در پايان جنگ اسپانيا آمريكا ، مانع  ورود  ژنرال  « كاليكستو گارسيا »  به آن شدند . در ميدان  اصلی شهر ، كه به  نام « كارلوس مانوئل دوخسبدس » يكی ديگر از رهبران شورشی در قرن نوزدهم نامگذاری شده است ، فيدل كاسترو به عنوان رهبر انقلاب پيروزمند ، نخستين سخنرانی خود را ايراد كرد . كاسترو از نقشه های سياسی خود چيزی نگفت ، اما قولی جدی و پرهيبت به مردم داد . اين ، وعده ای بود كه بسياری از آمريكائی ها را گيج كرد ،

اما روح كوبائی ها را به هيجان در آورد .

 

اين بار ، انقلاب ما ناكام نخواهد ماند !  خوشبختی كوبا در آن است كه اين بار ،  انقلاب ما به هـدف

های واقعی خود دست خواهد يافت . اين بار ، مثل سال 1898 نخواهد بود كه آمريكائی ها بيايند و ارباب كوبا شوند .

 

انقلاب كوبا ، و بخصوص جهت گيری ضد يانكی و راديكال كاسترو ، باعث خفت و خواری اغلب آمريكائی ها شد . بسيار اندك بودند آمريكائی هائی كه بدانند ايالات متحده در گذشته با كوبا چه كرده است . بنابراين ، بديهی بود كه چرا كوبا چنان پرحرارت می خواهد مدار آمريكائی را از هم بگسلد . بسياری از آنان ؛ همان گونه كه پدربزرگ هاشان در سال 1898 ، حيرت كردند چرا كوبائی ها كه ايالات متحده كشورشان را « آزاد » كرده است ، چنين ناسپاس اند . پرزيدنت دوايت آيزنهاور در زمره ی كسانی بود كه شگفت زده شده بودند و احساس می كردند كه مورد اهانت و تحقير قرار گرفته اند :

 

براساس تاريخ ما ، اين كشوری است كه همواره يكی از دوستان واقعی ما بوده است . مجموعه تاريخ ...  ما را در مقابل اين معما قرار می دهد كه چگونه می توانيم تصور كنيم كوبائی ها و مردم كوبا چنين از ما نا خشنود باشند . حال آن كه ، از هر چه گذشته ، بازار اصلي آن ها ، و حتی بهترين بازار كوبا ايالات متحده است . تصور ما اين بود كه كوبا می خواهد روابط خوبی با ما داشته باشد . من دقيقا نمی فهمم اشكال كار در كجاست .

 

دولت كاسترو ، اموال و دارائی های شركت های خارجی را مصادره كرد ، مجتمع های اقتصادی  و صنعتی كاپيتاليستی را ممنوع اعلام كرد و كوبا را به سمت نزديكی تنگاتنگ با اتحاد شوروی سوق داد . در سال 1961 ، تبعيدی های كوبا با طرح و حمايت CIA ، به قصد برانداختن كاسترو به مرزهای كوبا تجاوز كردند ، اما مفتضحانه شكست خوردند . هجده ما بعد ، رهبران شوروی و ايالات متحده ، در حساس ترين و خطرناك ترين مرحله جنگ سرد ، كشورهاشان را تا لبه ی آغاز جنگ اتمی ، رو در روی هم قرار دادند . رئيس جمهوری بعدی ايالات متحده ، جنجال افكند كه مصمم است كاسترو را براندازد و حتی در موارد مختلفی ، نقشه قتل او را ريخت . فيدل كاسترو نه تنها جان سالم به در برد ، بلكه همه كوشش خود را صرف آن كرد كه به منافع ايالات متحده در نيكاراگوئه و آنگولا لطمه بزند . اين روش ، كاسترو را به صورت مظهر مبارزات ضد آمريكائی و قهرمان ميليون ها انسان در سراسر جهان در آورد .

فيدل كاسترو ، پاسخ واقعی سياست آمريكائی در كوبا بود . اگر ايالات متحده حركت كوبائی ها برای استقلال را در اوايل قرن بيستم در هم نمی شكست ، اگر ايالات متحده از سلسله ای از ديكتاتورهای سركوبگر حمايت نمی كرد ، و اگر از لغو انتخابات در سال 1952 دفاع نمی كرد ، چهره ای مثل فيدل كاسترو ، به احتمال قريب به يقين ظهور نمـی كرد . رژيم كاسترو ، نتيجه منطقی سياست هـا وعمليات  « تغيير رژيم ها » بود . اين پاسخ تاريخی ، درست در كشوری به سياست های توسعه طلبانه ايالات متحده داده شد كه حداكثر پشتيبانی را از آن می كرد .

* * * * *

 

در پورتوريكو ، واقع در 450 مايلی كوبا ، اشغالگران آمريكائی دومين سال سلطه ی خود را به عنوان تعطيلی ملی اعلام كردند . در آن بيست و پنجم ژوئيه 1900 ، جشن ها و پايكوبی ها بر پا شد، سخنرانی هائی صورت گرفت ، دسته های موسيقی برنامه اجرا كردند و رژه نظامی انجام شد . برای آمريكائی هائی كه هنوز غرق در هيجان تبديل شدن ايالات متحده به قدرتی جهانی بودند ، لحظه ای شگفتی انگيز به نظر رسيد كه می توانند پيروزی قدرت خود را جشن بگيرند . برای آمريكائی ها، مسرت انگيز بود كه تقريبا بدون پرداخت هيچ هزينه ای ، جزيره ای كوچك و زيبا را كه می توانست حافظ راه تجاری كارائيب باشد ، مال خود كرده اند . 

پورتوريكو حالت غم انگيزی داشت . در شب پيش از آن جشن ، « لوئيس مونوس ريورا » سرشناس ترين چهره سياسی پورتوريكو ، با ياس و افسردگی نشست به نوشتن نظرش در باره آن چه اشغال كشورش به بار آورده است .

 

دولت آمريكای شمالی ، در پورتوريكو به درجه ای از تمايل به خود مختاری پی برد كه بسا فراتر از اين وضع در كانادا بود . قاعدتا بايد به اين تمايل احترام می گذاشت و در جهت توسعه آن می كوشيد ، اما به راستی می خواست آن را نابود كند . و چنين كرد ...  به اين دليل ، و دلايل ديگری كه ما بايد در موردشان سكوت اختيار كنيم، ما نبايد بيست و پنجم ژوئيه را جشن بگيريم . برای آن كه ما فكر می كرديم عصر آزادی در حال طلوع است ، اما داريم می بينيم كه اوضاع به طرز هولناكی بدتر شده است ...  دليل هم آن است كه آمريكای شمالی ها به هيچ يك از قول و قرارهاشان پابند نمانده اند و در شرايط كنونی ، ما در مرزهای خود كه به وسيله آنان فتح شده است ، به صورت غلامان زرخريد در آمده ايم .

 

نخستين دهه ی حاكميت استعماری آمريكائی ها در پورتوريكو ، روزگار ناخوشايندی بود . آمريكائی ها بنا به مصوبه كنگره كه معروف به « مصوبه فوراكر » بود ، آغاز به كار كردند . بنا به آن مصوبه ، قوانينی را برای اداره جزيره نوشتند . براساس آن قوانين ، قدرت مطلق به فرمانداری كه از جانب رئيس جمهوری ايالات متحده منصوب شده بود ، تفويض می شد . سی و پنج تن را به عنوان اعضای هيئت نمايندگان انتخاب می كردند ، اما فرماندار ، يا كنگره ايالات متحده ، حق داشتند مصوبات آن هيئت را وتو كنند ( در آخرين سال های نخستين دهه قرن بيست و يكم هم ، رئيس جمهوری ايالات متحده می تواند مصوبات كنگره خود آمريكا را وتو كند ، و در ايران تحت حاكميت اسلاميست های ساخت بريتانيا و ايالات متحده نيزشورای نگهبان می تواند مصوبات مجلسی را كه اعضايش از فيلترهای حكومتی هم گذشته انـد ، وتو كند . و حتی اگر وتو هم نكند ، جريانی به نام مجمع تشخيص مصلحت نظام حق وتو دارد . و تازه اگر مصوبه موفق شد از اين دو نهاد اسلامی وتو كننده بگذرد ، ولی فقيه ، يا ولی امر كه بنا به فلسفه ی اسلام سياسی حاكم برايران خود را جانشين پيامبر اسلام می داند ، می تواند با « حكم حاكم » جلو اجرای آن را بگيرد . اسلاميست ها، هم ميراث خوار عقب افتاده ترين نوع تعريف جامعه و جهان انسان اند ، هم ميراث خوار سنت های استعماری ؛ از اروپا گرفته تا ايالات متحده ؛ كه مجموعا پديد آورندگان فرقه های اسـلامـی و اسـلام سـياسـی به مثابه دست افزار اعمال سياست های قـدرت غالب اند م . )

 

« خوليوهنا » ، كهنه سرباز مبارزات حقوق مدنی ، تنها كسی بود كه از پورتوريكو برای شهادت دادن در مورد مصوبه جديد ، در كميسيون كنگره حضور يافت و با فصاحت بيان و بسيار موجز گفت:  « نه آزادی داريم ، نه حقی داريم ، نه حفاظت و تامينی . ما ، آقای هيچ ، اهل هيچ جا و اهل ناكجا آباديم . »

 

در خلال نخستين سال های قرن بيستم ، چهار شركت آمريكائی بهترين زمين های پورتوريكو را صاحب شدند . در اين زمين ها ، نيشكر می كاشتند كه محصولش بزرگترين توليد پورتوريكو بود . بازماندگان بزرگ ، خانواده هائی بودند كه قهوه می كاشتند و چون در منطقه بسيار محدودی كشت می شد و محصولش بسيار ناچيز بود ، به « محصول فقرا » معروف شده بود . در سال 1930 ، شكر شصت در صد صادرات جزيره را تشكيل می داد ، اما قهوه كه زمانی اصلی ترين صادرات كشاورزی را تشكيل مـی داد ، به يك در صد سقوط كرده بود .

پورتوريكوئی ها با كوتاه شدن دست شان از زمين ، به سرعت فقير و فقيرتر شدند . نتيجه تحقيقات نشان می دهد در حالی كه در زمان تجاوز نظامی آمريكائی ها آمار بيكاری در ميان آن ها هفده در صـد بود ، يك ربع قرن بعد تعداد بيكاران به سی در صد رسيد . يك سوم جمعيت ؛ پس از 25 سال حاكميت اشغالگران آمريكائی ، بی سواد بودند . مالاريا ، بيماری های روده ای و سوء تغذيه ، بيداد می كرد . اكثريت مردم ، حتی از دسترسی به ابتدائی ترين امور درمانی محروم بودند . حد متوسط عمر ، فقط چهل و پنج سال بود . آب آشاميدنی و برق ، به صورت امری لوكس در آمده بود . در آمد سرانه در سال ، دويست و سی دلار بود. به گفته يكی از مورخان ، سياست زير سلطه ائتلافی بود از « شركت های خارجی كه منفعت شان در گرسنگی توده ها و حالتی عميق از پدر سالاری و سوء ظن نسبت به ظرفيت ها و توانائی ها اتباع تحت حكومت شان نهفته بود . سود اصلی اين ائتلاف در آن بود كه رهبران سياسی نوكر صفت محلی ، می توانستند و می خواستند با چنين برنامه ای ، امتياز طبقاتی خود را مصون و محفوظ نگه دارند . »

بخشی از شرايطی كه باعث چنين وضع هولناكی در پورتوريكو شده بود ، عدم اعتماد و اطمينان دايمی نسبت به شرايط سياسی بود . نه پورتوريكو در مسيری قرار گرفت تا مثل هاوائی تبديل به يكی از ايالت های ايالات متحده شود ، نه به سمتی رفت كه سرانجام مثل فيليپين به استقلال دست يابد . كنگره ايالات متحده ، در سال 1917 به پورتوريكوئی ها شهروندی اعطا ( ! ) كرد ، و در سال 1948 به آنان اجازه داد تا از حق انتخاب فرمانداری برای خود ، برخوردار شوند . چهار سال بعد ، پورتوريكوئی ها در رفراندومی رای دادند تا وضع استثنائی « ايالت وابسته آزاد » را بپذيرند . يعنی كه قسمتی از ايالات متحده باشند ، اما نه به عنوان يك ايالت . در جشن با شكوهی كه روز بيست و پنجم ژوئيه 1952 ، يعنی درست پنجاه و چهار سال پس از پياده شدن سربازان نيروی دريائی ايالات متحده در ساحل گوانيكا Guanica  برپـا شد ، پرچم پورتوريكو در كنار پرچم آمريكائی در مقر دولتی سان خوان كه پايتخت پورتوريكو بود ، برافراشته شد . فرمانداری كه رياست اين مراسم را به عهده داشت، لوئيس مونوس مارين ، پسر لوئيس مونوس ريورا بود كه رويايش برای حق حاكميت ملی ، در آغاز قرن درهم كوبيده شد بود . كمتر پيش آمده بود كه فرزند چنان رهبری درخشان ، آرزوها و ديدگاه پدرش را چنين برباد دهد ، اما مونوس مارين چنين كرد . او ، موقعيت سياسی دراز مدت خود را  ، با دفاع از استقلال پورتوريكو آغاز كرد . پس از جنگ جهانی دوم اما ، به اين نتيجه رسيد كه بحث و جدل پايان ناپذير در مورد وضع و موقعيت سياسی پورتوريكو ، چنان توان سياسی و احساساتی را تحليل می برد و هدر می دهد كه جای ناچيزی برای حل مسائل هولناك جزيره باقی می گذارد . عقيده او ، هم چنين برآن قرار گرفته بود كه در شرايط پيچيده و جديد جنگ سرد ، عاقلانه ترين روش آن است كه آن جزيره كوچك را به كمك ملتی بـزرگ برپا نگه دارند . مونوس مارين ، درسخنرانی ها و نوشته های خود ، از مردم پورتوريكو می خواست كه واقعيت های ديكته شده از جانب واشينگتن را بپذيرند و برای تامين پيشرفت زنـدگی خود ، با آمـريكائی ها همكاری كننـد . ( در نخستين دهه قرن بيست و يكم كه ايالات متحده افغانستان و عراق را به اشغال بی رحمانه نظامی در آورده و با ايجاد اغتشاش در منطقه ، سودای ايجاد خاورميانه بزرگ را از طريق تشديد تضادهای درونی ، فعال كردن اسلاميسم ساخت بريتانيا آمريكا و طرح تجزيه كشورها و ترسيم نقشه ای جديد برای خاورميانه در سر می پروراند ، ‌كاخ سفيد ، شورای امنيت ملی ، وزارت امور خارجه و سازمان اطلاعات مركزیCIA  ، سعی می كنند با تبليغ و تزريق نظريه ای مشابه از طريق رسانه های دولتی ، رسانه ها و روشنفكران خريداری شده ، و ساير ابزارها و امكانات تبليغاتی و مغز شوئی، توده های نا آگاه و به تنگ آمده از سـتم دولت های مزدور ، دست نشانـده و ضعيف را ، به نتيجه ای مشابه برسانند كه تنها راه نجات و زندگی بهتر ، پذيرش سياست های ظاهرا دلسوزانه واشينگتن و همكاری با آمريكائی هائی است كه فقط به دموكراسی و عدالت و پيشرفت مردم جهان می انديشند و اصلا مساله ای به نام منافع ناشی از فروش تسليحات ، مواد مخدر و نفت و گاز و سلطنت بر تكنولوژی هسته ای برای توسعه پايه های امپراتوری جديد جهان مطرح نيست . يكی از اين ابزارها ، صدای آمريكاست كه به زبان های مختلف جهان اين خط را تبليغ می كند و اگر فقط آگاهانه به مضامين و شيوه بيان گويندگان و كارشناسان ! بخش فارسی اين صدای CIA  توجه كنيد ، پی می بريد كه همه راه ها به واشينگتن ختم می شود . در رابطه با ايران ، معماران سياسی ايالات متحده ضمن آن كه برای حاكميت اسلامی اين زمينه را فراهم آورده اند تا به تعميق و تشديد ابعاد سركوبی آزاديخواهان ايران بپردازد و برای معامله با اسلاميست های حاكم برايران نيز اعلام آمادگی می كند ، می كوشد تا با تزريق نظريه نجات بخش بودن آمريكا و مواهب همكاری با واشينگتن از طريق گويندگان و مجريان و كارشناسان موسوم به روشنفكر ، در جنبش های اجتماعی مردم ايران دخالت های آشكار و مخفی بكند و در صورت نا موفق بودن در چانه زدن ، حكومت جانشينی را هم در آستين بپرورد . سياست عقيم كردن جنبش های مستقل ملی و تبليغ در جهت تشويق توده های نا آگاه به آمريكائی شدن ، عموما از طريق روشنفكران و تحليل گران و مفسران و رسانه ها پيش رفته و تبديل به سنت معماران سياسی ايالات متحده ؛ اعم از جمهوريخواهان ، يا دموكرات ها شده است ، منتها هر يك با سياست های رقابتی خود ، مضمون واحد دخالت های سياسی ، اقتصادی و نظامی را در مفهوم توسعه طلبی هـای امپرياليستی تبديل به اصلی كرده اند كه بنا به موقعيت ها و واكنش های جهانی ، رنگ و

لعاب و زر ورق شان دارای تفاوت های فريبنده ای بوده است م . )

 

در اواخر دهه 1940 ، رهبران سياسی واشينگتن ، رفته رفته به اين فكر افتادند كه حاكميت بر مستعمره ای فقير در منطقه كارائيب ، جلوه خوبی برای ايالات متحده ندارد . توجه به اين احساس و فكر ، زمانی فوريت بيشتر پيدا كرد كه كوبا پس از 1959 تبديل به كشوری كمونيست شـد و كارائيب در چنبـره ی جنگ سرد قرار گرفت . آمريكائی ها به اين نتيجه رسيدند كه بگذارند پورتوريكو رفته رفته در اداره امور خود اختيارات بيشتری داشته باشند . وقتی اين جزيره نه تنها به لحاظ اقتصادی ، بلكه از نظر روشنفكری هم شروع كرد به شكفتن ، پورتوريكو تبديل شد به مركز انديشه ها و اقدامات دموكراتيك . سرانجام ، زندگی ملی به راه جامه ی عمل پوشاندن به آرزوهای دختران و پسران ميهن پرست خود افتاد كه نسلی سركوب شده بود .

عليرغم بيش از يك قرن عمليات آشكار و پنهان برای تبديل كردن پورتوريكوئی ها به « آمريكائی های واقعی » ، پورتوريكو با همه ستم هائی كه بر مردم و سرزمينش رفته بود ، به ميراث اصلی خود باز گشت . اسپانيائی هنوز زبان رسمی پورتوريكو است . پورتوريكوئی ها تيم های ورزشی خود را به مسابقات المپيك می فرستند و بر هركوششی برای ادغام تيم خود با تيم ايالات متحده ، فائق آمدند . چه در جزيره پورتوريكو ، يا در نيويورك و ساير شهرهای آمريكا كه بيش از دو ميليون پورتوريكوئی در آن ها زندگی می كنند ، غذاهای بومی ، موسيقی بومی و سنت های خود را حفظ كرده اند . اين مردم ، حتی در كوره گدازان ذوب نشدند . وقتی می گويند « كشور من » ، منظورشان پورتوريكو است ، نه ايالات متحده .

نتايج انتخاباتی و افكار عمومی جزيره ، گويای آن است كه خيل‍ی از پورتوريكوئی ها ، و شايد بشود گفت اغلب شان ، از شرايط سياسی حاكم بر سرزمين مادری خود راضی اند . بسياری از محروميت های اين مردم ، قابل فهم است ، اما عدم رضايت آنان در پذيرفتن خلاء ميان ايالت بودن ، يا استقلال را هم خوب می شود فهميد . در جريان وقايع و فشارها و محروميت ها و مبارزات طولانی ، ترسيم موقعيت آنان در نقشه جهان ممكن است واضح نباشد ، اما موفقيت قابل تاملی بوده است . اين موقعيت در نقشه جغرافيائی ، تضمين كننده آن است كه دچار مشكلات جزاير همسايه خود هائيتی ، جمهوری دومينيكن ، كوبا و جامائيكا نخواهند شد . اين ، در صورتی است كه می توانند آزادانه به ايالات متحده سفر كنند ، از كمك های مالی مستمر واشينگتن برخوردار شوند ، اما در عين حال از معيارهای حفط هويت سنتی خود نيز بهره مند باشند . 

بسياری از پورتوريكوئی ها می دانند كه ايالات متحده ، عليرغم همه بدكرداری هائی كه در يك قرن حاكميت استعماری خود بر سرزمين شان روا داشته است ، جاه طلبی اعمال فشار بر آنان را از سر انداخته است . تقريبا اغلب پورتوريكوئی ها ، می خواهند روابط دوستانه شان را با ايالات متحده حفظ كنند ، اما نمی دانند تحت چه شرايطی . ادامه روابط در حالت جامعه ای وابسته ، پيوستن به ايالات متحده به عنوان ايالت پنجاه و يكم ، يا با تبديل شدن به كشوری مستقل ؟

با تجربه هائی كه ايالات متحده از سياست استعماری كسب كرده بود ، حاكميت آمريكا بر پورتوريكو نسبتا رو به نرمش گذاشته بود . ايالات متحده در پورتوريكو با واكنش های خشونت باری مثل كشورهای كوبا ، نيكاراگوئه و فيليپين رو به رو نشده بود . اين نتيجه ، عمدتا ناشی از آن بود كه ايالات متحده موافقت كرده بود مستقيما مسئوليت سياسی اداره پورتوريكو را ، به جای استفاده از جانشين های داخلی خود ،  به عهده بگيرد .

دلايل بسياری برای اثبات اين واقعيت وجود دارند كه اگر ايالات متحده در سال 1898 پورتوريكو را اشغال نكرده بود ، اين جزيره حال و روزی بهتر از امروز می داشت . و اگر چه بنا به واقعيت های تاريخی ، پورتوريكو نسبت به ساير سرزمين هائی كه ايالات متحده دولت هاشان را برانداخته بود ، وضع بهتری داشت ، دست كم می شود به اين نتيجه رسيد كه وضع سياسی اين جزيره ، نسبت به ساير نقاطی كه مورد تهاجم ايالات متحده قرار گرفته اند ، پايان بهتری داشته است . اين نتيجه ، لكه ننگ آمريكائی ها برای اعمال حاكميت بر ملت های ديگر ، از طريق تجاوز نظامی و اشغال كشور آن ملت ها را ، كمرنگ تر كرد . حاكميتی كه آن ملت ها به لحاظ مادی و روحی آمادگی پذيرش آن را نداشتند . ضمنا ، نمونه پورتوريكو بايد به آمريكائی ها  آموخته باشد كه تغيير رژيم ها به دست آنان ، نمی تواند همواره با نتايج زشت تر از مرحله تجاوز و دخالت مستقيم پايان يابد .

 

* * * * *

 

در ميان همه كشورهائی كه ايالات متحده در نخستين سال های قرن بيستم سرنوشت مردم شان را از طريق تجاوز تغيير داد ، فيليپين بزرگترين نمونه واقع در دورترين فاصله از آمريكا ، و پيچيده ترين نمونه بود . زمانی كه فيليپين به تملك آمريكائی ها در آمد ، بيش از هفت ميليون جمعيت داشت كه خيلی بيشتر از مجموعه هاوائی ، كوبا ، پورتوريكو ، نيكاراگوئه و هندوراس بود . اطلاعات آمريكائی ها از هفت هزار جزيره فيليپين ، از اطلاعات شان در مورد كره ماه هم كمتر بود .

وقتی ايالات متحده  فيليپين را اشغال كرد ، «  فينلی پيتردون »‌ طنز نويس آمـريكائی نوشـت :    « دو ماه طول كشيد تا آمريكائی ها بفهمند جائی را كه گرفته اند مجمع الجزاير است ،  يا مشتی قوطی حلبی ! »

ايالات متحده با يك فرماندار آمريكائی و مجلس قانونگذاری مشورتی كه ظاهرا انتخابی بود ، بر فيليپين حاكم شد . در نخستين انتخابات مجلس مثلا نمايندگان كه در سال 1907 صورت پذيرفت ، فقط سه در صد جمعيت بزرگ سال رای دادند . برنده انتخابات حزب ناسيوناليست بود كه پلاتفرم اين حزب از « استقلال كامل ، مطلق و فوری » سخن می گفت .

آمريكائی ها ، دهه ها زير بار اين مطالبه نرفتند . با تغيير شرايط در جهان ، بسياری به اين نتيجه رسيدند كه استقلال فيليپين عقيده خوبی است . اين نظريه ، ايالات متحده را از ننگ و رسوائی قرار گرفتن در صف كشورهای استعمارگـر رها می كرد ، در ميان دو كشـور روابـط دوسـتانـه ای بـه وجـود می آورد ، ‌اما هنوز و همچنان راه را برای استقرار قدرت ايالات متحده بر آن مجمع الجزاير ، باز می گذاشت . در سال 1934 ، كنگره تصويب كرد كه ظرف ده سال به فيليپين استقلال اعطا (!) كند . با وقوع جنگ جهانی دوم ، اين مصوبه به اجرا در نيامد ، اما يك سال پس از پايان جنگ ، به وقوع پيوست .

چهارم ژوئيه 1946 ، ايالات متحده با ظاهری رسمی به قدرتش در فيليپين پايان داد . پس از مدت كوتاهی ژنرال آيزنهاور توصيه كرد كه نيروهای نظامی ايالات متحده از پايگاه دريائی خليج «سابيك»  و پايگاه هوائی « كلارك » خارج شوند . آيزنهاور ارزش استراتژيك نيروی نظامی ايالات متحده را مورد تائيد قرار داد ، اما تاكيد ورزيد كه حضور اين نيروها در فيليپين ، به طور يقين دستاويزی برای جريان های ضد امريكائی خواهد بود . متاسفانه مقامات ارشد او ، با او هم عقيده نبودند وپيشنهادش را جدی نگرفتند . چند ماه پس از جشن استقلال ، دولت جديد فيليپين قراردادی را به امضا رساند كه بنا برآن ، آن دو پايگاه دريائی و هوائی ، به مدت نود و نه سال در اختيار ايالات متحده قرار می گرفت .

در سال های پس از آن ، پايگاه های دريائی و هوائی خليج سابيك و كلارك ، آنقدر توسعه يافتند كه به صورت دو شهر بزرگ در آمدند . هزاران سرباز آمريكائی در اين دو پايگاه مستقر شدند و ده ها هزار فيلپينی در كارپردازی ارتش ايالات متحده ، انبار ها و تعميرگاه هايش به كار مشغول شدند . در اطراف پايگاه های نظامی آمريكا ، شبكه گسترده ای از بارها ، فاحشه خانه ها و سالن های ماساژی كه در آن زنان و دختران فقير فيليپينی بايد برای سير كردن شكم خود سربازان ، درجه داران و افسران آمريكائی را ماساژ می دادند ، به وجود آمده بود كه دورتا دور دو شهر نظامی ايالات متحده ، چند متری بيشتر با آن ها فاصله نداشتند . همان گونه كه آيزنهاور پيش بينی كرده بود ، اين دو پايگاه نظامی تبديل به مظهر آشكار قدرت آمريكائی و كانون توجه و تحريك خشم نيروهای ملی شده بودند . با اين حال ، رهبران فيليپينی از حضور حاميان آمريكائی خود اظهار خشنودی می كردند و نمی خواستند 200 ميليون دلاری را كه از طريق پايگاه های نظامی ايالات متحده عايد اقتصاد كشورشان می شد ، از دست بدهند .

در سال 1965 ، پرزيدنت ليندون جانسـون كه با تمام توان می كوشيد جنگ ويتنـام را گسترش دهد ، به پايگاه های خليج سابيك و كلارك اهميت استراتژيك درجه اول داد .  در همان سال ، سياستمدار جاه طلبی به نام فرديناند ماركوس رئيس جمهوری فيليپين شد . تركيب اين دو عامل گسترش اهميت پايگاه های نظامی ايالات متحده و انتخاب ماركوس ، يك ربع قرن بعدی از تاريخ فيليپين را رقم زد.

در خلال دو دوره چهارساله ی رياست جمهوری ماركوس ، نارضايتی های وسيع جامعه از زورگوئی ها و بی عدالتی های او ، منجر به بروز مبارزه مسلحانه عليه او و حامی او ايالات متحده شد . در سال 1971 ، فرديناند ماركوس رئيس جمهوری دست نشانده ايالات متحده ، اعلام كرد از آن جا كه دولتی قدرتمند با رشد شورشيان رو به رو شده است ، راهی جز اعلام حكومت نظامی ندارد. در چنين وضعی ، ماركوس كنگره را تعطيل كرد ، قانون اساسی را به صورت تعليق در آورد، انتخابات رياست جمهوری را كه در پيش بود ملغی كرد ، و دستور داد تا سی هزار تن از چهره های اپوزيسيون را دستگير كنند. در چهارده سال بعدی ، ماركوس در راس يكی از فاسد ترين دولت های آسيائی عمل كرد . و از طريق كارتل ها و انحصارات ، او و همدستانش بيليون ها دلار دزديدند . كشوری كه آرام آرام به سمت كاميابی و آزادی پيش می رفت ، به دوره ی هولناكی از اختناق و فقر برگشت .

 

هيچ يك از روسای جمهوری ايالات متحده ، در دوران قدرت مطلق ماركوس ، از روابط محترمانه خود با او نكاستند . ريچارد نيكسون ( از حزب جمهرريخواه م . ) واكنشی نسبت به روش مشخص و سياسی ماركوس از خود نشان نداد . جيمی كارتر ( از حزب دموكرات م . ) نتوانست در مقابل شكنجه ها ، تجاوز های جنسی و قتل هائی كه تداوم رژيم ماركوس را تضمين می كردند ، واكنشی از خود نشان دهد . رونالد ريگان ( از حزب جمهوريخواه م . ) كه روابط گرمی با ديكتاتورهای ضد كمونيست داشت ، مدام از سوداگران آمريكائی می شنيد كه شكوه می كردند با وضعی كه ماركوس پيش آورده ، نمی توانند در فيليپين برای شركت های خود پول بسازند . با وجود چنين شرايط فاجعه باری ، ايالات متحده دوستی و رابطه گرم خود را تا پايان با او حفظ كرد . آمريكا بيليون ها دلار به ماركوس بابت كمك های نظامی پول داد و او ، آن پول های كلان را صرف كارزاری خشونت بار با شورشيان و حتی جنبش مسالمت آميز اپوزيسيون كرد . دليلش كاملا روشن بود . پايگاه هوائی كلارك و ايستگاه دريائی خليج سابيك ، مراكز قدرت نظامی ايالات متحده در آسيا شده بودند و آمريكا می خواست به هر كاری كه ضروری می دانست برای حفظ و گسترش آن پايگاه ها دست بزند .

يكی از امتيازهای معدودی كه ايالات متحده سعی كرد از ماركوس پس بگيرد ، و در اين رابط او را زير فشار بگذارد ، آزاد كردن بنيگنو اكينو رهبر اصلی اپوزيسيون از زندان بود . اكينو برای معالجه به ايالات متحده رفت ، اما ديری نگذشت كه توجه او معطوف به كشورش شد . در بيستم آگوست  1983 ، عليرغم توصيه بعضی دوستانش ، به مانيل بازگشت. پيش از آن كه هواپيمايش فرود آيد ، به دستشوئی هواپيما رفت تا جليقه ضد گلوله به بركند . اين تدبير اما ، كارساز واقع نشد . به محض آن كه وارد فرودگاه شد ، يك جوخه ی نظامی راهش را بست . يكی از افراد جوخه ، از پشت سر به مغز او شليك كرد و او را كشت .

« رائول مانگلاپوس » ميانه رو ضد كمونيست كه ازچهره های رهبری سياسی بود ، اعـلام كـرد كه  « من انگشت اتهام خود را مستقيما به سمت ايالات متحده می گيرم . حمايت آن ها بود كه قتل و اختناق و سركوبی را امكان پذير كرد . »

قتل اكينو ، فيليپينی ها را سخت به خشم آورد . در يكی از حائز اهميت ترين انقلاب های تاريخ آسيا ، مردم فيليپين با پرچم « قدرت مردم  » عليه ماركوس برخاستند . ماركوس با هدف تضعيف اين جنبش ، اعلام كرد كه هفتم فوريه 1986 انتخابات رياست جمهوری انجام خواهد شد. « كورازون »  بيوه اكينو به مصاف او رفت . شمارش رسمی آراء ، ماركوس را برنده اعلام كرد ، اما كسی باورش نشد . اعتراض ها اوج گرفتند و حتی افسـران قدرتمند ارتـش فيليپين ، از اعتراضات حمايت كردند . فقـط ايالات متحده

بود كه از فرديناند ماركوس جانبداری می كرد .

پرزيدنت رونالد ريگان در مصاحبه ای مطبوعاتی توضيح داد كه « برای من هيچ چيزی با اهميت تر از پايگاه های نظامی در فيليپين نيست . »

با اين حال ، پس از چند هفته مقامات آمريكائی هم متوجه شدند كه متحد قديمی شان را از دست داده اند . خود ماركوس هم فهميد كه كار از كار گذشته است . روز بيست و پنجم فوريه 1986 ، ديكتاتور و همسرش با يك هليكوپتر آمريكائی به پايگاه هوائی كلارك ، و از آن جا به گوام  GUAM گريختند . از گوام هم به هاوائی رفتند و مستبد فيليپين ، سه سال بعد آن جا جان سپرد .

« كورازون اكينو » كه پس از فرار فريناند ماركوس به رياست جمهوری فيليپين رسيد ، حقوق مدنی و آزادی هائی را كه ماركوس از مردم گرفته بود ، به آنان باز گرداند. دولت او نتوانست پيشرفت چندانی در حل مسائل غول آسای اجتماعی و اقتصادی كشور داشته باشد ، اما باز سازی دموكراسی تنها دستاورد او نبود . دولت كورازون اكينو با ايالات متحده به توافق هائی رسيد كه به عنوان نقطه عطف تاريخی ، منجر به برچيدن پايگاه های نظامی ايالات متحده در فيليپين شد . آخرين سربازان آمريكائی ، پايگاه های كلارك و سابيك را در اواخر 1992 ترك گفتند .

داستان حاكميت واشينگتن برفيليپين ، كه اول به صورت مستقيم بود و بعد به صورت غير مستقيم ادامه يافته است ، بيش از هر چيزی ، يكی از فرصت های از دست رفته است . آمريكائی ها در آغاز قرن بيستم ، جنگی هولناك را برای مطيع كردن مردم فيليپين ، به مردم اين كشور تحميل كردند ، اما پس از پيروزی ، به آن حد از توحش پايان دادند . مستبدان جنايتكاری از نوع همگنان شان در آمريكای مركزی و كشورهای حوزه كارائيب را ، به كار نگماردند . انتخابات پارلمانی كه در سال 1907 در فيليپين صورت دادند ، اگر چه با معيارهای دموكراتيك مدرن منطبق نبود ، درنوع خودش در آسيا نمونه بود . در سال های بعد ، با اتباع آسيائی خود بدتر از بريتانيائی ها عمل نكردند . شايد هم اين رفتار در مقايسه با رفتار هلندی ها با مردم اندونزی ، و مسلما از رفتار ژاپنی ها با مردم كشورهائی كه در خلال جنگ دوم به اشغال خود در آورده بودند ، بهتر بود . زمانی كه فرانسه در دهه ی 1950 می جنگيد تا هندوچين را برای خود حفظ كند ، ايالات متحده به فيليپين استقلال داده بود .

با اين حال ، امريكائی ها در طول دهه ها سلطه جابرانه خود بر فيليپين ، هرگز به ايجاد نوعی از جامعه نپرداختند كه كشور را در دراز مدت به سمت ثبات سوق دهد . مثل ساير نقاط جهان ، ترس واشينگتن از آزاديخواهانی كه آنان را تند رو می نامد ، معماران سياسی ايالات متحده را به سمت حمايت از حكومت ثروتمندان سوق داد كه امورشان با چپاول و دزدی پيش می رود ، تا با توسعه كشور . ايالات متحده ، ظاهرا با شكلی از دموكراسی در فيليپين موافقت كرد ، اما در سال های 1990 كه اين شكل ظاهری در فيليپين به وجود آمد ، نه تنها فقـر در اين كشور بيداد می كرد ، بلكه اصلا هيچ گونه ثباتی در

آن وجود نداشت .

 

اگر در آغاز قرن بيستم ايالات متحده با آن حد از جنايت مجمع الجزاير فيليپين را به تصرف نظامی خود در نمی آورد ، چه اتفاقی می افتاد ؟ قدرت استعماری ديگری اين كار را می كرد ، و شايد فيليپين هم مثل اندونزی در تله هلندی ها ، يا مثل هندوچين در تله فرانسوی ها می افتاد . در آن صورت ، فيليپينی ها ممكن بود بتوانند استقلال خود را تامين كنند . مبارزات استقلال طلبانه ای كه به نتيجه می رسيد ، قـرن بيسـتم كامياب تری را مـی توانست برای فيليپين به ارمغان آورد . حتی اگـر چنين هـم  نمی شد ، دست كم امروز فيليپينی ها و سايرين در سراسر جهان ، ايالات متحده را مستقيما مسئول شرايطی نمی دانستند كه امروزه فيليپينی ها از آن رنج می برند ( نويسنده كتاب ، در بخش پايانی مربوط به جنايات هولناك ايالات متحده در فيليپين و اشاره به عواقب آثار اين جنايات كه امروزه مردم فيليپين را در فقر و فلاكت و نا به سامانی ناشی از حاكميت های دست نشانده ايالات متحده مثلا هم اكنون خانم آرويا فرو برده است ، اشاره ای نمی كند كه پس از بسته شدن پايگاه های نظامی كلارك و سابيك ، وضع نظامی ايالات متحده با دولت های دست نشانده بعدی چگونه بوده است . آقای استيفن كينزر می گويد كه در سال 1992 ، با بسته شدن پايگاه های نظامی كلارك و سابيك ، « آخرين سربازان آمريكائی پايگاه نظامی كلارك و خليج سابيك را ترك گفتند .‌»  اما تعجب آور است كه چرا نمی گويد نه تنها از ارتش ايالات متحده در سايرنقاط مجمع الجزاير فيليپين مثل خود مانيل باقی ماندند ، بلكه ايالات متحده در دهه نود و دهه اول قرن بيست و يكم ، ارتش و پايگاه های دريائی و هوائی خود را در فيليپين تقويت كرده است و در تجاوز نظامی به افغانستان در سال 2001 و عراق در سال 2003 ، به موازات استفاده از پايگاه های نظامی آمريكائی در ديگوگارسيا ، عربستان سعودی ، اينچرليك در ادنای تركيه ، از پايگاه های دريائی و نظامی موجود خود در فيليپين حداكثر بهره را برده است . جبهه دموكراتيك فيليپين به رهبری حزب كمونيست اين كشور كه متشكل از هجده جريان سياسی است ، در اواسط سال 2007 رسما گزارش داد كه اقتدار نيروهای نظامی آمريكائی در مانيل به حدی است كه حتی علنا به زنان و دختران اين كشور تجاوز جنسی می كنند . بنا به اين گزارش، آخرين نمونه تا زمان انتشار آن ، چند نظامی آمريكائی بودند كه دختری را به زور از رستورانی با خود می برند و پس از تجاوز دسته جمعی ،  آن دختر را از جيب ارتش آمريكا پائين می اندازند . قدرت سياسی  و نظامی ايالات متحده ، هم اكنون در فيليپين به حدی است كه پس از تجاوز نظامی آمريكا به عراق در دسامبر 2003 ، دولت هلند به دستور دولت ايالات متحده ، پروفسور خوزه ماريا سيسون ، شاعر، نويسنده ، مترجم و بنيان گذارحزب كمونيست فيليپين را كه سال هاست درهلند پناهنده سياسی است ، با نامه ای رسمی از حقوق اجتماعی محروم می كند و حتی به او دستور می دهد كه خانه سوسيالی خود را كه به همه پناهندگان تعلق می گيرد ، بی درنگ ترك كند ، و حساب بانكی او را هم كه فقط همان حقوق ماهانه و بخور و نمير پناهندگی بود ، مسدود می كند. تا زمان ترجمه اين كتاب ، مساله پروفسور سيسون هفتاد ساله به كمك وكلای هلندی و بلژيكی و با حمايت های جهانی وسيعی كه از او شده ، به كميسيون ها و دادگاه های بين المللی كشيده . حتی يك بار هم در اواخر سال 2007 ، پروفسور سيسون را در حضور وكلايش در هلند ، و دريكی از اداره های هلندی ، علنا می ربايند كه دولت هلند مجبور می شود زير فشار حمايت ها و تظاهرات گسترده بين المللی ، او را آزاد كند . اكنـون ، مساله اخراج پروفسور خوزه ماريا سيسـون از هلند و تحويل دادن او بـه دولت فيليپين ، يا دولت

ايالات متحده برای انتقال به زندان گواتتانامو مطرح است م . )

 

* * * * *

 

يك دهه پس از تجاوز نظامی ايالات متحده به فيليپين و اشغال آن كشور و آخرين عمليات « تغيير رژيم » تا آن زمان می گذشت كه در خلال آن ، ايالات متحده روش تازه ای را در پيش گرفت . پرزيدنت تافت سياست جديدی را اعلام كرد كه آن را « ديپلماسی دلار » می ناميد . بنا براين سياست، ايالات متحده به جای ابزار نظامی ، از ابزار اقتصادی استفاده می كرد تا كشورهای ديگر را به مدار خود بيفزايد . پرزيدنت تافت به رهبران كشورهای خارجی اطمينان داد تا زمانی كه برای تجارت آمريكائی آزادی قائل باشند و فقط از بانك های آمريكائی وام بگيرند ، ضرورتی ندارد ترسی به دل راه دهند . نخستين كسی كه با آن شرايط مخالفت كرد ، پرزيدنت خوزه سانتوس زلايا  رهبر نيكاراگوئه بود .

مردم نيكاراگوئه ، هنوز زلايا را به عنوان مردی رويائی به ياد دارند كه بر مبنای آن آرزوهای دور و دراز ، به خود جرئت داده بود تصور كند كه كشوری كوچك و منزوی را ، می تواند به عظمت برساند . خطاهای روحی او ، از جمله نا شكيبائی ، خودخواهی ، خلق و خوی مطلق گرائی ، و تمايل او به درهم آميختن امورمالی عمومی با امور مالی شخصی بودند كه به صورت صفت مشخصه ی رهبران آمريكای مركزی و فراتر از آن در آمده اند . اگر چه معدودی از اين رهبران ، احساسات اصلاح طلبانه او را با وظيفه دفاع از حقوق از دست رفته و ظرفيت های سركوب شده جامعه ، منطبق كرده اند .

پس از آن كه ايالات متحده زلايا را سرنگون كرد ، سال ها با دلی سرشار از اندوه ، آواره ی جهـان بود . و سرانجام سر از نيويورك در آورد و در سال 1918 ، در آپارتمان  شماره 3905  برادوی  مرد . اگر چه او ديگر به وطنش باز نگشت ، خاطره او ، و بخصوص خاطره براندازی او به وسيله ايالات متحده ، هنوز در دل های مردم نيكاراگوئه زنده و شعله ور است . حضور اين خاطره در وجدان اجتماعی ، سرانجام ادامه حاكميت جانشين او ژنرال استرادا را امكان ناپذير كرد . بالاخره هم استرادا مجبور به استعفا شد و معاون بزدل او « آدولفودياز » كه قبلا رئيس حسابداری كمپانی معدن «لالوز » بود ، به جای او نشست . صعود اين چهره ضعيف و گوش به فرمان به رياست جمهوری ، به پيروزی نهائی پرزيدنت تافت و وزير امور خارجه اش « ناكس » ، مهر تائيد زد . وزير امور خارجه ايالات متحده ، بی درنگن آر ترتيبی داد تا دو بانك بزرگ نيويورك ؛ « براون برادرز »  و « جی و دبليو سليگمن » ، پانزده ميليون دلار به نيكاراگوئه وام بدهند و به ازای آن ، امور گمركی اين كشور را برای باز پرداخت وام به دست بگيرند . در سال 1912 ، آمريكائی ها اداره بانك ملی كشور ، خطوط كشتی های بخار و راه آهن را به مديريت خود در آوردند .

 

نيكاراگوئه ای ها ، هرگز زير بار نرفتند كه تحت الحمايه ايالات متحده باقـی بمـانند . در پايان سـال

1912 ، « بنجامين زله دون » از رهروان پرشور زلايا ، شورشی مهلك ، اما قهرمانانه را سازمان داد . در نبرد با سربازان نيروی دريائی ايالات متحده كشته شد . كسی كه به چشم ديد جسد او را كشان كشان به سمت گورستانی در نـزديكی « ماسايا » مـی برند ، نوجوانی بود به نام « آگستوسزار ساندينو » . لحظـه ی

تعيين كننده ای بود .

ساندينو ، بعد ها نوشت كه « مرگ زله دون ، به من فهماند كه چگونه كشورم به چنگ دزدان دريائی يانكی افتاده است .»

چهارده سال بعد ، در حالی كه نيكاراگوئه هنوز در اشغال نيروی دريائی ايالات متحده بود ، خود ساندينو شورشی را سازمان داد . اولش ، وزارت امور خارجه ای ها شورشيان ساندينو را به چشم چريك هائی ناچيز نگريستند و آنان را چيزی مثل « گروه نسبتا كوچك » می پنداشتند كه « عناصر قانون شكن اند » و « ياغيانی عادی اند » . حفظ اين نظريه ، رفته رفته سخت تر شد و سرانجام ، در سال 1933 ، پرزيدنت « هربرت هوور » به اين نتيجه رسيد كه ايالات متحده به حد كافی در نيكاراگوئه خون ريخته است و دستور داد نيروی دريائی به خانه باز گردد .

با خروج آمريكائی ها ، ساندينو با مذاكرات صلح موافقت كرد . ساندينو به شرط تامين جانی به ماناگوآ رفت و با دست بالا موافقت كرد كه به مبارزه مسلحانه پايان دهد تا كشور به زندگی سياسی عادی خود باز گردد. اين توافق ، برای همه قانع كننده بود ، جز فرمانده جوان و جاه طلب گارد ملی ساخت آمريكائی ها ژنرال « آناستاسيو سوموزاگارسيا . » سوموزا به درستی تشخيص داد كه ساندينو در راه جاه طلبی های او خطری جدی است ، و برنامه قتل او را ريخت . پس از كشتن ساندينو ، ژنرال سومـوزا كرسی

رياست جمهوری را اشغال كرد .

ساندينو ، در آستانه كشته شدن ، پيش بينی كرده بود كه « ديری زنده نخواهد ماند . » اما گفت كه جان باختن در اين راه بسيار خوب است « زيرا جوانان كشورش راهش را ادامه خواهند داد . » حق با او بود . در سال 1956 ، شاعر ايداليست جوانی ، پرزيدنت سوموزا را به سزای عملش رساند . بلافاصله ، گروهی كه به نام ساندينو خود را جبهه آزاديبخش ساندينيست  می ناميدند ، حملاتی را عليه وارثان ديكتاتوری سوموزا سازمان دادند . اين گروه ، در سال 1979 ( مقارن با به سرقت رفتن قيام ضد سلطنتی مردم ايران به وسيله اسلاميست های جاه طلب و بی ترحم به رهبری آيت الله روح الله خمينی م . )‌ قدرت را به دست گرفتند ، با فيدل كاستر در كوبا به وحدت رسيدند  و برنامه ای ملی را اعلام  كردند كه مستقيما با قدرت آمريكائی درگير شد . پرزيدنت رونالد ريگان ، دوره ديگری از جنگ عليه نيكاراگوئه را از طريق كوهستان ها و جنگل ها برنامه ريزی كرد . اين طرح ، نيكاراگونه را در جريان جنگ سرد به صحنه ای خونين تبديل كرد . هزاران تن از مردم نيكاراگوئه ، در برخوردی كه در واقع جنگ غير مستقيم ميان ايالات متحده و كوبا بود ، كشته شدند . شورشيان تحت الحمايه ايالات متحده ، به هدف اصلی خود برای براندازی رژيم ساندينيست  دست نيافتند ، اما در سال 1990 كه فقط دو سال از آن جنگ می گذشت ، سانديست ها انتخابات را باختند . پس از اين واقعه ، نيكاراگوئه عملا فلج و تبديل به فقير ترين كشور نيـم

كره غربی شد .

 

در چند كشور ديگر هم ، مـی شود جای پای احسـاسات ضـد آمـريكائی را همـان گونه ديـد كـه در

نيكاراگوئه . يك قرن دردسر ميان دو كشور كه منجر به كشته شدن هزاران انسان و رنجی عظيم برای نسل های بعدی نيكاراگوئه شد ، از آن نقطه تاريخی آغاز شد كه ايالات متحده پرزيدنت زلايا را در سال 1909 برانداخت . بنجامين زله دون ، سلاح به دست گرفت تا انتقام زلايا را بگيرد . كشته شدن زله دون ، محرك اصلی ساندينوی جوان شد كه مبارزات قهرمانانه او ، سرانجام الهام بخش جبهه ساندينيست  ها شد .

با همه اشتباهاتی كه زلايا مرتكب شد ، بزرگترين سياستمدار و رهبری بود كه نيكاراگوئه به خود ديده بود . اگر ايالات متحده به جای زورگوئی و اعمال قدرت ، راهی برای كنار آمدن با او پيدا می كرد ، فجايع بعدی به وجود نمی آمدند . ايالات متحده ، به جای كوشش برای يافتن چنين راهكاری ، رهبری را كه می توانست بيش از ساير رهبران دوره خود با اصول سرمايه كنار بيايد ، در هم كوبيد.

اين اشتباه محاسبه هولناك ، ايالات متحده را به قرن دخالت های پی در پی در امور نيكاراگوئه راند . آمريكائی ها ، در اين سياست تجاوز گرانه ، باج سنگينی از خون و دارائی مردم گرفتند ، اما به اساس اعتبار و تصوير آمريكائی در جهان لطمه زدند ، و كاری كردند كه نسل های آينده نيكاراگوئه ، در بدبختی و نكبت و پريشانی زندگی كنند . ( بنا به تحليل و تحقيق مستند بسياری از نويسندگان جهان ، از جمله خود استيفن كينزر ، رابرت دريفوس در كتاب بازی شيطان ، ميلان ری در كتاب جنگ عراق و بسياری ديگر از همتايان ايشان ، اگر ايالات متحده و بريتانيا در عمليات معروف به آژاكس به رهبری كرميت روزولت افسر ارشد سی آی ا ، همتايش ريچرد كوتام و همكاری مستقيم اخوان المسلمين  ساخت بريتانيا و دست پرورده ايالات متحده ، حكومت ملی دكتر محمد مصدق را در سال 1953 28 مرداد 1332 در ايران سرنگون نمی كردند تا شاه فراری را برای قلع و قمع نيروهای كمونيست ، ملی و سكولار و همه آزاديخواهان استقلال طلب ضد استعمار به تاج و تخت برگردانند ، و اگر در همان دوران ، جمال عبدالناصر رهبر ملی مصر و مظهر اعراب آزاديخواه و استقلال طلب را بر نمی انداختند ، اكنون خاور ميانه چنين روزگار شومی نمی داشت م . )  نيكاراگوئه هنوز هم در رقابتی ناخواسته برای رهبری نيم كره غربی كوشش می كند كه از آن جمله است نرخ فقر ، بيكاری ، مرگ و مير كودكان و مرگ در اثر بيماری های درمان پذير .

همه بدبختی ها و ناكامی های نيكاراگوئه را ، فقط از يك زاويه نمی توان ديد . در طلوع قرن بيستم ، نيكاراگوئه به راه آينده ای متفاوت با امروز به حركت در آمده بود كه ايالات متحده از رفتن بازش داشت . اگر می گذاشتند نيكاراگوئه به راه رشد خود برود ، امروزه می توانست كشوری كامياب ، دموكراتيك و نيروئی با ثبات در آمريكای مركزی باشد . اما درست به عكس آن اتفاق افتاد .

 

* * * * *

 

« سام زماری » می خواست هندوراس را كه درست در امتداد مرزهای شمالی نيكاراگوئه واقع است ، به كشوری تبديل كند كه « بيشتر در حد قاطری برای باركشی است ، تا كشوری كه می تواند مجلس و نماينده ای در كنگره داشته باشد . »‌ تا توانست قايق و رئيس جمهوری فرمانبر خريد . پس از كودتای سال 1911 كه او انجامش را به عهده گرفت ، كمپانی ميوه او به نام « كايامل » و دو شركت بزرگ ديگر به نام های « استاندارد فروت » و « يونايتد فروت » ، تقريبا همه زمين های حاصلخيز كشور را صاحب شدند . مالكيت و اداره بندرها ، مراكز توليد برق ، كارخانه های توليد شكر و بزرگ ترين بانك هندوراس ، در اختيار آن ها قرار گرفت . به ازای اين مالكيت ها ، كمپانی های ميوه تعهد كردند شبكه ای از خط آهن بسازند تا نقاط مختلف كشور را به هم وصل كند . اين وعده را هرگز انجام ندادند . فقط راه آهن هائی را ساختند كه به آن نياز داشتند و مراكز كشت آنان را به بنادر وصل می كرد . در اطلس مصور جهان كه در سال 1961 منتشر شد ، فقط يك جمله به هندوراس اختصاص يافته بود كه می گفت : « هندوراس صادر كننده بزرگ موز ، هزار مايل خط آهن دارد كه نهصد مايل آن متعلق به شركت های ميوه ايالات متحده است . »

اعتصاب ها ، اعتراض های سياسی ، قيام ها و كودتاهای طراحی شده ، هندوراس را دهه ها در نورديد . برای سركوبی اين جنبش ها ، روسای جمهوری كشور ارتشی قدرتمند را تشكيل دادند كه بيش از نيمی از بودجه ملی را به خود اختصاص می داد . هرگاه كه اين ارتش قادر نبود از عهده سركوبی برآيد ، نيروی دريائی ايالات متحده را به استمداد می طلبيد .

مهاركردن هندوراس به وسيله آمريكائی ها از طريق تشديد اختناق ، مانع از آن شد كه طبقه بازرگان بومی پديد آيد . در گواتمالا ، السالوادور ، نيكاراگوئه و كوستاريكو ، كشتكاران قهوه رفته رفته ثروت كلانی به هم زدند ، در بانك ها و ساير مجتمع های اقتصادی سرمايه گذاری كردند و رفتند تا مدعی قدرت مدرن و سياسی شوند . در هندوراس اما ، چنين نشد . تنها گزينه ی قابل دسترس در هندوراس برای فعال كردن اين كشور و دست يابی به بلند پروازی ، كاركردن برای يكی از شركت های كشت و صدور موز بود . اين شركت ها ، فاتحان بازار آزاد آمريكائی بودند ، اما از قدرت خود برای جلوگيری از ظهور سرمايه داری در هندوراس استفاده می كردند .

در سال 1958 ، حزب ليبرال هندوراس كه نزديك به نيم قرن پيش از آن به وسيله سام زمارای از قدرت ساقط شده بود ، سرانجام به قدرت بازگشت . رهبر اين حزب « رامون ويله دا مورالس » كشوری را كه  در آن « يونايتد فروت » آمريكائی بزرگترين كمپانی بود ، مالكيت بيشترين زمين های حاصلخيز را در اختيار داشت ، و دارای بيشترين كارگران و كارمندان در بخش خصوصی بود، قبضه كرد . سرزمينی كه آن را « كشور هفتاد در صد بی سواد ، هفتاد در صد فرزند نامشروع ، هفتاد در صد رعيت ، و هفتاد در صد مرگ و مير قابل اجتناب » می ناميد .

ويله دا كوشيد تا قانون اصلاحات ارضی را از مجلس بگذراند ، اما مجبور شد زير فشار سنگين و بی امان « يونايتد فروت » ، آن لايحه را پس بگيرد . در سال 1963 كه دوران رياست جمهوری او به پايان رسيد ، كانديدای ليبرالی كه نامزد جانشينی او بود ، مدعی شد كه قانون اصلاحات ارضی را بايد زنده كرد و قدرت ارتش را نيز در اختيار گرفت . اين تركيب ،‌ بعضی قدرتمندان هندوراس را بر آشفت . ده روز پيش از انتخابات ، ارتش كودتا كرد ، ژنرال « اسوالدو لوپز ارنالو » را به رياست جمهوری گمارد ، كنگره را برچيد و قانون اساسی را به حالت تعليق در آورد . تا هجده سال پس از آن ، ارتش بر هندوراس حكومت راند . در خلال اين مدت ، شركت های ميوه آمريكائی ،  با استفاده از موضوع ساختگی آفت گياهی كه خسارت سنگينی به كشت و توليد موز در هندوراس زده ، اما درعوض توليد ساير ملت ها افزايش يافته ، حداكثر بهره را از كشوری كه ضعيف تراز پيش شده بود، برای غارت هر چه بيشتر بردند .

در سال 1975 ،  سرويس های امنيتی و كميسيون های مبادله اطلاعات ،  كشف كردند كه  ژنرال  « لوپز آرنالو » ، يك ميليون و دويست و پنجاه هزار دلار از كمپانی «‌ يونايتد برندز » ؛ تركيبی كه يونايتد فروت را هم جذب كرده بود ، پول گرفته است . ارتش با بركنار كردن ژنرال لوپز از رياست جمهوری و جانشين كردن افسری ديگر ، واكنش نشان داد . در ستادهای اداری يونايتد برندز در نيويورك ، اين جنجال تاثير دراماتيكی كرد . « ايلی بلك »  پرزيدنت شركت و رئيس هيئت  مديره  آن ، در مركز توجه تحقيقات فدرال قرار گرفت . صبح روز سوم سال1975 ، ايلی بلك پنجره دفترش را شكست و خود را از طبقه چهل و چهارم ساختمان شركت پان امريكن به زير پرت كرد .

هندوراس انتخابات بعدی خود را در سال 1981 برگزار كرد كه در نتيجه آن « سوازو كوردوا » كه پزشك و مبارزی سياسی و با تجربه بود ، به رياست جمهوری كشور رسيد . با اين حال ، قدرت همچنان در دست ارتش ، و بخصوص فرمانده جاه طلب ارتش «‌ گوستاوو آلوارز » باقی ماند . اين انتخاب ، باعث خشنودی ايالات متحده شد ، زيرا آلوارز به صورت خشونت بار و وحشيانه ای ضد كمونيست بود و از جنبش ساندينيست كه چندی پيش از آن در كشور همسايه اش نيكاراگوئه به قدرت رسيده بود ، شديدا متنفر بود . وقتی دولت رونالد ريگان از او خواست تا هندوراس را تبديل به پايگاه شورشيان ضد ساندينيست كه معروف به كنترا بودند كند ، با آغوش باز پيشنهاد واشينگتن را پذيرفت. چيزی نگذشت كه صدها شورشی ضد ساندينيست ، عمليات خود را از اردوگاه های طول مرزی نيكاراگوئه آغاز كردند ، و هزاران سرباز آمريكائی از پايگاه « اگواكيت » كه نزديك به آن ارودگاه ها بود ، به پرواز در آمدند . از 1980 تا 1984 ، كمك نظامی ساليانه ی ايالات متحده به هندوراس، ازچهار ميليون دلار ، به هفتاد و هفت ميليون دلار رسيد . بار ديگر ، هندوراس حق مالكيت بر كشور خود را به ايالات متحده واگـذار كرد . ( درست از همين سال و در همان دهه هشتاد ، آن گونه كه دست كم نوام چامسكی نويسنده ضد « قدرت غالب » در كتاب « درك قدرت » خود بررسی می كند، تركيه كه دست نشانده ايالات متحده بوده است ، بزرگ ترين دريافت كننده ی كمك نظامی و مالی از ايالات متحده و آلمان فدرال ، برای درهم كوبيدن جنبش حق طلبانه پ. ك. ك حزب زحمتكشان كردستان تركيه بود . دريافت اين كمك ها ، در زمان ترجمه اين كتاب هم كه تركيه برای نابود كردن كردهای آزاديخواه آن كشور ، با كمك های علنی ايالات متحده و جمهوری اسلامی ايران ، حتی به خاك عراق تحت سلطه ی ايالات متحده هم تجاور نظامی كرده است ، همچنان ادامه دارد . جرج واكر بوش رئيس جمهوری ايالات متحده در نيمه دوم سال 2007 رسما اعلام كرده كه پ. ك. ك. دشمن مشترك تركيه ، عراق و ايالات متحده است . رابرت گيت وزير دفاع و كاندوليزا رايس وزير امور خارجه ايالات متحده هم ، با شروع بمباران های وحشيانه تركيه ، به كركوك رفتند و ايالات متحده رسما اعلام كرد كه برای پرواز جت های جنگنده و بمب افكن های تركيه ، برای نيروی هوائی آن كشور دالان هوائی باز كرده است . از سوی ديگر ، جمهوری اسلامی ايران هم كه خود را در گير با ايالات متحده تبليغ می كند ، بخصوص از آغاز نيمه دوم سال 2007 ، روستاهای كردنشين شمال عراق را از طريق زمين به توپ و خمپاره بست . پ. ك. ك. نه كمونيست است و نه سوسياليست . و اتفاقا ناسيوناليستی است كه نسبت به فقر و فلاكت حاكم بر كردستان معترض است ، و جز مختصات خود مختاری و فدراليسم كه در جهان امروز تعريف مشخص خود را دارد ، مطالبه ای ندارد م . )

 

رقبای ژنرال آلوارز ، در سال 1984 او را از قدرت ساقط كردند ، اما نتوانستند ماشين سركوبی او را خلع سلاح كنند . اين كار ، دو نيت را دنبال می كرد : حمايت از كنترا و سركوبی مخالفان داخلی . برای رسيدن به هدف دوم ، ارتش هندوراس جوخه ای مخفی تشكيل داد به نام گردان 16 3  كه به وسيله CIA تشكيل شده  و آموزش ديده بود . اين گردان مخفی ، خانه های مخفی برای شكنجه ساخته بود و به آدم ربائی و كشتن آنان در اين خانه های امن می پرداخت ( عين همين خانه های مخفی را كه به خانه های امن معروف بوده اند ، سازمان امنيت دوره محمد رضا شاه پهلوی در نقاط مختلف تهران و ساير شهرهای بزرگ ايران داشت كه طرح آن را سازمان های اطلاعاتی ايالات متحده و اسرائيل داده بودند . در حاكميت اسلاميست ها به رهبری آيت الله روح الله خمينی كه چه پيش از جنگ هشت ساله با عراق ، چه در جريان جنگ ، يا پس از آن ، به صورت های مستقيم و غير مستقيم مورد حمايت و بازی های شيطانی ايالات متحده و اسرائيل  و بريتانيا  و آلمان قرار گرفت ، حكومت اسلامی با آموزش  و الگوئی كه از خانه های امن زمان محمد رضا شاه پهلوی داشت ، چندان به اين خانه های امن افزود كه در دومين دهه حاكميت اسلامی ، رئيس كل زندان های ايران رسما اعلام كرد كه در شمارش زندانيان ، شصت و چهار هزار زندانی كم آورده اند . در حاكميت اسلام سياسی ، اين خانه های امن كه به وسيله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به وجود آمده بودند ، تبديل به مراكز تعدد قدرت سركوبگـر شدند م . ) در خلال اين دوران ، قدرتمند تـرين چهره در هندوراس « جان نگـرو پونته » ( از نظريه پردازان و مجريان خط مقدم جريان حاكم موسوم به جمهوريخواهان جديد م . ) سفير ايالات متحده در آن كشور بود كه مطلقا زير بار اين ادعا ها كه به زياده روی های دولت هندوراس كمك كرده است ، نرفت .

وقتی جنگ كنترا ( عليه ساندينيست های نيكاراگوئه به رهبری دانيل اورتگا م . ) در گرفت ، مرحله دموكراسی در هندوراس غير ممكن بود و شهروندان اين كشور ، در مقابل دولتی در حال جنگ قرار گرفتند كه تامين و تضمين ترور را به مردم تحميل كرده بود . اين جنگ ، تاثير ديگری هم داشت كه تا سال های پس از آن آشكار نشد . هزاران خانواده هندوراس كه در گردباد فقر لوله شده بودند و از ارتش می ترسيدند ، در طول دهه 1980 از كشور گريختند . بسيای شان به لس آنجلس رفتند . در اين شهر ، عده بسياری از نوجوانان هندوراسی ، به گروه های خشونت طلب خيابانی پيوستند . در دهه 1990 ، بسياری از اين جوانان را به هندوراس باز پس فرستادند كه آن جا ، به همان سرنوشتی دچار شدند كه والدين شان شده بودند . ديری نگذشت كه اين جوانان ، با آموزشی كه در خيابان های لس آنجلس ديده بودند ، فرهنگ دسته های خشونت طلب و تهاجمی خيابانی را در كشورمادری خود راه انداختند .

اين چرخش هولناك در زندگی ملی هندوراس ، يكی از نتايج دخالت نظامی ايالات متحده ، و مظهر آثار غيرقابل تصور سياست عمليات « تغيير رژيم » آن ها بود . در آغاز قرن بيستم ، آمريكائی ها دولت نيكاراگوئه را سرنگون كردند تا دست شركت های كشت و صدور موز را برای به كف آوردن آزادانه پول بيشتر باز كنند . اين شركت ها ، دهه های طولانی ، هر دولتی را كه قصد داشت دايره اقتدار و انحصار شان را محدود كند ، در هم كوبيدند . در دهه 1980 كه سرانجام به نظر می رسيد هندوراس آماده ايجاد زمينه های دموكراسی بود ، ايالات متحده به اين بهانه كه دموكراسی هندوراس پروژه ضد ساندينيست را مورد تهديد قرار خواهد داد ، جلو جريان يافتن آن را گرفت . اين ، درست همان زمانی بود كه هزاران كودك هندوراسی به لس آنجلس رفتند و شيوه های زندگی جنايی را آموختند و بدان عمل كردند وپس از اخراج از ايالات متحده ، همان طرز زندگی را به سرزمين خود منتقل كردند . كشور فقير و فلاكت باری مثل هندوراس كه متوسط در آمد سرانه ی سالانه اش سيصد دلار بود ، آمادگی پذيرش اين آفت و طاعون فرهنگی و اجتماعی را نداشت . به همين دليل ، به چنان ورطه ی بی رحمانه و فاجعه خونينی در غلتيد كه بی سابقه بود .

كسی نمی تواند بداند اگر ايالات متحده درهندوراس دخالت نمی كرد ،چه وضع و حالی در اين كشور پيش می آمد . به هر صورت ، دو عامل را نمی شود از نظر دور داشت . اول آن كه سلطه كامل قدرت ايالات متحده بر زندگی هندوراس ، بيش از يك قرن ادامه يافته است . دو ديگر آن كه امروزه هندوراس با بختك فقر ، خشونت و عدم ثبات رو به رو است . اگر هندوراس بابت اين نتيجه و شرايط تهديد كننده  مورد ملامت قرار می گيرد ، آمريكائی ها نمی توانند از زير بار سهم خود شانه خالی كنند .

 

* * * * *

 

وقايع خرد كننده ای كه از سال 1898 آغاز شد ، قدرت جهانی ايالات متحده را بنيان نهاد . در سال های نخستين قرن بيستم ، ايالات متحده شروع كرد به قوی كردن عضلات تازه پديد آمده اش . نخستين منطقه ای كه اين فشار خرد كننده را تحمل كرد ، حوزه كارائيب بود . زمانی كه ايالات متحده تصميم به ايجاد كانال ميان دو اقيانوس آرام و آتلانتيك گرفت ، احساس كرد كه همه وقايع و جريان ها را بايد در كشورهای نزديك ، تحت سلطه خود بگيرد .اليهـو روت وزيـر جنگ ايالات متحـده ، در سال 1906 گفت « وظيفه اجتناب نا پذير ما برای ايجاد تنگه  پاناما ، اين است كه كشورهای پيرامونی اين كانال را تحت نظارت خود قرار بدهيم . »

اغلب ملت های اين « كشور های پيرامونی » ، تازه به جست و جوی راهكارهای يافتن هويت مدرن برخاسته بودند . به نظر ايالات متحده ، اين كشور ها به شدت دچار بی ثباتی و آشوب بودند . آمريكائی ها به اين نتيجه رسيده بودند كه با ايجاد « نظم » در اين كشورهای بدبخت ، همزمان می توانند به دو نتيجه فوق العاده دست يابند. يعنی می توانند ضمن تامين سودی سرشار برای ايالات متحده ، ملت های بدوی را هم كه نياز به راهنما و مرشد داشتند ، متمدن و مدرن كنند . اعتقاد واهی « سرنوشت ساز » بودن ايالات متحده ، آن ها را قانع كرده بود كه نفوذ آمريكائی در كشورهای خارجی مثبت است و اگر كسی مخالف اين نظريه باشد ، آدم بدی است .

تئودور روزولت اعلام كرد « تنها آرزوی كشور ما آن است كه همه كشورهای اين قاره ، در نيك بختی و كاميابی زندگی كنند . و نمی توانند خشنود و كامياب باشند ، مگر آن كه مناسبات و رفتار و تعهدات خود را نسبت به « كشورهای ديگر » ، به خوبی تنظيم كنند . »

منظور رئيس جمهوری وقت از «  كشوره های ديگر » ی كه كشورهای آمريكای لاتين بايد با آنان

رفتار مناسبی می داشتند ، تجارت ايالات متحده بود . كشورهائی كه عنان اختيار خود را به دست آن ها می دادند ، به نظرشان دوست و پيشرو می آمدند . كشورهائی كه چنين نمی كردند ، ممالك متمرد و سركش بودند و بايد تبديل به هدف های نظامی می شدند .

با پايان گرفتن دوره رياست جمهوری پرزيدنت تافت در سال 1913 ، نخستين دوره انفجاری توسعه طلبی آمريكائی ، به نتايج هولناك خود رسيد و ظاهرا پايان يافت . تا اين زمان ، ايالات متحده پورتوريكو و فيليپين را بلعيده بود و كوبا ، نيكاراگوئه و هندوراس را به صورت كشورهای تحت الحمايه در آورده بود . در عين حال ، با يك سلسله مانورسياسی و نظامی ، می رفت تا بر كشورهای حوزه كارائيب سلطه يابد . همچنين جزاير مرجانی آزاد ، امـا اسـتراتژيك اقيانـوس آرام ؛ « ويك » و « ميدوی » را ، مثل جـزيـره  « گوآم » و جزايری كه به « ساموآ » ی آمريكائی معروف شدند ، ضميه خود كرده بود . در هر يك از اين نقاط ، ايالات متحده ، به ساختن پايگاه های دريائی پرداخت كه با آغاز ادعای ايالات متحده به عنوان قدرتی جهانی ، به كار آمدند .

سناتور لاج ادعا می كرد كه « دوران جديد به يكپارچگی و اتحاد و تثبيت تمايل دارد . اين كشورهای كوچك قديمی شده اند و آينده ای ندارند . »

رهبران آن كشورهای كوچك ؛ مثل خوزه سانتوس زلايا در نيكاراگوئه و ميگوئل داويلا در هندوراس ، دريافته بودند كه واشينگتن استقلال آنان را عميقا خطرناك تلقی می كند . برانداختن آنان ، مهر تائيد برپايان دوره ای بود كه در خلال آن آمريكای مركزی به سمت پايه گذاری اصلاحات اجتماعی پيش می رفت . آنان می خواستند وارد دوران گذار از جامعه فئودالی به جامعه سرمايه داری شوند ، اما دخالت نظامی آمريكائی ، آن ها را از انجام اين تحول بزرگ محروم كرد . آن گونه توسعه طلبی كه به وسيله ايالات متحده نمايندگی می شد ، قدرت جديد را با معمای پيچيده ی تقابل با بسياری از استعمارگران رو به رو كرد و استعمار گر نوپا را عملا برسردوراهی قرار داد . اگر می گذاشت دموكراسی دركشورهای زير سلطه اش شكوفا شود ، آن ملت ها بنا به علايق و سرمايه های خود عمل می كردند ، نه بنا به علايق و سرمايه های ايالات متحده . چرا كه در اين صورت ، نفوذ آمريكائی در كشورهای آن ها آسيب می ديد . برای ايجاد همين نفوذ بود كه ايالات متحده دخالت در آن كشورها را در اولويت قرار داد . آمريكائی ها بايد ميان ايجاد دموكراسی و اعمال قدرت بر آنان ، يكی را انتخاب می كردند . انتخاب دشواری نبود .

اگر ايالات متحده آينده نگری می كرد ، بايد اصلاحات و حمايت از اصلاح طلبان را در كوبا ، پورتوريكو ، فيليپين ، نيكاراگوئه وهندوراس مورد توجه قرار می داد . در اين صورت ، شرايط اجتماعی مطلوب تری در آن كشورها به وجود می آمد كه دو نتيجه مشخص داشت . نتيجه اول آن بود كه شرايط زندگی بسياری از انسان ها را كه در فقدان آن زيستند و در فقر جان دادند ، ارتقاء می بخشيد . نتيجه دوم آن بود كه از تنش ها و درگيری های اجتماعی كه هرازگاهی به صورت انفجاری در می آمدند و ايالات متحده را به دور تازه ای از دخالت نظامی سوق می دادند ، تا حدود بسيار موثری می كاست .

 

ملی گرايان ، به تناوب عليه دولت هائی كه آنان را دست نشانده وعروسك قدرت های خارجی می دانستند ، دست به شورش می زدند . در قرن بيستم ، بسياری از اين ناسيوناليست های شورشی ، از تاريخ آمريكائی ، اصول آمريكائی و موعظه های آمريكائی در مورد دموكراسی الهام می گرفتند . با اين حال اما ، به حاكميت سياسی و سياست های خارجی ايالات متحده اعتراض داشتند و بر آن بودند تا تسلط قدرت آنان بر كشورهای خود را كاهش دهند ، يا بكلی اين سلطه را از ميان بردارند . رهبران آمريكائی ، اعتراض و مقاومت آنان را بر نمی تافتند و سعی می كردند پی در پی آن را در هم بكوبند .

راهی را كه ايالات متحده در پيش گرفته بود ، به قدرت و ثروت بی كرانی ره برد ، اما رفته رفته فضای سياسی را در كشورهای ضربه خورده مسموم كرد . بسياری از شهروندان اين كشورها ، در خلال دهه ها سلطه ايالات متحده ، به اين نتيجه رسيدند كه وقتی آمريكائی ها به آن حد مخالف آنانند ، جنبش های دموكراتيك اپوزيسيون ، هيج اقبالی برای دست يافتن به پيروزی ندارند . اين نتيجه ، آنان را به سمت انتخاب روش های راديكال تری سوق داد . اگر انتخابات سال 1952 كوبا لغو نشده بود ، و اگر كانديداهای جوانی مثل فيدل كاسترو اين فرصت را می يافتند تا مبارزات شان را با استفاده از ابزارهای مدنی و به صورت اجتماعی و عمومی پيش ببرند ، و از نهادهای دموكراتيك برای مدرن كردن كوبا استفاده كنند ، رژيم كمونيستی دركوبا ظهور نمی كرد . اگر ايالات متحده ازديكتاتورهای نيكاراگوئه حمايت نمی كرد ، كارش به جائی نمی كشيد كه در دهه هشتاد مجبور به روياروئی با جنبش ساندينيست شود .

 

يك ربع قرن پيش از 1898 ، سلسله ای از بحران های اقتصادی ، اغلب نقاط جهان را آزار می داد . در جريان گذار از وحشت های اقتصادی ميانه ی دهه ی 1870 و اواسط دهه 1880 و اوائل دهه 1890 ، ايالات متحده هم از آن بحران  جهانی مصون نماند . رهبران سياسی ايالات متحده ، دست اندازی ها و توسعه طلبی های خارجی را ، راه برون رفت از دور مخرب بحران اقتصادی يافتند . آن رهبران ، براين عقيده بودند كه دست اندازی و توسعه طلبی ، پاسخی فوری به آن بحران درد و مبدا تاريخی خواهد بود كه در جريان و نتايج آن ، شرايط ايالات متحده در پايان قرن نوزدهم تغيير كرد . نخستين مبدا تاريخی به عنوان راه برون رفت از بحران اقتصادی ، بستن مرزها و افزايش عظيم توليد كشاورزی و كارخانه ای بود . روسای پی در پی جمهوری ، « سياست درهای باز » را پيشه كردند . توجيه آن روسای جمهوری ، اين بود كه با اين سياست ، می توانند همه ملت ها را پيرامون نظام تجارت جهانی گرد آورند . البته بهتر است در اين مورد به جای سياست « درهای باز» از سياست « توسعه درها » استفاده كنيم ، چون در واقع سياستی بود كه ملت های ديگر را ، چه می خواستند ، يا نمی خواستند ، مجبور به خريدن محصولات آمريكائی ، تقديم منابع طبيعی كشورهای خارجی به ايالات متحده واعطای اميتاز های ويژه به سوداگران آمريكائی می كرد .

رهبران آمريكائی به اين دليل برای اين سياست غوغا راه انداختند كه می گفتند كشورشان برای برون رفت از بحران اقتصادی ، بايد راهی برای توليد اضافه پيدا می كرد تا مساله عرضه مازاد برتقاضا را حل كند . راه حل عرضه بيش از تقاضا اما ، به شدت فريبنده و گمراه كننده بود . در حالی كه آمريكائی های ثروتمند آه و ناله راه انداخته بودند ، توده عظيمي از مردم در فقر و محروميت شديد می زيستند . از اضافه توليد مزارع و كارخانه ها می توانستند برای رفع فقر ميليون ها تن از مردم استفاده كنند ، ‌اما انجام اين عمل ، شكلی از تقسيم ثروت را می طلبيد كه با منافع آمريكائی های قدرتمند در تضاد قرار مـی گرفت . بنا براين ، به جای تقسيم اضافه توليد ميان مردم فقير كشور خودشان ، به خارج از مـرزهای خـود

چشم طمع دوختند .

با استقبال از سياست « در باز » ، ايالات متحده بسياری از مسائل اجتماعی خود را نيز صادر كرد . پديد آمدن بازارهائی در بيرون از مرزهای ايالات متحده ، برای آمريكائی ايجاد كار كرد ، اما اقتصاد كشورهای فقير را چنان از شكل طبيعی خود خارج كرد كه به صورت عميق و گسترده ای به فقر آنان دامن زد . وقتی  شركت های آمريكائی انحصار وسيع شكر و ميوه را در منطقه اقيانوس آرام ، آمريكای مركزی و حوزه كارائيب در اختيار خود گرفتند ، كشاورزان كوچك بی شماری را وادار كردند كه زمين ها شان را ترك كنند . بسياري از اين كشاورزان كه زمين هاشان را از دست داده بودند، تبديل به كارگران قرار دادی شركت های آمريكائی شدند كه فقط وقتی به وجودشان نياز داشتند كار می كردند . پس طبيعی بود كه نفرت آنان از ايالات متحده افزايش يابد . همزمان ، شركت های آمريكائی ، سيل كالاهای خود را به آن كشورها سرازير كردند كه اين عمل جلو رشد صنايع بومی را می گرفت .

تاثيرات نخستين عمليات آمريكائی « تغيير رژيم » ، چنان چون موجی سراسركشور و جهان را در نورديد . در خود ايالات متحده ، توانستند ملتی را كه هنوز از آثار و ميراث جنگ داخلی رها نشده بود ، با قدرت مطبوعات احساساتی و پرشور ، حول محور قدرت ملی به وحدت برسانند . برای رسيدن به اين هدف ، اين مطبوعات احساساتی شروع كردند به نوشتن تفسيرها و مقاله های پرحرارت تا بسياری از آمريكائی را قانع كنند كه تقدير و سرنوشت كشورشان رهبری جهان است . « ويليام راندولف هرتس » در راس اين نويسندگان و مفسران شورانگيز قرار داشت . اين مطبوعات احساساتی ، نتيجه می گرفتند كه فقط تبعيت از اين تقدير است كه امنيت جامعه و كشورشان را تضمين می كند . آنان ، سعی می كردند برای به كرسی نشاندن شور و حراتی كه راه انداخته بودند ، در واقع توجه آمريكائی ها را عملا بدزدند و آن را متوجه معيار پراهميتی كنند كه بنابرآن ، اثبات بی گناهی و مظلوم واقع شدن آمريكائی می توانست آمريكائی ها را به بازانديشی در مورد جای طلبی های جهانی ايالات متحده وادارد ، اما موفق نشد . به عكس ، آمريكائی ها اين واقعيت را پذيرفتند كه سربازان شان حتما برای به اطاعت در آوردن و مقهور كردن فيليپينی ها ، مرتكب شرارت شده اند تا به هر صورت در جنگ پيروز شوند . تظاهرات وسيع و پر سر و صدائی در رابطه با اعمال جنايتكارانه ارتش ايالات متحده در فيليپين برپا شد ، اما سرانجام ،‌ اعتراض ها كمرنگ و كمرنگ تر شدند . اين اعتراض ها ، در صداهائی كه اصرار می ورزيدند بايد به سوء رفتارپاسخ مناسب می دادند ، والا ميهن پرستی آمريكائی زير سئوال می رفت ، غرق شدند .

روسای جمهوری ايالات متحده ، نخستين عمليات « تغيير رژيم » ها و تجاوز های نظامی را چنين توجيه می كردند كه می خواهند مردم سركوب شده وزير فشار را آزاد كنند ، اما در واقع همه اين دخالت ها دليل اقتصادی داشتند . ايالات متحده  ، هاوائی و فيليپين را به اين دليل ضميمه قلمرو خود كرد تا سكوی پرتاب و پل ارتباطی مستحكمی برای تجارت با آسيای شرقی بسازد ، پورتوريكو را به اين دليل از طريق تجاوز نظامی مال خود كرد تا مسير تجاری خود را تامين كند و آن جا پايگاه دريائی بسازد ، و روسای جمهوری نيكاراگوئه و هندوراس را برانداخت به اين دليل كه اجازه نمی دادند كمپانی های آمريكائی با دست باز در كشورشان به چپاول ادامه دهند . در هيچ يك از اين كشورها ، واشينگتن نه آمادگی برخورد با واكنش حكام بومی را داشت ، و نه آمادگی مقابله با خشم ناسيوناليست ها را . و اصلا تصور چنين واكنش هائی را هم در محاسبات خود نگنجانده بود . 

چرا آمريكائی ها از سياستی حمايت می كردند كه حاصل آن درد و رنج برای مردم سرزمين های ديگر بود ؟ دو علت برای اين سياست وجود داشت و اين دو علت ، چنان درهم تنيده شده بودند كه دليل واحدی را به وجود می آوردند . دليل اساسی اين بوده است كه آمريكائی ها فكر می كرده اند سلطه برنقاطی بسيار دور ، امری حياتی است كه باعث كاميابی مادی ايالات متحده می شود . اين توجيه ، در زر ورق توجيه ديگری پيچيده شده بود :   در ذهن اغلب آمريكائی ها ، اين باور قوت گرفته بود كه كشورشان جز به نيك بختی و بهتر شدن جهان نمی انديشد . بر مبنای اين باور بوده كه مخرب ترين عمليات ايالات متحده در كشورهای خارجی با هدف اعمال اقتدار اين كشور ، تحمل شده است . نسل های بعدی رهبران سياسی و تجاری آمريكائی ، به عقيده ناب استثنائی بودن و يكتا بودن ايالات متحده ، ايمان آوردند . هر گاه كه ايالات متحده به دلايل خودخواهانه و بی شرمانه به كشورهای خارجی تجاوز كرده است ، متجاوزان آمريكائی همواره اصرار ورزيده اند كه در پايان تهاجم ، اعمال جنايتكارانه شان نه تنها به سود ايالات متحده ، بلكه به نفع مردمی هم كه به كشورهاشان تجاوز كرده اند ، بوده و نتيجه اش ايجاد صلح و عدالت در جهان از كار در آمده است .

 

از تاريخی كه آمريكائی ها ميان سال های 1893 و 1913 سازنده اش بودند ، دو واقعيت ديگر هم در

زندگی جغرافيای سياسی پديد آمد . يكی از اين واقعيت ها ، نقش قطعی روسای جمهوری ايالات متحده در شكل دادن وقايع جهان است . در اين سناريو ها ، هيچ محدوده ای وجود نداشته است كه بگويد اگر اين نقشه نگرفت و « چنين نشد » ، چه اتفاقی خواهد افتاد . اگر « گروور كليولند » ضد امپرياليست در سال 1888 انتخابات را به « بنجامين هريسون » نمی باخت ( كه البته اكثريت آرا را به دست آورد ، اما در بازی الكترال باخت ،‌) ايالات متحده هرگز انقلاب عليه حكومت پادشاهی در هاوائی را مورد حمايت قرار نمی داد . اگر كسی غير از ويليام مك كينكی در سال 1898 رئيس جمهوری ايالات متحده می بود ، تصميم می گرفت كه بگذارد كوبا و فيليپين پس از جنگ اسپانيائی ها و آمريكائی ها ، به راه استقلال خود بروند . اگر ويليام هوارد تافت انتخابات 1908 را نمی برد و فيلاندر ناكس وكيل شركت های تجارتی را به سمت وزير امور خارجه ايالات متحده نمی گمارد ، واشينگتن اصرارنمی ورزيد كه دولت زلايا را در نيكاراگوئه براندازد و به همراه آن تجاوز ، اميد به تجدد خواهی را در آمريكای مركزی از بين ببرد . تا زمانی كه روسای جمهوری ايالات متحده می توانند چنين در مورد سرنوشت ملت های ديگر تصميم بگيرند ، تعجبی ندارد كه گاهی آمريكائی ها از اين كه در انتخابات آمريكا شركت كرده اند ، پشيمان شـوند .

علت و عامل دومی كه بر تاريخ اين دوره سايه می افكند ، فقدان كامل توجه ايالات متحده به عقايد مردمی بوده كه كشورهاشان را به اشغال خود در آورده است . رهبران آمريكائی به خوبی می دانستند كه مردم هاوائی با الحاق كشورشان به ايالات متحده مخالف اند ، اما هيچ وقعی به اين خواسته عمومی نگذاشتند . هيچ نماينده ای از كوبا ، فيليپين ، يا پورتوريكو در مذاكرات پاريس كه به جنگ اسپانيا و آمريكا پايان می داد و سرنوشت كشورهاشان را رقم می زد ، حضور نداشت . در نيكاراگوئه و هندوراس ، حتی ديپلمات های آمريكائی در پيام هائی كه برای واشينگتن فرستادند ، تاكيد ورزيدند كه پروژه اصلاحات ليبرال ، خيلی بيشتر مورد علاقه مردم است تا تحميل رژيمی خودكامه و مطلق گرا از طرف ايالات متحده . نظريه ی گوش دادن قدرت فاتح به عقيده مردم در كشورهای تحت سلطه ، به زعم بسياری از معماران سياسی ايالات متحده پوچ می آمد . آمريكائی ها همان تصويری را از مردم آمريكای لاتين و آسيا در ذهن خود مجسم می كردند كه روزنامه ها در كاريكاتورها برای آن ها می كشيدند :     بچه های ژنده و گدا ، عموما رنگين پوست و در به در و درمانده و عقب مانده كه فكر شان در مورد آن چه می تواند به نفع شان باشد ، از پاره سنگ فراتر نمی رود .

 

اگر چه در مورد تغييرات اساسی كه از سال 1898 به وسيله ايالات متحده به وجود آمد و ضرباتی كه به بهانه بيرون راندن استعمار گران اسپانيائی به اين كشورها وارد آمده است بسيار نوشته اند ، كمتر به تاثير هائی كه اين دوره برخود اسپانيا گذاشته است پرداخته اند . اين شكست بزرگ ، ساليان دراز در اسپانيا فقط فاجعه ای بزرگ خوانده می شد . اين فاجعه ، در واقع پايان يك امپراتوری بود كه چهارصد سال در تاريخ جهان نقش قطعی و تعيين كننده داشت . فرو ريختن آن امپراتوری ، به صورت اجتناب ناپذيری به دوره متهم كردن خويش و ترديد به خويش ره برد . با اين حال ، در چنين دورانی بود كه شاعران ، داستان نويسان و فيلسوفانی در اسپانيا پديد آمدند كه به نسل 98 معروف شدند . نسل معروف به 98 بود كه احتمالا مهمترين جنبش روشنفكری را در تاريخ اسپانيا پديد آورد . اين چهره ها كه از آن جمله بودند « رامون دل واله انيكلان » ، « ميگوئل د. اونامونو »‌ و « خوزه اورتگا يه گاست »  ، با فروپاشی امپراتوری اسپانيا ، تولد دوباره فرهنگی و معنوی اسپانيا را اعلام كردند . باور آنان مبنی بر آن كه هر ملتی می تواند به جای اقدام به سلطه گرائی و امپراتوری ، در درون خود به عظمت برسد ، ستون های جمهوری اسپانيا را كه در سال های 1930 شكل مادی به خود گرفت ،  پايه ريزی كرد و از آن مهم تر اين كه ، اسپانيای مقتدر را در پايان قرن بيستم پديد آورد . در تجديد حيات اسپانيا ، بعضی ها به الگوئی اشاره می كنند كه نه تنها در بستر آن ملتی می تواند پس از دوران امپراتوری همچنان باقی بماند ، بلكه از ميان شعله های آن در آيد و در جهانی كه زمانی بر آن سلطه داشت ، تبديل به نيروئی در جهت تحكيم ثبات باشد . ن كشورهای كوچك ؛ مثل خآن

آ  آنآن ن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دوم

عمليات پنهاني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5

استبداد و تروریسم خدانشناس

( چگونه آمريكا و بريتانيا دولت ملی مصدق را برانداختند )

 

در كتابخانه بزرگ دانشگاه « آستین » ، مجموعه ای از آثاری را به نمایش گذاشته اند كه انقلاب ها را متلاشی كرده اند . در میان این آثار ، عكسی كه در سال ١۸۲۶ بر لوحه ای مفرغی نقش بسته است ، به چشم می خورد . این عكس ، انجیل گوتنبرگ ؛ یكی از پنج عكس از این نوع است كه در ایالات متحده وجود دارد . و نیز نسخه ای از نخستین كتابی كه در انگلستان چاپ شده است .

فوق العاده ترین پدیده ای كه در این مجموعه مشاهده می شود ، چیزی است كه اصلا به نظر نمی رسد جای آن در یك كتابخانه باشد . این پدیده ، دفتر كاربازسازی شده ی جان فاستر دالس وزیر امور خارجه ایالات متحده در سال های  ١۹۵۳( ١۳۳۲ شمسی ) تا ١٩۵۸ است ، كه در آن دوران از آن استفاده می كرد . خانواده او ، مجموعه ی این دفتر كار را ، با مبلمان ، دیواره ها ، فرش ها ، قفسه های كتاب ، و كتاب هایش وقف كرده اند . چشم های مردمی كه به تماشای این مجموعه می روند ، با دیدن عكس هائی كه دالس آن ها را در قاب های زیبا روی میز كارش گذاشته بود ، و هدیه هائی كه از اعیان خارجی گرفته بود ، خیره می شود . كتابخانه دانشگاه آستین در تگزاس ، تصور می كند كه مجموعه ای از آثار تاریخی را به نمایش گذاشته است . 

در اغلب روزها ، جان فوستر دالس تا دیرگاه عصر در دفتر وزارت امور خارجه ایالات متحده كار می كرد . در حـدود سـاعت شش بعد از ظهر به كاخ سفید مـی رفت و بـه قـول پـرزیدنت دوایت آیـزنـهاور  « می نشستند به تحلیل مسائل پیچیده ای كه جهان را در نوردیده بود تا به راهكاری دست یابند . » پس از آن ، اگر گرفتار مسائل دیپلماتیك نمی بود ، به خانه بر می گشت و در همین دفتر كاری كه از آن نمایشگاه ساخته اند ، روی صندلی راحتی مورد علاقه اش لم می داد ، گیلاسی ویسكی كهنه برای خودش می ریخت و اغلب با پریشان خیالی گیلاس را با انگشت سبابه اش به هم می زد . بعضی وقت ها داستان هـای جنائی و كارآگاهی می خواند . در مواقع دیگر ، در سكوت خود غرق در مسائل درگیری هـای قدرت

می شد .

اگر چه گزارش جامع و دقیقی از آن چه دالس در آن اتاق بدان می اندیشیده به دست داده نشده است ، اما تجربه نشان می دهد كه چه فكر هائی در ذهنش خطور می كرده . به احتمال یقین ، جان فاستر دالس به این می اندیشیده كه چگونه دولت های خارجی را براندازد . در آن صندلی راحتی ، كنار آن آتش ، با پرده هائی كه پشتش بود ، دالس به این فكر می كرد كه چگونه سرنوشت میلیون ها انسان در سراسر جهان ؛ از جمله نسلی را كه هنوز به دنیا نیامده بودند ، رقم بزند .

تا آن زمان ، جان فاستر دالس در نوع خود منحصر به فرد بود . نسب خانواده ی او به شارل كبیر می رسید . از كودكی مورد تشویق های ویژه ی پدر بزرگش پیشرفت كرده واصلا به نام او هم نامگذاری شده بود . پدر بزرگ او جان واتسون فاستر ، عضو هئیت عقد قراردادها ، وزیر مختار ایالات متحده در روسیه و اسپانیا ، و سرانجام در زمان ریاست جمهوری بنجامین هریسون ، وزیر امور خارجه ایالات متحده بود . جان واتسون فاستر همان كسی بود كه در سال ١۸٩۳ در مبارزه ناموفق لارین تارستون برای ضمیمه كردن هاوائی به ایالات متحده كار می كرد . دالس جوان ، اغلب در خانه مجلل پدر بزرگش در واشینگتن زندگی می كرد . جان واتسون فاستر ، نوه اش را با خود به ضیافت های شام كاخ سفید می برد ، و اجازه می داد كه او در مذاكرات طولانی با میهمانان برجسته ای كه به خانه مجلل او دعوت می شدند ، شركت كند ، كه از آن جمله بودند پرزیدنت ویلیام هوارد تافت ، رئیس جمهوری قبلی گرووركلیولند ، و رئیس جمهوری آینده  وودر او ویلسون .

جان واتسون فاستر، علاوه بر آن كه دیپلمات بود ، یكی از نخستین وكلای عالی رتبه ی بین المللی در واشینگتن بود . او یكی از مذاكره كنندگان اصلی در مورد اعطای وام به دولت های خارجی، و مشاور وزرای ایالات متحده در مكزیك و چین بود ، و ماموریت های دیپلماتیكی را در دوران ریاست جمهوری كلیولند ، ویلیام مك كینلی و تئودور روزولت به عهده داشت . شاید مهم ترین نقش پدر بزرگ ، تاثیری بود كه او بر نوه اش گذاشت كه پا جای پای او بگذارد .

 

جان فاستر دالس ، برای آن كه بیشتر وقتش را در كنار پدر بزرگش بگذراند ، وارد دانشكده حقوق دانشگاه جرج واشینگتن شد . گذراندان دوره حقوق در این دانشگاه ، یافتن شغل در شركت های بزرگ نیویورك را ، كه ترجیح می دادند فارغ التحصیلان دانشگاه های شرقی آمریكائی را كه از آموزش ممتاز و شهرت اجتماعی خاصی بر خوردار بودند استخدام كنند ، برای او دشوار می كرد . پدر بزرگ فاسد و خرفت به كمكش شتافت . جان واتسون فاستر ، در ایام جوانی با وكیلی كار می كرد به نام الگرنون سولیوان ، كه بعدها به نیویورك نقل مكان كرد و دفتر وكالتی با ویلیام نلسون كرامول ایجاد كرد . كرامول  ، مردی مو نقره ای كه در كار خود نبوغ داشت ، همان كسی بود كه كنگره ایالات متحده را ترغیب كرد تا به جای زدن كانال آمریكای مركزی از امتداد نیكاراگوئه ، آن را در امتداد پاناما حفر كنند . سولیوان دیگر زنده نبود ، بنابراین جان واتسون فاستر با جانشین بازمانده اش تماس گرفت . پدر بزرگ از جانشین كرامول پرسید :    « خاطره ی آن همكاری قدیمی كافی نیست كه شما اقبالی به این مرد جوان بدهید ؟‌ » چنین تقاضائی از جانب وزیر سابق امور خارجه را نمی شد رد كرد . بنابراین ، جان فاستر دالس با حقوق ماهی پنجاه دلار به عنوان منشی در شركت « سولیوان و كرامول » مشغول به كار شد . به خلاف سـایر كارمندان ، دالس زندگی خوبی داشت . برای آن كه پدر بزرگش به او اجازه داد كه از بیست هزار دلاری كه به عنوان ارثیه به نوه اش تعلق می گرفت ، در زنده بودنش استفاده كند . دالس فقط مدت كوتاهی از آن ارثیه استفاده كرد . استعداد حقوقی او ، و شبكه ای از ارتباطات گسترده ، باعث شدند كه به سرعت حقوق ماهیانه اش از سایر كارمندان بیشتر شود . در سال ١٩۲۷ كه شانزده سال از استخدام او در آن شركت بزرگ می گذشت، در مدیریت قسمت فروش موقعیت بالائی پیدا كرد و بالاترین حقوق یك وكیل در سراسر جهان را دریافت كرد .

در این مدت ، روابط بین المللی دالس به طرز حیرت آوری گسترش یافت . در بهار سال ١٩١٥ ، پرزیدنت ویلسون عموی دالس ، رابرت لنسینگ را به جای ويليام جنينگ به وزارت امور خارجه گمارد . رابرت لنسینگ ترتیبی داد كه وكیل جوان به سلسله موقعیت های دیپلماتیكی دست یابد. در این زمان كه دالس به نیمه های سی سالگی رسیده بود ، توانست روابط نزدیكی با ثروتمندترین و قدرتمندترین مردان جهان بر قرار كند . به وسیله همان مردان بود كه به قول رونالد پرویسن زندگینامه نویس او ، دالس توانست به آسانی نظریه های جهانی را دریابد.

 

شاید دالس در ظاهر قضیه نوعی ناظر و پاسدار جهان بود ، اما فكرهای او همواره نقطه نظرهائی را نمایندگی می كرد و به نمایش می گذاشت كه از هر زاویه ای ، سرانجام مثل پرنده ای بر چوبك های قفس برج وال استریت فرود می آمد ...

نگرش او به جهان بخصوص در رابطه با انواع مسایلی كه آن ها را هویت یابی می كرد ، و انواع توجهی كه او را به آن تشخیص ها رهنمون می شد   ، از تجربه های زندگی او شكل می گرفت ...

كار روزمره با مشتری های شركت ، كه سابقه ای چهل ساله داشت ، به شدت برنگاه او به امور بین المللی اثر گذاشته بود و دیر زمانی پیش از آن كه به مقام وزارت امور خارجه ایالات متحده نائل آید، چهارچوب های عمل او را تعیین می كرد و طرز كارش را شكل می داد . این تجربه ، به دالس كمك كرد تا توجه و علاقه خاصی را در امر تجارت و روابط مالی در سطح جهانی گسترش دهد ، و جنبه آمرانه و دستوری ویژه ای را نسبت به آن چه فكر می كرد در حاكمیت اقتصادی سیاست خارجی ایالات متحد در آمده بوده است ، از خود نشان بدهد ...

تصوری از اقتصاد از پیش اشغال شده ، همیشه بردیدگاه های جهانی دالس و قدرت ابتكار او مسلط بود .

 

فهرست مشتری های جان فوستر دالس در شركت « سولیوان و كرامول » ، راهنمای او در ایجاد رابطه نزدیك با بزرگ ترین مشترك های چند ملیتی اوائل قرن بیستم آمریكا بود . بعضی از این شركت های چند ملیتی ، كمپانی هائی مثل كارخانه شكر كوبا و خطوط بین المللی راه آهن آمریكای مركزی بودند . بقیه هم بانك ها و موسسه های مالی آمریكائی ، از جمله برادران « براون » و « جی و دبلیو. سلیگمن »‌ بودند كه در آن زمان به طرز موثری برنیكاراگوئه حاكمیت داشتند . بانك ها و موسسه های مالی خارجی ، مثل بانك اعتباری « لیونایز » و « درسدنر » بانك آلمان هم ، از آن زمره بودند . دالس دلال مظلمه ی اعطای وام به كشورهای آمریكای لاتین ، اروپا و خاورمیانه بود ، به عنوان وكیل شركت های بیمه آمریكائی ، اتحاد جماهیر شوروی را تحت پیگرد قانونی قرار داد ، كارزار‍ جهانی را برای سلطه ی همان شركت چاپ اسكناس آمریكائی سازمان داد كه تمبر سرنوشت ساز نیكاراگوئه را با كوه آتشفشان آن كشور در حال آتشفشانی ساختگی چاپ كرده بود تا كانال ارتباط دو اقیانوس ( تنگه پاناما ) ، از امتداد نیكاراگوئه نگذرد ( مراجعه كنید به فصل های پیشین كتاب م . ) و سرانجام آن كه وكیل جوان ، طرف مذاكراتی برسركسب امتیاز های پرمنفعتی در مكزیك و پاناما برای  «كمپانی آمریكائی و قدرت خارجی » هم بود . مشتری های او ، بندرهائی در برزیل ساختند ، به حفر معادن در « پرو » پرداختند و در كلمبیا به زدن چاه هائی برای استخراج نفت دست زدند . از شركت بین المللی نیكل گرفته ، تا كمپانی ملی راه آهن هاوائی كه صاحب تنها خط آهن شـصت و پنـج مایلی هاوائی در امتداد آن كشـور تا شـمال پورت   آو  پرینس بود ، همه جا و همه جا مشتریان جان فاستر دالس دست انداختند .

دالس ، بخصوص علاقه خاصی به آلمان داشت كه به صورت منظم در سال های ١٩۲٠ و ١٩۳٠، به دیدنش می رفت . بنا به متن خسته كننده ترین كتاب در باره شركت سولیوان و كرامول ، ایـن شـركت  « در معامله و تبانی با رژیم نئونازی بسیار كامیباب بود . »  و  جان فوستر دالس بیشترین ایام سال ١۹۳٤ را « صرف حمایت علنی از آدولف هیتلر » كرد و همكارانش را دچار حیرت كرد كه «چگونه او می تواند به آن سهولت نسبت به قانون و معاهده های بین المللی بی اعتنا باشد و به عمل سركوبگرانه نازی ها مشروعیت بدهد . » وقتی در خلال این مدت او را مورد سئوال قرار دادند كه چگونه با مشتریان آلمانی كه یهودی بودند معامله می كند ، جواب داد منطورش این بود كه « از آنان دوری كند . » سرانجام ، در نتیجه مخالفت های سرسختانه همكاران خود ، در سال 1935 موافقت كرد تا دفتر شركت در برلین را تعطیل كند ، اما بعد ها تاریخ تعطیل كردن این دفتر را یك سال پیش از آن اعلام كرد .

 

هنوز چیزی از پایان جنگ دوم جهانی نگذشته بود كه جان فاستر دالس در كمونیسم شرارتی را كشف كرد كه در مورد نازیسم خیلی كندتر به چنان مكاشفه ای نائل شده بود . این تجلی الهی زمانی در او بروز كرد كه كتاب « مسائل لنینيسم » استالین را خواند كه آن را سفت و سخت تلقی كرد و به آن گیر داد . دالس بارها این كتاب را برای قبضه كردن جهان ، با كتاب « جنگ من » آدولف هیتلر مقایسه كرد .

در بهار سال ١٩٤٩ ، تامس ا. دیوئی فرماندار نیویورك ، جان فاستر دالس را برای پركردن یك صندلی خالی در سنای ایالات متحده نامزد كرد . در نوامبر همان سال كه دالس تمام عیار برای مبارزه انتخاباتی كفش و كلاه كرد ، اتومبیل كارزار مبارزاتی خـود را به پرچمـی آراست كه او را «  دشـمن سـرخ ها ! »  تبلیغ می كرد . با این حال ، شیوه مبارزاتی و عدم آشنائی او با زندگی مردم عادی ، از او كاندیدای نا خواسته ای ساخت كه سرانجام هم مبارزه انتخاباتی را به « هربرت لمن » لیبرال دموكرات باخت . این تجربه ، به او آموخت كه به جای دفتر انتخاباتی ، باید شیوه منصوب شدن را دنبال كند .

اشتیاق و علاقه شدید دالس ، تنها به حقوق و سیاست محدود نمی شد . در تمام طول زندگی ، اعتقاد مذهبی عمیقی هم نسبت به مسیحیت داشت . این وابستگی ، شخصیت خاص او را شكل می داد و همین تعلق خاطر بود كه تعصب ضد كمونیستی او را تشدید و تعمیق می كرد . دالس را بدون در نظر گرفتن این شخصیت ، نمی توان درك كرد .

نیای پدری او ، از مسیونرهای مذهبی بود كه سال های بسیاری را در هندوستان صرف وعظ و خطابه كرده بود . پدر این جوان ، كشیش نخستین كلیسای مشایخی پروتستان در« واتر تاون » نیویورك ، ساحل دریاچه « اونتاریو » بود . در كودكی ، روزهای یكشنبه و بسیاری دیگر از روزهای هفته ، از اعضای اجرای مراسم كلیسائی بود . هر هفته باید دو بند از سرودهای حمد و ثنا و ده بند از مزامیر داود یا عهد جدید را ، حفظ می كرد . مادرش از او می خواست كه سنت خانواده را دنبال كند و كشیش شود . تا زمانی هم كه به پرینستون بیایند ، خود او هم فكری جز این در سر نداشت . اواخر عمرش هم از ریش سفیدان كلیسای مشایخی پروتستان بود و حتی به عضویت هیئت مدیره مدرسه علوم الهی در آمده بود . پس از مرگش هم در باره اش نوشتند « تنها رهبر مذهبی ، چه در لباس روحانی ، یا لباس غیر روحانی بود كه به وزارت امور خارجه ایالات متحده رسیده بود . »

جان فاستر دالس بر آن بود كه میراث ایالات متحده كه آن را به عنوان « میراثی مذهبی در جوهر خود » تعریف می كرد ، تعهد خاصی بـرای آمریكائی ها ایجاد كرده است . دالس احساس مـی كـرد كـه  « ماموریت مذهبی عمیقی » دارد ؛ یعنی ایمان والزامی كه می گوید « آن هائی كه راه خوبی برای زندگی كردن یافته اند ، وظیقه دارند تا به دیگران هم كمك كنند كه چنان راهی را پیدا كنند . » درست مثل پدرش كشیش به دنیا آمده بود و مثل پدر بزرگش ، میسیونر مذهبی بود . با طلوع دهه ی ١٩۵٠ در جهت نبرد با « روش های شیطانی و طرح های كمونیسم شوروی » ، دنبال راهی می گشت تا مجرائی برای « دیدگاه مسیحی و وحی و الهام مسیحیت » پیدا كند .

جان فاستر دالس ، به زعم خود  كاملا معقولانه به این نتیجه رسید كه برای انجام این وظیفـه الهی ، باید وزیر امور خارجه ایالات متحده شود . در سال ١٩٤۸ كه به نظر می رسید دوست قدیمی او تامس دیوئی در رقابت انتخاباتی بر سر ریاست جمهوری ، شانه به شانه حریفش هری ترومن حركت می كند ، فكر كرد به هدف خود رسیده است ، اما رای دهندگان ، جاه طلبی او را عقیم گذاشتند و ترومن را انتخاب كردند . دالس با تصمیم به امتحان دو باره ی بخت خود ، در سال های پس از آن شبكه ارتباطی خود با جمهوری خواهان را گسترش داد و مقاله هائی را در باره كمونیسم و خطر اتحاد شـوروی منتشر كرد .

در بهار سال ١٩۵۲ ، آیـزنهاور از طـرف جمهوری خواهان نامـزدی خود برای ریاست جمـهوری را اعلام كرد . به خلاف جان فاستر دالس ، و با فاصلـه ای بعید از او كه در دایره ای ظریف حركت كرده بود ،

آیزنهاور عمری را در خدمت ارتش گذرانده بود .

 

دوستی مشترك به نام « لاسیوس كلی » كه ژنرال ارتش بود ، به دالس پیشنهاد كرد تا به مقر ژنرال آیزنهاور در پاریس برود . در آن زمان ، آیزنهاور فرمانده عالی پیمان آتلانتیك شمالی بود . دالس از آن پیشنهاد استقبال كرد و به فكر افتاد در پاریس سخنرانی ریاكارانه ای ایراد كند كه در آن قصد اصلی او از آن سفر پوشیده بماند . دالس و آیزنهاور به دوگفت و گوی طولانی پرداختند . ژنرال به شدت تحت تاثیر دالس قرار گرفت . در مبارزات انتخاباتـی ریاست جمهوری ، به او تكیه كآرد و بلافاصله پس از انتخاب شدن ، او را به وزارت امور خارجه دولت خود گماشت .

آن زمان ، جان فاستر دالس شصت و پنج ساله بود كه سه عنصر قدرتمند به او شكل داده  بودند : امتیاز منحصر به فرد تربیتی ، سابقه ای طولانی در جهت مشاوره دادن به غنی ترین شركت های جهانی ، و زمینه ایمان و اعتقاد مذهبی . عمیق ترین ارزش ها ، باورها و غریزه های او ، متعلق به آن بخش از ساختار شخصیتی او بود كه با صرف سال های بسیاري از عمر ، از نخبگان بین المللی كسب كرده بود . یكی از زندگینامه نویسان او ، نوشته است كه « جان فاستر دالس از خشونت ها و پستی های انسانی بری بود » ، به این دلیل كه « همه پیشینه و زمینه او ، عالی ، حفاظت شده ، موفق ، سالم و اطمینان بخش بود . »

در وزارت امور خارجه هم ، دالس مثل زمانی كه وكيل شركت سولیوان و كرامول بود ، معروف به این بود كه همه تصمیم ها را فردی می گیرد . در مورد او گفته اند كه وزارت امورخارجه زیر كلاهش بود و حتی معاونان او هم از نقشه ها و طرح های او خبر نداشتند . سیاست های مهم را بدون مشورت با عناصر درونی ، یا بیرونی وزارت امورخارجه تعیین می كرد . دیپلمات و مورخی به نام « تاون سند هووپس » ، او را « سهل انگاری اضطراری » می نامد كه ذهنش « اساسا زیرك و حیله گر و اهل عمل بود ، اما وضع و جهتی باریك داشت كه همواره به نتایج فوری و محسوسی ، بخصوص در امور مالی می اندیشید .

 

دالس روشنفكری تكرو بود كه نه تنها متكی به آخرین وهله بود ، بلكه در مورد مسائل كوچك و بزرگ ، تقریبا به صورت انحصاری فقط با خودش مشورت می كرد . نظریه های او در مورد مسائل پراهمیت ، ظاهرا با مهارت پایه ریزی می شدند ، شكل می گرفتند و به طور كلی در تحولی درونی آماده می شدند ... بنابراین ، نتایج نهائی همواره آخرین حلقه ی منطق این زنجیر بودند و زمانی كه كار به آن جا می كشید ، به آسانی نمی شد دوباره به حلقه اول بازگشت و نتیجه را تغییر داد .

 

طبیعت دالس ، خشك و رسمی و اهل تقابل بود . درمورد روش خود چنان یقین مطلقی داشت كه به نظر بسیاری تكبر و نخوت می آمد . یكی از زندگینامه نویسان او ، می گوید « به ندرت مصالحه می كرد و در درك خود به سختی پا می فشرد.» دالس براین باور بود كه وزیر امورخارجه نباید اهل جلب رضایت و

مصالحه باشد ، بلكه به قول ایزنهاور « باید نوعی دادستان بین المللی باشد .»

به همان شیوه ی « حمله كن و اسیرنگیر» ی كه دالس به كمپانی سولیوان و كرامول تحمیل كرده بود ، نه می خواست با دشمن ملاقات كند ، نه سازش كند ، و نه به مذاكره بپردازد . مطلقا مخالف مبادلات فرهنگی میان ایالات متحده و همه كشورهای تحت حاكمیت كمونیست ها بود . سال ها فكر و ذكرش این بود كه جلو رفتن خبرنگاران آمریكائی به چین را بگیرد . مدام به آیزنهاور توصیه می كرد كه زیر بار شركت در هیچ گونه اجلاسی با اتحاد جماهیر شوروی نرود . یكی از زندگینامه نویسان او نوشته است « واقعا هرگونه نشانه ی توافقی میان آمریكا و شوروی برسر هر موضوعی ، به شدت آزارش می داد . دالس فكر می كرد هر گونه توافقی می تواند به طراحی بازكردن گارد دنیای آزاد بینجامد . »

 

دالس ، به عنوان وكیل ، در شرایطی خصمانه تربیت شده بود . با چنین آموزشی ، هر وقت ضروری می دید ، برای غلبه بر حریف روش خصمانه را بر می گزید . از این گذشته ، عمیقا تحت تاثیر راهكار « آرنولد توین بی » رشد كرده بود كه می گفت بدون نوعی جدال خارجی ، تمدن آسیب می پذیرفت و نابود می شد . بنابراین ، چندان دشوار نبود كه در ذهن دالس ، تهدید و منفعت طلبی ملكه شود و به این نتیجه برسد كه ایالات متحده ممكن است در مواقعی علاقه داشته باشد كه مورد تهدید قرار گیرد ، پس برای حفظ شیوه زندگی خود ، باید دست به هر عملی كه آن را ضروری تشخیص می دهد ، بزند .

 

در آغاز سال ١٩۵۳ كه دوایت آیزنهاور و جان فاستردالس  بر مسند كاخ سفید نشستند ، نخستین مساله ی روابط خارجی آنان ، گسترش كمونیسم بود . اتحاد شوروی براغلب كشورهای اروپای شرقی حاكمیت داشت ، بمب اتمی خود را با موفقیت آزمایش كرده بود ، و برآن بود تا با ایجاد راه بندانی شانزده ماهه ، برلین غربی را زیر فشار قحطی بگذارد . یك ارتش كمونیستی ، قدرت را در چین قبضه كرده بود و حزب كمونیست دیگری ، می رفت تا یونان را تسخیر كند . احزاب كمونیست فرانسه و ایتالیا ، قدرتمند و در حال رشد بودند . هزاران سرباز آمریكائی در جنگ با نیروهای كمونیست كره ،‌ كشته شده بودند . سناتورویسكونسین « جوزف مك كارتی » بسیاری از آمریكائی ها را با بیان این موضوع كه كمونیست ها حتی در ارتش و وزارت امور خارجه ایالات متحده نفوذ كرده اند ، تكان داد . ترس از گیر افتادن در محاصره ، ایالات متحده را فرا گرفته بود و قدرت غالب به وحشت افتاده بود كه دارد نبرد ایدئولوژیك پس از جنگ جهانی دوم را می بازد .

در جریان مبارزات انتخاباتی سال ١٩۵۲ برای ریاست جمهوری ، جان فاستردالس سلسله سخنرانی هائی را علیه ترومن انجام داد و در متن آن ها ، دولت ترومن را متهم كرد كه در برخورد با پیشروی های كمونیسم ، از خود ضعف نشان داده است . دالس در آن سخنرانی ها وعده می داد كه اگر جمهوری خواهان به كاخ سفید راه یابند ، با نجات « آزادی » ملت هائی كه قربانی « استبداد و تروریسم خدا نشناس » كمونیسم شده اند ، آنان را « وادار به عقب نشینی » خواهند كرد . به محض آن كه انتخابات را بردند ، دالس به جست و جوی نقطه ای پرداخت كه ایالات متحده بتواند از آن نقطه به حریف ضربه بزند . حتی پیش از آن كه در سمت خود مستقرشود ، چنان كه گوئی پیامی از آسمان نازل شده باشد ، یكی از مقام های ارشد اطلاعاتی بریتانیا وارد واشینگتن شد و با خود پیشنهادی آورد كه باب دل دالس بود .

 

* * * * *

 

در آن لحظه تاریخی ،‌ بریتانیا با درگیری هلاكت باری رو به رو شده بود . توانائی بریتانیا برای حفظ و توسعه ی قدرت نظامی ، سوخت رسانی به صنایع ، و تامین رفاه در معیاری بالا برای شهروندان انگلیسی ، شدیدا وابسته به نفتی بود كه از ایران چپاول می كرد . از سال ١٩٠١ ، شركتی محدود به نام شركت نفت انگلیس ایران ، كه اساسا در مالكیت دولت بریتانیا بود ، انحصار استخراج ، تصفیه و فروش نفت ایران را در اختیار داشت . در قرارداد ظالمانه شركت نفت انگلیس ایران ، نفت با نابرابری فاحش تقسیم شد ، اين قرار داد در مذاكره با شاه فاسد ایران بسته شده بود و فقط ١۶ در صد از در آمد فروش را سهم ایران تعیین می كرد . به احتمال قوی ، حتی سهمی كمتر از آن به ایران تعلق می گرفت كه چون هیچ كس از خارج اجازه نداشت دفاتر دخل و خرج را حسابرسی كند ، حقیقت هرگز آشكار نشده بوده است . در آمد شركت نفت انگلیس و ایران ، فقط در سال ١٩۵٠  ، بیش از رقمی بود كه بریتانیا در طول پنجاه سال پیش از آن به ایران پرداخت كرده بود .

 

در سال های پس از جنگ جهانی دوم ، جریان های ناسیونالیستی و ضد استعماری ، در سراسر آسیا، آفریقا و آمریكای لاتین فعال شدند . از این جنبش ها ، در بهار سال ١٩۵١ ، محمد مصدق كه در آرمانخواهی او كوچك ترین تردیدی وجود نداشت ، به قدرت رسید . نخست وزیر مصدق ، علتی را كه باعث آزار و ناراحتی كشورش بود ، به صدای بلند ابراز كرد . بر آن شد تا شركت نفت انگلیس ایران را از كشورش بیندازد بیرون ، صنعت نفت را ملی كند ، و از محل در آمد سرشار نفت ، به توسعه ایران بپردازد .

مصدق ، اریستوكرات تحصیل كرده اروپا كه در زمان كسب قدرت سیاسی شصت و نه ساله بود ، با شور و اشتیاق فقط به دو موضوع می اندیشید :  ملی گرائی و دموكراسی . در ایران ، ملی گرائی به معنی تسلط بر منابع نفتی كشور بود . و دموكراسی یعنی آن كه قدرت سیاسی در دست مجلس منتخب مردم و نخست وزیر باشد ، نه در قبضه ی محمد رضا شاه . در انجام هدف نخست ، مصدق بریتانیا را تبدیل به دشمن كرد ، و در انجام دومین هدف ، محمد رضا شاه را به انزوا كشاند .

در بهار سال ١٩۵١ ، هر دو مجلس ایران ( مجلس شورای ملی و مجلس سنا م . ) ، با اكثریت آرا به لایحه ملی شدن صنعت نفت رای مثبت دادند . لحظه ای  تاریخی بود و همه مردم ایران ، این پیروزی را جشن گرفتند . یك مفسر رادیوئی اعلام كرد كه « عامل همه بدبختی ها ، تیره روزی ها ، فقر و فلاكت ، بی قانونی ها و فساد ایران در پنجاه سال گذشته ، چپاول منافع مردم ایران به وسیله شركت نفت بوده است . »

اگر چه هر جور كه حساب كنیم ، میزان سود سرشار بریتانیا ، این كشور را به ایران بدهكار هم می كرد ، قانون ملی شدن نفت موافقت كرد كه ایران خسارت بریتانیا برای حفر چاه های نفت و ساختن پالایشگاه راه هم بپردازد . كمترین استدلال مصدق این بود كه چگونه اخیرا خود انگلیسی ها صنایع ذغال سنگ و پولاد خود را ملی كرده اند ، اما ایران نمی تواند نفت خود را ملی كند ؟! دیپلمات های بریتانیائی در خاورمیانه ، زیر بار هیچ استدلالی نمی رفتند . یكی از این دیپلمات ها ، با ریشخند گفت « ما انگلیسی ها صد سال تجربه داریم كه چگونه با ملت ها رفتار كنیم . اگر چه سوسیالیسم در وطن ما وجود دارد ، اما این جا ما باید ارباب باشیم .»

به قدرت رسیدن مصدق و رای پارلمان به ملی كردن صنعت نفت ، باعث شعف ایرانی ها شد، اما رهبران بریتانیا را خشمگین كرد . این فكر كه كشور عقب مانده ای مثل ایران بتواند به پا خیزد و با آنان چنین تحقیر آمیز رفتار كند ، باور كردنی نبود . انگلیسی ها با تمسخر و بی اعتنائی ، پیشنهاد ایران بر اساس سهم پنجاه پنجاه از در آمد نفت را رد كردند . این ، همان شیوه ای بود كه آمریكائی ها در كشورهای نزدیك به ایران به آن عمل می كردند . به جای پذیرش این پیشنهاد ، انگلیسی ها قیل و قال راه انداختند كه مانع اجرای این قانون خواهند شد .

هربرت موریسون وزیر امور خارجه بریتانیا ، اعلام كرد كه « نفت ایران برای كشور ما اهمیت حیاتی دارد . ما به هر عملی كه ضروری بدانیم دست می زنیم كه ایرانی ها نتوانند به نقض تعهدات خود بپـردازند . این پایه و اساس برخورد ما خواهد بود . »

 

در خلال یك سالی كه از تصویب لایحه ملی شدن صنعت نفت گذشت ، انگلیسی ها واقعا به هر عملی كه می توانستند ، دست زدند . در مقاطع مختلف ، به خریدن مصدق فكر كردند ، روی قتل او تامل كردند ، و اگر تزلزل هری تـرومن رئیس جمهوری وقت ایالات متحده و وزیر امورخارجه اش « دین آچسون » نبود ، نقشه اشغال نظامی ایران را هم در سر داشتند . انگلیسی ها تاسیسات خود در آبادان را به اين امید كه مصدق قانع شود بدون آن ها قادر به  اداره صنعت نفت نیست ،  تخریب كردند ، بنادر ایران را بستند كه هیچ كشتی نفت كشی نتواند وارد ، یا خارج شود ، و بدون هیچ موفقیتی از ایران به شورای امنیت سازمان ملل و دادگاه جهانی عدالت ( معروف به دادگاه لاهه م . ) شكایت بردند . سرانجام هم ، به این نتیجه رسیدند كه فقط یك راه حل باقی مانده است . نتیجه انگلیس این بود كه تنها راه حل ، كودتا علیه دولت منتخب و ملی دكتر محمد مصدق است . ( حضور دكتر مصدق كه خود حقوقدان بود   و دفاعیه تاریخی او كه تبدیل به ادعا نامه ای تاریخی علیه استعمارگران انگلیسی شد ، هنوز و همچنان در تاریخ حیات دادگاه لاهه ، از برجسته ترین وقایع است و سال ها پس از مرگ مصدق نیز ، صندلی او خالی بود و همواره برآن گل می گذاشتند م . )

بریتانیا چند نسل برایران حاكمیت داشت و در خلال آن دوران ، افراد و جریان های گوناگونی از افسران ارتش ، روزنامه نگاران ، رهبران مذهبی و دیگران را به مزدوری گرفته بود تا در صورت لزوم ، هر دولتی را سرنگون كنند . ( توصیه می كنم برای تكمیل اطلاعات خود در این مورد ، بخصوص در مورد « رهبران مذهبی » كه در « چند نسل » خود را به انگلیسی ها فروخته بودند ، به فصل چهارم كتاب بازی شیطان به قلم رابرت دریفوس و به ترجمه فارسی صاحب این قلم مراجعه كنید . در صفحه ١۷۵ این فصل با عنوان « نبرد علیه ناصر و مصدق » ، می خوانید « آن چه هرگز گزارش نشده است ، این واقعیت است كه دو سازمان جاسوسی انگلیسی و آمریكائی    CIAو MI6 ، تنگاتنگ با روحانيان و علمای ايران كار كردند كه در مرحله ی نخست ، مصدق را تصفيه كنند و در نهايت ، او را براندازند . جمعيت انبوهی از اوباش به خيابان ها ريخته بودند كه سران شان را  سی آی ا  خریده بود و به خیلی شان پول نقد داده بود . این جمعیت نا آگاه كه اغلب از اراذل بودند ، در پیوند با علما و به وسیله آنان به حركت در آمده و سازماندهی شده بودند ، و مطالبه شان بركناری مصدق و بازگشت شاه بود . آیت الله ابوالقاسم كاشانی ، نماینده اصلی اخوان المسلمین در ایران ، و روح الله موسوی خمینی ، تعزیه گردان روحانیون اسلامیست ، در مركز این جدال سازماندهی شده به وسیله سی آی ا  قرار داشتند ... خمینی آن زمان آخوند گمنام و میان سالی بود كه از پیروان كاشانی بود و در جریان طرفداری از شاه ، علیه مصدق در مركز تظاهرات سازماندهی شده به وسیله سی آی ا  شركت داشت م . )

مقام های لندن به ماموران شان در ایران دستور دادند كه نقشه كودتا را بریزند . پیش از آن كه انگلیسی ها بتوانند ضربه را وارد كنند ، مصدق به توطئه آنان پی برد . او ، تنها اقدامی را كه می توانست برای حفظ دولتش انجام دهد ، عملی كرد . در شانزدهم اكتبر ١٩۵۲ ، دستور داد تا سفارت بریتانیا تعطیل شود و همه كارمندانش به كشور خود بازگردند . در میان آن كارمندان ، ماموران اطلاعاتی مسئول سازماندهی كودتا هم مشاهده می شدند .

این ضد حمله ، بریتانیا را خلع سلاح كرد . ماموران عملیات محرمانه از ایران اخراج شده بودند ، مخالفت ترومن هم دخالت نظامی در ایران را غیر ممكن می كرد و سازمان های جهانی هم زیر بار این نقشه نمی رفتند . دولت بریتانیا آینده ناگواری را در چشم انداز می دید كه با ارزش ترین دارائی خارجی خود را به وسیله ی كشوری عقب مانده دارد از دست می دهد . كشوری كه مخابره های گوناگون دیپلماتیك ، رهبرش دكتـر محمد مصـدق را « وحشـی » «‌ فناتیك » « مـزخرف » « مثل گانگسـتر »  « كاملا نا متجانس » و « به طور مشخص نا متعادل » می نامیدند .

 

ایران جدید ، فقط چند چهره مثل مصدق زائیده است . از سوی مادری ، نسبش به خاندان سلطنتی ایران می رسید . پدرش از خاندانی برجسته و بیش از بیست سال وزیر دارائی ایران بود . در فرانسه و سوئیس درس خوانده بود و نخستین ایرانی ای بود كه از یك دانشگاه اروپائی دكترای حقوق گرفته بود. زمانی كه به عنوان نخست وزیر انتخاب شد ، عمری تجربه سیاسی را پشت سرگذاشته بود .

مصـدق ، مردی بسیار احساساتی هم بود . وقتی از تیـره روزی هـا و فقـر مـردم خـود سـخن  می گفت ، اشك از گونه هایش سرازیر می شد . چند بار ، هنگامی كه در مجلس سخنرانی می كرد ، غش كرد و منجر به آن شد كه نیویورك تایمز او را « فناتیكی ضعیف » بنامد . نخست وزیر برگزیده مردم ، از بیماری های چندی رنج می برد كه بعضی شان جسمانی بودند و بعضی دیگر ناشناخته ماندند . و ناچار عادت كرده بود كه میهمانانش را در حالی كه در بستر بود بپذیرد . صداقت محتاط ، وسواس و صرفه جوئی شدید او ،  زبانزد بود و حتی در كوچك ترین امور شخصی چنان صرفه جوئی می كرد كه دستمال كاغذی را كه دولایه ی بسیار نازك بود ، برای استفاده از هم جدا می كرد . درستكاری و احتیاط و وسواس و صرفه جوئی او ، در سیاست خاور میانه از او مردی غیر متعارف ساخته بود و باعث شده بود كه در میان مردمش از محبوبیت بالائی برخوردار باشد . در ژانویه 1952 ، مجله تایم او را مرد سال اعلام كرد. این انتخاب ، میان دكتر محمد مصدق ، وینستون چرچیل ، داگلاس مك آرتور ، هری ترومن و دوایت آیزنهاور صورت گرفته بود . این مقاله ، او را « فرصت طلب لجوج » نامیده بود ، امـا ، در همان مقالـه ، بـه او لقب « جرج واشینگتن ایران »‌ داده بود و در باره اش نوشته بود «مصدق معروف ترین مردجهان است كه نژاد كهن او در طول قرن ها توانسته است پدید آورد .»

 

تقریبا دوهفته پس از آن كه مصدق سفارت بریتانیا در تهران را تعطیل كرد ، آمریكائی ها رفتند پای صندوق رای و آیزنهاور را به عنوان رئیس جمهوری ایالات متحده انتخاب كردند . آیزنهاور ،‌ بی درنگ جان فاستر دالس را به وزارت امورخارجه خود معرفی كرد . ناگهان ، حزن و اندوهی كه به خاطر تعطیلی سفارت بریتانیا در تهران ، دولت این كشور را در خودفروبرده بود ، شروع كرد به محوشدن .

در آن لحظات ، كرمیت روزولت رئیس عملیاتی سی آی ا در خاورمیانه ، سرراه بازگشت خود از ایران به واشینگتن ، در لندن توقف كرد . كرمیت روزولت با بسیاری از همتایان انگلیسی خود ملاقات كرد و آن ها به او پیشنهادی فوق العاده دادند . همكاران روزولت ، به او پیشنهاد كردند تا سی آی ا كودتائی را كه آن ها در ایران موفق به انجامش نشده بودند ، انجام بدهد . كرمیت روزولت ، پیشتر به احتمال این عملیات به مثابه « نقشه جنگ » اندیشیده بود .

 

هیچ چیزی جز سرنگونی مصدق به ذهن آنان خطور نمی كرد . مساله از آن هم به نظرشان خطیر تر می رسید كه حتی لحظه ای را در اجرای این نقشه تلف كنند . می خواستند به سرعت دست به كار شـوند . من باید به انگلیسی ها توضیح می دادم كه اجرای فوری این پروژه ، مستلزم موافقت كامل دولت من است ، و این كه من كاملا اطمینان نداشتم كه نتایج چگونه خواهند بود . همان گونه كه به همكاران بریتانیائی خود گفتم ، من مطمئن بودم كه تا دولت جاری ترومن و آچسون برسركار است ، اقبالی برای اجرای این نقشه نداریم ، اما اگر محافظه كاران جدید به كاخ سفید راه یابند ، ممكن است تصمیم گیری تغییر كند .

 

مقام های انگلیسـی چنان برای اجرای نقشـه كـودتا بـی تاب بـودند كه حتـی پیش از ادای سـوگند

ریاست جمهوری آیزنهاور ، تصمیم گرفتند نقشه شان را با او در میان بگذارند . یكی از عالی رتبه ترین ماموران اطلاعاتی شان « كریستوفرمونتیج  وودهاوس » را به واشینگتن فرستادند تا طرح شان را با دالس در میان بگذارد . وودهاوس و سایر مقام های عالی رتبه انگلیسی می دانستند موضوع آنان كه براندازی مصدق به خاطر ملی كردن شركت نفت انگلیس بود ، نمی توانست آمریكائی ها را وارد عمل كند . باید بحث دیگری را پیش می كشیدند . پیدا كردن این موضوع ، به فكر چندانی نیاز نداشت. وودهاوس به آمریكائی ها گفت كه مصدق دارد ایران را به سمت كمونیسم می برد .

در شرایط و موقعیت عادی ، انجام این كار دشوار بود . در ایران حزب كمونیستی بود معروف به حزب توده كه مثل سایر احزاب در ایران ، از پروژه ملی شدن صعنت نفت حمایت می كرد . مصدق كه ثابت كرده بود دموكرات بود ، به این حزب آزادی عمل داده بود ، اما هرگز از برنامه هایش استقبال نكرده بود . واقعیت این بود كه با دكترین كمونیست میانه ای نداشت و نمی خواست توده ای ها وارد دولتش شوند . دیپلمات های آمریكائی در تهران كه به بررسی حزب توده گماشته شده بودند ، این واقعیت را  می دانستند ، و به  واشینگتن گزارش داده بودند  كه این حزب  « سازماندهی خوبی دارد، اما چندان قدرتمند نیست . » سال ها بعد ، یك محقق ایرانی آمریكائی ، در باره موقعیت حزب توده در سال ١٩۵۳ تحقیقات جامعی انجام داد و به این نتیجه رسید كه « آن گونه هماهنگی و همكاری دو جانبه كه آمریكائی ها می ترسیدند میان مصدق و حزب توده وجود داشته باشد ، اصلا نمی توانست وجود داشته باشد . »‌

 

خطری كه عوامل كودتا تصور می كردند از جانب حزب توده وجود دارد ، واقعیت نداشت . حزب توده از جمعیت كافی ، محبوبیت اجتماعی و نقشه ای برای كسب قدرت سیاسی برخوردار نبود ... تصمیم انجام كودتا ، كمتر به زمینه های واقعیت موجود مربوط می شد و بیشتر به رقابت های ایدئولوژیك ، یعنی به دوران جنگ سرد بر می گشت .

 

( سیاست خارجی مصدق و اصالت نظریه نهضت ملی او ، بر پایه روش معروف به « موازنه منفی»  استوار بود . مردی كه بر تارك جنبش های ملی دهه پنجاه نشسته بود و به قول نویسنده این كتاب و بسیاری از محققان دیگر ، نخستین نتیجه ی این جنبش ها بود كه مثل جمال عبدالناصر در مصر با حمایت اكثریت مردم به كسب قدرت سیاسی نائل شده بود ، به استقلال ملی و عدم وابستگی به قدرت های جهانی اعتقاد داشت و بر آن بود كه خود مردم ایران مالك دارائی های خویش اند و هرگونه مراوده و قراردادی را باید به عنوان ملتی مستقل صورت بدهند ، نه بر مبنای سلطه و نفوذ و حاكمیت خارجی . رهبري حزب توده ، از آغاز پیدایش خود ، تا فرو ریختن اتحاد جماهیر شوروی ، از كرملین دستور می گرفت . بدیهی بود كه شرایط دموكراتیك دوران كوتاه ، اما قدرتمند دوره مصدق ، زمینه گسترده ای برای فعالیت همه احزاب ، از حزب توده گرفته تا حزب زحمتكشان دكتر بقائی و نیروی سوم و سومكا و پان ایرانیست و ... فراهم آورده بود ، اما مساله اصلی ، یا بیم او از حزب توده كه به خلاف دریافت استیفن كنیزر ، هرچه بود كمونیست نبود ، وابستگی تمام عیار این حزب به كرملین بود . اگر چه مصدق به قول نویسنده از خانوده ای اشرافی در آمده بود ، اما بنا به قول رابرت دریفوس در فصل چهارم كتاب بازی شیطان و بسیاری دیگر از محققان مستقل جهان ، به سوسیالیسم گرایش داشت و گذراندن مرحله دست یابی به استقلال ملی برای آن كشور فلاكت بار و زمینه های اجتماعی دموكراتیسم را ، به عنوان وجه اثباتی این گرایش از خـود نشـان داد .

به خلاف گفته ی آن محقق ایرانی آمریكائی كه اسیتفن كینزر از او نقل قول كرده است ، حزب توده در سال 1953 ( ١۳۳۲ ) ، نه تنها از جمعیت وسیعی برخوردار بود ، بلكه شاخه نظامی این حزب، نفوذ گسترده ای در سطوح فرماندهی ارتش داشت ، از امكانات تبلیغی و انتشاراتی وسیعی برخوردار بود ، در سراسر ایران حوزه های تشكیلاتی داشت و از طرح كودتا ، یا عملیات آژاكس به فرماندهی كرمیت روزولت نیز در چنان سطحی اطلاع داشت كه سه روز پیش از كودتا ۲۸ مرداد  ١۳۳۲ یعنی روز ۲۵ مرداد  ١۳۳۲ ، تیتر اصلی روزنامه شهباز ، از ارگان های اصلی حزب ، خبرداده بود كه « كودتائی در راه است » ، اما دست به هیچ اقدامی برای خنثی كردن آن نزد . حسین زنده دل از مسئولان تشكیلاتی این حزب ، كه بعدها بنا به سیاست حزبی به خدمت جمهوری اسلامی در آمد ، در سال ١۳۵١ شمسی می گفت : ما فقط در خیابان شهباز تهران صد صندوق اسلحه و مهمات داشتیم، اما درست در لحظه ی عمل كه كودتا در شرف وقوع بود ، و حزب می دانست ، از كمیته مركزی به من دستور دادند بروم چاپخانه به تصحیح روزنامه شهباز كه در تمام مدت حكومت ملی دكتر مصدق ، جوانان توده ای در دو سمت خیابان های شاه آباد و استانبول و نادری ، هریك انبوهی از آن روزنامه را در دست داشتند  و با بلند كردن نمونه ای از آن ،  فریاد می كشیدند : « شهباز ، ضد استعمار ! »

حسن ضیاء ظریفی  از رده های بالای سازمان چریك های فدائی خلق ، در كتاب « ۲۸ مرداد و خیانت های حزب توده » ، می نویسد كه در آخرین ساعات پیش از انجام كودتا ، خدابنده از طرف كمیته مركزی حزب توده به خانه دكتر مصدق رفت به كسب تكلیف كه : چه كنیم ؟! و مصدق به او جواب می دهد : « دیگر كاری از من بر نمی آید ، خودتان هر كاری می خواهید بكنید » و حزب توده كاری نكرد ، چون كرملین نمی خواست . و ماند تا كودتا علیه مصدق انجام شد و هزاران تن از اعضا وهواداران این حزب را از پادگان ها و خانه ها و خیابان ها و اداره ها دستگیر كردند و روزنامه های كیهان و اطلاعات ، پراز توبه نامه های آنان شد . جبهه ملی كه اصلا موقعیت را نفهمید و اساسا امكاناتی مثل حزب توده نداشت ، اما ضربه اصلی را حزب توده به دكتر مصدق كه چنان شرایط دموكراتیكی را فراهم كرده بود زد و سابقه های بعدی رهبري این حزب هم ، بخصوص در همكاری با جمهوری اسلامی آیت الله خمینی ، نشان داد كه پدیده ای جز فرمانبر كرملین نبود . در شرایط اوج جنگ سرد كه قرعه به نام ایران افتاد ، صلاح كرملین نبود كه در صحنه ایران به نفع مصدق وارد عمل شود . اگر این اشتباه محاسبه و خیانت رهبري حزب توده نبود ، خاورمیانه اكنون به این روز نمی افتاد. پس از قیام ضد سلطنتی مردم در سال ١۳۵۷ شمسی و به سرقت رفتن آن به وسیله اسلامیست های ساخت بریتانیا و ایالات متحده ، روزنامه مردم ارگان حزب توده ، روزعاشورا كه بستر مذهبی فرقه شیعه است ، نوشت : « عاشورای حسینی را خدمت امام تسلیت می گویئم ! » آقای كینزر باید بداند كه رهبري حزبی را كه تشكیل شده بود از فئودال زاده ها و خرده بوژوازی و رفرمیست ها كه فرمانبر كرملین بودند ، هرگز نمی توان «كمونیست » نامید و به تحلیل نقش آن كه با تاكتيك خود  به عوامل كودتای آمریكائی انگلیسی ١۹۵۳ ( ۲۸ مرداد  ١۳۳۲ ) كمك كرد ، نپرداخت . به خوانندگان این كتاب مجددا توصیه می كنم كه كتاب « ۲۸ مرداد و خیانت های حزب توده » ی حسن ضیاء ظریفی و تاریخ سی ساله بیژن جزئی را برای آگاهی بیشتر بخوانند م . )

 

وودهاس توانست جان فاستر دالس را قانع كند كه براندازی مصدق می تواند به منزله ی عقب نشاندن كمونیسم باشد . با این حال ، وزارت امور خارجه ظرفیت براندازی دولت ها را نداشت . به همین دلیل ، دالس باید از سی آی ا كمك می خواست . سی آی ا سازمان جدیدی بود كه در سال ١۹٤۷ ، به جای اداره سرویس های استراتژیك  زمان جنگ تاسیس شده بود . « هری ترومن » از  سی آی ا برای جمع آوری اطلاعات و هم چون این انجام عملیات مخفی ، مثل حمایت از احزاب ضد كمونیست اروپا ، استفاده كرده بود . با این حال ،‌ هیچ وقت خود او ، یا وزیرامورخارجه اش  آچسون،  به سی آی ا ، یا سازمان دیگری ، دستور نداده بودند دولتی خارجی را براندازند .

دالس  چنین اسـتثنائی قائل نمی شد . بخصوص دو عامـل او را مشـتاق كردند تا  در ایـن  راه  سـی آی ا  را به كار گیرد . اولین دلیل ، نبودن جانشینی دیگر بود . مدت ها از زمانی كه یك رئیس جمهوری آمریكائی می توانست ارتش ایالات متحده را به اشغال سرزمین های دور گسیل دارد ، می گذشت . اتحاد جماهیرشوروی به عنوان قدرت جدید جهانی ، تعادل ایالات متحده را به هم زده بود و به طور جدی آ‍زادی این كشور برای براندازی دولت ها را از بین برده بود . هر اقدام نظامی و اشغالگرایانه از جانب ایالات متحده ، می توانست منجر به رویاروئـی دو ابر قدرت و باعث قتل عام اتمی شود . دالس فكر كرد با وجود سی آی ا ، ابزار لازم را در اختیار دارد تا معادله قدرت جهانی را بدون توسل به نیـروی نظـامی ، تغییـر بدهد .

به میدان آوردن سی آی ا ، جاذبه دیگری هم برای دالس داشت . وزیرامورخارجه آیزنهاور می دانست كه می تواند در هماهنگی كامل با مدیر این سازمان ، نقشه اش را پیاده كند ، چون مدیر سی آی ا برادر جوان تر او بود . در تاریخ آمریكا ، این نخستین باری بود كه هم نیا بودن می توانست عملیات نهانی و آشكارای سیاست خارجی را تواما صورت بدهد . با تركیبی از عناصر وزارت امور خارجه و سی آی ا كه در حال كسب مهارت در عملیات پنهانی بود ، كارچنان پیش می رفت كه دم خروس مخفی بماند .

پیش از آن كه كودتا صورت عملی به خود بگیرد ، برادران دالس باید موافقت آیزنهاور را جلب می كردند . كار ساده ای نبود . در نشست چهارم مارس ١۹۵۳ شورای امنیت ملی ، آیزنهاور به صدای بلند اظهار تعجب كرد كه چرا امكان ندارد « به جای جلب دوستی ممالك سركوب شده ، از آنان برای خود دشمن ساخت ؟ ! » دالس وزیرامورخارجه ، با فرض مسلم تاكید ورزید كه مصدق كمونیست نیست ، اما در عوض « اگر او را به قتل برسانند ، یا از مسند قدرت بردارند ، ممكن است در ایران خلاء سیاسی به وجود بیاید كه در غير آن صورت ، احتمال دارد كمونیست ها به آسانی قدرت را به دست بگیرند .» جان فاستر دالس هشدار داد كه اگر چنان اتفاقی می افتاد « نه تنها جهان آزاد از محصولات نفت ایران و ذخائر آن محروم می شد ، بلكه ... در مدتی كوتاه ، سایر مناطق خاورمیانه هم كه دارای شصت در صد ذخائر نفتی جهان بودند ، به دست كمونیست ها می افتادند . »‌

دو مساله ، در تمام طول زندگی ، ذهن دالس را آزار می داد  : نبرد با كمونیسم و حفظ حقوق شـركت های چند ملیتی . آن گونه كه مورخ آمریكائی « جیمز آ. بیل » نوشته است ، در ذهـن دالـس این

دو موضوع « به هم وابسته بودند و دو جانبه تقویت می شدند . »

 

تردیدی وجود ندارد كه توجه به نفت ، عامل اصلی تصمیم آمریكائی ها برای براندازی دولت مصدق بود ... اگر چه مباحث بسیاری وجود داشته است كه بنا به شرایط فراوان مستولی بر آن دوره ، دلیل اصلی ورود ایالات متحده به این صحنه ، منافع نفتی ایران نبوده ، تاریخ خاور میانه نشان می دهد كه ایالات متحده همواره چنین منافعی را ، با شدت زیاد یا بدون شدت زیاد ، دنبال می كرده است ... مساله كمونیسم و وجود نفت ، همواره در هم تنیده بوده اند . این دو موضوع در هم بافته بودند كه سیاست دخالت مستقیم آمریكا را رقم می زده اند .

 

پس از جلسه شورای امنیت ملی در ماه مارس ١۹۵۳ ، نقشه كودتا صورت جدی به خود گرفت . آلن دالس مدیر سی‌ آی ا ، پس از مشورت با همتای انگلیسی خود ، ژنرال بازنشسته ای به نام فضل الله زاهدی را به عنوان رهبر كودتا برگزید . پس از این انتخاب ، آلن دالس یك میلیون دلار برای ایستگاه سی آی ا در تهران فرستاد تا آن را « به هر طریقی كه باعث سقوط مصدق خواهد شد » خرج كنند . جان فاستر دالس هم به « لوی هندرسون » سفیر ایالات متحده در تهران رهنمود داد تا با ایرانی هائی كه علاقه دارند به انجام كودتا كمك كنند ،‌  تماس بگیرد .

دو مـامـور مخفـی ؛ « دونالد ویلبر » از سـی آی ا و « نـورمن داربیشایـر » از سـرویـس مخفـی     ( اینتلیجنس سرویس ) بریتانیا ، در آن بهار هفته ها در قبرس ماندند و نقشه ی كودتا را مورد بررسی قرار دادند . آن نقشه ، شبیه هیچ یك از نقشه هائی نبود كه آن دو كشور ، یا كشور دیگری ، پیش از آن كشیده بودند . این دو مامور با محاسبه ای مطمئن نقشه كشیدند تا مصدق را از مردم جدا كنند .

بنا به این طرح ، آمریكائی ها ١۵٠ هزار دلار خرج كردند تا روزنامه نگاران ، سردبیران ، وعاظ اسلامی و سایر رهبران عقیدتی را بخرند كه « نسبت به دولت مصدق عدم اعتماد و خصومت اجتماعی و ترس ایجاد كنند و با توسعه ی فشرده آن ، راه را به سرعت هموار كنند . » ادامه طرح این بود كه اراذل و اوباش را به خدمت بگیرند تا به چهره های مذهبی و سایر ایرانی هائی كه مورد احترام بودند ، حمله كنند و چنین وانمود كنند كه دستور این حملات را مصدق داده است . ضمنا ، به ژنرال فضل الله زاهدی پول كلانی بدهند ، كه بعدها معلوم شد ١۳۵ هزار دلار بوده ، تا « دوستان بیشتری را جذب كند » و «‌ در عناصر كلیدی نفوذ كند . » این نقشه ، به یازده هزار دلار دیگر در هفته نیاز داشت ، كه در آن زمان پول كلانی بود . این پول ، باید صرف خریدن اعضای مجلس شورای ملی می شد . قرار براین شد كه « در روز كودتا » هزاران تن تظاهر كننده ای كه مزد گرفته بودند ، درمقابل مجلس تظاهراتی را سازمان بدهند و تقاضای عزل مصدق را بكنند. در ادامه ، پارلمان با « رای شبه قانونی » به تقاضای مزدوران تظاهر كننده پاسخ مثبت می داد . اگر مصدق مقاومت می كرد ، یك واحد نظامی به فرماندهی ژنرال زاهدی ، دستگیرش می كرد .

وقتی نسخه ای از این نقشه به دست جان فاستر دالس وزیر امور خارجه ایالات متحده  رسید ، با شور و شعف توضیح داد كه « به این ترتیب ما از شر مصدق دیوانه خلاص خواهیم شد ! »

 

خیلی ها این فكر را نپذیرفتند . بسیاری از افسـران سی آی ا ، با آن مخالفت كردند . یكـی از آنـان « راجر گوایران » رئیس ایستگاه سی آی ا در تهران بود كه بالاخره هم بر سر همین مخالفت استعفا داد . حتی هیچ یك از كارشناسان اصلی وزارت امور خارجه ایالات متحده ، تا پیش از اجرای نقشه از آن خبر نداشتند . آن چه آنان می دانستند انبوهی از گزارش های « هنری گرادی » سفیر هری ترومن در آرشیو وزارت امورخارجه در باره ایران بود كه مصدق « از ۹۵ تا ۹۸ در صد حمایت مردم ایران برخوردار است ، و گزارش های رئیس او « جرج مك گی » معاون وزارت امور خارجه كه مصدق را « محافظه كار » و « ملی گرای میهن پرست ایرانی » ارزیابی می كرد و حاكی از آن بود كه « هیچ دلیلی برتمایل مصدق به كمونیسم وجود ندارد . »

هیچ یك از این گزارش ها و تحلیل ها وارزیابی ها ، كمترین تاثیری بر جان فاستر دالس نداشتند . غریزه او ، به جای هر گونه توجهی به واقعیت های موجود ، به او حكم می كرد كه براندازی مصدق فكر مطلوبی است . او با هیچ كس دیگری كه تصوری جز این داشت ، مشورت نكرد .

مطبوعات آمریكائی ، حمایت وسیعی از این توطئه كردند كه اسم مستعارش عملیات آژاكس  بود . معدودی از روزنامه ها و مجله ها در جهت مصدق مقالاتی نوشتند ، اما همه استثنائی بودند . نیویورك تایمز ، مدام او را مردی دیكتاتور می نامید . روزنامه ها و مجله های دیگر ، او را با هیتلر و استالین مقایسه مـی كردنـد . نیـوزویك در گـزارشی نوشت كه به كمك او كمونیست ها در ایران « به قدرت خواهند رسید » ، تایم ، پیروزی دكتر محمد مصدق در انتخابات ملی را « یكی از بدترین فاجعه های پس از پیروزی سرخ ها در چین ، برای دنیای ضد كمونیست تلقی كرده بود . »

 

سی آی ا برای مدیریت كودتا علیه مصدق ، باید ماموری عالی رتبه را به تهران می فرستاد . این ماموریت مخفی ، می توانست خطرناك باشد . آلن دالس مدیر سی آی ا ، این آمادگی را تنها در كرمیت روزولت سی و هفت ساله و فارغ التحصیل هاروارد می یافت كه در امور خاورمیانه كارشناسی برجسته بود . به لحاظ تاریخی ، كـرمیت روزولت نـوه ی پرزیدنت تئودور روزولت بود كه نیـم قرن پیش از آن ، عصـر  « تغییر رژیم ها » به وسیله ایالات متحده را بنیان گذاشته بود .

 

كرمیت روزولت ، نوزدهم ژوئیه سال ١۹۵۳ ، از معبر باریك  مرزی دورافتاده وارد ایران شد ، و بی درنگ عملیات آژاكس برای سرنگونی را آغاز كرد . فقط چند روز طول كشید تا توانست ایران را شعله ور كند . با استفاده از ماموران ایرانی ( مثل آیت الله ابوالقاسم كاشانی نماینده اخوان المسلمین در ایران ، دستیارش آخوند روح الله موسوی خمینی ، به موازات اراذل و اوباشی به سركردگی شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ، برادرانی معروف به هفت كچلان ، برادران رشیدیان ، روزنامه نگارن ، سردبیران ، ارتشی هائی به سركردگی سپهبد بازنشسته فضل الله زاهدی و مزدوران دیگری از این دست م . ) ، موجی كاملا ساختگی را به عنوان تظاهرات ضد مصدق راه انداخت . نمایندگان مجلس، حمایت خود از دكتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران را پس گرفتند و به او اتهاماتی بی در و پیكر و در و بی در وارد كردند . رهبران مذهبی در منبرهای خود مصدق را خدا نشناس ، یهودی و كافر اعلام كردند . مطبوعات پر شدند از مقاله ها و كاریكاتورهائی كه مصدق را ، از هم جنس باز گرفته تا مامور امپریالیسم بریتانیا ، و هر آنچه به آنان دیكته شده بود ، جلوه دادند . مصدق ، با آن هوش و ذكاوتی كه داشت ، متوجه شده بود كه دستی نامرئی دارد آن كارزار ساختگی را اداره می كند ، اما از آن جا كه اعتقادی دیرینه و شاید اغراق آمیز به دموكراسی داشت ، به هیچ اقدامی برای جلوگیری از آن دست نزد ، چه رسد به آن كه فكر سركوبی آن به ذهن دموكراتش خطور كرده باشد .

مورخی به نام فخرالدین عظیمی ، سال ها بعد نوشت « حرمتی كه مصدق برای نهادینه كردن دموكراسی و احترام گذاشتن به حقوق و آزادی های مدنی قائل بود و می خواست تا در جهت این آرمان والا ، حاكمیت قانون مراحل رشد خود را بگذراند ، به طرز وسیعی به نفع دشمنانش تمام شد . » با این حال ، در آغاز اگوست سال ١۹۵۳ ، مصدق دست به اقدامی زد تا نقشه  سی آی ا  را مختل كند . رهبر نهضت ملی ایران ، دریافته بود كه سرویس های اطلاعاتی خارجی ، نمایندگان مجلس را تطمیع كرده اند تا به او رای عدم اعتماد ندهند و برای خنثی كردن و عقیم گذرادن این نقشه ، تقاضای رفراندوم ملی كرد تا به او اجازه بدهد چنان مجلسی را منحل كرده و مردم را به انجام انتخاباتی جدید فرا بخواند . در چنین شرایطی ، اندكی از اصـول دمـوكراتیك خود عقب نشست و برای رای دهندگان ، دو صنـدوق « آری » یا « نه » گذاشت . نتیجه ی مراجعه به آرای عمومی ، به صورت مطلوب و پیروزمندانه ای به نفع او تمام شـد . دشمنانش او را تقبیح كردند ، اما در این دور از مبارزه فاتح شد . نمایندگان خود فروخته ی مجلس شورای ملی ، به این ترتیب نتوانسـتند نقشه  سی آی ا برای سقوط ظاهرا قانـونی او را به اجرا در آوردند ،

زیرا دیگر مجلسی وجود نداشت .

كرمیت روزولت به سرعت نقشه ی جایگزین را به اجرا در آورد . برای اجرای این گزینه ، باید ترتیبی می داد تا محمد رضا شاه پهلوی فرمان عزل مصدق را صادر می كرد و ژنرال زاهدی را به عنوان نخست وزیر جدید اعلام می كرد . این مرحله هم جعل قانون بود ، زیرا بنا به قانون ایران ، فقط مجلس این حق را داشت كه نخست وزیری را عزل ، یا انتخاب كند . كرمیت روزولت می دانست كه دكتر محمد مصدق ، صرف نظر از سایر مزایا ، از بهترین و مطلع ترین حقوقدانان تحصیل كرده مملكت بود ، پس زیر بار چنین فرمانی نمی رفت و از اجرای آن سرباز می زد . مدیر اجرائی سی آی ا ، برای این مرحله هم نقشه داشت . گروهی از نظامیان وفادار به شاه ، مامور اجرای فرمان او می شدند كه در صورت تمرد مصـدق ، او را دستگیر می كردند . تنها مانع اجرای این نقشه، خود شاه بود . محمد رضا پهلوی از مصدق كه او را كوچك كرده بود ، نفرت داشت ، اما ترسید شركت كردن در نقشه سی آی ا ، تاج و تختش را به خطر بیندازد . در سلسله ملاقات هائی كه در صندلی عقب اتومبیلی كه نزدیك كاخ سلطنتی پارك شده بود صورت گرفت، كرمیت روزولت كوشید تا شاه را به شركت دركودتا ترغیب كند ، اما به خاطر وحشت او از نتیجه ی كار ، موفق نشد قانعش كند . مامور ارشد سی آی ا ، به آرامی برفشارش افزود . اول ترتیبی داد تا با دادن رشوه ای كلان و یك پالتو پوست مینك ، خواهر دوقلو و قدرتمند او اشرف را برای همكاری از ریوی  فرانسه به كشور باز گرداند. اشرف ، پس از دریافت آن پول كلان و آن هدیه ی گران قیمت ، با مدیر اجرای عملیات آژاكس به توافق رسید . وقتی این تماس به شكست انجامید ، كرمیت روزولت دو مامور ایرانی خود را فرستاد تا به شاه اطمینان بدهند كه نقشه كودتا مطلوب است و به طور یقین موفق خواهد شد . شاه هنوز دودل بود . سرانجام ، كرمیت روزولت ، ژنرال شوراتسكف را كه سالیان دراز در واحد فرماندهی ارتش آمریكا در ایران نقش حساسی داشت ، فراخواند تا معامله را جوش بدهد . پسر همین ژنرال شوارتسكف بود كه چهاردهه بعد ، در همان رده نظامی ، عملیات معروف به توفان صحرا را علیه عراق فرماندهی كرد .

شاه ، ژنرال شوراتسكف را در سرسرای كاخ پذیرفت ، اما در آغاز از سخن گفتن طفره می رفت . و با ایما و اشاره به میهمانش فهماند كه می ترسد در دیوارها و سقف ، میكروفون كارگذاشته باشند . سرانجام ، شاه و ژنرال آمریكائی ، میزی را به وسط سرسرا كشاندند و بالای میز ایستادند  به رد وبدل كردن آن چه می خواستند به هم بگویند . در گفت و گوئی كه باید به صورت پچپچه و زمزمه بوده باشد ، شوارتسكف به شاه حالی كرد كه هر دو قدرت بریتانیا و ایالات متحده پشت نقشه اند و او گزینه ی دیگری ندارد جز همكاری با طرح كودتا . شاه ، رفته رفته تسلیم شد . روز بعد ، به كرمیت روزولت گفت كه فرمان عزل مصدق را امضا خواهد كرد و ژنرال فضل الله زاهدی را به نخست وزیری خواهد گماشت ، اما مشروط بر آن كه بی درنگ به سمت پناهگاهش در كناره دریای خزر پرواز كند .

محمد رضا پهلوی به مـدیر عملیات مشترك بریتانیا ایالات متحده برای سـرنگونی دكتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران كه از پشتیبانی ۹۵ تا ۹۸ در صد مردم ایران برای كسب قدرت سیاسی برخوردار شده بود ، توضیح داد كه « اگر بخت یارما نبود و عملیات آژاكس شكست خورد ، من می توانم از همان جا مستقیما به بغداد فرار كنم . »

هدف نهائی كودتا این نبود ، اما به هر صورت كرمیت روزولت را قانع كرد . شاه فرمان عزل مصدق را صادر كرد و بعد از ظهر چهاردهم اگوست ١۹۵۳ ، آن را به سرهنگ نعمت الله نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی كه یكی از عناصر نقشه كودتا بود ، سپرد . اواخر آن شب ، سرهنگ نصیری با گروهی نظامی به خانه مصدق رفت . به نگهبان درگفت كه فورا باید نخست وزیر را ببیند .

آن جا ، گروهی از نظامیان وفادار كه مخفی شده بودند ، در حالی كه این حركت باعث شگفتی نصیری شده بود ، او را محاصره و دستگیر كردند . مصدق توطئه را به هنگام كشف كرده بود . مردی كه باید او را دستگیر می كرد ، خود دستگیر شد .

سحرگاه روزبعد ، رادیو تهران خبر پیروزی دولت برای درهم شكستن قصد كودتای شاه و « عوامل خارجی » را با آب و تاب منتشر كرد . شاه خبر را در پناهگاه دریای خزر شنید و همان گونه كه به كرمیت روزولت گفته بود ، عمل كرد . همراه با ملكه ثریا ، پرید در هواپیمای دریائی خود و به بغداد گریخت . از بغداد هم سوار هواپیمای عادی شد و به روم رفت . شاه در پاسخ یك خبرنگار آمریكائی كه از او پرسید انتظار دارد به ایران بازگردد ، گفت « شاید ، اما نه در آینده ای فوری » .

 

كرمیت روزولت اما ، به این آسانی ها نومید نمی شد . شبكه وسیع تری از مزدوران ایرانی را سازمان داد و پول كلانی به آنان پرداخت . بسیاری از مزدبگیران ، بخصوص عواملی كه در دستگاه پلیس وارتش بودند ، هنوز خودشان هم نمی دانستند چه كنند . كرمیت روزولت در مخفی گاه زیر زمین سفارت آمریكا نشسته بود و به گزینه هایش فكر می كرد . یكی از راه حل ها آن بود كه دست از پا درازتر به آمریكا برگردد . حتی پیام هائی از مقام های بالا دست خود در سی آی ا دریافت كرد كه چنان كند . مدیر عملیات آژاكس ، به جای اطاعت امر ، دو تن از عوامل بالای ایرانی را فراخواند وبه آنان گفت تصمیم گرفته است زخمی كاری به مصدق بزند .

این دو مامور ایرانی سی آی ا ، روابط وسیعی با اوباش خیابانی تهران داشتند و روزولت به آنان گفت می خواهد در گوشه و كنار شهر شورش راه بیندازد .  در مورد دست زدن به این اقدام ترسناك، آن دو مامور ایرانی به مدیر عملیات آژاكس جواب دادند كه در این مورد معذورند ، چرا كه در آن خطر دستگیری های وسیعی وجود دارد . این پاسخ ، بالقوه ضربه مهلكی به نقشه جدید كرمیت روزولت می زد . پس به بهترین شیوه ی سنتی ماموران مخفی ایالات متحده متوسل شد . اول به آن دو مزدور ایرانی پنجاه هزار دلار پیشنهاد داد تا به همكاری شان با او ادامه دهند . واكنشی از خود نشان ندادند . بعد ، دومین بخش معامله را به پیشنهاد اول افزود . به آنان گفت اگر شانه خالی كنند ، هر دو را می كشد . نظرشان عوض شد . محوطه سفارت آمریكا را با كیفی پر از پول نقد و اشتیاقی تازه به همكاری ترك گفتند .

در آن هفته ، طاعون خشونت تهران را فرا گرفت . دسته های اوباش و آدم كش های خیابانی ، وحشیانه به خیابان ها ریختند ، شیشه مغازه ها را شكستند ، مساجد را به گلوله بستند ، عابران را كتك زدند وفریاد كشیدند « زنده باد مصدق و كمونیسم ! » دسته های دیگر از اوباش آدم كش كه ادعا می كردند به حمایت از شاه فراری برخاسته اند ، به دسته های اولی حمله كردند . رهبران هر دو گروه ، در واقع با كرمیت روزولت كار می كردند . مدیر عملیات آژاكس می خواست این تصویر و تاثیر را به وجود آورد كه كشور در آستانه هرج و مرج قرار گرفته است . وبه صورت خیره كننده ای موفق شد . حامیان مصدق كوشیدند تا تظاهراتی را در دفاع از او سازمان دهند ، اما باردیگر غریزه ی دموكراتیك او باعث شد كه ساده دلانه عمل كند . مصدق ریختن سیاسی ها به خیابان را كسر شان دانست و به رهبران احزاب سیاسی كه به او وفادار بودند ، دستور داد كه به آن جنگ و دعوا نپیوندند. بعد ، واحد های پلیس را برای ایجاد نظم به خیابان ها فرستاد ، غافل از آن كه كرمیت روزولت قبلا بسیاری از فرماندهان شان را خریده است .

رهبران حزب توده كه صـدها نظـامی را تحت فـرمان خود داشتند ، در آخـرین لحظه پیشـنهادی به

دكتر مصدق كردند . توده ای ها به مصدق گفتند كه اسلحه و مهمات ندارند ، اما اگر او سلاح در اختیار شان بگذارد ، به دسته هائی كه می خواهند رژیم او را نابود كنند ،‌ حمله خواهند كرد .

مصدق كه به پیر احمد آباد معروف است ، به وحشت افتاد ؛ وحشت از شرایطی خونین كه برپا خواهد شد . و با خشم به یكی از رهبران حزب توده گفت : « اگر من موافقت كنم كه حزبی سیاسی مسلح شود ، خودم را نخواهم بخشید .»  ( در تكمیل توضیحی كه در صفحات پیشین این فصل به عنوان مترجم كتاب داده ام ، بنا به اسناد و شواهد تاریخی تاكید می كنم كه خدابنده از رهبران حزب توده كه گزارش كامل آن در كتاب « ۲۸ مرداد و خیانت های حزب توده » به قلم حسن ضیاء ظریفی آمده است ، به مصدق دروغ گفت . هم شاخه نظامی حزب توده در ارتش قدرت داشت ، هم  در واحدهای غیر نظامی ، اسلحه و مهمات كافی داشت . در سال ١۳۵٠ كه یكی دو سالی از قلم زدن من در روزنامه كیهان می گذشت ، رحمان هاتفی كه مسئول من ، و بعدها با آمدن خسرو گلسرخی مسئول او نیز بود ، و من مانیفست ماركس و انگلس را مخفیانه از آن انسان گرامی گرفتم و به خسرو هم دادم كه بخواند ؛ با چنین سابقه و اعتمادی كه من در آن سنین به رحمان هاتفی داشتم كه سرانجام در زندان اسلامیست های حاكم برایران به قتل رسید ، حسین زنده دل با نام مستعار بهمن را به من معرفی كرد تا با چند تن دیگر ، او به ما مانیفست را تدریس كند . حسین زنده دل می گفت قبلا توده ای بوده كه دروغ می گفت و در همان زمان هم توده ای بود و در هر دو دوره پادشاهی و خلافت اسلامی ، رحمان هاتفی را لو داد ، به من ، در حضور سه تن دیگر كه جلسات محرمانه مطالعاتی را در خانه خودمن در خیابان شهناز تشكیل می دادیم ، گفت در ۲۸ مرداد سال ۳۲ حزب توده فقط در خیابان شهباز صد صندوق اسلحه و مهمات داشت كه در آخرین لحظه ، و در حالی كه روز ۲۵ مرداد روزنامه شهباز كه از ارگان های حزب بوده ، در تیتر اول خود اعلام كرده بود كودتائی علیه مصدق در راه است، كمیته مركزی به او دستور داد برای تصحیح روزنامه شهباز به چاپخانه برود . سرهنگ جلیلی از نزدیكان خانوادگی پدر من هم كه همان روزها مامور خدمت در لشكر گرگان بود ، می گفت ، فرماندهی كلیدی لشكر در اختیار شاخه نظامی حزب توده بود و آن ها قادر بودند به سمت تهران حركت كنند . فرمانده لشكر خراسان هم می گفت شاخه نظامی حزب توده وضع مشابهی در آن لشكر داشت و قادر بود برای در هم شكستن نقشه ی كودتا علیه دكتر مصدق ، نیرویش را به تهران برساند . و... و... هزاران سند و شاهد وجود دارند كه ثابت می كنند رهبران حزب توده به سخنگوئی ی خدابنده ( به قول حسن ضیاء ظریفی ) در آخرین لحظه هم به مصدق دروغ گفتند و چون خودشان سه روز پیش از حمله به خانه مصدق و انجام كودتا ، خبر وقوع آن را منتشر كرده بودند ، می دانستند چه اتفاق مهیبی در راه است كه نیتجه اش خاورمیانه را به چنین روزی می انداخت . از این گذشته ، حزب توده كه خود را «‌ كمونیست ! »  می نامید ، چگونه می خواست از مردی كه او را « نماینده بوژوازی لیبرال » می نامید ، برای عملیات ضد كودتا دستور بگیرد و ریاكارانه تقاضای اسلحه كند؟! آیا نمی شود به این نتیجه رسید كه كرمیت روزولت عناصری از كمیته مركزی حزب توده را هم كه مستقیما از كرملین دستور می گرفت و كرملین نمی خواست ایران را صحنه رویاروئی دو ابر قدرت در جریان جنگ سرد كند ، خریده بود؟ این كه دكتر مصدق نمی خواست خونریزی راه بیفتد و این از جوهر دموكراتیك شخصیت او بر می آمد ، بنا به مختصات عمـلی و روحـی مصـدق ، درست است ، اما شـايسـته است كه آقای كینـزر در چاپ بعـدی كتاب ، اولا در مـورد  « كمونیست » نامیدن حزب توده ، و ثانیا در مورد موقعیت نظامی حزب و در واقع خیانت رهبري این حزب به مصدق و مردم ایران ، تحقیق بیشتری بكند م . )

 

كرمیت روزولت روز چهار شنبه  نوزدهم اگوست را به عنوان نقطه اوج انتخاب كرد. صبح آن روز ،  هزاران تظاهر كننده ای كه از سوی مزدوران سی آی ا رهبری می شدند ، با تقاضای استعفای مصدق به خیابان ها ریختند. رادیو تهران را اشغال كردند و روزنامه های طرفدار دولت را به آتش كشیدند. طرف های ظهر، واحدهای پلیس كه كرمیت روزولت فرماندهانش را اجیر كرده بود، وارد درگیری شدند، به وزارت امور خارجه، شهربانی تهران، و ستاد ارتش حمله كردند .

وقتی آشوب و هرج و مرج و خشونت تهران را درنوردید، كرميت روزولت با خونسردی از محوطه سفارت آمریكا خارج شد و در خانه امنی به ملاقات سپهبد بازنشسته فضل الله زاهدی رفت. زمان آن رسیده بود تا ژنرال زاهدی نقشی را كه برای او تعیین شده بود، ایفا كند. زاهدی با احساس شعف با گروهی از حامیان مسلح خود به رادیو تهران رفت و به مردم اعلام كرد كه « بنا به فرمان شاه ، نخست وزیر قانونی ! ایران است. » و ازآنجا به باشگاه افسرانی كه اجیران بریتانیا و ایالات متحده با شور و شوق منتظر ستودن او بودند رفت .

در آخرین روز انجام عملیات آژاكس، باید خانه دكتر مصدق را مهار می كردند. مهاجمان دو ساعت خانه مصدق را گلوله باران كردند ، اما از درون خانه با مسلسل به آنان پاسخ دادند. ده ها تن به خون در غلطيدند . با ظاهر شدن يك ستون تانك ، ورق برگشت . فرمانده ستون تانك ، از عناصر عمليات بريتانيا و ايالات متحده برای براندازی مصدق بود . تانك ها ، پی در پی خانه مصدق را هدف گرفتند و گلوله بارانش كردند . سرانجام ، مقاومت از درون خانه مصدق باز ايستاد . دسته ای از سربازان ، با ترس و وحشت وارد خانه شدند . مدافعان به پشت ديواری گريختند و رهبر محبوب خود را نيز با خود بردند . اوباشی كه بيرون خانه بودند ، ريختند به خانه رهبر نهضت ملی ايران دكتر محمد مصدق ، دست به غارت زدند و بعد ، خانه مردی را كه سرنوشت آينده خاور ميانه را رقم زده بود و نمونه ای بود كه در همه جنبش های آزاديبخش جهان تاثير می گذاشت ، به آتش كشيدند .

هيچ كس بيشتر از خود شاه از چرخش ناگهانی وقايع به حيرت نيفتاده بود . شاه مخلوع و همسرش ثريا در هتل روم  داشتند شام می خوردند كه خبرنگاران ريختند به هتل تا خبر براندازی مصدق را به او بدهند . شاه مبهوت ماند و تا لحظاتی زبانش بند آمده بود .

سرانجام كه از بهت زدگی در آمد ، پرسيد : « واقعا ؟ »

چند روز بعد ، شاه به ايران بازگشت و تاج مزين به پرطاووس را كه با خشم مردم از دست داده بود ، دوباره به سر گذاشت . مصدق را محاصره و بازداشت كردند .

پيش از فرار از تهران ، كرميت روزولت برای خداحافظی به شاه تلفن كرده بود . پس از بازگشت او امـا ، به جای ملاقات در صندلی عقب اتومبيل ، آسوده در كاخ ملاقات كردند . مستخدمی ودكا آورد و شـاه ، زبونانه از مامور ارشد سازمان اطلاعات مركزی ايالات متحده CIA ، تشكر و قدردانی كرد و گفت :  « من تاج پادشاهی خود را مديون خدا ، مردم خود ! ، ارتش خود و بخصوص شما هستم . »

كرميت روزولت و شاه چند دقيقه ای با هم حرف زدند ، اما ديگـر حـرف چندانی نداشتند . ( برای آن

كه شاه قول و قرارهايش را در روم با ماموران ارشد ايالات متحده گذاشته بود و حلقه نوكری تمام عيار را به گوش كرده بود كه از آن جمله بودند دادن كارت سفيد برای تاراج نفت ايران ، ورود بيش از 45 هزار نيروی نظامی آمريكائی به ايران، ايجاد پايگاه های نظامی ايالات متحده در ايران ، بازگذاشتن دست سی آی ا در ايران ، ايجاد ايستگاه های شنود در مرزهای شمالی ايران  ،  و در واقع تبديل كردن ايران  به مستعمره غير مستقيم  ايالات متحده  و ...   م . )

 

بعد سپهبد بازنشسته فضل الله زاهدی عامل ارشد سی آی ا  و نخست وزير جديد ، وارد كاخ شد و به آنان پيوست .

اين سه مرد ، از جمله معدود كسانی بودند كه می دانستند در آن هفته چه وقايع هولناكی رخ داده و چه دست هائی پشت آن وقايع بوده است . همه می دانستند كه عمليات آژاكس ، جريان تاريخ ايران را تغيير داده است .

كرميت روزولت ، پس از آن ملاقات در باره اش نوشت : « همه ما اكنون لبخند به لب داريم . اتاق سرشار از گرما و دوستی شده است . »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6

از دست اين آدم نفرت انگيز خلاص شويم

 

بزرگ ترين  تشييع جنازه در تاريخ گواتمالا ، از مردی شد كه بيست و چهار سال پيش مرده بود . بيش از صد هزار نفر به خيابان های گواتمالا ريخته بودند و چنان ازدحامی از جمعيت بود كه تو گوئی خيابان ها و پياده روها را به هم دوخته اند . بسياری گل های ميخك سرخ روی جمعيت می ريختند و فرياد می كشيدند « ياكوب ! ياكوب ! ياكوب ! » بعضی ها ، بخصوص زنان و مردان سالمندی كه او را به خاطر داشتند و می دانستند چه سياست مردی را به خاك می سپارند ، از فرط احساسات می گريستند .

مردی هفتاد و هفت ساله كه در ميان جمعيت بود و سعی می كرد جلو ريختن اشك هايش را بگيـرد ، می گفت « فقط اين را می دانم كه در دولت او ، آزار و اذيت و تعقيبی در كار نبود . پس از آن ، مردن مردم آغاز شد . »

ياكوب آربنز گوزمن ، يكی از دو رئيس جمهوری بود كه در « بهار دموكراتيك » كشور كه عمرش از ۱۹٤٤ تا ۱۹۵٤ بيشتر نپائيد ، گواتمالا را اداره كردند . در دهه ها پس از آن كه سی آی ا  او را سرنگون كرد و از كشورش راند ، مردم حتی جرئت نمی كردند از او سخن بگويند ، و برايش سـوگواری كننـد . آربنز ، تنها و فراموش شده مرد . فقط زمانی كه سرانجام باقی مانده ی جسد او را در بيستم اكتبر ۱۹۹۵ به گواتمالا بردند كه به خاك بسپارند ، مردمش فرصتی يافتند تا به او ادای احترام كنند . اين ادای احتـرام ، مثل شعله ای بود كه از دردهای ناگفته زبانه بكشد .

آربنز در سال ۱۹۵۱ ، همان سالی كه ميهن پرستی ديگر بـه نام محمد مصدق نخست وزير ايران شـد ، به رياست جمهوری گواتمالا رسيد . هر دو ، رهبری ملتی ستمديده و فقير را به كف گرفته بودند كه تازه داشتند طعم دموكراسی را می چشيدند . هر دو رهبر ، با قدرت شركت های غول آسائی كه بر منابع طبيعی كشورهاشان خيمه زده بودند ، مبارزه می كردند . كمپانی ها به اعتراض برخاستند و دولت هاشان  را كمونيست ناميدند تا بهانه ای برای براندازی شان پيدا كنند .

فقط چند كمپانی خصوصی ، آن گونه تنگاتنگ با دولت ايالات متحده در هم تنيده بودند كه شركت «يونايتد فروت » در خلال اواسط دهه ۱۹۵٠  تنيده بود . جان فاستر دالس ، چند دهه مشاور حقوقی اين شركت بود . برادر او آلن دالس ، سهم عمده ای در انباريونايتد فروت داشت . « جان مورز كابوت » ، معاون وزارت امور خارجه در امور داخلی قاره آمريكا ، يكـی از بزرگتـرين سهامداران اين كمپانـی بود . بـرادرش « تامس دادلی كابوت » مدير امور امنيت بين الملی وزارت امور خارجه هم ، پرزيدنت يونايتد فروت بود . ژنرال « رابرت كاتلر » رئيس شورای امنيت ملی نيز ، رئيس پيشين هيئت مديره اين كمپانی بود . « جان جی مك لوی » رئيس بانك بين المللی بازسازی و توسعه هم ، قبلا عضو هيئت رئيسه ی يونايتد فروت بود . هر دو معاون وزارت امور خارجه ، « والتر بدل اسميت » و « رابرت هيل » سفير آمريكا در كوسـتاريكا ، پس از پايان خدمات دولتی به عضويت هيئت رئيسه اين شركت در آمدند .

 

در خلال نيمه ی اول قرن بيستم ، يونايتد فروت در آمد هنگفتی از گواتمالا داشت . دليلش هم اين بود كه می توانست بدون دخالت دولت گواتمالا به چپاول خود ادامه دهد . بهترين زمين های زراعتی را در اختيار داشت ، قرار دادهای يك طرفه اش با ديكتاتورها را قانونی كرده بود . و براين مبنا بود كه با دست باز زراعت می كرد ، بی آن كه نگرانی هائی را از بابت ماليات و قانون كار به دل راه دهد. تا زمانی كه چنين نظامی حكم فرما بود ، جان فاستر دالس گواتمالا را « كشور دوست » و « با ثبات»‌ می دانست . وقتی كه نوع جديدی از دولت به كسب قدرت سياسی نائل شد و شروع كرد به جدال با اين كمپانـی ، همه ی آن عنوان ها و تلقی ها ، طرف بر بستند .

 

از دهه ۱۹۳٠ تا دهه ۱۹٤٠ ، به مدت سيزده سال ، يونايتد فروت با حمايت كامل « خورخه اوبيكو » كه معروف به فرمانده پارتيزانی ی قديمی آمريكای لاتين بود ، و تحت توجهات عالی او ، به كاميابی و ثروتی كلان دست يافت ، بر گواتمالا سلطه داشت . به قول يكی از مورخان ، اوبيكو « هر كسی را كه برنامه اجتماعـی ، اقتصـادی و ايـدئولوژی سياسی او پيشـرفته تـر از او بـود ، كمـونيست مـی ناميد »  و  « فقط به ارتش ، مالكان بزرگ و شركت های خارجی اعتماد داشت . » پراهميت ترين اين شركت ها ، يونايتد فروت  بود كه ده ها هزار محل كار تمام وقت و نيمه وقت را در گواتمالا تامين كرده بود . اوبيكو قرار دادهای بی شمار مالكيت زمين را به پای يونايتد فروت ريخته بود . از آن جمله قرار داد سال ۱۹۳۶ بود كه در نتيجه مذاكرات ماموران او با دالس به امضا رسيده بود . بنا به اين قرار داد ، زمين های گسترده و بسيار حاصل خيز دشت های پاسيفيك در « تيكوئی زاته » بود كه با تضمين معافيت كامل از همه ماليات ها در مدت اجاره ، به مدت نود ونه سال به يونايتد فروت تعلق می گرفت .

در نتيجه قوانين تند و تيز و عصيان زای اوبيكو ، سركشی در گواتمالا آغاز شد . طبقه متوسط در حال ظهور ، كه تحت تاثير زمزمه های دموكراتيك پس از جنگ دوم جهانی قرار گرفته بود و از نمونه هائی مثل رئيس جمهوری صلح طلب مكزيك « لازارو كاردناس » و پرزيدنت فرانكلين دلانو روزولت الهام می گرفت ، به تحريك مردم برای تغيير شرايط پرداخت . در خلال تابستان ۱۹٤٤ ، هزاران گواتمالائی ، به رهبری معلمان مدارس ، تظاهرات موج واره ای را به نشانه اعتراض به شرايط موجود ، در خيابان ها سازمان دادند . وقتی اين تظاهرات اعتراضی به نقطه اوج خود رسيد ، افسران جوان سر به شورش برداشتند و حكومت كهنه را واژگون كردند . « انقلاب اكتبر » گواتمالا كه فقط متكی به اراده و توان خود بود ، با كمتر از صد كشته پيروز شد .

چند ماه بعد‌ ، گواتمالائی ها برای شركت  در نخستين انتخابات دموكراتيك كشور خود ، به پای صندوق های رای رفتند . باكسب اكثريت آراء انقلاب فاتح ، معلم جوان مدرسه ای به نام « خوان خوزه آره والو» را به عنوان رئيس جمهوری خود برگزيدند .

آره والو در ادای سوگندی كه در پانزدهم مارس ۱۹٤۵ خطاب به مردم منتظر و اميدوارش ايراد كرد، از پرزيدنت فرانكلين دلانو روزولت به عنوان الگوی الهام بخش خود ياد كرد و گفت كه نمونه ی او را دنبال خواهد كرد .

 

در گذشته ، كارگران از فقدان علاقه به كار در چنان شرايط ظالمانه ای رنج می بردند ، و حتی كمترين صدای عدالت خواهانه ای در گلو خفه می شد . توگوئی كه اين صداها ، شايع كننده نوعی بيماری خطرناك اند . اكنون اما ، می خواهيم پا به دورانی بگذاريم كه كار انسان ، چه در مزارع ، مغازه ها، پايگاه های نظامی ، يا در كسب و كارهای كوچك ، با علاقه صورت پذيرد... ما می خواهيم عدالت و انسانيت را به ميدان بياوريم ، زيرا شرايطی كه مبتنی بر بی عدالتی و تحقير باشد ، هرگز ره به جائی خواهد برد .

 

پرزيدنت آره والو ، زير بنائی استوار برای دموكراسی جديد گواتمالا ساخت ، و بسيار كوشيد تا كشورش را وارد عصر جديد كند . در دولت شش ساله ی او ، مجلس شورای ملی ، نخستين نظام تامين اجتماعی كشور را بنيان نهاد ، حقوق اتحاديه های كارگری را تضمين كرد ، چهل و هشت ساعت كار در هفته را به صورت قانونی در آورد ، و حتی قانون مالياتی معتدلی را برای زمين داران بزرگ وضع كرد . بنا نهادن هر يك از اين معيارها ، درگيری سختی را بايونايتد فروت نمايندگی می كرد . اين شركت ، دربيش از نيم قرن گذشته  ، قوانين خودش را در گواتمالا اجرا می كرد ، و روی خوشی به ملی گرائی در حال ظهور گواتمالا و قوانين آره والو از خود نشان نمی داد . يونايتد فروت به هر صورت و با هر ابزاری كه می توانست ، در برابر او مقاومت می كرد .

دوره رياست جمهوری آره والو در پانزدهم مارس ۱۹۵۱ به پايان رسيد . در حضور هزاران تن از مردم گواتمالا ، آره والو حمايل رياست جمهوری را به جانشين خود ياكوبو آربنز تحويل داد . در تاريخ گواتمالا ، اين نخستين تحويل و تحول و انتقال قدرت صلح آميز بود . با اين حال ، آره والو در حالتی چندان خشنود نبود . و در سخنرانی خداحافظی خود ، اظهار تاسف كرد كه قادر نبود كاری بيشتر برای مردم خود بكند :

 

صاحبان و متنفذين اشراف زاده ی موز ، كه از مليت روزولت بودند ، عليه جسارت و بی پروائی يكی

از روسای جمهوری آمريكای مركزی ، كه حتی با احترام به خانواده های صادر كنند موز ، برای مردم خود آزادی و عدالت اجتماعی می خواست ، بر شوريدند ... آن وقت بود كه آن آموزگار بی ريا و رومانتيك ، در موقعيت رياست جمهوری كشور خود دريافت كه نظريه ها و لاف و گزاف های بين المللی برای دموكراسی و آزادی ، تا چه حد هلاكت بار و بی ثبات اند ؛ اگر چه در ظاهر درخشان می نمايند . آن زمان بود كه من در نهايت دلسردی و ياس و با تحمل درد عميق ، در نهايت خشم و آزردگی ، احساس كردم كه فشار نيروهای نامرئی ، حاكميتی را به ما تحميل می كند كه در مضمون و محتوی آن ، خبری از قانون و اخلاق نيست ، و اثری از روابط بين المللی و رابطه عادلانه ميان انسان ها وجود ندارد .

 

رئيس جمهوری آينده ، سرنوشتی را انتخاب كرده بود كه آن فشار ، حتی بيشتر از دوره ی پيشين به او تحيمل می شد . آربنز سرهنگ سی و هفت ساله ای بود كه در شورش ۱۹٤٤ عليه اوبيكو ، نقش رهبری داشت ، اما بنا به هيچ معياری از جنس افسران ارتش گواتمالا نبود . پدرش داروساز بود كه از سوئيس به گواتمالا مهاجرت كرده و زمانی كه هنوز ياكوبو آربنز كودكی بيش نبود ، خودكشی كرده بود . اين واقعه ، اميدهای آربنز به تحصيل علـوم و حتی مهندسی را ، نقش برآب كرد ، اما جامعه ای در سوئيس ، ترتيبی داد كه او به آكادمی نظامی راه يابد . در آكادمی نظامی شاگرد ممتاز شد و در بكس و چوگان ، به موقعيت درخشانی دست يافت . چهره ای بسيار جذاب داشت ، با چشم های آبی و موهای نـرم ، اما نيمرخی آمريكای لاتينی . در يكی از مسابقات قهرمانی آمريكای مركزی ، با « ماريا كريستينا ويلانوا » كه زن جوانی از اهالی سالوادور بود ملاقات كرد كه عليرغم زمينه ای كه در تعلق به طبقه بالا داشت ، از چپ های بسيار پرحرارت بود . پس از ازدواج ، ماريا او را به آموختن علوم اجتماعی و راه يافتن به موقعيت های سياسی تشويق كرد . رئيس جمهوری جديد ، اين هر دو آموزه را در ادای سوگند از خود بروز داد و آن ها را در « سه هدف اساسی » برای رياست جمهوری خود ، خلاصه كرد .

 

برنامه من اين است كه كشورمان را از ملتی متكی به اقتصاد نيمه استعماری ، به كشوری كه به لحاظ اقتصادی مستقل به خود است ، تبديل كنم . گواتمالا را از كشوری كه به محاصره اقتصاد فئودالی در آمده است ، به كشور سرمايه داری مستقل تبديل كنم ، و اين تغيير را از طريقی صورت بدهم كه سطح زندگی توده های وسيع مردم را ، به بالاترين حد ارتقاء دهم .

 

اين برنامه كار ، كه در حكم تاخت بردن به منافع چپاولگران بود ، به محض آغاز اقدامـات اوليـه ، در تقابل با هرسه كمپانی آمريكائی قرار گرفت كه بر اقتصاد گواتمالا سلطه داشتند . اول برنامه ای برای ساختن شبكه برق عمومی را اعلام كرد كه انحصار پرسود شركت  برق « بوند و شی ر» شديدا در هم می شكست . بعد ، توجه خود را به  « خط آهن بين المللی آمريكای مركزی » معطوف كرد كه تقريبا در همه كشورهای آمريكای مركزی ، از جمله مسيری كه پايتخت را به « پوئرتو باريوس » ، بندری در ساحل اقيانوس آتلانتيك وصل می كرد ، در تملك آن كمپانی بود . آربنز پيشنهاد كرد بندر پرعمقی بسازند كه به روی همه خطوط كشتيرانی باز باشد و به پايتخت كشور وصل شود . پس از آن، در تقابل با نظام نا متعادل و شديدا ظالمانه ی مالكيت زمين كه ريشه ی فقر در گواتمالا بود و هنوز هم هست ، توانست لايحه ای را از مجلس بگذراند كه كمپانی يونايتد فروت را تهديد می كرد .

قانون اصلاحات ارضی كه هفدهم ژوئن ۱۹۵۲ از مجلس ملی گذشت ، برتارك دستاوردهای انقلاب دموكراتيك گواتمالا نشسته بود . بنا به مواد اين قانون ، دولت می توانست اراضی غير زراعی را كه املاكی به وسعت بيش از ۶۷۲ جريب بودند ،‌ ميان مردم تقسيم كرده و بنا به قانون جديد مالياتی ، از مالكان آن خسارت بگيرد. اين اقدام ، جدال مستقيم با يونايتد فروت بود كه مالك ۵۵٠ جريب ، يعنی بيش از يك پنجم زمين های زراعی كشور بود و فقط كمتر از پانزده در صد از آن را زير كشت برده بود . كمپانی يونايتد فروت مدعی بود كه آن زمين های وسيع و قابل كشت را برای برنامه های آينده اش لازم دارد و برای مردم كشوری كه شمارشان به صدها هزار می رسيد و به خاطر نداشتن زمين در فقر و گرسنگی می زيستند ، ادعای يونايتد فروت به شدت غير عادلانه می نمود .

 

سه كمپانی مرتبط با هم كه زير ضرب اصلاحات آربنز رفته بودند ، دهه ها بود كه بر گواتمالا سلطه داشتند . يونايتد فروت ، بزرگ ترين زمين دار كشور بود كه بيشترين كارگر و كارمند را به صورت خصوصی در استخدام خود داشت . اين شركت ، صاحب ٤۶ در صد از سهام « خطوط آهن بين المللی آمريكای مركزی » هم بود و بدين گونه ، خدمات نقل و انتقال را هم در امتداد پوئرتوباريوس مال خود كرده بود و با  نرخ بسيار ارزانی هم اين كار را انجام می داد . شركت برق  بوند و شی ر هم برق مسيرهای راه آهن و مناطق كشت موز را تامين می كرد . هر سه كمپانی ، روی هم رفته در حدود صد ميليون دلار در گواتمالا سرمايه گذاری كرده بودند . آربنز آن ها را وادار كرده بود كه به اجرای مقررات جديد تن در دهند . بنابراين ، بسياری از عوامل اجرائی و سهامداران آن ها ، از آربنز نفرت پيدا كرده بودند . وكيل نيويورك جان فاستر دالس هم كه هر سه كمپانی را نمايندگی می كرد ، از آن جمله بود .

در اوائل سال ۱۹۵۳  ، دولت گواتمالا ۲۳٤ هزار جريب از ۲۹۵ هزار جريب زمين يونايتد فروت را در« تيكوئی زاته » به تصرف خود در آورد . و از آن شركت يك ميليون و صد و هشتاد و پنج هزار دلار تقاضای پرداخت خسارت مالياتی كرد . مديران يونايتد فروت ، زير بار اين رقم نرفتند و فقط ۱۹  ميليون دلار را پذيرفتند .

تقريبا همه گواتمالائی ها ، از تقسيم اراضی كه گامی در راه تحقق دموكراسی ملی در حال شكوفائی بود ، استقبال كردند . واشينگتن اما ، واكنش متفاوتی از خود نشان داد . بسياری از دوستان قديمی يونايتد فروت ، با استفاده از نفوذ خود ، به دولت آيزنهاور فشار آوردند كه دولت گواتمالا دارد همه ی زمين ها را به تصرف خود در می آورد ( زمين های مملكت خودش را كه در مالكيت سرمايه داری ايالات متحده قرار گرفته بود م . ) آنان تصرف زمين ها را نه تنها غير قانونی ! و خشماگين ، بلكه دليلی براثبات نفوذ كمونيسم در گواتمالا ارزيابی می كردند . از آن جا كه گواتمالا رهبری سنتی آمريكائی مركزی را داشت ، اين جماعت را وحشت برداشته بود كه هرگونه اصلاحاتی در اين كشور، راه  را به سرعت برای گسترش آن به ساير كشورها باز خواهد كرد . به نظر آنان ، دفاع از يونايتد فروت ، مترادف بود با شكست دادن كمونيسم در آمريكای مركزی و هدفی يگانه را دنبال می كرد . اين هدف ، فقط با براندازی آربنز حاصل می شد .

يونايتد فروت تحت رهبری « سام زمارای » سلطان خيال پرست موز كه در سـال ۱۹۱۱  پرزيـدنت « ميگوئل داويلا » را در هندوراس برانداخته بود و تبديل به قدرتمندترين چهره آمريكای مركزی شـده بود ، موقعيتی افسانه ای پيدا كرد . چيزی از تبديل شدن گواتمالا به كشوری دموكراتيك در سال ۱۹٤٤ نگذشته بود كه زمارای احساس كرد دولت اصلاح طلب گواتمالا ، باعث دردسر اين شركت خواهد شد . خطرها جدی بودند و او می خواست اطمينان يابد كه افكار عمومی آمريكا با او است . برآن شد تا يك كارشناس روابط عمومی را از خارج استخدام كند . بازيگر جديد « ادوارد برينز » خواهر زاده زيگموند فرويد و چهره ای مسلط در حرفه جوان خود بود .

« برينز » يكی از استادان روانشناسی اجتماعی مدرن بود . او دوست داشت تا خود را « پدر روابط عمومی » بنامد و كسی هم مخالف نبود . تخصص برينز در امری بود كه او آن را « آگاهی و هـوش مـاهرانه ی سازماندهی عادات و عقايد توده ها »‌ می ناميد . ادوارد برينز به زمارای پيشنهاد كرد يونايتد فروت كارزاری را برای خراب كردن تصوری كه در جامعه از دولت گواتمالا وجود داشت ، سازمان بدهد . به نظر او ، اين روش می توانست دولت را تضعيف كند و شايد هم باعث ايجاد وقايعی شود كه به سقوط دولت بينجامد  .

گمانه زنی برينز می گفت « من احساس می كنم كه گواتمالا ممكن است واكنشی نسبت به جامعه بی ترحم خود نشان بدهد . »

پيش از آن ، سابقه نداشت كه شركت های آمريكائی در ايالات متحده ، برای خراب كردن رئيس جمهوری دولتی خارجی ، كارزار تبليغاتی راه بيندازند.

زمارای اكراه داشت كه يونايتد  فروت به نخستين تجربه ی اين روش دست بزند . پس از آن ، در بهار سال ۱۹۵۱ ، برينز پيامی برای زمارای فرستاد كه حاوی خبرهائی هشدار دهنده بود . رهبری اصلاح طلب به نام دكتر محمد مصدق در ايران كه كشوری بسيار دور بود ، با ملی كردن صنعت نفت دست  به عملی غير قابل  تصور زده است . برينز در ياد داشت  خود تاكيد ورزيد  كه  « ممكن است گواتمالا هم دست به چنين اقدامی بزند . »

زمارای فقط به شنيدن چنين خبر و بهانه ای نياز داشت . پس به برينز اختيار داد تا كارزارش را آغاز كند ، و نتايخ زودتر از آن چه پيش بينی می شد خود را نشان دادند . پس از ملاقات برينز با « آرتور هيز سالز برگر » ، سـلسـله مقالاتـی در نيويورك تايمز منتشر شدند كـه مـی گفتند گواتمـالا دارد قربانـی    « سرخ ها » می شود . پس از آن گزارش هائی در مجله های معروف ، مثل سلسله مقاله های نشريه تايمـز ، در آمدند كه بيشترشان با توصيه های موثر برينزنوشته می شدند . در مرحله بعد، ادوارد برينز شروع كرد به سازماندهی مطبوعات بازاری و قلم به مزد گواتمالا . اين روزنامه ها و مجلات ، مقاله ها و گزارش هائی در ستايش خدمات يونايتد فروت نوشتند و سعی كردند خوانندگان شان را بترسانند كه ديكتاتوری ماركسيستی خطرناكی گواتمالا را تهديد می كند .

اعضای برجسته كنگره ، اين نوشته ها را در صحن مجلس منتشر می كردند . بلندترين صدای اين گروه از نمايندگان ، سناتور ماساچوست بود كه اسم خانوادگی معروفی داشت : هنری كابوت لاج، از تخم و تركه ی دو خانواده كه به كمك يونايتد فروت ثروتمند شده بودند . در همان تالار بود كه پدر بزرگ و هم نام او ، بيش از نيم قرن سلطه ی آمريكائی ها بر كوبا و فيليپين را تامين كرده بود . سناتور ماساچوست ، سخنرانی های تند و تيز و اهانت آميزی عليه رهبران گواتمالا ايراد كرد و آنان را عضو سازمان مخفی كمونيست ها خواند . در همان حال ، در مجلس نمايندگان هم « جان مك كورمك»  رهبر اكثريت و رئيس آينده مجلس ، كه او هم نماينده ماساچوست بود ؛ و اساسا يونايتد فروت نسل های كامياب خود را در آن ايالات ساخته و پرداخته بود ، مدام هشدار می داد كه رهبری دموكراتيك گواتمالا ، « بخشی از طرح كرملين برای فتح جهان است » و در كار است تا كشور را به « بستر اتحاد شوروی  تبديل كند . »

 

اين تحريكات ، پس از تصويب لايحه اصلاحات ارضی ، به اوج جديد می رسيد . مقام های قدرتمند واشينگتن كه محصول تجارت بين المللی بودند و هيچ توجهی به واقعيت های زندگی گواتمالا نداشتند، نظـريه تقسـيم اراضـی را به ماركسيسم چسـباندند . مـورخی بـه نام « ريچرد ايمـرمن » نوشـته اسـت  « محصولات سياسی و قوی جنگ سرد ، فكر می كردند بديهی است كه هيچ دولتی متوسل به چنين معيارهائی عليه ايالات متحده نخواهد شد ، مگر آن كه زير سلطه ی كمونيست ها باشد . »

حزب كمونيست گواتمالا ، در عمل جريانی معتدل بود . حتی در اوج حضورش فقط چند صد عضو فعال داشت ، فاقد پايگاه توده ای بود ، و هيچ پشتيبانی در وزارت امور خارجه ، يا ارتش نداشت . كمونيست ها هرگز نتوانسته بودند در مجلس ملی گواتمالا كه شصت و يك عضو داشت ، بيش از چهار كرسی داشته باشند . اگرچه دو كمونيست جوان با استعداد ، كه يكی شان رهبر فدراسيون كارگران ، و آن ديگری مظهر سازماندهی دهقانان بود ، از نزديك ترين مشاوران آربنز بودند ، اما هيچ يك از وزرای كابينه او ، عضو حزب كمونيست نبودند .

آربنز ، چپ گرا و شيفته عقايد ماركسيستی بود . اغلب با اشاره های نمادين ، ايالات متحده را تحريك می كرد . مثلا با اجازه دادن به يك روزنامه رسمی برای متهم كردن نيروهای آمريكائی كه در جنگ كره از سلاح های ميكروبی استفاده می كنند ، يا فراهم كردن زمينه برای مجلس ملی تا به مناسبت درگذشت استالين در ۱۹۵۳ ، يك دقيقه سكوت اعلام كند . شايد آربنز اين وقايع را جزئی و كم اهميت تلقی می كرد . با اين حال ، مقام های واشينگتن چنين ارزيابی می كردند كه اين حركات دلايل اثباتی تبديل شدن او به دشمن اند .

نخستين اشتباه محاسبه ی آمريكائی ها اين بود كه فكر می كردند آربنز گواتمالا را به سمت كمونيسم سوق می دهد ، دومين خطای شان اين بود كه فرض كرده بودند اصلاحات آربنز ، بخشی از نقشه ی اصلی است كه در مسكو طراحی شده است . بخصوص جان فاستر دالس وزير امور خارجه ايالات متحده ، كمترين ترديدی نداشت كه اتحاد شوروی در كار شكل دادن به وقايع گواتمالاست . اين واقعيت كه شوروی هيچ گونه رابطه نظامی ، اقتصادی ، يا حتی ديپلماتيك با گواتمالا ندارد ، يا اين كه هرگز هيچ هيئتی از گواتمالا به مسكو نرفته و حتی مطالعات و تحقيقات خود وزارت امور خارجه ايالات متحده دريافته بود كه همان كمونيست های معدود گواتمالائی «‌بومی منطقه اند » ، به هيچ وجه برای جان فاستر دالس جالب توجه نبود . در بهار سال ۱۹۵٤  ، دالس به يكی از ديپلمات های آمريكای جنوبی گفت كه اگر چه «  امكان نـدارد دلايل قانع كننده ای پيدا كرد كه نشانه ی وابستگی دولت گواتمالا به مسـكو باشد ، » ‌اما رهبران آمريكائی « بنا به اطمينان عميقی كه به وجود چنين رابطه تنگاتنگی دارند ، » عليه آن دولت اقدام می كنند .

هرگز ، هيچ سند و مدركی پيدا نشد كه اين « اطمينان عميق » را به اثبات برساند . چه در پرونده های وسيعی كه سی آی ا پس از كودتا به يغما برد ، يا در مدارك و شهادت های ديگری كه تا كنون وجود داشته اند ، هيچ دليل  و سندی به دست نيامده كه نشان بدهد رهبران شوروی در خلال دهـه ی ۱۹۵٠كمترين علاقه و منافعی در گواتمالا داشته باشند . وزير امور خارجه ايالات متحده ، نتوانسته بود اين واقعيت را درك كند . بنا به يقين الهی ، جان فاستر دالس قانع شده بود كه شوروی ها در پس هر جدالی با قدرت ايالات متحده در جهان ، خوابيده اند . بقيه ی اعضای كابينه آيزنهاور هم چنين برداشتی داشتند . بنا به تعريف يكی از مورخان ، دولت آيزنهاور برآن بود كه « برخورد با منافع ايالات متحده در سراسر جهان ، به ناسيوناليست های كجرو و غير مسئول مربوط نمی شد ، بلكه مستقيما با ماموران بی ترحم كمونيسم بين المللی در رابطه بود .‌»‌ دالس و همكارانش كه به كسب قدرت سياسی نائل شدند ، بدون آن كه به روشنی بدانند چگونه بايد عمل كنند ، تصميم قطعی گرفتند كه خود را از شر رژيم مشكل آفرين گواتمالا خلاص كنند . پيروزی كرميت روزولت در ايران در براندازی دولت ملی دكتر محمد مصدق ، تبديل به راهنمای عمل آنان شد . وزير امور خارجه ايالات متحده و دستيارانش ، به اين نتيجه رسيدند كه نسخه ی گواتمالائی عمليات آژاكس را طراحی كنند . اسم رمز عمليات ويژه برای براندازی دولت گواتمالا را هم « عمليات موفق » گذاشتند .

 

سوم دسامبر ۱۹۵۳، سی آی ا سه ميليون دلار برای اجرای نقشه ی خود تامين بودجه كرد . اين عمليات با كارزار تبليغاتی شروع می شد ، و به دنبالش موجی از خشونت های برهم زننده ی ثبات می آمد و در نهايت به حملاتی ختم می شد كه بايد ظاهر خيزش بومی می داشتند . سطح اين عمليات، بايد بسيار وسيع تر و بزرگ تر از عمليات آژاكس عليه محمد مصدق نخست وزير قانونی ايران می بود. طرح آلن دالس مدير سی آی ا  اين بود كه در درجه اول از ميان اپوزيسيون تبعيدی گواتمالا ، رهبر مناسبی پيدا می كردند ، اين رهبر را با شبه نظاميانی تجهيز می كردند تا بتواند در بالاترين سطح يك ارتش شورشی عمل كند ، خلبانان آمريكائی را كه بتوانند « گواتمالاسيتی » را بمباران كنند به استخدام خود درآورند ، پس آن گاه در بطن هرج و مرج كشور ، از سفير ايالات متحده بخواهند تا به فرماندهان ارتش بگويد كه تنها با بركناری آربنز صلح و آرامش به كشورشان باز خواهد گشت .

سفيری كه جان فاستر دالس وزير امورخارجه برای اين كار انتخاب كرده بود ، « جان پيوريفوی »‌ دانشجوی فراری دانشگاه نظامی « وست پوينت » از كارولينای جنوبی بود كه در امتحان ورودی سرويس خارجه هم مردود شده بود و اشتياق فراوانی داشت كه وارد خدمات دولتی شود ، اما بالاخره اپراتور آسانسور كنگره شده بود . در اين شغل ، دوستان بسياری پيدا كرده و به كمك آن ها كه رابطه های گسترده ای داشتند ، كاری در وزارت امورخارجه به او داده بودند . در سال ۱۹۵٠  ، همين آدم سفير ايالات متحده در يونان شد كه در آن سمت ، چهره ای آتشين از خود نشان داد و زمانی سرخوش تر از هميشه بود كه پشت اتومبيل هائی كه سرعت داشتند می نشست ، يا چپ ها را تهديد می كرد . اين شور و شوق آخری ، توجه برادران دالس را به خود جلب كرده بود و به همين دليل ، در پايان سال ۱۹۵۳ ، او را به سفارت ايالات متحده در گواتمالا گماشتند . نيويورك تايمز اظهار نظر كرد كه اين انتخاب « نشانه ی تغيير در سياست انفعالی ايالات متحده در رابطه با رشد نفوذ كمونيسم است .»

 

شب شانزدهم دسامبر ۱۹۵۳  ، « پيوريفوی » نخستين و تنها ملاقات خود با آربنز را انجام داد . شام طولانی آن شب در اقامتگاه رسمی آربنز ، شش ساعت به طول انجاميد . وقتی آربنز به توضيح سوء رفتار يونايتد فروت پرداخت ، پيوريفوی حرفش را قطع كرد كه مساله اصلی گواتمالا نفوذ كمونيسم در آن كشور است . روز بعد ، سفير ايالات متحده ارزيابی كوتاه خود را از مردی كه او را هدف گرفته بودند، برای جان فاستر دالس فرستاد : « حتی اگر آربنز كمونيست نباشد ، به طور يقين وقتی شرايط مهيا شود ، چنان خواهد شد . »

پيوريفوی در گزارش كوتاه خود افزود : « از تماس ها و راه كارهای عادی در گواتمالا كاری ساخته نيست . شمع به آرامی و با اطمينان دارد می سوزد و فقط منتظر زمان آماده شدن تمايلات گسترده در آمريكاست تا سراسر قاره را در نوردد . »

جان فاستر دالس فقط منتظر دريافت چنين گزارشی بود . متن مخابره شده را برای آيزنهاور برد و او هم ، كلمه به كلمه ی گزارش را به آرامی خواند . پس از خواندن ، با رای شخصی تصميم گرفت كه بالاخره با اجرای « عمليات موفق » موافقت كند .

دستور آيزنهاور ، دست سی آی ا  را برای انجام دومين نقشه برای براندازی دولتی خارجی بـازگذاشت . حالا ديگر سی آی ا می توانست به صورت خود مختار عمل كند . و معنايش اين بود كه هماهنگ كننده اش سرهنگ « ال هينی » ستاره سابق فوتبال دانشكده كه خطوط چريكی پشت جبهه  سی آی ا  در كره را فرماندهی می كرد ، می توانست مستقيما به الن دالس مدير سی آی ا گزارش كار را بدهد . همين هينی » ها كه رابطه هایبی درنگ در منطقه هوائی « اوپا لوكا » ی فلوريدا در حومه ی ميامی ، ستادی مخفی برای انتقال سلاح به « فرانس فيلد » در منطقه كانال پاناما ، و شبكه هوائی متروكه در هندوراس و نيكاراگوئه به وجود آورد ،‌ كه هر دو در حاكميت ديكتاتورهائی بودند كه با شور و حرارت آرزوی براندازی آربنز را داشتند . به نظر آلن دالس ، اين طرح « درخشان » آمد ، اما سرهنگ « جی. سی. كينگ » مدير عمليات نيم كره غربی برای سی آی ا ، كه مسئوليت عمليات پنهانی را به عهده داشت ، با آن موافق نبود . سرهنگ كينگ دل خوشی از ناسيوناليست هائی مثل آربنز نداشت ، اما نگران اثرات دراز مدت نقشه ی بلند پروازانه ی هينی بود .

سرهنگ كينگ با لحنی اعتراض آميز گفت كه «‌ هينی با اجرای اين نقشه ، جنگی داخلی را در قلب آمريكای مركزی آغاز خواهد كرد ! »

آلن دالس ، سرهنگ كينگ و هينی را به مستغلات خود در های لندز جرج تاون دعوت كرد . پس از نوشيدن يكی دو گيلاس ، به آنان گفت جای هيچ گونه بحث و اختلاف نظری باقی نمانده است . رئيس جمهوری و وزير امور خارجه دستور داده اند كه آربنز بايد حتما سرنگون شود . وظيفه ی  سی آی ا ،  اجرای دستور آن ها است .

آلن دالس دستی به شانه های پهن هينی زد و گفت :‌ « برويد كارتان را انجام بدهيد بچه ها . چراغ سبز داريد .»

حالا ديگر « عمليات موفق » مورد موافقت كامل واشينگتن قرار گرفته بود و چهار و نيم ميليون دلار بودجه در اختيار داشت . اين رقم ، بيش از مجموعه ارقامی بود كه سی آی ا تا آن زمان برای انجام عمليات مخفی دريافت كرده بود . تنها عنصری اساسی را كه كم داشتند ، يك گواتمالائی بود كه نقش رهبر شورشيان گواتمالا را ايفا كند . پس از انتخاب های نا موفق ، سی آی ا روی يكی از افسران قديمی ارتش گواتمالا « كارلوس كاستيلو آرماس » حساب بازكرد كه در سال ۱۹۵٠ خيزش ناموفقی را انجام داده بود و در حلقه ی تبعيديان گواتمالا ، چهره ای بسيار سرشناس بود .  ماموران سی آی ا ، او را در هندوراس پيدا كردند ، با هواپيما به اوپا لوكا بردند و به او گفتند در طرحی عليه آربنز ، با كمپانی يونايتد فروت كار می كنند و او را به عنوان رهبر مطلوب عمليات پيشنهاد كرده اند . كارلوس كاستيلو آرماس ، بی درنگ انجام وظيفه را پذيرفت .

در خلال بهار سال ۱۹۵٤ ، در حالی كه سی آی ا خلبان استخدام می كرد ، به تامين هواپيماهای مورد نظر می پرداخت و پايگاه های هوائی را با همكاری مقام های هندوراس و نيكاراگوئه آماده كرده بود ، كاستيلوآرماس در هندوراس منتظر دريافت فرمان از واشينگتن بود . ايستگاه سی آی ا در طبقه چهارم سفارت آمريكا در گواتمالا سيتی ،  سخت در جنب و جوش بود .  پايگاه  عملياتی  اوپا لوكا هم ، وضع مشابهی داشت .

 

يكی از مامـورانی كه او را به خدمت در « عمليات موفق » گمـارده بودند ، « هوارد هانت » بود . اين

مامور  سی آی ا  كه بعدها به خاطر نقش اش در دزدی شبانه  « واترگيت » كارش به رسوائی كشيد ، پيشنهاد داد تا از كشيش كليسای كاتوليك رومی ، برای شوراندن گواتمالائی ها عليه آربنز استفاده ابزاری كنند ( درست همان گونه كه يك سال پيش از آن ، سی آی ا از آخوندهای ايران به رهبری آيت الله ابولقاسم كاشانی و دستياری آخوندی به نام روح الله موسوی خمينی كه اسنادش را می توانيد در فصل چهارم كتاب بازی شيطان رابرت دريفوس پيدا كنيد ، برای تدارك كودتای آمريكائی انگليسی عليه نخست وزير منتخب مردم ايران دكتر محمد مصدق استفاده ابزاری كرد و شرح كامل و مستند آن را در فصـل پنجم همين كتاب ملاحظه كرده ايد م .)  

 

كشيش ها واسقف های كاتوليك گواتمالا ، مثل ساير كشورهای آمريكای لاتين ، كاملا وابسته به طبقه حاكم بودند  و  از اصلاحاتی از نوع اصلاحات آربنز  ، نفرت داشتند .  هوارد هانت  در نيويورك  با   « فرانسيس كاردينال اسپيل من »  قدرتمند ترين اسقف اعظم كاتوليك ايالات متحده ملاقات كرد و از او در خواست كرد تا از همتايش در گواتمالا بخواهد كه در نقشه كودتا شركت كند . اسقف اعظم به او اطمينان داد كه هيچ مشكلی وجود ندارد و چنان خواهد كرد . آن گونه كه بعدها هوارد هانت نوشته است ، ماموران سی آی ا  « متن ها و اعلاميه هائی را می نوشتند و به اسقف كاتوليك گواتمالا می دادند . اين متن ها و اعلاميه ها ، در روزهای موعظه و نيايش كليساهای سراسر كشور به وسيله كشيش ها خوانده و از راديوها پخش می شد . » مهم ترين بخش اين نامه های كليسائی كه روز نهم آوريل در همه كليساهای كاتوليك قرائت شد ، به مومنان هشدار می داد كه يك نيروی شيطانی به نام كمونيسم ، سعی می كند سرزمين آنان را نابود كند ، و كاتوليك ها را فرا می خواند كه « عليه اين دشمن خدا و كشور به پا خيزند ! »

 

در حالی كه سی آی ا  مشغول فراهم كردن زمينه های كودتا در گواتمالا بود ، جان فاستر دالس وزير امورخارجه ايالات متحده  ، به كارزار ديپلماتيك شدت می داد .

دالس در ماه مارس ۱۹۵٤ ، برای شركت در گردهمائی سازمان كشورهای آمريكائی به كاراكاس پايتخت ونزوئلا رفت . بعضی وزرای امورخارجه به آن اميد به كاراكاس رفته بودند تا در باره توسعه اقتصادی بحث كنند ، اما جان فاستر دالس اصرار ورزيد كه « مهم ترين مساله  آنان بايد بحث پيرامون كمونيسم باشد. »  وزيرامورخارجه ايالات متحده ، قطعنامه ای را به سازمان كشورهای آمريكائی ارائه داد كه در آن اعلام شده بود اگر كشوری در نيم كره غربی تحت كنترل «جنبش بين المللی كمونيسم » در آيد ، كشورهاي ديگر اين نيم كره قانونا خواهند پذيرفت كه « عمليات مناسبت » در موردشان به اجرا در آيد . « گيلرمو  توريلو » وزير امورخارجه و نماينده گواتمالا در مجمع ، قطعنامه ايالات متحده را « مقدمه ای قطعی برای دخالت در امور داخلی كشورهای عضو » ناميد .

 

برنامه آزادی ملی كه با جديت به وسيله ی دولت من به اجرا در آمده و با قوت دنبال می شـود ، ضـرورتا

امتياز شركت های خارجی را كه مانع پيشرفت و توسعه اقتصادی كشور می شود ، مورد هدف قرار داده است ... آن ها می خواستند شرايط موجود را برای حفظ وابستگی جمهوری های آمريكائی به خود ادامه دهند و آرمان های مشروع ملت ها را سركوب كنند . روش آنان اين است كه هر گونه اقدام ناسيوناليستی ، يا استقلال اقتصادی را  « كمونيسم » طبقه بندی كنند و هر گونه تمايل به پيشرفت اجتماعی ، علايق روشنفكرانه ، و هرگونه توجه و گرايشی به آزادی و اصلاحات پيشرو را ، در اين طبقه بندی حفظ كنند .

 

عده زيادی از نمايندگان كشورهای آمريكائی ، نسبت به اين نظريه از خود تمايل نشان دادند ، اما جان فاستر دالس مصمم بود كه قطعنامه اش را به كرسی بنشاند . دالس ، دو هفته در كاراكاس ماند و در جلساتی طولانی با نمايندگان كشورها ، فقط چند ماده از پنجاه ماده ی قطعنامه را تصحيح كرد . سـرانجام ،  و به  صورتی قطعی ، موفق از كار در آمد . شانزده كشور از « قطعنامه  كاراكاس » حمايت كردند . فقط گواتمالا مخالف باقی ماند و مكزيك و آرژانتين هم رای ممتنع دادند .

اين بر آمد ، برای ايالات متحده موفقيت بزرگی بود و آربنز را به شدت تكان داد . برادران دالس به توافق رسيدند كه فشار را بر آربنز افزايش دهند تا زمان وارد آوردن ضربه ی نهائی فرا رسد . پيش از آن كه ضربه نهائی را وارد كنند ، آربنز دست به حركتی غير منتظره زد كه باعث شعف برادران دالس شد .

تا پيش از آن كه گواتمالا درسال ۱۹٤٤ به دموكراسی رو كند ، ايالات متحده تامين كننده ی اصلی تجهيزات نظامی اين كشور بود . پس از انتقال قدرت ، آمريكائی ها ارسال سلاح را متوقف كردند . و حتی به دانمارك ، مكزيك ، كوبا ، آرژانتين و سوئيس هم فشار آوردند كه معاملات تسليحاتی خود با گواتمالا را تعطيل كنند . زمانی كه سی آی ا شروع كرد به مسلح كردن تبعيدی های گواتمالا ، آربنز متوجه شد كه توان دفاعی ضعيفی دارد . پس شتابزده دنبال كشوری گشت كه به او اسلحه بفروشد و سرانجام ، آن كشور را پيدا كرد .

پانزدهم ماه مه ۱۹۵٤ ، كشتی باری « آلفهلم » در « بوئرتو باريوس » پهلو گرفت و كارگران بندر شروع به تخليه صندوق هائی كردند كه روی شان نوشته بود « وسايل چشم پزشكی و لابراتوار. » داخل صندوق ها اما ، اسلحه و مهماتی بود كه از چكسلواكی حمل شده بود .

كارخانه های اسلحه سازی چك ، به ازای تخليه باركشتی پول نقد خواسته بودند و اغلب سلاح هائی كه فرستاده بودند ، از كار افتاده و غير قابل استفاده بودند ، يا اصلا عمل نمی كردند . تازه ، بدون موافقت مسكو نمی توانستند به گواتمالا اسلحه و مهمات بفروشند . با اين حال ، حتی بار همان كشتی چك كه محموله اش غير قابل استفاده هم بود ، مثل نوعی علامت رمز كار خودش را كرد . خبر به اين صورت جعلی منتشر شد كه يك كشتی از بلوك شوروی ، به گواتمالا اسـلحه و مهمات برده است . بـرای « مك كورمك » از نمايندگان مجلس ، اين اقدام « به مثابه يك بمب اتمی بود كه در حياط  خلوت ايالات متحده  كار گذاشته شده باشد . » جان فاستر دالس وزيـر امـورخارجه  ايالات متحده ، اين عمل را اثبـات  

« نفوذ كمونيست ها » ارزيابی كرد .

دالس در واشينگتن به خبرنگارن گفت :‌  « بله ، مساله اين است ، نه كمپانی يونايتد فروت . »

 

از آن لحظه  به  بعد ، تقريبا دفاع از آربنز در واشينگتن برای هر كسی غير ممكن شده بود . بعضی ها ، اگر می توانستند بفهمند كه وزارت امورخارجه  و  سی آی ا قصد انجام چه كاری را دارند ، شايد اين امكان را پيدا می كردند كه كاری بكنند . اما كودتا در گواتمالا ، همان گونه كه كودتای يك سال پيش از آن عليه دكتر محمد مصدق در ايران ، در پوششی كاملا سری نهفته بود و جز مشتی طراح و مامور عملياتی ، كسی خبری از آن نقشه نداشت ، پس نمی توانستند واكنشی از خود نشان بدهند ، هشداری بدهند ، يا اعتراضی بكنند . جاذبه ی عمليات نهانی « تغيير رژيم » ، در حيطه برادران دالس باقی نماند .

ترديدهائی در مورد سياست دولت برای ضربه زدن به گواتمالا ، ‌به صورت های عمومی و مشخص بروز كردند ، اما ديری نپائيد كه محو شدند . يكی از اين موارد ، گزارش های « سيدنی گراسون‌ » در صفحات نيويورك تايمز بود . گراسون چندين مقاله نوشت كه جريان پهلو گرفتن كشتی آلفهلم به مسائل داخلی دولت گواتمالا بر می گردد و فقط از « شور و حرارت ناسيوناليسم » ناشی می شود ، نه آن كه نشانه ای از نفوذ كمونيسم در آن كشور باشد . دولت آيزنهاور تمايلی نداشت كه اين گونه گزارش ها و خبرها به گوش مردم ايالات متحده برسد . آلن دالس مدير سازمان اطلاعات مركزی «  سی آی ا سازمان سيا »  ، قرار ملاقاتی برای صرف شام با دوست خود « جوليوس آدلر »  ‌مدير امور تجاری تايمز گذاشت و از اين بابت از او گله كرد . جوليوس آدلر ، شكايت دوستانه ی دالس را به « هيز سالزبرگر »‌  ناشر نيويورك تايمز منتقل كرد . چند روز بعد ، رئيس گراسون او را از گواتمالا فراخواند .

آلن دالس بايد مسائلی را هم با ايستگاه سی آی ا در گواتمالا حل می كرد . « بيرچ اونيل » رئيس مركزی سی آی ا در گواتمالا ، با نظر كودتا موافق نبود . او هم ، مثل « راجر گويران » همتای خود در تهران كه يك سال پيش از آن با نقشه كودتا برای براندازی مصدق مخالفت كرده بود ، هشدار داد كه چنين طرحی در دراز مدت كارساز نخواهد بود . جان فاستر دالس وزير امور خارجه ، در پاسخ به اين مخالفت ، اونيل  را از گواتمالا به نقطه ديگری منتقل كرد .

در حالی كه آلن دالس مخالفان و موانع بالقوه را جا به جا می كرد ، برادرش نيز با مخالفانی در ميان مديران وزارت امورخارجه رو به رو می شد . يكی از اين مخالفان ، « لوئيس هال » عضو گروه تدوين سياست خارجی ، به انتشار گزارشی مفصل دست زد كه در آن تاكيد شده بود گواتمالا شديدا به اصلاحات اجتماعی نياز دارد ، دولت گواتمالا « ناسيوناليست و ضد يانكی » است ، اما طرفدار كمونيست ها نيست . لوئيس هال ، در گزارش تحقيقی خود ثابت كرده بود كه باعث همه بحران ها كمپانی يونايتد فروت است . رابرت مورفی دستيار معاون وزارت امور خارجه ايالات متحده كه به طور اتفاقی به ماجرای « عمليات موفق» پی برده بود ، در يادداشتی به شدت خشمگين كه برای جان فاستر دالس نوشت ، به شدت غريد كه آن فكر و آن طرح « غلط » است  و به احتمال قوی « در درازمدت برای ما بسيار گران تمام خواهد شد . »

وزير امور خارجه مصمم به براندازی آربنز بود و هيچ مشكلی نمی ديد كه در رده ی خود ، حتی پاسخی به مخالفان نقشه ی سرنگونی رئيس جمهوری منتخب گواتمالا ندهد . اخبار مربوط به اعتراض مخالفان آن نقشه ، در رده های بالاتر وزارت امورخارجه از صافی نمی گذشت . پيوريفوی سفير ايالات متحده در گواتمالا كه خبرها را دنبال می كرد ، لحظه ای دچار ترديد شد و از مقام های بالاترش پرسيد كه آيا تغييری در نقشه به وجود آمده است ؟  « ريموند لدی » مدير سياست وزارت امورخارجه در امور آمريكای مركزی ، در پاسخ به او مخابره كرد كه خاطرش جمع باشد ، هيچ تغييری در « عمليات موفق » داده نشده است .

ريموندلدی به سفيرش نوشت :  « ما در حال حل اين مساله ايم . مقام های بالا صد در صد مصمم اند كه از شر اين موجود نفرت انگيز خلاص شوند و تا وصول به اين هدف ، لحظه ای از پا نخـواهند نشست . »

طرح عملياتی « هينی » در اين لحظات كاملا آماده بود . ارتش كوچكی را با استخدام نزديك به پانصد تن از مزدوران تبعيدی ، سربازان مزدور آمريكائی و مزدوران همه فن حريف آمريكای مركزی به اردوگاه هائی در نيكاراگوئه ، هندوراس و فلوريدا اعزام كرده بود كه همه شان آموزش های مقدماتی راگذرانده بودند . فرستنده راديوئی مخفی او به نام « صدای آزادی » ( فرستنده ای مثل راديو فردا ، صدای آمريكا ، بی بی سی ، صدای فرانسه ، صدای آلمان ، صدای اسرائيل و ... كه درزمان ترجمه اين كتاب با خريدن مزدوران معروف به اهل قلم ، استاد دانشگاه ، تحليل گرسياسی ، خبرنگار، دبير ، سردبير ، شاعر ، نويسنده ، محقق و ... سخت در كارند تا مبارزات مردم ايران را كه در جنبش های كارگری ، دانشجوئی ، زنان و ... تبلور يافته ، به سود مصالح و منافع امپرياليستی منحرف كنند ، يا به چنگ جمهوری اسلامی بدهند تا در بستر بدون دردسر تری ، با حكومت اسلامی به سازش كامل تر برسند ، يا جانشين خود را به مردم ايران تحميل كنند ، و يا ؛ در نهايت ، زمينه های جنگ برای انهدام ايران و نابودی طبقات محروم جامعه را به نفع واشينگتن آماده كنند م . )

 

راديو « صـدای آزادی » كـه احتمالا از « نقطه ای در گواتمالا » پخش مـی شد ، اما عمـلا در اوپا لوكا  برپا شده بود ، جريانی از خبرها و گزارش های دروغين را در باره نا آرامی های اجتماعی و شورش های نظامی پخش می كرد . حالا ديگر زمان آن فرا رسيده بود كه هينی « نجات بخش » دست ساز خود سرهنگ كاستيلو آرماس را به ميدان براند .

 

سپيده دم هجدهم ژوئن ۱۹۵٤ ، كاستيلو آرماس مردانش را فراخواند ، آن ها را چپاند در جيب ها و كاميون های قراضه  و به فرماندهی خودش كه سوار استيشن واگن كهنه ی داغانی بود ، آنان را به سمت شمال راند . بدون هيچ حادثه ای ، از مرز هندوراس گذشتند .  بعد ، بنا به دستورهای واسطه ی  سیا كه به او ابلاغ می شد ، نيروی موتوريزه خود را  شش مايل وارد قلمرو گواتمالا كرد . در اين نقطه توقف كرد . اين عمل ، تجاوز علنی به خاك گواتمالا بود .

آربنز رئيس جمـهوری گواتمـالا ، ارتـش و پليـس خـود را به حـال آمـاده باش در آورد ، امـا بنا بـه

توصيه ی وزير امورخارجه اش توريلو ، نيروهايش را به منطقه مرزی نفرستاد . توريلو اميدوار بود كه مساله را از طريق ديپلماتيك حل كند .  وزير امورخارجه می خواست به جهانيان نشان بدهد كه سربازان تحت الحمايه ی خارجی ، وارد خاك گواتمالا شده اند ، و نمی خواست با حضورسربازان دولتی در آن منطقه ، آب گل آلود شود .

 

پاسی از صبح آن روز گذشته بود كه توريلو مشغول نوشتن دادخواستی فوری برای شورای امنيت سازمان ملل بود . وزير امورخارجه گواتمالا از شورای امنيت خواست كه در جلسه ای اضطراری ، تجاوز نظامی به گواتمالا را كه « بنا به مصالح انحصارات خارجی » و برای حفظ منافع آن انحصارات صورت پذيرفته بود ، محكوم كند . زمانی كه توريلو اين دادخواست را می نوشت ، راديو « صدای آزادی » به صورت نفس بری اخبار مربوط به پيشروی های سرهنگ كاستيلو آرماس در اطراف شهر را پخش می كرد . در همان زمان ، هواپيماهای سی آی ا در فاصله ای نزديك برفراز سربازخانه های گواتمالا سيتی به پرواز در آمده بودند ، سربازان را به مسلسل بسته بودند و بمب هائی انداخته بودند كه صدای انفجار مهيب و پی در پى آن ها ، شهر را تكان داده بود . شدت انفجار ها چنان مهيب بود كه حتی پيوريفوی سفير ايالات متحده در گواتمالا هم ، به عنوان تنها كسی كه دقيقا می دانست چه اتفاقی دارد می افتد ، در سفارت خانه صدا را شنيد . از پنجره به بيرون نگاه كرد ، دود و شعله هائی را كه از سربازخانه ها بر می خواست ديد و شادمانه پريد و به واشينگتن مخابره كرد كه « به نظر می رسد راه حل همين است و بس . »

اين يورش هوائی ، چندين روز پياپی ادامه يافت . يكی از هواپيماها فرودگاه گواتمالا سيتی را زد . هواپيما های ديگر ، مخازن نفت و مراكز نظامی را در سراسر كشور هدف گرفتند . اين حملات هوائی، زخمی های بسيار و خسارات مالی سنگين از خود به جا گذاشتند ، اما هدف اصلی ، نظامی نبود . درست مثل اخبار جعلی كه از راديو « صدای آزادی »  پخش می شد ، هدف از اين عمليات الغای اين احساس به جامعه بود كه جنگی در راه است . هر وقت كه هواپيما ها شهری ديگر را م‍ی زدند ،  گواتمالائی ها بيشتر احساس عدم امنيت می كردند ، گيج می شدند ، می ترسيدند ، و تمايل بيشتری پيدا می كردند تا آن چه را از راديو « صدای آزادی » می شنوند ، باور كنند .

جان فاستر دالس وزير امور خارجه ، تقريبا لحظه به لحظه گزارش های مربوط به پيشرفت عمـليات را ، از برادرش آلن دالس و سفيرش پيوريفوی دريافت می كرد . با اين حال ، خبرها را از مردم پنهان نگه می داشت . بعد از ظهر نوزدهم ژوئن ۱۹۵٤ ، وزارت امور خارجه بيانيه ای رياكارانه و غير واقعی منتشر كرد كه می گفت خبرهائی از « قيام جدی » و « بروز خشونت » در گواتمالا دريافت كرده است . بعد خبری دروغين را اعلام كرد كه انتشار آن جزئی از « عمليات موفق » و در قلب آن عمليات برنامه ريزی شده بود .

اين بيانه ی خبری می گفت « وزارت امورخارجه هيچ مدركی ندارد جز آن چه به ما می گويد واقعه گواتمالا ، قيام گواتمالائی ها عليه دولت باشد . »

آربنز می دانست كه اين بيانه واقعی نيست . و به اين نتيجه ره برد كه ايالات متحده پشت آن شورش خوابيده و معنايش اين است كه بدون استفاده از ارتش ، قادر به درهم شكستن آن نيست . اين نتيجه گيری ، آربنز را برآن داشت تا در پيامی راديوئی ، مردمش را مخاطب قرار دهد . در اين سخنرانی راديوئی ، آربنز اعلام كرد كه « خائن بزرگ كاستيلو آرماس ، نيروهای اعزامی كمپانی يونايتد فروت را عليه دولت او فرماندهی می كند . »

 

جرم ما اين است كه در برنامه تقسيم اراضی ، به منافع كمپانی يونايتد فروت لطمه زده ايم . جرم ما اين است كه راه خود را به اقيانوس آتلانتيك مطالبه می كنيم . جرم ما اين است كه برق و لنگرگاه ها و بنادر خود را می خواهيم . جرم ما آمال ميهن پرستانه ی ما برای پيشرفت ، ترقی و استقلال اقتصادی است كه مترادف است با استقلال سياسی ما ...

اين ادعا كاملا دروغ است كه كمونيست ها بر دولت مسلط شده اند ... ما هيچ عمل تروريستی انجام نداده ايم . به عكس ، اين دوستان گواتمالائی آقای فاستر دالس اند كه می خواهند وحشت را در مردم ما گسترش دهند ، و با هواپيماهای دزدان دريائی به زنان و كودكان ما حمله ور شده اند .

 

در روزهای پس از پخش اين پيام ، شرايط برای آربنز بهتر شد . ارتش به او وفادار ماند و محبوبيت او ميان مردم عادی گواتمالا ، به نقطه اول خود برگشت . در اجلاس شورای امنيت ، فرانسه قطعنامه ای را مطرح كرد كه خواهان پايان دادن به « هرگونه اقدام خونين » در گواتمالا بود و از همه كشورها می خواست تا « از كمك به هر گونه اقدامی از اين دست ، خودداری كنند. » پيشرفت های نظامی كاستيلو آرماس متوقف شد . از آن مهم تر اين  كه چون يكی از  چهار هواپيمای پ ٤۷ تاندربولت سی آی ا در عمليات گلوله خورده و هواپيمای ديگری نيز سقوط كرده بود ، يورش هوائی كه كشور را به وحشت انداخته بود ، متوقف شد .

ال هينی از مركز فرماندهی خود در اوبا لوكا ، برای آلن دالس تلگرامی فوری فرستاد . در تلگرام هينی آمده بود كه « عمليات موفق » در آستانه ی شكست قرار گرفته و احتمالا بدون پشتيبانی هوائی بيشتر ، به ثمر نخواهد رسيد . دالس بی درنگ خود را به كاخ سفيد رساند تا از پرزيدنت آيزنهاور اجازه بگيرد دو هواپيمای ديگر به منطقه بفرستند . آيزنهاور با آمادگی كامل موافقت كرد . و بعد ها به همكارانش گفت : « وقتی راه آشوبگری ، يا حمايت از آشوب را انتخاب می كنيد ، وظيفه داريد برنامه را به پيش ببريد . در چنين موقعيتی ، و در حين عمليات ، فرصتی برای چاره انديشی ديگری نداريد . »

 

آربنز كه خبری از اين فعل و انفعالات نداشت ، برموضع تدافعی ديپلماتيك فشار آورد . وزير امورخارجه اش توريلو را به نيويورك فرستاد . در نيويورك ، فرستاده آربنز از شورای امنيت در خواست كرد تا فورا گروهی را برای تحقيقات به گواتمالا اعزام كند . امريكائی ها از همين می ترسيدند . سفير جديد ايالات متحده در سازمان ملل كه كسی جز همان كابوت لاج سناتور پيشين نبود ، پشت صحنه فعال بود و در نتيجه ی ملاقات ها و سازش هائی كه از طريق شور و حرارت و رياكاری های او صورت گرفت ، روز بيست و پنجم ژوئن ١٩٥٤، چرخشی ناگهانی رخ داد و شورای امنيت سازمان ملل ، رای بر عدم ضرورت تحقيقات در باره وقايع گواتمالا داد .

هم زمان با اقدامات ديپلماتيك كابوت لاج ، ال هينی دو هواپيمای جديدش را به صحنه ی كارزار فرستاد . نخستين يورش هوائی به قصد تاثير روانی صورت گرفته بود ، اما حالا حملات هوائی به مرحله ای جدی تر ارتقاء يافته بودند . هواپيماهای سازمان سيا ، سه شبانه روز پايگاه های نظامی را در هم كوبيدند ، مخازن نفت و بنزين را به آتش كشيدند و بمب های مرگباری بر زاغه های  مهمات فرو باريدند . اين حملات ، چنان به ترس و وحشت مردم دامن زد كه صدها تن از مردم ، خانه  و كاشانه شان  را رها كردند و گريختند . در روز رای گيری شورای امنيت سازمان ملل ، و در آخرين لحظات كه كوششی نوميدانه برای جلب ترحم بود ، توريلو تلگرامی طولانی برای جان فاستر دالس وزير امورخارجه ايالات متحده فرستاد .

 

مضمون تلگراف چنين بود :

با تاسف و درد و  اندوه بايد به اطلاع آن عالی جناب برسانم كه ديروز حملات وحشيانه ای با بمب های تی ان تی  ، عليه مردم عادی  «‌ چيكوئی مولا »  صورت گرفته و آتش رگبار مسلسل ها ، از هوا اين شهر  و  شهرهای ‌ « گوآلان » و « زاكابا » را هدف گرفته است ... گواتمالا از آن عالی جناب درخواست می كند كه برای مطرح كردن اين شرايط حزن انگيز به ما اجازه ملاقات حضوری بدهيد تا از شما بخواهيم كه دولت آگاه و روشن شما كه همواره به حقوق بشر احترام گذاشته و به معيارهای آن پابند بوده است ، به ما لطف كرده و از نفوذ خود در شورای امنيت برای جلوگير‍ی از اين فاجعه استفاده كند .

 

جان فاستر دالس ، اين درخواست را به پشيزی نگرفت . حالا آن كه وقايع همان گونه پيش می رفتند كه او می خواست ، و می توانست در چنين شرايطی در خواست ملتمسانه ی نماينده دولت گواتمالا را بپذيرد . خارج از دولت ايالات متحده ، كسی به واقعيت و ماهيت « عمليات موفق » پی نبرده بود. اغلب گواتمالائی ها ، همان خبرهائی را باور می كردند كه راديو « صدای آزادی » پخش می كرد . از اين خبرها و گزارش ها چنين بر می آمد كه سرهنگ كاستيلو آرماس ارتشی شورشی را در اطراف شهرها رهبری می كند ، بسياری از سربازان گواتمالائی به ارتش او پيوسته اند ، و دولت گواتمالا قدرت متوقف كردن اين نيروی مهيب تخريبی را ندارد .

با شدت گرفتن بمباران ها ، قدرت ابتكار آربنز رو به افول گذاشت . در نقطه ای ، به اين فكر افتاد تا دهقانان را به مقاومت مسلحانه فراخواند ، اما فرماندهان ارتش با او راه نمی آمدند . راه حل ديگـری نداشت . در نيمه های روز يكشنبه بيست و هفتم ژوئن ١٩٥٤ ، وزير امورخارجه اش توريلو را به سفارت آمريكا فرستاد تا ترتيب تسليم شدن او را بدهد .

سفير پيوريفوی كه لباس خلبانی پوشيده بود و اسلحه كمری بسته بود ، به توريلو گفت كه اگر كاخ ملی به طور كلی « پاك سازی » شود ، ممكن است بتواند « نيروهای شورشی » را ترغيب به متوقف كردن كارزار كند . چند ساعت بعد ،  «‌ سرهنگ كارلوس انريكو دياز » فرمانده ستاد ارتش از پيوريفوی دعوت كرد كه به خانه اش برود . سفير ايالات متحده كه به خانه ی دياز رسيد ، چهار فرمانده عالی رتبه ديگر ارتش گواتمالا هم آن جا بودند . سرهنگ دياز ، با لحنی تلخ نسبت به عملی كه ايالات متحده دركشورش انجام می دهد ، زبان به شكوه گشود . پيوريفوی ، بنا به گزارش خودش، « با لحنی تند جواب داد كه اگر او را به آن خانه دعوت كرده اند كه دولتش را متهم كنند ، بی درنگ آن خانه را ترك خواهد كرد . » اين لحن تند ، گواتمالائی ها را متوجه كرد كه حريف از موضع قدرتمندتری حرف می زند . سرانجام ، با اكراه موافقت كردند كه در مقابل آربنز بايستند و از او بخواهند استعفا كند ، اما قاطعانه به پيوريفوی گفتند كه تحت هيچ شرايطی حاضر به مذاكره با كاستيلو آرماس ، يا پذيرفتن او به عنوان دولت جديد نخواهند بود .

 

ساعت چهار بعد از ظهر آن روز ، فرماندهان ارتش  آربنز را فرا خواندند و به او گفتند كه آنان انجمنی سری از ارتشيان را تشكيل داده و او را از كار بركنار كرده اند . آربنز چاره ای جز موافقت نداشت . دوستانش كه توضيح داده بودند تشكيل آن انجمن سری محض مصلحت بوده است ، انجام دوكار را به او قول دادند : هرگز با كاستيلو آرماس وارد هيچ گونه مذاكره و مراوده ای نشوند، و زمينه ای فراهم آورند تا او از راديو برای مردم پيام بدورد بفرستد . ساعت نه و پانزده دقيقه ی آن شب ، آربنز برای آخرين بار از طريق راديو با مردمش سخن گفت .

 

كارگران ، دهقانان ، ميهن پرستان ، دوستان من ، مردم گواتمالا : آزمونی دشوار به گواتمالا تحميل شده است . اكنون پانزده روز است كه جنگی بی رحمانه عليه گواتمالا در جريان است . كمپانی يونايتد فروت ، با همكاری حلقه ای از حاكميت سياسی ايالات متحده ، مسئول همه ی وقايعی است كه بر ما می گذرد ...

من اعتقادم را به آزادی های دموكراتيك ، استقلال گواتمالا و هر آن چه برای آينده بشريت مفيد است ، نقض نكرده ام ... من هميشه به شما گفته ام كه هر بهائی را برای استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی پرداخت خواهم كرد ، اما نه بهائی را كه منجر به نابودی كشورما و چپاول دارائی های كشور ما بشود . اگر زمينه هائی را كه از سوی دشمنان قدرتمند ما بالا گرفته است محو نكنيم ، چنين اتفاقی خواهد افتاد .

دولتی بجز دولت من ، منتها هميشه وفادار به انقلاب اكتبر ما ، ترجيح دارد به بيست سال حاكميت خونين و فاشيستی استبداد باندهائی كه كاستيلو آرماس را به اين كشور آوردند .

 

پس از خواندن متن پيام ، آربنز تنها و بی كس ، پياده از استوديو به سفارت مكزيك رفت كه پيشتر ، از آن تقاضای پناهندگی سياسی كرده بود . پس از او ، سرهنگ دياز پشت ميكروفون نشست . رسما قدرت سياسی را پذيرفت و به گواتمالائی ها قول داد كه « نبرد عليه مزدوران متجاوز ادامه خواهد يافت . » فك سفير ايالات متحده ، با شنيدن اين پيام از ردايو ، قفل شد . وقتی پيام سرهنگ دياز پايان يافت ، سفير با كف دست محكم به ميز كار خود كوبيد .

اين پيام راديوئی ، دو مامور عملياتی سی آی ا در گواتمالا را به شدت برافروخت . يكی از آن دو مامور ويژه ، رئيس مركز  سی آی ا در گواتمالا « جان دوئرتی » و آن ديگری ، « انو هابينگ » بود كه از واشينگتن برای كمك به عمليات موفق اعزام شده بود . به محض پايان يافتن پيام سرهنگ دياز ، هر دو به اين نتيجه رسيدند كه هنوز ماموريت شان كامل نشده است و تصميم گرفتند همان شب سرهنگ دياز را ساقط كنند و سرهنگ « الفگيو مونزون » را كه افسری مورد اعتماد بود ، به جايش بنشانند . دوئرتی و هابينگ ، با اتومبيل به سمت خانه مونزون راندند و به او اين خبر خوش را دادند كه رئيس جمهوری شده است . پس او را در صندلی عقب اتومبيل نشاندند و با خود بردند . هر سه به ستاد فرماندهی سرهنگ دياز رفتند . نيمه شب بود كه به ستاد رسيدند . سرهنگ دياز را كه تازه چند ساعتی از اعلام رياسـت جمـهوری اش می گذشت ، وحشت برداشت . شروع كرد به دفاع از اصلاحات آربنز كه مامور ويـژه ی سـی آی ا هابينگ ، حرفش را به تندی قطع كرد .

مامور « عمليات موفق » به دياز گفت « بگذار چيزی را حالی تو كنم جناب سرهنگ ! بزرگ ترين اشتباه تو اين بود كه خودت را رئيس دولت اعلام كردی . »

مدتی طول كشيد تا دياز توانست پيام هابينگ را هضم كند . پس از سكوتی طولانی ، دوباره هابينگ خطاب به دياز گفت :  « سرهنگ ! تو برای مطالبات سياست خارجی ايالات متحده مناسـب نيستی . »

دياز با لحنی اعتراض آميز گفت :  « ولی من قبلا با سفير شما حرف زده بودم ! » .

« ببينيد سرهنگ ، يك طرف قضيه ديپلماسی است ، و طرف ديگرش واقعيت . سفير ما ديپلماسی ايالات متحده را نمايندگی می كند . من واقعيت را نمايندگی می كنم . و واقعيت اين است كه ما شما را نمی خواهيم . همين كه گفتم . »‌

سرهنگ دياز با لحنی گله آميز پرسيد : « می توانم اين را از زبان سفير شما بشنوم ؟‌ »‌

چهار صبح بود كه پيوريفوی با عصبانيت به ستاد فرماندهی سرهنگ دياز رسيد . ملاقات پرتنشی بـود . دياز اصرار می ورزيد كه اگر او تضمين نكند كه كاستيلو آرماس قدرت سياسی در گواتمالا را به دست نخواهد گرفت ، استعفا نخواهد داد . پيوريفوی طفره رفت . و سرانجام خشمگين از ستاد خارج شد . وقتی سپيده دم به محل سفارت رسيد ، تلگرامی مختصر و مفيد برای هينی فرستاد كه :

« ما به مشكل تازه ای برخورده ايم ، به يك بمب ! »‌

 

بعد از ظهر آن روز ، در پايگاه هوائـی مخفی هنـدوراس ، خلبانـی به نام « جـری دلارم » در كابيـن

هواپيمای پ ٤۷ نشست . جری دلارم ، خلبان سازمان سيا بود . پ ٤۷ سی آی ا ، در حالی كه جتی جنگنده اسكورتش می كرد ، به سمت گواتمالا سيتی به پرواز در آمد . به مقصد كه رسيد ، دو بمب روی ميدان رژه ی پايگاه اصلی نظامی ، و بمب های ديگری روی فرستنده راديوئی دولت ريخت .

واقعيت به سرهنگ دياز نزديك می شد . در ساعات پيش از سپيده دم بيست و نهم ژوئن ١۹۵٤، دياز سفير ايالات متحده را احضار كرد ، اما پيش از آن كه شروع به گفت و گو كنند ، او را برای مشورت با ساير افسران به گوشه ای از اتاق فراخواندند . لحظاتی بعد ، در حالی كه مسلسلی سبك دنده هايش را نشانه رفته بود ، برگشت . در كنارش ، سرهنگ مونزون حركت می كرد .

سرهنگ مونزون ، با لحنی نرم و مودبانه گفت « همكار من دياز تصميم گرفته است استعفا بدهد . من جانشين او هستم . »

مونزون يك گروه نظامی سه نفره را تشكيل داد و چند روز بعد ، برای مذاكره با كاستيلو آرماس به السالوادور پرواز كرد . ملاقات شان با نظارت پيوريفوی صورت پذيرفت . نفود سفير ايالات متحده ، باعث تفاهم و موافقت سريع آنان شد . ظرف چند روز ، دو عضو ديگر آن انجمن سری ارتش ، كه گزارش شده است هريك صدهزار دلار دستمزد گرفتند ، مشاغل ديپلماتيك در كشورهای ديگر را پذيرفتند . روز پنجم ژوئيه ی همان سال ، مونزون هر دو را بازنشسته كرد . كاستيلو آرماس هم به جای خود او نشست و خود را رئيس جمهوری گواتمالا اعلام كرد . چيزی نگذشت كه جان فاستر دالس وزيرامورخارجه ايالات متحده ، آمريكائی ها را از طريق راديو مخاطب قرار داد و گفت كه دولت او ، به پيروزی بزرگی عليه كمونيسم دست يافته است .

 

دولت گواتمالا و ساير ماموران كمونيست سراسر جهان ، با اصرار سعی می كردند با اين ادعا كه ايالات متحده فقط به حفظ منافع تجاری خود می انديشد ، واقعيت را كه امپرياليسم كمونيست است ، وارونه جلوه دهند . ما متاسفيم از اين كه منازعه و كشمكش ميان دولت گواتمالا و كمپانی يونايتد فروت وجود داشته است ... اما اين مورد ، نسبتا بی اهميت است... ميهن پرستان گواتمالا به رهبری سرهنگ كاستيلو آرماس به پا خاستند تا با رهبری كمونيست بستيزند و آن را تغيير دهند . بنابراين ، شرايط جديد به وسيله ی خود گواتمالائی ها رخ داده است .

 

جان فاستر دالس می دانست كه در ادعای خود مبنی بر اين كه در براندازی آربنز ، مسئوليت به عهده ی « خود گواتمالائی ها » بوده است ، آشكارا دروغ می گويد ، اما نفهميده بود كه ساير ادعاهايش در مورد ادعای پيروزی اش نيز رياكارانه است . او واقعا باور كرده بود كه آربنز ابزار « امپرياليسم كمونيست » است و نمی خواست درك كند كه آربنز واقعا رهبری ايده اليست و ناسيوناليستی اصلاح طلب است كه تاخت و تازهای چپاولگرانه ايالات متحده را بر نمی تابد . ايالات متحده ، با براندازی آربنز ، در واقع تجربه های دموكراتيك را كه می توانستد نقشی عظيم در آمريكای لاتين بازی كنند ، در هم كوبيده بود . درست مثل سال پيش از آن در ايران كه مشكلی اساسی با آمريكائی ها نداشت ، جز آن كه می خواست صاحب اختيار منابع طبيعی خود باشد .

 

 

ص 231

 

 

 

 

 آ  آنآن ن

 

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com