06.03.13 07:28 Alter: 5 yrs

کتاب براندازی کار فریدون گیلانی بخش دوم - هدیه به گزارشگران

Kategorie: Meldungen Links

 

 

بخش اول کتاب را اینجا بخوانید

...............

2

خيز ناگهانی به سوی فيليپين

( تجاوز به  كوبا ،  پورتوريكو و  فيليپين )

 

رضايت خاطر و نشاطی كه در روزهای آخر سال 1898 كوبا را فرا گرفته بود ، فراسوی تصور بود . سی سال بود كه كشورشان در معرض تند باد طغيان و التهاب می سوخت و آخرين شورش ها،  سرشار از رنج و عذابی هولناك بود . در آن تابستان كه قيام شان به نقطه اوج خود رسيده بود ، سربازان آمريكائی به كمك شان رفتند و ضربه مرگباری زدند كه به سه قرن سلطه اسپانيائی ها پايان داد . حالا كه سرانجام پيروزی حاصل شده بود ، ميهن پرستان كوبائی و دوستان آمريكائی شان خود را برای برپا كردن بزرگ ترين جشن در تاريخ آن جزيره آماده می كردند .

رهبران «‌ كميته های ميهن پرستان انقلابی » در هاوانا ، جشن های يك هفته ای را سازمان داده بودند كه قرار بود در روزهای سال نو برگذار شوند . برنامه ريزی كرده بودند كه در آن جشن های يك هفته ای ، به افتخار فرماندهان قيام پيروز ،  مجالس رقص گسترده ، مسابقات قايقرانی ، آتش بازی ، سخنرانی های عمومی و ضيافت شام همراه با جشن وسرور ترتيب يابد . قرار بود هزاران سرباز كوبائی در خيابان ها رژه بروند تا مردم حق شناس برای شان هلهله سردهند .

اما ، درست در آستانه ی آغاز جشن ها ، ژنرال جان بروك كه خود را به تازگی فرماندار نظامی آمريكا خوانده بود ، اطلاعيه ای حيرت آور صادر كرد . ژنرال آمريكائی همه ی آن برنامه را ممنوع اعلام كرد . دراطلاعيه او تاكيد شده بود كه نه تنها سربازان كوبائی اجازه ندارند رژه بروند ، بلكه هر كسی راهم كه بخواهد وارد هاوانا شود ، برخواهند گرداند. از اين گذشته ، ژنرال اعلام كرده بود كه ايالات متحده ارتش شورشی را به رسميت نمی شناسد ، پس بايد منحل شود .

اين چرخش ناگهانـی ، ميهن پرستان كوبـا ؛ بخصـوص هـزارانی را كه ديری استوار و خلل ناپـذيـر بـرای استقلال جنگيده بودند ، به خشم آورد . ايالات متحده ، پاداش مبارزات آنان را كه استقلال بود ، در آخرين لحظه از آنان ربود . سال ها می گذشتند و آن ميهن پرستان و آيندگان شان ، با ابزارهای گوناگونی چون ظلم و استبداد كه ارباب جديد برای حفظ سلطه بركوبا به آنان تحميل می كرد ، مدام محروم تر و نوميد تر می شدند .

كوبائی ها در زمره ی نخستين مردمی بودند كه تاثير تغييرات عميقی را كه روح آمريكائی را در پايان قرن هجدهم دگرگون كرد ، تا عمق استخوان احساس كردند . در اين تغيير شكل كه با حوادثی قابل ملاحظه همراه بود ، آمريكائی ها ديگر به داشتن مرزهای خود در سـرزمين اصلی شمال آمـريكا قانع نبودند . و به نظريه عريض و طويل و افراطی جديدی رسيدند كه بنابرآن ، می شود نفوذ ايالات متحده را در سراسرجهان گسترش داد .

لوئيس پرز تاريخ نگار سرشناس ، در مورد 1898 می گويد « سال چرخش و تحولی وخامت بار بود . لحظه ای از تاريخ بود كه نتايج آن ، هم حامل نظريه و تعريف بودند ، هم قطعی و نهائی كه در آن واحد ، هم پايان بودند و هم آغاز ؛ يعني پايان دوره ای از تاريخ و آغاز دوره ای ديگر . اين لحظه ، نقطه وصل نتايج تاريخی بود كه اغلب در ترسيم تحول يك عصر تاريخی به عصر تاريخی ديگری به مدد ما می آمد. »

 

برای آمريكائی ها ، توسعه طلبی های مرزی امر تازه ای نبود . از زمانی كه نخستين گروه ها به جيمز تاون و پليموت وارد شدند و در آن سرزمين ها سكنی گزيدند ، رو به غرب تاختند . در اين مرحله بود كه  قاره ای عظيم را مال خود كردند كه در راه رسيدن به آن ، يا بومی های اين قاره را قتل عام كردند ، يا آنان را از سرزمين مادری شان راندند . در سال های 1840 كه نخستين خيزامپراتوری را برداشتند ، نيمی از مكزيك را تصرف كردند. خيلی ها باورشان شده بود كه تقدير ايالات متحده تصرف همه سرزمين های محدود به كانادا ، خليج مكزيك ، اقيانوس آرام و آتلانتيك ، و سكنی دادن مردمش در آن سـرزمين هاست . اما جلوتر رفتن از آن ، نظر و فكری كاملا تازه بود .

در سال های پس از شورش 1893 در هاوائی ، رهبران شورشی نظر به الحاق هاوائی به ايالات متحده داشتند و اصلا به همين دليل هم با نظر و برنامه رئيس جمهوری و وزير امور خارجه وقت،  حاكميت ملی هاوائی را ، برانداخته بودند ، اما رئيس جمهوری جديد گرووركليولند كه در ماه مارس همان سال انتخابات را از بنجامين هريسون برده بود با الحاق موافق نبود . او به درستی اعلام كرد كه اغلب آمريكائی ها زيربار تصرف سرزمين های دور دست نمی روند ، زيرا « اين عمل نه تنها مغاير سياست ملی ماست ، بلكه اساسا مخالف رسالت ملی مردم آمريكاست . »  پنج سال بعد اما ، اين نظر كه بيان گر توافق عمومی بود ، بخار شد و به هوا رفت . تقريبا يك شبه ، اين گرايش جای خود را به نعره های ملی توسعه طلبی های ماورای بحار داد . ايـن ، سريع ترين و قطعی ترين دگرگونـی عقيده عمومی در تاريـخ سياست

خارجی آمريكائی بود .

شالوده اين چرخش قابل ملاحظه ، درمشتی نويسنده و روشنفكر خيال پرست نهفته بود . در سال 1893 كه ايالات متحده نخستين عمليات براندازی را در هاوائی انجام داد ، يكی از آنان به نام فردريك جكسون ترنر ، رساله های چنان تحريك آميزی نوشت كه تا آن زمان هيچ يك از مورخان آمريكائی ننوشته بودند . جكسون ترنر به عنوان نقطه عزيمت رساله خود ،‌ به آمار ملی سال 1890 اشاره كرد كه در آن آمده بود ديگر مرزی در ايالات متحده وجود ندارد . ترنر اعلام كرد كه «نخستين دوره از تاريخ آمريكا به پايان رسيد. » و با اين نتيجه گيری ، كشور را در مقابل انتخابی جامد قرار داد . در اين انتخاب ، يا آمريكا بايد به ابعاد موجودش بسنده می كرد ؛ كه البته چنين رضايتی هرگزحاصل نشده بود ، يا آن سوی آمريكای شمالی دنبال مرزهای تازه ای می گشت . در اين رساله و مقاله های بعدی ، ترنر ترديدی برای خوانندگان خود باقی نگذاشت كه قبول عقيده او برای آنان خردمندانه ترين انتخاب است .

 

نزديك به سه قرن ، واقعيت حاكم بر زندگی آمريكائی ، توسعه طلبی بوده است . با اسكان گزيدن در ساحل اقيانوس آرام و تصرف سرزمين های آزاد ، اين تحرك متوقف شد . بسيار عجولانه و بی ملاحظه بود كه پيش بينی شود انرژی توسعه طلبی ، ديگر عمل نخواهد كرد . مطالبه و تمايل موجود برای برخورداری از يك سياست خارجی نيرومند ، زدن كانال ميان دو اقيانوس ، احيای قدرت و سلطه بردرياها ، و گسترش دايره نفوذ آمريكائی به جزاير دوردست و ضميمه كردن كشورها به ايالات متحده ، نشان دهنده آنند كه جنبش ادامه خواهد يافت .

 

دريا نورد فيلسوفی كه اين فراخوان را تبديل به نقشه هائی برای عمل می كرد ، كاپيتان آلفرد تيلر ماهان ، مدير ناوگان جنگی جوان ايالات متحده بود . كتاب او به نام تاثير قدرت دريائی برتاريخ ، اين مساله را مورد بحث قرار می دهد كه هيچ ملتی ، بدون سلطه كافی و وسيع بربازارها ، و دست يابی به منابع طبيعی كشورهای خارجی ، به عظمت نرسيده است . تيلرماهان از اين نظريه دفاع می كند كه يك ملت بايد از چنان نيروی دريائی قدرتمندی برخوردار باشد تا بتواند از ناوگان های تجاری خود حفاظت كند و كشورهای نا فرمان را مجبور كند كه دروازه های خود را به روی تجارت و سرمايه گذاری بگشايند . ناوگانی با اين حد از جاه طلبی ، بايد شبكه ای از پايگاه های تداركاتی در سراسر جهان می داشت . ماهان با بردن اين بحث در دولت ايالات متحده ، براين ضرورت تاكيد ورزيد كه نه تنها بايد به سرعت كانالی در امتداد آمريكای مركزی ايجاد كرد ، بلكه بايد بی درنگ پايگاه هائی در كارائيب ، اقيانوس آرام و هر نقطه ديگری كه آمريكائی ها بايد در آن تجارت كنند ، به وجود آورد.

آلفرد تيلرماهان نوشت : « خواهی نخواهی آمريكائی ها بايد برنامه چشم دوختن به خارج از آمريكا را شـروع كنند . تـوليد در حال رشـد كشـور ، نـگاه بـه بيـرون را به صـورت يك ضـرورت پيش روی مـا می گذارد . »

در خلال سال های 1890 ، ماهان نان برشته ی واشينگتن بود . او در مقابل كميته های كنگره ظاهر شد و دوستی هايش با سياستمداران با نفوذ را تعميق كرد . سناتور ماساچوست هنری كابوت لاج كه از توسعه طلبان پيشاهنگ بود ، نوشته های او را انجيل دنيوی خواند . تئودور روزولت نقد ستايش آميزی بركتاب او نوشت و تاكيد ورزيد كه در مورد قدرت و ضميمه كردن جزاير ديگر به ايالات متحده ، با او هم عقيده است . اين سه تن لاج در كنگره ، روزولت در قوه اجرائی و ماهان در ذهن مردم - ، به صورت سه گانه ی مقدس توسعه طلبی آمريكا در آمدند .

آن سه ، و كسان ديگری كه مثل آنان می انديشيدند ، نقطه نظرهاشان را از طرق گوناگون به پيش بردند . بعضی ها براين عقيده بودند كه ايالات متحده بايد مرزهای تازه ای را مال خود كند تا به چنگ قدرت های اروپائی ، يا شايد هم ژاپن نيفتند . عده ديگری هم بر نقطه نظرماموريت های استعماری تاكيد می ورزيدند و از تعهد درجهت مسابقه برای متمدن كردن جهان دم می زدند . فرماندهان نظامی بر آن بودند كه قوی تر شدن وضع نظامی آمريكا ، برای آنان قدرت و بـودجـه بيشتری را تامين می كند . به هر صـورت ، نتيجه ی نهائی اين نظرها و مباحث ، همواره به نقطه اساسی واحدی ختم می شد .

در اواخر قرن نوزدهم ، مزارع و كارخانه های ايالات متحده ، به ميزان قابل ملاحظه ای بيش از نياز مصرف كنندگان آمريكائی توليد می كردند . ملتی كه به سمت ثروت می رود ، به بازارهای خارجی نياز دارد . اين بازار ، دراروپا كه دولت هايش مثل ايالات متحده صنايع بومی خود را پشت ديوار بلند تعرفه ها حراست می كردند ، پيدا نمی شد . آمريكائی ها بايد دنبال كشورهای دوردست ، كشورهای ضعيف و كشورهائی كه بازارهـای مصـرف بـزرگ و منـابع غنی داشتند ، اما هنـوز بـه چنگ قـدرت های بـزرك نيفتاده بـودند می گشتند .

اين جست و جو برای به هم زدن نفوذ گسترده در خارج ، ايالات متحده را در سال 1898 گرفتار خود كرده بود . توسعه دموكراسی ، مسيحی كردن ملت های كافر ، ساختن ناوگان دريائی قدرتمند ، ايجاد پايگاه های نظامی در اطراف و اكناف جهان ، و به انقياد كشاندن دولت ها ، هرگز به خود ختم نمی شد . اين ها همه بهانه ها و راه كارهائی بودند تا به ايالات متحده اطمينان بدهند كه می تواند دستی گشاده دربازارها و منابع طبيعی و انسانی ساير كشورها داشته باشد و ظرفيت سرمايه گذاری در سرزمين های دور را بالا ببرد .

 

اگر چه اقتصاد آمريكا در آخرين بيست و پنج سال قرن نوزدهم به صورت خيره كننده ای رشد كرد ، ثروت افسانه ای جديد كشور فقط گير چند هزارتن از اربابان صنايع آمد . شـرايط زندگی اغلب مـردم عادی ، مدام رو به وخامت می گذاشت . در سال 1893 ، از هر شش كارگر آمريكائی يكی شان بيكار بودند و بسياری از آن بقيه ، با دستمزد بخور و نمير زندگی می كردند . سقوط طاقت فرسای قيمت محصولات كشاورزی در سال 1890 ، يك نسل از كشاورزان را به طور كامل نابود كرد . اعتصاب ها و قيام های كارگری ، از نيويورك تا شيكاگو و كاليفرنيا را در نورديد . جنبش های سوسياليستی و آنارشيستی ، توده های وسيعی را به خود جلب كرده بودند . در سال 1894 ، «‌ والتر گرشم »‌ وزير كشور ايالات متحده ، با بيان اين كه « نشانه های انقلاب » سراسر كشور را فرا گرفته است ، وحشتی عميق را به نمايش می گذاشت .

بسياری از سوداگران و سياستمداران ، به اين نتيجه رسيده بودند كه تنها راه گسترش سريع اقتصاد آمريكا برای چاره انديشـی اين خطـرات ، جست و جـوی بـازارهای جديـد در خارج است . از آن جمله ، « جان كارليل »‌ وزير خزانه داری پرزيدنت كليولند ، درگزارش سـاليانه 1894 خود گزارش داده بـود كه « كاميابی مردم ما ، منوط به آن است كه بتوانند مازاد توليد خود را به قيمت هائی كه خلاء موجود را جبران كند ، در بازارهای خارجی بفروشند » سناتوراينديانا ، « البرت موريج  » هم به نتيجه مشابهی رسيده بود و می گفت « كارخانه های آمريكائی بيش از ميزان مصرف مردم توليد می كنند ؛ خاك آمريكا بيش از ميزان مصرف توليد می كند . تقدير و سرنوشت ،‌ سياست ما را برای مان رقم زده است . تجارت جهان ، بايد و می تواند متعلق به ما باشد . »

 

* * * * *

 

در خلال نيمه دوم قرن نوزدهم ، كوبا كه بزرگ ترين جزيره كارائيت و زمانی وسيع ترين بخش امپراتوری اسپانيا در قاره آمريكا بود ، دوره ای پرآشوب را از سر می گذراند . ميهن پرستان جنگ استقلال طلبانه ی ده ساله ای را پشت سر گذاشته بودند كه در سال 1878 ، با متاركه ای بی فرجام به پايان رسيده بود و شورش ها ، دوباره در سال های 1879 از سرگرفته شده بود . سومين تهاجم وسيع استقلال طلبان ، در سال 1895 در گرفته بود . سازماندهی اين جنگ آزاديبخش را  «‌‌ خوزه مارتی »  وكيلی فوق العاده خوش قريحه ، ديپلمات ، شاعر و نويسنده عهده دار بود كه از تبعيدگاهش در نيويورك ، گروه های مختلف ميهن پرست را در ميهن و جامعه تبعيدی به هم پيوند داده بود . موفقيت او در امر سازماندهی ، دو فرمانده نظامی جنگ اول ماكزيميو گومز و آنتونيو ماسه ئو را ترغيب كرده بود كه به دوران بازنشستگی خود پايان دهند و دوباره سلاح به دست گيرند . پس از طراحی دقيق ، هر سه در بهار سال 1895 در ساحل جزيره پياده شدند و حملات شورشی جديدی را سازمان دادند . خوزه مارتی كه اصرار داشت پيشاپيش ستون نظامی بتازد ، در يكی از زد و خورد ها كشته شد . رفقايش آخرين نامه ی نا تمام او را در اردوگاه نظامی خود ، بر صفحه ای از چوب كاج نصب كردند . در آن نامه ، خوزه مارت‍ی به همرزمان ميهن پرست خود رهنمود داده بود كه نه تنها بايد كشورشان را از زير سلطه ی اسپانيائی ها در آورند ، بلكه « پس از استقلال كوبا بايد جلو ايالات متحده هم كه در جزاير دهانه خليج مكزيك در حال گسترش است تا با اضافه وزن برسرزمين های ديگر فرود آيد ، در آيند . »

ارتش شورشی مدام در حال پيشرفت بود و ژنرال والريانو ويلر فرمانده اسپانيائی ، تاكتيك های سخت و فلج كننده ای را برای كند كردن حركت ميهن پرستان به كار می برد . از جمله آن كه به نيروهايش دستور داد تا انبوه بی شماری ازكوبائی ها را به زور در قلعه های نظامـی جمع كنند كه در نتيجه ايـن عمل ، هزاران كوبائی مردند . و نيز بخش اعظم حومه شهرها را منطقه آزاد ارتش اعلام كرد . شورشيان با سوزاندن مزارع ، قتل عام گله های گوسفند و از بين بردن آسياب های شكر ، پاسخ دادند.  چيزی نگذشت كه  قحطی و گرسنگی چنان مردم را از پا در آورد كه از هر زمانی بيشتر تشنه ی استقلال شدند و از مبارزات استقلال طلبانه حمايت كردند .

در بهار سال 1897 ، ويليام مك كينلی جمهوری خواه ، كه مورد حمايت علايق تجاری غرب ميانه بود ، انتخابات را از گرووركليولند دموكرات رئيس جمهوری ايالات متحده كه ضد امپرياليست بود ، برد . مك كينلی هم ، مثل بسياری از آمريكائی ها ، بر آن بود كه حاكميت اسپانيائی ها بر كوبا، مانع رشد و پيشرفت كوبائی هاست . اما ضمنا تصوير كوبای مستقل ، بيشتر باعث دغدغه اش بود . رئيس جمهوری ايالات متحده نگران آن بود كه كوبای مستقل ، برای خود يك پا مدعی شود و تابع خواسته های واشينگتن نباشد .

مك كينلی برای دغدغه خود دلايلی داشت . رهبران مبارزات آزاديبخش كوبا وعده داده بودند كه وقتی به كسب قدرت نائل شدند ، دست به اصلاحات اجتماعی گسترده ای بزنند و اقدام به تقسيم اراضی كنند. اين وعده ها ، سوداگران آمريكائی را كه پنجاه ميليون دلار در كوبا سرمايه گذاری كرده بودند و بيشترين رقم آن هم در بخش كشاورزی صرف شده بود ، دچار وحشت كرده بود .

در اوايل سال 1898 ، مك كينلی فكر كرد زمان دادن اخطار به هر دو طـرف درگيری فرارسيده است . پس دستور داد تا رزم ناو « مين » از ناوگان آتلانتيك ، به سمت هاوانا حركت كند .

در سطح رسمی قضيه ، رزم ناو مين برای « ديداری دوستانه » به هاوانا می رفت ، اما هيچ كس در كوبا اين توضيح را جدی نگرفت . همه فهميدند كه حضور رزم ناو « مين » در سواحل كوبا ، اخطار جنگی است و مظهر تصميم آمريكا برای تسلط بر روند وقايع در كارائيب است . سه هفته ، رزم ناور مين بدون هيچ حادثه ای در لنگره گاه هاوانا پهلو گرفت . بعد ، شب پانزدهم فوريه 1898، در انفجاری مهيب تكه پاره شد و به هوا رفت . بيش از 50 سرباز نيروی دريائی به هلاكت رسيدند . اين حادثه مصيبت بار ، آمريكائی ها را از جا پراند . همه حدس زدند كه اسپانيا مسئول واقعه است . وقتی نيروی دريائی گزارشی را منتشر كرد كه حادثه «‌ انفجاری بيرونی »  بود ، حدس ها تبديل به يقين شد .

بسياری از آمريكائی ها ، كينه ای سخت نسبت به استعمار اسپانيا و پيوندی رومانتيك با « كوبای آزاد »‌ داشتند . احساسات آمريكائی ها را گزارش های هيجان انگيز روزنامه ها كه مجموعا مقطعی شرم آور از تاريخ مطبوعات آمريكا را به دست می دهند ، مشتعل می كردند . ويليام رندولف هرتس صاحب نيويورك جورنال و سلسله ای از روزنامه های ديگر در سراسر كشور ، ماه ها خوانندگان شان را با داستان ها و بدگوئی هائی در مورد استعمارگران اسپانيائی ، جذب مطالب خود كردند . رندولف هرتس ، مثل بسياری از مردم آمريكا كه فكر می كردند ايالات متحده را به جنگ بكشانند ، می دانست كه بايد آدم شروری را برای تكميل داستان خود پيدا كند تا بتواند خشم عمومی را متوجه او كرده و بهانه ی لازم را بسازد . آن زمان ، پادشاه اسپانيا پسری چهارده ساله بود و نايب السلطنه هم مادرش شاهزاده اطـريشی بود . به اين ترتيب ، هيچ يك از آن دو نمی توانستند نقش آن قهرمان شـرور داستان را كه هرتس به آن نياز داشت ، بازی كنند . پس ژنرال ويلـر را برگزيد ، سلسله داستان های خونين و پر از ترس و وحشتی را

از او منتشر كرد و از او مظهر شيطان ساخت .

هرتس در يكی از داستان های هيجان انگيز و وحشتناك خود ، چهره ای را كه می خواست از ژنرال ويلر ساخت تا خشم و نفرت مردم را متوجه او كند و به خواست عمومی ، ايالات متحده را به مسير جنگ با او بكشد :    « ويلر حيوان صفت است ، ويران كننده املاك است ، به زنان ستم می كند ... رحم و مروت سرش نمی شود ، مثل كوه يخ است و مردان را قلع و قمع و نابود می كند . هيچ چيز نمی تواند جلو درنده خوئی شهوانی او را بگيرد و مانع مغز حيوانی او در شكنجه كردن و انجام اعمال زشت و عياشِی ها و هرزگی های او شود . »‌

وقتی هرتس خبر غرق شدن رزم ناو « مين » را شنيد ، فرصت بزرگش را پيدا كرد . هفته ها پس از وقوع انفجار ، صفحه پس از صفحه را پر كرد از خبرهای دروغين و مصاحبه های ساختگی با مقام های بی نام و نشان دولتی و بيانيه هائی كه می گفتند كشتی جنگی را « خائنانه نابود كرده اند » و « يك ماشين نامرئی شيطانی دشمن آن را به دونيم كرده است . »  تيراژ روزانه نيويورك جورنال، ظرف چهار هفته دوبرابر شد . روزنامه های ديگر هم به اين دروغ پردازی های ديوانه وار پيوستند و رقابت ميان آنان ، آمريكائی ها را به مرزهای هيستريك كشاند . با چنين احساسات شديدی كه سراسر ايالات متحده را در نورديده بود ، مك كينلی برای رد پيشنهادات مكرر نخست وزير جديد اسپانيا پرخيدس ساگاستا در جهت يافتن راه حل صلح آميز خاتمه دادن به درگيری كوبا از طريق مذاكره ، هيچ مشكلی نداشت . ساگاستا ليبرال نو انديشی بود كه می دانست سياست های استعماری كشورش ، امپراتوری را به لبه پرتگاه كشانده است . نخست وزير جديد اسپانيا ، پس از آن كه در سال 1897 متصدی كار شد ، بيدرنگ ژنرال ويلر منفور را كنار گذاشت ، بعد هم كوشيد تا شورشيان را با پيشنهاد استقلال آرام كند . شورشيان كه احساس می كردند پيروزی در يك قدمی است، پيشنهاد او را رد كردند . اين برخورد ، ساگاستا را در جست و جوی  راهكاری برای صلح ، مشتاق تر كرد ،  و بارها در بهار سال 1898 به ايالات متحده در اين مورد پيشنهاد مذاكره داد . مك كينلی و حاميانش گفتند اين پيشنهاد ها صادقانه نيستند و اصرار ورزيدند كه كاسه صبرشان لبريز شده و تصميم گرفته اند شرايط كوبا را به زور اسلحه تغيير دهند .

پشت اين پاسخ خشن ، واقعيت آشكاری نهفته بود . انجام مذاكره برای يافتن راه حلی صلح آميز ، به احتمال قوی به كوبائی مستقل ره می برد كه ديگر نه ايالات متحده می توانست در آن پايگاه نظامی داشته باشد ، نه كشوری ديگر . نتيجه ای كه مك كينلی انتظارش را داشت ، اين نبود . چنين نتيجه ای ، توسعه طلبانی مثل تئودور روزولت ، لاج  و ماهان را دچار وحشت می كرد . لاج  تا آن جا پيش رفت كه به مك كينلی هشدار داد اگر در كوبا دخالت نظامی نكند ، فرصت و اقبال جمهوری خواهان را در انتخابات آينده از بين خواهد برد .

لاج  به رئيس جمهوری گفت « اگر جنگ كوبا بدون هيچ اقدامی به تابستان كشيده شود ، ما بزرگ ترين شكست خود را خواهيم خورد . »‌

سال ها بعد ، تاريخ نگاری به نام ساموئل اليوت موريسون ، تلاش های اسپانيا را برای يافتن راه حل صلح آميز خاتمه دادن به بحران كوبا ، مورد مطالعه قرار داد و نوشت « هر رئيس جمهوری كه يك جو عقل می داشت ، اين پيشنهاد را برای يافتن راه حل شرافت مندانه روی هوا می قاپيد . » اما چنين پيشنهادی ، ايالات متحده را از غنيمت هائی كه انتظارش را داشت ، محروم می كرد . آن غنيمت ها، فقط با پيروزی در جنگ قابل حصول بودند . مك كينلی متوجه اين نكته شد و روز يازدهم آوريل از كنگره تقاضا كرد تا اختيار « دخالت نظامی »‌ در كوبا را برای او به تصويب برساند .

اين حركت ، به رهبران انقلابی كوبا هشدار داد . آنان ، همان گونه كه ژنرال « ماچه ئو »‌می گفت ، از مدت ها پيش بر اين باور بودند كه « بهتر است بدون كمك گرفتن ، برخيزيم و بيفتيم ، اما زير بار منت همسايه ای چنين قلدر نرويم . »‌ هوراتيو روبنس مشاور قانونی شورشيان در نيويورك ، هشدار داد كه دخالت آمريكائی « چيزی كمتر از اعلام جنگ ايالات متحده عليه انقلاب كوبا نخواهد بود . »‌ و عهد كرد كه اگر آمريكائی ها قصد داشته باشند جزيره را بگيرند ، نيروهای استقلال طلب « با قدرت اسلحه ، به همان شدت و عزمی با آنان خواهند جنگيد كه با ارتش اسپانيا جنگيدند . »

 

اين گونه اعتراض ها ، تاثير عميقی بر واشينگتن كه در آن فرياد های « آزادی كوبا » قلب های بسياری را تكان داده بود ، از خود به جا گذاشتند . مادامی كه مردم كوبا با دخالت ايالات متحده مخالف بودند ، اعضای كنگره اكراه داشتند به قطعنامه جنگی مك كينلی رای بدهند . پس از آن كه اعضای كنگره متوجه شدند مردم هاوائی مخالف الحاق آن جزاير به ايالات متحده اند ، زير بار قطعنامه ضميمه كردن هاوائی هم نرفتند . حالا ، پس از پنج سال ، آمريكائی ها اكراه مشابهی از خود نشان می دادند . بسياری شان راضی به اعزام سربازان برای كمك كردن به جنبشی نبودند كه نيازی به كمك آمريكائی ها نداشت . برای تامين حمايت كنگره ، مك كينلی پيشنهاد اصلاحی شگفت انگيز سناتور كلورادو  هنری تيلر را پذيرفت . در مقدمه اين پيشنهاد اصلاحی آمده بود كه « مردم جزيره كوبا آزاد و مستقل اند ، و حق شان هم همين است . » لايحه اصلاحی  با اين لحن  به پايان می رسيد كه « بدينوسيله ، ايالات متحده ادعا در مورد هر گونه تمايل ، ياقصد خدشه دار كردن تماميت ارضی كوبا ، حاكميت حقوقی براين جزيره ، يا سلطه برآن را منتفی می داند ، جز برای حفظ آرامش در آن خطه اقدام نخواهد كرد و تعهد می كند كه به محض آرام شدن اوضاع و پايان كار ، حاكميت و اداره جزيره را به مردم آن بسپارد . » و سنا اين لايحه اصلاحی را به اتفاق آرا تصويب كرد . اين وعده كه به لايحه اصلاحی تيلر معروف است ، باعث شد كه نگرانی های شورشيان فرو بنشيند . ژنرال كاليكستو گارسيا يكی از رهبران جنبش استقلال طلبانه نوشت :   « درست است كه آمريكائی ها با دولت ما به توافق نرسيدند ، اما حق آزاد بودن ما را به رسميت شناختند و همين برای ما كافيست »

روز بيست و پنجـم آوريـل ، كنگره ميان ايالات متحده و اسـپانيا وضـع جنگی اعـلام كرد . اعضـای

مجلس نمايندگان به افتخار رای شان جشن گرفتند . صحن مجلس را ترك كردند ، به باده گساری و سردادن آوازهای دسته جمعی و خواندن سرود رزمی جمهوری پرداختند . منشی پرزيدنت مك كينلی در خاطرات روزانه اش نوشت :‌     « به نظر می رسيد كه روح وطن پرستی متعصب و سرشار از لاف و گزاف ، بر كالبد اين اندامی كه معمولا محافظه كار است ، مستولی شده است . »

ملتی كه هنوز در كار ترميم زخم های جنگ داخلی تلخ خود بود ، سرانجام بهانه ای پيدا كرده بود كه احساس سرزندگی كند . پرزيدنت مك كينلی فراخوان به احضار 15 هزار داوطلب نظامی داد و بيش از دو برابر آن در مراكز ثبت نام به صف ايستادند . نشريه نيويورك جورنال پيشنهاد كرد كه قهرمانان دلير و حماسی ورزشِی مثل كپ انسون قهرمان  «‌ بيسبال » و جيم كوربت قهرمان «‌ نجيب زاده » ی بكس ، نام نويسی كنند تا پيشاپيش واحدی از نخبگان به حركت در آيند . نشريه ديگری به نام نيويورك ورلد ، برای آن كه در رقابت با نيويورك جورنال عقب نماند ، مقاله ای را به قلم بوفالو بيل كدی منتشر كرد با اين سرخط كه « چگونه می توان با سی هزار دلاور ، اسپانيائی ها را از كوبا بيرون كرد ! » و تئودور روزولت اعلام كرد كه از منصب خود به عنوان معاون وزير درياداری دست خواهد كشيد تا واحدی رزمی را سازمان بدهد و آن را فرماندهی كند .

سی سال بعد ، والتر ميليس مورخ امور نظامی نوشت « جنگی بود كه بدون هيچ گونه رنج و عذابی ، در نجيب ترين چهار چوب ذهنی در گرفت . تاريخ به ندرت چنين تجاوز نظامی بدون درد سری را ثبت كرده و به ندرت جنگی چنين در گرفته كه عميقا به عادلانه بودن خود يقين داشته باشد . »

در هفته های بعد ، حوادث پی درپی و به سرعت رخ دادند . تئودور روزولت به دريا دار جرج ديوئی دستور داد به سمت خليج مانيل در فيليپين پيشروی كند و ناوگان اسپانيائی را كه آن جا مستقر شـده بود ، در هم  بكوبد . دريادار ديوئی ، فقط ظرف يك روز ؛ روز اول ماه مه ، پس از صدور فرمان معروف خود ، به صورت حيرت آوری ماموريت خود را انجام داد . متن آن فرمـان معـروف چنين بود «  وقتی آماده ايد ، شليك كنيد ! »‌

 

شش هفته بعد ، سربازان آمريكائی نزديكی سانتياگو در ساحل جنوب شرقی كوبا پياد شدند . فقط سه روز جنگيدند . سـه روز كامـل كه در معـروف تـرين آن ، روزولت در لباس نظامی فـرمان حـركت به سـمت «‌ بروكس برادرز » را صادر كرد تا در نهايت به كتل هيل كه بعدها تپه سان خوان ناميده شـد برسد . روز سوم ژوئيه ، كشتی های جنگی آمريكائی چند رزم ناو فرسوده اسپانيائی را كه در سانتياگو پهلو گرفته بودند ، بكلی نابود كردند . چيزی نگذشت كه نيروهای اسپانيائی دست از مقاومت كشيدند و ژنرال گارسيا و ويليام شفتر فرماندهان كوبائی و آمريكائی ، اعلام آمادگی كردند كه طی مراسمی مراتب تسليم آنان را بپذيرند . پيش از مراسم اما ، ژنرال ويليام شفتر فرمانده آمريكائی با ارسال پيامی ژنرال گارسيا فرمانده كوبائی را متعجب كرد . در اين پيام ، فرمانده آمريكائی به فرمانده كوبائی گفت نمی تواند در مراسم شركت كند ، و حتی نمی تواند وارد سانتياگو شود . اين ، نخستين موقعيتی بود كه ايالات متحده به تعهد كنگره كه با تصويب لايحه اصلاحی سناتور تيلر قانونی بود و بايد به آن پايبند می ماند ، عمل نكرد .

روز دوازدهم اگوست كه دو ماه از پياده شدن نيروهای آمريكائی در ساحل كوبا می گذشت ، نمايندگان سياسی اسپانيا و ايالات متحده در كاخ سفيد « قرارداد صلح »‌ را امضا كردند كه به جنگ پايان داد . در آن جنگ ، فقط 385 آمريكائی كشته شدند . اين رقم ، چيزی بيش از سرخپوستان « سو » ی داكوتا نبود كه بيست و دو سال پيش از آن ، در آخرين درگيری عمـده نظامی كشور در «‌ ليتل بيگ هورن » كشته شده بودند . دو هزار سرباز ديگر هم كه زخمی و بيمار شده بودند ، بعدها در اثر آن عوارض كشته شدند . اما ، حتی اين رقم هم كمتر از تعدادی بود كه بعد از ظهرها در جريان شدت صحنه های نبـرد جنگ های داخلی كشته شـده بـودند . به قول « جان هی » سياستمدار آمـريكائی ، آن در گيـری « جنگ كوچك با شكوهی » بود .

 

با كسب پيروزی ، زمان آن فرا رسيده بود كه بنا به لايحه اصلاحی تيلر ، ايالات متحده عقب نشينی كند . در آن لايحه اصلاحی تاكيد شده بود كه « دولت و اداره امور را به مردم جزيره واگذاريد . » ايالات متحده اما ، درست به خلاف آن مصوبه قانونی عمل كرد .

در ايالات متحده ، شور و شوق برای استقلال كوبا ، به سرعت فروكش كرد . وايت لاريد ناشر نيويورك تريبون و روزنامه نگاری كه از همه به پرزيدنت مك كينلی نزديك تر بود ، مدعی شد كه «سلطه بر كوبا ، در حكم ضرورت مطلق دفاع از خويش است . » و تيلر لايحه اصلاحی را با اين استدلال رد كرد كه « امر انكار خويش تنها زمانی امكان پذير است كه هيستری ملی برما غلبه كند. »‌ سناتور « لوريج »  گفت اين قانون ما را مقيد نمی كند ، برای آن كه « در زمان تصويب آن ، دچار انگيزه ناگهانی ی ناشی از سخاوت نا به جا شده بوديم .‌ » نيويورك تايمز مدعی شد كه تعهد آمريكائی ها بالاتر از آن است كه نسبت به قول و قرارهای ناشی از نظريات نادرست وفادار بمانند . آمريكائی ها  بايد « در صورتی كه كوبائی ها ثابت كنند نمی توانند از عهده اداره خود برآيند ، كوبا را برای هميشه به تصرف خود در آورند . »

اين اركان دموكراسی آمريكائی ، كاملا آشكارا می گفتند در صورتی كه پس از تصويب قانون معلوم شود كه اساس آن عاقلانه نبوده است ، ايالات متحده هيچ تعهدی در مورد انجام قول قرارها و تعهدهای قانونی خود ندارد . يك سال بعد ، اين جماعت و ديگرانی كه به آنان پيوسته بودند ، اين مقوله حائز اهميت را در سلسله نظريات خود ، توجيه كردند و به كرسی نشاندند . همه آن طرح ها و پيشنهادها ، برای تسكين وجدان اجتماعی مطرح می شدند و اغلب آن ها ، يا تمام شان ، دروغی بيش نبودند .

نخستين نظريات توجيهی از اين دست ، حاكی از آن بود كه رزمندگان آمريكائی اسپانيائی ها را از كوبا بيرون راندند ، نه كوبائی ها . خبرنگاران مطبوعات به خوانندگان ساده لوح خود گفتند وقتی ارتش ايالات متحده وارد كوبا شد ، شورشيان كوبائی را « به شدت نوميد » ، «‌ در شرف انهدام » ، و در حال و وضع پريشانی يافتند كه «‌ داشتند به طرز غم انگيزی مات می شدند . » واقعيت اما ، كاملا در جهت مخالف اين گزارش های رياكارانه بود . استقلال طلبان كوبائی ، پس از سه سال جنگ بی امان ، كنترل بيشترين قسمت جزيره را به دست گرفته بودند ، ارتش گرسنه و بيمار اسپانيا را وادار به عقب نشينی به نواحی تحت محاصره كرده بودند ، و بر آن بودند تا به سانتياگو و شهرهای ديگر هجوم ببرند . وقتی آمريكائی ها در ساحل كوبا پياده شدند ، استقلال طلبان پرشوركوبائی ، چندان فاصله ای تا پيروزی نداشتند .

دومين اسطوره ای كه آمريكائی ها برای خودشان ساخته بودند ، اين بود كه انقلابيون كوبائی آدم های ترسو و مهملی بودند كه با حيرت و تحسين ناظر شكست خوردن ارتش اسپانيا به دست ارتش ايالات متحده بودند . يكی از خبرنگاران از جبهه جنگ گزارش داده بود كه « اين متحد ما كارچندانی صورت نداد و پشت جبهه ماند . » خبرنگار ديگری كشف كرد كه «‌ كوبائی ها متحدان ضعيفی بودند.»‌ خبرنگار سومی ، نوشت ارتش شورشيان « يا اصلا جنگ نكرد ، يا سهم مختصری در نبرد داشت . »‌ و « نتوانست علاقه اش به آزاد كردن كوبا را ثابت كند . »

اين گونه خود فريبی ، قابل فهم بود . در طول سال هائی كه شورشيان حمايت وسيع مردم را به خود جلب كردند ، و ضربات سنگينی در جنگ چريكی به اشغالگران اسپانيائی وارد آوردند ، در كوبا نبودند تا ناظر بر وقايع باشند . به نظر اغلب اين خبرنگاران ، جنگ از زمانی آغاز شد كه نيروهای آمريكائی در بهار 1898 در سواحل كوبا پياده شدند . هيچ يك از آنان ، نفهميدند كه واحدهای كوبائی، سواحل كوبا را برای پياده شدن سربازان آمريكائی در نزديكی سانتياگو ، از وجود اشغالگران اسپانيائی پاك كرده بودند . اين خبرنگاران ، حتی توجه نكردند كه دريا سالار ويليام سمپسون فرمانده نيروی دريائی آمريكا ، پس از آن گفته بود كه عدم وجود سربازان اسپانيائی در سواحل « به صورت معمائی باقی مانده است . » تازه ، كوبائی های ديگر به نقش پيشاهنگ و منابع اطلاعاتی آمريكائی ها عمل كردند ، اگر چه وقتی مكررا از آنان خواسته شد كه به عنوان باربر و كارگر هم برای آمريكائی ها كاركنند ، اجرای آن را در شان خود نيافتند و طفره رفتند .

 

برای اغلب آمريكائی ها ، جنگ مجموعه ای از نبردهای پراكنده بود كه در آن ارتش ها به مصاف هم می رفتند . مردم دوست داشتند در مورد حملاتی مثل يورش تپه ی « سن خوان » كه در آن چند كوبائی هم شركت داشتند ، مطالبی بخوانند . جنگ طولانی و فرسايشی كوبائی ها عليه ارتش اشغالگر اسپانيا ، از نظر بسياری از افسران و خبرنگاران آمريكائی مخفی مانده بود . اغلب آنان ، نمی دانستند كه اين كارزار ، در پيروزی سال 1898 نقشی تعيين كننده داشت .

وقتی آمريكائی ها خودشان را قانع كردند كه كوبائی ها آدم های ترسوئی هستند كه از سازماندهی ارتش سر در نمی آورند ، به آسائی می توانستند بپذيرند كه كوبا قادر به اداره خود نيست . مطبوعات آمريكائی ، هرگز چيزی در باره رهبران انقلابی كوبا ، كه بعضی شان تحصيلات عالی داشتند و با تجربه و خيال انگيز بودند ، نمی نوشتند . و به جای بيان اين واقعيت ها ، چهره ای از نيروهای شورشی ترسيم می كردند كه به خواننده القا می كرد آنان مردمی پست و جاهل اند كه عمدتا تشكيل شده اند از سياهانی كه چندان از وحشی گری پيشتر نرفته اند . در نتيجه ، پرزيدنت مك كينلی و متحدانش در دولت و تجارت ، بدون هيچ گونه اشكالی می توانستند آنان را در نادانی و حماقت ، هم طراز بومی های هاوائی كه چنين تصويری از آنان به دست داده بودند ، بدانند .

ژنرال شفتر در پاسخ يكی از خبرنگاران كه از توانائی كوبائی ها در اداره خودشان پرسيده بود ، خرناسه ای كشيد و گفت « حكومت بر خودشان ! » « پاسخ شما منفی است . می دانيد چرا ؟ اگر باروت به درد جهنم بخورد ، اين مردم هم به درد حكومت كردن برخودشان خواهند خورد . »

پس از تسليم شدن اسپانيائی ها ، مقامات آمريكائی به گوش كوبائی ها خواندند كه بايد پنبه ی وعده استقلال را كه در لايحه اصلاحی تيلر آمده بود ، از گوش شان بيرون بياورند . پرزيدنت مك كينلی اعلام كرد كه ايالات متحده « بنا به حق نيروی متخاصم در كشور مغلوب » بركوبا حكمرانی خواهد كرد . جان گريگز دادستان كل ايالات متحده به معاون دولت موقت كوبا گفت كه ارتش آمريكا در هاوانا « ‌ارتش فاتحی است كه حق حاكميت ايالات متحده را در سرزمين های مغلوب اعمال خواهد كرد .»‌

 

وقتی ژنرال بروك اجازه نداد ارتش رهائی بخش كوبائی ها در جشن هائی كه برای روزهای اول 1899 تدارك ديده شده بود شركت كند ، حيرت بسياری از كوبائی ها كه با شنيدن اين خبرها گيج كننده شده بود ، تبديل به آن گونه خشمی شد كه در نتيجه تحمل اهانت به وجود می آيد . زبان خيلی هاشان از فرط حيرت بند آمده بود . ژنرال كوبائی «‌ ماكزيميو گومز »  نوشت « هيچ يك از ما فكر نمی كرديم دخالت نظامی آمريكا به دخالت نظامی كشوری ختم شود كه ما آن را متحد خود می پنداشتيم . اصلا فكرش را هم نمی كرديم با ما طوری رفتار كنند كه قادر به اداره امور خود نيستيم ، ما را تا حد فرمانبر و  زيردست و حقيری تنزل دهند كه حالا ديگر در نتيجه شرايطی كه به ما تحميل شده است ، نياز به قيم هم داريم . پس از سال ها نبرد ، اين نمی تواند سرنوشت ما باشد . »

اغلب آمريكائی ها اعتنائی چندانی به كوبائی ها نداشتند ، پس طبيعی بود كه چنين اعتراض هائی را هم جدی نگيرند . خيلی ها ، حتی از اين هم فراتر می رفتند . عصبانی بودند از اين كه چرا كوبائی ها در مقابل شان زانو نزده اند تا بابت آزاد شدن شان از ايالات متحده قدردانی كنند . خبرنگاران مطبوعات گزارش می دادند كه كوبائی ها به جای غنيمت شمردن ارتش ايالات متحده و گرامی داشتن سربازان آمريكائی ، « ترشرو » ، « عبوس » ، « ازخود راضی » ، « مغرور و حسود »‌ به نظر می رسند . يكی از آنان نوشته بود تعجب می كند كه « چرا كوبائی ها ما را ستايش نمی كنند . »‌ هيچ يك از خبرنگاران ، تمايلی نداشتند ، يا اصلا قادرنبودند درك كنند كه احساس كوبائی ها چقدر منطقی بود. نفرتی كه در كوبائی ها از آنان ايجاد شده بود ، دليل ديگری بود بر خام بودن و جهالت آمريكائی ها . ميهن پرستان كوبائی ، سال ها وعده داده بودند كه پس از استقلال ، به كشورشان با استقرار عدالت اجتماعی ثبات خواهند داد . آمريكائی ها اما ، چيز ديگری می خواستند . ژنرال ليونارد وود فرماندار نظامی جديد ، بلا فاصله پس از كسب قدرت در سال 1900 ، در يادداشتی به پرزيدنت مك كينلی نوشت « من به آن ها می گويم وقتی بتوانند با نرخ بهره معقول پول قرض كنند و وقتی كه سرمايه داری تمايل به سرمايه گذاری در جزيره پيدا كند ،  آن وقت است كه ثبات در كشور قابل حصول خواهد بود . »‌ فرماندار نظامی ايالات متحده ، حتی با لحنی تندتر ، موجز و بی ادبانه در آن يادداشت نوشت « وقتی مردم از من می پرسند منظورم از ثبات و دولت باثبات چيست ، به آن ها می گويم : ثبات يعنی پول شش در صدی . »

بيست و پنجم ژوئيه 1900 ، ژنرال ليونارد وود ، دستور انتخابات نمايندگان برای تدوين قانون اساسی كوبا را صادر كرد . كمتر از يك سوم واجدين شرايط اقبال نشان دادند كه تازه آن ها هم از حمايت بسياری از نامزدهای مورد پشتيبانی آمريكائی ها ، سر باز زدند . ژنرال وود چنين تصويری از سی و يك نماينده به دست داد :    «‌ تقريبا ده نفرشان را می شود مردان درجه اول به حساب آورد. در صلاحيت و شخصيت پانزده نفرشان جای ترديد وجود دارد و شش نفرشـان از رذل تـرين و كلاهبردارترين آدم های كوبا هستند . »‌

در پائيز آن سال ، « اليهو روت »‌ وزير جنگ ايالات متحده كه از رهبران اتحاديه وكلای نيـويورك بود ، به اتفاق سناتور كانكتيكوت « اورويل پلات »‌ ، كه رئيس كميته روابط  كوبا در سنا هم بود ، قانونی را كه بايد آينده كوبا را شكل می داد ، نوشتند . اين طرح كه به لايحه پيشنهادی پلات معروف شد ، در تاريخ سياست خارجی ايالات متحده ، از اسناد شرم آور است . اين لايحه ، راهی را برای ايالات متحده تامين می كرد تا با ايجاد رژيم محلی فرمانبردار ، غير مستقيم كوبا را اداره كند . ايالات متحده به تعميم اين نظام در بسياری از نقاط كارائيب و آمريكای مركزی ادامه داده است كه امروزه به پلاتيسم معروف است .

بنا به قانون پلات ، ايالات متحده موافقت كرد تا به محض آن كه كوبائی ها قانون اساسی پيشنهادی را پذيرفتند ، به اشغال كوبا پايان دهد . اين قانون ، به ايالات متحده حق می داد كه در كوبا پايگاه های نظامی داشته باشد ، هرگونه قرارداد و پيمانی ميان كوبا و كشورهای ديگر را وتو كند ، خزانه داری كوبا را اداره كند و « حق داشته باشد برای حفظ استقلال ، يا تامين دولت شايسته در جهت حراست از زندگی ، املاك و آزادی فردی ، در كوبا دخالت كند . »  قانون پلات ، در جوهر خود تا زمانی حق حاكميت كوبا را به رسميت می شناخت كه به ايالات متحده اجازه می داد هر گونه تصميم آنان را وتو كند .

اعضای كنگره نمی توانستند انكار كنند كه با گذراندن اين لايحه ، التزامی را كه كمتر از سه سال پيش از آن تاريخ به كوبا سپرده اند ، زيرپا می گذارند . هر يك از سناتورها ، بايد خود را با پرسش دردناكی مواجه می ديدند كه نشريه نيويورك ايونينگ پست ، آن را در سـرمقاله ای پرمغـز چهارچوب بندی كرده بـود : «‌ چگونه من می توانم تعهدی رسمی و غير قابل اشتباه را برای استقلال به كوبا بسپارم ، بعد زيرش بزنم و هنوز بروم به كليسا و از خداوند سپاسگزار باشم كه من با ساير موجودات روی زمين تفاوت دارم ؟ »‌ سناتورهای آمريكائی اما ، بدون احساس شرمساری و مشكلی بديهی ، اين مساله غامض را حل كردند . روز بيست و هفتم فوريه 1901 ، با چهل و سه رای موافق ، در مقابل بيست رای مخالف ، به لايحه پيشنهادی پلات رای دادند . آرای موافق را جمهوری خواهان داده بودند. بعد هم مجلس نمايندگان به آن رای داد كه بازهم بنا به خط حزبی ، جمهوری خواهان رای مثبت داده بودند . پرزيدنت مك كينلی ، روز دوم مارس مصوبه را امضا كرد و آن را به صورت قانون لازم الاجرا در آورد . اين قانون ، كوبا را در موقعيتی فروبرد كه يكی از مورخان آن را «توفان تحريك » می نامد .

 

شب دوم مارس ، هاوانا در آشوب بود . مشعل ها به حركت در آمده بودند تا در مقابل كاخ ژنرال وود ، دادخواست اعتراضی مردم را به گوش او برسانند. جمعيت ديگری نيز ، تظاهراتی در مقابل محل استقرار نمايندگان مجمع قانون اساسی برپا كرده بودند و از آنان می خواستند تا در برابر خواسته ها و ادعاهای آمريكائی ها به طور جدی به مخالفت برخيزند . تظاهرات مشابهی نيز ، شب بعد رخ داد . بيرون از پايتخت ، فرمانداران شهرهای مختلف سراسر جزيره ، سيل پيام های اعتراضی خود را به سمت پايتخت سرازير كردند و اين ، در حالی بود كه جرقه های تظاهرات اعتراضی در همه جا زده می شد . شب پنجم مارس ، سخنرانان تظاهرات گسترده در يكی از حركات رو به رشد سانتياگو ، هشدار دادند كه اگر ايالات متحده بر ادعاها و خواسته هايش اصرار بورزد ، كوبائی ها بار ديگر وارد جنگ خواهند شد .

 

نمايندگان كوبائی در مجمع قانون اساسی بايد تصميم می گرفتند كه قانون پلات را بپذيرند ، يا نه . مقامات آمريكائی ، آب پاكی را روی دست نمايندگان ريختند كه ايالات متحده نمی خواهد بر امور داخلی كوبا نفوذ مستقيم داشته باشد ، اما اگر زيربار قانون پلات نروند ، كنگره قوانين سخت تری را به آنان تحميل خواهد كرد . پس از مباحث طولانی ، كه اغلب پشت درهای بسته صوت گرفت ، نمايندگان كوبائی با رای پانزده به چهارده تسليم شدند .

يك سال بعد ، در انتخاباتی كه از شگفتی های آمريكائی بود ، توماس استرادا پالما كه سال ها بود در شهر «‌ سنترال ولی »‌ نيويورك زندگی می كرد ، به عنوان نخستين رئيس جمهوری كوبا انتخاب شد . ژنرال وود فرماندار نظامی ايالات متحده دركوبا ، در نامه ای خصوصی به واقعيتی اشاره كرد كه هر آمريكائی و كوبائی حساسی ، آن واقعيت را می دانست :   ‌ « با قانون پلات واجرای آن ، می شود گفت كه استقلال اندكی برای كوبا باقی مانده ، يا اصلا استقلالی باقی نمانده است . »

 

* * * * *

 

شاعر پورتوريكوئی « ‌لولا رودريگو دوتيو » كه سال ها در كوبا زندگی كرده بود ، در يكی از آثارش اين جزيره ها را به « دو بال يك پرنده »‌ تشبيه كرده است ؛ جزيره كوبا و پورتوريكو را . توسعه طلبان ايالات متحده ، برهمين باور بودند . زمانی كه تئودور روزولت در بهار سال 1898 از طريق دريا به سمت كوبا می راند ، نامه ای برای سناتور هنری كابوت لاج فرستاد و هشدار داد كه « قرارداد صلح امضا نكنيد تا

ما پورتوريكو را هم بگيريم . »‌ سناتور لاج به او جواب داد نگران نباشيد .

سناتور لاج به دوستش تئودور روزولت اطمينان داد كه « پورتوريكو از قلم نيفتاده و قصد ما  تصاحب آن جزيره هم هست . »‌ و خيالش را جمع كرد كه « دقيقا اطمينان دارم كه سياست دولت ، اكنون كاملا بروفق مراد هر دو ماست . »

جزيره پورتوريكو كه كمتر از يك دهم كوباست ، هرگز عليه اسپانيا دست به شورش مسلحانه نزد . در عين حال اما ، روشنفكران انقلابی اين جزيره نيز ، مثل كوبا ، ‌تجسم ناسيوناليسم بودند كه در نيمه دوم قرن نوزدهم ، قلب های بسياری را ، در مستعمرات مالامال از خود كرده بود . ساليان دراز ، اسپانيا به هيچ وجه  و بـا هيـچ منطقی زير بار تقـاضای آن ها بـرای خود مختاری نمـی رفت ، امـا در سـال 1897 كـه « پرخيدس ساگاستا »‌ ی اصلاح طلب به مقام نخست وزيری رسيد ، اوضاع تغيير كرد . ساگاستا به محض نشستن برمسند نخست وزيری ، به كوبا و پوتوريكو پيشنهاد خود مختاری داد. شورشيان كوبا ، كه سال ها جنگيده بودند و هزاران نيروی مسلح داشتند ، متكی به پيروزی نظامی بودند و اعتنائی به پيشنهاد نخست وزير جديد اسپانيا نكردند . پورتوريكوئی ها اما ، بيدرنگ پيشنهاد ساگاستا را پذيرفتند .

« فيليپ هانا » كنسول آمريكا ، در پيامی محرمانه به دولت ايالات متحده نوشت « دريافت خبرهای مربوط به خودمختاری سياسی ، به طور كلی پورتوريكوئی ها را به وجد آورده است . بومی ها عموما قبول كرده اند كه اسپانيا به آنان اجازه خواهد داد اداره امور كشورشان را خودشان به عهده بگيرند و اين ، باعث رضايت خاطرشان شده است . »‌

حكم خود مختاری ، به پورتوريكوئی ها اين حق را می داد تا مجلس نمايندگانی را با قدرت گسترده انتخاب كنند ، از جمله آن كه بتوانند دولتی را برای اداره امور جزيره تشكيل دهند . مردم پورتوريكو، بيست و هفتـم مارس 1898 بـه پـای صنـدوق های رای رفتند . اكثـريت شـان به حـزب ائتلاف ليبـرال « لوئيس مونوس ريورا »‌  سردبير روزنامه مبارز « لادموكراسيا » و رهبر آتشین مزاج جنبش خود مختاری طلب رای دادند .

هنوز دولت خودگردان مشغول به كار نشده بود كه در ساعات پيش از سپيده دم دوازدهم ماه مه ، يك ناوگان آمريكائی با شش كشتی جنگی ، رو به روی « سان خوان » پايتخت پورتوريكو موضع گرفت. سپيده كه زد ، دريادار « سمپسون » فرمانده ناوگان ، به كشتی حامل پرچم دريادار «‌ آيووا » فرمان داد تا به مواضع اسپانيائی ها شليك كند . جنگ سهمگين توپخانه ها در گرفت . آمريكائی ها 136 گلوله توپ شليك كردند و ده ها تن را كشتند . مدافعان اسپانيائی با 441 گلوله توپ و گلوله هائی از پياده نظام خود پاسخ دادند كه در نتيجه ، فقط يك سرباز آمريكائی كشته شد . پس از سه ساعت و نيم ، آتش گلوله ها خاموش شد . در اصطلاح نظامی ، اين تبادل آتش ، نبرد حداقل بود ، اما ضمنا  حامل پيامی قطعی بود :   پورتوريكو قادر نيست از گيرافتادن در جنگ اسپانيا آمريكا اجتناب ورزد .

 

در خلال دوماهی كه از نخستين مرحله تبـادل آتش گذشت ، آمريكائـی ها توانستند راه را بررسيدن

كمك و نيروی تازه برای اسپانيائی ها ببندند . اسپانيائی هم آنقدر درگير وقايع كوبا بودند كه نمی توانستند توجه چندانی به جزيره ای كوچك تر بكنند . آمريكائی ها هم همين طور . با استفاده از اين موقعيت ، اعضای مجلس تازه تاسيس پورتوريكو ، توانستند نخستين اجلاس خود را روز هفدهم ژوئيه سامان بدهند . در همان روز ، مجلس نمايندگان دولت جديد را به رياست موتوس ريورا  تشكيل داد . دولت فقط ظرف هشت روز فعال شد .

ساعت هشت و چهل و پنج دقيقه صبح روز بيست و پنجم ژوئيه ، دسته ای از سربازان كشتی توپدار

« گلاوسستر » نزديك « گوانيسا » ، در ساحل جنوب غربی پورتوريكو به دريا زدند . پس از مبادله آتش مختصری كه تلفاتی برای آن ها به بار نياورد ، شهر را تسخير كردند و پرچم آمريكا را برفراز اداره گمرك بالا بردند . لحظه ای كه پرچم آمريكا در دست نسيم استوائی به اهتزاز در آمد ، ايالات متحده پورتوريكو را بالا كشيد . همه نهادهای حاكميت اسپانيا ، از جمله دولت خود مختار پورتوريكو، نقش بر آب شدند.

بعضِ پورتوريكوئی ها ، به آينده تحت حاكميت آمريكائی ها چشم دوختند . اميدوار بودند در بيست سال آينده بتوانند ساختمان ملی پورتوريكو را بسازند كه بسته به موقعيت سياسی آينده ، می توانست استقلال باشد ، يا الحاق به ايالات متحده . خيلی هاشان تحت تاثير كلمات سخاوتمندانه بيانيه ی فرمانده آمريكائی ژنرال « نلسون مايلز » قرار گرفتند كه در پايان ماه ژوئيه صادر شد .

 

ما نيامده ايم با مردم كشوری بجنگيم كه قرن ها تحت ستم بود . به عكس ، ما آمده ايم تا برای شما امنيت و تامين بياوريم ... اين جنگ ، ويرانگر نيست ، بلكه جنگی است كه از طريق سلطه نظامی و نيروی دريائی ، مزايای تمدن آگاهی بخش را به شما ارزانی خواهد داشت .

 

جنگ عليه پورتوريكو ، صورت فرعی به خود گرفت و تقريبا به طور كامل در تاثير مناقشه كوبا رنگ باخت . تلفات آمريكائی ها ، به طور حيرت آوری سبك بود . فقط نه كشته و چهل و شش زخمی داده بودند . پورتوريكوئی ها ، علاوه بر كشته ها و زخمی ها و اسيران بسيار ، مجموعا از سربازان شان 460 كشته دادند . « ريچارد هاردنيگ ديويس » ، يكی از خبرنگاران معروف آمريكائی كه گزارش های اين جنگ را می نوشت ، بعدها از آن به عنوان « پيك نيك » و «‌ جشن وسرور » ياد كرد .

در كنفرانس صلح پاريس كه دسامبر 1898 تشكيل شد و شرايط تسليم مشخص شد ، اسپانيا با مطرح كردن اين بحث كه ايالات متحده پيش از آن هرگز از مالكيت خو بر پورتوريكو چيزی نگفته است ، سعی كرد مانع بلعيده شدن اين جزيره شود . اسپانيا حتی پيشنهاد كرد جزيره ديگری را در نقطه ای ديگربه ايالات متحده بدهد ، شايد بتواند پورتوريكو را نگه دارد . پرزيدنت مك كينلی اما ، همه پيشنهادهای اسپانيا را رد كرد . در حاشيه كنفرانس پاريس ، رئيس جمهوری ايالات متحده گفت به نظر او « پورتوريكو بايد به قلمرو ايالات متحده افزوده شود.» اسپانيائی های شكست خورده ی ضعيف ، راهـی جز

تسليم نداشتند .

هيجدهم اكتبر همان سال ، در مراسمی تشريفاتی كه در بالكن كاخ فرمانداری « سن خوان » صورت گرفت ، فرماندهان اسپانيائی مالكيت پورتوريكو را به ايالات متحده واگذاركردند . «‌ نيويورك اوينينگ پست »‌ نوشت «  هيچ هيجانی وجود نداشت . يك ساعت پس از انتقال مالكيت ، جز بی تفاوتی چيزی به چشم نمی خورد . هيچ اثری از آن وجود نداشت كه اتفاق مهمی افتاده و در آن مراسم كوتاه ، قدرت اسپانيا برای هميشه در پورتوريكو به پايان رسيده است . »‌

 

* * * * *

 

در سال 1898 ، كسی در آمريكا شكی نداشت كه چرا ايالات متحده به جنگ  اسپانيا رفته است . جنگ فقط برای اين رخ داده بود تا معلوم شود كوبا متعلق به كيست . شرايط كوبا به آن جنگ منجر شد . كوبا فقط صحنه زور آزمائی بود . كوبا فقط يك غنيمت جنگی بود . اما وقتی ديپلمات های آمريكائی و اسپانيائی در پاريس گرد آمدند تا در باره پايان جنگ مذاكره كننده ، بايد در مورد سرنوشت سرزمينی ديگر هم بحث می كردند . سرزمينی بسيار بزرگ كه برای آمريكائی ها ناشناخته بود و فاصله اش تا سواحل ايالات متحده ، بسيار زياد بود .

كوبا بهانه ای شد برای بروز روياهای آمريكائی كه به سال های خيلی پيش از آن بر می گشت . حداقل به زمانی كه تامس جفرسون نوشت كه اميدوار است روزی كوبا قسمتی از ايالات متحده شود . جزاير فيليپين ، موضوعی ديگر بودند . اصلا آمريكائی هائی كه می دانستند فيليپين كجاست ، انگشت شمار بودند . با اين حال ، در نتيجه پيروزی ناخدا « ديويی » در مانيل ، ايالات متحده ناگهان به فكر بلعيدن فيليپين افتاد . هيچ كس ، از پيش نقشه ای برای اين خوراك نريخته بود . اين پرزيدنت مك كينلی بود كه بايد تصميم می گرفت ايالات متحده با آن مجمع الجزاير گسترده چه كند .

مك كينلی رئيس جمهوری ايالات متحده ، بيش از هرموردی به خاطر مرموز بودنش شهرت داشت . به ندرت حتی به نزديك ترين مشاورانش اجازه می داد فكر او را بخوانند. اغلب مورخان ، او را «معما »‌ ئی تعريف می كنند كه ذهنياتش را « خوب پنهان می كرد » و « نظرياتش را در مهی از عبارت پردازی ، سنت گرائی ، يا ابهاماتی مثل غيبگوئی می پوشاند . »‌

در آغاز ، چنين به نظر می رسيد كه مك كينلی می خواهد قسمتی از فيليپين را برای ساختن پايگاه دريائی در مانيل به تصرف ايالات متحده در آورد . بعد به اين فكر افتاد كه احتمالا با تضمين بين المللی به مجمع الجزاير فيليپين استقلال اعطا كند . در پايان اما ، تصميم خود را ديكته كرد .

مك كينلی مسيحی مومنی بود كه در دوره احيای مذهبی زندگی می كرد . بعدها ، به يكـی از گروه های خشك انديش تبليغ مسيحيت گفت زمانـی كه در گير يافتن پاسخی برای مسـاله فيليپين بود ، شب

های بسياری در كاخ سفيد زانو می زد  و «  از  درگاه خداونـد  بـزرگ می خواست تا  او را در ايـن مـورد

راهنمائی كرده و راهش را روشن كند . »

رئيس جمهوری ايالات متحده ( كه بی اختيار آدم را به ياد جرج واكر بوش ، رئيس جمهوری مومن دهه اول قرن بيست و يكم و مناسباتش با كليسا و دين و خدا در رابطه با تجاوز نظامی به افغانستان و عراق و به آتش كشيدن جهان با هدف تامين منافع اقتصادی ايالات متحده می اندازد م . )  گفته بـود :  « در يكی از شب هائی كه در كاخ سفيد زانو زده بودم و دعا می كردم كه خداوند قادر متعال راهی در مورد فيليپين پيش پای من بگذارد ، ديروقت شب بود كه راهش را پيدا كردم . هيچ راهی برای ما باقی نمانده بود جز آن كه همه فيليپين را تصرف كنيم ، به فيليپينی ها آموزش بدهيم ، آنان را رو به تعالی ببريم ، آنان را بشارت به مسيح بدهيم ، و به ياری خداوند ، همان گونه كه مسيح برای همنوعان ما مرد ، از انجام هيچ كاری برای آنان كوتاهی نكنيم .»

از اين گونه بود كه رئيس جمهوری ايالات متحده ، تصميم های برق آسا می گرفت . تاريخ نگاران هنوز هم در حيرت اند كه چگونه مك كينلی اين تصميم های فوری را می گرفت . رئيس جمهوری ايالات متحده عميقا مذهبی بود و اين امر ممكن است واقعيت داشته باشد كه فكر می كرد همه چيز مثل آيه بر او نازل می شود . اما در هيئتی كه برای مذاكره به پاريس فرستاد ، چيز ديگری می گفت و از « موقعيت های بازرگانی » دم می زد كه « سياست آمريكا نمی تواند نسبت به آن بی تفاوت باشد » ، پس اقدام او برای به دست آوردن چنين موقعيتی در فيليپين است . يكی از مورخان می گويد قدر مسلم آن است كه مك كينلی « اصلا فيليپينی ها را نمـی شناخت و با اصـرار مصيبت باری تصميـم های نادرسـت می گرفت . » خود او اعتراف كرده كه وقتی اين خبر را شنيده كه  ناخدا ديوئی در مانيل فاتـح شده اسـت ،  « نمی دانست آن جزاير در فاصله دوهزار مايلی از سواحل ايالات متحده ، اصلا در كجای جهان واقع شده اند .» التهاب شديد برای « مسيحی كردن » فيليپينی ها ، كه بسياری شان قبلا كاتوليك شده بودند، نشان دهنده بی اطلاعی او از شرايط آن جزاير بود . به طور يقين رئيس جمهوری ايالات متحده خبر نداشت كه فيليپينی ها در حال از سر گذراندن رنج های نخستين انقلاب ضد استعماری در تاريخ جديد آسيا ، در تب و تاب اند .

« استنلی كارنو » در تاريخ فيليپين می نويسد « اين حادثه ضمنی ، نقطه ای محوری را در تجربه تاريخی آمريكا ثبت می كند . برای نخستين بار ، سربازان آمريكائی در آن سوی اقيانوس ها می جنگيدند . و برای نخستين بار ، آمريكائی ها سرزمينی را در فراسوی سواحل خود به اشغال در می آوردند. مستعمره قبلی ، اكنون خود مستعمره چی می شد . »

روز اول ماه مه سال 1898 ، كه سه هفته از نابود كردن ناوگان اسپانيا می گذشت ، ناخـدا ديوئی از « اميليوآگينالدو »  رهبر چريك های فيليپينی در عرشه كشتی فرماندهی المپيا استقبال كرد . نقطه نظرهای آنان ، نسبت به آن چه در مورد اين ملاقات منتشر شده است ، تناقض دارد .  آگينالدو   گفت آن ها به توافق رسيدند كه به اتفاق هم ، عليه اسپانيائی ها بجنگند و پس از آن جمهوری مستقل فيليپين تاسيس شود . ديوئی سوگند خورد كه چنين توافقی نكرده بود . هيچ يك از آن دو مرد به زبان مشترك حرف نمی زدند و مترجمی هم در كارنبود. بنابراين ، سوء تفاهم ناشی از اين وضع ، قابل درك است . واقعيت هرچه كه باشد ، وقتی روز دوازدهم ژوئيه آگينالدو استقلال فيليپين را اعلام كرد ، نه ناخدا ديوئی در آن مراسم حاضر بود ، نه هيچ نماينده ديگری از طرف ايالات متحده .

اين بی اعتنائی ، آگينالدو و ساير رهبران فيليپين را ترساند كه مبادا ايالات متحده استقلال كشورشان را به رسميت نشناسد . ژنرال « تامس آندرسن » ، كهنه سرباز جنگ های داخلی كه نخستين فرمانده نيروی های آمريكائی در فيليپين بود ، در صدد برآمد كه از اين بابت به آنان اطمينان دهد . پس در چهارم ژوئيه به آگينالدو  نوشت « دلم می خواهد روابط دوستانه ای با هم داشته باشيم ، و اميدوارم از همكاری شما با ارتش ايالات متحده و عليه نيروهای اسپانيائی برخوردارباشيم . »

اين احتمال وجود داشت كه كلمات ژنرال آندرسن صادقانه بوده باشد ، اما زمانی كه داشت اين نامه را می نوشت ، سياست واشينگتن در حال تغيير بود . پرزيدنت مك كينكی كه به قول خودش مطيع احكام خدا بود ، از خدای خود رهنمود گرفت كه مالكيت ايالات متحده نه تنها بر مانيل ، بلكه بايد بر تمامی مجمع الجزاير فيليپين تعلق گيرد . پس به مذاكره كنندگانش در پاريس دستور داد كه بابت تملك كل فيليپين ، بيست ميليون دلار به اسپانيائی ها پيشنهاد كنند . اسپانيا در وضعی نبود كه پيشنهاد ايالات متحده را رد كند . و ديپلمات های آمريكائی و اسپانيائی ، روزدهم دسامبر موافقت نامه ای را امضا كردند كه به پيمان پاريس معروف است . بنا به اين قرارداد ، مالكيت كوبا ، پورتوريكو و مجمع الجزيره دوردست فيليپين كه مشتمل بر هفت هزار جزيره و هفت ميليون جمعيت بود ، به ايالات متحده تعلق گرفت .

روز بيست و يكم دسامبر آن سال ، رئيس جمهوری ايالات متحده دو اعلاميه اجرائی مالكيت بر فيليپين را صادر كرد . شورشيان فيليپين راه خود را می رفتند . مجمع تدوين قانون اساسی را انتخاب كردند كه قانون اساسی را نوشت و در مسير اجرای خود ، سيزدهم ژانويه 1899 جمهوری فيليپين را به رياست آگينالدو  تاسيس كرد . دوازده روز بعد ، اين ملت جديد عليه نيروهای ايالات متحده در جزاير فيليپين اعلام جنگ داد . مك كينلی اعتنائی نكرد . در نظر او ، فيليپينی ها همانی بودند كه ريچرد ولش مورخ به آنان می گويد  «‌ مردمی بی نظم و درمانده . »

 

مك كينلی كم و كيف شورشيان آگينالدو و هدف هاشان را خوب می شناخت . احتمالا در مورد ارزيابی وسعت قلمرو تحت سلطه نيروهای آگينالدو ، دچار اشتباه محاسبه شده بود ، اما به عقيده او اهميتی نداشت كه وسعت قلمرو تحت تسلط دولت ياغی چقدر بود ... رئيس جمهوری ايالات متحده نمی توانست باور كند شورشيان آگينالدو آنقدر احمق باشند كه در مقابل قدرت و خيرخواهی ايالات متحده مقاومت كنند. به نظر می رسيد كه مك كينلی باخودش سوء تفاهم پيدا كرده و چنان گرفتار تصورات متناقض شده بود كه اطمينان داشت آگينالدو شيطان و رئيس قبيله ای تبهكار است كه می تواند با او ، مثل آب خوردن ، همان گونه رفتار كند كه با كارمندی در اوهايو .

عهد نامه پاريس حاكميت برفيليپين را برای ايالات متحده تامين كرد ، اما پيش از تصويب در سنا قابل اجرا نبود . مباحث سنا در اين مورد ، بسيار طولانی و داغ بود . مخالفان عهد نامه پاريس ، با اين استدلال كه آن قرار داد تسخير امپرياليستی سرزمين های دور دست است كه برای ايده آل های آمريكائی شرم آور است و قدرت آمـريكا را بيش از اندازه گسترش می دهد ، زيـر بار نرفتند . سناتـور ماسـاچوست « جرج فريسبی هوار »  هشدار داد كه « اين اقدام ايالات متحده را تبديل به كشوری پست می كند كه می خواهد با به انقياد در آوردن اتباع نژادهای ديگر و خراج گزار كردن ساير كشورها ؛ كه تبعا مضمون آن حاكميت هميشگی يك طبقه و تبعيت بی چون و چرای طبقه ای ديگر است ، قلدری خود را در ساختن نوعی امپراتوری به اثبات برساند . »‌  حاميان پيمان پاريس ، بر سه مبحث اصرار می ورزيدند . در استدلال اول ، می گفتند وقتی ملتی به نام فيليپينی اصلا وجود خارجی ندارد ، به رسميت شناختن استقلال فيليپين اسباب مضحكه است . دليل دوم شان اين بود كه وظيفه آمريكا متمدن كردن فيليپينی های عقب مانده است . سه ديگر آن كه مالكيت بر مجمع الجزاير فيليپين ، برای ايالات متحده متضمن فوايد سرشار بازرگانی و استراتژيك خواهد بود .

بنا به خبری كه در نشريه نيويورك ورلد منتشر شد ، « تقارن حيرت آور» آن بود كه با داغ تر شدن اين بحث در سنا ، خبر رسيد كه شورشيان فيليپين به مواضع آمريكائی ها در مانيل حمله كرده اند . بعدها گفته شد كه درگيری با شليك يكی از آمريكائی آغاز شده بوده ، اما به هر صورت اهميتی نداشت كه حمله چگونه و با چه مقدمه ای رخ داده . با انتشار اين خبر ، خيلی از سناتورها اعلام كردند كه حالا ديگر احساس می كنند وظيفه دارند برای حمايت از سربازان آمريكائی كه در قسمت ديگری از جهان به محاصره در آمده اند ، به پيمان امضا شده ی پاريس رای بدهند . سناتور مينوستا « كنوت نلسون » ، به همكارانش اطمينان داد كه « ما نقش فرشته نجات را داريم ، نه نقش ستمگر را . » سناتورها با اين استدلال قانع شدند و با اكثريت پنجاه وشش به بيست و شش كه از دو سوم اكثريت آرا برای تصويب هم بيشتر بود ، پيمان پاريس را به تصويب رساندند .

به احتمال قوی پرزيدنت مك كينلی باور كرده بود كه  مشيت الهی بر آن قرار گرفته است كه ايالات متحده مردم فيليپين را به « تعالی » برساند و « مسيحی كند » .

سخنرانی های سناتور ها در جريان مباحث سنا بر سر پيمان پاريس ، به موازات مطالب داغ مطبوعات، تصرف فيليپين را بيشتر توجيه كرد . هر دو عامل فضا را كاملا ملتهب كرده بودند تا مالكيت بر سرزمينی دور دست ، منطقی جلوه كند . بازرگانان ، غرق در جاذبه آينده ای شده بودند كه فروش كالا هاشان را در چين ميسر می كرد . پس از مغلوب شدن در جنگ 1895 با ژاپنی ها ، چين ضعيف شده بود و ديگر قادر نبود در مقابل مداخله خارجی مقاومت كند . دو اتفاق همزمان ، نتايج درخشانی برای بازرگانان آمريكائی به بار آوردند . اتفاق اول آن بود كه در پيدا كردن بازارهای جديد به شدت نوميد شده بودند ، اما اتفاق دوم كه استثمار سرزمينی گسترده را برای آنان امكان پذير می كرد ، شرايط را تغيير داد و نتيجه ای فوق العاده به بار آورد .

رئيس جمهوری ايالات متحده ، در پيامی كه از كنگره می خواست پيمان پاريس را تصويب كند ، گفته بود « ما نمی توانستيم فيليپين را به فرانسه و آلمان ، رقبای تجاری خود در شرق واگذاريم . اين كار باعث بی آبروئی ما می شد و برای تجارت ما زيانبخش بود . »

وقتی ايالات متحده مهر مالكيت خود را بر فيليپين زد ، وارث جدال های ارتش شورشی با اسپانيا شد. سربازان آمريكائی ، تا آن زمان خارج از آمريكای شمالی نجنگيده بودند .  و بجز استثنای قابل بحث جنگ با سرخپوستان ، هيچ وقت عليه ارتشی كه از استقلال كشورش دفاع می كرد ، جنگ نكرده بودند . هيچ تصوری هم نداشتند كه در جدال با فيليپينی ها به چه نتايجی خواهند رسيد ، اما حملات شان را با اعتماد به نفس كامل سازمان دادند .

 

آن جنگ ، در فوريه 1899 ، با نبرد تن به تن برای تصرف مانيل آغاز شد . از همان آغاز ترديد داشتند كه آن نبرد چه سرانجامی خواهد داشت . شورشيان نسبت به آمريكائی برتری نيروئی داشتند ، اما آمريكائی ها در مقياس های ديگر برتر بودند . سربازان آگينالدو از نظر اسلحه و مهمات در تنگنا بودند . محاصره دريائی آمريكائی ، راه رسيدن تسليحات به آنان را بسته بود . ده ها هزار سرباز آمريكائی ، بدون آن كه بدانند دشمنی كه به جنگش می روند چه انگيزه هائی دارد ، با اشتياق در موج ها پياده شدند . اين سربازان ، در نامه هائی كه برای دوستان و خانواده هاشان نوشتند ، به آنان گفتند « پياده شديم تا همه كاكا سياه ها را به درك بفرستيم .» و غريدند كه « آنقدر می جنگيم تا همه كاكا سياه ها را مثل سرخپوست ها بكشيم . » 

در برخورد با اين آدم های عقب افتاده ، چريك ها تاكتيك هائی را به كار بردند كه آمريكائی ها تا آن زمان به چشم نديده بودند . برای سربازان آمريكائی تله و دام هائی گذاشتند كه خود به خود تيراندازی می كردند . شكاف هائی درست كردند كه پا را می گرفت و قفل می كرد . آتش روشن كردند ، سم های كشنده در مسيرشان گذاشتند و زندانيان دست و پا بريده را سرراه شان قرار دادند . آمريكائی ها كه بعضی افسران شان كاركشته های جنگ عليه سرخپوستان بودند ، نمی دانستند با آن دام ها چه كنند . وقتی برای دو واحد تحت فرماندهی ژنرال « لويد وتين » در جنوب شرقی مانيل كمين گذاشتند ، وتين دستور داد كه تا فاصله دوازده مايلی ، همه روستاها را نابود كنند و همه ساكنان شان را از دم تيغ بگذرانند.

در خلال نيمه ی اول جنگ فيليپين ، فرماندهان آمريكائی خبرنگاران خارجی را سانسور كردند تا مطمئن باشند خبرهائی از اين دست به گوش آمريكائی ها نرسد . فقط زمانی كه در سال 1901 سانسور برداشته شد ، آمريكائی ها فهميدند كه چه وقايعی در جنگ رخ داده است . آن وقت بود كه روزنامه ها شروع كردند به چاپ گزارش هائی كه نمونه اش گزارش خبرنگار « فيلادلفيا لجر » در سال 1901 بود .

 

جنگ كنونی ما ، چيزی جز خونريزی وحشيانه ، دغل كاری و صحنه های مضحك نيست . سربازان آمريكائی ، در نهايت قساوت و سنگدلی ، مردان ، زنان ، كودكان ، زندانيان ، اسرا ، شورشيان و مردمی را كه به آنان سوء ظن دارند ، از بچه های ده ساله بگيريد تا سنين بالاتر ، چنان قتل عام كرده اند كه تو گوئی می خواهند نسل انسان را بردارند . به اين سربازان تلقين شده است كه فيليپينی ها چندان تفاوتی با سگ ندارند ، مخرب و زيانبخش و كريه اند . بنا به اين تلقين ها ، سربازان آمريكائی باور كرده بودند كه فيليپينی ها در بعضی نمونه ها جانوران پا كوتاهی هستند كه در بهترين حالت خود ، مشتی اشغال كپه شده بيش نيستند . سربازان ما ، آب نمك به مردان فيليپينی ها تنقيه می كردند تا « آنان را وادار به حرف زدن بكنند . »‌ زندانيانی را كه دست شان را بالا برده و بدون در گيری تسليم شده بودند، ساعتی بعد ، بدون آن كه كمترين دليلی برای ربط دادن آنان به شورشيان داشته باشند ، روی پل نگه می داشتند ، آنان را به رگبار می بستند و از بالای پل پرت شان می كردند به رودخانه تا سايرين جسد غربال شده شان را ببينند و درس عبرت بگيرند .

 

نقطه عطف اين جنگ ، بعد از ظهر بيست و سوم مارس 1901 رخ داد . در آن بعد از ظهر ، سرتيپ سی و شش ساله ای به نام « فردريك فانستون » ، يكی از وحشيانه ترين عمليات ضد چريكی را در تاريخ نظامی ايالات متحده سازمان داد . فانستون كه سه سال پيش از آن در جنگ كوبا مدال افتخار گرفته بود ، فرمانده منطقه ای در اطراف جزيره « لازون » بود . سرتيپ آمريكائی ، پيكی را كه سربازانش دستگير كرده بودند ، زير شكنجه مقر آورد كه آگينالدو  در يكی از روستاهای آن منطقه اردو زده است . پس به اين فكر افتاد تا گروهی از پيشقراولان فيليپينی را با او به محل استقرار آگينالدو  بفرستد تا امكان ورود او را به صورت نفوذی به آن روستا فراهم آورند . اين پيشقراولان كه به خدمت مهاجمان آمريكائی در آمده بودند ( و می توانند ياد آور بسياري از پيشمرگه های فريب خورده ی اتحاديه ميهنی كردستان عراق به رهبری جلال طالبانی و حزب دموكرات كردستان عراق به رهبری مسعود بارزانی باشند كه در تهاجم نظامی دسامبر سال 300 ايالات متحده به عـراق ، در شمال عـراق راه را برای ارتش آمريكا باز كردند م . ) ، متعلق به گـروه قـومـی « ماكابيه » بودند كه خود را رقيب گروه قومی « تاگالوگس » می پنداشتند . آگينالدو و بسياری ديگر از چريك ها ، متعلق به اين قوم بودند .

ژنرال فاستون وچهار افسر ديگر واحد تحت فرماندهی او ، به همراه هفتاد و نه پيشقراول ماكابيه به اين ماموريت رفتند . نقشه شان اين بود كه پيشقراولان قوم ماكابيه خود را شورشی جا بزنند و به آگينالدو بگويند كه گروهی از آمريكائی ها را به اسارت گرفته اند . وقتی گروه به ده مايلی اردوی آگينالدو رسيد ، فرمانده چريك ها پيام داد كه آمريكائی ها نبايد از آن نزديك تر شوند ، اما «شورشيان» می توانند وارد شوند . به محض آن كه گارد احترام آگينالدو  به آنان خوشامد گفت ، پيشقراولان ناگهان بر آنان آتش گشودند .

آگينالدو از درون ستاد فرماندهی خود فرياد كشيد كه « كار احمقانه نكنيد ! مهمات تان را حرام نكنيد ! »

يـكی از پيشقراولان برگشت ، به سـتاد فرماندهـی آگينالدو   هجوم بـرد ، هفت تيـرش را  رو  به  او

نشانه رفت و گفت « تو زندانی ما هستی . ما شورشی نيستيم . ما آمريكائی هستيم ! يا تسليم شو ، يا می كشيمت !»

آگينالدو و افسرانش چنان گيج شدند كه نتوانستند واكنش نشان دهند . در چشم به هم زدنی ، پيشقراولان آن ها را گرفتند و خلع سلاح كردند . ژنرال فاستون بيدرنگ پيدايش شد و خودش را به رهبر شورشيان معرفی كرد .

آگينالدو ، حيرت زده گفت « اين بيشتر به يك طنز نمی ماند ؟‌ »‌

طنز نبود . آگينالدو را دستگير كردند و به مانيل بردند . فاستون بعدها گفت « از حيرت ديوانه شده بود . »‌ آمريكائی هائی كه به وطن باز گشتند ، از وجود قهرمان جديد شان غرق در هيجان و غرور شده بودند . اين هيجان واحساس غرور زمانی بيشتر شد كه ديدند آگينالدو كمتر از يك ماه پس از دستگيری ، در بيانيه ای حاكميت آمريكائی ها را قبول كرد و از يارانش نيز خواست كه به مقاومت پايان دهند . 

هزاران شورشی پذيرفتند . اين باعث شد كه ژنرال « آرتور مك آرتور » فرمانده كل نيروهای آمريكائی در فيليپين ،‌ اعلام كند كه « می شود گفت كه شورشيان بكلی از پا در آمده اند . » مك آرتور عجله كرده بود . شورشيانی كه هنوز در ميدان بودند ، ابعاد بی رحمانه ای به نبرد دادند . در ستپامبر 1901 ، گروهی از آنان به مواضع آمريكائی ها در جزيره « سامار » تاختند و در قساوت ، كت آمريكائی ها را هم از پشت بستند .

اين واقعه ، زمانی رخ داد كه افراد پياده نظام طبق معمول با خيال راحت در ساحلی نزديك روستای « بالانگيگا » پياده شدند . بعضی ها شك برشان داشته بود كه آن جا قلمرو مطمئنی نيست . به نزديكی های ساحل كه رسيدند ، يكی از فرماندهان به منظره رو به رو خيره شد و به ديگران گفت  «الان داريم به سمت فيليپين خيز بر می داريم . »

بنا به شهادت هائی كه بعدها داده شد ، آمريكائی ها هفته ها پيش از آن بالانگيگا را تصرف كرده بودند و با زندانی كردن بومی ها ، شكنجه و تجاوز جنسی ، بر منطقه مسلط شده بودند . سپيده دم بيست و هشتم سپتامبر ، طبق معمول با صدای شيپور بيدارباش از خواب بيدار شدند . عده ای در محل های نگهبانی و ديده بانی مستقر شدند و بقيه به صرف صبحانه رفتند . رئيس پليس شهر به سمت يكی از نگهبانان رفت ، چند كلمه دلنشين به زبان آورد و بعد ، ناگهان كاردی بزرگ را در آورد و با ضربات پی درپی نگهبان را از پا انداخت . بيدرنگ زنگ های كليسا به صدا در آمدند . گروه های شورشی كه در شهر نفوذ كرده بودند ، از مخفی گاه شان ريختند بيرون . ديوانه وار به آمريكائی های غير مسلح هجوم بردند و با ضربات كارد تكه پاره شان كردند . چند دقيقه بعد ، پادگان يكسره خونين شد . بعضی آمريكائی ها توانستند فرار كنند و خودشان را با قايق هائی به پايگاهی در سی مايلی برسانند . از هفتاد و چهار سرباز آمريكائی كه در بالانگيگا مستقر بودند ، فقط بيست سرباز زخمی زنده ماندند .

خبرهای مربوط به قتل عام  بالانگيگا ، به سرعت به ايالات متحده رسيد . اين خبر ها ، ملتی را كه تازه داشتند متوجه می شدند كشورشان در فيليپين وارد چه جنگی شده است ، حيرت زده كرد . فرماندهان آمريكائی هم كه در آن جزاير بودند ، از شنيدن آن خبرها يكه خوردند ، اما در وضع و موقعيتی بودند كه می توانستند واكنش نشان بدهند .  و چه واكنشی هم نشان دادند . به سرهنگ ياكوب اسميت كه ده سال پيش از آن از عوامل قتل عام ‌ « وونددنی » در منطقه « داكوتا » بود، دستور دادنـد به سمت « سامار » حركت كند و به هر اقدامی كه ضروری می داند ، برای مقهور كردن شورشيان دست بزند . اسميت به سامار رسيد . سربازخانه های باقی مانده را راه انداخت ، و به نيروهای تحت فرماندهی خود فرمان داد تا همه انسان های بالای ده سال را بكشند و آن جزيره را تبديل به « ويرانه ضجه و سوگواری »  كنند .

سرهنگ ياكوب اسميت به افرادش گفت :   « من اسير نمی خواهم . فقط از شما می خواهم بكشيد و آتس بزنيد . هر چه بيشر بكشيد و بيشتر آتش بزنيد ، مرا خشنود تر خواهيد كرد.»  سربازان آمريكائی ، با لذت فراوان فرمان را اجرا كردند . با ويران كردن بالانگيگا شروع كردند و ديوانه وار به جان روستاهای ديگر افتادند . چون می دانستند كه مهاجمان واقعه بالانگيگا خود را به صورت بومی های معمولی در آورده اند ، هيچ فرقی ميان رزمندگان و آدم های عادی نگذاشتند . چنان درخشم انتقام خون دوستان شان می سوختند كه صدهاتن از مردم را كشتند ، اجساد شان را آتش زدند، رمه گوسفندان شان را قصابی كردند و از مراكز زندگی شان تنها ويرانه و شيون به جا گذاشتند .

وقتی با تصوری بيمار گونه ، در جست و جوی چريك ها با سرگردانی به جنگل زدند ، يازده سرباز نيروی دريائی در اثر گرسنگی و نداشتن پناهگاه به هلاكت رسيدند . كاپيتان كه كارش به جنون و هذيان گوئی كشيده بود ، حدس زد كه باربران فيليپينی با سرقت سيب زمينی ، نمك و ساير مواد غذائی و تداركات واحد ، باعث مرگ سربازان شده اند . يازده تن از باربران را گرفت و به ازای هر سربازی ، آن ها را تير باران كرد .

 

آمريكائی ها از آغاز جنگ فيليپين مرتكب جنايات حيرت آوری شدند ، و برای ارتكاب آن جنايات ، شگردهای عجيب و غريبی به كار زدند ، اما اعدام يازده فيليپينی كه برای خود آن ها كار می كردند و مرتكب هيچ جنايتی نشده بودند ، به عنوان شرم آورترين سند فرماندهان ايـالات متحده در تاريخ ثبت شد . دستور دادند افسر فرمانده به اتهام قتل در دادگاه نظامی محاكمه شود . نتيجه محاكمه، برائت افسر آمريكائی بود ، اما اين مساله جامعه ايالات متحده را به خشم آورد .

تا وقوع اين جنايت هولناك ، خيلی از آمريكائی ها فكر می كردند سربازان شان با ديگران فرق می كنند و چون هدف خوبی دارند ، در بالاترين حد اخلاقی عمل می كنند . پس از فاجعه بالانگيگا اما ، سيل افشاگری ها خلاف اين ادعا را ثابت كرد . خبرنگاران مطبوعات به جست و جوی كهنه سربازانی پرداختند كه از جنگ برگشته بودند . از مجموعه گزارش های اين افسران وسربازان فهميدند كه سربازان آمريكائی در فيليپين ، به همه اشكال شكنجه متوسل شده اند . رسواترين نوع اين شكنجه ها به « آب درمانی » معروف بود . در اين نوع شكنجه ، قسمت های از خيزران را ( كه به نی هندی هم معروف است م . ) ، به زور به حلق زندانی فرو می كردند ، بعد از لوله آن آب كثيف می ريختند تا معده زندانی پر شود . وقتی معده پر می شد و باد می كرد ، سربازان مى پريدند روی شكم زندانی تا آب را با فشار از معده او خارج كنند . و آنقدر اين كار را تكرار می كردند تا يا زندانی اطلاعات بدهد ، يا بميرد . ( شيوه شـكنجه در دهـه شصت ويتنام ، و نوع پيشرفته ! تر آن شكنجه جنسی مدرن دهه اول قرن بيست و يكم در زندان ابو قريب بغداد در جنگ عراق ، نمونه های تكامل يافته تر اخلاق عالی ! آمريكائی به شمار می روند م . )  اخبار اين شيوه ی شكنجه ، با چنان وسعتی در ايالات متحده پيچيد كه حتی نشريه «‌ كليولند پلين ديلر »  در باره آن جوكی چاپ كرد .

 

مادر :     اين صدای شرشر آب چيه ويلی ؟

ويلی :    هيچی مامان ، ما پسـرها داريم بازی مـی كنيم . داريـم يه آژان برفـی رو آب درمانـی مـی كنيم . آب رو ريختيم تو حلقش ، الان داريم درش مـی آريم مامان .

 

ديگران موضوع را خيلی جدی گرفتند . نشريه بالتيمور امريكن ، سوگوارانه  نوشت « واقعا رفته ايم در دوردست ها به جنگ تا از خود دور شويم . » نشريه اينديانا پوليس نيوز افزود كه ايالات متحده « شيوه های وحشی گری را بروز می دهد . » و نيويورك پست نوشت « سربازان آمريكائی سياست جنايت وسيع و عمدی را اجرا می كنند . » ديويد استار جردن رئيس دانشگاه استانفورد ، اعلام كرد كه فيليپينی ها كاری جز مقاومت در برابر « سلطه خارجی » نكرده اند . بنابراين ، « مسئوليت آغاز اين جنگ ، فقط و فقط بر دوش ايالات متحده است . » كشيش ويليام جيمز پروفسور دانشگاه هاروارد، گفت آمريكائی ها مرتكب گناه « قتل فرهنگی ديگر » شده اند . و در يكی از سخنرانی هايش اعلام كرد كه « خداوند ايالات متحده را به خاطر اعمال شرم آورش در حق فيليپينی ها ، لعنت كند . » مارك تواين طنز نويس معروف آمريكائی پيشنهاد كرد زمان آن رسيده است كه پرچم آمريكا را دوباره به اين صورت طراحی كنند كه « خطوط راه راه سفيد را رنگ سياه بزنند و به جای ستاره ها جمجه ای بگذارند و تصوير دو استخوان متقاطع را كه نشانه دزدان دريائی است ، زير جمجه نقش كنند . »

 

تشنج ناشی از وارد كردن اين اتهامات ، چندين ماه ادامه يافت ، اما ديری نپائيد كه ضد كارزار آغاز شد . مدافعان سياست آمريكا كه در آغاز هيچ پاسخی برای حملات افشاگرانه نداشتند ، سرانجام راهكار دفاع را پيدا كردند . آنان اصرار ورزيدند كه شرايط فوق العاده دشوار ، سربازان آمريكائی را مجبور كرده بود كه دست به چنان اعمالی بزنند . نيويورك تايمز قال چاق كرد كه « افسران شجاع و وفادار » ، با درك درست از شرايط ، به « قساوت و جنايت آموزنده » ی فيليپينی ها پاسخ داده اند . نشريه «‌ ن سنت لوئيس گلوب دموكرات » گفت سربازان آمريكائی به عملی بيش از آن چه در جنگ داخلی انجام داده بودند ، دست نزده اند . و اين كه « وقتی زمينه های تحريك كننده در آن حد باشد كه در فيليپين بود ، چاره ای نمی ماند جز آن كه طبيعت خاص انجام وظيفه ، كار خودش را بكند. تازه ، بايد گفت كه با توجه به آن شـرايط ، تخلفات بسيار انـدك بوده اند . نشـريه « پرويدنس جورنال » از خـوانندگانش خواست تا اصـل « خرد پاسخ دادن آتش با آتش را » بپذيرند .

دومين مقوله ای كه در مطبوعات منعكس شد ، اين بود كه در مورد جنايات ارتش ايالات متحده در فيليپين ، اذهان را گمراه كرده اند . نشريه « سنت پاول پايونير پرس » نوشت كه « اين گونه تبليغات منفی برای گمراه كردن اذهان ، واقعا اسف انگيزند » و نتيجه گرفت كه « اما به هر حال اصول سياست ملی را خدشـه دار نخواهند كـرد . » نيويورك تريبيون گفت فقـط چند سـرباز آمريكائی مقصـر بـودند و «‌ محاكمه فقط بايد مربوط به همان چند سرباز باشد ، نه سياست ملی ايالات متحده . »

 

با اوج گيری اين مباحث ، درنخستين ماه های سال 1902 پرزيدنت مك كينلی ترور شد و جايش را در كاخ سفيد به تئودور روزولت داد . روزولت كه خود سركرده متجاوزان بود و حالا به كاخ سفيد آمـده بود ، به وظيفه دفاع از يارانی كه به آنان عشق می ورزيد قيام كرد و جنگ فيليپين و آن حجم از جنايات را ، عملياتی بسيار ارزشمند و گرامی توصيف كرد . و گفت هرگز چنان به وجد نيامده بود كه با عمليات فيليپين آمد . رئيس جمهوری جديد ، دوست و متحد نزديك خود هنری كابوت لاج را انتخاب كرد تا رهبری دفاع از عمليات فيليپين را به عهده بگيرد . هنری كابوت لاج در نطقی بلند و فصيح كه در صحن سنا ايراد كرد ، تصريح كرد كه نمايندگان بايد به كنه مواردی مثل «‌ شكنجه معروف به آب درمانی، تهديد به تيرباران برای استقرار قانون در ميان مردمی نيمه وحشی ، با تمايلات و خصوصيت های آسيائی » در مباحثی كه در گرفته است ، پی ببرند .

لاج خطاب به سناتور ها ، از آنان خواست « بيائيد ، آه ، بيائيد به خود آئيم ، خودمان را بشناسيم ، و دست كم خودمان باشيم ! » به پيشنهاد تئودور روزولت ، لاج ترتيبی داد كه سنا در مورد بدرفتاری در فيليپين كميته تحقيق تشكيل بدهد . حركت زيركانه ای بود . كميته تحقيق را خود لاج اداره می كرد كه مفاد و چهارچوب پرسش ها و پاسخ ها را ، با دقت محدود كرده بود . شهادت بسياری در مورد تاكتيك های عمليات ارتش ايالات متحده در فيليپين داده شد ، اما هيچ حرفی از سياست جامع و صريحی كه پشت آن خوابيده بود ، به ميان نيامد . كميته تحقيق سنا ، حتی گـزارش نهائی كار خود را هم منتشر نكرد . يكی از مورخان آمريكائی در وصف اين بازی می گويد « نوعی ماست مالی بود كه با تردستی كامل صورت پذيرفت .»

چهارم ژوئيه 1902 ، هنوز چيزی از خاتمه كاركميته تحقيق سنا نگذشته بود كه پرزيدنت روزولت اعلام كرد فيليپين آرام شده است . گزارش ارتشی ها ، او را قانع كرده بود كه كار به پايان رسيده است. مهم ترين رهبران چريك ها ، يا كشته شده بودند ، يا به اسارات ارتش ايالات متحده در آمده بودند . و مقاومت پايان يافته بود . بهائی كه ايالات متحده پرداخته بود ، بيش از آنی بود كه در آغاز وحشی گری آمريكائی حدس می زدند . در سه سال و نيم جنگ سرشار از شكنجه ، 4374 سرباز آمريكائی كشته شده بودند كه در مقايسه با كوبا ، ده برابر بود . شانزده هزار چريك فيليپينی و دست كم بيست هزار شهروند عادی كشته شده بودند . فيليپينی ها ، آن سال ها را به عنوان خونين ترين روزهای تاريخ خود ثبت كرده اند . آمريكائی ها به سرعت فراموش كردند كه اصلا چنان جنگی رخ داده بوده. ( اكنون كه اين ترجمه صورت می پذيرد ، بزرگترين پايگاه پشتيبانی هوائی و دريائی ايالات متحده در فيليپين مستقر است . بيش از چهارصد سال از مقاومت آزاديخواهان فيليپين در مقابل استعمارگران اسپانيائی و امپرياليست های آمريكائی می گذرد . فيليپين هرگز دولت و رئيس جمهوری مستقل و غير وابسته به ايالات متحده ، نداشته . نظامی های آمريكائی فيليپين را قرق كرده اند و در واقع فيليپين از ايالات غير رسمی ايالات متحده است . در سال 700 ، بنا به گزارش رسمی جبهه ملي  دموكراتيك  فيليپين به رهبری حزب كمونيست فيليپين و مركب از هجده گروه و سازمان ، سربازان و درجه داران و افسران آمريكائی چنان دست بازی در مانيل پايتخت فيليپين دارند كه دختران زيبا را به زور از كافه ها می ربايند و  به آنان تجاوز گروهی می كنند . آخرين نمونه در نيمه دوم سال 700 ، دختری بود كه به وسيله پنج نظامی آمريكائی ، علنا در رستورانی ربوده شد كه پس از تجاوز گروهی ، او را در خيابان رها كردند . مركز تقويت نظامی و پشتيبانی هوائی و دريائی در جنگ عليه افغانستان و عراق  و طرح خاور ميانه بزرگ ، فيليپين است. با اين حال ، مقاومت سياسی و نبرد چريكی آزاديخواهان ، همچنان پس ازچهارصد سال ، با سازماندهی منظم  ادامه دارد م . ) 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3

از فاحشه خانه تا كاخ رياست جمهوری

 

يك تمبر پستی باعث شد كه ايالات متحده برجسته ترين رهبری را كه نيكاراگوئه تا آن زمان به خود ديده بود ، سرنگون كند . اين تمبر ، وقايعی زنجيره ای را در پی داشت كه انعكاس شان را تا امروز می شود مشاهده كرد؛ تمبری كه احتمالا در تاريخ تاثير گذارترين نمونه از نوع خود بود . اگر اين تمبرمنتشر نمی شد ، شايد نيكاراگوئه ديرگاهی پيش تبديل به كشوری آرام و خوشبخت شده بود . اما به جای اين نيك بختی ، فقر و تيره روزی و نا آرامی های مزمن تاريخی گلوی اين كشور را فشرد و آن را به صحنه رقابت های جوشان و بستری آماده برای دخالت های ايالات متحده تبديل كرد .

در چشم هائی كه تصادفی به اين تمبر افتاده بودند ، چيز قابل اهميتی به نظر نمی رسيد . رنگش ارغوانی است و تصويری از آتشفشانی فعال در حاشيه درياچه ای بر آن نقش بسته است . دور حاشيه درياچه كلمات « پست نيكاراگوئه » به چشم می خورد و زير آن ، با حروف ريز نوشته است « شركت اسكناس امريكا نيويورك»  « ۱٠ سنتاوس . » زمانی كه اين تمبر پستی منتشر شد ، نيكاراگوئه داشت از گردنه انقلاب تجدد خواهی بالا می رفت . امروز اما ، تنها خاطره ای جگرسوز از آن چه می توانست باشد به جا مانده است .

 

در آخرين دهه های قرن نوزدهم ، گرايش به اصلاحات اجتماعی و سياسی ، سراسر آمريكای مركزی را در نورديده بود. رهبران رويائی ، تحت تاثير فلسفه اروپائی و ملت سازان ، به سرافت افتادند تا نظام فئودالی را كه كشورشان را از پيشرفت باز داشته بود ، برچينند . يكی از ايشان ، خوزه سانتوس زلايا رئيس جمهوری نيكاراگوئه بود . زلايا اصول ناسيوناليستی خود را چنان جدی گرفته بود كه ايالات متحده احساس كرد مجبور است او را سرنگون كند .

تصاوير زلايا ، مثل عكسی از او كه امروزه زينت بخش اسكناس ده كورده بائی نيكاراگوئه است ، سيمائی قدرتمند را از او در منظر می گذارد با سبيلی به ظرافت در دوسمت تاب خورده و چشم هائی نافذ كه گوئی با قدرتی نا آرام به آدم می نگرند . پدرش كه سرهنگ ارتش و مزرعه دار قهوه بود ، او را در جوانی به مدرسه ای اروپائی فرستاد و او ، خود را وامدار انجام نيت پدر می دانست . درسش كه تمام شد ، با همسر بلژيكی خود به وطن برگشت و به حزب ليبرال كه عقايد سكولار و اصلاحات ارضی راديكال را نمايندگی می كرد ، پيوست . در سال ۱۸۹۳ كه حاكميت دراز مدت محافظه كاران دچار انشعاب و درگيرهای درونی شد ، او و گروهی از اعضای حزب ليبرال عليه آنان شوريدند و راحت تر از آن چه تصورش را می كردند ، سرنگون شان كردند . چند ماهی نگذشت كه خوزه سانتوس زلايا رهبری كشور را به دست گرفت .

 

زمانی كه خوزه سانتوس زلايا به عنوان رئيس جمهوری نيكاراگوئه سوگند ياد كرد ، شش هفته مانده بود كه چهل ساله شود . رئيس جمهوری جديد نيكاراگوئه ، برنامه انقلابی اعلام كرد تا كشورش را از خوابی طولانی بيدار كند . به ساختن جاده ، بندر ، خط آهن ، ساختمان هائی برای اداره های دولتی و بيش از ۱٤٠ مدرسه پرداخت . خيابان های ماناگوآ را هموار كرد ، در امتداد خيابان ها چراغ گذاشت، به صدور نخستين اتومبيل ساخت كشور پرداخت ، ازدواج و طلاق را قانونی كرد و حتی نخستين تيم ملی بيسبال را بنيان نهاد . اسم يكی از تيم ها « جوانان » و نام آن ديگری « شورش » بود . تجارت را هم ، بخصوص در صنعت جديد قهوه ، تشويق كرد و رونق داد . در سياست خارجی ، بانی اتحاديه ای مركب از پنج كشور كوچك آمريكای مركزی شد و از پروژه بزرگ كشيدن كانالي بين دو اقيانوس كه نيكاراگوئه را به جهان وصل می كرد ، با حرارت و اشتياق استقبال كرد .

تا زمان رياست جمهوری اوليسس س. گرانت ، همه روسای جمهوری ايالات متحده در پی پروژه ايجاد اين كانال بودند . در سال ۱۸۷۶ ، يك كميسيون دولتی در مورد امكان مسيرهای كانال به مطالعه پرداخت و به اين نتيجه رسيد كه اگر مسير كانال « از املاك نيكاراگوئه بگذرد ، از نظر ساختمانی ، نگهداری و مزايای ديگر ، از مسيرهای ديگر بهتر است ، اشكالات فنی و مهندسی كمتری دارد و از نقطه نظر تجاری و اقتصادی نيز ، به صرفه تر است . » رفته رفته پروژه كانال سرعت بيشتری گرفت . در سال ۱۸۸۹ ، كنگره ايالات متحده امتياز حفاری را به يك شركت خصوصی واگذار كرد تا كار حفر را در نزديكی های سواحل نيكاراگوئه در اقيانوس آتلانتيك آغاز كند . اين شركت ، دچار كسری سرمايه شد و چيزی نگذشت كه حتی پيش از به قدرت رسيدن زلايا ، ازكار باز ماند . 

عده ای از اين واقعه خوشحال شدند . آنان از اعضای سنديكائی بودند كه مركزش در پاريس بود . اين

سنديكا ، صاحب زمين های باريكه ای در امتداد پاناما بود كه كوشش مهندسان فرانسوی در ساختن كانال از طريق آن ، موفق نشده بود . فقط دولت ايالات متحده برای ايجاد كانال باقی مانده بود ، اما به مسير نيكاراگوئه نظر داشت . ترغيب واشينگتن برای تغيير مسير ، نياز به كارزاری اغوا كننده داشت . برای اداره اين كارزار ، سنديكا يكی از وكلای با استعداد نيويورك را كه در نسل خودش از هر كس ديگری بهتر می دانست چگونه توجه دولت را به فوايد اين كار جلب كند ، به استخدام خود در آورد .     

در اواخر قرن نوزدهم كه شركت های آمريكائی ابعاد وسيعی پيدا می كردند ، با انبوهی از مسائل سازمانی و سياسی نيز رو به رو می شدند . بسياری از آنان ، برای گرفتن كمك به ويليام نلسون كرامول متوسل می شدند . ظاهر كرامول ، تقريبا غيرعادی می نمود . چشم هايش به رنگ آبی روشن بود ، موهايش را رنگ كرده بود و دسته هايش كه سفيد برفی بود ، از دو سمت شانه ها و پشت سرش آويخته بود . پشت اين ظاهر عجيب و غريب ، مغزی درخشان و تيزهوش خوابيده بود . موفقيت های كرامول در تجارت ، از نمونه های ماندگار ايالات متحده است .

خبرنگار يكی از روزنامه ها ، در باره او نوشته است كـه   « می توانـد به  شيرينی دختری زيبا  بخندد ، اما در همان حال قادر است چنان ضربه ای به حريف تجارتی بزند كه او را در گره های مالی در هم بپيچد . »  چه به عنوان استاد قانون تجارت ، يا در مقام موفق ترين نيروی واشينگتن ، كرامول شريك دلخواه سنديكای فرانسوی كانال بود . در سال  ۱۸۹۸ ، فيليپ بونوواری رئيس سنديكا او را استخدام كرد و به او ماموريت داد تا ايالات متحده را قانع كند كه كانال را به جای نيكاراگوئه ، از امتداد پاناما حفـر كنند .

نخستين شگرد كرامول اين بود كه بر روند آهسته ، اما پيوسته ی بحثی كه در مورد حفر كانال از نيكاراگوئه در كنگره ايالات متحده مطرح بود ، اثر بگذارد . اقدام برای متوقف كردن اين بحث در كنگره ، مدام از طرف كرامول و دوستانش در كنگره و وزارت امور خارجه ايالات متحده تكرار شد. پس از قتل پرزيدنت مك كينكی در سال ۱۹٠۱ ، تئودور روزولت كه از مشتاقان پر حرارت قدرت ماورای بحار ايالات متحده بود ، به كاخ سفيد رفت و پيشرفت را به نفع طرح های كرامول ، آسان تر كرد .

روزولت مصمم بود كه كانال به سرعت ساخته شود و برايش هم فرقی نمی كرد از كدام مسير باشد . در اوائل سال ۱۹٠۲، رئيس جمهوری جديد از كنگره تقاضای ۱٤٠ ميليون دلار بودجه كرد تا كانال بين دواقيانوس را از امتداد نيكاراگوئه بسازند .

كرامول كوشيد تا عده ای از چهره های با نفوذ ، از جمله سناتور مارك هانا يكی از رهبران ارشد حزب جمهوری خواه را ، وارد جبهه خود كند . و برای استحكام متحدان خود ، به عنوان امری تجاری ۶٠ هزار دلار از شركت كانال برای حزب جمهوری خواه كمك مالی گرفت ، اگر چه اين دوستان هم نتوانستند مانع لايحه نيكاراگوئه شوند . نهم ژانويه ، مجلس نمايندگان با اكثريت قاطع ۳٠۸ به  ۲ ، لايحه را به تصويب رساند .

كرامول سال ها سعی كرده بود تصويب اين لايحه را به تعويق بيندازد . حالا  كه كار از كار گذشته بود ، ديگر حالیِ براو نمانده بود . تنها چاره اين بود  كه اين وسط اتفاقی بيفتد و بخت  يارش باشد . و در شكل تمبر شركت بانك اسكناس آمريكا ، آن فرصت مغتنم پيش آمد .

 

نيكاراگوئه هم ، مثل بسياری ديگر از كشورهای كوچك ، طراحی و چاپ تمبرهای پستی خود را به شركت معروف نيويورك سفارش می داد . طراحان آن شركت ، عموما تصاوير جالب توجه طبيعت نيكاراگوئه را برتمبرهائی كه برای آن كشور طراحی می كردند ، نقش می زدند . سلسله نقش هائی از آتشفشان عظيم « موموتومبو » از طرح هائی بودند كه اغلب مورد استفاده طراحان شركت نيويوركی قرار می گرفتند و از دهانه آن هم ، هميشه آتش مذاب و دودی غليظ فوران می كرد . روزی يكی از سناتورهائی كه برای لابی سنديكای كانال فرانسه كار می كرد ، با زيركی به تمبر نامه ای كه از نيكاراگوئه به دستش رسيده بود ، خيره شد . و به او الهام شد كه جريان تاريخ با آن تمبر تغييركرده است .

دست برقضا ، سال ۱۹٠۲ فصل فعال شدن آتشفشان های حوزه كارائيب بود . در فوران های ماه مه سال ۱۹٠۲ ، سی هزار تن در جزيره مارتينيك كشته شدند . چيزی نگذشت كه آتشفشانی ديگری در سنت وينستت رخ داد . روزنامه های آمريكائی ، پرشده بودند از خبرهای هولناك ويرانی هائی كه آتشفشانی ها به بار آورده بودند . و ماه ها ، ترس و وحشت آتشفشان ها ، ذهن مردم را تسخير كرده بود . كرامول دريافت كه می تواند نانش را در اين روغن بزند .

اولين ضربه را در نشريه « نيويورك سان » فرود آورد . بعد كه معلوم شد مطلبش دروغ و اغراق آميز بود ، گزارش داد كه آتشفشانی كوه موموتومبو ، باعث زمين لرزه های بسياری شده است . بعد تمبرهائی را كه كوه آتشفشان موموتومبو بر آن ها نقش بسته بود ، جمع كرد ، آن ها بر ورقی كاغذ كنار هم گذاشت و روی شان عنوان گذاشت كه « شاهد رسمی فعاليت آتشفشان های نيكاراگوئه . » از اين ورقه ها به تعداد كافی ساخت و آن ها را برای همه سناتورها فرستاد . اين ورقه ها ، حامل پيامی روشن بودند :   در كشوری با اين موقعيت جغرافيائی نا مطمئن كه حتی تصوير آتشفشان های در حال فورانش را بر تمبرها نقش می زند ، ساختن كانال عين ديوانگی است . عده انگشت شماری در واشينگتن می دانستند كه كوه آتشفشان موموتومبو نه تنها فعال نيست ، بلكه بيش از صد مايل با محل پيشنهادی عبوركانال فاصله دارد و اصلا تصوير روی تمبر را طراحان نيويورك كشيده اند ، نه طراحان نيكاراگوئه . وقتی اين تمبرها در واشينگتن دست به دست گشت ، تازه وزرای نيكاراگوئه و پورتوريكو كه فكر می كردند لايحه ی كشيدن كانال از نيكاراگوئه بدون هيچ مشكلی تبديل به قانون خواهد شد ، فهميدند كه مغلوب شده اند . زمانی كه بحث و گفت و گو در باره لايحه به صحن سنا كشيد ، مارك هانا سخنرانی آتشينی در حمايت از مسير پاناما ايراد كرد و نشان داد در صورتی كه مسير كانال از نيكاراگوئه بگذرد ، دچار عوارض زلزله های ناشی از آتشفشانی ها خواهد شد كه اساسا برای آمريكای مركزی خطرناك اند . سخنرانی او و فعاليت های پشت صحنه لابی طرفدار كشيدن كانال از پاناما ، اقدامات موازی كرامول را تكميل كردند و نتيجه مطلوب را به بار آوردند . نوزدهم ژوئن ۱۹٠۲ ، فقط سه روز پس از آن كه تمبرهای كوه آتشفشان موموتومبو به دست سناتورها رسيده بود ، با اختلاف رای چهل و دو به سی و چهار ،  لايحه عبور كانال از مسير پاناما را تصويب كردند. بيدرنگ مجلس نمايندگان هم به رای گيری مجدد پرداخت و اين نقشه را قبول كردند . كرامول برای راه انداختن اين لابی و زحماتی كه در اين راه كشيده بود ، ۸٠٠ هزار دلار حق الزحمه به جيب زد .

تمبر موموتومبو تنها عامل موثر در اين رای گيری نبود . جدال پشت پرده سياسی ميان  «‌ جان ت. مورگان »  سناتور آلاباما كه رئيس كميته روابط خارجی سنا و از رهبران حمايت عبور كانال از نيكاراگوئه بود ، و سناتور هانا كه برای خراب كردن مورگان در جبهه حاميان عبور كانال از پاناما قرار گرفته بود ، در آن دعوا نقش داشت . بعضی از سناتورها تحت تاثير گزارش آخرين لحظه ی كميسيون تنگه پاناما قرار گرفته بودند كه از مواهب مسير پاناما سخن می گفت. پس از آن كه شركت كانال قيمت مورد مطالبه خود را از ۱٠۹ ميليون دلار به ٤٠ ميليون كاهش داده بود ، سايرين هم آن را معامله مالی خوبی ارزيابی كرده بودند . با اين حال ، از صورت جلسه مباحث چنين بر می آيد كه سناتورها بيشتر تحت تاثير گزارش اغراق آميزی قرار گرفته بودند كه در باره خطر آتشفشانی در مسير كانال از نيكاراگوئه تنظيم شده بود . رونوشت های مذاكرات ؛ همان گونه كه بيانه های بعدی اعضای كنگره ، ترديدی باقی نمی گذارند كه تمبر آتشفشان موموتومبو و ترسی كه از فعال شدن آن به وجود آمده بود ، نقش تعيين كننده ای در تصويب عبور مسير كانال از پاناما داشت .

پس از انجام رای گيری ، سناتور مورگان شكوه كرد كه « فساد و نفوذ » لابی طرفدار پاناما ، باعث انحراف ذهنی همكارانش شده است . حق با او بود ، اما تصميم را گرفته بودند . بيست و نهم ژوئن ، پرزيدنت روزولت قانونی را كه اجازه می داد ساختن كانال در امتداد پاناما انجام شود ، امضا كرد . امروزه ، تمبرهای آتشفشان موموتومبو در موزه كانال ميان دو اقيانوس به نمايش در آمده است .

 

در خلال سال هائی كه گمان می رفت كانال در امتداد نيكاراگوئه ساخته شود ، روابط مقام های آمريكائی و پرزيدنت زلايا بسيار حسنه بود . درسال ۱۸۹۸ ، وزير ايالات متحده در ماناگوآ ، پيامی برای مركز فرستاده بود كه در آن گفته می شد پرزيدنت زلايا « دولت مطلوبی برای مردم نيكاراگوئه به وجود آورده ... خارجی هائی كه در نيكاراگوئه به كسب و كار مشغول اند و در آن گونه امور سياسی كه به آنان مربوط نيست دخالت نمی كنند ، از امنيت كامل برخوردارند . » دو سال بعد ، «جان هی » وزير امور خارجه ايالات متحده او را ستوده بود كه « مردی لايق ، با شخصيت و درستكار است .»  كنسول آمريكا در « سن خوان دل نورته » ، كه بايد نقطه پايانی كانال در كارائيب می بود ، او را « توانا ترين و قوی ترين مرد آمريكای مركزی » می دانست و گزارش داده بود كه او « در ميان مردم از محبوبيت بسياری برخوردار است و حكومتی عالی را برای مردم خود به وجود آورده است . »

پس از آن كه كنگره مسير پاناما را برای حفر كانال انتخاب كرد ، آن ستايش ها به سرعت تبديل به اهانت شدند . مقام های آمريكائی كه روزی از مبارزات زلايا برای تحقق وحدت در آمريكای مركزی تقدير می كردند ، شروع كردند به تبليغ منفی كه او باعث برهم زدن ثبات آمريكای مركزی است . روزی كوشش های او در جهت قانونمند كردن شركت های آمريكائی ، مظهر اعتماد به نفس ناسيوناليسم او به نظر می رسيد ، اما پس از اجرای قانون پاناما ، مورد بی اعتنائی و سوء ظن قرار گرفت .

بعدها ، جان اليس فيندگينك مورخ آمريكائی نوشت « به نظر دولت ايالات متحده ، نيكاراگوئه ديگر كشوری نبود كه برای آينده ای مفيد مورد اعتنا و نوازش قرار گيرد . به عكس ، حالا ديگر كشوری بود كه بايد زير ذره بين قرار می گرفت تا مبادا از مهار خارج شود . »

پرزيدنت روزولت در پروژه كانال از قدرت نا محدود برخوردار بود . با اين حال ، پيش از آن كه در جمهوری پاناما دست به كار شود ، مساله ای ديگر را كه هنوز باقی مانده بود ، بايد حل می كرد . پديده ای به نام جمهوری پاناما اصلا وجود نداشت . پاناما از توابع كلمبيا بود و رهبران كلمبيا اكراه داشتند كه اقتدار پاناما را به منطقه ای كه ساختن كانال بايد آن را تحت سلطه می داشت ، واگذار كنند . با اين حال اما ، گفته بودند كه اگر ايالات متحده به مبلغ بيفزايد ، در تصميم خود تجديد نظر خواهند كرد .

پرزيدنت روزولت به جان هی  وزير امور خارجه اش نوشت دو گزينه بيشتروجود ندارد . «  ۱) نيكاراگوئه را اشغال كنيم ؛  ۲) اگر ضرورت ايجاب كرد ، بدون هيچ گونه معامله بيشتر با سياستمداران فاسد و رشوه خوار و احمق و دزد بوگوتا ، برای حفظ امنيت مسير كانال در پاناما ، به هر صورت و طريقی كه لازم ديديم مداخله كنيم . » و پس از تاملی اندك ، راه حل دوم را انتخاب كرد .

ايالات متحده در تدارك انقلاب ها تجربه چندانی نداشت . تا آن زمان ، فقط يكی از نمونه هايش را تجربه كرده بود . يك دهه پيش از آن ، ديپلماتی آمريكائی به نام « جان ل. استيونس » ، با نقشـه ای ساده ، مشتی آدم را كه پشتوانه مردمی هم نداشتند ، راه انداخته بود تا دولت هاوائی را براندازند . روزولت تصميم گرفت عين همان نقشه را در پاناما اجرا كند . نقشه اش اين بود كه « انقلابيون » را ترغيب به اعلام استقلال از كلمبيا كند ، بعد هم بی درنگ آن ها را به لحاظ ديپلماتيك به رسميت بشناسد ، آن وقت سربازان آمريكائی را وارد معركه كند تا مانع دخالت ارتش كلمبيا شوند .

 

دوم نوامبر ۱۹٠۳ ، فرمانده ناو جنگی « ناش ويل » در «‌ كلون » واقع در ساحل منطقه كارائيب پاناما ، لنگر انداخت و از واشينگتن دستور گرفت تا « جلو پياده شدن هر نيروی نظامی ، اعم از دولتی، يا شورشی را كه قصد مخاصمه داشته باشد ، بگيرد . » فرمانده ناوجنگی گيچ شده بود  . برای آن كه آن طرف ها اصلا انقلابی رخ نداده بود . اما روز بعد از پهلو گرفتن ناو او ، چنان اتفاقی رخ داد . گروه ستيزه جوئی از شورشيان در پاناما سيتی كه پايتخت ايالتی بود ، اعلام استقلال كردند.

در پاناما سيتی پايگاه نظامی وجود نداشت ، اما « كلون » پادگان نظامی بزرگی داشت كه فرمانده اش با شنيدن خبر اعلام استقلال شورشيان ، بی درنگ واكنش نشان داد . پانصد نيروی نظامی را جمع كرد ، طول شهر را به سمت ايستگاه راه آهن پيمود و از رئيس ايستگاه خواست تا قطاری را برای انتقال سربازانش به پاناما در اختيارش بگذارد . رئيس آمريكائی ايستگاه راه آهن « كلون » ، رياكارانه به او گفت كه بيش از يك واگن موجود نيست . فرمانده بی باك ، با اعتماد به نفس كامل كه می تواند حتی بدون نيروئی بزرگ ياغی ها را در هم بكوبد ، با افسرانش سوارهمان يك واگن شد و راه افتاد . فرمانده به دام افتاد . آمريكائی ها خبر حركت او را مخابره كرده بودند و ترتيبی داده شده بود تا به محض پياده شدن از قطار ، فرمانده و افسرانش دستگير شوند .

دومين كشتی جنگی آمريكائی به نام « ديكی » ، روز پنجم نوامبر در « كلون » لنگر انداخت و چهارصد تفنگدار دريائی را در ساحل پياده كرد . روز بعد ، ايالات متحده رسما شورشيان را به عنوان رهبران جمهوری جديد پاناما به رسميت شناخت . هشت كشتی جنگی ديگر نيز ، پی در پی در آب های « كلون » ظاهر شدند تا بتوانند در صفی طولانی ، راه را بر هر كشتی كلمبيائی ببندند ، مبادا كه به ايالات جدا شده نزديك شوند . يكی از مورخان می نويسد : « اين گستاخانه ترين و موفق ترين نوع ديپلماسی كشتی جنگی بود كه جهان تا آن زمان به خود ديده بود . »

حتی برای خود روزولت هم آن چه اتفاق افتاده بود ، حيرت آور می نمود . به همين جهت ، اولش سعی كرد دخالت خود را انكار كند . و در پاسخ يكی از خبرنگاران كه از دخالت او می پرسيد ، به اعتراض گفت « من هيچ نقشی در تدارك انقلاب نداشتم !‌ » هنوز چيزی از اين لحن اعتراضی نگذشته بود كه مدعی شد رهبران « بی نهايت نالايق » كلمبيا به طرز احمقانه ای از موافقت با قرار داد حفر كانال شانه خالی كردند ، « در حالی كه ما به زبان ساده به آن ها هشدار داده بوديم . » حرف های رئيس جمهوری ايالات متحده ، حتی خود او را نيز متقاعد نكرده بود ، برای اين كه در اولين جلسه دولت كه پس از اين جنجال ها تشكيل شد ، از « فيلاندر ناكس » دادستان كل ايالات متحده خواست كه توجيهی قانونی برای اثبات حقانيت آن عمليات پيدا كند .

فيلاندر ناكس جواب داد : « آقای رئيس جمهوری ! نگذاريد بی آبروئی ما لباس قانونی به بر كرده و قانون را هم لكه دار كند ! »

روزولت با نگرانی پرسيد ! « واقعا من چنين كرده ام ؟ واقعا ؟ . »

« اليهوروت رايلی » وزير جنگ ايالات متحده جواب داد : « بله آقای رئيس جمهوری . شما در عمل نشان داده ايد كه متهم به اغوای افراد در ايجاد اين واقعه ايد و بدون برو برگرد ثابت كرده ايد كه در اين تجاوز مقصريد . »

 

در نيكاراگوئه ، پرزيدنت زلايا اين وقايع را با متانت حائز اهميتی از سر می گذراند . هرگز بابت از دست دادن كانال ، خشمی از خود نشان نداد و حتی از اين كه « انقلاب » تحت حمايت ايالات متحده ملتی را در نزديكی كشورش دوپاره كرد ، خشمگين نشد . به عكس ، فقط چند هفته پس از شورش ، فرستاده جمهوری جديد پاناما را به گرمی پذيرفت ، به افتخارش ضيافت شامی ترتيب داد و دولتش را به رسميت شناخت . مورخ آمريكائی جان اليس فيندلينگ ، توضيخ می دهد كه پرزيدنت زلايا دليل معقولی برای اين واكنش داشت .

 

رضايت خاطر پرزيدنت زلايا از مسير حفر كانال ، در امور مربوط به تنگه پاناما از دو عامل عمده ناشی می شد . نخستين عامل خشنودی او ، اين بود كه در سال های ۱۹٠۲ و ۱۹٠۳ ، آمريكای مركزی از صلح و آرامش برخوردار بود و او می توانست با استفاده از اين فرصت ، بدون دغدغه وحدت جديد آمريكای مركزی را به رهبری خود ، پايه ريزی كند ... عامل دوم اين بود كه زلايا شروع كرده بود به اعطای امتيازهای بزرگ و پرمنفعتی به تجار آمريكائی و نيكاراگوئه ای . در صورتی كه كانال ايالات متحده از كناره های نيكاراگوئه می گذشت ، احتمالا در اين سياست اقتصادی دخالت می كرد .

 

از دير باز تا امروزه روز، خواب و خيال آمريكائی ايجاد وحدت ميان كشورهای اين منطقه بوده است.  زلايا هم كه چنين رويائی داشت ، توانسته بود وحدت آمريكای مركزی را كه از سال ۱۸۲۱ تا ۱۸۳۸ عملی شده بود ، تحقق بخشد . در سال ۱۹٠۲ ، پرزيدنت زلايا روسای جمهوری چهار كشور ديگر آمريكای مركزی گواتمالا ، السالوادور ،هندوراس و كوستاريكو را ، به اميد دست يابی به اتحاد، گردهم آورد . جمع شدند و به زمينه های تفاهـم نيز دست يافتند ، اما ديـری نگذشت كه مسـاله تنگه پاناما ، تناقضـات

ديرينه ميان محافظه كاران و ليبرال ها را به صحنه مناسبات باز گرداند .

پرزيدنت زلايا ، نخست از مجرای فشارهار سياسی و بعد با گسيل داشتن نيروی نظامی به هندوراس و السالوادور ، شروع كرد به تحميل نيت خود .

زمانی كه ساختمان كانال پاناما آغاز شده بود ، مقام های آمريكائی نسبت به وقايعی از اين دست بی اعتنا بودند . در حالی كه تاخت و تازهای نظامی جسته و گريخته زلايا ، بعضی ها را در واشينگتن بر آشفته بود ، ابعادش چندان به نظر نمی رسيد كه ايالات متحده را وادار به سرنگونی او كند . نكات حساس مربوط به عدم رعايت ظرافت های دموكراسی در كشور هم ، چنين ضرورتی را مطرح نمی كرد . به اين دو  مورد كه سرپيچی تلقی می شدند ، مورد ديگری هم اضافه شده بود كه معادله را عليه او سه برابر می كرد.

مورد سوم ، بر تارك همه كارهائی می نشست كه زلايا انجام داده بود :   رئيس جمهوری نيكاراگوئه ، مردم كشورش را يكپارچه كرده بود . در نتيجه ی اقدامات زلايا ، انگليسی ها كه ساليان درازی بر بنادر پيشرفته نيكاراگوئه واقع در سواحل شرقی و طبيعت استوائی ی بكر اطراف آن بنادر سلطه كامل داشتند ، سرانجام دست از ادعاهای خود برداشتند . پس از رفتن انگليسی ها ، بازرگانان آمريكائی جای شان را گرفتند . ده ها سوداگرآمريكائی ، املاكی را از زلايا خريدند كه به آنان اجازه می داد از امكانات بندری ، معادن و ساير مواهب محدوده ی آن املاك استفاده كنند . بسياری از اين بازرگانان ، بعدها با زلايا به مخالفت برخاستند و از او به دولت ايالات متحده شكايت بردند تا كمك شان كند .

ستيزه جوترين چهره در ميان اين بازرگانان آمريكائی ، «‌ جرج د. آمه ری »‌ تاجر الوار بوستون بود . در سال ۱۸۹٤ ، آمه ری املاك گسترده ای را خريد تا درختان سرو و ماهون و ساير درخت های مرغوب جنگلی در شرق نيكاراگونه را قطع كند . ظرف چند سال ، آمه ری تبديل به بزرگترين تامين كننده چوب ماهون كمپانی « پولمن پلی س » و ساير مشتريان ممتاز ماهوگانی شد . بيش از۱۵٠٠ كارگر نيكاراگوئه ای را به استخدام در آورد ، ٤٠ هزار دلار در سال بابت اجاره آن جنگل پرداخت و دوميليون دلار از سرمايه گذاری آمريكائی را نمايندگی كرد .

قرار داد اجاره جنگل ، آمه ری را موظف می كرد  كه در جنگل مورد اجاره خود خط آهن بكشد و به ازای هر درختی كه قطع می كند ، دو نهال بكارد . سوداگر آمريكائی ، به هيچ يك از اين تعهدات خود عمل نكرد . وقتی دولت نيكاراگوئه شروع كرد به اصرار ورزيدن كه او بايد قرارداد را محترم بشمارد ، از دولت ايالات متحده در خواست كرد تا از او در مقابل « فشارها و تعرض » حمايت كند .

پرزيدنت تئودور روزولت به شكايات سوداگرانی مثل « آمه ری » توجه چندانی نمی كرد و اين كه آيا به قصد در هم كوبيدن زلايا  كفش و كلاه خواهد كرد يا نه ، سال ها مورخان نيكاراگوئه ای را گيج كرده بود . از روزولت ، همواره به عنوان يكی از بنيانگذاران امپرياليسم آمريـكا ياد شده است . اين تعـريف از او ، 

بر دلايل مشخصی استوار بود :    

۱ )   روزولت نقش پررنگی در تصرف و استثمار كوبا داشت .  

۲)  اعلاميه معروف او همواره مورد نقل قول قرار گرفته است كه : ايالات متحده هميشه بايد در    تنظيم روابط خارجی خود « چماق » بزرگی در دست داشته باشد.  

۳)   دخالت او در سازماندهی انقلابی قلابی در پاناما .

اين دلايل ،‌ مبين عنوان روزولت به عنوان يكی از بنيانگذاران امپرياليسم ايالات متحده بودند . با اين

حال ، ممكن است اين دلايل در اثبات نقش او كافی نباشند . تعريف ديگر از او اين است كه روزولت مايل بود در حد امكان مشكلاتش را با ملت های ديگر به صورت صلح آميز حل و فصل كند و از اين مزيت در دوران رياست جمهوری خود برخوردار بود كه ايالات متحده هرگز شروع كننده درگيری هائی نبود كه منجر به كشت و كشتار شود . و اين كه او علاقه ای به طبقات تن پرور و مهملی كه ديرگاهی بر آمريكای مركزی مسلط بودند ، نداشت . در مورد خوزه سانتوس زلايا كه اهل فكر ، پركار و دارای هدف های اصلاح طلبانه بود ، حتی احساس می كرد وجه تشابهی با خود او دارد . تا اواخر ۱۹٠۸ ، روزولت هنوز خوزه سانتوس زلايا رهبر نيكاراگوئه را « دوستی بزرگ و خوب » می ناميد ( در رقابت های پنهانی و گاه علنی بر سر تقسيم ثروت جهان كه ضمن وحدت عمل های امپرياليستی ، در قرن های نوزدهم و بيستم ميان بريتانيا و فرزند ارشدش ايالات متحده وجود داشت ، بديهی بود كه وقتی رئيس جمهوری ناسيوناليست نيكاراگوئه انگليسی ها را بيرون می راند و سوداگران آمريكائی را وارد می كند ، نفع ايالات متحده و روزولت دست كم تا زمانی كه اين جا به جائی سودآور بود در آن نبود كه اور را « دوست خوب » تلقی نكنند . همين سياست را ، امروزه هم ايالات متحده در رابطه با كشورهای جهان ؛ بخصوص كشورهای خاور ميانه و آمريكای جنوبی و آمريكای مركزی ، پيش می برد .  « دوست خوب »‌  بودن را ، ميزان منفعت ،  تبعيت و  دايره نفوذ  همه جانبه  تعيين  می  كند م . ) به هر صورت ، با پايه گذاری اصولی كه براندازی را توجيه می كرد ، مسئوليت برانداختن خوزه سانتوس زلايا رهبر نيكاراگوئه ، غير مستقيم متوجه روزولت بود . از سال ۱۸۲۳ ، سياست ايالات متحده در نيم كره غربی با « دكترين مونـروئه » شكل گرفت . بنا به اين اعلاميه يك جانبه ، ايالات متحده نفوذ قدرت های اروپائی را در وقايع هيچ يك از دوره های آمريكا بر نمی تافت . زمانی كه كارهای حفر تنگه پاناما آغاز شد ، روزولت تصميم گرفت تا از آن هم فراتر رود . در سال ۱۹٠٤ ، اعلاميه ای را به عنوان « متمم روزولت »  به دكترين  مونروئه افزود . اين اعلاميه تكميلی ، به صراحت می گفت كه ايالات متحده حق دارد در هريك از كشورهای نيم كره غربی كه تشخيص داده شود بايد در آن ها دخالت كرد ، دخالت نظامی كند .

 

اگر ملتی نشان بدهد كه می داند چگونه در امور اجتماعی و سياسی با كفايت و شايستگی عمل كند ، اگر ملتی حد خود را نگه دارد و به انجام تعهداتش پابند باشد ، در آن صورت نبايد بيمی از دخالت نظامی ايالات متحده به دل راه دهد . كجروی های دراز مدت و تاريخی ، يا ناتوانی و ضعفی كه منجر به سست شدن عمومی پيوندهای يك ملت ؛ چه در قاره آمريكا ، يا ساير نقاط جهان ، با دنيای متمدن شـود ، سرانجام دخالت ملتی متمدن را در پی خواهد داشت و در نيم كره غربی ، وفاداری ايالات متحده به دكترين مونروئه ؛ با وجود اكراه اين ملت ، می تواند ايالات متحده را در صورت مشاهده زشت بودن و تداوم كجروی ها و ناتوانی ها ، برای حفظ قدرت صلح بين المللی مجبور به دخالت كند .

 

دوره رياست جمهوری تئودور روزولت ، درماه مارس سال ۱۹٠۹ به پايان رسيد . جانشين او «‌ ويليام هوارد تافت » ، بيشتر از او به امر تجارت نزديك بود ، پس «‌ فيلاندر ناكس »‌ را كه از وكلای كامياب شركت های تجاری و دادستان كل سابق بود ، به وزارت امور خارجه گمارد . فيلاندرناكس ساليان دراز شركت های بزرگ آمريكائی و مهم ترين شان شركت پولاد كارنگی را نمايندگی می كرد و با « ويليام نلسون كرامول » برای ايجاد شركتی كه بعدها كمپانی پولاد ايالات متحده از كار در آمد ، همكاری تنگاتنگ داشت . از محبوب ترين موكلان « ناكس » ، شركت های « لالوز » فيلادلفيا و كمپانی معدن لس آنجلس بودند كه معادن طلای پر منفعت شرق نيكاراگوئه در تملك شان بود . وزير امور خارجه ی ويليام هوارد تافت ، ضمن داشتن رابطه حرفه ای با كمپانی « لالوز » ، به لحاظ سياسی و اجتماعی به خانواده « فله چر »  فيلادلفيا  كه صاحب آن شركت بودند ، بسيار نزديك بود .

« فله چر » ها شركت شان را  به رسمی غير عادی كه بسيار هم موثر بود ، اداره می كردند . مدير كمپانی « گليمور فله چر » بود . برادرش « هنری فله چر » از صاحب منصبان وزارت امور خارجه بود كه پس از قرار گرفتن در بسياری از موقعيت های كليدی ، سرانجام به معاونت وزارت امور خارجه ايالات متحده رسيد . هر دو برادر ، از زلايا ، رهبر نيكاراگوئه نفرت داشتند و پس از آن كه در سال ۱۹٠۸ رئيس جمهوری نيكاراگوئه كمپانی « لالوز » را مورد تهديد قرار داد كه مالكيتش را منتفی خواهد كرد ، اين نفرت به اوج رسيد .

با دسيسه چينی ها و تشويق های برادران  فله چر،  فيلاندرناكس وزير امور خارجه ايالات متحده  مشتاقانه در پی راهكاری گشت تا زلايا را سرنگون كند . با  تماس بارون «‌ جرج آمه ری » كه سلطان تجارت چوب بود ، ناكس اميدوار شد كه راه عملی كردن اشتياق خود را پيدا كرده است . جرج آمه ری ادعا می كرد كه دولت نيكاراگوئه از پرداخت غرامت خسارتی كه او به خاطر از دست دادن املاكش تحمل كرده ، سرباز می زند . و «ناكس » بهانه را روی هوا قاپيد . وزير امور خارجه ايالات متحده ، يادداشت تند و بی ادبانه ای برای وزير مختار نيكاراگوئه در واشينگتن فرستاد و به او اخطار كرد كه كشورش با تاخير  غيرضروری ، غير قابل تضمين و سرسری انگاشتن ، مطالبات جرج آمه ری ، « روابط حسنه » ی ميان ماناگوآ و واشينگتن را مورد تهديد قرار داده است. رهبر نيكاراگوئه ، با چشم پوشی از لحن بی نزاكت يادداشت وزير امورخارجه ايالات متحده و پذيرش فوری مطالبه ی او ،  ‌ناكس  را در حيرت و شايد هم نوميدی كامل فرو برد . بنا به تصميم زلايا ، جرج آمه ری  بابت از دست دادن املاك خود در نيكاراگوئه ، ۶٤٠  ميليون دلار غرامت دريافت كرد .

ديری نگذشت كه امضای قرارداد زلايا با بانك های اروپائی برای دريافت يك ميليون و دويست و پنجاه هزار پاوند ، آتش خشم «ناكس » را دوباره شعله ور كرد . اين اعتبار بانكی برای كشيدن خط آهن از اين ساحل به آن ساحل تامين شده بود . « ناكس » نمی توانست با كشيدن خط آهن برای اتصال دو ساحل مخالف باشد ، اما كاملا درست فهميده بود كه زلايا با دريافت وام از بانك های اروپائی به جای بانك های آمريكائی ، داشت سعی می كرد تا اتكای كشورش به ايالات متحده را كمتر كند . وزير امور خارجه ايالات متحده ، اين مساله را برنمی تافت . از بانك های انگليسی و فرانسوی خواست تا از دادن وام به زلايا امتناع كنند ، اما آنان درخواست «ناكس » را مودبانه رد كردند . در تابستان ۱۹٠۹ ، اعطای وام با موفقيت در لندن و پاريس به جريان افتاد .

 

سال ها ناكس و ساير معماران سياسی واشينگتن ، شايع كردند كه زلايا با سرمايه گذاران اروپائی و ژاپنی در حال مذاكره است تا در مقابل كانالی كه ايالات متحده در پاناما مشغول ساختنش بود ، كانالی در امتداد كشورش برای اتصال دو اقيانوس حفر كند . شايعات سياستمداران آمريكائی درست نبود ، اما  زلايا  انكار نمی كرد كه فكر ايجاد كانال ، وسوسه اش می كند . و پنهان نمی كرد كه داشتن دوستانی بجز ايالات متحده ، به نفع نيكاراگوئه است . زلايا ناسيوناليست غيوری بود كه آرزوهای بزرگی برای خود و كشورش در سر می پروراند . يك بار دستور داد يكی از شهروندان « پرو » را از نيكاراگوئه اخراج كنند . آن مرد اهل پرو تهديد كرد كه عليه او به دولت كشور خود شكايت خواهد برد . زلايا در جوابش گفت‌ : « برو هر غلطی كه می خواهی بكن ! مرا از دولت پرو می ترسانی ؟! منی كه ايالات متحده را دست می اندازم ، به ريش آلمان می خندم و به انگلستان تف می كنم ، خيال می كنی از دولت بيچاره تو می ترسم ؟ ! »      

برای وزير امور خارجه ايالات متحده ، آن وضع قابل تحمل نبود . در تابستان ۱۹٠۹ ، كارزاری را طراحی و هماهنگ كرد تا افكار عمومی آمريكائی را عليه زلايا بشوراند . وقايع كوچكی را كه در نيكاراگوئه رخ داده بودند ، بزرگ كرد و از كاهی كوه ساخت . مثلا ، يكی از اين وقايع مربوط به يك تاجر تنباكوی آمريكائی بود كه مدت بسيار كوتاهی بازداشت شده بود . ناكس از اين واقعه استفاده كرد تا رژيم نيكاراگوئه را در ذهن جامعه آمريكائی بی ترحم و سركوبگر جلوه دهد . ديپلمات هائی را به نيكاراگوئه فرستاد و گزارش های مغرضانه ، ترسناك و مظلوم نمايانه ی آنان را برای انتشار به دوستان خود در مطبوعات داد . چيزی از داد سخن دادن ها و نعره های روزنامه های آمريكائی در باب تحميل « حاكميت ترور » زلايا در نيكاراگوئه و تبديل شدن او به « تهديد آمريكای مركزی » نگذشته بود كه ورق برگشت . وقتی جار و جنجال های هيجان انگيز مطبوعات آمريكائی عليه زلايا به اوج خود رسيد ، پرزيدنت  تافت رسما اعلام كرد كه ايالات متحده ديگر « استبداد قرون وسطائی»  حاكم بر نيكاراگوئه را  تحمل نخواهد كرد .

با اين بيانيه ، ايالات متحده در واقع حكم اعدام سياسی زلايا را صادر كرد . سوداگران آمريكائی كه در شهر بزرگ واصلی « بلوفيلد » واقع در ساحل كارائيب مشغول چپاول بودند ، هجوم بردند تا حكم اعدام را اجرا كنند . با توافق ضمنی كنسول ايالات متحده كه آن سوداگران در همه زمينه ها و صحنه ها  نقشه ها و برنامه هـای خود را با موافقت او انجام مـی دادند ، توطئه ای را با استفاده از جاه طلبی های ژنـرال  « خوان خوزه استرادا » كه فرماندار منطقه بود ، شكل دادند . روز دهم اكتبر سال ۱۹٠۹ ، استرادا خود را رئيس جمهوری نيكاراگوئه اعلام كرد و از يالات متحده خواست تا او را به لحاظ ديپلماتيك به رسميت بشناسد .   

از اين انقلاب ، حمايت مالی فوق العاده ای شد . پرداخت های مالی را « آدولفو دياز » رئيس حسابداری شركت معدن « لالوز » كه از خانواده متوسط محافظه كاری برخاسته بود ، به عهده داشت . شركت های آمريكائی فعال در « بلوفيلدز » و اطراف آن ، ارقام كلانی را در اختيار او گذاشتند . هزينه انقلاب ، بين ۶۳ هزارتا دو ميليون دلار تخمين زده شده است .

ژنرال استرادا از اين پول های كلان برای ايجاد نيروئی شبه نظامی و تجهيز آن استفاده كرد . با اين حال ، نتوانست نيروی ستيزه جوی بزرگی را به وجود آورد . اثر اعلاميه  استرادا به ماناگوآ پايتخت نيكاراگوئه رسيد ، اما به سرعت در جنگل استتار كرد . زلايا واحدهای ارتش را برای درهم شكستن نيروهای مزدور به جنگل گسيل داشت . «ناكس »‌ از واشينگتن وقايع را دنبال می كرد و احساس می كرد كه برای انجام توطئه اش به مانع برخورده است . انقلاب وزير امور خارجه ايالات متحده شكست خورده بود. « ناكس » دنبال بهانه ای برای دخالت نظامی می گشت . بخت يار او بود و زلايا اين بهانه را به دستش داد .

فراخوان ژنرال استرادا برای استخدام شورشيان حرفه ای ؛  مثل  هر فراخوان  ديگری در آمريكای مركزی برای استخدام مزدور، ده ها آمريكائی ماجراجو، سرباز مزدور و ششلول بند را به خود جلب كرد . بعضی از اين ششلول بندها ، معدن چيانی بودند كه دنبال حادثه و هيجان می گشتند . بقيه شان هم كسانی بودند كه در استخدام كمپانی های «‌ بلوفيلدز» و ساير شهرهای ساحلی بودند . از اينان، دو تن در تاريخ نيكاراگوئه ثبت شده اند .

« لی روی كانون » ويرجينيائی در نيكاراگوئه به چپاول درخت كائوچو اشتغال داشت ، پيش از آن هم در السالوادور افسر پليس و در هندوراس سرباز مزدور بود. بازنشسته كه شده بود ، به گواتمالا رفته بـود ، اما ظاهرا از بازنشستگی خوشش نمی آمد . پس وقتی كه ژنرال استرادا در ارتش شورشی نيكاراگوئه به او پيشنهاد درجه سرهنگی داد ، موقعيت جديد را روی هوا قاپيد .

دوست نزديك كانون ، « لئونارد گروس » تكزاسی ، يكی ديگر از كاركشته های جنگ های آمريكای مركزی بود كه رئيس امور معادن كمپانی لالوز بود . اين دو مرد ، عمليات متعددی را به عنوان سربازان مزدور در آمريكای مركزی انجام داده بودند. هر دو سرباز مزدور ، يكی پس از ديگری در نيكاراگوئه به اسارت نيروهای زلايا در آمدند . هر دو اعتراف كردند كه در رودخانه « سان خوان »  مين كار گذاشته بودند تا ناو « ديامانته » را كه پانصد سرباز دولتی را به قصد درهم شكستن شورش آنان حمل می كرد ، به هوا بفرستند . مزدوران آمريكائی به اتهام « جنايت شورش » محاكمه و به مرگ محكوم شدند . زلايا تقاضای عفو آنان را رد كرد و در سحرگاه هفدهم نوامبر ۱۹٠۹ ، هر دو تيرباران شدند .

به محض آن كه خبر تيرباران به واشينگتن رسيد ، ناكس بهانه اش را پيدا كرد . يادداشت خشماگينی برای وزير امور خارجه نيكاراگوئه فرستاد و اعلام كرد كه ايالات متحده « حتی لحظه ای چنين رفتاری را با آمريكائی ها تحمل نخواهد .»‌ پس از آن ، اعلاميه رسمی دولتی صادر كرد و در آن تاكيد ورزيد كه ارتش شورشی ژنرال استرادا ، مردان او « كانون »‌ و « گروس » در « حالت» جنگی اعلام شده ، و بنابراين ، آن دو اسير جنگی بودند . اين ادعا ، از زلايا جنايتكار جنگی ساخت .

وزير امور خارجه ايالات متحده ، گواتمالا ، السالوادور و كوستاريكا را ترغيب به اعزام نيرو به نيكاراگوئه كرد تا زلايا را براندازند ، اما هر سه دولت ترديد كردند . اين اكراه ، وزير امور خارجه و پرزيدنت تافت  را به فكر موضع تهاجمی انداخت و بررسی كردند كه آيا يك جانبه می توانند به نيكاراگوئه حمله كنند ؟ مشكلی برای هماهنگی و همداستانی نداشتند . اول دسامبر همان سال ، يادداشت فوق العاده ای برای وزير مختار نيكاراگوئه در واشينگتن فرستاد و در آن ، خواست تا دولت زلايا جای خود را به دولتی بدهد كه « كاملا با ايالات متحده همكاری كند و به شرايط غير قابل تحمل كنونی خاتمه دهد . » دانش آموزان نيكاراگوئه ، تا امروز در مدارس خود اين يادداشت را در كتاب درسی تاريخ نيكاراگوئه حفظ می كنند .

 

اين باعث بدنامی و رسـوائی است كه پـرزيدنت زلايا هميشه سعی كرده آمـريكای مركزی را دچار

تنش و بلوا كند...

همه می دانند كه در رژيم پرزيدنت زلايا ، از نهادهای جمهوری جز نامی به جا نمانده ، آزادی افكار عمومی و مطبوعات دچار اختناق شده اند ، و سزای ميهن پرستی واقعی زندان است ...

دو آمريكائی ، كه دولت ما قانع شده است افسران مرتبط با نيروهای انقلابی بودند ، و بايد با موازين ملت های متمدن با آنان رفتار می شده ، به دستور مستقيم پرزيدنت زلايا به قتل رسيده اند . می گويند كه اين دو آمريكائی به طرز وحشيانه ای اعدام شده اند . گزارش می شود كه كنسول ما در ماناگوآ رسما مورد تهديد قرار گرفته است ... دولت ايالات متحده اكنون اطمينان دارد كه انقلاب بيشتر از دولت پرزيدنت زلايا خواسته های مردم نيكاراگوئه را نمايندگی می كند ...

در نتيجه ی چنين شرايطی ، رئيس جمهوری ايالات متحده احساس می كند كه ديگر اعتمادی به  پرزيدنت زلايا  ندارد ، احترامی برای او قائل نيست و نمی تواند به روابط ديپلماتيك عادی با چنان دولتی ادامه دهد .

 

تـرديدی در جـديت اين پيـام وجود نداشت . وزيـر نيكاراگـوئه ای ، پس از دريافت ايـن پيام گفت  « ايالات متحده به خال زده است . فلج شده ايم . »‌ زلايا هم پس نشست . از مكزيك و كوستاريكا كه روابط حسنه ای با تافت داشتند ، تقاضا كرد ميانجی گری كنند و از جانب او با رئيس جمهوری ايالات متحده وارد مذاكره شوند ، اما هر دو امتناع كردند . بعد پيشنهاد كرد تا هيئتی مركب از نمايندگان مكزيكی و آمريكائی به نيكاراگوئه بروند و در مورد  كانون  و  گروس  به تحقيق بپردازند . زلايا قول داد اگر ثابت شود كه او عمل خلافی انجام داده است ، از مقام خود استعفا كند . رئيس جمهوری ايالات متحده ، با صدور فرمان به كشتی های جنگی برای نزديك شدن به هر دو ساحل نيكاراگوئه ، و آماده باش كامل تفنگداران دريائی در پاناما ، به اين تقاضا پاسخ داد .

يادداشت  ناكس ، همان گونه كه مورد نظر بود ، به روشنی می گفت كه تا ايالات متحده زلايا را سرنگون نكند ، آرام نخواهد نشست . وقتی رهبر نيكاراگوئه ديد نيروها‍ي نظامی ايالات متحده او را نشانه گرفته اند ، راه ديگری نداشت جز آن كه گردن نهد . روز شانزدهم دسامبر ۱۹٠۹ ، به زور تسليم شد و استعفايش را اعلام كرد . زلايا در سخنرانی خداحافظی غم انگيزی كه در مجلس ملی ايراد كرد ، گفت اميدوار است استعفای او منجر به صلح شود و تاكيد ورزيد « مهم تر از همه آن است كه رفتن من ، خصومتی را كه ايالات متحده از خود نشان  دهد بر طرف كند . اميدوارم با اين اقدام ، ديگر بهانه ای برای دخالت در سرنوشت ملت ما وجود نداشته باشد . » چند روز بعد ، زلايا در « كورينتو » ، بندری در اقيانوس آرام ، سوار كشتی شد و به تبعيد رفت .

« خوزه مادريز » رئيس جمهوری جديد كه از قضات برجسته بود ، در هم كوبيدن شورشيان را در اولويت برنامه های خود قرار داد . نيروی پياده نظام را به بلوفيلدز گسيل داشت و دستور داد كشتی بخار  « ونوس » را كه در نيواورلئان  بود بخرند و آن را تبديل به كشتی جنگی كنند . در اواسط ماه مه ۱۹۱٠ كه كشتی ونوس به نزديكی ساحل بلوفيلدز رسيد ، واحد پياده نظام آن جا مستقر شده بود . فرماندهان ارتش دولتی از ژنرال استرادا خواستند تسليم شود ، والا به شدت از طريق زمين و دريا درهم كوبيده خواهد شد .

هنوز هيچ گلوله ای شليك نشده بود كه ايالات متحده دخالت كرد . كنسول ايالات متحده برای فرمانده كشتی ونوس يادداشتی فرستاد و به او تاكيد كرد كه برای حفظ جان آمريكائی های مقيم  بلوفيلدز و اطراف آن ، منطقه را  « بی طرف » اعلام می كند . درست مثل نمونه ی « جان ل. استيونس »‌ ديپلمات آمريكائی در هاوائی كه به سربازان دولتی دستور داده بود به شورشيان حمله ، يا آنان را دستگير نكنند ،  تافت به فرمانده كشتی جنگی ونوس دستور داد كه به هيچ يك از مواضع ساحلی شليك نكرده و در رفت و آمد كشتی های تجاری دخالت نكنند . اين دستور ، بدان معنی بود كه نه كشتی ونوس می تواند به شورشيان حمله كند ، و نه كشتی هائی را كه برای آنان اسلحه و مهمات می بردند، متوقف كند . دستور كنسول ايالات متحده ، به شورشيان اطمينان می داد كه همچنان می توانند به بهره برداری از عوايد گمركی ادامه دهند .

زمانی كه « تافت » اين يادداشت را نوشت ، از نيروی نظامی برای تضمين اجرای آن برخوردار نبود . چند روز بعد ، كشتی های جنگی «‌ بدوكا » و  « دوباك » به ساحل بلوفيلدز رسيدند و چندين واحد از تفنگـداران دريـائی را در ساحل تخليه كـردند . فرمانده اين دو كشتی جنگی ايـالات متحده ، سرگـرد    « اسميدلی باتلر » كاركشته ی نبردهای ضد چريك بود كه در بيست وهشت سالگی ، در جنگ اسپانيا آمريكا ورزيده شده بود ، در تجاوز به فيليپين به مرحله ی كاركشتگی رسيده بود و در جريان دخالت نظامی پاناما در سال ۱۹٠۳ ، از اين بابت كاملا آب ديده شده بود . نيروهای سرگرد باتلر، بدون برخورد با هيچ مقاومتی به بلوفيلدز مسلط شدند . پس از ارزيابی سريع موقعيت در بلوفيلدز ، باتلر به اين نتيجه رسيد كه شورشيان قادر به مقاومت در برابر حمله نظامی نيستند .

باتلر بعدها نوشت « بدون دست زدن به اقدامی موثر ، انقلاب شكست می خورد . من خروارها آجر را روی هم نچيدم تا بربلندايش بايستم و روشنائی صبح را ببينم ، در حالی كه واشينگتن طالب پيروزی انقلابيون بود و می خواست آنان را در قله ببيند . »

برای آن كه اين واقعه رخ دهد ، باتلر تدبير ساده ای انديشيد . نامه ای به فرماندهان ارتش نيكاراگوئه كه خارج از بلوفيلدز موضع گرفته بودند نوشت و به آنان گفت در حالی كه مختارند هر زمانی كه می خواهند دست به حمله بزنند ، اما بايد تاكيد كند كه نمی توانند از قدرت آتش استفاده كنند . و توضيح داد كه هر گلوله ای « احتمال دارد به سمت آمريكائی ها كمانه كند . »‌

فرماندهان نظامی در پاسخ نوشتند « ما چگونه می توانيم بدون شليك شهر را بگيريم ؟‌‌ »  و پرسيدند « آيا شما انقلابيون مدافع شهر را هم خلع سلاح خواهيد كرد ؟‌ »‌

باتلر با لحنی مزورانه به آنان جواب داد كه « مسلما نه ! برای آن كه مدافعان شهر به سمت بيرون شليك می كنند و اين خطر وجود ندارد كه سربازان آمريكائی را بكشند ، اما نيروهای شما به طرف ما آتش می گشايند . »‌

به اين ترتيب ، سربازان نيكاراگوئه ای كه در اطراف بلوفيلدز اردو زده بودند ، از حمله كردن به شورشيانی كه در شهر بودند ، ممنوع شدند . بنابراين ، چاره ای نداشتند جز آن كه به سمت « راما » در بيست وپنج مايلی ساحل عقب بنشينند . باتلر عده ای از تفنگداران دريائی را به تعقيب آنان فرستاد .

 

عده ای از آمريكائی های ولگرد را كه در ساحل می پلكيدند ، پيشاپيش به راما فرستاديم كه اطمينان بدهيم در آن شهر هم اگر شليك كنند ، جان آمريكائی ها در خطر خواهد بود . بعدش هم ، عين نمايش خنده دار بلوفيلدز را تكرار كرديم . آتش گشودن نيروهای دولتی را ممنوع كرديم . بالاخره هم نيروهای نظامی نيكاراگوئه ديدند نمی توانند با انقلابيون تحت حمايت ايالات  متحده در گير شوند  و  رفتند  پی كارشان . به اين ترتيب ، انقلاب پيروز شد (!)

 

پرزيدنت مادريز كه عمری را در امورحقوقی و قضائی گذرانده بود ، به اين نتيجه رسيد كه می تواند مذاكراتی را بر مبنای قانون با ايالات متحده انجام بدهد .  رهبر جديد نيكاراگوئه ، اصلا فكرش را هم نمی كرد كه رهبران آمريكائی مستقيما عليه دولت او وارد عمل شوند . وقتی پيش بينی او درست از كار در نيامد ، مواردی را برای سازش و مصالحه پيشنهاد كرد . ديپلمات های آمريكائی همه موارد پيشنهادی «مادريز» را رد كردند و اصرار ورزيدند نيكاراگوئه بايد دولتی داشته باشد كه به هيچ وجه تحت تاثير «نفوذ زلائيست » قرار نداشته باشد . حرف ديگر و راه ديگری باقی نمانده بود . در پايان ماه آگوست ، مادريز هم استعفا داد و در پی زلايا به تبعيد رفت .

با خالی ماندن كرسی رياست جمهوری ، ژنرال استرادا توانست بدون معارض به سمت ماناگوآ حركت كند . هنوز در راه بود كه تلگرامی برای  « ناكس » وزير امور خارجه ايالات متحده فرستاد و در آن از رهبران آمريكائی به گرمی قدردانی كرد كه باعث شده اند انقلاب او پيروز شود . پس از آن وارد پايتخت نيكاراگوئه شد و روز بيست و يكم آگوست ۱۹۱٠ ، سوگند رياست جمهوری خورد .

« هارولد دنی » خبرنگار نيويورك تايمز ، بعدها نوشت كه « در آن روز ، سلطه ی حاكميت سياسی و اقتصادی ايالات متحده برنيكاراگوئه آغاز شد . »

آن روز ، پراهميت تر از آن بود كه هارولد دنی تصورش را می كرد . روز سوگند خوردن استرادا را می توان نقطه عطف عصری ديگر به شمار آورد . اين ، نخستين باری بود كه دولت ايالات متحده مثل آب خوردن براندازی رهبر دولتی خارجی را هماهنگ كرده بود . در هاوائی ، يك ديپلمات آمريكائی بدون دخالت مستقيم و رهنمودهای خاص واشينگتن ، حكومتی را بر انداخته بود . در كوبا ، پورتوريكو و فيليپين ، عمليات «‌ تغيير رژيم » ها به وسيله ايالات متحده ، بخشی از جنگی بزرگ بود . براندازی پرزيدنت زلايا در نيكاراگوئه ، نخستين كودتای واقعی آمريكائی بود .

 

* * * * *

 

در يكی از شب های دسامبر ۱۹۱٠ ، كه يك سالی از براندازی پرزيدنت زلايا می گذشت ، چهار مرد كه لباس های جلف پوشيده بودند ، از هتل نيواورلئان كه محل اقامت شان بود در آمدند تا به مركز عيش و عشرت « استوری ويل » بروند و با تن فروشان فربه خوش بگذرانند . استوری ويل ، يكی از معروف ترين مراكز تن فروشان ، كلوب های جاز و قمارخانه های جهان بود . صدای موزيك در خيابان ها موج می زد . زنان به مردان خوش گذران لبخندهای فريبنده می فروختند و بخصوص برای مردانی كه لباس های ابريشمی برشان بود و سنجاق های الماس به خود زده بودند ، بيشتر عشوه گری می كردند . برای چهار مرد ماجراجوئی كه فردايش قرار بود به قصد براندازی دولتی حركت كنند ، آن فاحشه خانه و قمار خانه بهترين جائی بود كه می توانستند آخرين شب شان را در ايالات متحده بگذرانند .

وقتی آن چهار مرد به سمت مركز فاحشه خانه ها و قمارخانه ها راه افتادند ، ماموران سرويس مخفی ايالات متحده ، در فاصله ای محترمانه هوای آن ها را داشتند . چند روزی بود كه ماموران مخفی مراقب آنان بودند .

دولت می دانست كه آن چهار مرد نقشه كشيده اند در هندوراس شورش راه بيندازند و سرويس مخفی ايالات متحده كه مسئول حفظ قوانين بی طرفی بود ، می خواست اطمينان يابد كه آنان عمليات براندازی را از خاك ايالات متحده انجام ندهند .

سرشناس تر از همه ی آن چهار توطئه گر ، « لی كريستمس » گل سرسبد سربازانی بود كه تقريبا در همه جنگ های آمريكای مركزی شركت داشت و در همه انقلاب های آمريكائی ی يك ربع قرن گذشته ، جنگيده بود . كريستمس كه خود را به هيئت يك ژنرال در آورده بود ، لباس نظامی منگوله داری می پوشيد كه خياطی در پاريس مخصوص او دوخته بود . او در ايالات متحده همان شهرتی را داشت كه در آمريكای مركزی . ويژه نامه های يكشنبه ، بر سر انتشارگزارش های نفس بری از شاهكارهای او ، به رقابت می پرداختند . يكی از اين نشريات نيويورك تايمز بود كه او را « قهرمان ملی در زندگی واقعی » ناميده و نوشته بود كه او « جذاب ترين چهره ی آمريكای مركزی امروز است . »

تجارت ، و بخصوص تجارت انقلاب ، كريستمس را در پايان سال ۱۹۱٠ به نيواورلئان كشانده بـود . « سام زمارای » جاه طلب ترين و موفق ترين كشتكار موز در آمريكای مركزی ، او را استخدام كرده بود تا دولت هندوراس را سرنگون كند ، و او رفته بود به نيواورلئان تا نقشه براندازی را سازمان بدهد. از پس سازماندهی بر آمده بود . حالا بايد ماموران سرويس مخفی را گمراه می كرد تا از طريق دريا به سوی هندوراس براند و جنگ را شروع كند .

آن شب در فاحشه خانه و قمار خانه و مركز عيش و عشرت استوری ويل  ،  سه توطئه گر معروف ديگر ، كريستمس را همراهی می كردند . يكی از آنان ، بدنام ترين گانگستر نيواورلئان « جرج مالونی » معروف به « مسلسل » بود . كريستمس به اين گانگستر اعتماد داشت كه می تواند در هر شرايطی راه ورود به هندوراس را باز كند ، و اگر به مشكلی برخوردند ، آنان را از مهلكه در ببرد . آن دو شرور ديگر ؛ بومی های هندوراس بودند . يكی شان « مانوئل بونيلا » بود كه « سام زمارای» او را پيشاپيش به عنوان رئيس جمهوری بعدی هندوراس انتخاب كرده بود و آن ديگری ، «فلورين دوادی » آجودان مخصوص بونيلا بود .

وقتی ديدند در نيواورلئان به تله افتاده اند و ماموران سرويس مخفی موی دماغ شان شده اند ، تصميم گرفتند به آن ها كلك بزنند و خلاص شوند . با اين تصميم بود كه چپيدند توی فاحشه خانه مجلل «می ايوانز » در خيابان « بی سين »‌ .

چهار توطئه گر به آغوش گرم می ايوانز كه از اين بابت شهره بود ، فرو رفتند و ماموران سرويس مخفی ، همان نزديكی ها كشيك دادند . وظيفه فرساينده ای بود كه بی نتيجه هم به نظر می رسيد . چهار توطئه گر در حال عيش و عشرت بودند و ماموران در آن باد سرد نيمه ی زمستان اورلئان ، داشتند يخ می زدند . بالاخره ديدند ساعت دو صبح شده است و آن ها هنوز خيال می كنند شب است .

به رئيس شان گزارش دادند « جزجار و جنجال و عربده كشی های مشتی مست ، چيزی در آن منطقه وجود ندارد » ، و راهی خانه هاشان شدند .

كريستمس فورا به ماجراجويان همراهش گفت كه ماموران سرويس مخفی رفته اند پی كارشان . مثل فنر از تختش پريد ، فورا لباس پوشيد ، بانيلا و دوهمراه ديگرش را از جا پراند و چهارتائی مثل برق از آن فاحشه خانه مجلل زدند بيرون و رفتند به سمت اتومبيل شان .

همان طور كه داشتند با سرعت به سمت اتومبيل می رفتند ، كريستمس به بونيلا گفت :‌ « خوب رفيق عزيز ، اين نخستين باری است كه كسی از فاحشه خانه به كاخ رياست جمهوری می رود ! »

چهار ماجراجو ، با عجله خود را به رودخانه « سنت جان » كه قايق شخصی « زمارای » منتظرشان بود رفتند . سوار قايق شدند و از امتداد درياچه « پونچارترين » و « می سی سی پی ساند » خود را به مخفيگاه « زمارای » در « شيب آيلند » رساندند . ارباب شان منتظرشان بود . صندوق های پر از تفنگ و مهمات را كه در آن جزيره مخفی كرده بودند ، شبانه باركشتی «هارنت» كه برای عمليات خريده بودند كردند . هنوز سپيده نزده بود كه راهی هندوراس شدند .

 

در براندازی دولت زلايا در نيكاراگوئـه ، وزارت امـور خارجـه ، نيـروی دريـائی ، تفنگداران دريـائی و

پرزيدنت تافت به اقدام مشترك دست زدند . در عمليات هندوراس اما ، سام زمارای انجام عمليات براندازی را شخصا به عهده گرفت . تا آن زمان ، هيچ يك از سوداگران آمريكائی تغيير سرنوشت ملتی ديگر را ، چنان كامل و همه جانبه ، به دست خود انجام نداده بودند .

سام زمارای كه انحصار موز را در هندوراس در دست داشت و به همين دليل هم به « سام مرد موز » معروف شده بود ، يكی از شاخص ترين چهره های تاريخ كاپيتاليسم آمريكائی بود . در نيواورلئان ، از او به عنوان بشر دوستی ياد می كنند كه يك ميليون دلار به دانشگاه « تالين » اهدا كرده و هزينه های ساختن بيمارستانی برای زنان سياه پوست را پرداخته است . كشاورزان ، هنوز او را به خاطر خدماتی كه به علم كشت موز كرده ، ستايش می كنند . بعضی يهوديان ، او را چهره ای می دانند كه نمونه و سر مشق جمع كردن يهوديان پراكنده ای است كه از اروپای غربی ، به عنوان جوانانی كه يك شاهی پول توی جيب شان نبود به « ايليس آيلند » مهاجرت كردند و به ثروت و قدرت بزرگی رسيدند . در هندوراس اما ، مردم او را مردی می دانند كه دولت شان را برانداخت و بر كشورشان حاكم شد .   

با اطمينان می توان گفت كه در « كيشنيف »  پايتخت كنونی « مولدووا »  كه ساموئل زمارای  در سال ۱۸۷۷ آن جا به دنيا آمده بود ، اصلا كسی نمی دانست موز چيست . حتی اغلب مردم آلاباما هم كه سام زمارای ؛  با تغيير نام البته ، در پانزده سالگی همراه بستگانش پا در ساحل آن نهاده بود ، چيزی از موز نشنيده بودند . آن زمان ، اين مرد به عنوان كارگر بارانداز درشركت موبايل مشغول به كار شد . در آن كار بود كه می ديد ملوانان موزهائی را كه بيش از حد رسيده بودند ، به دريا می ريزند . پس به فكر افتاد كه آن موزها را به مفت بخرد و به سرعت به شهرهای داخلی بفرستند . كارش گرفت . در اين زمان ،  زمارای بيست و يكساله بود و صدهزار دلار پول به هم زده بود .

پس از آن كه بيش از يك دهه به مردم ساير نقاط موز فروخت ، تصميم گرفت خودش وارد كشت و

كار موز شود . نيم ميليون دلار قرض كرد كه بهره قسمت هائی از اين وام ، به بيش از پنجاه سنت برای هر دلار سر می زد . با پولی كه با بهره سنگين گرفته بود ، می توانست هزاران جريب زمين در هندوراس بخرد . بار ديگر موفقيت بالائی پيدا كرد ، وام ها را باز گرداند و تبديل به قدرت اصلی در تجارت موز شد . تنها مساله اش ، دولت هندوراس بود .

زمارای هم ، مثل ساير سوداگران آمريكائی در آمريكای مركزی ، املاك اجاره ای را ملك شخصِی خود می دانست . بنابراين ، او هم مثل بقيه ، از پرداخت ماليات و تبعيت كردن از قوانين و مقررات هندوراس ، سرباز می زد . اين مساله ، باعث ايجاد درگيری  و تناقض جدی ميان او  و  «  ميگوئل داويلا » رئيس جمهوری هندوراس شد كه اصرار می ورزيد تجار خارجی بايد ماليات بپردازند و كارزاری راه انداخته

بود تا مساحت زمين خارجی ها در هندوراس را محدود كند .

داويلا از ليبرال های تحت الحمايه خوزه سانتوس زلايا رهبر مخلوع نيكاراگوئه توسط ايالات متحده بود . با سرنگون شدن زلايا ، داويلا متحدان حياتی سياسی و نظامی خود را ازدست داده بود . يكی از كسانی كه به اين واقعيت پی برده بود ، سام زمارای بود . پس برآن شد كه زمان براندازی او فرارسيده و شيوه خاص خود را برای سرنگونی او به كار زد . نخستين عاملی كه زاماری نياز داشت، جانشين بود . كسی را می خواست كه بتواند از طرف او اداره امور هندوراس را به عهده بگيرد . بونيلا ، ژنرال پيشين ، كه ذهنی توطئه گر داشت و در دسيسه چينی نظير نداشت ، و ضمنا پيش از آن نيز يك بار رياست جمهوری هندوراس را غصب كرده بود ، نامزد مطلوب او بود . بونيلا، از زمان سرنگونی در هندوراس بريتانيا ( كه امروزه معروف به بليتز است ) ، در رويای بازگشت به قدرت زندگی می كرد . جاه طلبی بازگشت به قدرت را داشت ، اما از امكانات و ابزارهايش بی بهره بود . در بهار سال ۱۹۱٠ ، اين آرزو را به زبانی ساده توضيح می دهد .

آن زمان ، در نامه ای به يكی از دوستانش می نويسد « من احتياج به عناصر كارساز دارم . بدون بـرخـورداری ‍ از عزم و كمك دوستانـی مثل ال آميگو ، نمی توانم ارتشی را عليه ژنرال داويلا سازمان بدهم . »

ال آميگو ، اسم عاميانه همان سام زمارای قدرتمندترين مرد هندوراس بود . چاره ای وجود نداشت جز آن كه او و بونيلا ، نيروهای مشترك را سازمان بدهند . بنا به تاريخ مدون آن دوره « ال آميگو سياسی مرد ديگری را در هندوراس سراغ نداشت كه زمانی در راس قدرت سياسی بوده باشد و مساله موزكاران را درك كند . اين احتمال وجود نداشت كه زمارای تا زمانی كه قدرت هندوراس در دست رهبر يا گروه های علاقمند به تجارت موز قرار بگيرد ، دست از دسيسه هايش بردارد . »

اگر چه زمارای و بونيلا جفت مطلوبی را تشكيل دادنـد ، امـا فقـط به اتكای خودشان نمـی توانستند

انقلابی راه بيندازند . زمارای پول داشت و  بونيلا ستيزه جويان را سازمان داده بود ، اما هيج يك از آنان مهارت جمع آوری و رهبری نيروهای جنگی قابل اتكا را نداشتند . هر دو می دانستند چه كسی می تواند از عهده اين مهم بر آيد . لی كريستمس كه مدتی در زمان رياست جمهوری بونيلا به عنوان رئيس پليس هندوراس خدمت كرده بود ، معروف ترين سرباز موفق نيم كره بود . هيج كسی بهتر از او از عهده براندازی دولت های آمريكای مركزی برنيامده بود . زمارای با پيشنهاد فوق العاده مناسبی با او تماس گرفت و  لی كريستمس ، بيدرنگ پيشنهاد او را پذيرفت .

در پايان سال ۱۹۱٠ ، كريستمس ، بونيلا و زمارای در نيواورلئان برای نقشه براندازی با هم ملاقات كردند . كوششی هم نكردند كه نقشه شان را پنهان نگه دارند . كريستمس شروع كرد به استخدام ماجراجويان ششلول بندی كه در نيواورلئان می پلكيدند و منتظر چنان موقعيت هائی بودند . در همان حال ، زمارای ترتيب خريد كشتی هورنت را داد .

ماموران سرويس مخفی به خوبی می دانستند  كه  كشتی هورنت به  قصد براندازی دولت هندوراس خريده شده است . به خانمی كه فروشنده كشتی بود ، گفتند تا زمانی كه بازرسان فدرال تائيد نكنند كه آن كشتی برای حمل اسلحه خريده نمی شود ، اجازه فروش آن را ندارد . زمارای بازرسان فدرال را به كشتی دعوت كرد و آن ها ديدند كه كشتی فقط مقدار زيادی غذا ، دويست تن زغال سنگ و بيست ملوان دارد . اين تشخيص ، بدان معنی بود كه جلو حركت كشتی را نمی توانند بگيرند . و روز بيست و دوم دسامبر ۱۹۱٠، توطئه گران از « الجيرزپوينت » به سمت هندوراس به حركت در آمدند .

كشتی هورنت اما ، به جای آن كه مستقيما به هندوراس براند ، فقط سه مايل از محدوده آبی ايالات متحده دور شد و پهلو گرفت . نقشه ی كاپيتان كشتی آن بود كه آن جا بماند تا ماموران سرويس مخفی رد كريستمس و دو توطئه گر ديگر را گم كنند و خود را به آن جا برسانند . شب بيست و سوم دسامبر، اين تلاقی در استوديوی ويل صورت پذيرفت . صبح روز بعد ، كشتی هورنت كه از آن نقطه اسلحه و مهمات و مسلسل پيشتاز « هاچكيس » متعلق به جرج مالونی را بار زده بود ، راهی عمليات شد .

شب سال نو ، كشتی هارنت به جزيره « روآنتال » هندوراس رسيد و به سرعت آن جزيره را اشغال كرد . نيروهای محافظ دولتی ، فقط با يك شليك تسليم شدند . كريستمس و مالونی ، نيروهاشان را به جا گذاشتند تا جشن پيروزی بگيرند و خود ،  با قايقی به نزديكی جزيره « اوتيلا » رفتند . فرمانده منطقه را از رختخواب كشيدند بيرون و به او گفتند كارش تمام است . بعد ، با زيرشلواری مجبورش كردند دور چادر محل خوابش بدود و يكسره فرياد بكشد « زنده باد بونيلا ! »

دو ناوچه  توپدار آمريكائی ؛  « تاكوما » و « ماريتا » ، در آن نزديكی ها گشت می زدند . فرماندهان آن دو ناوچه جنگی ، مانده بودند كه كشتی هارنت را توقيف كنند ، يا نه . می دانستند كه بايد به خواست

واشينگتن عمل كنند و منتظر دستور ماندند .

در آن موقعيت ، ايالات متحده علايق خاصی در هندوراس داشت . سلسله ای از روسای جمهوری هندوراس ، عادت كرده بودند از بانك های اروپائی وام بگيرند . پرزيدنت تافت و ناكـس وزير امـور خارجه او ؛ همان گونه كه در سال ۱۹٠۹ مخالف وام گرفتن زلايا از بانك های اروپائی برای كشيدن خط آهن بودند ، با اين طرز كارهم موافق نبودند . به پرزيدنت داويلا پيشنهاد كرده بودند كه سی ميليون دلار از شركت بانكی ج. پ. مورگان وام بگيرد و قسمت اعظم بدهی هندوراس به بانك های اروپائی را هم با مبلغ اين وام تصفيه كند . تضمين بازپرداخت وام بانك مورگان هم ، بنا به اين پيشنهاد ، از طريق مديريت گمرك هندوراس و نظارت برخزانه داری اين كشور امكان پذير بود كه به اين ترتيب ،هندوراس تبديل به يكی از كشورهای تحت الحمايه ايالات متحده می شد .

اين پپشنهاد ، پرزيدنت داويلا را در موقعيتی دشوار قرار داده بود . رهبر هندوراس می دانست كه اگر آن وام را قبول كند‌، بسيای از همكاران ليبرال او به شدت خشمگين خواهند شد . اگر هم پيشنهاد را رد می كرد ، مطمئن بود كه آمريكائی ها به خاطر تمرد تنبيه اش خواهند كرد .

در حالی كه داويلا داشـت با اين معما كشتی مـی گرفت ، شـورشيان كشتی هارنت به سمت بنـدر  « تروچيلو » راندند و آن نقطه را هم اشغال كردند . وقتی اين خبرها به گوش وزير مختار هندوراس در واشينگتن رسيد ، تصميم گرفت قرارداد وام مورگان را امضا كند . خودش را به وزارت امور خارجه رساند و كار را تمام كرد . خبرهای گيج كننده و اوضاع پيچيده ، كاپيتان جرج كوپر فرمانده ناوچه جنگی ماريتا را بر آن داشت تا كشتی هارنت را تحت الحفظ كشتی جنگی خود قرار دهد . كاپيتان كوپر به شورشيان كشتی هارنت اخطار داد كه حملات بيشتر را متوقف كنند و اگر به اين اخطار توجه نكنند ، به ناوچه جنگی دستور داده است كه به دليل نقض قانون بی طرفی ايالات متحده،  كشتی آنان را توقيف كنند .

عليرغم اين ناخشنودی ظاهری ، كريستمس با كاپيتان كوپر در مناسبات دوستانه باقی ماند . روز هفدهم ژانويه ۱۹۱۱ ، كريستمس و كوپر در عرشه ناوچه ماريتا با يكديگر ملاقات كردند . كاپيتان كوپر در گزارشی به واشينگتن نوشت « كريستمس به من گفت كه وزارت امورخارجه ، پيش از اجرای برنامه انقلابيون ، از جزئيات نقشه آنان با خبر بوده و عملا نيز آنان را ترغيب به آن عمل كرده اند . »

اين ، پيام ديپلماتيك روشنی بود . در واقع ، كاپيتان كوپر با اين كه از وزارت امور خارجه می پرسيد كه آيا واشينگتن واقعا از انقلاب حمايت می كند ؟ وقتی به خلاف ادعای كريستمس پاسخی از وزارت امور خارجه دريافت نكرد ، منطق رابطه اين بود كه بپذيرد ادعای كريستمس واقعيت ندارد و حق با او بود .

وقتی شورش ماجراجويان در هندوراس شكست خورد ، واشينگتن دودل بود ، اما ديری نگذشت كه متوجه شدند موفقيت آن چه انقلاب ناميده می شد ، می توانست به نفع ايالات متحده باشد . پرزيدنت داويلا را به خاطر تمايلات ليبرالی معروفش غير قابل اعتماد می پنداشتند و می ترسيدند كه اگر در مقام خود باقی بماند ، می تواند تبديل به مظهر خطرناك استقلال شود و روی ساير ملی گرايان آمريكای جنوبی اثر بگذارد . ترديد او در پذيرش وام مورگان ، مويد تناقض او با قدرت آمريكائی ها بود .

از طرف ديگر ، بونيلا بر آن بود تا نابرابری رابطه با ايالات متحده را كه بسيار بالا بود ، به سمت توازن رهبری كند . اين اشتياق ، كاملا عادی بود .

كريستمس مردانش را از كشتی مصادره شده به ساحل برد و آنان را به سمت « لاسيبا » شهر اصلی ساحل اقيانوس به حركت در آورد . وقتی به آن شهر رسيدند ، ديدند كاپيتان كوپر لطف بزرگی در حق آنان كرده است . كوپر پيامی برای فرمانده نظامی منطقه ژنرال « فرانسيسكو گره رو » فرستاده بود و به او اعلام كرده بود كه لاسيبا « منطقه بی طرف » است و «  هيچ گـونه جدالی نبايـد در آن شهر صورت پذيرد . » ژنرال گره رو كه ديد از دفاع از مواضع خود در شهر ممنوع شده است ، به اين نتيجه رسيد كه خارج از شهر به شورشيان حمله كند .

نبرد لاسيبا كه بيست و پنجم ژانويه ۱۹۱۱ در گرفت ، يكی از خونين ترين جنگ های آن دوره بود . صدها مرد ، در دوسمت نبرد می جنگيدند . مالونی كه معروف به « مسلسل » بود و به خاطر استفاده از مسلسل « هاچكيس » اين لقب را پيدا كرده بود ، حتی مسلسل معروف خود را عليه مدافعانی كه از مسلسل های كوچك « كراپ » استفاده می كردند و اسير شده بودند نيز ، آتش كرد . در پايان نبرد ، ستيزه گران پيروز شدند . در ميان كشته شدگان ، ژنرال گره روهم كه سوار بر اسب مردانش را به پيش می راند ، مشاهده می شد .

در « تگووسيگالپا » پايتخت هندوراس ، پرزيدنت داويلا می دانست كه با سقوط لاسيبا خبرناگوارتر از آن است كه اميدی برای نجات باشد . برای جلوگيری از فاجعه ای كه در حال وقوع بود ، وزير مختار ايالات متحده را به مقر خود فراخواند و گفت « حاضر است مقام رياست جمهوری را به هر كسی كه ايالات متحده از پيش طراحی كرده است ، واگذار كند . » رهبر هندوراس ، برای اثبات اين نيت ، از مجلس ملی كشورش در خواست كرد كه با قرارداد وام بانك مورگان موافقت كند . به جای پذيرش پيشنهاد داويلا ، مجلس قانونگذاری هندوراس آن را با بی حرمتی رد كرد و در مقابل لايحه ای را به تصويب رساند كه در آن تصريح شده بود آن قرار داد مغاير قانون اساسی و « تهاجم به هندوراس است . »  

بعدها ، يكی از مورخان نوشت « هندوراس از چنگ بانكداران رها شد ، اما گرفتار چنگال تاجران موز شد . »

رای مجلس ملی هندوراس عليه دريافت وام از بانك مورگان ، سرنوشت داويلا را رقم زد . چند روز بعد ، ايالات متحده دستوری صادر كرد مبنی بر ممنوعيت هر گونه جنگ در هندوراس . اين حكم ، بدان معنی بود كه داويلا ديگر اجازه ندارد برای دفاع از هندوراس از ارتش كشورش استفاده كند . با از دست دادن قدرت دفاعی ، داويلا از مقام رياست جمهوری هندوراس استعفا داد . پرزيدنت داويلا ، نه تنها به وسيله لی كريستمس ، بلكه مستقيما به امر واشينگتن شكست خورد .   

 

در چند هفته بعدی ، لی كريستمس و يكی از ديپلمات های آمريكائی به نام « تامس داسون » ، چند بار در كشتی ماريتا ملاقات كردند تا آينده هندوراس را مورد بحث قرار دهند . نتيجه مذاكرات شان اين بود كه يك نفر به مدت يك سال رياست جمهوری موقتی هندوراس را به عهده می گيـرد و پـس از آن ، به نفع بونيلا كنار می رود . نقشه ، همان گونه كه طراحی شده بود به اجرا در آمد و بونيلا در فوريه ۱۹۱۲ به رياست جمهوری هندوراس رسيد . به محض آن كه بونيلا در « تگوسيگالپا » پايتخت هندوراس سوگند رياست جمهوری ياد كرد ، تفنگداران دريائی ايالات متحده بارانداز «پورتوكورتس » را كه شركت های ميوه آمريكائی از آن بارگيری می كردند ، مورد حفاظت نظامی قرار دادند ، مبادا كه ملی گرايان به عنوان اعتراض ، آن لنگرگاه را نابود كنند . 

دادستان آمريكائی نيواورلئان ، بعدها عليه بونيلا و كريستمس اعلام جرم كرد كه بی طرفی را نقض كرده اند ، اما كار اين دادخواست هرگز به محاكمه نكشيد . پرزيدنت تافت ، شخصا دستور متوقف كردن اتهامات عليه بونيلا را صادر كرد . دادستان كه متوجه اين پيام شده بود ، بی درنگ دادخواست ديگری را عليه لی كريستمس تنظيم كرد .

پرزيدنت بونيلا ، به محض استقرار در كاخ رياست جمهوری ، با تقدير فراوان به مردی كه او را به قدرت رسانده بود ، جايزه داد . به زمارای ، در نزديكی سواحل شمالی ، ده هزار هكتار زمين پرورش موز داد كه در حدود ۲٤۷٠٠ جريب است و بعدها ، ده هزار هكتار زمين ديگر را هم در نزديكی های مرز گواتمالا به او هديه كرد . پس از آن نيز ، به زمارای اجازه مخصوص داد تا هرچه می خواهد با معافيت كامل گمركی از هندوراس صادر كند . و سرانجام ، بونيلا به زمارای اجازه رسمی داد كه به نام دولت هندوراس ۵٠٠ هزار دلار وام بگيرد تا برای باز پرداخت هزينه ای كه ادعا می كرد صرف سازمان دادن انقلاب كرده است ، از آن استفاده كند .

 

با چنين دستاوردها و در آمدها و موقعيت هائی ، عجيب نبود كه زمارای مدت كوتاهی پس از گذشت شورش آمريكائی ، معروف به « سلطان بی تاج آمريكای مركزی » شود . زمارای ، در واقع شاه هندوراس شده بود . پس از مرگ بونيلا در سال ۱۹۱۳ ، زمارای برسلسله ای از روسای جمهوری هندوراس سلطه داشت . در سال ۱۹۲۵ ، زمارای توانست حق استفاده از يك دهم الوار كشور هندوراس را به خود اختصاص دهد . مدتی بعد ، مجتمع اقتصادی ( اينترپرايز ) را با « يونايتد فروت » ايالات متحده تشكيل داد و به سمت مدير اين شركت بزرگ منصوب شد . به رهبری او بود كه « يونايتد فروت » تبديل به شبكه ی پيچيده و در هم بافته ای با زندگی آمريكای مركزی شد . بنا به تحقيقی كه در اين مورد انجام شده است « اين مجتمع پيچيده كه با زندگی آمريكای مركزی گره خورده بود ، در رقابت های اختناقی ، سلطه بر دولت ها ، سلطه بر كارگران ، اقدام عليه كارگران سازمان يافته ، انحصارات خطوط آهن ، نابود كردن كشتكاران ، در هم شكستن تعاونی های روستائی و استثمار مصرف كنندگان » نقش اصلی را در آمريكای مركزی ايفا كرده است . تاچند دهه اين كمپانی قدرتمند انحصاری ، در براندازی ساير دولت های آمريكای مركزی نيز نقش اصلی را داشته است .

 

 




Gozareshgar
info@gozareshgar.com