25.11.12 18:13 Alter: 5 yrs

مینا اسدی:خود کشی

Kategorie: Meldung Rechts

 

 دیروز٬ با دوستی قرار داشتم.ساعت دو بعد از ظهر دم سینمای *ساگا*. برای تماشای فیلم (en oväntad vänskap) ...چون که پنج شنبه ی پیش با همین دوست ٬برای دیدن همین فیلم قرار داشتم و به خاطر پیدا نکردن کلید خانه به موقع نرسیدم این بار ساعتی زودتر از خانه بیرون زدم . نرسیده به باجه ی کنترل بلیط انبوهی از مردم را دیدم که نگران ایستاده بودند..نیازی نبود که از کسی به پرسم که چه خبر است ...بلندگوی مترو دمبدم با هیجان تکرار می کرد : به دلیل یک اتفاق در ایستگاه سولنا قطار دیر می رسد...کی...و چه وقت ...دیگر برای من مهم نبود .با تجربه ی سالیانم می دانستم که کسی خودش را زیر قطار انداخته است .فکرم به هزار خانه سرکشید. پیش از هر چیز به پسرانم زنگ زدم .بابک مثل همیشه پیامگیر داشت...لطفن پیام بگذارید...از او آبی گرم نمی شد...اگر هم گوشی را بر می داشت همان جواب همیشگی را می داد انگار این جواب را ویژه ی مادرش روی پیامگیر گذاشته است : مامان جون....به پسرت زنگ بزن که روزنامه نگار است.!..و گوشی را میگذاشت.به پیشنهاد او نیازی نبود٬خودم همیشه همین کار را میکردم.پس به بهرنگ زنگ زدم و با صدایی بی تشویش و آرام گفتم:پسرم قطار نمی آید ...دیر می رسم...شتابزده پرسید:به کجا؟ ....به بیرگیتا که دم سینما منتظر من است ......بی حوصله گفت : به او زنگ بزن... و چون که مرا خوب می شناسد می دانست که سوالی دارم: مامان جون ....من اینجا نشسته ام با هزار خبر ...به پسرت زنگ بزن...منظورش بابک بود ...:کار دارم ...باید بنویسم ...باشه مامان جون ؟ ...مامان جون...کلمه ی رمز دو برادر بود برای دست به سر کردن من وقتی که بیخودی به آنها زنگ می زدم.اگر حرف اصلی را نمی زدم گوشی را می گذاشت و دیگر دستم به دامنش نمی رسید!پس جمله ای که در سرم دور میزد از دهانم پرید: یکی خودش را زیر قطار اندا خت ... کی بود؟ جوان بود؟ خارجی بود؟ ایرانی بود ؟ مرد؟ با فریا د گفت: ما این خبر را نداریم...یا من ندارم...چه خبر تازه ای ست .هر روز یکی خودش را می کشد...وحشت زده پرسیدم: هر روز ؟ ....:هر روز ...: و این خبر نیست ؟ کسی ...جایی نمی نویسد؟ من با خودم حرف می زدم...بهرنگ گوشی را گذاشته بود و رفته بود....* خودکشی*مینا اسدی

 .............

خود کشی *دو* مینا اسدی

سر و صدای مردم...صدای هیجان زده ی مردی که لحظه به لحظه در میکر وفون می دمید و از شنیدن صدای خودش از بلند گو دچار حیرت وشعف می شد در سرم صدا می کرد اما من به مادری می اندیشیدم که آسوده در خانه راه میرود ...زیر لب ترانه ای را زمز مه می کند...یا به دنبال زندگی بهتر در حال دوندگی ست... ویا شاید در انتظار قطار ٬ در میان ما ایستاده است و نمی داند که خبری در راه است که زندگیش را ویران می کند.
از پسرم که نا امید شدم...به مردم دور و برم پناه بردم...شما می دانید چه شد؟ زنی که در نزدیکی من ایستاده بود ٬ سرش را چرخاند و به جای جواب ٬به فارسی پرسید: شما ایرانی هستید ؟ لابد از لهجه ام به این کشف بزرگ رسیده بود .این بار به فارسی ٬که زبان مسلط من بود و با این زبان مثل بلبل حرف می زدم و مورد پرسش قرار نمی گرفتم گفتم: کسی خود کشی کرده است ؟زن بی اعتنا به پرسش من گفت:این وقت روز ...الکل نخورده ٬ شنبه نیست ...شب هم نیست...ساعت یک بعد از ظهر است...مردم بی کارند ! راست می گفت .مردم بی کاربودند...تا چشم کار می کرد ما بودیم... ما تبعیدیان و مهاجران...تک و توکی سر بور می دیدم که باز هم ما بودیم با موهای طلایی .سویدی ها که ما ایرانی ها به آنها ٬خارجی ها می گفتیم سر کار بودند.وقتی پس از ساعتی قطاری رسید که ما را به ایستگاه بعدی برساند تا با اتوبوس به شهر برویم ٬همه به هم هجوم آوردند...چند نفری خودمان را کنار کشیدیم ...در سن وسالی نبودیم که دست و پایمان را فدا کنیم تا نیم ساعت زود تر برسیم! سالمندانی که هنوز روی پاهایمان راه می رفتیم اگر چه آهسته ٬اما٬می رسیدیم. قطاری که به سرعت از راه می رسید نمی دانست که تا چند دقیقه ی دیگر انسان جان به لب رسیده ای را از بند زندگی رها می کند ...مثل همیشه فقط می شنیدیم یا می خواندیم که: راننده ی قطار٬گریان و پریشان به بیمارستان برده شد .به کسی که زیر قطار رفته بود وچرا جهان اینهمه به او سخت گرفته بود که مرگ رابا هستی اش تاخت بزند کاری نداشتند.:اینست دیگر.....زندگی یا مرگ...انتخاب است.زنی این را می گفت که همزمان سیگارش را روشن می کرد.رنگین پوست بود به قول روشنفکران ! وبه قول ما ایرانی ها سیاه پوست .گفتم : اگر بچه ی ما بود ...جوابی نگرفتم مردی که در چند قدمی من ایستاده بود سرش را طوری تکان داد که ترسیدم .با فریاد گفت: پسر من بود ...این نه .....بیست و دو ساله ....زیر یک قطار دیگر...ده سا ل پیش.. چکار می شود کرد .زنی گفت : حالا چرا قطار؟ یک بسته قرص ...مرد جوانی که مرتب به ساعتش نگاه می کرد زیر لب گفت: سیم برق...و پا به پا شد . مرد دیگری خمیازه کشان این کلمات را بر زبان آورد: کرم کشی .مزاحمت...مردم آزاری...و همزمان که می گفت :تف ٬ به زمین زیر پایش تف کرد. آدمهای دور و بر چپ چپ به او نگاه کردند و خودشان را عقب کشیدند.رسیدن قطار مرد را از نگاه خیره ی مسافران منتظر نجات داد . وامامن هنوز به جسد تکه تکه شده ای فکر می کردم که زیر قطار مانده بود...به راننده ای که ناخواسته کسی را کشته بود ٬ به بار سنگینی که تا ابد برشانه
می کشید و به زنگ خانه ای که پلیسی انگشت بر آن می فشرد تا به زنی...مردی ....یا مادری بگوید که از این لحظه زندگیش تلخ و حسرت بار است ومحبوبش دیگر به خانه باز نمی گردد.
این نوشنه ادامه دارد.......مینا اسدی



Gozareshgar
info@gozareshgar.com