14.08.12 12:57 Alter: 5 yrs

لادن بازرگان: گزارشی از دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن-قسمت اول و دوم

Kategorie: Nachricht

 

با اینکه من از سال ۶۰ بخاطر اعدام پسر دایی ۱۶ ساله ام فریبرز دانشمند و بعد هم دستگیری برادرم بیژن در سال ۶۱ و حلق آویز شدن او در کشتار های دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال ۶۷، با جنایت ها و بی رحمی های رژیم آشنا بودم، اما از شهادت هایی که در این دادگاه شنیدم، تنم لرزید و بارها گریستم و میزان خشم و نفرتم از این رژیم فزونی گرفت

این دادگاه که از ۱۸ تا ۲۵ ژوئن سال ۲۰۱۲ درمقر سازمان عفو بین الملل در لندن برگزار شد، از کمیته ای حقیقت یاب، متشکل از حقوق دانان بین المللی, پروفسور اریک دیوید، حقوقدان بلژیکی، خانم مری لوئیز اسمال، همکار برجسته کمیسیون حقیقت یاب آفریقای جنوبی، پرفسور دانیل تورپ، حقوقدان کانادائی از مونترال، خانم آن بورکلی، محقق سازمان عفو بین الملل، پرفسور ویلیام شاباز، حقوقدان ایرلندی و پرفسور موریس کوپیتورن، گزارشگر سابق شورای حقوق بشری سازمان ملل در امور ایران تشکیل شده بود, که به بررسی پرونده های کشتار ها و جنایات های رژیم جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ پرداخت.  در این مرحله از دادگاه، هشتاد تن از اعضای خانواده های جان سپردگان دهه شصت و جان به در بردگان از اعدام ها دسته جمعی و کشتار زندانیان سیاسی در این دهه، به دادگاه فراخوانده شده و از آنان تحقیق به عمل آمد. شاهدان، از چهل شهر و استان  ایران و از میان همه ی گرایشات سیاسی انتخاب شده بودند، که رژیم جمهوری اسلامی، آنان و یا عزیزان شان را در دهه شصت اعدام و یا زندانی و شکنجه کرده بود.

ساعت ۹ صبح به مقر سازمان عفو بین لملل در لندن رسیدم. عده زیادی در رفت و آمد بودند و درهای سالن هنوز بسته بود. بیرون سالن فضای بزرگی بود که همه در آنجا ایستاده و منتظر شروع جلسه بودند. میزی در این قسمت بود که در روی آن عکس های بعضی از قربانیان، وصیت نامه های آنان، کارهای دستی ای که در زندان درست کرده بودند، و نامه هایی که نوشته بودند به نمایش در آمده بود. دیدن عکس اینهمه جوان که با چشمان درشت و بیگناه خود می پرسیدند "به کدامین گناه؟" دل هر بیننده ای را به درد می آورد.

دست اندرکاران ایران تریبونال همه در تلاش و تکاپو بودند که بتوانند برنامه را در ساعت معین شروع کنند. چند دقیقه قبل از شروع برنامه آقای حمید صبی که از وکلای گروه کاربردی ایران تریبونال است، از من و دونفر دیگر درخواست کرد که اسامی جان باخته گان را با صدای بلند بخوانیم. قبلا شنیده بودم که خانم ها "پرستو فروهر" و "منیره برادران" نمایشگاهی از یادگاری های جانباخته گان دهه ۶۰ ترتیب داده اند و در بدو ورود به ان دالانی است که در آن اسامی جان باخته گان یکی بعد از دیگری در آن اعلام می شود. وقتی که این مطلب را می خواندم، فکر کرده بودم که که این چه فکر جالبی بوده و شنیدن اسامی این هزاران زندانی جانباخته چه تاثیر شگفتی می تواند برروی بازدید کننده گان از این نمایشگاه داشته باشد. هنگامی که  تیم سه نفره ما که متشکل از من، خانمی آمریکایی،  که فارسی را با لهجه شیرینی صحبت میکرد، و خود در دهه ۶۰ چند سالی را در زندان اوین گذرانده بود و همسرش اعدام شده بود، و پسر جوانی که نسل سومی بود و تقریبا فارسی بلد نبود،  شروع به خواندن این اسامی با صدای بلند کردیم، تازه متوجه میزان تاثیر گزاری این فکر بکر شدم. ما در زیر پله ها نشسته بودیم و صدای ما به خوبی در این فضای بزرگی که مملو از جمعیت در حال رفت و آمد بود، طنین انداز می شد. هر نام، مانند صدای پتکی بود که به یک ناقوس زده شود، و تلالو صدای آن، در نام دیگری که به وسیله نفر بعدی خوانده میشد، ادامه می یافت. لیست بلندبالایی بود که تمامی نداشت. دیدن اینکه بعضی فامیلی ها، دو، سه، چهار و یا پنج باره تکرار می شد، قلب آدم را میشکست. من در حالی که نا خود آگاه اشک از چشمانم جاری بود، اسامی را یکی بعد از دیگری می خواندم و از یکطرف، از اینکه بعد از ۳۰ سال، نام این قربانیان و جان باخته گان در زیر سقف سازمان عفو بین الملل طنین انداز می شود، خوشحال بودم، و از طرف دیگر فکر می کردم، اگر اصول منشور جهانی حقوق بشر و آنچه که سازمان عفو بین الملل بخاطر آن بوجود آمده است، در کشورهای دنیا اعمال می شد، امروز این عزیزان در کنار ما بودند و احتیاجی به برپایی کمیسیون حقیقت یاب برای رسیده گی به ظلمی که به آنها رفته است نمی بود.

دادگاه، با سخنرانی پروفسور جان کوپر، رئیس کمیته بین المللی راهبردی حقوقدانان ایران تریبونال آغاز شد. وی، ضمن معرفی اعضای کمیسیون و موریس کوپیتورن به عنوان رئیس کمیسیون، به روند شکل گیری و سازماندهی دادگاه پرداخت و گفت، به دلیل وسعت کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت، کمیته راهبردی تصمیم گرفت دادگاه را در دو مرحله با حضور صد شاهد برگزار کند. در این مرحله، کمیسیون حقیقت یاب، امروز در این مکان کار خود را آغاز می کند و به مدت پنچ روز، هشتاد شاهد را به دادگاه فرا می خواند و تحقیقات خود از آنان را آغاز می کند. تمامی شاهدها، از پیش شکایات نامه و اظهارنامه های خود را به کمیته راهبردی تسلیم کرده و کمیسیون براساس آن ها، تحقیقات خود را آغاز می کند. وی، گفت، کمیسیون حقیقت یاب در پایان کار خود، براساس شهادت شهود و تحقیقاتی که انجام می دهد، گزارشی تهیه و به تیم دادستانی تسلیم می کند. تیم دادستانی براساس این گزارش و اسناد و شواهدی که کمیته راهبردی حقوقدانان ایران تریبونال در اختیار آن قرار می دهد، علیه جمهوری اسلامی کیفرخواست صادر می کند و به دادگاه در مرحله دوم ارائه می دهد.

بعد از آقای جان کوپر، پیام تصویری توتو، رئیس کمیسیون حقیقت یاب آفریقای جنوبی پخش شد. او، ضمن حمایت از مردم ایران، کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت را یک فاجعه انسانی برای تمام بشریت خواند و با خانواده ها اظهار همبستگی کرد و برای آنان در این دادخواهی جهانی مردمی آرزوی موفقیت نمود. وی گفت، تجربه آفریقای جنوبی نشان داده است، گذشت زمان به تنهائی التیام بخش نیست و لازم است حقیقت بیان و به آن رسیدگی شود. رویا غیاثی، از فعالان کارزار ایران تریبونال، خواهر جان باخته کبری غیاثی، پیام جمعی از مادران خاوران را قرائت کرد. پیام اخوان، به نمایندگی از سوی تیم دادستانی، ضمن تبریک برگزاری این دادگاه تاریخی مردمی، به تشریح کار دادگاه و وظایف تیم دادستانی در مرحله دوم دادگاه پرداخت. وی، در کنفرانس خبری روز هفده ژوئن، که یک روز پیش از برگزاری دادگاه توسط ایران تریبونال برگزار گردید، گفت، آقای پیام اخوان یکی دیگر از دادستان های این دادگاه در سخنانی گفت "رژیم ایران نه تنها در دهه ۶۰ به این کشتار ها دست زده است بلکه سالها است که در برابر این جنایت عظیم سکوت کرده است. این دادگاه امروز این سکوت را شکست." و شکستن این سکوت چه شادی و غرور عظیمی در همه ما ایجاد کرده بود. دادگاه، با سخنان کوتاه رئیس دادگاه، ساعت ده و نیم صبح روز دوشنبه ١٨ ژوئن٢٠١٢ کار خود را آغاز کرد.

با اینکه من از سال ۶۰ بخاطر اعدام پسر دایی ۱۶ ساله ام فریبرز دانشمند و بعد هم دستگیری برادرم بیژن در سال ۶۱ و حلق آویز شدن او در کشتار های دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال ۶۷، با جنایت ها و بی رحمی های رژیم آشنا بودم، اما از شهادت هایی که در این دادگاه شنیدم، تنم لرزید و بارها گریستم و میزان خشم و نفرتم از این رژیم فزونی گرفت.

خانومی می گفت که وقتی که در سال ۶۰، همسر او را برای اعدام با ۱۵ نفر دیگر می بردند در گروه آنها پسر بچه ۱۴ ساله ای هم بود، بنام امیر واعظی، که از ترس گریه می کرد و مادرش را صدا می زد. به شهادت دوستانش، همسر این خانم، این کودک را بغل کرده و دلداری داده بود و هنگام تیرباران شدن دست او را در دست خود نگه داشته بود. جرم همسر این خانم، که در هنگام اعدام، دو کودک خردسال داشت، این بود، که چرا یکی دو شب، یکی از دوستانش که از دست رژیم فراری بود در خانه آنها خوابیده است. فاصله دستگیری تا اعدام این مرد فقط چند ماه بود. یکی از وکلای بین المللی کمیسیون حقیقت یاب در حالی که به شدت متاثر شده بود، پرسید" در تنها ملاقاتی که به شما در روز قبل از اعدام همسرتان دادند، او چه می گفت؟" این خانم، در حالی که بغض گلویش را گرفته بود و به سختی جلوی سرازیرشدن اشکهایش را می گرفت، گفت: " این ملاقات خیلی کوتاه بود و احساسی. بچه های من، بخصوص دخترم، مدام گریه می کردند و از پاهای همسرم آویزان شده بودند. او فقط می گفت، شما چطورید؟ زمستان نزدیک است، شوفاژ را روشن کنید. یک زنگ خبر در خانه همسایه بگزارید که اگر اتفاقی برای شما افتاد، بتوانید آنها را خبر کنید که به کمک شما بیایند." این خانم در پایان گفت: "خوشحالم که این موقعیت پیش آمد 

که بعد از ۳۰ سال، داستان اعدام ناجوانمردانه همسرم را بگویم." 


ادامه دارد

لادن بازرگان

.................

رویا رضایی جهرمی از مرگ چهار برادرش گفت.  گریه امانش نمی داد. کاووس در سال ۶۱، بیژن و بهنام در سال ۶۲ و منوچهر در سال ۶۷ اعدام شدند. بیژن ۱۸ ساله بود که دستگیر شد. یک سال در انفرادی بود و قرار بود که آزاد بشود. او را به حسینیه اوین بردند و یکی از تواب ها او را شناسایی کرد. لاجوردی که از مقاومت یکساله او در زندان کینه به دل گرفته بود، او را یک هفته بعد از اعدام بهنام، اعدام کرد. مادرشان خانم طلعت ساویز، هر جمعه، اول به بهشت زهرا، بسر خاک کاووس و بیژن می رفت و پس از آن به گورستان خاوران (گلزار خاوران) بسر خاک بهنام و منوچهر. سرانجام نیز در این آمد و رفت ها، شب هنگام که از مزار عزیزانش در بهشت زهرا باز می گشت، دستش میان درب اتوبوس گیر کرده به زمین می افتد و پیکرش در زیر چرخ های عقب اتوبوس له شده به طرز فجیعی جان می سپارد.  همه کسانی که به خواران می رفتند، جثه کوچک، چهره مهربان و سرودهایی را که زمزمه می کرد بخاطر دارند.

خاطره معینی از مرگ دو برادرش گفت. بهروز که ۴ سال از عمر خود را در زندان های شاه گذرانده بود، در سال ۵۸ در یک تصادف رانندگی مشکوک، که گویا از جانب حزب اللهی ها ترتیب داده شده بود کشته شد. هیبت در سال ۶۲ دستگیر و در سال ۶۷ بهمراه هزاران زندانی سیاسی دیگر، به دار آویخته شد. خاطره از جمله کسانی است که خیلی زود خبر دفن عده ای از زندانیان اعدام شده را، در گورستان خاوران شنیده و به همراه عده ای دیگر از خانواده ها به آنجا رفت. او تعریف می کرد "خاکها به هم ریخته بود وگورستان پر از کلاغ بود. از هر گوشه خاک، تکه ای لباس بیرون بود. مادرها در حالی که شیون زده و فریاد می کشیدند، شروع به چنگ زدن به خاک کرده و سعی می کردند که عزیز خود را در میان اجساد قربانیان پیدا کنند. مادر خاطره یک گوشه شلواری را گرفته میکشید و به خاطره می گفت: "بیا کمک کن، هیبت را پیدا کردم."  سرانجام مادری که می دید این تلاش های بیهوده به جائی نمی رسد و ابعاد فاجعه بیش از اینها است، فریاد زده بود: "بس کنید. فرزندان ما را با هم کشتند، بگذارید که در کنار هم آرام بگیرند." در این گیر و دار پاسدارها هم سررسیده و خانواده ها را متفرق کرده بودند.  تصویری که خاطره از آن روزهای خاوران ارائه داد، اشک همه را جاری کرد. هزاران جوان ایرانی، تنها به دلیل دگراندیشی و داشتن امید به فردای بهتر برای ایران عزیزمان، ناجوانمردانه به دار کشیده شده بودند و اجساد آنها را دسته دسته در گودالها ریخته و با اندکی خاک روی آنهارا پوشانده بودند. جوانانی که هر یک به تنهایی، سرمایه های کشورما بودند، در زیر تلی از خاک مدفون شدند، و سالها است که رژیم تلاش می کند، یاد و خاطره آنها را از اذهان بزداید.

نینا شهادت داد که برادر ۱۸ ساله اش، سیامک طوبایی، در شهریور سال ۶۰ دستگیر شده و در ۷ مهر ماه سال ۶۰ ، نام او به همراه ۵۶ نفر دیگر، در روزنامه ها به عنوان اعدام شده گان آن روز اعلام شد. آنها برای گرفتن اطلاعات بیشتر و جسد او به جلوی اوین رفتند، اما مسئولین اوین اظهار بی اطلاعی کرده و از آنها خواستند که به بهشت زهرا بروند. در بهشت زهرا فقط ۵۴ جسد وجود داشت، و سیامک در میان آنها نبود. بعد از چند روز پرس و جو و رفت و آمد به اوین، سرانجام مسئولین زندان اوین می گویند که اشتباه شده و سیامک اعدام نشده است. وضعیت خانواده ای را مجسم کنید که بعد ازپنج، شش روز به آنها اطلاع می دهند که فرزندشان زنده است. سیامک بعد از فشار ها و شکنجه های زیاد به ۳ سال زندان محکوم می شود، اما سال بعد یکی از دوستان او دستگیر شده و با اعترافاتی که در زیر شکنجه کرد، سیامک مجددا محاکمه شده و اینبار به ۱۲ سال زندان محکوم شد. خواهرش در میان گریه می گفت "وقتی که یکی از مسئولین زندان اوین به خانه ما تلفن زد و به پدرم اطلاع داد که حکم سیامک از ۳ سال به ۱۲ سال افزایش پیدا کرده است، پدرم از این مسئول تشکر می کرد." پیرمرد آنچنان از حکم اعدام نگرفتن جگر گوشه اش خوشحال بود که از جانیان رژیم برای صدورحکم ۱۲ سال برای فرزندش، تشکر می کرد. سیامک به جرم دگر اندیشی در ۱۸ ساله گی به ۱۲ سال زندان محکوم شد و ۱۰ سال بعد، هنگامی که برای مرخصی ساعتی بهمراه دو پاسدار به خانه آمده بود، برای خرید نمک به بقالی سرکوچه رفت و دیگر باز نگشت. خواهرش درمیان  گریه می گفت: "گویا در مرخصی چند روزه قبلی، با عده ای برای خروج غیر قانونی از کشور تماس برقرار کرده بود. اما آنها در واقع ماموران وزارت اطلاعات بودند و به این وسیله او را ربوده و سربه نیست کرده اند و کوچکترین مسئولیتی هم در قبال ناپدید شدن او بعهده نمی گیرند." این خانواده بیش از ۲۰ سال است که از سرنوشت فرزند خود بی خبرند و تنها بدنبال واقعیت هستند که بدانند بسر جگر گوشه آنها چه آمده است.

نیما سروستانی شهادت داد که وقتی که برادر ۱۸ ساله اش محمد رحیم اکبر پور سروستانی (سهراب) از قاضی شرع شیراز حکم اعدام دریافت کرد، مادرش به همراه  چند تن دیگر از اعضای خانواده که برای ملاقات با رستم به زندان رفته بود، بطور اتفاقی در این دادگاه نمایشی حضور داشت. مادر تلاش می‌کند که رستم را در آغوش بگیرد، که یک پاسدار وی را به عقب هل میدهد. مادر ملتمسانه‌ از قاضی درخواست می کند که تخفیفی در حکم جگر گوشه‌اش بدهد، اما رستم ناراحت شده واز مادرش خواسته بود که آرام باشد و ازآن جانیان برای او تقاضای بخشش نکند. داستان سهراب من را به یاد نامه ای انداخت که "احمد خرم آبادی" ، از زندانیان تیرباران شده در زمان شاه، برای مادرش فرستاده بود. مادر احمد، برای نجات جان فرزند، به شاه نامه ای نوشته و از او تقاضای بخشش فرزندش را کرده بود. احمد در بخشی ازاین نامه به مادرش نوشته بود:

تو فقط از نظر عاطفه‌ی مادری‌ات نامه نوشتی

مگر فکر نکردی که در این مرحله از گردش تاریخ

آن کس که به فرمان ملوکانه زرگبار مسلسل برهد

زنده به گور است؟

بدان

احمدت این ننگ ابد را نپذیرد

و مادر به تو سوگند

که مردانه بمیرد

 

رستم نیز مردانه و چشم باز مرگ را پذیرفته و حاضر نشده بود زیر ذلت جانیان رژیم جمهوری اسلامی برود. و چه دردناک است که دور باطل  ظلم، جنایت، شکنجه و اعدام در کشور ما تکرار می شود و هر بار نسل دیگری از جوانان سرزمین ما را به خاک و خون می کشد.

ننگ بر جمهوری اسلامی ماند و ما امروز به آن شهادت می دهیم."

علی از برادرش "غلام ابراهیم زاده" و بقیه افراد خانواده اش گفت.  غلام متولد سال ۱۳۲۲ بود، و از فعالان اصلی جنبش دانشجویی و چپ در دهه ۴۰ و ۵۰. غلام در زمان شاه، چندین بار به زندان افتاد و در مجموع  ۹ سال را در زندانهای دوران شاه گذراند. برادر دیگرش "باقر ابراهیم زاده" نیز زندانی زمان شاه بود. غلام بسیار مردم دار بود و از ارتباطات گسترده ای با گروههای مختلف برخوردار بود. بدلیل این رابطه ها، مثل رابطه دوستی و رفاقت با بنیانگذاران مجاهدین، فداییان و گروههای دانشجویی، وتسلط به اسلام، قران، زبان عربی و دانش مارکسیستی، بعدها، همراه با دوستان دیگرش گروه "راه کارگر" را بوجود آوردند.

در جریان انقلاب، همراه آخرین زندانیان زمان شاه، "غلام" و "باقر" روی دوش مردم، از زندان آزاد شدند. اما خوشحالی پدر و مادر غلام که بعد از سالها، فرزندان تحصیل کرده و دلبندشان را در کنار خود می دیدند، طولی نکشید. بهار انقلاب، مانند یک خواب کوتاه بود. تنها سه ماه بعد، حباب رویاهای آزادی، استقلال و برابری با حمله نیروهای خمینی به کردستان ترکید. چهار نفر از بچه های خانواده "ابراهیم زاده" مجبور به فرار از خانه شدند. در ۲۸ مرداد سال ۵۸، خانه و کارگاه پدری "ابراهیم زاده ها" توسط حزب الله ای ها و فالانژها غارت شد. برادر نوجوان غلام، "جواد ابراهیم زاده" در سال ۵۹، هنگامی که تنها ۱۴ سال داشت دستگیر شد و ۹ ماه در زندان دیزل آباد شیراز بود. جواد مجددا در آذرماه سال ۶۰ دستگیر و تا سال ۶۴ در زندانهای اوین و گوهردشت زندانی بود.

غلام، درتیرماه  سال ۶۲، همراه با چند نفر دیگر از جمله رفیق دیرینش "علی شکوهی" دستگیر شد. بنا به گزارشی، غلام  در هنگام دستگیری موفق به فرار شده و در حین فرار مورد اصابت گلوله پاسداران قرار گرفته، کشته شد و به گزارشی دیگر، پس از فرار ناموفق و مجروح شدنش، در زندان اوین، زیر شکنجه جان باخته است. در همان روز، همسرش "آزاده"، دختر خردسالش "نیلوفر" و خواهر ۱۵ ساله اش "شکوفه" نیز در منزل مسکونی خود دستگیر میشوند. شکوفه تنها بدلیل نسبت خانواده گی با غلام، تا سال ۶۴ در زندان بود. آزاده، همسر غلام نیز، شکنجه ها و فشارهای زیادی تحمل کرده، و در دوران وحشتناک بازجویی و شکنجه باید از نیلوفر خردسال نیز در زندان، و با حداقل امکانات، نگهداری می کرد. وقتی که سرانجام، اجازه دادند نیلوفر به بیرون زندان رفته و به دست پدر بزرگ و مادر بزرگش سپرده شود، این کودک از مردها می ترسید و وحشت می کرد. نیلوفر نیز مانند بقیه کودکانی که پدر یا مادرشان اعدام شده و یا در زندان بودند، علاوه بر تالمات روحی، باید با جامعه ای که علیه او، بی رحم و غیر منصف بود، نیز، دست و پنجه نرم می کرد. او باید هویت خود را پنهان می کرد و به کسی نمی گفت که پدرش کشته شده، مادرش زندانی سیاسی است و عموهایش فراری، چون در غیر این صورت از مدرسه اخراج میشد. این رژیم و عوامل آن، حتی با کودکان نیز با پستی و بیرحمی برخورد می کردند. آزاده، مادر نیلوفر، سرانجام در سال ۶۷ آزاد شد. اوسالیان زیادی از جوانی و عمر خود را در پشت میله های زندان گذراند، از دیدن رشد و نمو کودک خود محروم  بود، همسرش را از دست داد و شاهد به دار آویخته شدن صدها تن از همبندی ها و دوستان خود، در قتل عام زندانیان سیاسی، در تابستان سیاه سال ۶۷ بود. آیا یک انسان تحمل چقدر رنج و مشقت را دارد؟ او حتی به دلیل تالمات روحی نتوانست در "دادگاه مردمی لندن" حضور پیدا کرده و از آنچه که بر او رفته است، در مقابل "کمیسیون حقیقت یاب" سخن بگوید. سخن گفتن از اینهمه درد و رنج، در مقابل کسانی که چنین کابوسهایی را تجربه نکرده اند، کار دشواری است. چگونه می توان درد شکنجه، رنج دوری از فرزند، غم از دست دادن همسر، فشارهای روحی و جسمی در زندان، عذاب به دار کشیده شدن زنانی که سالها در کنار تو، شب و روز زندگی کرده اند، و غمها و شادی های کوچک خود را با تو تقسیم کرده اند، را برای دیگران توضیح داد؟ چگونه می توان از آرزوهای برباد رفته، رویاهای نقش بر آب شده، شور و شوق های در گلو خفه شده و جانهای از دست رفته، برای عده ای غریبه گفت؟ آیا واقعا می توان عمق فاجعه ای که بر مردان و زنان آزادیخواه گذشته است را با گفتار، قلم، عکس، فیلم، و یا تصویر نشان داد؟ با چه زبانی می توان لحضاتی را که زندانیان، در اتاق های بازجویی، زیر وحشیانه ترین شکنجه ها، بدنشان پاره پاره میشد را به تصویر کشید؟ همه کسانی که در طول این سالها تلاش کرده اند تا عمق جنایات جمهوری اسلامی را افشاء نمایند، تنها توانسته اند گوشه ناچیزی از وحشی گری قرون وسطایی ای این رژیم استبدادی مذهبی را به نمایش بگذارند. هنوز چه حرفها که گفته نشده است، چه بغضها که نترکیده است و چه حقایقی که رو نشده است.

ویژگی این دوره برای والدین زندانیان سیاسی از جمله "ابراهیم زاده" ها این بود که در این دوران، هیچکس در امان نبود. کودک، نوجوان، پیر، جوان، خواهر، برادر، پدر و مادر همه در ترس، اضطراب و نگرانی دائمی بسر می بردند. ساختار ملوک الطوایفی، وجه مشخصه این دوره بود: باج گیری، اخاذی، ایجاد جو رعب و وحشت، تواب سازی و فشار روی خانواده ها. در تمام این سالها، فقط غلام، آزاده، جواد، شکوفه ، و ... زیر فشار و شکنجه نبودند، همه خانواده "ابراهیم زاده" از تبعات زندانی شدن عزیزانشان در عذاب بودند. همه "ابراهیم زاده" ها از تحصیل در مدرسه و دانشگاه محروم شده و از کارهای خود اخراج شده بودند. پسران دیگر خانواده فراری وهمسر یکی از آنها، بنام ثریا، بهمراه جواد، شکوفه، آزاده و نیلوفر در زندان بودند. اگر در زمان شاه، دو تن از اعضای خانواده در زندان بودند، دیگر موضوع اخراج از تحصیل، دستگیری، شکنجه و اعدام دیگر اعضای خانواده مطرح نبود. یکی از مهره های اصلی ای که در لو دادن و از هم پاشیدن گروه "راه کارگر" نقش کلیدی داشت، جوانی بنام "ناصر یار احمدی" بود. ناصر پس از دستگیری، ابراز ندامت کرد و تواب شد و نه تنها اسامی دوستان و رفقای خود را لو داد، بلکه فعالانه با نیروهای امنیتی، درعملیات دستگیری، شکنجه و اعدام دوستان خود شرکت می کرد. لو دادن اسامی افرادی که با تو در ارتباط بوده اند در زیر شکنجه یک چیز است، و تبدیل شدن به یک شکنجه گر و تیر خلاص زن چیز دیگر.  به قول علی ، ناصر به "شکارچی انسان" تبدیل شده بود. او که مسئول و شاهد مرگ غلام، علی شکوهی و بقیه اعضا و هواداران راه کارگر بود، از بستگان "سرحدی زاده" از مسئولان سابق دولت و وزارت کار است والان مشفول کارهای بازرگانی وصادرات و واردات. نمیدانم چگونه با ننگ "شکارچی انسانها شدن" روزها را سپری می کند، اما مطمئن هستم که شبهایش مملو از کابوس است، و یاد جنایت هایی که مرتکب شده است، لحظه ای رهایش نمیکند. به جوخه مرگ فرستادن آذرخش هایی که برای تقسیم آزادی، برابری، شادی و شادمانی سینه سپر کرده بودند، ننگی است که تا ابد با او است، و رهایش نخواهد کرد.

علی در پایان از عزیزان و رفقای دیگری که از دست داده نام برده گفت: "از طلعت رهنما، شهلا بالاخان پور، مهدی سمیعی، لهراسب صلواتی، نوری، جعفر، یوسف، طاهره، آزاده، شهره، علی، ممد دماوندی و .... وافعا بیش از ۱۵۰ نفر را در آن دهه خونین از دست داده ام که از کنارم ربوده شدند، و من و بسیاری مجبور بودیم کارهای بجا مانده از انها را ادامه دهیم . با تلاش بسیار نشریات مخفی و  منطقه ای را منتشر میکردیم و مجبور به ادامه کار سخت روشنگری و پراکندن امید و مبارزه ای بودیم که روزانه بخاطرش جانها و انسانهایی شریف و فداکار بی هیچ چشم داشتی فدا می شدند. میتوانم ساعتها در مورد یکایک آنها بگویم. از "شهلا بالاخان پور" بگم که روز ۳۰ خرداد دستگیر شد و فردایش به نام "طلعت رهنما" اعدام شد. از "مهدی سمیعی" بگم که با چه مشکلات و مصائبی معلم شد و بعد از یک هفته اعدام شد و از نوری بگم که باید خبر اعدام همسرش را بشنود و بعد از رو شدن هویتش توسط ناصر یار احمدی به جوخه اعدام سپرده شود و از .... " داستان علی ابراهیم زاده، داستان هزاران جوان متولد دهه ۳۰ و ۴۰ است که آرزوها و رویاهایشان بیغما رفت و شاهد پرپر شدن و به خاک و خون کشیده شدن عزیزان و رفقای خود بودند.

ادامه دارد ....

لادن بازرگان

آگوست ۲۰۱۲ 

lawdanbazargan@gmail.com




Gozareshgar
info@gozareshgar.com