29.08.11 01:00 Alter: 6 yrs

گزارشگران: روایت ها درباره تجاوز در زندان های جمهوری اسلامی - دهه شصت و پس از آن

Kategorie: Nachricht

 

تجاوز شکنجه ای مضاعف علیه زنان زندانی سیاسی است. اوج فاجعه در دهه شصت گزارش شده است. دهها خاطره, یاد و اعتراف منتشر و علنی شده است. امیال حیوانی - جنسی مزدوران ولایت خمینی بنام شریعت و مذهب علیه زنان مبارز و قهرمان اسیر اعمال شد و توجیه قانونی و دینی آن نیز از سوی رهبران جمهوری ننگین اسلامی بشکل فتوی صادر شد. پیشگیری از رفتن باکره ها به بهشت فرجه ای بود که به بازجویان, زندانبانان و وحوش مزدور داده شد تا نیات پلید و حیوانی انها عملی گردد. در پس اینهمه اما خرد و له کردن زنان جسور و مقاوم زیر شکنجه در نظر بود. خرد کردن زندانی سیاسی پیش از مرگ. انتقامی در برابر مقاومت بی حد و اندازه آنان, تجاور و آنهم بنام شریعتی که در طول تاریخ سیاهترین سرکوبها و جنایات را آفریده است.

تجاوز به زنان زندانی سیاسی بعنوان آخرین حربه و ابزار نیز نتوانست این قهرمانان را بشکند. زیرا این زنان حماسه ساز از جنس آنها نبودند. این اخرین حربه نیز میسر نیافتاد, زیرا زنان شکستنی نیستند. خودکشی و یا بازگوئی این جنایات از سوی بازماندگان مهری است بر شکست و میرایی حاکمیت زور و ستم و سرکوب که دامان آنان را دیر یا زود خواهد گرفت

سوگند به هستی و انسان که این زنان و یادهایشان, به شما و جنایاتتان زل خواهند زد و فراموش نمی کنند

 

متن وورد را همراه با تصاویر اینجا ببینید

 

متن پ د اف همراه با فرمت پ د اف را اینجا ببینید

 

.............................

 

 

روایت ها درباره تجاوز در زندان های جمهوری اسلامی

 

بهروز سورن

تجاوز شکنجه ای مضاعف علیه زنان زندانی سیاسی است. اوج فاجعه در دهه شصت گزارش شده است. دهها خاطره, یاد و اعتراف منتشر و علنی شده است.  امیال حیوانی – جنسی مزدوران ولایت خمینی بنام شریعت و مذهب علیه زنان مبارز و قهرمان اسیر اعمال شد و توجیه قانونی و دینی آن نیز از سوی رهبران جمهوری ننگین اسلامی بشکل فتوی صادر شد.

پیشگیری از رفتن باکره ها به بهشت فرجه ای بود که به بازجویان, زندانبانان و وحوش مزدور داده شد تا نیات پلید و حیوانی انها عملی گردد.

در پس اینهمه اما خرد و له کردن زنان جسور و مقاوم زیر شکنجه در نظر بود.

خرد کردن زندانی سیاسی پیش از مرگ. انتقامی در برابر مقاومت بی حد و اندازه آنان, تجاور و آنهم بنام شریعتی که در طول تاریخ سیاهترین سرکوبها و جنایات را آفریده است. تجاوز به زنان زندانی سیاسی بعنوان آخرین حربه و ابزار نیز نتوانست این قهرمانان را بشکند.

زیرا این زنان حماسه ساز از جنس آنها نبودند.

این اخرین حربه نیز میسر نیافتاد, زیرا زنان شکستنی نیستند.

خودکشی و یا بازگوئی این جنایات از سوی بازماندگان مهری است بر شکست و میرایی حاکمیت زور و ستم و سرکوب که دامان آنان را دیر یا زود  خواهد گرفت.

 

سوگند به هستی و انسان که این زنان و یادهایشان, به شما و جنایاتتان زل خواهند زد و فراموش نمی کنند.

 

 

 

لاجوردی

 

 

لاجوردی با خنده هائی چندش آور در مورد اعدام حرف زد. او علنا گفت دختر باکره اگر اعدام بشه مستقیم  به بهشت می رود. که البته شما کافر ها و منافق ها لیاقت بهشت رفتن ندارید.

بعد با خنده های چندش آور خود ادامه داد: ما برای این مشکل هم راه حل داریم. پس دلتون رو برای رفتن به بهشت خوش نکنید.

پروانه عارف نشریه کار اقلیت 557

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت

 

 

با آنان مانند زنان برده رفتار شده است

با آنان همانند کنیزانی که در جنگ به دست آورده اند رفتار می کردند و هر نوع خشونتی را بر آنان حلال می دانستند. شکنجه و چوبه های دار و تجاوز آنقدر عظیم بود که موجب مخالفت منتظری و خودیهایشان شد.

طوری که منتظری از خمینی خواست که کمی با رحمانه تر با زنان رفتار کنند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زهرا کاظمی

 

 

زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی الااصل کانادایی در سال 2003 بازداشت و به اوین منتقل شد.

وی چند روز بعد از دستگیری به خاطر جراحات شدید، از جمله علایمی که حاکی از «تجاوز جنسی خشن» بود به بیمارستان منتقل شد.

 

http://www.iranhrdc.org/persian/permalink/3408.html?p=8

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیولائی بنام شیخ یونس

 

 

عصر روزی که من در حیاط بزرک قدم میزدم یوسف (تواب مراقب من) آمد وبا اصرار که با وی قدم بزنم .می دانست وبارها به وی تاکید کرده بودم که بمن نچسبد و هر طوری که می خواهد گزارش کند ولی آنروز پرروئی کرد دستم را گرفت و گفت ضرر نمی کنی .

علتش را پرسیدم ؟ گفت می فهمی .

عادی ها را به مسجد میاوردند نمیدانم چه مراسمی ویا مناسبتی بود .وی که از اول می پائید باتفاق رفتیم و سراغ یک نفر رفت که با خجالت سعی می کرد در میان صف خودرا مخفی کندپوشش دهد با صورت برافروخته ,جوان کریه المنظر حدود 160-165 سانتی متر قد که ریشی در چانه وپرز کمی درصورت یوسف حالش را پرسید واینکه اینجا چه میکنی وتمام تلاش این فرد فرار از این برخورد ودنبال کردن کردن صف و نایستادن وبا عجله خود را بداخل مسجد انداختن بود .

وارد مسجد شد یوسف از من پرسید که شناختی گفتم نه. وی توضیح داد که وی سر بازجوی مجاهدین بود به اسم یونس که بدلیل تعبد مذهبی و خشکه مذهبی بودنش موسوی تبریزی به وی لقب شیخ یونس را داده بود وهمه وی را به این نام می خواندند .

وی را دستگیر کردند بعلت 24-27 دفعه تجاوز!! وفرستادن دختران تجاوز شده به اعدام -این آمار , آمار وتعدادی بوده است که بنا به گفته یوسف تواب رادیو بی بی سی هم گفته است .

رژیم ضد بشری روال کلی اش این بود که دختر ها پس از محکومیت به اعدام برای مثلا نرفتن به بهشت !!شب اعدام مورد تجاوز قرار می گرفتند-عمق ودر جه خباثت وجانی بودن تفکر را ببینید-ولی این شیخ یونس بدون توجه به محتوای بازجویی اول تجاوز میکرده وبعد حکم اعدام را برایش جور می کرده است.

از قضای روزگار به دختر یکی از تجار بزرگ تبریز که با خمینی رابطه داشته ؟!!-تجار بزرگ داشتند وهنوز هم دارند.این اتفاق می افتد گویا بعد دستگیری اش به تهران می رود که آزادیش را از خمینی بخواهد که دختر را اعدام می کنند موقع تحویل جسد متوجه می شود و باز پیش خمینی میرود شکایت می کند خمینی دستور پیگیری ومجازات فرد خاطی!!می دهد بنابراین شیخ یونس دستگیر می شود .

 

وی را به یکی از بندهای عادی می فرستند تا بعد ازاینکه سروصدا خوابید آزادش کنند .بگفته یوسف در داخل داد ستانی هم موافق ومخالف بوده ویکی از مخالفین مجازات  موسوی تبریزی بوده است -که فکر می کنم خودش نیز وکسان دیگر هم شریک جرم بودند-من از درماندگی و مذلت وبیمقداری این شخص که هر دختری می توانست اگر تک به تک باهاش روبرومی شد از پسش برآید.؟

می گویم - یوسف درددلش باز شد که نمی توانی تصور کنی چقدر سنگدل وبیرحم بود این شخص .فکر میکنی من با یکی دو شلاق تواب شدم چنان بلائی بسرم آورد که هیچوقت نمی توانم فراموش کنم .

بعد از تواب شدنم هم دست از سرم بر نداشت مرا برای بازجویی دیگران می فرستاد و هر بار بدون آنکه ورقه های بازجویی رابخواند مرا به تخت می بست ومیزد.

امروز که وی را در زندان دیدم شاد ترین روز زندگیم هست وخواستم که تو هم باشی .گفتم یوسف حالا که شرایط بازجویی را پشت سر گذاشتی وخودت هم می دانی که پیش مردم هرروز به جرمت اضافه می کنی چرا دست نمی کشی .

نمیگویم برگرد به مبارزه با رژیم -همینکه به نفع اش همکاری نکنی نیز خود مبارزه است.

گفت نمی خواهم  بهت دروغ بگویم ولی نمی توانم .هر بار که می خواهم قطع کنم بمحض صدا کردنشان ودر مقابل آنها چنان میترسم که تمام این حرفها را فراموش می کنم.-آنقدر ترس در وجودش نهادینه شده بود که نمی توانست خود را از آن بیرون بکشد.-یکی دوساعتی یوسف در مسجد را پائید تا مراسم تمام شد وبیرون آمدند و دوباره یوسف همچون عقاب روی سرش خراب شد وشیخ یونس فرار ویوسف بدنبالش وتعارف که بیا به اتاق ما مهمان باش از خجالت سرخ وملتهب بود ونمی دانست چگونه خود را برهاند  .

همانگونه که قبلا گفتم رژیم داشت وقت می گذارند تا قضیه فراموش شده ولی واکنش دختران سیاسی که ابتدا به ملاقات نرفتند وبعد از بی توجهی مقامات دست به اعتصاب غذا زدندپاسدارها به زندان زنان حمله کردند وزنان را مورد ضرب وشتم وحشیانه ای قرار دادند ,  اما دختر ها  از اعتراضشان دست نکشیدند ,هیچ حرکتی وواکنشی  پسرها نشان ندادند بلاخره یونس را اعدام کردند

اخبار را یوسف به من می گفت ویکی از بچه های راه کارگر که زنش نیز در بند زنان بود.

 

خاطرات رسول شوکتی – سایت گزارشگران

 

 

 

 

 

 

تجاوز به دختر 14 ساله

 

 

نسرین پرواز:

من خودم شکنجه شدم و پاهایم فلج شد. نمی توانستم راه بروم. من قبل از اینکه دستگیر بشوم با دختری به نام یاس آشنا شدم. ۱۴ ساله بود که توی تظاهرات دستگیر شد و سه پاسدار در کمیته به او تجاوز کردند. او بچه بود که حامله شد.

رفتم که ببینم بتوانم کمکش کنم برای کورتاژ. در زندان هم با دختری به نام آناهید آشنا شدم که با دخترخاله اش دستگیر شده بود. آناهید وقتی دستگیر شد ۱۲ سالش بود.

دخترخاله اش ۱۴ سالش بود. اینها در دوران بازجویی توی دو سلول کنار هم بودند. بازجو به دخترخاله اش تجاوز کرد.

آن دو شب ها که پاسدارها توی بند نبودند با هم حرف می زدند. دخترخاله اش به آناهید می گوید که من می خواهم خودکشی کنم و تو نباید ناراحت بشوی.

می گوید که به من تجاوز شده و دوست ندارم دیگر زندگی کنم. آناهید خودش برای من تعریف کرد که تمام شب با سر و صدا سعی می کرده پاسدارها را متوجه کند که نگذارند دخترخاله اش خودکشی کند اما موفق نشد و او خودکشی کرد.

خانم پرواز با اشاره به ماجرای دختری که او را در کتابش یاس  نام داده که در ۱۴ سالگی در پی تجاوز حامله شده بود می گوید:

نتوانست در کورتاژ به او کمک کند چون پول زیادی برای این کار می خواستند. وی سپس به شرح ماجرای ازدواج یاس با یک جوان و کشتن بچه پس از به دنیا آمدن می پردازد. خانم پرواز می افزاید این ماجرا را در کتابش نقل کرده است.

آیا موارد دیگری از تجاوزهای جنسی یا سوء استفاده های جنسی در زندان زنان مد نظرتان هست؟

 

نسرین پرواز:

 

دختری را بردند توی سلول انفرادی، توی گوهردشت. یک روز او را بردند و بعد از دو روز وقتی آمد حالش بد بود. یک دفعه شروع می کرد به جیغ زدن. حرف هایی می زد که موقع تجاوز در دفاع از خودش می گفت.

دوستانش می فهمند که به او تجاوز شده، حال روحیش خراب بود. بعد از چند سال آزادش کردند. آمد بیرون در خارج از کشور دست به خودکشی زد.

 

http://www.enjumenbergri.com/f/index.php?option=com_content&view=article&id=289:2010-08-22-17-52-01&catid=92:2010-02-25-06-41-25&Itemid=188

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از اعترافات  پاسدار محمد  ترکمان:

 

 

ساختمان‌هایی مخصوص شکنجه در داخل زندان تعبیه کرده بودند.

زیرزمینی در آنجا بود که وضع تهویه‌اش بسیار بد بود. به دلیل باز بودن زخم‌های شکنجه‌ی زندانیان بیماری شیوع پیدا کرده بود.

آن جا که بودم دختر جوان یک شهید (که ترجیح می‌دهم نامش را نگویم) به پایم افتاد تا از آن مرد به نام یاسین که شکنجه‌گر اوین بود بخواهم که شکنجه را بس کند.

اوضاع در ایران خیلی بد است.

 ادعایشان این است که حکومتی مذهبی هستند ولی من به شما می‌گویم که خدا در ایران نیست.

 پاسدار ترکمان می‌گوید که به آن دختر تجاوز شده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حسین طائب – فرمانده وقت بسیج

حسين طائب، پس از تصدي مسئوليت‌هاي مختلفي چون معاون فرهنگي ستاد مشترك و فرمانده دانشكده فرهنگي دانشگاه امام حسين(ع) سپاه، به عنوان فرمانده نيروي مقاومت بسيج منصوب شد

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=13731

 

 

تجاوز و آزار جنسی از مشخصه های زندان بعد از ٢٢ خرداد است. چند زن و مرد از تجاوزهائی که بر آنها رفته، سخن گفته اند.

مریم صبری در یک مصاحبه راه دور با تلویزیون صدای آمریکا می گوید که در زندان از طرف بازجوهای مختلفی به او تجاوز شده است.

بهاره مقامی می نویسد که از طرف حسین طائب فرمانده ی وقت بسیج مورد تجاوز قرار گرفت. او همچنین از تجاوز به دختر جوان دیگری به نام مهسا گزارش می دهد

منیره برادران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکاندهنده

 

 

زن ۲۳ ساله‌ای که عضو هيچ سازمان سياسی نيست و کارش خدمات اجتماعی داوطلبانه بوده به عفو بين الملل از نحوه بدرفتاری‌ها و شکنجه‌هايی که ديده چنين گزارش داده است.

او دوبار از طرف پاسداران در تهران دستگير گرديده بود. بار دوم ، در اواخر ۱۹۸۲، وی به مدت پنج هفته در يکی از ساختمان‌های کمیته در "انفرادی" نگه داشته شده است. و در طی اين مددت بارها درباره وابستگی‌های سياسی فرضی‌اش مورد بازجوِِيی قرار گرفته و اسامی رفقايش را از وی خواسته‌اند.

در يک موقعیت از او خواسته‌اند لباس‌اش را بکند[برهنه شود] و مجبورش ساخته‌اند از دهان و از مقعد در وی دخول کنند.

 او باکره بوده است...

" من پیش از این با هيچ مردی نزديکی نکرده بودم. نمی فهميدم چه اتفاقی دارد برایم می‌افتد. وحشت برم داشته بود.

شنيده بودم اگر در زندان به زنی تجاوز شود، هرگز از زندان آزادش نمی کنند.

وقتی که کار تمام شد، پشت سرهم بالا می آوردم و نمی توانستم جلوی گريه‌ام را بگيرم..."

وی چند هفته بعد آزاد شد ولی نمی‌توانست درباره‌ى اين تجربه‌ى بد با کسی حرف بزند، تا اينکه يک سال بعد از کشور خارج شد.

او می‌گوید:"قبل از زندان من آدم مستقلی بودم، اعنماد به نفس داشتم و " از هيچ چيز نمی‌ترسیدم".

اما اکنون وی می‌گوید از همه کس وحشت دارد و اعتماد به نفس‌اش را يکسره از دست داده است.

حتّا از اينکه به تنهايی به خيابان برود ناتوان است.

تماس و برخوردش با مردان، حتا با مردان خويشاوند برای او سخت شده و از عهده آن بر نمی‌آید.

 

http://www.iranrights.org/farsi/document-105-146.php

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مصلوب

 

 

همه چيز در عرض چند دقيقه به وقوع پيوست. خون از تن و پايم جاری بود. بدنم خيس بود و مايع لزجی را از ميان پاهايم احساس ميکردم. احساس کردم همه چيز درنگاهم رو به سياهی ميرود.

درحاليکه زيب شلوارش را بالا ميکشيد با دست مرا از قسمت سرم بلند کرد و محکم تکيه به ديوار داد و سپس لباسهايش را مرتب کرد.

... صدای شيئی آهنين به گوشم رسيد.

 احتمالا چاقو بود و من تصور ميکردم با يک ضربه ناگهاني، مرگ به سراغم خواهد آمد.

خون ازپايم همچون فواره بيرون ميزد و سطح زمين را با خود گلگون ميساخت و من هنوز نيمه جان بودم.

 به سويم خزيد و پس از آنکه سفتی و محکمی و مدور بودن سينه ام را به تمجيد گرفت با قيچی اش که به دست داشت سويم آمد ... سپس لبهايش را به زير لالهء گوشم گذاشت و گفت "اگر آنچه را که برمن گذشت جائی بازگو کنم سرم را نيز خواهد بريد به همين سادگی که اکنون گيسوانم را می برد." سپس مرا با فشار به روی زمين نشاند.

بعد از آن با قيچی شروع به بريدن موهايم کرد.

مصلوب نوشته کتایون آذرلی

 

 

 

 

 

صیغه!!!

 

 

دانشجوی پزشكی مشهد بود. مدتی در زندان مشهد، اوین و چالوس گذرانده بود و حالا به سپاه لاهیجان تحویل داده شده بود. او به گفته برخی هم بندان، سمبل مقاومت در برابر رژیم بود. به همه درس مقاومت می آموخت و بارها شلاق دیگر زندانبانان را به جان خریده بود. او محكوم به اعدام شده بود و حكم اعدام خودش را امضاء كرده بود.

می گفتند یك ماه در انفرادی بوده و هر نیمه شب به سراغش می رفتند و از او می خواستند كه قبل از اعدام، صیغهُ یكی از گزمه ها بشود.او تسلیم نشده بود.

به او گفته بودند كه بنابر قوانین شرع دختر باكره را نمی توان اعدام كرد.

حاكمان شرع توانستند با سوء استفاده از نجابت و پاكدامنی او، او را وادار به عقب نشینی از مواضع خود بكنند.

 

رهنوردان پیروزمند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع خواهر خانم بهزادی ( تهرانی )  چه بود؟

 

عکس از بنیاد برومند

http://www.iranrights.org/farsi/memorial-case--4435.php


ــ خواهر خانم بهزادی، شيدا بهزادی دوست و همشهری من بود، او هم تقريبا همزمان با من ازدواج کرد، و با شوهرش که او هم مثل عباس فعاليت سياسی داشت به تهران مياد تا دور از چشم پاسدارها و اطلاعاتي ها زندگی کنند، اون ها هم تقريبا همزمان با ما دستگير ميشند.

وقتی من در کميته مشترک در انفرادی بودم تا مدتی صدای دختر کوچولوش، شيرين، را می شنيدم.و صدای راه رفتن خودش رو. بعدها فهميدم در همون تابستان 65 به خانواده اش خبر دادند که شيدا در زندان خودکشی کرده.

 و عکسی هايی هم از او در حاليکه طناب يا پارچه ای به دور گردنش پيچيده شده به خانواده اش دادند.

خانم بهزادی پزشکه و همون موقع از اونها پرسيده بود، در زندانهای شما وقتی کسی خودکشی ميکند اول او را به دکتر می رسونيد يا اول از او عکس می گيريد!؟


شوهر شيدا، مهندس سعيد طباطبائی مرد مهربان، حساس و فهميده ای بود.

ساک او را هم پس از فاجعه کشتار زندانيان، به خانواده اش تحويل دادند. خانواده شيدا و هم خانواده سعيد از خانواده های سرشناس و با فرهنگ اصفهان هستند و داغ اين مرد و زن جوون واقعا کمر اونها رو خرد کرد.

 

 

 

منتظری:

 

 

آیا می‏دانید در بعضی از زندانهای جمهوری اسلامی دختران جوان را به زور تصرف کردند؟ آیا می‏دانید هنگام بازجویی دختران استعمال الفاظ رکیک ناموسی رائج است؟ آیا می‏دانید چه بسیارند زندانیانی که در اثر شکنجه‏های بی رویه کور یا کر یا فلج یا مبتلا به دردهای مزمن شده‏اند و کسی به داد آنان نمی‏رسد.؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهدیس

 

 

مهدیس، دختر جوانی که در سال 1381 به خاطر شرکت در یک تظاهرات دانشجویی دستگیر و به زندان اوین منتقل شد، گزارش داد که وی چندین مرتبه توسط بازجو در زندان مورد تجاوز قرار گرفت:

بعد از بازجویی دوم تا سه روز به من تجاوز می‏شد.

در اثر آن من خونریزی شدید داشتم. اما آنها حتی یک نوار بهداشتی نیز در اختیار من قرار ندادند.

به طرز وحشتناکی به من تجاوز کردند. دو مرد بودند و اسم خود را نگفتند.

یکدیگر را «سید» یا «حاجی» صدا می‏زدند.

بار اول من التماس می‏کردم که من دوشیزه هستم و این کار را با من نکنید و آنها خیلی راحت گفتند، «تا حالا نچشیدی؟ حالا بچش!». بازجویان برای در آوردن لباسهای من، با قیچی آنها را پاره کرده بودند.

در اثر این کار دست من زخمی شد. گفتند که اگر به کسی بگویم خانواده من را می‏کشند. من بسیار اذیت شدم.

 

http://www.iranhrdc.org/persian/permalink/3408.html?p=8

 

 

 

 

 

 

 

 

دو مورد تجاوز

 

 

 

مورد اول خودم هستم و دومى يكى از هم زندانيان سابقم. بعضى از دوستان كم لطف تجاوز را نوعى شكنجه مى دانند. بايد بگويم براى من و دوستم اينطور نبوده ، چيزى بوده ماوراى شكنجه... اين دوستان بعد از تجاوز خودكشى رانوعى عمل مذهبى تلقى مى كنند. ابایی ندارم.

 

بگذار هرچه مى خواهند بگويند. چون در آن شرايط نبوده اند و نمى توانند درك كنند. بازجو با اين كار مى خواست مرا خرد كند. كه خرد شدم. آن يكى هم ديوانه شد. بعد از آزادی نتوانستم از او خبرى بدست آورم. خانواده اش از داشتن چنين دخترى اظهار بى اطلاعى میكردند.

 

‏بعد از مدتى بازجویی ، وقتى بازجو احساس كرد كه با شكنجه كردن نمى تواند اطلاعات بگيرد به من گفت "در بيرون خيلى سربلند بودى. وقتى راه مى رفتى حتما احساس غرور مى كردى. كارى مى كنم ديگر رويت نشود بيرون آنطور راه بروى".

 

شب موقع بازجویی با چشمان و دستان بسته( دست های بسته به ميله شوفاژ) در راهرو شكنجه گاه پیشم آمد و گفت تو مثل اينکه با حرف حساب آدم نمى شوى. ما ديگر از تو اطلاعات نمى خواهيم چون اطلاعات تو سوخته است.

 

آرام آرام شروع به جلو آمدن كرد. همين بازجو در حين بازجویی بارها و بار ها بدنم رالمس كرده بود. گفت كارى مى كنم كه تا ابد يادت نرود. شروع كرد به كنار زدن چادرم ، منهم كه دستانم بسته بود سعى كردم از پاهايم كمك بگيرم.

 

راستش را بخواهيد اول فكر مى كردم دارد مرا مى ترساند تا اينکه وقتى دكمه های بلوزم راشروع به بازكردن كرد سروصدا را شروع كردم ، چون ديدم واقعا مسئله ترساندن نيست.

 

دستانش بدنم رالمس كرد ، از آن حالت لمس كردن فهمیدم... با دستمالى كه داشت دهنم رابست. كار بستن دهن كه تمام شد ، چون من اصلا قدرت مانور نداشتم و دستانم بسته بود به شوفاژ.

 

بعد از تلاش هاى فراوان من و ناتوانى بدنم، كارش را تمام كرد. دوبار ه به همان حالت اول دكمه هايم را بست و شلوار را پايم كرد. احساس خورد شدن مى كردم.

 

قدرت حركت نداشتم. حتی برى پوشاندن خود نمى توانستم كار ى بكنم ، ناتوان شده بودم. دستانم بر اثر تلاشى كه كرده بودم سياه و باد كرده بود. بعد از آن مرا به بازجویی بردند.

 

حالم خوب نبود. با تكه شيشه اى كه در اتاق بازجویی پیدا كردم ، از فرصت استفاده كرده و رگ دستم را زدم كه بازجو سر رسيد.

 

بر اثر خونريزى دستم، تمام لباس و تقريبا جلوى پايم خونى شده بود. دست پاچه شده بودند چون آنها از موضوع خبر نداشتند و اگر هم خبر داشتند خودشان را به نفهمى مى زدند.

 

مسثول بهدارى آمد و گفت به رگ اصلى نزده است. پارچه ى را آتش زد و روى دستم گذاشت و با باند آن را بست.

 

مرا به راهرو و جلو اتاق شكنجه كه محل رفت و آمد پاسداران و بند مردان بود بردند. حالتم رانمى توانم برایتان تشريح كنم. تنها دنبال اين كار بودم كه هر طور شده خودم را بكشم.

 

حالا به هر وسيله اى که باشد. شب موقع نماز پاسدارن از فرصت استفاده كرده و قوطى قرصى را از جلو يكى از سلولها برداشتم. چون زمانى كه در سلول هستى قرص ها را بيرون سلول مى گذارند. قرصهاى جلوى چند سلول نزديكم را جمع كردم.

 

تعداد قرص ها زياد بود نمى توانستم آنها را بدون آب بخورم. دنبال فرصت مى گشتم تا اينکه بعد از چند روز مرا به سلول فرستادند. بهترين موقع بود.

 

مى دانستم هرچند ساعت يكبار براى بازجویی صدايم مى كنند. براى اين كار آخر شب را انتخاب كردم كه اگر بازجویی هم داشته باشم بعد از نصف شب راحتم مى گذارند و تا صبح سراغم نمى آيند. نصف شب تمام قرص ها را خوردم.

 

با وضعيت جسمانى كه داشتم اطمينان كامل داشتم قرص هاى خواب آور كار خود را خواهند كرد. قرص ها را خوردم و چون بعد از زدن رگم هيچى بهم ندادند با خود به سلول ببرم - حتی چادر و چشمبند را- روى زمين دراز كشيده و انتظار مرگ را كشيدم.

 

براى دادن صبحانه كه معمولا بين ٦ ‏تا٣٠ و٦ بود می آ يند ، هرچه به در مى زنند جوابى نمى شنوند. حاجى مسئول صبحانه اولين كارى كه مى كند با پایین تماس مى گيرد و از طريق آيفن توى راهرو مى گويد فلان سلول جواب نمى دهد.

 

اينها را بعدها زندانى سلول روبرویی كه توى بند ديدمش به من گفت. بعد از مسئله خودكشى و آمدن پاسدارها، تمام اين صحبت ها را من از زبان زندانى سلول روبرویی برايتان تعريف مى كنم.

 

او گفت بعد از آنکه مسئول صبحانه از تو جوابى نشيند با مسئولان زندان تماس گرفت. بعد از چند دقيقه تعدادى پاسدار سراسيمه مى آيند و از حاجى مى پرسند چى شده.

 

او مى گوید : "در راباز كردم ، چادر را تو انداختم و هرچه صدايش مى كنم كه چادر را سر كند و بيايد صبحانه را بگيرد جواب نمى دهد.´يكى از آنهامرا صدا مى زند ، وقتى جوابى نمى شنوند تصميم مى گيرند بيايند توى سلول.

 

بعد از آن ديگر سلول روبرویی چيزى از صحبت هاى آنهارانمى شنود. بعد از مدتى صداى سيلى زدن مى شنوند. در سلول باز مى شود و مى گويند مواظب باشيد نيفتد.

 

آنقدر براى بهوش آمدن به من سيلى زده بودند و رگ شانه هايم را فشار داده بودند كه تا مدتها صورتم و شانه هايم درد مى كرد. چشمانم را كه باز كردم در بيمارستان بودم. دکتر پرسيد چند تا قرص خورده اى؟ در حين خواب و بيدارى سر تكان دادم.

 

براى بيرون آوردن قرص ها لوله اى راوارد معده ام كرده بودند. حالت استفراغ داشتم. به يكى از دستانم سرم زده بودند و دست ديگرم رابه تخت بسته بودند.

 

همان دستى كه قبلا رگش را زده بودم و هنوز هم بر اثر فشارى كه به آن آمده بود كبود بود. دکتر به آرامى گفت ، خطر رفع شده است ولى تا مدتى بايد بيمارستان باشد.

 

ولی آنان اصرار داشتند مرا به زندان برگردانند. دکتر گفت ما نمى توانيم مريض را الان مرخص كنيم احتمال زياد دارد بر اثر قرص هایی كه خورده دوبار ه به حالت اغما بيفتد.

 

مرا به مدت دو روز در بيمارستان نگه داشتند. بعد از دو روز مرا به زندان برگرداندند. يكى از بازجوهايم گفت با خانواده ات ملاقات دارى ، خودت بايد دليل خودكشى را به آنها بگویی.

 

بايد بگويم!؟ يا واقعا اين بازجو از جريان خبر نداشت و يا خودش را به نفهمى زده بود و يا اگر هم مى دانست هیچوقت حدس نمى زد در ملاقات به خانواده ام چيزى بگويم.

 

‏به پدرم اجازه داده بودند با من ملاقات كند. به پدرم گفته بودند حق ندارى زياد سئوال كنى. بعد از خودكشى، خانواده ام فهميده بودند.

 

پدرم شب و روز جلو بازداشتگاه را ول نكرده بود، آنجا خوابيده بود. پدرم را در اطاق ملاقات همراه بازجو ديدم. پدرم پيرتر شده بود. بازجو گفت بگو چرا خودكشى كرده بودى.

 

از فرصت استفاده كرده و به پدرم گفتم جريان چى بوده. نه بازجو و نه پدرم انتظار نداشتند. پدرم نگاهى به من و نگاهى به بازجو كرد و گفت از من خواسته اند ترا نصحيت كنم ولى حالا هر تصميمى بگيرى نگران ما و بچه ات نباش ، نمى گذارم به بچه ات سخت بگذرد. خواهران و برادرانت هم مرا كمك مى كنند.

 

از جاش بلند شد و رفت.

در مقابل پدرم احساس گناه كردم ، پدری كه هنوز غم از دست دادن برادرم را داشت ، خودم را هرگز نخواهم بخشيد. بعد از آن، پدرم هرگز در آن رابطه سئوالى از من نكرد ، فقط يك بار گفت اين مسئله يين خودمان خواهد ماند.

 

اين جريان را من دو ماه پیش كه داشتم براى مراسم خودم را آماده مى كردم به شوهرم و دخترم گفتم.

 

تجاوز دوم مربوط به دخترى است بنام... به او در زندان مريوان تجاوز كردند. اين شخص را من زمانى ديدم كه حالت ديوانگى داشت ، نه حمام مى رفت و نه كارهاى عادى روزانه خود را انجام مى داد.

 

بوى بدى كه مى داد نشانه عفونتى بود كه داشت. براى مدتى توى بند آوردنش. هر چند وقت يك بار مرا به خاطر وضعيت خودم به بيمارستان مى بردند. يك بار تصادفى همراه من به دکتر زنان آمد.

 

در بيمارستان با هم وارد اتاق معاينه شديم. وقتى كار معاينه و نسخه من تمام شد، نوبت او رسيد. چون حالت عادى نداشت من به پرستار و دکتر گفتم مثل اينکه رحم او عفونت كرده است.

 

با كمك من و دکتر و پرستار روى تخت خوابيد. چون عفونت خيلى پیشروى كرده بود ، آنها مجبور شدند از وسائلى كه براى معاينه زنان استفاده مى كنند استفاده كنند تا بتوانند تشخيص دهند عفونت تا چه اندازه پیش رفته است.

 

آنها داشتند معاينه مى كردند كه دکتر گفت اينکه دختر نيست ، زن است. تعجب كردم ، وقتى بيرون آمدم بهش گفتم چرا نگفتى ازدواج كرده اى. گفتم كه حالت عادى نداشت.

 

نيم نگاهى به من كرد و گفت برايت خواهم گفت. بعدها از دوستان صميمى هم شده بوديم. هرچند مدت كوتاهى بود ولى دوران سخت و دشوارى بود.

 

‏چون حالش خوب نبود او را به بيمارستان منتقل كردند. قبل از رفتن نامه اى بدست من داد و گفت تا من نرفته ام آنرا نخوان. همه چيز را در مورد خودم برايت شرح داده ام.

 

نوشته بود بعد از دستگيرى در مريوان، هنگام شب يكى از پاسداران به سلول او رفته و به او تجاوز مى كند.

 

او وضع آن شب را اينطور تعريف كرده بود: "آن شب پاسدار با در دست داشتن يك چراغ قوه(چون موقع جنك ايران و عراق بود شب ها خاموشى مى دادند) وارد سلولم شد ، ان كار ى را كه میبايست با مادر خودش مى كرد با من كرد." اين فرد هيچوقت حالت عادى خودش را بدست نياورد و يا اگر هم بهتر شده بود من هیچ خبرى ازش نداشتم و بعد از آزادى به ديدن پدرش رفتم. پدرش از داشتن چنين دخترى اظهار بى اطلاعى مى كرد.

 

من از موضوع چيزى به پدرش نگفتم. اين شخص از فعالین كومه له بود و براى بار دوم بود كه در حين بيرون رفتن از مرز ایران و عراق دستگیر شده بود.

 

متن سخنرانی نینا اقدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتي به من تجاوز مي کرد، دهانم را بست. اما وقتي داشتم حد مي خوردم دهانم را باز گذاشت

 

"در شب سوم، حدود ساعت شش، صداي قدم هايي سنگين در راهرو پيچيد، سپس در اتاق من به صدا درآمد. آنگاه صداي خوفناکي را شنيدم که مي گفت: روتو بکن به ديوار ! رويم را که به ديوار کردم، به درون اتاق آمد و اين بار گفت: چادرت را سرکن! چشم بندي هم به طرفم پرتاب کرد که به چشم هايم بزنم.

بعد رفتيم به اتاقي در طبقه پايين. مرا به تختي بست و پس از آن که "تعزير" شدم و "حد شرعي" خوردم، با کابل هشت ضربه با پايم زد، به من تجاوز کرد. و وقتي به من تجاوز مي کرد، دهانم را بست. اما وقتي داشتم حد مي خوردم دهانم را باز گذاشت."(25) ماريا- م. نويسنده اين گزارش، اضافه مي کند که شکنجه گر، پيش از تجاوز و پس از آن، براي هدايت زنداني چشم بسته به مکان شکنجه و پس از آن به سلول، براي پرهيز از تماس با زنداني، چوبي به دست او مي دهد که مبادا مرتکب گناه شود

وبلاگ خاطرات زندان – از گزارش ماریا - م

http://khateratezendan.blogspot.com/search?updated-min=2005-01-01T00%3A00%3A00%2B03%3A30&updated-max=2006-01-01T00%3A00%3A00%2B03%3A30&max-results=2

 

 

 

 

 

 

 

آناهيد نفس عميقى مى‌کشد و مى‌گويد:

 

 

- چون من با دختر خاله‌ام دستگير شدم. من ١٢ سالم بود و او ١٤ سالش بود. دو تا روزنامه کمونيستى توى کيف او بود. وقتى ما را توى خيابان گشتند و روزنامه‌ها را ديدند، دستگيرمان کردند و بازجويى کردند. او به بازجو گفت که من چيزى در مورد روزنامه‌ها نمى‌دانم. و اين حقيقت داشت، ولى اين باعث شد که او را شکنجه کنند و به او تجاوز کنند. چون به آنها نگفت که روزنامه‌ها را از چه کسى گرفته بود.

ما توى دو تا سلول انفرادى کنار يکديگر بوديم و او در مورد تجاوز به من گفت و گفت که خودکشى خواهد کرد. آن شب خيلى گريه کردم، التماسش کردم که خودش را نکشد، دوستش داشتم. او گفت که نمى‌تواند و خودش را کشت.

در سلولم را کوبيدم، مى‌خواستم به پاسداران بگويم که مراقبش باشند و نگذارند که خودکشى کند. ولى کسى در را باز نکرد. صبح آنروز رفت و آمد و صداى پچ پچ نگهبانان را مى‌شنيدم.

احساس کردم که جسدش را از سلول مى‌برند. خانواده خاله‌ام مى‌دانند که به او تجاوز شده و او خودکشى کرده است. رژيم به آنها گفت که او خودکشى کرد و من به آنها گفتم که به او تجاوز شد. چطورى مى‌تونم با آنها روبرو شوم؟ من زنده‌ام و بچه آنها مرده است.

زیر بوته لاله عباسی – نسرین پرواز

 

 

 

 

 

 

 

 

سهیلا درویش – روایتی دیگر

 

 

ماریا – م در نوشته ي خود از سهيلا درويش هم ياد مي کند که در زندان به او تجاوز مي شود و "بعدها روزي که ساک او را به خانواده اش مي دهند پانصد تومان به به عنوان مهريه روي وسايل سهيلا مي گذارند.

 

در تجاوز، دست اندازي زورمدارانه ي زندانبانان به جسم و روان و عواطف زنداني کامل مي شود.

غارتي ويرانگرانه که زندانبان اسلامي در مورد زنان باکره کلاهي شرعي براي آن مي سازد.

 

http://khateratezendan.blogspot.com/search?updated-min=2005-01-01T00%3A00%3A00%2B03%3A30&updated-max=2006-01-01T00%3A00%3A00%2B03%3A30&max-results=2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایتی دیگر

 

 

اوج حس آلودگی پیکر زنانه را در بیان شهرزاد از تجاوز جنسی در زندان می خوانیم.

شهرزاد می نویسد: "تف مالی شدم، لجن مالی کاش می شد گوست تنم رو بکنین و دور بندازین."... "تاثیرات ویرانگر تجاوز پس از سال ها رهایی از زندان هنوز در جسم و جان شهرزاد خودنمایی می کند."(35) در خاطرات منیره برادران هم، اشاره کوتاهی به یک مورد تجاوز به یک زندانی زن داریم. هم چنین در گزارش کوتاه زندانیان سیاسی زن که در گفتگوهای زندان شماره دو، چاپ شده است تجاوز جنسی در زندان اشاره شده است.

ماریا- م که در سطور پیشین گزارش او را از تجاوز نقل کردیم، در نوشته ی خود از سهیلا درویش هم یاد می کند که در زندان به او تجاوز می شود و "بعدها روزی که ساک او را به خانواده اش می دهند پانصد تومان به به عنوان مهریه روی وسایل سهیلا می گذارند."(36)

در تجاوز، دست اندازی زورمدارانه ی زندانبانان به جسم و روان و عواطف زندانی کامل می شود. غارتی ویرانگرانه که زندانبان اسلامی در مورد زنان باکره کلاهی شرعی برای آن می سازد. اما خوب است یادآوری کنیم که در زندان مردان هم به پسران نابالغ تجاوز می شده است.

رضا غفاری و حمید آزادی در خاطرات خود به این تجاوزات اشاره می کنند. پسران نابالغی که قربانی این تجاوزها هستند در نگرش زندانبان، به نوعی فاقد جنسیت مردانه اند و با زنان این همانی می دارند. اما ویژگی جنسیتی زندان اسلامی، تنها به تمایز موقعیت زنان در زندان و یا تصویرزندان زنان مهر می زند.

http://www.negah1.com/zan/shafigh1.htm

 

 

 

 

از خاطرات محمد...

 

 

اون شب ما را بردند جنازه بکشیم. من خودم 21 جنازه را بلند کردم. هر دو نفری یک جنازه را بلند می‌کردیم. در آنجا بود که من با چشمان خودم دیدم که قسمت پائین بدن دخترهایی که اعدام کرده بودند، خونین بود. مثل آنکه تمامشان را خنجر زده اند. ما شنیده بودیم که دخترانی را که اعدام می‌کنند نمی‌بایستی باکره باشند.

این فتوی را برخلاف چیزی که همه عنوان می‌کنند منتظری داد و خمینی تأیید کرد. آن اوایل در تهران این فتوی را انجام می‌دادند. حالا من خودم به عینه هنگام بلند کردن جنازه ها می‌دیدم که بدن قربانیان دختر خنجر خورده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تجاوز يک اتفاق ساده بود؟

 

دنيا روشن

 

سه شنبه 20 اسفند 1381

http://www.bidaran.net/local/cache-vignettes/L111xH123/arton10-82c21.jpg

به نقل ازگفتگو های زندان شماره 4

سال شصت، سال وحشت، سال سرکوب، سال زنده به گور شدن نهال آزادی، سال پنهان کردن عشق در پستوخانه، کتاب های سوخته، خانه گردی، تعقيب ودستگيری

خانه مان محاصره . ساعت سه بعد از نیمه شب دستگیر شدیم. من و خاهرم امکان هیچ گونه فرار و پنهان شدن نداشتیم.

وقتی  در ماشین که ما را با خود می برد نشستیم گوئی جانیان حرفه ای و خیلی مهمی بودیم که اینچنین به سراغمان آمده بودند.

به پشت سرم نگاه کردم : مادرم را ديدم که در حال ناله و شيون ، بي فايده به دنبال ماشين مي دويد. نگاهي به اطراف انداختم. همسايه ها از لای در، مخفيانه نگاه مي کردند.

کسي از ترسش در را باز نمي کرد.

 نزديکي های سحر بود که از "پيچ توبه" گذشتيم. اينجا اوين بود. به يکباره تمامي اضطراب ها و فکر و خيالات قبلي ام در مورد اوين تسکين پيدا کرد.

 من در متن ماجرا گرفته بودم.

 سرنوشت مشترکي با هزاران انسان که مي رفت ابعاد وحشتناکي به خود بگيرد.

ساعت 10 صبح مرا به بازجوئي بردند. اولين تماس با کابل بر فرق سرم و لگدی که مرا بدرقه کرد، چنان برقي از سرم پراند که برای لحظه ای زمان ومکان را فراموش کردم.

مرا روی تخت خواباندند. پاهايم را بستند. تکه ابر کثيفي در دهانم فرو کردند، تا صدايم در نيايد. ابر چنان کثيف بود که حالم را بهم مي زد.

 

شمارش کابل به 10 نرسيد بعد که ديگر چيزی نفهميدم. فقط يادم است که آب(يا ماده ای که متوجه نشدم چيست ) روي پايم ريختند و يا چيزی به کف پايم مي کشيدند.

بعد مرا مجبور به راه رفتن کردند. يکي از شکنجه گران که گوئي فراموش کرده بود من " نامحرم" هستم، زير بغلم را گرفته بود.

پنج روز در آن اتاق بودم. بعدا فهميدم به آن شعبه شش مي گويند. روز پنجم شعبه شش خيلی شلوغ بود. با چشم بند امکان ديدن نداشتم ولي احساس مي کردم در گوشه اتاقي هستم که از طريق پرده ای از قسمت ديگر جدا بود.

آن روز بعد از بازجويي همان جا مانده بودم و کسي سراغ من نيامده بود. از اين وضعيت بدم نمي آمد. در تنهايي خودم را مچاله کردم و به بازسازی ذهن و روانم پرداختم.

 تا شب هنوز آنجا بودم. صدای "حامد" شکنجه گر شعبه شش را شنيدم که همچون کفتاری کثيف، صيد تازه ای را به قربانگاه آورده بود.

اين يکي، غزال کوچکي بود که به زحمت صدای او را از يک دختربچه مي شد تشخيص داد.

خوب بگو ببينم برادر و خواهرت کجا هستند؟

نمي دونم به خدا من از مدرسه اومدم خونه واز چيزی خبر ندارم.

او را به روی تخت خواباند و پاهايش را بست و همان سوال را تکرار کرد.

 اما صدايش از حالت معمولي آميخته به خشم و غضب، خارج شده بود و مرتب آهسته تر صحبت مي کرد.

با شنيدن حالت صدای حامد تمام وجودم به لرزه افتاد. نفسم در نمي آمد. داشتم خفه مي شدم. ديگر نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبم را در گلويم حس مي کردم.

مي خواهد با او چکار کند؟ سرم گيج مي رفت.

همه قضاوت ها و ددمنشي هايي را که خوانده و شنيده بودم، حالا در حضورم اتفاق مي افتاد.

 بايد کاری مي کردم. چه کار مي توانستم بکنم؟ ديگر به وضوح صدای نفس های حامد را مي شنيدم و تصور وضعيت دخترک کوچک مرا ذوب مي کرد.

 به ناگهان موجودی ديگر از درونم فرياد کشيد که تا به حال از خودم نشنيده بودم. فرياد زدن، تنها کاری بود که از من بر مي آمد. با اين فرياد، تمام نقشه های کثيف بازجو برهم خورد. حامد چون حيواني وحشي به سويم هجوم آورد.

 او تازه از وجود من خبر دار شده بود. مرا زير مشت و لگد گرفت و ديوانه وار بر سر و رويم مي کوبيد. بعد دست بند آوردند ومرا قپاني کردند.

وجود نازنين دخترک خردسال، با بيست و چهار ساعت قپاني با دهان بسته برايم مهم تر بود.

 با دهان بسته در درون خودم هنوز فرياد مي زدم.

 درد کتف ها و دست هايم در مقابل رنجي که دوست کوچک و ناديده ام متحمل شده بود، رنگ مي باخت.

چندی بعد با "نديم"هم بند شدم، دوازده سال بيشتر نداشت. هيچ گاه جرات نيافتم که در باره آن شب با هم سخن بگوييم. شايد مسائل امنيتي و لو نرفته، شايد تاوان سنگين اتهام به "برادر مسلمان و مکتبي" يا همان حيواني که نامش " بازجوی دادستان انقلب اسلامي" بود، و يا هزار شايد ديگر، مانعي برای گفتگوی ما بود. هر روز و هر ساعت امکاني برای اين کار پيدا مي شد ولي سکوت سايه سنگين خود را بر ما تحميل مي کرد......

اينک سال ها مي گذرد، و طنين پرسش های مزمني مرا رها نمي سازد: " تا چه هنگام اين هيولا ی سکوت با ما خواهد بود؟...... من و نديم چند بار تکرار شديم؟.... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شکنجه و يا تجاوز قرار گرفتيم؟....... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شکنجه و يا تجاوز قرار خواهيم داست؟... من و نديم و زنان ديگر چه نفرتي را درون خويش بارور کرديم؟........ من و نديم و زنان ديگر............

بیداران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سهیلا درویش کهن – روایتی دیگر

 

 

در سال ۶٢ که در سلول انفرادی گوهردشت به سرمی بردم، هنگامی که مرا به حمام برده بودند، از پنجره ی حمام، صدای زنی را شنيدم که زار- زار می گريست و فرياد می زد که در سلول انفرادی مورد تجاوز قرار گرفته است

سهيلا درويش کهن تنها به خاطر تن ندادن به نماز اجباری، دست به انتحار زد

.

ایرج مصداقی – نه زیستن, نه مرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکان دهنده

 

 

در اوایل دهه 60 ،در یکی از شهرهای شمال، دختر 17 ساله­ای دستگیر و از مواضع سیاسی و نظری خود دفاع می­کند. این دختر شوری از مقاومت و شجاعت را در دادگاه­ها از خود نشان داده و هم­چنین با رئیس دادگاه به مباحثه ایدئولوژیک می­پردازد.

 

حاکم شرع در بی­دادگاه حکم اعدام را صادر می­کند و چون اسلام اعدام دختران باکره را تائید نمی­کند. پاسداری قبل از اعدام به صیغه خود در آورده و به این دختر تجاوزقانونی می­کند.

 

در همین حین رئیس دادگاه نظرش عوض شده و می­خواهد با این دختر 17 ساله به جر و بحث بپردازد و او را به اصطلاح به راه راست هدایت کند. دختر زنده می­ماند و بعد از مدتی متوجه تغییراتی در بدن خود می­شود.

 

لباس­هایش به تن­اش تنگ می­شود و حس می­کند که حامله است.

 

بعد از قطعی شدن حاملگی­اش، او سعی می­کند در ملاقات­ها، بدنش را از پدر و مادرش مخفی نگه دارد ولی خانواده­اش متوجه می­شوند. رئیس دادگاه هم با دانستن این موضوع، مطرح می­کند تا به دنیا آمدن بچه، به دختر جوان وقت می­دهد که فکر کند و ارشاد شود.

 

دختر برای چند ماه منتظر تولد فرزند خود و همچنین اعدام خود می­باشد، یعنی تا زاده شدن طفل مادر حق حیات دارد! بعد از به دنیا آمدن فرزند، دختر جوان هم­چنان روی مواضع خود باقی می­ماند و تیرباران می­شود.

 
با تلاش و گریه و زاری خانواده دختر زندانی و طرح این که شما که دخترمان را از ما گرفتید، حداقل بچه­اش رابه ما بدهید، خانواده، کودک را از آن­ها تحویل می­گیرند.

 

بعد از مدتی مرد پاسداری با یک قواره پارچه و یک کله قند و مقداری پول به خانه پدر و مادر دختر اعدام شده می­رود و با برخورد طلب­کارانه و بد، می­گوید این­هم مهریه دخترتان است!
نمونه دیگر: مرد پاسداری با لباس شخصی به خانه یک دختر اعدامی می­رود و برای خانواده او یک قواره پارچه و مقداری پول می­برد و می­گوید:

 

این مهریه دختر شما است، چهره پدر دختر اعدامی* با خنده­ای تلخ و با خشم در جواب می­گوید، مگر دختر من در موقع اعدام راضی بود که به صیغه شما در آید که برایمان پارچه و پول آوردید، ارزانی خودتان، شما به او تجاوز کردید

!
*در سپتامبر 2006به مناسبت برگزاری سالگرد کشتار زندانیان سیاسی دهه 60 در دانمارک ، شرکت کننده مردی بعد از پایان سخنرانی ام در وقت استراحت مورد ذکر شده را برایم به طور خصوصی بازگو کرد، از او خواهش کرده که خود در قسمت بعدی برنامه مطرح کند، او خودداری کرد و گفت بیانش، هم­چنان تابوست، چرا که همه خواهند فهمید در خانواده آن­ها این اتفاق افتاده است.

 

اگر این شخص بتواند بگوید این واقعه دردناک در چه سالی و در کجا اتفاق افتاده است؟ کمک در جهت مستند سازی انجام داده است


بعد از کشتار تابستان 67، خانواده­ها در اولین ملاقات­ها در مهر و آبان همان سال به ما در بند 3 آسایشگاه زنان طبقه سوم زندان اوین، خبر تجاوز زنان قبل از اعدام را دادند!

 

خانواده­ها با حالتی مشوش و با اصطراب و همدل با خانواده-های اعدامی خبر را به ما انتقال دادند و نگران شدید وضعیت همگی ما بودند.

 

باز از طریق ملاقات­ها خبر دار شدیم، مرد پاسداری به خانه یک دختر اعدامی سال 67 رفته و گفته است: "من یک شب با دختر شما بودم" و پولی به عنوان مهریه به آنان می­دهد.

خانواده­ها تاکید بر تصمیم فردی و مخفیانه این پاسدار، همراه با افشاگری بر علیه جمهوری اسلامی را بازگو کردند و حالت رسمی و علنی از طرف زندان را نداشت


نگارنده با تلفنی با یک زن زندانی سیاسی سابق، به گفته او، خبر تجاوزرزنان در همان سال­ها از طرف خانواده اعدامی "ا" که خبر دهنده بود، تکذیب شد.

 

از طرفی یک زن زندانی سیاسی سابق دیگر که خود در آسایشگاه زندان اوین در آخرین لحظاتی که زنان اعدامی در آن­جا دیده شدند، بود خبر تجاوز دختران قبل ازاعدام زندان اوین را تائید می­کند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از گفتگوی سودابه اردوان با رادیو فردا

 


شکنجه جنسی یک ابزار دیگری است برای خرد کردن زندانی. این چیزی نیست که مال الان باشد. از همان سال ۶۰ نگاهی که عمال و شکنجه‌گران جمهوری اسلامی بخصوص روی زن‌ها داشتند، از این طریق همیشه فکر کردند که شکنجه بیشتری را می‌توانند اعمال کنند.

یکی از متداول‌ترین چیزها این است که زندانیان سیاسی زن، بخصوص در آن سال‌هایی که ما زندان بودیم، اکثراً
۱۷ یا ۱۸ ساله بودند.

بچه‌های جوانی بودند ازدواج نکرده. اینها را قبل از اینکه اعدام کنند، فکر می‌کردند حتماً به اینها تجاوز کنند که اینها بهشت نروند

. این سیستماتیک بود. اینها توجیه مذهبی پشت آن داشتند


در موردهای مشخص بوده که به خانواده فرد اعدام شده، شیرینی یا مقداری کمی پول دادند، که این شیرینی ازدواج دختر شماست قبل از اعدام. یک قوطی شیرینی فرستادند در عین حال گفتند که اینقدر مثلاً پول گلوله باید بدهید.

یک چیزی را اشاره کنم. تمام این چیزهایی که الان رو می‌شود و به حق هم باید رو شود، خیلی خوب است. ولی دوران ما یعنی دوران دهه ۶۰ که ما زندان بودیم، اختناق خیلی بد بود.

ما نمونه‌ای داریم، مثلاً زندان تبریز. بازجویی به شکل سیستماتیک به اکثر دخترهای زندانی تجاوز کرده بود. اسمش مهدی بود.

وقتی قضیه رو شد خودشان به دست و پا افتادند. دیدند وضع خیلی ناجور است. مثل الان هم یکدست و یک شکل نبودند.

بازجو را می‌آورند در حضور زندانی‌ها اعدام کنند. همه زندانی‌ها را جمع می‌کنند توی هواخوری اوین که ببینند این بازجو می‌خواهد اعدام شود. که البته تیر نزده بازجو همانجا سکته می‌کند و می‌میرد.

ولی همین بازجو به صدها زندانی تجاوز کرده بود.

ولی نه شرایط اجتماعی نه سیاسی، مناسب نبود که کسانی که قربانی این تجاوزها شدند، بتوانند صحبت کنند. کسی هم نبود که حتی از داخل رژیم بخواهد اینها را افشا کند.

می‌خواهم بگویم که اگرهم کسی این قضیه برایش اتفاق می‌افتد، چقدر سخت بوده از جنبه‌های متفاوت که این را بیان کند. متأسفانه صحبت کردن درمورد شکنجه‌های جنسی چند برابر سخت‌تر است تا شکنجه‌های معمولی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رویا طلوعی

 

 

از من در زندان به زور اعتراف گرفتند.

برای گرفتن این اعتراف نه تنها مرا کتک زدند، بلکه به من تجاوز نیز کردند و سرانجام نیز تهدید کردند که اگر به آنچه می گویند اعتراف نکنم دو فرزندم را در مقابل چشمانم آتش خواهند زد.


تجاوز به زنان زندانی توسط ماموران امنیتی امری عادی است. آنها با این روش از زنان زندانی اعتراف می گیرند.
ساندی تلگراف می نویسد:

وقتی طلوعی درباره تجربه خودش در زندان صحبت می کند، صدایش پائین می آید، بغض راه گلویش را می بندد، دلش نمی خواهد پسر 6 ساله اش نیما، که در رستوران هتل محل مصاحبه، با فاصله ای کم مشغول خوردن پیتزاست حرف های او را بشنود

.
می گوید: "چهار مرد و سه زن مسلح شبانه به خانه ام حمله کردند و من را با خودشان بردند. بچه هایم گریه می کردند. تمام شب بازجو های مختلف از من بازجویی کردند و بعد من را به زندان انفرادی انداختند.

با یک پتو و یک لیوان که برای ادرار هم باید از آن استفاده می کردم. در یک سلول انفرادی. شش شب پیاپی در زیر زمین زندان بازجویی شدم. بازجو ها از من می خواستند که اعتراف کنم در تظاهراتی که برای "شوانه"، در سنندج بر پا شده بود نقش رهبری داشته ام.

فهرستی را جلوی من گذاشته و می خواستند که من آنها را بعنوان همکارانم تائید کنم. من قبول نکردم. بعد از شش شب، روش بازجوئی که گاه با سیلی همراه بود عوض شد.

من را با دو مرد در یک اتاق تاریک و کوچک تنها گذاشتند. یکی از آنها که خودش را امیری معرفی کرد، معاون دادستان بود. مرد دیگر بسیار بد دهن بود و به سبک اوباش حرف می زد.

آنها پشت سر هم به من سیلی زدند. آنها با من کاری را کردند که هیچ زنی هرگز نباید تجربه کند. امیری گفت که تو را دار می زنم، اما قبل از آن، بلایی به سرت می آورم که نتوانی، دهنت را اینجا باز کنی. آنها به من تجاوز کردند.

حمله و تجاوز آنها باعث کبودی و خونریزی من شد. شب بعد به من تجاوز نکردند اما گفتند که فرزندانت را می آوریم و در مقابل چشمانت آنها را آتش می زنیم.


من، سرانجام در هم شکستم. گفتم امضا می کنم که با رسانه های بیگانه مصاحبه کرده ام و رهبری تظاهرات برعهده داشته ام، علیه رژیم توطئه کرده ام.


چند شب پس از این اعتراف، از زندان انفرادی به زندان عمومی زنان منتقل شدم. در این بند زنانی را دیدم با پاهای زخمی و چرکین بر اثر ضربات شلاق.


پس از 66 روز زندان، با قرار وثیقه آزاد شدم. همراه با نیما از ایران گریخته و وارد ترکیه شدم. دختر چهارده ساله ام شیما نیز بعدا به من پیوست. و اکنون به امریکا رسیده ام


(
آنچه رویا طلوعی درباره تجاوز و علائم آن، مانند کبودی ران می گوید، کاملا شبیه گزارش پزشکی قانونی در پرونده زهرا کاظمی خبرنگار بین المللی مقیم کانادا ست که در تهران و توسط قاضی مرتضی و معاون او "بخشی" بازجوئی شد!)
http://yavarostvar.blogspot.com/2009/08/blog-post_7358.html
از پیک نت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تجاوز گران در پس نقاب

 

 

مدیر مدرسه به سپاه گزارش داده بود و آنها را دستگیر كرده بودند. در آغاز بازجویی از آنها خواسته شده بود كه به "جرم" خود اقرار كنند. آنها چیزی نداشتند كه به آن اقرار كنند. آنها را به شدت تعزیر كرده بودند. جای ضربه های شلاق از پشت پا تا بالای گردنشان به شكل مارسیاهی به چشم می خورد.

 توضیح این كه گزمه های جمهوری اسلامی دختران باكره را از پا تا سر شلاق می زنند، اما هنگام تعزیر زنان شوهر دار، فقط كف پای آنها را شلاق می زنند.

 دخترك زیبا نمی توانست بنشیند، مدت یك ماه در بستر دراز كشید و ما به زور به او خوراك می دادیم.

او هیچ سخن نمی گفت. روزی یكی از آن سه دختر كه كوچكتر ازهمه بود با من در سهمیهٌ كار زندان شریك شد. از او با ملاطفت در بارهٌ علت این كه دوستش نمی تواند بنشیند، سئوال كردم.

با ترس و لرز گفت:

 "شبی كه ما را شلاق می زدند چند زندانی دیگر هم با ما بودند كه شلاق خورده بودند.

همه مجروح بودند و عصبانی، می خواستند چراغ را خاموش كنند و بخوابند، اما دوست من از تاریكی می ترسید و نمی گذاشت چراغ را خاموش كنند، بین ما جر و بحث شد. در آستانه نگهبان زن وجود ندارد.

سرانجام یك نفر پاسدار آمد و او را با خود به انفرادی برد. نیمه های شب همه با صدای فریاد او از خواب پریدیم. هراسان به ما پناه آورد و همچنان فریاد می كشید. معلوم بود كه از پشت به او تجاوز كرده بودند. دوست من نه كسی را می شناخت و نه بالاخره معلوم شد چه كسی به او تجاوز كرده است.

فقط صبح  كه شد ما را به زندان لاهیجان منتقل كردند. دخترك دچار تشنج روانی بود و ساعت ها در بیهوشی هذیان می گفت. دختران نگهبان او را به بیمارستان می بردند. آمپول مرفین یا مسكن می زدند و بر می گرداندند. وقتی به هوش می آمد، از آنچه كه بر او گذشته بود آگاه نبود

 

رهنوردان پیروزمند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تجاوز در زندان زنان یک شکنجه جنسی است!

 

 

به حد خیلی بالایی توی زندان تجاوز صورت می‌گرفت. بخصوص توی اوین جوری بود که دخترها هیچ چاره ای نداشتند. دو تا از رفقایم که تهران بودند در اوین، من وقتی آزاد شدم دیدمشان و باهاشان صحبت کردم.

چون آدم وقتی خاطرات بقیه را توی زندان می‌خواند مثل اینست که شما یک متن را می‌خوانید. ولی این حی و حاضر دارد با شما صحبت می‌کند.

به گفته یکی شان که خوشبختانه الان خارج از کشور در فرانسه است، میگفت به یک مرحله ای رسیده بودیم که می‌بایستی قبول می‌کردیم. نمی‌توانستیم قبول نکنیم.

باید تن می‌دادیم. برای ما تجاوز بود. حالا یکسریشان صیغه می‌خواندند. ولی در عمل تجاوز بود.

حالا با صیغه یا بی صیغه

توی بازجویی ها که تجاوز وحشتناک تر بود

اصلا زندان اصفهان در باغ کاشفی یا کمیته صحرایی یک جایی بود که مرتب به دخترها تجاوز می‌شد. سال 60 آنها که بهشان تجاوز می‌شد را زنده نگه نمی‌داشتند، می‌کشتند.

تا سال 63 هم در زندان اصفهان اگر کسی بهش تجاوز می‌شد نمی‌گذاشتند زنده بماند.

بعد از سال 63 خط عوض شد. در سیستم بعد از سال 63، اینها دیدند اگر کسی که بهش تجاوز شده زنده بماند و بگوید که به او تجاوز شده، این کار در دیگران بیشتر ترس و وحشت ایجاد می‌کند نسبت به کسی که کشته شده.

عملا در زندان اصفهان دو مورد بود که سال 65 توی خود زندان دستگرد به دو دختر تجاوز شد که پاسبانها در بهداری بر روی مسئله با پاسدارها درگیر شدند و یکی از پاسبانها راجع به این مسئله شروع کرد به صحبت کردن.

چون بهداری زندان اصفهان را دو قسمت کرده بودند و یک قسمت مال دادگاه انقلاب بود برای بندهای انقلاب و یکی هم مال عادی ها بود.

دو تا اتاق بزرگ بود مال زنان آن هم تقسیم کرده بودند. در انتهای کریدور بهداری زندان اصفهان دو تا اتاق وجود داشت که مثل حالت انباری بود. این دو تا اتاق یک مدتی مال خود سپاه بود. دندانپزشک مخصوص خود پاسدارهای که می‌آمد می‌رفت آنجا.

بعد سر یک درگیری که آن اوایل با پاسبانها داشتند، این قضیه رو شد. خیلی درگیر می‌شدند. برای اینکه اینها می‌خواستند زندان را اداره کنند، پاسبانها هم زیر بار نمی‌رفتند و درگیر می‌شدند.

اون اتاق ها را پاسدارها برداشته بودند و توی اون اتاقها به دخترها تجاوز می‌کردند.

بعد از افشاگری پاسبان مزبور، او را ظرف 48 ساعت به جرم مواد مخدر محاکمه اش کردند، گفتند مواد مخدر وارد زندان می‌کند. دو تا هم اعتراف کردند که این سالهاست مواد مخدر وارد زندان می‌کند. بعد هم کشتندش، ظرف چیزی حدود 48 تا 72 ساعت.

زنان در زندان واقعا فشار وحشتناکی روشان بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اعتراف – تکمیلی

 

 

یک سردار سپاه و مقام اطلاعاتی جمهوری اسلامی که مسئول بازرسی امنیتی زندان ها بوده،و اخیراً از ایران فرار کرده است. موارد متعدد شکنجه و تجاوز در زندان های جمهوری اسلامی ایران را افشا کرد.

مجله هفتگی "پاری ماچ" در روی جلد شماره اخیر خود، از شکنجه در ایران پرده بر می دارد. این مقاله آنچنان دلخراش است که خواندن آن برای کسانی که روحیه حساسی دارند توصیه نمی شود.


در مقاله مفصل این مجله که با عکس های ناراحت کننده ای از آثار شکنجه بر بدن کشته شدگان و نیز صحنه های تکان دهنده از تحقیر و ضرب و شتم هنگام بازداشت و یا بازجوئی همراه است، می خوانیم که چگونه برای خردکردن مردان زندانی، خواهرانشان در جلوی چشمانشان مورد تجاوز قرار می گیرند.

یا از حضور باندهای مافیائی پرده براشته می شود که در جلوی در زندان ها از خانواده های مستأصلی که حاضرند برای آزادی عزیزانشان هرچه دارند بدهند، اخاذی کنند.


مقاله با یاد "ندا" آغاز می شود که اکنون دیگر برای همه غیر ایرانیان نیز شناخته شده است.

نویسنده توضیح می دهد که از زمان بپا خاستن مردم و بخصوص دانشجویان سرکوب گسترده به رهبری آیت الله خامنه ای در ایران به راه افتاده است.

شکنجه، تجاوز و اعدام در سکوت و بصورت مخفیانه انجام می شود و تنها به خاطر مشکوک شده به افراد، آنها می توانند در این جهنم گرفتار آیند. برخی از قربانیان بسادگی ناپدید شده اند.

بعضی شانس بیشتری داشتند و زنده بیرون آمدند اما به شدت از این ماجرا لطمه خورده اند.


"مهین" یکی از این هاست. وی که از اواخر سال 2010 به یکی از کشورهای اسکاندیناوی پناهنده شده است، درحالیکه اشک می ریزد از فجایع زندان می گوید. او از بدو ورود به اروپا تحت درمان فشرده پزشکی است.


می گوید که هیچگاه فعالیت سیاسی نداشته، حتی به موسوی هم رأی نداده زیرا اعتقادی به امکان تغییرات نداشته است.

با پدرو مادرش در شهرستان زندگی می کرده و هم و غمش این بوده که رشته پزشکی را به پایان برساند و برای گرفتن تخصص روانپزشکی برای کودکان عقب مانده به خارج بیاید. اما چنانچه به تلخی می گوید، بازی روزگار خود وی را به یک معلول تبدیل کرده است.


مهین تعریف می کند که لباس شخصی ها او را بدون هیچ دلیلی در مقابل نگاه وحشت زده مادرش از خانه برده اند. برادر مهین توسط نیروهای انتظامی جلوی دانشکده امیرکبیر دستگیر شده بود و مهین بعد ها می فهمد که برای شکستن برادرش از او استفاده شده است.


از همان لحظه که با پوشاندن سرش در یک سرپوش پارچه ای که با نوارچسب محکم شده احساس خفگی می کند، می فهمد که به چه جهنمی وارد شده است اما هنوز تصوری از شکنجه واقعی ندارد.

با یادآوری این ناباوری، اشک از چشمانش جاری می شود و ادامه می دهد... از بوی خون و صدای ناله ها و سرفه های خشک که تنها ارتباط وی در زندان با زندگی بودند می گوید و باز شکنجه و توهین و این بار به جسم او تجاوز می شود.

مهین تعریف می کند که تجاوز جنسی با صدای قرآن خوانی دومرد همراه بوده که مراسم شوم را شرعی می کردند و می گوید که آنها با نام فاطمه زهرا قربانی خود را به خدایشان هدیه کردند و پس از پایان کار بروی او ادرار کردند و رفتند.


این شکنجه در مدت بازداشت چندین بار انجام شد. مهین صدای ناله های برادرش را که التماس می کرد می شنید . می گوید بارها خواسته با کوباندن سرش به دیوار خودش را بکشد.


در نتیجه شکنجه هرچه درمورد برادرش دیکته می کنند، اعتراف می کند.


مهین پس از چهار ماه از زندان بیرون می آید . به برادرش حکم شش سال زندان به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" داده می شود ولی پس از دوسال با قید وثیقه آزاد می گردد.


خبرنگار پاری ماچ با تأکید بر وجود موارد مشابه، به شهادت یک قربانی 21 ساله دیگر اشاره می کند که با چهره پوشیده برای مدافعان حقوق بشر به ضرورت روبرو شدن با ترس و افشای حقایق صحبت کرده است.


در این مقاله به نامه ها و افشاگری هایی که از زندان به خارج راه پیدا می کند هم اشاره می رود.
بخشی از مقاله، به گفتگو با یک سردار سپاه و مقام اطلاعاتی جمهوری اسلامی اختصاص دارد که اخیراً از ایران فرار کرده است. وی که مسئول بازرسی امنیتی زندان ها بوده، شرح می دهد که این بخش از سپاه که چشم و گوش رهبر است، کارش نظارت بر کار مسئولین زندان های رسمی و غیر رسمی کشور است. آنها خودشان هم توسط دستگاه رهبری کنترل می شوند.


این عضو سابق سپاه می گوید که سپاه، دهها فیلم شکنجه را که قرار بوده به خارج فرستاده شود را توقیف کرده است.

وی می افزاید که حکم زندانیان قبل از حضور در دادگاه با گذاشتن کد های خاص برابر نامشان از پیش تعیین می شود، مثلاً Z به معنی اعتراف گیری به هروسیلهT یا رقم هشت به معنی شکنجه و اعدام پس از اعتراف است و برای حق برخورداری از قضاوت عادلانه باید خیلی خوش شانس بود.


نویسنده پاری ماچ، از قول سردار فراری انواع شکنجه های به کار برده شده در زندانهای رژیم جمهوری اسلامی را شرح می دهد.

اگرچه این سردار خود را از اجرای این اعمال بری می داند ولی اعتراف می کند که دهها مورد از تجاوز جنسی توسط بطری درسته یا شکسته در مورد دانشجویان زندانی را دیده است.

او حتی از تجاوز جنسی به دختر نه ساله یک زندانی به نام محمد خرم شکوه مهندس پتروشیمی در برابر چشمان پدرش حرف می زند که عاجزانه پدر را به کمک می طلبیده است.


می خوانیم که این مهندس نگون بخت بعنوان دشمن، به دار آویخته شد و از سرنوشت دخترش هم اطلاعی در دست نیست.
سردار سابق سپاه از وجود زندانهای مخفی در شهرهای مختلف حکایت می کند که مخوفترین آنها نزدیک فرودگاه مهرآباد قرار دارد. وقتی می خواهند که قتل ها برای ترساندن بقیه برملا شود، زندانی را آزاد می کنند و سپس یک قاتل در ازای آزادی او را می کشد.

به گفته این سپاهی، رژیم از سال 2010 تا کنون هرچه بیشتر از جنایتکاران در بازداشتگاه های مخفی خود استفاده می کند.

مأمور امنیتی سابق رژیم، از ترس و کناره گیری زندانبانان و شکنجه گران می گوید که به فکر جمع کردن پول و فرار هستند. خود او می خواهد از گذشته اش برگردد و تقاضای بخشش دارد زیرا حتی خواهر خودش پولی را که او بدست می آورد متعفن می داند.
رادیو فرانسه

منبع:

http://sabay-iran.blogspot.com/2011/07/blog-post_18.html

 

 

 

میترا مجاوریان

 

 

دختر دانشجوی جوانی از هواداران مجاهدین به نام میترا مجاوریان که زیر اعدام قرار داشت، در این بند بود ۰ بعد از ظهر روز ۲۹ آذر ۱۳۶۰ ازبلندگوی بند نام میترا مجاوریان برای اعزام به دادسرا خوانده می شود۰ همه می فهمند که او بر ای اعد ام برده می شود ۰

میان زنان سیاسی وعا دی همهمه ای در می گیرد ۰

میترا در میان همبندان خود از محبوبیت زیادی برخوردار بود۰ زنان زندانی از خروج او جلوگیری می کنند. ماموران زندان تهدید به استفا ده از گارد ضد شورش می کنند۰

میترا مجاوریان که نمی خواست همبندانش صدمه ببینند آنها را راضی می کند که به او اجازهٔ خروج دهند وپس از روبوسی با زندانیان از بند بیرون می رود وهما ن شب اعدام می شود.

به میترا مجاوریان قبل از اعدام تجاوز شده بود ۰ یا دش گرامی باد۰ رژیم پس از اعدام این دختر مجاهد پدر او را دستگیر و به زندان محکوم کرد.

 

 

 

 

 

تکان دهنده:

 

روزنامۀ انگلیسی گاردین در گزارشی تکان دهنده از طرح گستردۀ تجاوز به زندانیان سیاسی جوان در زندان های جمهوری اسلامی ایران خبر داده است. بر پایۀ این گزارش مقامات زندان جمهوری اسلامی به طور دائم کاندوم یا "پرزرواتیو" در اختیار زندانیان شرور می گذارند و آنان را به تجاوز به زندانیان سیاسی جوان ترغیب می کنند.


روزنامۀ انگلیسی گاردین در گزارشی تکان دهنده از طرح گستردۀ تجاوز به زندانیان سیاسی جوان در زندان های جمهوری اسلامی ایران خبر داده است. بر پایۀ این گزارش مقامات زندان جمهوری اسلامی به طور دائم کاندوم یا "پرزرواتیو" در اختیار زندانیان شرور می گذارند و آنان را به تجاوز به زندانیان سیاسی جوان ترغیب می کنند.


در نامه هایی که برخی از این زندانیان توانسته اند به خانواده هایشان در بیرون از زندان منتقل کنند پرده از فجایعی که در زندان ها بر آنان می رود برداشته اند.

 

مقامات زندان غالباً زندانیان جوان و خوش سیما را با زندانیان جرایم عمومی، یعنی قاتلان و اعضای باندهای مسلح، هم بند می سازند و به این ترتیب، آنان را در معرض تجاوز دائمی از سوی زندانیان شرور قرار می دهند.

بر پایۀ برخی گزارش های خود زندانیان، گاه اتفاق می افتد که به یک زندانی چند بار در یک شب تجاوز می شود و یا او را شبانه به زور به سلول های دیگر می برند تا از سوی دیگر زندانیان شرور مورد تجاوز قرار بگیرد.


در این بین، عده ای از همین زندانیان شرور در داخل زندان به قواد و صاحبان برخی زندانیان سیاسی جوان تبدیل شده اند و برای کسب درآمد آنان را به زندانیان دیگر کرایه می دهند تا هدف تجاوز قرار بگیرند.


29
زندانی سیاسی در نامه ای اعتراضی به رییس سازمان زندان های کشور صریحاً اعلام کرده اند که وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و حکومت اسلامی مسئول و مسبب تجاوز به زندانیان سیاسی هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نسرين نيک سرشت

 

 

نسرين نيک سرشت (همسر رحيم صبوري) يکي از فعالين چريک هاي فدائي خلق بود که هنگام دستگيري قصد استفاده از سيانور جاسازي شده در انگشتر خود را داشت.

او بشدت شکنجه شده و به بهانه اين که ممکن است باز هم سيانور همراه خود داشته باشد، روي تخت شکنجه مورد تجاوز قرار گرفت.

او شخصا از هم سلولي هايش خواست که اين ماجرا را تعريف کنند و مطمئن بود که خودش زنده نخواهد ماند.

او مي گفت: "وقتي از کابل زدن نتيجه نگرفتند و براي اين که فرجه به پاهايم بدهند تا امکان ادامه شکنجه را داشته باشند، گفتند شايد هنوز سيانور همراه داشته باشد "دکتر" را صدا کنيد او را "معاينه" کند.

و بعد از مدتي شخصي آمد و به من تجاوز کرد. من تنها او را با دستم پس ميزدم ولي قدرت مقابله نداشتم.


مورد ديگر اشاره مي کنم به مطلبي از دنيا روشن به نقل ازگفتگو هاي زندان شماره ٤. مطلب: تجاوز يک اتفاق ساده بود؟


دنيا روشن ديده هاي خود را در دوره بازجويي چنين بازگو ميکند: " [بازجو] خوب بگو ببينم برادر و
خواهرت کجا هستند؟

نمي دونم به خدا من از مدرسه اومدم خونه واز چيزي خبر ندارم.
او را به روي تخت خواباند و پاهايش را بست و همان سوال را تکرار کرد.

 

اما صدايش از حالت معمولي آميخته به خشم و غضب، خارج شده بود و مرتب آهسته تر صحبت مي کرد.

با شنيدن حالت صداي حامد [بازجو] تمام وجودم به لرزه افتاد. نفسم در نم يآمد. داشتم خفه ميشدم.

ديگرنفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبم را در گلويم حس م يکردم. مي خواهد با او چکار کند؟ سرم گيج مي رفت.

همه قضاوت ها و ددمنشي هايي را که خوانده و شنيده بودم، حالا در حضورم اتفاق ميافتاد. بايد کاري مي کردم. چه کار مي توانستم بکنم؟

ديگر به وضوح صداي نفس هاي حامد را مي شنيدم و تصور وضعيت دخترک کوچک مرا ذوب مي کرد.

به ناگهان موجودي ديگر از درونم فرياد کشيد که تا به حال از خودم نشنيده بودم. فرياد زدن، تنها کاري بود که از من بر مي آمد.

با اين فرياد، تمام نقشه هاي کثيف بازجو برهم خورد.

حامد چون حيواني وحشي به سويم هجوم آورد. او تازه از وجود من خبردار شده بود.

مرا زير مشت و لگد گرفت و ديوانه وار بر سر و رويم مي کوبيد. بعد دست بند آوردند و مرا قپاني کردند.

وجود نازنين دخترک خردسال، با بيست و چهار ساعت قپاني با دهان بسته برايم مه متر بود.

با دهان بسته در درون خودم هنوز فرياد مي زدم. درد کتف ها و دست هايم در مقابل رنجي که دوست کوچک و ناديده ام متحمل شده بود، رنگ مي باخت.


چندي بعد با "نديم"هم بند شدم، دوازده سال بيشتر نداشت. هيچ گاه جرات نيافتيم که درباره آن شب با هم سخن بگوييم.

شايد مسائل امنيتي و لو نرفته، شايد تاوان سنگين اتهام به "برادر مسلمان و مکتبي" يا همان حيواني که نامش "بازجوي دادستان انقلب اسلامي" بود، و يا هزار شايد ديگر، مانعي براي گفتگوي ما بود.


هر روز و هر ساعت امکاني براي اين کار پيدا مي شد ولي سکوت سايه سنگين خود را بر ما تحميل مي کرد.


اينک سال ها مي گذرد، و طنين پرسش هاي مزمني مرا رها نمي سازد: "تا چه هنگام اين هيولاي سکوت با ما خواهد بود؟... من و نديم چند بار تکرار شديم؟... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شکنجه و يا تجاوز قرار گرفتيم؟... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شکنجه و يا تجاوز قرار خواهيم داشت؟... من و نديم و زنان ديگر چه نفرتي را درون خويش بارور کرديم؟... من و نديم و زنان ديگر

متن سخنرانی مژده ارسی در برمن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

 

خاطرات محمد....سایت دیدگاه

خاطرات رسول شوکتی - گزارشگران

خاطرات مینا زرین

گفتگوهای زندان

دیدگاه

سایت حزب توده

http://khateratezendan.blogspot.com

بیداران

مینو همیلی

تریبون زنان

ریاکاران نیوز

کانون زندانیان سیاسی در تبعید

بامشاد گبل

گزارشگران

بنیاد برومند

نسرین پرواز

کتایون آذرلی

ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

داستان یک تجاوز بمناسبت روز معلم

 

http://www.kanoon-zendanian.org/DOCuments%20%28htm%29/100503Bahareh.htm

 

" يازهرا" از ما قبول کن! اينرا ميگفت و به من تجاوز ميکرد

 

http://vimeo.com/24944194

 

گفتگو با یکی از قربانیان تجاوز جنسی در زندانهای جمهوری اسلامی ایران

http://www.youtube.com/watch?v=RYtZqGd1gNo

 

قربانی تجاوز جنسی: زهرا بنی یعقوب را چگونه کشتید؟

http://www.youtube.com/watch?v=suT416_xt9U&feature=related

 

جمهوری اسلامی تجاوز جنسی به مریم صبری در زندان

http://www.youtube.com/watch?v=yoWLH_6fvm8&feature=related

 

گزارش شکنجه و تجاوز در زندان – مینو همیلی

http://www.youtube.com/watch?v=7C5qtV8GbZ8&feature=related

 

تجاوز وحشیانه ماموران اطلاعات ایران به زنان زندانی

http://www.youtube.com/watch?v=C03nKR6_Ab4&feature=related

 

سند دیگری از تجاوز در زندانهای جمهوری اسلامی

http://www.youtube.com/watch?v=65Tq0Jghxf8&feature=related

 

بهاره مقامی از شکنجه و تجاوز در زندان می گوید

http://www.youtube.com/watch?v=8yuEfbpkq64&feature=related

 

دخترانی که آشکارا مورد تجاوز قرار گرفته اند

http://www.youtube.com/watch?v=7WR4NRpsMms&feature=related

 

تجاوز در زندانهای ایران – شاهد سوم

http://www.youtube.com/watch?v=GhKs4lZBkyE&feature=related

 

قربانی تجاوز جنسی: زهرا کاظمی را چگونه کشتید؟

http://www.youtube.com/watch?v=FTm7eOLN2OA&feature=related

 

گزارش تجاوز در شکنجه گاه کهریزک

http://www.youtube.com/watch?v=psuhyo0ZvDQ&feature=related

 

گزارش سی ان ان از قربانی شکنجه و تجاوز

http://www.youtube.com/watch?v=LMiW-QxbpmY&feature=related

 

تجاوز در کهریزک، عملیات فتح المبین!!!!ـ

 

http://www.youtube.com/watch?v=kM2BNOyEb2w

 

مجموعه فیلمهائی از هواداران جنبش سبز درباره تجاوز در کهریزک

 

http://shahrvand-yar.com/media/595

 

گزارش شکنجه و تجاوز در زندان اوین(2): مينا انتظاری

 

http://www.youtube.com/watch?v=dxOFoICLB7w

 

روایتی زنده از شکنجه و تجاوز در زندانهای ایران(بخش نخست

http://www.siyahkhane.blogfa.com/post-190.aspx

 

 

 

مجموعه فیلم هائی در باره جنایات کهریزک

 

  گزارش از جنایات رژیم اسلامی در ایران به اسم اسلام؛

 فیلم مستند و تکان دهنده « به اسم کهریزک» در دوازده قسمت 

 

قسمت اول
 
http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=ttNLUDzwM2s

 

قسمت دوم
http://www.youtube.com/watch?v=XejclXj0208&feature=player_embedded

 

قسمت سوم
http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=hdbIHeEICzI

 

قسمت چهارم
http://www.youtube.com/watch?v=s5pwgycwOUQ&feature=player_embedded

 

قسمت پنجم
http://www.youtube.com/watch?v=aBE8x6C0h7g&feature=player_embedded

 

قسمت ششم
http://www.youtube.com/watch?v=OhrIIeQtuoU&feature=player_embedded

 

قسمت هفتم
http://www.youtube.com/watch?v=YaNA22Wc9l4&feature=player_embedded

 

قسمت هشتم
http://www.youtube.com/watch?v=MyVhKX7cPro&feature=player_embedded

 

قسمت نهم
http://www.youtube.com/watch?v=oaWf1_piz0E&feature=player_embedded

 

قسمت دهم
http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=Y5wvuV1f6Co

 

قسمت یازدهم
http://www.youtube.com/watch?v=63UN0otdEx4&feature=player_embedded

 

قسمت دوازدهم
http://www.youtube.com/watch?v=TJn9McOj-uI&feature=player_embedded

سازندگان این فیلم دستگیر شدند

منبع:

Bamshad Gill

 

 

 

 

 

 

 

روایتی دیگر

خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

بازماندگان تجاوز مرکز اسناد حقوق بشر

 

http://www.scribd.com

 

 

 

 

 

 

 

ماجرای تجاوز و قتل ترانه موسوی

 

 

قتل و تجاوز به ترانه موسوی در هفتم تیر توسط ماموران رژیم  ترانه موسوی (۱۳۶۰ - ۱۳۸۸) زن جوانی بود که بگفته وبگاه نوروز در تجمع ۷ تیر ۱۳۸۸ در اطراف مسجد قبا در خیابان شریعتی توسط نیروهای لباس شخصی دستگیر شد و بگفته وبگاه پیک ایران احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد.

به گفته یکی از دوستان موسوی جسد سوخته وی در حومه قزوین پیدا شده است.  ترانه موسوی که در تقاطع میرداماد و شریعتی کلاس آرایشگری داشت، ماشین خود را در یکی از خیابان‌های فرعی بین حسینیه ارشاد و میرداماد پارک کرده بود و در تماسی تلفنی با یکی از دوستان خود قرار گذاشته بود قبل از رفتن به آموزشگاه به مسجد قبا سر بزند و آنجا یکدیگر را ببینند. هنگامی که دوست ترانه به محل قرارشان رسید دید ترانه دستگیر شده و سوار یک ون شد.

ترانه موسوی در محل بازداشت موقتش که ساختمانی در نزدیکی پاسداران بود، شماره تلفن خود را به دستگیر شدگان دیگر داده و از آنان می‌خواهد در صورتی که آزاد شدند با خانواده‌اش تماس بگیرند و دستگیری او را به خانواده‌اش اطلاع دهند. 

به گفته یکی از شاهدان عینی، ?نیروهای ضد شورش و لباس شخصی روز هفتم تیر من و تعدادی از دستگیرشدگان را سوار بر ون‌هایی به ساختمانی در اطراف میدان نوبنیاد بردند و به آزار جسمی و روحی ما پرداختند.

برخی از دستگیرشدگان را در همان بعد از ظهر به زندان اوین منتقل کردند اما من و بقیه را آزاد کردند. ترانه در میان ما بود. او دختری زیبا، خوش‌اندام و شیک‌پوش بود و بازجویی‌اش از همه بیشتر طول کشید. چشم‌هایش سبز بود.

من و تعدادی را همان شب آزاد کردند و تعدادی را نیز پیش از آزادی ما به جاهای دیگری فرستادند. اما

 نیروهای لباس شخصی ترانه را همان‌جا نگه داشتند و حتا به او اجازه ندادند تا با مادرش تماس بگیرد.?  پس از حدود سه هفته که خانواده‌اش از وی بی‌خبر بودند فردی ناشناس در تماس تلفنی به مادر ترانه گفت دخترش در بیمارستان امام خمینی کرج بستری است.

آنها دلیل بستری بودن وی در بیمارستان را تصادف در حومه خیابان شریعتی و پارگی رحم و مقعد عنوان کردند. همچنین تأکید کردند بستری‌شدن ترانه به تجمع مسجد قبا بی‌ارتباط است. سپس گفتند ترانه مشکل ناموسی داشته‌است و به همین دلیل می‌خواسته با شلنگ سرم، خود را حلق‌آویز کند.

در پی این تماس تلفنی، خانواده ترانه موسوی به آن بیمارستان مراجعه کردند اما نتوانستند او را بیابند.


 
مسوولان بیمارستان گفتند شخصی با این نام در این بیمارستان بستری نیست. اما یکی از کارکنان بیمارستان به آنها گفت لباس شخصی‌ها خانمی با مشخصات ظاهری ترانه را در حالی که بیهوش بود به بیمارستان آوردند و در همان حالت بیهوش او را برگرداندند.

 

احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد.  پدر ترانه موسوی نیز که بیماری قلبی دارد در پی بی‌اطلاعی از ترانه که تنها فرزندش بوده‌است در خانه بستری شد.و بعد از مدتی  از غمی چنین سنگین دار فانی را وداع گفت.

 یکی از دوستان ترانه اعلام کرد جسد سوختهٔ وی در اطراف قزوین پیدا شده‌است. به نظر می‌آید خانواده او از سوی مقامات امنیتی تحت فشار شدید و تهدید هستند. آنها از ارائه توضیح بیشتر به دوستان ترانه خودداری می‌کنند و حتی زمان و مکان تشییع جنازه ترانه را مشخص نکرده‌اند.

 

...............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک مصاحبه خواندنی

شکنجه و یکی از پلیدترین شکل‌های آن: تجاوز جنسی‌
مصاحبه با یک روانشناس

 

آثار شکنجه

شکنجه چیست و چه پیامدهایی برای شکنجه‌دیده و جامعه دارد؟ تجاوز در زندان و اعمال شکنجه‌ی جنسی با چه انگیزه‌هایی صورت می‌گیرد؟ چگونه می‌توان در این مورد به شکنجه‌شدگان و کل جامعه کمک کرد؟ مصاحبه با دکتر نورایمان قهاری

 

شکنجه، جزء ثابت قاموس سیاست در ایران است. دسته‌بندی سیاسی در ایران در نهایت تبدیل به دسته‌بندی میان شکنجه‌گران و شکنجه‌دیدگان می‌شود، دسته‌بندی میان آنانی که سلطه‌گری‌شان به شکنجه‌گری ختم می‌شود و آنانی که در برابر قدرت شکنجه‌گر و این منش سلطه‌گری می‌ایستند.

معمولا هر بحران سیاسی‌ای در ایران موضوع شکنجه را به موضوع روز تبدیل می‌کند و اینک این مسئله، موضوع روز است. تجاوز جنسی، که یکی از پلیدترین شکل‌های شکنجه است، دیگر رازی نیست که در چارچوبه‌ی زندان باقی بماند. موضوع به رسانه‌ها کشیده شده و به میان خانواده‌ها رفته است. جامعه از آن سخن می‌گوید و این فاش‌گویی آغاز یک روند درمانی است.

 

در مورد شکنجه، پیامدهای آن برای فرد و جامعه‌ی شکنجه‌دیده، موضوع تجاوز جنسی و کمکی که در این مورد می‌توان به فرد و جامعه کرد، با خانم دکتر نورایمان قهاری، روانشناس دارای تخصص در درمان آسیب‌دیدگان از شکنجه گفت‌وگو کرده‌ایم.

 

 

دویچه وله: خانم دکتر قهاری، این روزها بحث‌های زیادی درباره‌ی شکنجه‌هایی که در زندان‌های ایران اعمال می‌شود در جریان است. تعریف شما به عنوان متخصص درمان آسیب‌دیدگی‌های اجتماعی و  روانی از جمله  درمان جان بدربردگان از شکنجه چیست؟

 

نورایمان قهاری: باید بگویم، با این که شکنجه تاریخچه‌ای بسیار طولانی دارد، دانسته‌های ما درباره‌ی انواع شکنجه در عصر حاضر مدیون گزارش‌هایی است که جان‌بدربردگان از شکنجه در سراسر دنیا  به پزشکان، روانشناسان و ارگانهای قانونی و حقوق بشری بین‌المللی داده‌اند. اما به طور ویژه، برای دسترسی به اطلاعات در مورد زندان‌های جمهوری اسلامی می‌توانیم به خاطرات مکتوب و شفاهی زندان بسیاری از جان‌بدربردگان از زندان‌های سیاسی دهه‌ی ۱۳۶۰ در ایران و گزارش‌های رسیده از زندان‌ها در چند ماه اخیر هم رجوع کنیم. اطلاعات من همچنین مربوط می شود به تحقیقاتی که خودم در حوزه‌ی روانشناسی در مصاحبه با جان‌بدربردگان زندانهای دهه‌ی شصت جمهوری اسلامی انجام داده‌ام.

 

تحقیقات انجام شده ‌در باره شکنجه نشان می‌دهند که شکنجه درعرصه های متفاوت، از جمله در میان دست‌اندر کاران خرید و فروش مواد مخدر و در چرخه خشونت خانوادگی به کار برده می شود. هدف اصلی استفاده از شکنجه در زمینه‌های ذکر شده مهار کردن افراد درگیر است. اما موضوع گفت‌وگوی ما در اینجا شکنجه سیاسی است که به دست ماموران رسمی دولت‌ها، بطور سیستماتیک و برنامه‌ریزی شده، در جهت سرکوب مخالفان‌شان به‌کار می‌رود. شکنجه‌ی سیاسی یکی از سلاحهای موفق دولت‌های سرکوبگر علیه دموکراسی است که از آن برای تخریب فرد و اشاعه‌ی رعب و وحشت در جامعه استفاده می‌کنند.

یکی از اهداف اِعمالِ شکنجه‌ی سیاسی تاثیرگذاری بر فرهنگ رفتاری یک جامعه است تا محیطی به وجود آید که در آن افراد به خاطر صیانت نفس و حفظ جان خویش خاموشی پیشه کنند. چنانچه می‌توان برای نمونه با قطعیت گفت که جامعه‌ی ایران درپی سرکوب‌های دهه‌ی ۱۳۶۰ برای مدت‌ها به چنین سرنوشتی دچار شد. ویژگی اصلی شکنجه، وارد آوردن درد است؛ هدف نهایی آن به نابودی کشاندن انسانیتِ قربانی خود است. تغییری که با اِعمال شکنجه در دنیای قربانی بوجود می‌‌آید، همه‌جانبه است و بر تمامی روابط او تا‏ثیر می‌‌گذارد. آثار جسمی شکنجه و خاطرات مربوط به آن برای جان بدربرده تا پایان عمر یادآور دوران شکنجه و زجرش می‌شود.

 

عوارض ناشی از شکنجه بر روی فرد و جامعه را چگونه می توان توضیح داد؟

 

در روانشناسی وقتی بر اثر حادثه‌‌ای ناگوار اختلالاتی در احساسات، توانایی‌ها، روابط و دیدگاه‌های انسان نسبت به خود و به دنیای پیرامونش بوجود آمده باشد، می گوئیم آن فرد متحمل"آسیب‌دیدگی" یا "ضربه‌ی روانی" گشته. این حادثه ناگوار،بنا به تعریف، غیرقابل پیش‌بینی است و شدت آن ورای فشارها و نگرانی‌‌هایی است که افراد در زندگی روزمره‌‌شان با آن سر و کار دارند. اما آسیب دیدگی روانی نمی‌تواند تجربه‌هایی چون شکنجه، زندان، فرار و تبعید را به طور کامل توضیح دهد. تعریف جامع‌تری که می تواند توضیح دهنده عمق حوادث پی‌‌در‌پی ناگواری باشد که جان‌بدربردگان در این موارد تجربه می کنند مقوله ای است به نام "آسیب‌دیدگی اجتماعی".

 

"آسیب‌دیدگی اجتماعی" مفهومی است که به ما اجازه می‌‌دهد که در عین حال که به فرد به عنوان قربانی اصلی  شرایطی مثل زندان و شکنجه نگاه می‌‌کنیم، او را جدا از کل جامعه نبینیم. یعنی ما با تکیه به این مفهوم به دنبال بیماری در فرد نمی‌گردیم، بلکه برای پی بردن به واقعیت های تاریخی  و اجتماعی این آسیب دیدگی  به ماهیت و چگونگی رابطه‌ی فرد و جامعه در چارچوبی اجتماعی نگاه کرده و  تجربیاتی که  فرد را به عنوان عضوی از جامعه  تحت تأثیر خود قرار می‌‌دهد مد نظر قرار می دهیم.

 

برخلاف ضربه‌ی روانی که بر اثر یک واقعه‌ی‌غیرمنتظره ‌رخ می‌دهد، آسیب‌دیدگی اجتماعی نتیجه‌ی‌حوادث پی‌‌در‌پی ناگواری است که نه تنها  لزومأ غیرقابل‌پیش‌بینی نیستند، بلکه می‌‌توانند به وسیله‌ی‌سیستم حاکم برنامه‌‌ریزی شده باشند و بطور سیستماتیک بر جامعه تحمیل شوند.

آسیب‌دیدگی اجتماعی نتیجه‌ی برخورد طبیعی فرد با روابطی است که بر اساس شرایطی غیر انسانی و ناشی از حکمفرمایی استبداد بوجود می‌‌آید. بنابراین آسیب‌دیدگی اجتماعی جزئی از یک  وضعیت باصطلاح طبیعی غیرطبیعی است. یعنی افراد عکس‌العمل‌های طبیعی نسبت به شرایطی نشان می‌‌دهند که به خاطر سیستم استبدادی حاکم به وجود آمده و جزیی از زندگی طبیعی انسان‌ها نیستند و نباید باشند.

 

و چگونه می‌شود عوارض ناشی از شکنجه را درمان کرد؟

 

برای درمان آسیب‌دیدگی اجتماعی نه تنها درمان فرد آسیب دیده، بلکه برخورد به  شرایطی لازم است که باعث بروز این آسیب‌دیدگی می‌‌شود. وگرنه چنانچه این شرایط دست نخورده باقی بماند، نه تنها این آسیب‌دیدگی مزمن می‌‌شود، بلکه بر نسلهای بعد هم تاثیر می‌گذارد.

برای نمونه، یکی از ضروریات برای اینکه بتوان در جهت درمان فرد و جامعه قدم برداشت، اعاده‌ی حیثیت به خانواده‌هایی است که با جنگ روانی ، برای مثال شیوع اخباری مبنی بر عقد قبل از اعدام دختران نوجوان باکره در سالهای دهه‌ی  ۱۳۶۰، و زندانی شدن فرزندانشان  آبرو، منبع معاش و روابط اجتماعی‌شان را از دست دادند.

 

می‌توانید برای ما در مورد انواع شکنجه توضیحی بدهید؟

 

 

شکنجه را می توان به انواع مختلف تقسیم کرد و البته مواردی را که من در اینجا بیان می کنم قطعا تمام اشکال شکنجه را در بر نمی گیرند:

۱) شکنجه‌ی جسمی از قبیل سوزاندن، شلاق، و هر عمل دیگری که ایجاد زجر جسمی کند؛

۲) شکنجه‌ی روحی از قبیل چشم‌بند، اجبار به شنیدن یا دیدن شکنجه‌ی فردی دیگر، اجبار به دیدن جسد زندانی دیگر، تهدید، تحقیر؛

۳) شکنجه‌ی توام روحی و جسمی از قبیل شلاق خوردن در حضور کودک خردسال خود، حبس انفرادی؛

۴) اِعمال پاسیو درد از قبیل  اجبار به ایستادن یا نشستن بدون حرکت برای ساعت های متمادی ، آویزان کردن، محرومیت از درمان پزشکی، محرومیت از دسترسی به توالت، بی خوابی؛

۵) ایجاد وحشت: از قبیل اعدام نمایشی، ایجاد خفگی ثانیه‌ای و

۶) شکنجه‌ی جنسی.

 

در روزهای اخیر  به‌خصوص موضوع تجاوز در زندان‌ها بسیار مطرح شده و حتی آقای مهدی کروبی به پیگیری در این مورد پرداخته‌اند. می‌توانید در مورد این نوع شکنجه برایمان بیشتر توضیح بدهید؟

 

به هر نوع شکنجه‌ای که اندام جنسی بدن، از جمله آلت تناسلی، پستان‌ها، باسن و مقعد را مورد خشونت قرار دهد، شکنجه‌ی جنسی گفته می‌شود.

شکنجه‌ی جنسی همچنین شامل تهدید به خشونت جنسی، تحقیر جنسی، اجبار به برهنگی، اجبار به شاهد تعرض جنسی به دیگران بودن، اجبار به تماس جنسی بین زندانیان، اجبار به تماس جنسی با حیوانات، وارد آوردن ضربه و شوک الکتریکی به اعضای جنسی بدن، و تجاوز نیز هست.  باید در نظر داشت که آنچه شامل شکنجه‌ی جنسی می‌شود، بستگی به برداشت‌های فرهنگی افراد یک جامعه دارد.

ولی بهرحال می‌دانیم که جدا از فرهنگ و تعلق قومی و منطقه‌ای، همه‌ی قربانیان شکنجه‌ی جنسی تعرض علیه آلت تناسلی  و اعضای جنسی بدن خویش، تجاوز جنسی و دیگر فرم‌های خشونت‌جنسی را شکنجه به حساب می‌آورند.

 

ما می‌دانیم که استفاده ازتجاوز به عنوان شکنجه  در زندان‌های جمهوری اسلامی روش جدیدی نیست. پیش از این در دهه‌ی ۱۳۶۰زندانیان زیادی مورد تعرض و تجاوز جنسی‌ قرار گرفتند که  گزارش آن ها در خاطرات مختلف از جمله درکتاب آیت‌الله منتظری هم آمده است.

خود من هم با زندانیانی مصاحبه کرده‌ام که از شکنجه‌ی جنسی، از جمله تجاوز به خود و هم بندیانشان خبر داده‌اند؛ به گفته‌ی آنان برخی پس از تجاوز در زندان خودکشی کرده‌اند. تجاوز به برخی از پسران نوجوانی که در زندان‌های جمهوری اسلامی در دهه‌ی شصت بسر برده بودند هم گزارش شده است.

امروز برای بسیاری از ما روشن است که بخاطر سرکوب و خفقان گسترده و فرهنگ سکوتِ ناشی از حفظ هویت و هنجارهای سنتی و مذهبی اجتماعی، در آن دهه و بعد از آن، بسیاری ازمردم ما هیچگاه از وقوع این تجاوزها آگاهی نیافتند.

 

هدف از تجاوز در زندان و اعمال شکنجه‌ی جنسی چیست؟

 

شکنجه‌ی جنسی، به ویژه تجاوز را باید به مثابه عملی خشونت‌آمیز با هدف اعمال کنترل کامل بر قربانی و برای له کردن شخصیت او و ایجاد جو ترس و ارعاب در جامعه ارزیابی کرد. متاسفانه برخی از افراد فکر می‌کنند که تجاوز عملی است برای رفع احتیاجات جنسی فرد متجاوز. اما برخلاف  باور عامه، تجاوزعملی برای ارضای تمایلات جنسی نیست، با اینکه فرد متجاوز ممکن است در هنگام انجام تجاوز لذت هم ببرد. متاسفانه باید بگویم که این نوع نگرش به تجاوز جنسی و به ویژه به تجاوز جنسی به عنوان شکنجه‌ی سیاسی نگاهی انحرافی و مردسالارانه است. تحقیقات روانشناسانه و جامعه‌شناسی سال‌هاست ثابت کرده است که تجاوز جنسی جرمی است که از روی خشونت اعمال می شود و نه از روی شهوت، تا جایی که می‌بینیم کودکان، سالمندان، و مردان هم قربانی چنین جرمی می‌شوند.

و همچنین می‌بینیم که بسیاری از متجاوزان جنسی متأهل یا دارای شریک زندگی هستند که این دو مسئله می‌تواند به نیاز جنسی آنان پاسخ دهد یا آنها می‌توانند با استفاده از عرضه‌ی سکس به عنوان کالا به این نیاز خود پاسخ دهند.

 

نباید موضوع اِعمال خشونت جنسی علیه زندانیان را به محرومیت جنسی تعدادی شکنجه‌گرو نیاز آنان به ارضاءِ  احتیاجات جنسی شان تقلیل داد.

به این مسائل نباید به سادگی و غیرتخصصی برخورد کرد. در این نوع نگاه به شکنجه‌ی جنسی، و تجاوز به عنوان بارزترین شکل آن، چند اشکال نهفته است. یکی اینکه مسئولیت شکنجه‌ی سیاسی به مثابه عملی برنامه‌ریزی شده و سیستماتیک از روی دوش سیستم برداشته می‌شود  و به سطح مسئولیت فرد شکنجه‌گر کاهش مییابد.

با اینکه فرد شکنجه‌گر مسئولیت مستقیم این اعمال هولناک را بدوش دارد، نباید فراموش کنیم که انسان‌ها در جایی دست به شنیع‌ترین اعمال غیرانسانی می‌زنند که باورها و سیستم‌ها به رفتار آنان جنبه‌ی قانونی داده، توجیه‌اش نموده و برای آن پشتیبانی اجتماعی و اجرائی فراهم بیاورند.

 

همان‌طور که قبلا گفتم، تجاوز و هر نوع شکنجه‌ی جنسی دیگر سلاحی است برای خرد کردن شخصیت زندانی سیاسی.

خوب توجه کنیم! شکنجه‌ی جنسی مثل همه‌ی شکنجه‌های دیگری است که جمهوری اسلامی برای سرکوب جوانان معترض و خانواده‌هایشان و خاموشی کل جامعه بکار می‌برد. با اینکه زنان تنها قربانیان شکنجه‌ی جنسی جمهوری اسلامی نبوده و نیستند، اما به نظر من، به خاطر حضور گسترده‌و بی سابقه‌ی آنان در تظاهرات و حرکتهای اعتراضی اخیر مردم، جمهوری اسلامی شنیع ترین حربه‌را برای شکست دادن این مبارزان در حمله به ارزشهایی دیده که به خیالش هم آنها را خرد می‌کند، هم جامعه را مرعوب می سازد.

جمهوری اسلامی با تجربه‌ا‌ی که از سکوت زندانیان سیاسی مورد تجاوز واقع شده دهه شصت و خانواده های آنان  داشت،  بطور سیستماتیک و برنامه ریزی شده، بار دیگر به  این نوع از شکنجه اقدام نمود تا بر اساس ارزیابی‌اش از برخی ارزش‌های سنتی جامعه‌ی ایران، ترفندی موفق برای خاموش کردن و کنترل جامعه بکار برده باشد.

 

چگونه می‌توان در این مورد به  شکنجه‌شدگان و کل جامعه کمک کرد؟

 

بدون شک زجر و درد جسمی و روحی‌ای که قربانیان شکنجه‌ی جسمی و تجاوز در ماه‌های اخیر در زندان های جمهوری اسلامی متحمل شده‌اند، قابل توصیف نیست. شکی هم نیست که عوارض جسمی و روانی ناشی از این شکنجه‌ها نیاز به رسیدگی و مداوا ی تخصصی دارد.

اما ما با توجه به تجربیاتی که زندانیان زمان شاه و زندانیان دهه‌ی ۱۳۶۰ در دوره‌ی جمهوری اسلامی در اختیارمان گذاشته‌اند، می‌دانیم که پایبندی قاطعانه به باورها، بطور مثال باور به مبارزه برای دستیابی به آزادی و تحقق دموکراسی، در پایداری و مقاومت در برابر ناملایمات نقش بسیار بزرگی بازی می‌‌کند. سیستم‌های باوری نقش بسیار مهمی در مقاومت و احیای روحی دوباره‌ی فرد شکنجه‌شده دارند.

انسان‌ها با پیدا کردن معانی در تجربیات خود می‌‌توانند با سختی‌‌های زندگی روبرو شوند.   مراجعه به تجربیات نسل های گذشته، باورهای آرمانی، ایدئولوژیک و مذهبی، اهداف سیاسی و انساندوستانه و غیره در دست یابی به معانی در میان نابسامانی ها و سختی ها کمک بزرگی محسوب می شوند.

 

مردم  ایران باید بدانند که شکنجه‌ی جنسی و تجاوز نه عملی ناموسی بلکه خشونتی سیاسی است. تجاوز جنسی در زندان‌ها تنها نوعی از شکنجه است که بسیاری ازمبارزان جهان آن را تجربه کرده‌اند. این شکنجه‌گران ومتجاوزن‌اند که باید  از کار ننگین‌شان شرمگین باشند.

برای کمک به شکنجه‌شدگان، دیگر افراد آگاه جامعه باید به آنان نشان دهند و بگویند: "بدانید که ما ایرانیان همه در آسیب دیدگی شما شریک هستیم، چون هر ضربه به قامت و روان شما، ضربه‌ای بر جان وروح همه‌ی ایرانیان بوده و هست."  دیگر افراد جامعه باید به شکنجه‌شدگان بگویندکه با آنان هستند و آنان را در رودررویی با رنج‌هایشان تنها نمی‌گذارند.

 

 

مصاحبه‌گر: رضا نیکجو

تحریریه: کیواندخت قهاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطلبی خواندنی

 

 

بازی وبلاگی آینه زندان

 

با خودم خیلی جنگیدم که اینها را ننویسم و بگذارم روح پاک لاله و سارا در آرامش بمونه. اما فکر میکنم نگفتن این مسائل به دلایل احترام به خانواده هاشون و مسائل فرهنگی که ما باهاش باید هنوز که هنوزه دست و پنجه نرم کنیم و اینکه اگه بگیم به دخترمون یا پسرمون تجاوز شده آبرومون میره!!! فقط باعث میشه که ما سر روی  جنایت بگذاریم و مسائلی را بپوشانیم که هنوز که هنوزه مسولان کتمان میکنند و هنوز که هنوزه در زندانها ا جرا میشه . من فکر میکنم باید این مسائل رو  فریاد کرد و سر گذاشتن روی این جنایات باعث میشه که قوانین بربریت در زندانها حکومت کنه و زندانها عشرتکده های خصوصی این نامردان بشه و فرزندان ایران قیمتش رو بپردازند ... این  متجاوزان گناهکارند که باید عرق شرم بریزند از این کارهایی که هیج حیوانی هم قادر به اعمالش نیست  و نه آن دختران و پسران پاک ایران که به دلیل خواستن آبادی و آزادی ایران سالیان درازی است که متداوما در زندانها مورد تجاوز و  شکنجه و آزارهایی قرار میگیرند که آدم  عادی حتی از خوندنش هم تمام بدنش میلرزه و به قلبش فشار میاد.

در طی این ۳۰ سال حکومت اسلامی ما مردم پنهانی و از گوشه و کنار شاهد مسائلی از این قبیل بوده ایم که دختران اعدامی قبل از اعدام به عقد پاسداران درمی آیند تا باکره از دنیا نروند ...اما آیا فکر کردیم که دختری که زیر اعدام هست با قاتل خودش و با اختیار خودش به رختخواب بره و آیا اینها همه از اول تجاوز نبوده ؟؟؟ نامه کروبی به رفسنجانی در مورد رفتار زندانبانان با زندانیان مسئله رو فقط از حالت پشت پرده  بیرون کشید و نمایان کرد و  مسئله شکنجه و تجاوز جنسی به دختران و پسران در زندانها رسمی شد....لاریجانی با تمام وقاحت  این مسئله رو تکذیب کرده ( البته به او باید حق داد که کلیت خودش و نظامش زیر سوال رفته و او با آخرین ترکش هاش میخواد از حیثیت نداشته اش دفاع کنه ) در این باره خیلی ها موضع گرفتند و خود شان رو حسابی به ندانستن این مسئله زدند که آدم فکر میکنه اینها انگار  در کره ای دیگه زندگی میکردند و تازه به ایران مهاجرت کردند ...همه خبر دارند که مسئله شکنجه تازگی نداره ...مسئله تجاوز قبل از اعدامها رو همه میدونن ...نمیدونم کدام شیر خر خورده ی از این آیت اللها بود که اولین بار توصیه کرد که دختران باکره اگر بمیرند  به بهشت میروند و برای جلوگیری از این مسئله بود که قبل از آنکه اعدام بشوند باید بکارتشان از بین برود  تا فقط انسانهای پاکی مثل خودشون !!!! به بهشت راه پیدا کنند...(اون بهشت البته فقط به درد خودشون هم میخوره).  این مسئله اولین بار در حکومت اسلامی بکار برده شده و الان بعد از ۳۰ سال پسران هم از این قاعده مستثنی نشدند و تجاوز یکی از ابزار های شکنجه شده ....

بسیاری از دوستان دبیرستانی خودم که دخترانی از ۱۵ تا ۱۸ ساله بودند و برای گروههای مجاهد و فدایی و پیکار اعلامیه پخش میکردند و روزنامه میفروختند به همین سرنوشت  از این دنیا رفتند ...دو نفر از بهترین و پاکترین این دختران لاله (الهه) دکنما و دیگری سارا برومند بودند که در موقع دستگیری به ترتیب ۱۸ و ۱۷ سال بیشتر سن نداشت لاله و سارا را به اتهام بودن در جلسه ای که ۴۰ دختر دیگر هم در آن شرکت داشتند در خرداد سال ۶۰ دستگیر کردند و یکماه بعد هم هر دو در زندان عادل آباد شیراز اعدام شدند.

 ۲ روز بعد از اعدام این دختران صبح زود به در خانه لاله رفتند و پدرش رو خواستند وقتی ایشون دم در رفتند ۲ پاسدار با خبر اعدام دخترش بسته ای را به او تحویل دادند . بسته حاوی پیراهن و روسری لاله بود و مقداری قند و مقدار کمی پول بود و بهش گفتند که پدر میتونه بره و جسد رو تحویل بگیره .

 پیراهن از ناحیه پایین تنه خونی بوده و پشت پیراهن رو لاله با خون نوشته بوده که بهش تجاوز شده . پدر این دختر که یکی از نزدیکان ما بود جریان را به سختی با پدر من در میان گذاشته بود و ۶-۷ سال بعد خواهر لاله هم به اسم آفاق دکنما در زندانی در تهران به همین سرنوشت از دنیا رفت.  

حال نزارپدر این دختران باعث شده بود که پدرم در خانه ما از این آقا (سید محمد) نگه داری کرد و داستانها از اشک ریختن شبانه این پدر رنجدیده تعریف میکند و متاسفانه بالاخره هم قلبش طاقت نیاورد و از سکته قلبی پدر هم از بین رفت سارا هم همین سرنوشت را داشت . او هم که همراه با خواهر دوقلوش دستگیر شده بود اعدام و قبل از اعدام مورد تجاوز قرار گرفت ... از سرنوشت خواهرش وحیده متاسفانه خبر ندارم .

یکی دیگر از داستانهای مهیب دیگر هم  اعدام یکی دیگر از آشنایان  زنی که ۳ ماهه حامله بود با شوهرش دستگیر و هر ۲ هم اعدام شدند .  این زوج هم که از بستگان شوهر سابق من هستند و متاسفانه به همین دلیل نمیتونم اسمشون رو اینجا بگذارم. .

 

سخنرانی شبنم اسدالهی

 

 

خانم ها، آقایان، میهمانان محترم و برجسته ، اصحاب رسانه ها

این صحنه را برای لحظه ای مجسم کنید مادری زندگی آرام و بدون دغدغه ای را با فرزندانش در چارچوب امن منزل خویش سپری می کندحال مجسم کنید ترس و وحشتی که بر این مادر مستولی شد زمانیکه یک روز صبح زود با نیروهای سپاه پاسدارانی روبرو شد که بدون اطلاع قبلی به زور وارد خانه او شده بودند تا دختر ۱۶ ساله اش را دستگیر کنند .

دختر ۱۶ ساله که تنها دختر او  و بزرگترین سه فرزند او بود به زندان بدنام اوین منتقل شد، در آنجا محبوس گردید، مورد بازجویی قرارگرفت و شکنجه شد هراس و اضطرابی که این کودک تجربه کرد را مجسم کنیدبرای بسیاری تصور آن بسیار مشکل خواهد بود، اما آنچه توصیف کردم واقعیتی است که شخصا آنرا زندگی و تجربه کرده ام.

آن دختر ۱۶ ساله کسی جز من نبود.

آنروزها من نیز مانند بسیاری از نوجوان دبیرستانی، نظرات خود را درباره تغییراتی که کشورم دستخوش آن شده بود بیان می کردمهیچگاه به ذهن جوان من که به پیرامون خویش اعتماد می کرد خطور نکرد که سخن گفتن، داشتن عقیده و نظر و اظهار این نظر مرا درچنان شرایط خطرناکی قراربدهد و اینهمه سختی و مشقت برایم به بار آورد.

برچسب و اتهامی که به من زدند رهبر نظامی گروه شبه نظامی و مارکسیستی فداییان خلق بود اتهام زنی هایی از این قبیل روش رایج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بازجویانش می باشد آری من این تجربه وحشتناک را پشت سر گذاشتم اما متاسفانه من تنها کسی نبودم که چنین ستم و وضعی را متحمل شد همانند من، بسیاری از نو جوانان خود را در شرایطی مشابه، یعنی در زندان و زیر شکنجه ، یافتند چرا که رژیم حاکم بر ایران از آنها می خواست که به فعالیتهایی که مرتکب نشده بودند اعتراف کنندآنچه تاسف بار تر می باشد اینست که آنچه بر سر من به عنوان یک نوجوان آمد امروز همچنان در مورد قربانیان دیگر ادامه دارد.

در یک جامعه مدرن، نوجوانان به مدرسه می روند، اوقات خود را با دوستان خود سپری می کنند، به موسیقی مورد علاقه خود گوش می دهند و به فعالیتهایی که بین نوجوانان معمول است می پردازندآنها لازم نیست درباره عواقب پرداختن به این فعالیتها نگران باشند، آنها آزادند تا عقاید خود را هر چند که این عقاید خوشایند دیگران نباشد ابراز کنند این نوجوانان زیر سایه ترس و وحشت زندگی نمی کننداما حقیقت زندگی ایران در تضاد آشکار با این وضعیت قرار دارد آزادی بیان وجود نداردابراز عقیده مخالف و دگر اندیشی به معنای در معرض خطر قرار دادن خویشتن می باشد.

شرایط به ویژه برای زنان به شدت سخت تر و سرکوب شدید تر است چرا که نظام اسلامی ایران از ابتدای شکل گیری اش تا کنون زنان و حقوق آنها را هدف قرار داده است علائم ابتدایی سرکوب و انقیاد زنان در اظهاراتی همچون از موی زن تشعشعی ساطع می شود که باعث می گردد مرد از حالت عادی خارج شده و به زن تعرض کند نمود پیدا کرد.

 این اظهار نظر خاص توسط یکی از اعضای شورای عالی انقلاب که بعدها اولین رییس جمهوری اسلامی ایران شد بیان گردید این سفسطه و مغالطه زمینه ساز اجباری کردن حجاب برای زنان در ایران شد.

از همان ابتدا، زنان ایران در برابر اعمال قوانین شرع ایستادگی کردند این مجموعه قوانین شامل یک چارچوب حقوقی قرون وسطایی و وحشیانه می باشد که با ارزش های مدرن و اساسی ترین حقوق بشر ناسازگار و در تضاد است.

جمهوری اسلامی ایران همواره مادران را همراه فرزندان نوزاد خود به زندان می افکَنُد من خود بزرگ شدن کودکان در زندان را به چشم دیده اماین کودکان معمولا همراه مادران خود به اتاقهای بازجویی برده می شده و شاهد ضرب و شتم و شکنجه ماردان خود بوده اندهنگامیکه مادری اعدام می شد، این دیگرزندانیان زن بودند که عهده دار نگهداری از کودک او می شدند شکنجه ای که زندانیان متحمل می شدند تنها جسمی نبود بلکه شامل آزار روانی و عاطفی نیز می شد  چرا که راهروهای زندان شبانه روز مملو بود از صدای فریاد و گریه های زندانیان دیگری که در عین بازجویی شکنجه می شدند زندانیان گریزی از این صداها نداشتند برای درک بهتر آنچه می گذشت این تصاویر را مجسم کنید صدای ضربات شلاقی که از کابل برق درست شده بود، فریاد کسانی که ناخنهایشان را می کشیدند، با شوک الکتریکی شکنجه می شدند، اعضای بدنشان سوخته می شد یا استخوانهایشان می شکست.

در خلال این بازجویی ها، زندانیان نمی دانستند چه پاسخی باید بدهند چرا که صرفنظر از پاسخ شکنجه ها ادامه می یافت پاسخ مثبت به این سووال که آیا زندانی در فعالیتهای سیاسی که به او نسبت داده شده شرکت داشته باعث خشم وعصبی شدن بازجوها می شد پاسخ منفی و اصرار بر عدم شرکت در این فعالیتها خشم بازجوها را بیشتربر می انگیخت تجاوز جنسی به صورت فردی یا گروهی توسط زندانبانان و بازجویان یک روش و رفتار رایج در زندانهای جمهوری اسلامی می باشد در بین دوستان و همبندانم، از مژگان یاد می کنم که ابتدا در زندان اوین مورد تجاوز جنسی قرار گرفت و بعد توسط همان مسوول جمهوری اسلامی که مرا هم باز جویی می کرد اعدام شد.

این بازجو در بند زندان سیه نام اوین با نام مستعار منصوری کار می کرد اخیرا بنیاد برومند مورد یک دختر جوان زندانی به نام سارا را مستند سازی کردبا وجود اینکه سارا بیش از چهل بار شکنجه شد و مورد تجاوز قرار گرفت، هرگز حاضر به افشای محل اختفای برادرش نشد  هرچند که خاطره شکنجه و آزار جنسی همچنان با اوست در زندان های ایران تجاوز به دختران جوان و باکره متداول استحتی در مواردی و به منظور هتک حرمت و آبروی زندانی برای آخرین بار پیش از مرگش، تجاوز پیش از اجرای حکم اعدام انجام می شد.

 این واقعیتی است که بسیاری از زنان، از جمله زنان جوان، با آن هر روز در زندان دست به گریباننددیگر سخنرانان برجسته به دیگر موارد قوانین تبعیض آمیز و آپارتاید جنسی که در ایران به شکل قانون در آمده اشاره کرده انداکنون و با توجه به اسناد نقض مداوم حقوق بشر توسط رژیم اسلامی، از شما می پرسم که آیا رژیم اسلامی ایران شایستگی عضویت در کمیسیونی که موظف به ترویج برابری جنسیتی است را دارد؟

با توجه به رفتار و کردارش،آیا این رژیم از منظر اخلاقی در جایگاهی قرار دارد که در مورد دیگر کشورها قضاوت کند؟در اردیبهشت ۱۳۸۱ سازمان ملل یک جلسه ویژه در مورد موضوع کودکان برگزار کرد اهداف این جلسه ویژه دریک گزارش نهایی و رسمی با عنوان جهانی در خور کودکان که توسط ۱۸۰ کشور تصویب شد تجلی یافت این گزارش اهداف زیر را تبیین می کند.

 حمایت از کودکان در برابر آسیب و سو استفاده به منظور حمایت از آنها در برابر هر گونه خشونت، آزار، سو استفاده و تبعیض   ارتقا سطح آگاهی در مورد تبعات قانونی و مضر عدم حمایت از کودکان در برابر خشونت، سو استفاده و آزار در اسفند سال ۱۳۸۵ و در پنجاه و یکمین جلسه کمیسیون وضعیت زنان سازمان ملل متحد که موضوع آن  حذف تمامی اشکال تبعیض و خشونت علیه زنان و دختر بچه ها بود، کمیسیون بار دیگر بر تعهداتی که در کنفرانسهای زیر داده شده بود تاکید کرد گزارش پایانی اجلاس ویژه سال ۱۳۸۱ در مورد کودکان ، در کنفرانس جهانی حقوق بشر، کنفرانس بین المللی جمعیت و توسعه؛ اجلاس جهانی توسعه اجتماعی؛ کنفرانس جهانی علیه نژادپرستی و تبعیض نژادی، بیگانه ستیزی و عدم تحمل دیگران؛ اجلاس جهانی سال  ۲۰۰۵ میلادی و اعلامیه هزاره سازمان ملل متحد کمیسیون دراین تجدید میثاق اظهار می دارد که کمیسیون مجددا اعلام می دارد که کنوانسیون رفع کلیه اشکال تبعیض علیه زنان و پروتکل اختیاری آن وکنوانسیون حقوق کودک   و پروتکل های اختیاری آن ، وهمچنین کنوانسیون ها و پیمان نا مه های دیگریک چارچوب قانونی و مجموعه ای جامع ازاقداماتبه منظور ارتقاء و پاسداری از حقوق بشر ازکودکان دختر از جمله حذف همه اشکال تبعیض وخشونت علیه او را، ارائه می دارد.

 جمهوری اسلامی ایران مصرا از تصویب کنوانسیون سرباز زده است با عطف به نقض مداوم حقوق بشر ایرانیان توسط حکومت جمهوری اسلامی ازخود این سووال را بپرسید آیا رژیم اسلامی ایران شایستگی عضویت در کمیسیونی که عهده دار ترویج برابری جنسیتی و قضاوت در مورد دیگر کشورهای جهان در این زمینه است را دارد؟

آیا این نهایت ریاکاری و گستاخی این رژیم نیست که می خواهد در جایگاه قضاوت در مورد دیگر کشورها در مورد رفتار آنها با شهروندان زنشان بنشیند وقتی که خود او چنین بی محابا سیاستهای بی رحم و سرکوبگرانه ای را علیه زنان در ایران اعمال می کند؟ جامعه بین المللی باید از طریق سازمان ملل پیغام صریحی به رژیم حاکم بر ایران بفرستد.

بیایید صدای زنانی شویم که صدایی ندارند، زنانی که حقوق اساسی بشر آنها به طور مداوم نقض می شود و به عنوان یک شیو ابزار با آنها برخورد می گردد.

 بیایید ندای خونهای به ناحق ریخته شده ای که از پس گور فریاد دادخواهی برآورند و ندای زنان و دخترانی که شکنجه شدند، مورد تعرض و تجاوز قرار گرفتند و اعدام گشتند شویمدبیایید یک پیغام صریح به رژیمهای سرکوبگر مانندجمهوری اسلامی ایران که به نقض حقوق بشر ادامه می دهد بفرستیم رژیم اسلامی ایران خوب گوش کن جایی در کمیسیون وضعیت زنان نداری.

 

شبنم اسداللهی –تهیه کننده و مجری برنامه همصدا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزارشگران

 

25.8.2011

 

www.gozareshgar.com

بهروز سورن

 

 

 

 

 

 

 


فرزاد |

اسلام یک دین اهریمنی است زیرا عبادت خداوند را با جنایت و خیانت و تجاوز و دروغ و هرآنچه پلیدی و سیاهی است ترکیب کرده ،هنگامی که دنبال هوادار میگردد از عبادت خدا سخن میگوید و هروقت با مخالفان روبرو میشود خوی دیگر خود که همان وجه اهریمنی اش است را نشان میدهد

آزادگی: |

تجسّم دختر بچّه‌های ۱۵ و۱۶ ساله که در زندانهای رژیم خونخوار اسلامی زیر دست گرگان رژیم مورد تجاوز و آزار قرار گرفتند و در آخر به دار آویخته شدند یا تیرباران شدند میتواند خواب از سر هر انسانی‌ که ذره‌ی وجدان داشته باشد را برباید.
جنایت این ۳۳ سال را میتوان بعد از سرنگونی این رژیم پلید آشکار و نمایان میشود انوقت است که ایرانیها میفهمند چه بر سر جوانهای آنها در طول این سالها آمده است
kami

یک نظر در بالاترین |

خط امامیهای آنروز که در صف مقدم تجاوز در زندان بودند و امروز عده ای شان از حکومت رانده شده اند!!
Ashkanjan



Gozareshgar
info@gozareshgar.com