25.08.11 08:09 Alter: 6 yrs

بالاتر از تاب - تلاش های گریز از زندان و یا خودکشی در زندان های جمهوری اسلامی

Kategorie: Nachricht

 

زندانی سیاسی همانند شکاری بود که شکارچی تنها قصد نداشت او را بکشد بلکه نهایت تحمل و مقاومت او را به آزمایش می کشید. در شکنجه گاه یا سلول تنهائی, در تماشای صحنه جنایت, در به نیستی کشاندن عزیزانش, فرار از کابوس تکرار شکنجه و تجاوز و یا دهها دلیل دیگر. برای این بخش از زندانیان سیاسی دو راه در معرض انتخاب قرار می گرفت. گریز به مفهوم فرار از زندان و یا گریز از شکستن, تحقیر شدن و تمایل حاکمان و زندانبانان برای له کردن وی و این گونه بود که خودکشی در زندانها مفهوم می یافت. امری که بارها و بارها گزارشات آن را خوانده ایم و روایت های تکاندهنده آن را شنیده ایم.

 

متن وورد همراه با تصاویر را اینجا ببینید


متن به صورت پ د اف همراه با تصاویر را اینجا ببینید


 

 

 

..............................

 

 

خودکشی در زندانهای جمهوری اسلامی نیز پدیده ای گسترده بوده است. وسعت آن متاثر از عمق و ابعاد گسترده توحش و خشونت حاکمیت مذهبی در شکنجه و کشتار مخالفان سیاسی اش بود. اقدام به فرار از شرایط هولناک زندان ها و شکنجه گاه ها, کابوس ها و مشاهده روزانه نقض حقوق اولیه انسانی در این مکانها بسیاری از زندانیان را در اندیشه گریز و رهائی انداخت. گریز از شرایط طاقت فرسای موجود برای نشکستن, برای انسان ماندن, برای له نشدن, برای حفظ اسرار.

زندانی سیاسی همانند شکاری بود که شکارچی تنها قصد نداشت او را بکشد بلکه نهایت تحمل و مقاومت او را به آزمایش می کشید. در شکنجه گاه یا سلول تنهائی, در تماشای صحنه جنایت, در به نیستی کشاندن عزیزانش, فرار از کابوس تکرار شکنجه و تجاوز و یا دهها دلیل دیگر.

برای این بخش از زندانیان سیاسی دو راه در معرض انتخاب قرار می گرفت. گریز به مفهوم فرار از زندان و یا گریز از شکستن, تحقیر شدن و تمایل حاکمان و زندانبانان برای له کردن وی و این گونه بود که خودکشی در زندانها مفهوم می یافت. امری که بارها و بارها گزارشات آن را خوانده ایم و روایت های تکاندهنده آن را شنیده ایم.

گزارشگران

www.gozareshgar.com

بهروز سورن

 

 

 

گزارشگران:

این نوشتار تنها یک گردآوری است.

گزیده هائی از روایت ها و خاطرات مردان و زنانی که به درازای شب در کابوس مرگ زندانهای جمهوری اسلامی و یا در تابوت هایش زیسته اند و هنوز بر تاریکی و ظلمت می خروشند و به افشای حقایق تلخ دوران زندان تحت حاکمیت مذهبی می پردازند.

کابوس دوباره را بجان خریده اند و رهائی از زندان را به  ابزاری برای روشنائی بخشیدن به دوران سیاه سرکوب استبداد مبدل کرده اند.

 

سخن می گویند و مالامال از امید به آزادی و عدالت باز نمی ایستند.

 

 

به گردهمائی چهارم سراسری زندانیان سیاسی – گوتنبرگ سوئد

 

 

 

جوان

 

 

جوانی که 5 ماه در قیامت مانده بود در بازگشت مدام راه می رفت و با خودش حرف می زد.او کاملا محیط پیرامونی را فراموش کرده بود.از قیامت یاد گرفته بود که به احدی اعتماد نکند. با احدی ارتباط نداشته باشد او حتی خود را به فراموشی سپرده بود. از خودش بیگانه شده بود. چها سال بعد از سپری کردن قیامت دست به خودکشی زد.

فرسودگی روح و روان این قبیل زندانیان آن چنان عمیق بود که  برخی از آنها حتی سالیان بعد  وقتی از زندان رها شدند به اروپا گریختند و در آنجا دست به خودکشی زدند.

 

کتاب خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

 

هزار بار مردن و زنده شدن

 


 

خودکشی های واقعی, چه  در بند مردان و چه  در بند زنان رو به افزایش بودند.

برخی بر این باورند که مسئولان به عمد تیغ و سایر وسایل خودزنی را در بند جا می گذاشتند تا امکان خودکشی را سرعت ببخشند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جلیل شهبازی

 

 

میان زنده مانده ها، جلیل شهبازی از قدیمی ترین زندانیان سیاسی دوران خلافت خمینی هم بودکه از سال 58 تاکنون، حبس می کشید. با وجود آنکه 3 سال پیش دوران محکومیتش پایان یافته بود، اما از آنجا که حاضر به مصاحبه و نوشتن انزجار نامه نبود، آزادش نمی کردند.

 او در دادگاه 5 شهریور هم در پاسخ به اینکه مذهبت چیست، گفته بود: مثل همه مردم، اسلام و افزوده بود: ما به خاطر مذهب با شما تضادی نداریم.

تضاد ما و شما، بر سر مسایل سیاسی و ا جتماعی است.

با این پاسخ، جلیل در صف اعدامی ها قرار نگرفت. اما وقتی کابل زدن های بی پایان شروع شد و وقتی که اعدام آن انبوه یاران قدیمی را دید، طاقتش دیگر طاق شد. به یکی از بچه ها گفته بود: من طاقت کابل را دارم، ولی تاب نماز خواندن تحمیلی را ندارم.

با اصرار از نگهبان ها خواست تا خارج از وقت مقرر، اجازه رفتن به دستشویی به او بدهند و رفت. همه ما می دانستیم که حادثه ای در حال وقوع است.

همان جا، جلیل شیشه مربایی خالی یافته بود که آن را شکست. زیر پیراهنش را بالا زد. چشم ها را بست و با تمام قدرت با تیزی شیشه شکسته، شکمش را درید. تیزی شیشه وقتی پوست را می شکافد (و بیشتر از آن وقتی که گوشت را می درد) ضعفی بر انسان غالب می کند که قدرت هر کاری را سلب می کند.

اما جلیل که مصمم بود، همه نیرویش را برای باز هم پاره کردن به کار گرفت.

سر آخر، رگهای 2 دستش را هم زد. فواره خون که در آغاز شدید بود، پس از چند لحظه آرام شد، که با هر تپش قلب، جهش آرام دیگری را به دنبال داشت. نشست.

ضعف از پای درآورده بودش. سر را به دیوار تکیه داد، چشم ها دیگر رمق نداشت. خون سرخ، کف زمین را پوشاند.

نگهبانی که به سراغش رفته بود، سراسیمه ناصریان را خبر کرد.

و این دیگری با خونسردی گفت:

" بگذار بمیرد !".

پس از ساعتی که بالای سرش آمدند، خونی دیگر نبود. بدن ورزیده و چهره مردانه اش یکسره زرد شده بود.

دست های آویزان و سرِ آویخته بر شانه اش می گفت که دیگر جان نیست. ناصریان با لگد، تن بی جانش را روی زمین پهن کرد. چشم های بی حالتش را نگریست و دستور داد که جنازه راهمراه دیگران سوار کامیون کنند.

ما که از تأخیرش نگران شده بودیم، می دانستیم که بلایی سرش آمده و انتظار می کشیدیم. بالاخره در باز شد و ناصریان و چند نفر از بازجوها آمدند. با لبخند پیروزمندانه ای گفت:

جلیل خودش را کُشت و کار ما را راحت کرد.

شما هم اگر می خواهید، برایتان طناب بیاورم.

 

شهادت جلیل نشان داد که پلیس برخلاف همیشه که در مقابل خودکُشی، واکنش نشان می داد، اکنون هیچ بدش نمی آید که ما هم در این شلوغی قتل عام، خودمان را بکُشیم.

وقتی که دشمن از کاری که تو می کنی خوشنود می شود، بی گمان باید از انجام آن بپرهیزی. بسیاری که به فکر خودکُشی بودند، فهمیدند که باید زنده ماند.

رژیم می خواست که هر چه بیشتر از ما بکُشد و ما باید تلاش می کردیم که تعداد هر چه بیشتری زنده بمانند.

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت

 

 

شدت فشار در شکنجه گاه 209 به حدی بود که بعضی از زندانیان روی لبه دستشوئی می ایستادند تا دستشان را به سیم برق برسانند و با خودکشی خود را از دست جلادان رژیم اسلامی راحت کنند.

این کار اغلب شب ها صورات می گرفت که پاسدارها کمتر آن دور و برها پیدا می شدند.

زندانی اگر موفق نمیشد با برق خودکشی کند سعی میکرد حفاظ شیشه ای را بشکند و با خرده های تیز آن رگ دست یا گردن خود را بزند و بر اثر خونریزی جان بدهد.

برای برخی از زندانیان این تنها راه رهائی از دست شکنجه گران بند 209 اوین بود.

خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقل قول

 

 

می‌بایست همه چیز تمام می‌شد و به پایان می‌رسید. در سلول تیغ بود و سوزن. دیگر بیش از این طاقت نداشتم. تصمیم گرفتم رگم را بزنم.

تیغ را برداشتم و روی رگ دستم کشیدم. نمی‌برید. بیش‌تر کشیدم. بیش‌تر و بیش‌تر. کند بود. کمی خون آمد.

توانستم کمی فکرم را متمرکز کنم. چرا این کار را می‌کنم؟ یادم افتاد وقتی مرا به این سلول آوردند، برخلاف همیشه تیغ در سلول بود! چرا این تیغ این‌جاست؟ چرا این سوزن‌ها در این سلول هستند؟

چرا آن تکه شیشه در گوشه‌ی پنجره قرار گرفته؟ آیا آن‌ها نمی‌خواهند من و ما بمیریم؟ چرا باید بمیرم؟ اما نماز خواندن هم برایم حکم مردن را داشت. نمی‌خواستم آن‌گونه بمیرم.

تردید به جانم افتاده‌بود. با خودم گفتم: می‌گویم که نماز می‌خوانم! ولی نه، نه. من می‌میرم، می‌میرم اگر نماز بخوانم... باز تیغ را بر پوستم کشیدم. کمی خراشش عمیق‌تر شد. خون آمد. باز کشیدم. جاری نشد. مردن برایم آسان نبود.

........

دوباره تیغ را روی دستم کشیدم تا شریانم قطع شود و خون فوران بزند و زندگیم پایان بگیرد و انتظار شکنجه تمام شود. نیاز به مرگ را با همه‌ی وجودم احساس می‌کردم. ... اما مردن اصلاً آسان نبود.

هذیان می‌گفتم. همهمه‌ای گنگ بود. در لحظه‌ای دریچه باز شد و پاسداری حرفی زد و من دست‌هایم را پنهان کردم. به پروین گلی آبکناری فکر کردم که خودکشی کرد و چه‌قدر زندانبان‌ها را خوشحال کرد.

به مهین بدویی فکر کردم که خودکشی کرد و دوباره آن‌ها خوشحال شدند و من نمی‌خواستم آن‌ها خوشحال باشند.

باید دست‌های خونینم را از پاسدارها پنهان می‌کردم. آن‌ها مرا و زنده بودن مرا دوست نداشتند. من زندگی را دوست داشتم و مردن هم آسان نبود.

زندانبانان گفته‌بودند همه‌ی چپ‌ها را برای نماز می‌آورند این‌جا! : کاش زینب را نیاورند و کاش لادن را نیاورند.

به مادرم فکر کردم که چقدر شریف و انسان بود و چقدر از رنج و درد ما درد می‌کشید. به خواهران و برادرانم و به پدر رنج‌کشیده‌ام از اعدام برادرم فکر کردم.

 تیغ را داخل توالت انداختم و سوزن‌‌ها را نیز. دستم را با پارچه بستم. جای آن زخم هنوز روی مچ دستم باقی مانده‌است

" عفت ماهباز: "فراموشم مکن"، نشر باران، سوئد، چاپ نخست 2008

نقل از شیوا فرهمند راد – مردن اما آسات تیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علی سرابی

 


 

علی سرابی بعد از دستگيری و زير شکنجه، می پذيرد که پاسداران را به سر قرارش ببرد. او آن ها را به خيابان حافظ برده و از بالای پل حافظ خودش را به قصد خودکشی به ميان خيابان پرت می کند. او از شانس بد روی ماشين درحال عبوری افتاده و بيهوش می شود.

نه زیستن, نه مرگ جلد اول

ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیرالله کریمی

 

 

در دی ماه 64 در ادامۀ مبارزۀ بی وقفۀ خود به چنگال خون آشامان ولایت فقیه گرفتار آمد و در نبردی قهرمانانه به مدت کوتاهی پس از دستگیری به هنگام بازپرسی در یک فرصت به دست آمده، خود را از طبقۀ چهارم ساختمان به زیر افکند و به شهادت رسید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کاظم خوشابی از زبان مهدی اصلانی

 

 

 

 

 

سرگذشت دیگر از آن کاظم خوشابی‌ست، "آمیخته‌ی تیره‌گی سنگ و یشم، لاجورد و دریا، با روشنای چشمانی سبز، سپیدمو، گندم‌گون، زخم‌خورده، بی‌آب، چاک‌چاک، جنوبی" که از زبان هم‌زنجیر سال‌های زندانش مهدی اصلانی می‌خوانیم.

او از فعالان سازمان فدائی معروف به جریان "شانزده آذر" است. مهدی اصلانی تنها کسی‌ست که اجازه‌ی شوخی با او دارد، سربه‌سرش می‌گذارد و چشمان سبز او، این دلیر تنگستانی را، "کار انگلیس‌ها" می‌نامد.

پس از مدت‌ها جابه‌جایی در زندان‌ها و سلول‌ها، کاظم را، پس از هفده روز اعتصاب غذا، همراه با ده تن دیگر به سلول تنگی که مهدی اصلانی نیز در آن است آورده‌اند. او با کمی آب‌قند و چای و مقداری پنیر اعتصاب غذای هفده‌روزه‌اش را می‌شکند و کنار نرمه‌ی گوش مهدی اصلانی با امواج لرزان صدایش درباره‌ی جای زخم روی مچ دستش توضیح می‌دهد.

مهدی اصلانی، این پرورده‌ی سه‌راه اکبرآباد، که زبان گفتار مردم را نیک آموخته، به لهجه‌ی جنوبی کاظم می‌نویسد. کاظم می‌گوید:

"- [...] روزای اول تو کمیته‌ی مشترک بستنُم به تخت، شهیدُم کِردند. جای سالم تو تن‌اُم نذاشتن. آدرس انبار کرج و دستگاه چاپ افست و بقیه‌ی امکانات رو می‌خواستن. از بیخ‌وبن منکر شُدُم. یک هفته ده روزی مثل یابو کتک می‌زدن [...]

یکی از دفعات بی‌شمار به تخت بسته‌شدن، مسئولُمه آوردن بالای سرُم. پریده‌رنگ بود و آش و لاش. بدجوری زده بودنش [... گفت] - مقاومت بیهوده‌اس. همه‌ی مسائل از بالا لو رفته و همه چیز رو شده. چیزی برای پنهان کردن نمانده. خودتو خلاص کن و بی‌خود کتک نخور.

[... بازجو] مجتبی گفت از تخت بازش کنین. کروکی انبار و خیلی اطلاعات دیگه رو گذاشتن جلوم. [...] گفت: روت کم شد؟ فهمیدی ما همه چیز رو می‌دونستیم و فقط می‌خواستیم خودت بگی؟

حیف نبود این قدر کتک مفت خوردی؟ این هم فرد اول سازمان‌تون.

دیگه چی می‌گی، آقای خوشابی؟ نگاش کِردُم و گُفتُم: اصلاً ای آقا رو نمی‌شناسُم. چون حالش سر جاش نبود حتماً مانو با یکی دیگه اشتباهی گرفته.

- شاید حق با شما باشه - و به حسین غول نگاه کرد و گفت: بشاشید توی دهنش پدرسگو.

دوباره بستنُم به تخت. داد می‌زدُم: مرگ بر شکنجه‌گر. پتونو کِردن تو دهنُم و حسین غول و ابراهیم با یکی دیگه شروع کردن نوبتی ز ِدن. حالُم خیلی بد شد و پاهام از حس رفت. بردنُم درمانگاه [...] و مانو گذاشتن زیر سِرُم. چهل‌وهشت ساعت بحرانی رو از سر گذروندُم. همون جا به خودُم گُفتُم: کا، کاظم! اینا تا کجا می‌خوان ادامه بدن؟ تو همون چهل‌و‌هشت ساعت تصمیم گرفتُم خودمو خلاص کُنُم. این بود که یکی از تیغ‌هایی رو که دکترا سر سوزن باش می‌شکنن کش رفتُم و توی لیفه‌ی شلوارُم جا دادُم. بعد که برگردوندنُم به سلول، یه شب بعد خاموشی، شروع کِردُم به بریدن ر ِگای مچ دست چپُم. ر ِگای سطحی رو زدُم اما شاهرگ بریده نمی‌شد، چون هم تیغ کند بود و هم لزجی و لیزی خون نمی‌ذاشت. از قاشق غذا کمک گرفتُم. خُ قاشقُم می‌دونی روحی بود و جون نداشت، کاکا! اونو انداختُم زیر شاهر ِگ و کشیدُمش بالا. لامصب لیز می‌خورد و فِرار می‌کِرد.

مرگ هی از دستُم در می‌ر ِفت. مرگ مثل ماهی شده‌بود و من ماهیگیر ناتوان، پنجه در پنجه‌ی هم انداخته بودیم. قاشق دو نیمه شد و شکست. دندونامو به کمک گرفتم. لیزی و چسبندگی خون مجال نمی‌داد. من هم جون تو بدنُم نمونده بود و قوه و قدرت بدنیُم به صفر رسیده‌بود. سرُم گیج می‌رفت. خون زیادی از بدنُم رفت. بوی چرک و کثافت و خون همه جا رو گرفته بود. از حال رفتُم و در رؤیایی شیرین به مرگ سلام کِردُم. تو اون لحظه فقط بی‌بی تو نظرُم بود و دوران خوش بچگی. بی‌بی خوشگل‌تر از همیشه، با چشمانی روشن و پر ستاره، گیسو گشوده و حنا زده، کودکی به پشت بسته، و من در گردش رؤیایی گهواره و مقاومت بیهوده برای خواب نرفتن، غرق تماشای بی‌بی، و دوبیتی‌های فایز:

مُو از روز ازل بختُم کِج افتاد

ز ِ بَس که مادرُم شیر غمُم داد

مُو رو بردند به مکتب‌خانه‌ی عشق

معلم آمد و درس ِ غمُم داد.

 

نمی‌دونُم تو اون لحظات چرا فقط بی‌بی تو نظرُم بود و بس. یادش سبز. همیشه می‌گفت: کاظم، بچه جون، تو سر سالم به گور نمی‌بری. مویُم می‌گفتُم: خُ بی‌بی هر کی یه جوری باید کلکش کنده شه. بذار مویُم سر سالم به گور نبرُم.

از هوش رفتُم. نوبت دستشویی، چون نگهبان در زده‌بود و جوابی از من نشنیده‌بود، با باز کردن در، بدن خون‌آلودُم رو می‌بینه. سریع دکتر بلوچ (شال‌چی) رو خبر کِرده و همون جا تو سلول بخیه‌کاریُم کِردن و زیگزال‌دوزی شُدُم. حالا هم تَک ِ تویُم."

کاظم خوشابی دیگر در میان ما نیست. در تابستان  شصت و هفت

اعدامش کردند.

مهدی اصلانی که "تا حد بلعیدن" او را بوسیده و خوب می‌شناسدش، حدس می‌زند که لابد در برابر هیأت مرگ سه‌نفره گفته‌است:

موُ؟ موُ تو عمرُم یه رکعت نِماز نخوندُم وُ بعد ِ اینُم نمی‌خونُم

از مهدی اصلانی – کلاغ و گل سرخ

شیوا فرهمند راد - مردن اما آسان نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وحید خسروی – وحدت کمونیستی – دهه شصت اعدام شد.

 


 

در تاریخ 21 تیر 1360 وحید خسروی به همراه یکی از همراهان سازمانی اش اززندان بابل فرار کردند.

وی پس از مدتی دستگیر و اعدام میشود.

نشریه رهائی دوره دوم شماره 90

متن کامل چگونگی فرار از زندان را در نشریه رهایی مورخ 28 تیرماه 1360 در این آدرس ببینید

 

http://www.vahdatcommunisti.com/index-filer/Page1283.htm

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد محدث بندر ریگی

 


 

محمد محدث بندر ریگی – در حمام با شیشه دارو خود کشی کرد اما در آخرین لحظات متوجه شده و  نجاتش میدهند. گوهردشت

نه زیستن, نه مرگ – ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرار جمعی

 


 

فرار از زندان هم داشتیم .گروهی از توابین هرروز برای کار به بیرون از محوطه زندان میرفتند که در ساختمان جدید زندان کار کنند .

مسئولیت آن بعهده یکی از توابین پیکاری بوده و صبح ها لیست را به نگهبانی زیر هشت داده وآنها بدون چک کردن اسامی امضا کرده ولیست به نگهبانی در اصلی که توسط شهربانی اداره می شد, داده وبه تعداد مندرج در لیست از در بیرون می فرستادند.

 روز موعود یک نفر از غیر گروه کاری را در لیست جا می زند و چهار نفر از آن جمع فرار کرده یک ویا دونفرشان مجاهد وبقیه پیکاری بودند شایع کردند که دستگیر شده اند ولی دروغ بود.

بعدا نیز دو نفر از توابین که برای مسابقه به خارج از زندان برده بودند از ورزشگاه فرار کرده بودند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع؟

 


 

تنها راه چاره خودکشی واز طریق جویدن ودریدن رگ مچ دستم بود ابتدا خودرا محاکمه کردم وبدلیل همه ضعف ها وکاستی ها ,ناتوانی های سیاسی وشخصی نفرت از خودم را تقویت کرده وبه منتها درجه رساندم .

بعد از دستشویی وناهار حدود پنج ویا شش ساعتی وقت داشتم تا نوبت دستشویی بعدی.پتورا به سرم می کشیدم وزیر پتو با شدت تمام دستم را با دندانهای نیشم که وظیفه اش در بین دندانها دریدن بود گاز میگرفتم داستان را کوتاه کنم که این عمل با دندانهای نیش دیگر وسپس دندانهای جلو تا روز بعد تکرار شد وهربار از شدت درد بی اراده دندانهایم باز میشد ومن با نفرت بیشتری از خود که این ناکامی نیز به آن اضافه شده ودلیل دیگری بر بیعرضگی ام میشد بر شدت تلاشم می افزودم

 (فکر میکنم این عمل با مازوخیسم بسیار متفاوت است!!)

نتیجه ای نداشت ونتوانستم آن تکه گوشت را بکنم..

زخم شده بود وجای آن تا کنون نیز تنها جای قابل تشخیص یادگاری از همه بازجویی ها  که شده ام باقیمانده است.روز بعد آمدند وتمامی کاغذ ها وخودکار ها را بردند ( آن مایه اعصاب خورد کنی را) ولی من به تلاشم ادامه می دادم.

 

 

 

 

 

 

 

زهرا پدیدار و فرح پژوتن

 


 

صدای زهرا پدیدار (٢) و فرح پژوتن (٢) نيز به گوش می‌رسد که علیرغم جوانی‌شان، توان تداوم زندگی را در خود نیافتند و خودکشی کردند.

بعد از اين كه مهوش آزاد شد پسرش ١٥ ساله بود و خواهرش به هر تمهيدی متوسل می‌شد كه پسر را برای خود نگه دارد. طرف‌های عصر بود که مهوش به من تلفن زد و گفت:

 

مريم شنيدم كه بالاخره نتيجه‌ی همه‌ی زحماتتو گرفتی و تونستی بچه‌رو جذب خودت كني

 


مهوش در آخرین دقایق به مریم زنگ می‌زند. صدایش از آن سوی تلفن ملتمس به گوش می رسد. می‌خواهد او را ببیند.

مریم بی‌خبر از پیروزی خویش بر زندگی، درگیر مشكلات است. دیدار را به آینده موکول می کند و... او از این بابت خود را به محاکمه می کشد. و خود را مقصر در مرگ او می داند.

...

بعد از اين كه مهوش آزاد شد, گفت: "تو می‌دونی كه من چقدر مشكل دارم؟ می‌خوام باهات صحبت كنم. به كمك تو احتياج دارم." من گفتم "در اولين فرصت به تو تلفن می‌زنم تا هم‌ديگه‌رو ببينيم." روز بعد يا دو روز بعد، خبر خودكشی مهوش را شنيدم.

 

 

http://farhang.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/3663/

 

 

 

 

 

 

سهیلا درویش کهن

 


 

از زندان زنان هم خبر آمد که بچه ها را برای نماز خواندن زیر فشار گذاشته اند، کتک زده اند، چند نفر خودکُشی کرده اند. آنجا هم پلیس گذاشته بود تا رفیق مان سهیلا درویش کهن در خون خود بغلطد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت

 


 

گويا در سال ۶۱ تعدادي از هواداران يک سازمان سياسي از زندان کازرون فرار مي کنند . آنها به الله قلي پناه برده  بودند و او هم مدتي آنها را نگه داشته بود ، تا اينکه به جريان خودشان وصل شده و رفته بودند.

 

مسیح باز مصلوب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو مورد تجاوز – خودکشی

 

 

 

مورد اول خودم هستم و دومى يكى از هم زندانيان سابقم.

 

بعضى از دوستان كم لطف تجاوز را نوعى شكنجه مى دانند. بايد بگويم براى من و دوستم اينطور نبوده ، چيزى بوده ماوراى شكنجه... اين دوستان بعد از تجاوز خودكشى رانوعى عمل مذهبى تلقى مى كنند. ابایی ندارم. بگذار هرچه مى خواهند بگويند. چون در آن شرايط نبوده اند و نمى توانند درك كنند.

 

بازجو با اين كار مى خواست مرا خرد كند. كه خرد شدم. آن يكى هم ديوانه شد. بعد از آزادی نتوانستم از او خبرى بدست آورم. خانواده اش از داشتن چنين دخترى اظهار بى اطلاعى میكردند.

 

‏بعد از مدتى بازجویی ، وقتى بازجو احساس كرد كه با شكنجه كردن نمى تواند اطلاعات بگيرد به من گفت "در بيرون خيلى سربلند بودى. وقتى راه مى رفتى حتما احساس غرور مى كردى. كارى مى كنم ديگر رويت نشود بيرون آنطور راه بروى".

 

شب موقع بازجویی با چشمان و دستان بسته( دست های بسته به ميله شوفاژ) در راهرو شكنجه گاه پیشم آمد و گفت تو مثل اينکه با حرف حساب آدم نمى شوى. ما ديگر از تو اطلاعات نمى خواهيم چون اطلاعات تو سوخته است. آرام آرام شروع به جلو آمدن كرد.

 

همين بازجو در حين بازجویی بارها و بار ها بدنم رالمس كرده بود. گفت كارى مى كنم كه تا ابد يادت نرود.

 

شروع كرد به كنار زدن چادرم ، منهم كه دستانم بسته بود سعى كردم از پاهايم كمك بگيرم. راستش را بخواهيد اول فكر مى كردم دارد مرا مى ترساند تا اينکه وقتى دكمه های بلوزم راشروع به بازكردن كرد سروصدا را شروع كردم ، چون ديدم واقعا مسئله ترساندن نيست. دستانش بدنم رالمس كرد ، از آن حالت لمس كردن فهمیدم... با دستمالى كه داشت دهنم رابست.

 

كار بستن دهن كه تمام شد ، چون من اصلا قدرت مانور نداشتم و دستانم بسته بود به شوفاژ. بعد از تلاش هاى فراوان من و ناتوانى بدنم، كارش را تمام كرد. دوبار ه به همان حالت اول دكمه هايم را بست و شلوار را پايم كرد. احساس خورد شدن مى كردم. قدرت حركت نداشتم.

 

حتی براى پوشاندن خود نمى توانستم كار ى بكنم ، ناتوان شده بودم. دستانم بر اثر تلاشى كه كرده بودم سياه و باد كرده بود. بعد از آن مرا به بازجویی بردند. حالم خوب نبود. با تكه شيشه اى كه در اتاق بازجویی پیدا كردم ، از فرصت استفاده كرده و رگ دستم را زدم كه بازجو سر رسيد.

 

بر اثر خونريزى دستم، تمام لباس و تقريبا جلوى پايم خونى شده بود. دست پاچه شده بودند چون آنها از موضوع خبر نداشتند و اگر هم خبر داشتند خودشان را به نفهمى مى زدند. مسثول بهدارى آمد و گفت به رگ اصلى نزده است.

 

پارچه ى را آتش زد و روى دستم گذاشت و با باند آن را بست. مرا به راهرو و جلو اتاق شكنجه كه محل رفت و آمد پاسداران و بند مردان بود بردند.

 

حالتم رانمى توانم برایتان تشريح كنم. تنها دنبال اين كار بودم كه هر طور شده خودم را بكشم. حالا به هر وسيله اى که باشد. شب موقع نماز پاسدارن از فرصت استفاده كرده و قوطى قرصى را از جلو يكى از سلولها برداشتم. چون زمانى كه در سلول هستى قرص ها را بيرون سلول مى گذارند.

 

قرصهاى جلوى چند سلول نزديكم را جمع كردم. تعداد قرص ها زياد بود نمى توانستم آنها را بدون آب بخورم. دنبال فرصت مى گشتم تا اينکه بعد از چند روز مرا به سلول فرستادند. بهترين موقع بود.

 

مى دانستم هرچند ساعت يكبار براى بازجویی صدايم مى كنند. براى اين كار آخر شب را انتخاب كردم كه اگر بازجویی هم داشته باشم بعد از نصف شب راحتم مى گذارند و تا صبح سراغم نمى آيند. نصف شب تمام قرص ها را خوردم. با وضعيت جسمانى كه داشتم اطمينان كامل داشتم قرص هاى خواب آور كار خود را خواهند كرد.

 

قرص ها را خوردم و چون بعد از زدن رگم هيچى بهم ندادند با خود به سلول ببرم - حتی چادر و چشمبند را- روى زمين دراز كشيده و انتظار مرگ را كشيدم.

 

براى دادن صبحانه كه معمولا بين ٦ ‏تا٣٠ و٦ بود میآ يند ، هرچه به در مى زنند جوابى نمى شنوند. حاجى مسئول صبحانه اولين كارى كه مى كند با پایین تماس مى گيرد و از طريق آيفن توى راهرو مى گويد فلان سلول جواب نمى دهد. اينها را بعدها زندانى سلول روبرویی كه توى بند ديدمش به من گفت.

 

بعد از مسئله خودكشى و آمدن پاسدارها، تمام اين صحبت ها را من از زبان زندانى سلول روبرویی برايتان تعريف مى كنم. او گفت بعد از آنکه مسئول صبحانه از تو جوابى نشيند با مسئولان زندان تماس گرفت.

 

بعد از چند دقيقه تعدادى پاسدار سراسيمه مى آيند و از حاجى مى پرسند چى شده.

او مى گوید : "در راباز كردم ، چادر را تو انداختم و هرچه صدايش مى كنم كه چادر را سر كند و بيايد صبحانه را بگيرد جواب نمى دهد.´يكى از آنهامرا صدا مى زند ، وقتى جوابى نمى شنوند تصميم مى گيرند بيايند توى سلول. بعد از آن ديگر سلول روبرویی چيزى از صحبت هاى آنهارانمى شنود.

 

بعد از مدتى صداى سيلى زدن مى شنوند.

 

در سلول باز مى شود و مى گويند مواظب باشيد نيفتد. آنقدر براى بهوش آمدن به من سيلى زده بودند و رگ شانه هايم را فشار داده بودند كه تا مدتها صورتم و شانه هايم درد مى كرد. چشمانم را كه باز كردم در بيمارستان بودم. دکتر پرسيد چند تا قرص خورده اى؟

 

در حين خواب و بيدارى سر تكان دادم. براى بيرون آوردن قرص ها لوله اى راوارد معده ام كرده بودند. حالت استفراغ داشتم. به يكى از دستانم سرم زده بودند و دست ديگرم رابه تخت بسته بودند.

 

همان دستى كه قبلا رگش را زده بودم و هنوز هم بر اثر فشارى كه به آن آمده بود كبود بود. دکتر به آرامى گفت ، خطر رفع شده است ولى تا مدتى بايد بيمارستان باشد. ولی آنان اصرار داشتند مرا به زندان برگردانند.

 

دکتر گفت ما نمى توانيم مريض را الان مرخص كنيم احتمال زياد دارد بر اثر قرص هایی كه خورده دوبار ه به حالت اغما بيفتد. مرا به مدت دو روز در بيمارستان نگه داشتند.

 

بعد از دو روز مرا به زندان برگرداندند. يكى از بازجوهايم گفت با خانواده ات ملاقات دارى ، خودت بايد دليل خودكشى را به آنها بگویی. بايد بگويم!؟ يا واقعا اين بازجو از جريان خبر نداشت و يا خودش را به نفهمى زده بود و يا اگر هم مى دانست هیچوقت حدس نمى زد در ملاقات به خانواده ام چيزى بگويم.

 

‏به پدرم اجازه داده بودند با من ملاقات كند. به پدرم گفته بودند حق ندارى زياد سئوال كنى. بعد از خودكشى، خانواده ام فهميده بودند. پدرم شب و روز جلو بازداشتگاه را ول نكرده بود، آنجا خوابيده بود.

 

پدرم را در اطاق ملاقات همراه بازجو ديدم. پدرم پيرتر شده بود. بازجو گفت بگو چرا خودكشى كرده بودى. از فرصت استفاده كرده و به پدرم گفتم جريان چى بوده. نه بازجو و نه پدرم انتظار نداشتند. پدرم نگاهى به من و نگاهى به بازجو كرد و گفت از من خواسته اند ترا نصحيت كنم ولى حالا هر تصميمى بگيرى نگران ما و بچه ات نباش ، نمى گذارم به بچه ات سخت بگذرد. خواهران و برادرانت هم مرا كمك مى كنند. از جاش بلند شد و رفت.

 

در مقابل پدرم احساس گناه كردم ، پدری كه هنوز غم از دست دادن برادرم را داشت ، خودم را هرگز نخواهم بخشيد. بعد از آن، پدرم هرگز در آن رابطه سئوالى از من نكرد ، فقط يك بار گفت اين مسئله يين خودمان خواهد ماند.

اين جريان را من دو ماه پیش كه داشتم براى مراسم خودم را آماده مى كردم به شوهرم و دخترم گفتم.

 

متن سخنرانی نینا اقدم

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی فیروز الوندی

 


 

یکی از رویداد‌های مهم در زندان، با خودکشی دوست و رفیق عزیزم فیروز الوندی به وقوع پیوست. وی در اولین ساعات بامداد یکشنبه، اول اردیبهشت سال ۶۴، خود را به شکلی دردمندانه و به قولی به روش فلسطینی(نشسته) که مخصوص دوران زیر‌بازجویی و امکانات محدود در آن شرایط است، به دار آویخت. دار که نه، به شکلی فجیع خود را خفه کرد. .....

 

فیروز حساب همه چیز را کرده بود. به نظر می‌آمد که ابتدا قصد داشت اولین ساعات بامداد شنبه ۳۱ فروردین اقدام به خودکشی کند ولی برای تضمین موفقیت، اقدامش را یک شب به عقب انداخت.

 

فیروز یک شب کف اتاق روی زمین می‌خوابید و یک شب روی تخت طبقه‌ی سوم. من روی تخت طبقه‌ی اول می‌خوابیدم و فیروز درست مقابل تخت من، روی زمین می‌خوابید. او می‌دانست که من عادت دارم نیمه‌های شب از خواب بر‌خیزم.

 

شاید این احتمال را داده بود که اگر او را سر جایش نیابم و در دستشویی هم نباشد و با خصوصیاتی که در من سراغ داشت، کنجکاوی کرده و برنامه‌اش را برهم بزنم. به همین دلیل علی‌رغم فراهم کردن همه‌ی امور، برای بالابردن تضمین موفقیت طرحش، اجرای آن را یک شب به تأخیر انداخته بود تا نوبت روی تخت خوابیدنش برسد.

 

او از احمد نجار خواسته بود که آن شب جایش را روی تخت طبقه‌ی سوم با وی عوض کند تا در صورتی که من یا دیگران از خواب برخاستیم و وی را در جایش نیافتیم، به دنبالش نگردیم. بلکه با پر بودن جای‌اش تصور کنیم خواب است و در صورت کنجکاوی به دنبال احمد نجار بگردیم و نه فیروز!

 

برای این که نشان دهد دلیل خودکشی‌اش برای مأیوس شدن از مبارزه و عدم تحمل شرایط زندان نبوده است، شب قبل از اقدام به خودکشی، به حمام رفته و کلیه لباس‌هایش را می‌شوید. کاری که در شرایط عادی از او بعید بود.

 

اخبار روزنامه را تا به انتها ‌خواند. عصر شنبه ۳۱ فروردین، مقاله‌ای دو صفحه‌ای در روزنامه‌ی اطلاعات در مورد کنفرانس "یالتا" و نتایج آن درج شده بود که فیروز تمامی آن را خواند. سلطانعلی پذیرا، یکی از بچه‌های اتاق چندین بار از فیروز درخواست کرد که تنها برای چند لحظه روزنامه را به او بدهد تا تیترخوانی کند.

 

سلطانعلی با اعتراض من مواجه شد. گفتم: چه کارش داری؟ یک ساعت دیرتر بخوان! می‌ترسی چه چیزی را از دست دهی؟‌ سلطانعلی آرام شد و دیگر درخواستش را تکرار نکرد. فیروز نیز بعد از خواندن تمام مقاله، در حالی که می‌خندید، روزنامه را به سلطانعلی داد و گفت: سلطان، حالا بزن تو رگ!

 

هنگام شام کمی با او شوخی کردم. فیروز با لبخند صمیمانه‌ای گفت: قضیه چیست این‌قدر سر به سر من می‌گذاری؟‌ گفتم: هیچی، مگر اشکالی داره؟‌ گفت: نه چه اشکالی داره، ما هم حال می‌کنیم. برخلاف شب‌های قبل، نیمه‌های شب برنخاستم و صبح ساعت ۶ مانند همیشه از خواب برخاستم و مشغول مطالعه‌ی روزنامه شدم و به نبودن فیروز پی نبردم.

 

موقع صبحانه، وقتی همه از خواب برخاسته بودند، متوجه شدم همه‌ی تخت‌ها خالی است و از فیروز خبری نیست. از بچه‌ها پرسیدم: فیروز کجاست؟ یکی گفت: مثل این که در حمام لباس می‌شوید. بعد از صرف صبحانه دوباره پرسیدم: فیروز نیامد، مثل این که دیر کرده است؟

 

یک دفعه یادم افتاد من از ساعت ۶ صبح بیدار بوده‌ام و تا حالا که هفت‌ونیم است، یک ساعت ونیم می‌گذرد و فیروز را ندیده‌ام. نگران شدم. به بچه‌ها گفتم:

این چه لباس شستنی است که این‌همه طول کشیده است؟ در ثانی فیروز لباس‌هایش را دیروز شسته بود. برای اطمینان خاطر بلند شدم و به حمام رفتم و او را آن‌جا نیافتم. هرچه او را صدا کردم، پاسخی نگرفتم. به اتاق بازگشتم. بچه‌ها سراسیمه هر کدام به دنبال فیروز می‌گشتند.

 

چند نفر دیگر نیز دوباره به حمام و توالت‌ها رجوع کردند، ولی ردی از او پیدا نکردند. بچه‌ها، کلیه‌ی اتاق‌های بند را یک به یک به دنبال او گشتند، به امید‌ این که شاید به اتاق دیگری رفته و در آن‌جا خوابیده باشد.

 

سپس از مسئول بند سؤال کردند که آیا کسی را شب گذشته به بهداری نبرده‌اند؟ پاسخ او نیز منفی بود. کلاس درسم ساعت هشت صبح شروع می‌شد و من فرصتی برای ادامه‌ی گشتن نداشتم.

 

به احمدرضا محمدی مطهری، یکی از زندانیان مجاهد گفتم: من می‌روم کلاس، فیروز از شب گذشته ناپدید شده است، تو برو و دوباره یک به یک در تمام توالت‌ها را باز کن و داخل آن را ببین و نتیجه را به من اطلاع بده! هنوز کلاس را شروع نکرده بودم که دیدم احمد، رنگ پریده و مضطرب، مراجعه کرد و سراسیمه مرا خواند و آهسته در گوشم گفت: فیروز در توالت۲ خودکشی کرده است.

 

من خودم دیدمش و در توالت را همان‌طور بستم و آمدم. رنگم پرید، قلبم داشت از حرکت باز می‌ایستاد، بچه‌های کلاس متوجه‌ی اوضاع بهم ریخته‌ام شدند. به سرعت همراه احمد به سمت توالت رفتم. نمی‌دانم طول مسیر را چگونه طی کردم.

 

عده‌ای متوجه‌ی پریشانی‌ام شده و ما را دنبال کردند. در توالت را احمد باز کرد، فیروز در حالی که پیژامه‌ی آبی رنگ و کاپشن خلبانی‌اش را به تن داشت، خود را دار زده بود. قبل از مبادرت به خودکشی، چند سیگار کشیده بود و روی انگشتش را با خودکار جوهری کرده بود، احتمالاً چیزی نوشته و زیر آن را انگشت زده بود.

 

از بس جا خورده و شوکه بودم که یادم رفت جیب‌هایش را بگردم. در همین حال بچه‌های بند سرازیر شدند. سرش به پایین خم شده بود. رنگش پریده بود و جای خون‌مردگی و کبودی روی گردنش بود. در اثر کشیدگی، گردنش چند سانتی‌متر بلندتر شده بود. معلوم بود به سختی جان داده است. هنوز چهره‌اش را فراموش نکرده‌ام:

بدرود دوست من!

بی آن‌که دست‌ها را بفشاریم و حرفی بزنیم

غمگین مباش، خم به ابرو نیاور!

در این زندگی مردن چندان تازگی ندارد

و زیستن نیز دیگر چیز تازه‌ای نیست[1]

دیوار توالت۲ از همه‌ی توالت‌ها کوتاهتر بود و مزیت آن در این بود که زیر درش بسته بود و از بیرون، داخل توالت پیدا نبود. در حالی که بقیه‌ی توالت‌ها قسمت پایینی درشان باز بود و داخل توالت پیدا بود و به همین دلیل کسی نمی‌توانست خود را در آن‌ها دار بزند.

 

فیروز با بستن یک سر طناب به لوله‌ی کوتاه سیفون توالت و گره‌زدن آن به دور گردن و زانوی چپ‌اش، دو دست خود را روی دیوار‌های اطراف توالت قرار داده و روی یک پا به هوا پریده بود و با تمام قوا، در حالی که پای بسته‌اش را روی هوا گرفته بود، روی آن پای دیگرش نشسته بود.

 

این حرکت باعث فشار آوردن به گردنش شده و دست و پا زدن‌های بعدی نیز باعث انتقال هرچه بیش‌تر فشار پای بسته‌اش روی گردنش شده و سرانجام به خفه شدنش کمک کرده بود.

 

با مراجعه‌ی پاسداران، کلیه‌ی افراد بند را از توالت بیرون کرده و دکتر ایران‌نژاد مرگ فیروز را تأیید کرد و اظهار داشت که امکان ندارد وی به تنهایی قادر به انجام این کار بوده باشد و حتماً افراد دیگر به او کمک و یاری رسانیده‌اند!

 

با آوردن دوربین فیلم‌برداری از فیروز و صحنه‌ی خودکشی او فیلم‌برداری کردند. رفتن فیروز را نمی‌توانستم باور کنم. او دیگر در کنارمان نبود.

 

 

 

 

 

 

خودکشی عذرا

 


 

عذرا سیزده روز تمام مقاومت کرد و شلاق خورد. روز سیزدهم رگ دستش را برید. پاسدارها فهمیدند و او را به بهداری بردند و مچ اش را بخیه زدند فردای آنروز دوباره شلاقش زدند. بعد از چند روزی او هم نماز خواند.

حقیقت ساده از منیره برادران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن صدیقی

 


 

زندانی مجرب و مقاوم  که از شکنجه ساواک جان سالم بدر برده بود و نامش را به شکنجه گران نگفته بود ... و نیمی از عمر خود ( 14 سال ) را در زندان های شاه و خمینی سپری کرده بود, در زندان با خوردن داروی نظافت خود را کشت.

 

خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی مهین

 


 

مهین در آنروزهای تابستان 67 سخت کلافه بود.در دریای ارام نگاه و صورتش اضطراب و نگرانی موج میزد و بعید نبود که دست به خودکشی بزند.

جند نفری بی آنکه او بداند دنبالش می رفتند و او را زیر نظر می گرفتند.

در دستشویی و حمام پشت در منتظرش می ماندند و اگر کار بدرازا می کشید به بهانه ای در را باز میکردند.

چند بار که در را از داخل بسته بود و باز نمیکرد از دیوار بالا رفتند و جلوی خودکشی اش را گرفتند.

می خواست رگ دستش را بزند. بار آخر که سخت مقاومت میکرد و رگ بریده دستش را با خشونت بیرون می کشید ناچار به پاسدار خبر دادند .... فردای آنروز یا چند روز بعد بالاخره در بهداری رگ دستش را برید و  و خود را کشت.

 

حقیقت ساده – منیره برادران

 

 

 

 

 

 

روایتی دیگر از سهیلا درویش کهن

 


 

سهیلا درویش کهن از هواداران سازمان اکثریت در میان آنها نبود. همه برگشته بودند جز او. او را هم شلاق می زده اند اما از دو سه هفته پیش کسی صدایش را نشنیده بود و خبری از او نداشتند.خبری در سلولها پیچیده بود که یکنفر خود را دار زده است. قطعا او بود و یا شاید زیر شلاق مرده بود.

 

حقیقت ساده – منیره برادران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی در دادستانی

 


 

هنوز به بند منتقل نشده بودم و شب‌ها در همان دادستانی، پشت در شعبه و یا شکنجه‌گاه، روی زمین می‌خوابیدم. خسته، کوفته و درمانده، نزدیک در شعبه‌ی هفت بازجویی در طبقه‌ی دوم ساختمان دادستانی، روی زمین درازکشیده بودم. اواخر شب بود. هنوز صدای شکنجه به گوش می‌رسید. یکی- دو شب بود که خواب به چشمم نیامده بود.

 

تازه چشم‌هایم در حال گرم شدن بود که احساس کردم کسی پهلویم دراز کشید. سایه‌اش را دیدم. نمی‌دانم چقدرطول کشید، ولی مطمئناً زیاد نبود. یک باره احساس کردم که زمین زیر پایم به لرزه در آمده است.

 

با هراس از خواب پریدم. بغل‌دستی‌ام دچار تشنج شده بود. سرش به عقب افتاده بود و خر و خر می‌کرد. دست‌پاچه شده بودم.

 

نیم‌خیز شدم. ابتدا فکر کردم که دچار حمله‌ی صرع شده است و خواستم کمکش کنم. نگاه کردم، دیدم پاهایش تا زانو باندپیچی شده و خون‌آلودند. ناگهان به خود آمدم. به سرعت متوجه‌ی اشتباهم شدم. او سیانور خورده بود و حالا مجرای تنفسی‌اش دچار مشکل شده بود.

 

دست و پا می‌زد و جان می‌داد.

پاسداران در فاصله ۱۵-۲۰ متری ما، دور یک میز با محسن منشی و ولی‌الله صفوی، دو تن از زندانیان بریده‌ی هوادار مجاهدین که در بازجویی و شکنجه نیز همکاری می‌کردند، گرم صحبت نشسته بودند.

 

به سرعت به پهلو خوابیدم و تلاش کردم تا آن‌جایی که ممکن است سدی باشم در مقابل دید آن‌ها تا او آخرین "عملیات انقلابی" خود را نیز با موفقیت به پایان برد. لحظه‌هایی سخت و جانکاه بود. گویی من نیز به همراه او جان می‌دادم و این جان دادن تمامی نداشت.

 

لحظه‌ها به درازای سال می‌گذشتند. هر ثانیه، گویی یک عمر بود. او به جاودانگی می‌رفت و من به دنبال سرنوشت! خود را به خواب زده و شروع کردم به خرناسه کشیدن. بدین امید که صدای خر و خر او را پنهان کنم. نیک می‌دانستم که حتا ثانیه‌ها نیز برای انجام موفقیت آمیز "عملیات آخر" حیاتی است.

 

من ناخودآگاه در انجام "عملیات آخر"، با او هم تیم شده بودم. او فرمانده بود و من همراه. او اراده کرده بود و من به دنبالش روان بودم. برای او مرگ، شادی بخش‌تر از زندگی بود. اما برای من جانکاه بود و کشنده.

 

از لابلای خاطرات زندان  ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرار محمد رضا آشوغ

 


 

من در محوطه نشسته بودم و از زیر چشم بند به اطراف نگاه می کردم. تقاضای دستشوئی کردم. در سر راه به دستشوئی از زیر چشم بند متوجه شدم که تمام محوطه پر است از زندانی. آنها همبندیهای خودم بودند.

دیدم که نزدیک در خروجی زندان، دو مینی بوس، دو آمبولانس و یک لندرور یا جبپ حاضر ایستاده اند. بعد از چند ساعت که همه زندانیان را به محوطه آوردند، ما را در آن دو مینی بوس سوار کردند. بقیه ماشینها در جلو و عقب حرکت می کردند.

ابتدا گمان ما این بود که به سمت هفت تپه اهواز می رویم. بعد متوجه شدیم که این جاده مسیر اندیمشک و دهلران است. ما را به پادگان پل کرخه بردند.

در پادگان ما را به داخل حمام عمومی فرستادند. یادگار بسیجی هائی که قبلا آنجا بودند، بر در و دیوار دیده می شد. به ما کفن و کافور دادند. دستور دادند که لباسهایمان را درآوریم و کفن بپوشیم. در آنجا صدای فریاد دختران اعدامی را هم می شنیدیم. خواستم از پنجره حمام خودم را به بیرون برسانم.

احتیاط کردم و لباسهای خودم را دوباره پوشیدم. بازپرس کاظمی آمد به همراه پنج یا شش پاسدار دیگر. دیدیند که هنوز لباسم به تنم است. همراه با فحش، دستهایم را بستند و با مشت و لگد مرا به محوطه بردند. آنجا روی زمین افتادم. دوباره همه را سوار مینی بوس کردند.

کاظمی دستور داد که مرا همانطور با لباس اعدام کنند: این را همینطور اعدام کنید ببریدش و پرت کنید داخل مینی بوس. مامور پاسدار مرا در یکی از صندلی های عقب مینی بوس جا داد. در همان لحظه متوجه شدم که گره بند دستهایم، از آنجا که آن را با طناب پلاستیک بسته بودند، شل شده است. به روی خود نیاوردم.

وقتی مینی بوس به راه افتاد، سروصدای بچه ها بلند شد. با دو تن از زندانیهای قدیمی مشورت کردم و گفتم که بند دستهایم شل شده و من می توانم بازشان کنم. گفتم که می خواهم فرار کنم. آنها گفتند که خمینی جنون سرداده و ما همگی اعدامی هستیم.

ما را به سمت میدان تیر در اطراف پل کرخه می بردند. دیگر معطل نکردم. ساعت حوالی ٢ یا ٣ صبح بود.

در آن شلوغی چشمبند را به کمک صندلی پائین کشیدم. حالا دستهایم کاملا باز بود. جاده خاکی بود و جز مناطق جنگی. سرعت ماشین کم بود.

مینی بوسی که من سوارش بودم و ماشینهای دیگر به آرامی به سمت میدان تیر می راندند. پنجره را باز کردم و در یک لحظه با تمام وجود خودم را به بیرون پرتاب کردم.

پس از چند دقیقه صدای تیراندازی اعدام همبندیهایم را شنیدم. از محوطه سیم خاردار منطقه خارج شدم و در تاریکی خودم را به کوه های بالای پل کرخه رساندم. کفش بپا نداشتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع خواهر خانم بهزادی چه بود؟

 



خواهر خانم بهزادی، شيدا بهزادی دوست و همشهری من بود، او هم تقريبا همزمان با من ازدواج کرد، و با شوهرش که او هم مثل عباس فعاليت سياسی داشت به تهران مياد تا دور از چشم پاسدارها و اطلاعاتيها زندگی کنند، اونها هم تقريبا همزمان با ما دستگير ميشند.

وقتی من در کميته مشترک در انفرادی بودم تا مدتی صدای دختر کوچولوش، شيرين، را می شنيدم.و صدای راه رفتن خودش رو.

بعدها فهميدم در همون تابستان 65 به خانواده اش خبر دادند که شيدا در زندان خودکشی کرده. و عکسی هايی هم از او در حاليکه طناب يا پارچه ای به دور گردنش پيچيده شده به خانواده اش دادند.

خانم بهزادی پزشکه و همون موقع از اونها پرسيده بود، در زندانهای شما وقتی کسی خودکشی ميکند اول او را به دکتر می رسونيد يا اول از او عکس می گيريد!؟


شوهر شيدا، مهندس سعيد طباطبائی مرد مهربان، حساس و فهميده ای بود. ساک او را هم پس از فاجعه کشتار زندانيان، به خانواده اش تحويل دادند.

خانواده شيدا و هم خانواده سعيد از خانواده های سرشناس و با فرهنگ اصفهان هستند و داغ اين مرد و زن جوون واقعا کمر اونها رو خرد کرد

میهن امیدوار سایت کار آتلاین

 

 

 

 

 

جلیل شهبازی – روایتی دیگر

 


 

جليل شهبازی با پاهای آش و لاش زير ضربات کابل گفته بود که حاضر است نماز بخواند و به او گفته بودند: "تا فردا صبر کن تا تو را پيش حاجی ببريم".

بعداً فهميديم او شيشه مربايی را که به عنوان ليوان چای استفاده می کرد شکسته و به شکم خود زده بود و قطع شدن ساعت دستشويی شب هنگام به خاطر خودکشی او بود، ما مجبور شديم تا صبح برای رفتن به دستشويی منتظر بمانيم، آن وقت بود که زندانيان فهميدند که ماجرای مرگ جدی است

مهدی اصلانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جهاندار صالحی – فرار از زندان

 


 

در سال 1359 دستگیر و به 5 سال زندان محکوم می شود

فروردین 1360 همراه با 5 زندانی دیگر فرار می کند. در سال 1363 مجددا دستگیر و در تهران اعدام می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفعت خلدی – سهیلا درویش کهن ( روایتی دیگر )

 


 

چند ماه بعد از اتمام پروسه دهشتناک قتل عام تابستان (۶۷)دو تن از زندانیان شریف در بند زنان اوین بنام رفعت خُلدی (مجاهد) و سهیلا درویش کهن (فدائیان اکثریت)، در اثر تألمات جانکاه عاطفی و تبعات سنگین روانی از دست دادن عزیزان و همبندان و فشار زندان، دست از جان خود شستند و خودکشی کردند

مینا انتظاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت آناهید از تجاوز و خودکشی

 


 

آناهيد نفس عميقى مى‌کشد و مى‌گويد:

- چون من با دختر خاله‌ام دستگير شدم. من ١٢ سالم بود و او ١٤ سالش بود. دو تا روزنامه کمونيستى توى کيف او بود. وقتى ما را توى خيابان گشتند و روزنامه‌ها را ديدند، دستگيرمان کردند و بازجويى کردند. او به بازجو گفت که من چيزى در مورد روزنامه‌ها نمى‌دانم. و اين حقيقت داشت، ولى اين باعث شد که او را شکنجه کنند و به او تجاوز کنند. چون به آنها نگفت که روزنامه‌ها را از چه کسى گرفته بود.

ما توى دو تا سلول انفرادى کنار يکديگر بوديم و او در مورد تجاوز به من گفت و گفت که خودکشى خواهد کرد. آن شب خيلى گريه کردم، التماسش کردم که خودش را نکشد، دوستش داشتم. او گفت که نمى‌تواند و خودش را کشت. در سلولم را کوبيدم، مى‌خواستم به پاسداران بگويم که مراقبش باشند و نگذارند که خودکشى کند.

ولى کسى در را باز نکرد. صبح آنروز رفت و آمد و صداى پچ پچ نگهبانان را مى‌شنيدم. احساس کردم که جسدش را از سلول مى‌برند. خانواده خاله‌ام مى‌دانند که به او تجاوز شده و او خودکشى کرده است.

رژيم به آنها گفت که او خودکشى کرد و من به آنها گفتم که به او تجاوز شد. چطورى مى‌تونم با آنها روبرو شوم؟ من زنده‌ام و بچه آنها مرده است.

نمى‌تواند ديگر حرف بزند خيلى ناراحت است. مى‌گويم:

- احساست را درک مى‌کنم. من هم دخترى را ديدم که به او تجاوز شده بود، خوشبختانه او دست به خودکشى نزد. ولى تو چرا احساس گناه مى‌کنى؟ تو که کار بدى نکرده‌اى که ناراحت باشى. همه‌اش تقصير رژيم است که باعث شده او خودکشى کند.

کاش خودکشى نکرده بود و حالا زنده بود ولى همانطور که مى‌بينى ما نمى‌توانيم همه چيز را کنترل کنيم. بخصوص چيزهايى که مربوط به شيوه تفکر آدمهاست. اگر باکره بودن براى او مهم نبود که نمى‌بايست مهم باشد، بخاطر تجاوز دست به خودکشى نمى‌زد.

آناهيد با تعجب نگاهم مى‌کند و مى‌گويد:

- ولى اين تنها او نبود که بخاطر تجاوز دست به خودکشى زد. کسان ديگرى هم بودند که بخاطر تجاوز دست به خودکشى زدند و تعدادى از آنها موفق به کشتن خود نشدند.

ولى متوجه نمى‌شوم، تو مى‌گى آدم نبايد بخاطر تجاوز دست به خودکشى بزنه؟ من هميشه فکر مى‌کردم که کارش درست بوده. وقتى به او التماس مى‌کردم که خودش را نکشد بخاطر اين بود که دوستش داشتم. نمى‌خواستم که از دستش بدهم، فکر نمى‌کردم که کارش درست نيست

 

آناهيد غرق فکر است، براى مدتى بدون حرف قدم مى‌زنيم. مى‌پرسد

- بعضى دخترها قبل از اينکه به آنها تجاوز شود دست به خودکشى زدند. آنها احساس کرده بودند که به آنها تجاوز خواهد شد و براى اينکه جلوى آنرا بگيرند دست به خودکشى زدند. اگر تو مى‌دانستى که مى‌خواهند بهت تجاوز کنند دست به خودکشى نمى‌زدى؟

 

زیر بوته لاله عباسی – نسرین پرواز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی روایتی دیگر

 


 

تعدادى از زندانيان براى اينکه در مصاحبه تلويزيونى شرکت نکنند دست به خودکشى زدند و بعضى موفق شدند. عمو زير شکنجه مرد، سکته کرد. عباس داروى نظافت خورد ولى او را بى‌هوش پيدا کردند و نگذاشتند بمى‌رد.

زیر بوته لاله عباسی – نسرین پرواز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی توسط زنجیر

 


 

وقتی به داخل توالت رفتم دیدم هیچ یک از سیفون ها زنجیر ندارند و همه را باز کرده اند. بعدها متوجه شدم که چون یک زندانی بوسیله زنجیر سیفون,  توانسته بود خود را در توالت دار بزند, آنها را برداشته بودند.

 

نه زیستن , نه مرگ – جلد اول از ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایتی تکاندهنده از خودکشی با سیانور

 


 

يکباره احساس کردم که زمين زير پايم به لرزه در آمده است.

با هراس از خواب پريدم. بغل دستی ام دچار تشنج شده بود. سرش به عقب افتاده بود و خر و خر می کرد. دست پاچه شده بودم. نيم خيز شدم. ابتدا فکر کردم که دچار حمله ی صرع شده است و خواستم کمکش کنم. نگاه کردم، ديدم پاهايش تا زانو باندپيچی شده و خون آلودند. ناگهان به خود آمدم. به سرعت متوجه ی اشتباهم شدم.

او سيانور خورده بود و حالا مجرای تنفسی اش دچار مشکل شده بود. دست و پا می زد و جان می داد. ١۵ متری ما، دور يک ميز با محسن منشی و ولی الله صفوی، - پاسداران در فاصله ٢٠ دو تن از زندانيان بريده ی هوادار مجاهدين که در بازجويی و شکنجه نيز همکاری می کردند، گرم صحبت نشسته بودند.

به سرعت به پهلو خوابيدم و تلاش کردم تا آن جايی که ممکن است سدی باشم در مقابل ديد آن ها تا او آخرين "عمليات انقلابی" خود را نيز با موفقيت به پايان برد. لحظه هايی سخت و جانکاه بود. گويی من نيز به همراه او جان می دادم و اين جان دادن تمامی نداشت. لحظه ها به درازای سال می گذشتند.

هر ثانيه، گويی يک عمر بود. او به جاودانگی می رفت و من به دنبال سرنوشت! خود را به خواب زده و شروع کردم به خرناسه کشيدن. بدين اميد که صدای خر و خر او را پنهان کنم. نيک می دانستم که حتا ثانيه ها نيز برای انجام موفقيت آميز "عمليات آخر" حياتی است. من ناخودآگاه در انجام "عمليات آخر"، با او هم تيم شده بودم.

او فرمانده بود و من همراه. او اراده کرده بود و من به دنبالش روان بودم. برای او مرگ، شادی بخش تر از زندگی بود. اما برای من جانکاه بود و کشنده. نمی دانم می توانيد آن لحظه ی پر درد وشکنجه آور را تصورکنيد؟ هم دست شدن با انسان عزيزی که در حال خودکشی است و تلاش دارد که هر چه زودتر جان دهد؟

آيا می توان تشريح کرد آن موقعيتی را که مجبور می شوی تا ثانيه ها را از ده به صفر بشماری، آن هم نه برای به استقبال رفتن سال نو، نه برای عزيزی که از راه می رسد، که بدرقه ی انسانی به سفری ابدی؟ در نظرم چونان سپيداری بود که برای شکفتنش، مرغ سياه مرگ بايستی به پرواز در می آمد.

او اين گونه می شکفت، بر خلاف هر شکفتنی. بی صبرانه در انتظار شکفتن" جوانه ی زندگی بخش مرگ" بودم. دقيقه ای بيش نگذشته بود که پاسداران متوجه ی سمت ما شدند.

از زير چشم بند به خوبی می ديدم که هراسان به سوی ما می آيند. به ما که رسيدند، محسن منشی فرياد کشيد: سيانور خورده، سيانور خورده! من وانمود کردم که پريشان از خواب پريده ام و آن ها از غيظ شان مرا با لگد می زدند. هول کرده بودند. نمی دانستند چگونه وی را به بهداری زندان برسانند.

سرانجام او را روی پتويی گذاشته و در حالی که چهار طرف آن را گرفته بودند، دوان دوان به سمت بهداری که در نزديک بندها بود، دويدند. می دانستم که او ديگر از اين راه باز نمی آيد. او حرکت هايش کمتر شده بود. ساعتی بعد در گفت وگوی بين پاسداران متوجه شدم که  که آفتاب زندگانی اش غروب کرده است

نه زیستن, نه مرگ – ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ولی الله فیض مهدوی

 


 

مرگ ولی الله فیض مهدوی در زندان اوین

متن یک گزارش:

 

در هفته ای که گذشت دومین زندانی سیاسی ایران در کمتر از دو ماه به قولی بر اثر اعتصاب غذا و به قولی دیگر در پی اقدام به خودکشی در حمام زندان درگذشت.

ولی الله فیض مهدوی به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق محکوم به اعدام شده بود. در دادگاه تجدیدنطر این حکم به حبس ابد تقلیل یافت، اما تا زمان مرگ آقای فیض مهدوی به وی ابلاغ نشد.

درواقع علت اعتصاب ولی الله فیض مهدوی درخواست برای ابلاغ حکم، انتقال از زندان گوهردشت به زندان اوین و حق ملاقات با وکیل بود. محمدعلی دادخواه یکی از وکلای ولی الله فیض مهدوی به رادیو

 

محمدعلی دادخواه: حق قانونی ایشان بود که از زندان رجایی شهر به زندانی در شهر خودش منتقل شود. مقامات زندان با این درخواست مشروع، قانونی و موجه آقای فیض مهدوی مخالفت کردند.

 مهرانگیز کار حقوقدان فعال مستقل حقوق بشر عدم ابلاغ حکم به محکوم را عملی غیرقانونی می داند.

ولی الله فیض مهدوی در نهمین روز اعتصاب غذای خود بود که خبر رسید در اغما فرو رفته و توسط همبندی هایش به بهداری زندان منتقل شد. خبرهای بعدی نیز حاکی از آن بود که وی دچار مرگ مغزی شده، اما روز دوشنبه مسئولان اعلام کردند فیض مهدوی اقدام به خودکشی کرده، اما موفق نشده و به خاطر مشکلاتی که برایش بوجود آمده به بیمارستان شریعتی تهران انتقال یافته. یک روز بعد هم اعلام شد فوت کرده است.

فعالان حقوق بشر در ایران می گویند بنا بر گزارش های رسیده، زندانیان گوهردشت گفته اند زیر فشار قرار دارند که شهادت دهند ولی الله فیض مهدوی در زندان اقدام به خودکشی کرده است. خانم کار می گوید مهم نیست نتیجه مرگ آقای مهدوی نتیجه اعتصاب غذا بوده یا اقدام به خودکشی؛ مساله مهم این است که مسئولان زندان مسئول حفظ جان و سلامت زندانیان هستند و نتوانستند از عهده انجام این وظیفه برآیند.

و اما در بخشی از بیانیه مهدوی و اسد شقاقی از زندان چنین آمده است.

"ما به شدت در معرض تهديد هستيم. طي24 ساعت گذشته به ما گفته‌اند شما خودتان را با چاقو خواهيد كشت يا با داروي نظافت خودكشي خواهيد كرد. ما اعلام مي‌كنيم هرگز عليه جان و سلامتي خود اقدامي نخواهيم كرد و در صورت بروز هرگونه حادثه براي ما، هموطنان هوشيارمان عليه رئيس زندان گوهردشت حاج كاظم و مسئول حفاظت زندان اقامه دعوا كنند، اين اقامه دعوا از طرف ما به ملت ايران تفويض مي‌شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رضوان کیوان زاد

 


 

رضا کیوان زاد فرزند ابوالقاسم با نام مستعار مقداد، شعبان ... فعالیت سیاسی خود را قبل از سال ۵۰ شروع کرد. او در سال ۵۴ دستگیر شد و پس از آزادی از زندان از مسئولان بخش حفاظت مجاهدین بود و سپس به بخش اجتماعی این سازمان پیوست.

وی در آذر سال ۶۰ دستگیر و به زیر شکنجه برده شد. در زیر شکنجه حاضر شد پاسداران را به سر قرار ببرد، اما از فرصتی استفاده کرده و اقدام به فرار کرد که با شلیک پاسداران دستش هدف قرار گرفت و از رفتن بازماند. او به همان شکل به زیر شکنجه برده شد و عاقبت شکست

 

ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو روایت کوتاه

 


 

 

بهروز سامانی از اعضای کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی با پیچیدن پتو بدورش خود را به آتش کشید.

 

 

سید حسین شمس آبادی دو بار اقدام به خود کشی کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سید فخر طاهری

 


 

سید فخر طاهری در زندان دستگرد اصفهان ( بند 3 ) پس از بازگشت از ملاقات اقدام به خودکشی با داروی نظافت کرد.

سرفه های شدید او شک و تردید را ایجاد کرد و به همراه یکی از زندانیان کرد وی را درحالی که میگفت چیز مهمی نیست, بسوی میز نگهبانی بند کشیدیم و او را به بیمارستانی در اصفهان منتقل کردند.

پس از 3 روز در حالی که بارها معده اش را شستشو داده بودند با صورتی کبود به بند منتقل شد.

وی پس از آزادی در سال 67 مجددا دستگیر و اعدام شد.

 

سیمای شکنجه – بهروز سورن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمهوری اسلامی در بسیاری موارد دیگر تلاش داشته است که جنایات خود را به خودکشی زندانیان نسبت دهد

 


 


قتل یا خودکشی؟

 

گزارش زیر در همین ارتباط است.

 

در اخبار خواندیم دکتر رامین پورارزجانی، که دوران خدمت سربازی خود را به عنوان پزشک در بازداشتگاه کهریزک سپری می کرد در پی اتفاقاتی که بعد از آشکار شدن وقایع بازداشتگاه کهریزک به وقوع پیوست خودکشی کرده است.

این پزشک وظیفه و دانشجوی ممتازی که با رتبه دو رقمی در کنکور سرتاسری قبول شده بود اولین قربانی برگزاری دادگاهی غیرعلنی است که در پی حوادث این بازداشتگاه مورد سئوال و اتهام قرار گرفته بود. مرگ مشکوک این پزشک جوان و حاذق سوال فوق را در ذهن خواننده کنجکاو و جست وجوگر ایجاد میکند: قتل یا خودکشی؟!؟

مشابه این اتفاق قرار بود برای متهمان پرونده قتل های زنجیره ای انجام شود، اما به رغم تمام وعده‌ها، در نهایت فقط فردی به نام سعید امامی دستگیر شد و مدتی بعد اعلام شد با خوردن داروی نظافت خودکشی کرده است و فرصت نیافت همدستان و آمران اصلی را معرفی کند.

کمی به عقب برگردیم ....دهه هفتاد: قتل‌های زنجیره‌ای برخی از شخصیت‌های سیاسی و اجتماعی مخالف نظام جمهوری اسلامی در دههٔ هفتاد خورشیدی در داخل و خارج از ایران که بگفته برخی منابع با صدور فتوی توسط روحانیون بلندپایه از جمله قربانعلی دری نجف آبادی وزیر وقت اطلاعات، و به دستور سعید امامی صورت گرفت ؛ نتیجهء معکوس داشت، و رژیم مجبور شد که اقرار به واقعیت انجام این جنایت دهشتناک توسط مأمورین امنیتی خود نموده، و یک دادگاه نمایشی برای مأمورین خود برگزار کند ـ و البته پشت درهای بسته و پس از آن قاتل اصلی، سعید امامی، بطرز مرموزی در زندان خودکشی کرد.

سعید امامی سال ها برای رژیم کار کرده و سازندهء برنامهء هویت برای تلویزیون جمهوری اسلامی بود، که برنامه ای بشمار می رفت مشابه برنامه های ساواک شاه، برای بی اعتبار کردن آزادیخواهان ایران.

وزارت اطلاعات طی اطلاعیه بی‌سابقه‌ای عوامل قتل‌ها را خودسر نامید.دری نجف آبادی وزیر وقت اطلاعات بلافاصله توسط خاتمی برکنار و یونسی جایگزین وی شد.

گرچه در مجموع، قتلها در طول چندین سال اتفاق افتاده و تعداد قربانیان به بیش از هشتاد نویسنده، مترجم، شاعر، فعال سیاسی و شهروندان عادی می‌رسد، در سال ۱۹۹۸ میلادی و هنگام به قتل رسیدن سه نویسنده مخالف نظام، یک فعال مطرح سیاسی و همسرش در عرض ۲ ماه به عنوان یک بحران جدی مطرح شدند.

بعد ازسناریو قتل های زنجیره ای؛ مرگ مشکوک زندانیان در زندان ها و بازداشتگاه های ایران، مساله ای است که در سال های گذشته محوریت اعتراض بسیاری از فعالان حقوق بشر بوده است.

با این وجود، ...در سیستم قضایی ایران هیچ گونه امکانی برای خانواده هایی که عزیزانشان در زندان به دلایلی نامعلوم درگذشته اند، وجود ندارد. در اینگونه موارد شکایت این خانواده ها در هزارتوی دادگاه ها، بی نتیجه مانده و گهگاه بستگان فرد به سبب "تشویش اذهان عمومی"

مورد پیگرد و محاکمه قرار می گیرند.

و هر روز بیم آن می رود که در سکوت نهادهای بین المللی نسبت به وضعیت زندانیان در ایران، افراد بیشتری در معرض خطر قرار گیرند.این حذف فیزیکی، می تواند از روشهایی چون عدم رسیدگی پزشکی به زندانی نیز صورت گیرد.

گزارش زیر وضعیت۶ تن از زندانیانی را که به طور مشکوک در زندان ها و بازداشتگاه های ایران، درگذشته اند، بررسی می کند.

این زندانیان افرادی را شامل می شوند، که مرگ آنان موجب اعتراضات وسیع بین المللی گردیده است. با این حال بسیاری نیز به طرق مشابه در زندان ها می میرند، بدون آنکه مرگشان ابعاد رسانه ای پیدا کند.

اکبر محمدی

اکبر محمدی یکی از فعالان دانشجویی بود که از سال ۱۳۷۸ و در پی اعتراضات دانشجویی تیرماه ۱۳۷۸ تهران دستگیر, شکنجه و زندانی شد. محمدی به همراه ۴ دانشجوی دیگر، در دادگاه بدوی به عنوان عاملان اصلی تظاهرات دانشجویی تیرماه ۷۸ شناخته شده، و حکم اعدام دریافت کرد.

این حکم پس از اعتراض های گسترده بین المللی، به ۱۵ سال حبس( ۱۰ سال تعزیری، ۵ سال تعلیقی) کاهش یافت.

محمدی که در جریان بازداشت در بازداشتگاه توحید که اینک به موزه تبدیل شده است، تحت شکنجه های شدید جسمی قرار گرفته بود، پس از تحمل حدود ۵ سال از دوران حبس خود دچار بیماریهای مختلف شده و دوبار در بیمارستان های تهران، تحت عمل جراحی قرار گرفت.

او در اواخر زندگیش، به دلیل عدم درمان مناسب و بازگشت به زندان، به سختی قادر به راه رفتن بوده است.

وی که طبق گواهی پزشکی قانونی موجود در پرونده اش، تحمل حبس را نداشته و می بایست جهت درمان در مرخصی استعلاجی به سر می برد، پس از انتشار کتاب خاطرات زندانش درخارج از کشور، در تاریخ ۲۱ خرداد ماه از سوی مأموران امنیتی بازداشت و به زندان اوین انتقال یافت.

پس از بازداشت مجدد، محمدی چندین بار با نگارش نامه هایی خواستار اعطای مرخصی و ادامه درمانش در خارج از زندان شد. با این حال مسئولان زندان به خواسته های او توجه نکردند.

اکبر محمدی در نامه ای که با شروع اعتصاب غذایش منتشر کرد، عدم توجه مسئولان زندان به خواسته هایش را دلیل اعتصاب خود دانست، و آنها را مسئول مستقیم جان خود معرفی نمود.

روز ۱۰ مردادماه، این زندانی سیاسی پس از ۱۰ روز اعتصاب، دچار ایست قلبی شد و درگذشت. پیکر وی با عجله و بدون اطلاع خانواده اش در روستای چنگه میان از توابع شهر آمل به خاک سپرده شد.

خلیل بهرامیان، وکیل این دانشجوی سابق رشته مددکاری، با طرح شکایتی خواهان روشن شدن علل اصلی مرگ وی شد، با این حال با گذشت بیش از دو سال نه تنها این پرونده به نتیجه ای نرسید، بلکه وکیل وی نیز در دادگاه به اتهام تشویش اذهان عمومی مورد محاکمه قرار گرفت.

ولی الله فیض مهدوی

ولی ‌‏الله فیض مهدوی در سال ۱۳۷۹ به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست و در پی آن در مهرماه سال ۱۳۸۰ و در سن ۲۲ سالگی در شهر دزفول دستگیر شد.

بنابر اطلاعات اعلام شده از سوی مقامات قضائی جمهوری اسلامی ایران اتهام وی ماموریتی بوده است که از سوی سازمان مجاهدین خلق برای بمب‌گذاری به وی محول شده بود. وی هنگام دستگیری مواد منفجره به همراه داشت.

وی در چند حکم پیاپی به دلیل حمایت و ارتباط با سازمان مجاهدین خلق در ایران و اقدام علیه امنیت ملی به حکم دادگاه انقلاب اسلامی به اعدام محکوم شده بود.

ولی ‌‏الله فیض مهدوی در اعتراض به وضعیت نامناسب خود در زندانهای جمهوری اسلامی و به دلیل اینکه هیچ ترتیب اثری نسبت به خواسته هایش داده نشده بود، در تاریخ ۴ شهریور ۱۳۸۵ دست به اعتصاب غذای نامحدودی زد. خواستهای وی عبارت بودند از:

۱/ تقاضای ملاقات با وکیل.

۲/ انتقال از بند جنایتکاران زندان گُوهردشت به بند زندانیان سیاسی زندان اوین.

۳/ ابلاغ عدم اجرای حکم اعدام به مسئولین زندان گوهردشت.

گفتنی است که درخواستهای ولی الله فیض مهدوی از حداقل های حقوقی یک زندانی بود که در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز بدان اشاره شده است.

فیض مهدوی در دهمین روز اعتصاب غذای خود دچار ایست قلبی شد.

وی پس از آن به بهداری زندان رجایی شهر منتقل و با تلاش پزشکان زندان، قلب وی احیا شد، اما درهمین حال فیض مهدوی دچار سکته مغزی شده و پس از انتقال به بیمارستان شریعتی تهران درگذشت.

سهراب سلیمانی مدیر کل سازمان زندان های ایران، علت مرگ وی را خودکشی دانست.

سلیمانی اعلام کرد که وی در حمام زندان خود را حلق آویز نموده است، اما مأموران به موقع وی را نجات داده و به بیمارستان شریعتی تهران انتقال دادند.

مرگ وی دقیقا در سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران و درست دو هفته پس از مرگ مشکوک اکبر محمدی، توجه محافل سیاسی و حقوق بشری بین المللی را برانگیخت.

ابراهیم لطف اللهی

ابراهیم لطف اللهی، دانشجوی ترم ۵ حقوق دانشگاه پیام نور سنندج، به دستور شعبه سوم بازپرسی سنندج، بعد ازخروج از جلسه امتحان در روز یکشنبه ۱۶ دی ماه ۱٣٨۶ بازداشت و به بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج منتقل شد. خانواده وی ۳ روز بعد از بازداشت موفق به دیدار با وی شدند.

 اما از آن تاریخ به بعد علیرغم پیگیری ها و مراجعات مکرر خانواده او به نهادهای ذیربط از مکان نگهداری و دلیل بازداشت وی هیچ اطلاعی به خانواده اش داده نشد.

بعد از گذشت ۹ روز از بازداشت این دانشجو، شب سه شنبه، ۲۵ دی ماه، از اداره ستاد خبری سنندج به خانواده این دانشجو اطلاع دادند که پسرشان خودکشی کرده و برای گرفتن جنازه او به گورستان سنندج مراجعه کنند.

به دنبال سخنان مسئول مربوط در ستاد خبری، خانواده لطف اللهی به گورستان سنندج مراجعه می کنند تا جنازه را تحویل بگیرند اما هنگامی که به گورستان مراجعه می کنند به آن ها می

گویند: "ما جنازه را دفن کردیم و احتیاجی به شما نیست." پس از آن، مسئولین امنیتی برای جلوگیری از پخش این خبر، خانواده ابراهیم لطف الهی را تحت فشار قرار می دهند.

پس از مرگ مشکوک این دانشجو و خاک سپاری زودهنگام وی توسط نیروهای امنیتی، خانواده و وکیل مدافع وی، خواهان نبش قبر او و روشن شدن علت اصلی مرگ وی شدند. با این حال قاضی پرونده این امر را خلاف شرع دانست و از آن جلوگیری کرد.

این درحالی است که در گزارش پزشکی قانونی ضمن اشاره به شکنجه ابراهیم لطف اللهی، شکستگی بینی و جمجه ابراهیم پیش از مرگ وی تایید شده است.

همچنین در گزارش پزشکی قاونی آثار کبودی بر بدن ابراهیم لطف اللهی ثبت شده است. با این وجود اداره اطلاعات سنندج، مرگ وی را ناشی از خودکشی دانسته و پس از گذشت حدود ۱سال، هنوز دلایل اصلی مرگ وی مشخص نشده است.

زهرا کاظمی

زهرا کاظمی در ۱۹۴۹ میلادی در شیراز متولد شد. وی در ۱۹۷۴ برای تحصیل در رشته ادبیات و سینما به دانشگاه پاریس رفت و در سال ۱۹۹۳ همراه پسرش، استفان هاشمی، به کبک کانادا مهاجرت کرد.

وی خبرنگار کانادایی- ایرانی تبار بود که در مسافرتی حرفه‌ای به قصد تهیه گزارش در ایران، هنگام ناآرامی‌ها و اعتراضات دانشجویی سال ۸۲، به جرم عکس‌برداری حین تجمع برخی از خانواده‌های زندانیان در مقابل زندان اوین، بازداشت شد .

گفته می شود پس از بازداشت در مقابل زندان اوین، وی همه فیلم‌های مربوط به سازمان مجاهدین در عراق را فوراً از کیف و دوربین خارج کرده و در مقابل نور آفتاب قرار می‌دهد.همین مسئله موجب سوءظن بیشتر مأمورین می‌شود. بنا بر تصریح دادستان عمومی و انقلاب تهران، زهرا کاظمی متهم به عکس برداری از اماکن و مناطق ممنوعه و ارسال آن برای سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه بوده‌است.

معاونت اطلاعات نیروی انتظامی نیز قبل از تحویل پرونده متهم به وزارت اطلاعات، تصریح می‌کند که متهم دارای جرایم امنیتی بوده‌است.

بر اساس گزارش هیأت ویژه رئیس جمهور، زهرا کاظمی ۲۶ ساعت در اختیار نیروی انتظامی، ۴ ساعت در اختیار دادسرا و ۲۶ ساعت در اختیار وزارت اطلاعات قرار داشته‌است و ضرب دیدگی جمجمه (۵ تیر ۱۳۸۲) نیز در زمانی صورت گرفت که زهرا کاظمی در اختیار وزارت اطلاعات قرار داشته‌است.

زهرا کاظمی در حالی که مدت ۱۸ روز در بازداشت به سر می‌برد، در ۲۰ تیر به دلایلی نامعلوم،می‌میرد. مقامات ایرانی دلیل مرگ را غش و برخورد سر خانم کاظمی با زمین و نهایتاً ضربه مغزی ذکر کردند. حکومت ایران بالاخره در روز ۲۵ تیرماه، خبر درگذشت زهرا کاظمی را تأیید کرد.

گرچه مقامات حکومتی ایران بر تصادفی بودن مرگ وی بر اثر ضربه و خون‌ریزی مغزی ناشی از "برخورد جسم سخت به سر" پافشاری نمودند، شهرام اعظم، پزشک سابق و کارمند وزارت دفاع ایران که در سال ۲۰۰۴ میلادی ایران را ترک و از کانادا درخواست پناهندگی نمود، پس از معاینه بدن زهرا کاظمی، اعلام نمود که علایم ضرب و شتم شدید، شکنجه و تجاوز جنسی شامل: شکستگی جمجمه و بینی، له‌شدگی انگشتان پا، شکستگی انگشتهای میانی و کوچک دست راست و انگشت میانی دست چپ، کنده‌شدن ناخنهای انگشتهای شصت و اشاره دست، صدمات در ناحیه ریه و دنده، کبودی شدید ناحیه شکم، اندام تناسلی و پاها که حاکی از تجاوزات وحشیانه جنسی و شلاق خوردن در زمانهای مکرر دارد، نشان میدهد که او هنگام تحمل حبس به قتل رسیده‌است.

وکلای پرونده زهرا کاظمی خواهان رسیدگی به اتهام قتل عمد هستند و به نقص تحقیقات در پرونده اعتراض کرده و خواهان تعیین بازپرس ویژه ای برای تکمیل تحقیقات شده اند.اما پیگیریهای آنان نیز برای روشن شدن علل قتل و مجازات عاملان آن تاکنون بی نتیجه مانده است.

زهرا بنی یعقوب

دکتر زهرا بنی یعقوب . پزشک عمومی . متولد بیست و پنج مهر پنجاه و نه . ورودی مهر ماه ۷۷ دانشگاه تهران . مجرد . ساکن تهران . فرزند پدری که از زندانیان سیاسی در رژیم سابق بوده است . و دکتر زهرا بنی یعقوب بنا به قانونی که سالهای زندان پدر را معادل امتیاز " آزادگی " به حساب آورده است از قانون خدمت اجباری پزشکان در مناطق محروم معاف بوده است اما پس از مدتی که از فارغ التحصیلی اش می گذرد با توجه به این که عملا امکان اشتغال پزشکان جوان در تهران و شهر های بزرگ وجود ندارد همراه دوست دوران تحصیل خود عازم رزن در استان همدان می شود و مدت سه ماه در روستای از توابع رزن مشغول به کار می شود .

پس از مدتی محل خدمت خود را به روستای " سیس" از توابع قروه سنندج تغییر می دهد . روز پنج شنبه یک روز پیش از عید فطر در پارک مردم روبروی دانشگاه بوعلی سینای همدان به جرم همراهی با پسر جوانی به اسم حمید بازداشت می شود . به بازداشت گاه منتقل می شود به مدت بیش از ۴۸ ساععت در بازداشت می ماند و دو روز بعد جسد حلق آویز شده وی در بازداشت گاه پیدا می شود که مسوولان ادعا دارند خانم دکتر با استفاده از یک پرچم تبلیغاتی اقدام به خود کشی کرده است.

خانواده زهرا بنی یعقوب، اما از همان لحظات ابتدایی، با رد کردن ادعای مربوط به خودکشی وی، خواهان بررسی دقیق دلایل مرگ و مجازات عاملان آن شدند. برادر این پزشک جوان، گفته است که نیم ساعت پیش از اینکه این اتفاق برای خواهرش بیفتد( در گزارش پزشکی قانونی ساعت مرگ، ۹ شب اعلام شده است) با او تلفنی صحبت کرده و خواهرش از شرایط روحی خوبی برخوردار بوده است.

این خانواده در هفته های ابتدایی پس از مرگ دخترشان، خواهان پرینت مکالمات تلفنی و اثبات صحت گفته های خود شدند. با این حال پرینت مکالمات، با گذشت حدود ۴ ماه از زمان مرگ دکتر زهرا، به خانواده وی تحویل داده شد در حالی که ساعتهای تماس مربوط به روز مرگ، به شکلی نامشخص دست کاری شده و تغییر یافته بود.

همچنین مأموران، پس از مرگ دکتر زهرا، تاریخ بازداشت او را ۲۱ مهرماه عنوان کردند، در حالی که از ابتدا اعلام شده بود که وی روز ۲۰ مهرماه بازداشت شده است. به نظر می رسد نیروی انتظامی با تغییر تاریخ بازداشت، قصد توجیه بازداشت غیرقانونی ۴۸ ساعته وی را داشته است.

۱۹ تیرماه امسال، بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان با مختومه اعلام کردن پرونده مرگ زهرا بنی‌یعقوب، با نوشتن این جمله "که اصولاً جرمی اتفاق نیافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد" برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد. کمیسیون پزشکی تهران تا حد زیادی بر نظر پزشکی قانونی همدان مبنی بر خودکشی دکتر زهرا، صحه گذاشته است؛ با این تفاوت که این بار وارد آمدن ضربه‌ی لگد به جمجمه وی را تأیید کرده‌اند.

خانواده دکتر زهرا بنی‌یعقوب پس از گذشت یک‌سال از مرگ مشکوک فرزندشان در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان، با نوشتن نامه‌ای خطاب به مردم ایران، به‌ویژه فعالان حقوق بشر‌، روند پیگیری‌های خود را شرح داده‌اند و دست یاری به سوی آن‌ها دراز کرده‌اند. خانواده دکتر زهرا در نامه خود نوشته‌اند‌:

"متاسفانه تاکنون پرونده مرگ فرزندمان به نقطه روشنی نرسیده است و متهمان هم‌چنان آزاد هستند و مجازاتی برای آن‌ها در نظر گرفته نشده است و هیچ‌کس پاسخ مشخصی به ما نمی‌دهد."

عبدالرضا رجبی

عبدالرضا رجبی متولد سال ۱۳۴۱ و از فرزندان مردم محروم ماهیدشت کرمانشاه بود.

وی در سال ۱۳۸۰ طی یک درگیری مسلحانه در منطقه مرزی درحالی که مورد اصابت ترکش نارنجک قرار گرفته بود، توسط مأموران امنیتی دستگیر و متعاقبا در دادگاه به اعدام محکوم شد. این حکم درسال ۱۳۸۵ با یک درجه تخفیف به حبس ابد کاهش یافت. وی سالیان متمادی زندان را با وجود ترکشهای نارنجک در بدن که هیچگاه مورد رسیدگی پزشکی قرار نگرفت سپری نمود، وی در طی این سال ها به شدت نیازمند رسیدگی پزشکی بود.

رجبی دوران حبس خود را درسخت ترین شرایط در زندان دیزل آباد کرمانشاه و سپس در بند ۳۵۰ زندان اوین تهران سپری نمود.و در ماههای آخر به اندرزگاه ۸ زندان که محل نگهداری زندانیان بیگانه و معتادان مواد مخدر است، تبعید شد. رجبی در تاریخ ۷ آبان ماه به دلایل نامعلوم به زندان رجایی شهر کرج منتقل شده و در همان شب، خبر درگذشت وی اعلام شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکاندهنده

 


 

مهين سعى مى‌کند با تکه‌اى شيشه رگ دستش را بزند ولى خوشبختانه مراقبش به موقع متوجه شده و با کمک زندانيان ديگر مانع از آن مى‌شوند. مهين موفق به زدن رگش نمى‌شود ولى پوست و گوشت بخشى از دستش را بريده است. فرى که دکتر است و با ما زندانى است، دستش را مى‌بندد.

دختر ديگرى در بند است که رفعت نام دارد از مجاهدين و خيلى جوان است. وضع روحى خوبى نداشت ولى حالا وضعش بدتر شده است. به نظر مى‌رسد رابطه‌اى بين اميال جنسى و دورى از واقعيت‌هاى تلخ و سخت است.

از زمانى که بخاطر وضعيت روحى‌اش در دنياى ديگرى زندگى مى‌کند، نيازهاى جنسى‌اش فعال شده‌اند. و از آنجايى که کنترلى روى حرکاتش ندارد نمى‌تواند جلوى بروز اين نوع نيازهايش را بگيرد. گاهى سينه‌هايش را از لباسش بيرون مى‌گذارد.

برادرش سال پيش بعد از شکست در مبارزه براى ورزش جمعى دست به خودکشى زد و مرد.

نيمه‌هاى شب پيش، کسى که مراقب مهين و رفعت است متوجه مى‌شود که مهين زير پتو در حال تقلا است. پتو را کنار مى‌زند، مى‌بيند مهين سعى مى‌کند با سنجاق سر رگهاى آن قسمت دستش را که قبلا پاره کرده بود، بيرون بکشد. سنجاق را از مهين مى‌گيرد و مهين زير لب به او فحش مى‌دهد.

مهين خيلى عصبى است. يک انبردست پيدا کرده و مى‌خواهد با آن دندانش را بکشد. مى‌گويد دندانم با من حرف مى‌زند و جهان گفته است اگر آنرا بيرون بکشم، ديگر با من حرف نخواهد زد.

تعدادى از زندانيان سعى دارند که انبردست را از دست او بگيرند ولى مهين تقلا مى‌کند که آنرا از دست ندهد، بالاخره آنرا مى‌گيرند.

هر بار که به دستشويى مى‌رود سرش را چنان محکم به دستشويى مى‌زند که عليرغم صداهاى زيادى که در دستشويى و راهرو هست، صداى آن بگوش مى‌رسد.

کارش مرا هم عصبى مى‌کند، تا قبل از شروع اعدامها و شکنجه‌ها حالش خوب بود، لااقل نمى‌خواست دست به خودکشى بزند. اگر شرايط تغيير نمى‌کرد، اگر کشتار و شکنجه زندانيان را شروع نمى‌کردند، مهين به اين وضع نمى‌افتاد. ولى حالا ما چه کار مى‌توانيم براى او بکنيم؟ هر بار که به دستشويى مى‌رود بدنبالش مى‌رويم و از او مى‌خواهيم که سرش را به ديوار نکوبد وگرنه به داخل دستشويى مى‌رويم.

 تنها با تهديد اينکه داخل دستشويى خواهيم رفت دست از اين کار مى‌کشد.

مى‌دانم که راهى را براى خودکشى خود پيدا خواهد کرد. هر چند ساعت يک نفر مراقب اوست که صدمه‌اى به خودش نرساند. هيچ وقت در زندگى تا اين حد احساس بيهودگى نکرده بودم.

مهين به هيچ کس اعتماد ندارد، شايد تنها به جهان اعتماد دارد که او هم اهميتى به مهين نمى‌دهد.

شايد جهان هم دچار مشکلات روحى است که خودش را از ديگران جدا مى‌کند و دوست دارد تنها باشد. هرچند او سعى مى‌کند که تمايلاتش را با سياست رنگ بزند ولى شايد تمام رفتارش تحت تاثير دوران قبر است.

هنوز گاهى مهين دم در اتاق کنارى مى‌ايستد و جهان را نگاه مى‌کند. کاش مى‌توانستم بفهمم که با نگاه کردن به جهان چه مى‌بيند.

گاهى وقتى جهان را نگاه مى‌کند لبخندى محو صورت و لبانش را تحت‌الشعاع قرار مى‌دهد. مهين به حمام مى‌رود که دوش بگيرد ولى زير دوش شيشه‌اى را مى‌شکند.

قبل از اينکه رگ خود را بزند، فردى که مراقب اوست مى‌فهمد و در حاليکه از ديگران کمک مى‌خواهد سريع وارد کابين حمام مى‌شود که شيشه را از او بگيرد. تعدادى تقلا مى‌کنند که تکه شيشه را از دست او در بياورند ولى قادر نيستند.

با اينکه روزهاست که مهين غذا نخورده ولى زورش از آنها بيشتر است. بالاخره تکه شيشه را از مهين مى‌گيرند و او با تنفر به آنها نگاه مى‌کند. خيلى ناراحت به نظر مى‌رسد، تنها نشسته است و نگاهش به ما مثل نگاه فردى به دشمنانش است

ساعت ٩ شب است، در راهرو قدم مى‌زنم و غرق افکارم هستم. نوبت سونيا است که مراقب مهين باشد، حال او روز به روز بدتر مى‌شود.

مى‌بينم که سونيا طورى که مهين متوجه نشود همه جا به دنبالش مى‌رود. مهين به حمام مى‌رود تا دوش بگيرد، سونيا او را هر دو سه دقيقه از زير کابين چک مى‌کند.

سونيا نگران است، به من که قدم مى‌زنم ملحق مى‌شود و مى‌گويد دوش گرفتنش طولانى شده، هر بار از زير در نگاه مى‌کنم که او متوجه نشود، و مى‌بينم که همچنان ايستاده است. سونيا تصميم مى‌گيرد که با گذاشتن صندلى در کابين کنارى و ايستادن روى آن از بالاى کابين مهين را نگاه کند.

او مى‌رود و من همچنان قدم مى‌زنم، صداى فرياد کمکى در بند مى‌پيچد. صدا را مى‌شناسم صداى سونياست که فرياد مى‌زند مهين رگش را زده.

تعداد زيادى به طرف حمام مى‌دوند و سعى مى‌کنند مهين را از کابين بيرون بياورند، مهين مقاومت مى‌کند. فرى هم‌بندى زندانى که دکتر است، مچ او را که خون از آن روان است محکم مى‌بندد. مهين را نگاه مى‌کنم، موهايش خيس است و به زيبايى هميشگى‌اش است.

با همه عصبانيتى که به خاطر مزاحمت ديگران در صورتش ديده مى‌شود و با اينکه مى‌خواهد از دست ديگران رها شود و رفتارى وحشيانه از خود نشان مى‌دهد ولى بچگى و بى‌گناهى از صورتش مى‌بارد. فرى مى‌گويد مچش احتياج به بخيه دارد، بايد به بهدارى برود.

همه مى‌دانيم که اگر مهين را از بند ببرند، به بهدارى و يا هر جاى ديگر خيلى زود موفق به خودکشى خواهد شد.

چرا که کسى مراقب او نخواهد بود و او زمان و مکان خودکشى را خواهد يافت. ولى ما چکار مى‌توانيم بکنيم؟ با نگه داشتن او در اينجا، بعد از مدتى در کنار ما با از دست دادن خون خواهد مرد.

از نگهبان مى‌خواهيم که او را به بهدارى ببرد. نگهبان مى‌آيد که او را ببرد. نگاهش مى‌کنم، زندگى را در چشمانش نمى‌بينم. احساس مى‌کنم آخرين بارى است که او را مى‌بينم.

پيش سونيا مى‌روم، خيلى ناراحت است، سعى مى‌کند که جلوى اشکهاى جاريش را بگيرد. سونيا خود را سرزنش مى‌کند که چرا زودتر متوجه آن نشد که مهين دارد با تيغ تراش مچ دستش را مى‌برد.

- چطور مى‌تونستى متوجه بشى؟ نبايد خودت را سرزنش کنى، تو تقصيرى ندارى، به هر حال اين کار را دير يا زود مى‌کرد.

- وقتى از نزديک او را نگاه کردم ديدم زير دوش ايستاده است. چشمانش بسته ولى لبخند پيروزى بر لبانش نقش بسته بود. دوش را با دستهايش گرفته بود که نيفتد و آب خون را از دستش مى‌شست و مى‌برد.

يک روز از خودکشى مهين مى‌گذرد و هيچ خبرى از او نداريم. در اين شرايط که رژيم در حال کشتار زندانيان است چه اهميتى به مرگ او مى‌دهد؟ چه تلاشى براى زنده نگه داشتنش مى‌کند؟ او را تنها خواهند گذاشت که خودش را بکشد. بخشى از مهين که در اين شرايط کشتار دسته جمعى در او قوى شد، او را مى‌کشد. مهين را مى‌کشد که دوباره زير شکنجه نبرد، که همچنان يک مبارز، يک مقاوم بميرد. خودکشى در زندان محصول شرايطى است که فشار بى‌اندازه مى‌شود.

مثل سال پيش که بعد از شکست حرکت ورزش جمعى و سرکوب آن توسط رژيم، تعدادى از مجاهدين دست به خودکشى زدند. نااميدى، بى افقى، بى کسى، فشار طاقت‌فرسايى که بى‌پايان به نظر مى‌رسد، باعث مى‌شود که فرد به استقبال آرامش مرگ برود

 

مى‌شنويم که مهين خودش را در بهدارى زندان کشته است

 

آنا: شرايطى بود که خودم را آزمايش کنم، ببينم چقدر انقلابى هستم. ولى نتوانستم شکنجه را تحمل کنم و چيزى هم پيدا نکردم که خودم را بکشم

 

خبردار مى‌شويم که دو نفر از آنهايى که زير شکنجه بودند دست به خودکشى زده‌اند و يکى از آنها جان داده است

زیر بوته لاله عباسی – نسرین پرواز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایتی دیگر

 


 

از جمله کساني که حکم به اصطلاح ابد داشتند و او را هم صدا زدند، مهين بدويي بود که تعادلش بشدت به هم خورده بود بطوري که تلاش ميکرد که خودش را بکشد. او با هيچ کس رابطه نمي گرفت.

من گاهي به سراغش ميرفتم چون غذا نميخورد. سعي ميکردم با او رابطه بگيرم. بعد از بازگشت از بازجويي مهين مرا صدا زد که سوالاتي را در بازجويي به او داده بودند چک کند.

چيزي که براي من عجيب بود، اين بود که او سوالات را حفظ کرده و وقتی که وارد بند شده بود آنها را يادداشت کرده بود و ميخواست آنها را با من چک کند که آيا همه آنهارا درست به خاطر سپرده است يا نه؟ همه آنها درست بود.

من هميشه فکر ميکردم که چرا اين مسئله براي او اينهمه اهميت داشت، چون او با کسي حرف نميزد که بخواهد آنها را بطور دقيق به کسي منتقل کند. او بارها تلاش کرده بود که خودکشی کند.

 ولي در اثر مراقبت بچه ها موفق نشده بود. اما زندانبانان او را به اتاقي در بند پايين که در کنار به اصطلاح بهداري بند بود منتقل کردند و تنهايش گذاشتند که خودش را بکشد و اين کار را هم کرد.

صبا اسکوئی

 

 

 

 

 

 

روایتی از خودکشی در زندان

 


 

در سالن ۳ گوهردشت حادثه دلخراشی رخ داد که به روند اعتراضی زندان شتاب بیش‌تری بخشید.علی طاهرجویان، یک زندانی هوادار مجاهدین که تنها به خاطر دوستی با یکی از فعالان مجاهد دستگیر شده و به خاطر شرایط آن روزگار به هفت سال زندان محکوم شده بود، در میان بند، نفت بر روی خود ریخته و به شکلی دلخراش در میان بهت همگان به زندگی خود پایان داد. تلاش زندانیان برای نجات جان وی در همان لحظه‌های اولیه و بردن او به زیر دوش آب سرد نیز نتیجه‌ای نداد و فردای آن روز علی در بهداری زندان جان باخت.

وی در یادداشتی که از خود به جای گذاشته بود، ناصریان و مسئولان زندان و فشارهای آنان مبنی بر همکاری با مقام‌های زندان را دلیل اصلی مبادرت ورزیدن به خودکشی اعلام داشته بود. وی خاطر نشان کرده بود که نمی‌توانست هم‌پای بند و زندانیان حرکت کند و تمایلی نداشت به سوی رژیم رود، بنابراین تنها چاره‌ی کار را در از میان برداشتن خود دیده بود. او در وصیتی که از خود به جای گذاشته بود، نوشته بود:

تلاش کردم اگر نتوانم در آزمونی که پیش رو دارم قبول شوم، اجازه‌ی مردودن شدن را به خودم ندهم. آتشی که جسم نحیف علی را در خود کشید، شراره‌هایش زندان را در خود پیچید و در واقع نفتی که علی بر پیکر خود ریخت، باعث گر گرفتن آتش مقاومت و اعتراض در سراسر زندان شد و از این به بعد تا لحظه‌ی قتل‌عام‌ها گسترش یافت و هر روز شکل و رنگی جدید به خود گرفت.

به محض اطلاع بچه‌های سالن ۳ از جان باختن علی، تحریم غذای بزرگ و طولانی مدت سالن ۳ که ۴۲ روز ادامه یافت، آغاز شد. تحریم غذا اقدامی بود از سوی زندانیان برای نشان دادن اعتراض‌شان نسبت به فشارهای ناروا به زندانیان و نمونه‌ی مشخص آن علی که جان بر سرش باخته بود. در روزهای اول زندانبانان تنها به آوردن غذا و بردن ظرف پر آن اکتفا می‌کردند.

بعد از چند روز حاج محمود یکی از پاسداران زندان که در سال ۶۲ به استخدام در آمده و مدتی نیز مسئول نامه زندان بود و به تازگی ارتقا یافته و به مسئولیت افسر نگهبانی رسیده بود، به بند آمد. وی با استقبال سردی از سوی بچه‌ها روبه‌رو شد. زندانیان خواستار حضور دادستان و یا نماینده‌ی او در بند و پاسخ‌گویی در قبال شرایط زندان، کمبودها و اعتراض‌ها بودند. مواد غذایی کمی در بند بود و مقداری نیز در هواخوری از بند ۱ تأمین شده بود ولی برای مدتی طولانی کفایت نمی‌کرد. سوء تغذیه باعث ریختن مو و خراب شدن دندان‌ها شده بود. فشارها طاقت‌فرسا می‌نمودند.

اولین اقدام رژیم در واکنش به خودسوزی علی، جمع‌آوری کلیه‌ی چراغ‌های خوراک‌پزی که زندانیان بعد از سا‌ل‌ها تلاش به دست آورده بودند، بود. بهانه‌ی آنان مسایل امنیتی بود ولی بیش از آن فشار و محدودیت امکانات بود که به این صورت توجیه می‌شد و از فرصت به دست آمده به نحو احسن استفاده  می‌کردند.

حرکت‌های اعتراضی نسبت به فشارها و اعمال محدودیت‌ها در همه‌ی بندها گسترش یافت. بعد از آغاز تحریم، ملاقات بند ۳ قطع شده و بند در قرنطینه قرار گرفته و ایزوله شد تا از انعکاس اخبار آن در جامعه جلوگیری شود.

ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی یک زندانی سیاسی با حکم کوتاه

 


 

یکی از روزهائی که با صدای اذان بیدار شدیم با روزهای دیگر تفاوت داشت. سکوتی پر معنی تمامی بند را در برگرفته بود. و آمد و شد پاسداران خیلی جلب توجه میکرد. همه بهت زده بی یکدیگر نگاه می کردند. و برخی با چشم های باز روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بودند. یکی از زندانیانی که حکم سنگینی هم نداشت خود را از دوش حمام حلق آویز کرده بود.

هیچکدام از زندانیان در اینمورد سخن نمی گفت و جویای حال آن شدن بی معنی می نمود و پر واضح تنها خشم و نفرت را می شد در تک تک چهره ها خواند.

پس از این واقعه روزها پاسداران به بند می آمدند و زندانیان را درون هواخوری می کردند و دنبال وصیت نامه می گشتند و هرگز و در هیچ موردی نیافتند و صد البته موجود بودند.

سیمای شکنجه – بهروز سورن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از میان خاطرات الف پویان

 


 

بحرانی ترین لحظات او همیشه بعد از خاموشی شروه می شد.

 از تاریکی وحشت داشت. یک شب پس از خاموشی , بعد از خواندن تصنیف همیشگی اش در حالی که بغض گلویش را گرفته بود ناگهان چاقوئی را که برای خیار و گوجه در سلول جاسازی کرده بودیم برداشت و شروع به بریدن رگهای گردنش کرد.

علیرغم فضای نیمه تاریک سلول به سرعت متوجه شدیم و توانستیم چاقو را بزور از دستش بگیریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کاظم افجه ای – مجاهدین –  تابستان سال

1369


 

پس از کشتن محمد کچوئی در زندان از طبقه سوم ساختمان خود را با سر به پائین می افکند. تلاش سپاه برای زنده نگاه داشتن وی و دریافت اطلاعات بی ثمر میماند. وی در بیمارستان شهدای تجریش درگذشت.

...

روایت پروانه علیزاده – خوب نگاه کنید راستکی است

در همين حال فرياد رسايي صداهاي ديگر را تحت الشعاع قرار داد : به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران . وسپس شليك يك مسلسل . خودم مخ كچويي را ديدم كه پخش زمين شد . با اين عمل وضع برگشت و حمله ها به طرف آن صدا معطوف شد . صداهاي بگيرين يش، نذارين در بره، به پاهاش تير بزنين، از هر طرف شنيده مي شد، و بعد صداي افتادن يك نفر از بلندي و فريادي ممتد. ما را بهسرعت به بند برگرداندند . بعدها شنيديم كه آن شخص كه كچويي را ترور كرده بود خودش را از.« پشت بام به پايين پرت كرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

فرار موفق از زندان

 


 

در سال شصت و شش یکی از زندانیان مجاهد بند چهار دربسته زندان تبریز بنام کاظم رهنما (این اسم واقعی است) که تلاش زیادی برای تواب واقعی شدن او صورت گرفته بود ولی صداقتش اثبات نشده بود درجریان مراجعه به بیمارستانی در خارج از زندان موفق به فرار از دست مامورین محافظش میشود.

پس از فرار او اطلاعات و دادگاه انقلاب توابین مورد اعتماد را در گلوگاه های استان مستقر میکنند و پس از سه روز کاظم رهنما توسط توابین دریکی از پستهای ایست و بازرسی شناسایی و دستگیر میشود.

کاظم رهنما در تابستان شصت و هفت درحالیکه تنها سه سال از محکومیت ده ساله اش باقی مانده بود اعدام شد

http://ashyan.blogspot.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

فیروز الوندی

 


 

زندانی سیاسی «فیروز الوندی» که بهایی زاده بود و حکم زندانش تمام شده و  ملی کشی می‌کرد در اعتراض به بیداد حاکم بر جامعه و زندان، در قزل حصار، اوائل فصل بهار (اواخر فروردین سال ۶۴) خود را نشسته دار زد.

همنشین بهار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جلیل شهبازی – روایتی دیگر

 


 

در همین دوره یکی از زندانیان به نام جلیل شهبازی پس از گذشت پنج روز از اجراء حکم شلاق مرتدین (هر روز سه نوبت ) طاقتش طاق شده و اقدام به خودکشی کرد.

او برای خودکشی شیشه دستشویی بند را شکسته و با شیشه شکسته شکم خود را دریده بود.

بنا به اظهار یکی از زندانیان که شاهد عینی این واقعه بوده پس از این ماجرا یکی از پاسداران بند با دستهای خود روده های جلیل شهبازی را از شکم دریده شده اش بیرون کشیده و در واقع او را به قتل رسانده بود  ناصریان در جریان سخنرانی فوق الذکر خود ضمن اشاره به این ماجرا گفت ، کسانیکه قصد خودکشی دارند بجای اینکار به خود ما بگویند ، اینجا به حد کافی طناب دار هست و ما خودمان اینکار را برایشان انجام میدهیم.

 

http://ashyan.blogspot.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

اصفهان: فرار جمعی از آموزشگاه

 


 

این آموزشگاه از همان اول ایده دار و دسته منتظری بودند. به این ترتیب که زندانی ها رو تصفیه کنند و بعد متمایل به طرف خودشان کنند. اما طرح عوض شد.

چون یکسری رفتند توی آموزشگاه و نشان دادند که ظاهرا توابند.

اما آمدند بیرون ترور کردند و شناسایی کردند و یا اصلا فرار کردند. ما هفت یا هشت نفر رو داشتیم که از آموزشگاه فرار کردند. بعد لاجوردی آمد درب آموزشگاه اصفهان را بست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرار از زندان

 


 

در تماس با زندانیان جدید‌الورود متوجه شدم سه تن از زندانیان مجاهد به نام‌های نصرالله بخشایی، حسن فارسی و اسدالله بنی‌هاشمی از سلول‌های انفرادی آسایشگاه اوین در نیمه‌ی خرداد ماه (۶۷) مبادرت به فرار کرده‌اند که متأسفانه با شکست مواجه شده بودند.

در ابتدای ماه، مرتضوی رئیس زندان اوین در سلول آن‌ها حاضر شده و به آن‌ها گفته بود که به اعدام محکوم شده‌اند. آن‌ها از طریق یکی از زندانیان مجاهد به نام محمدرضا نعیم، به یک تیغ اره دسترسی پیدا کرده بودند و با بریدن کرکره‌های جلوی پنجره، خود را به سختی به بالای پنجره رسانده بودند.

پنجره‌های سلول‌های آسایشگاه اوین، بر خلاف پنجره‌های سلول‌های گوهردشت که در مقابل سینه قرار دارند، در بالای دیوار و نزدیک به سقف واقع شده‌اند. آن‌ها پتوهای خود را از قبل به شکل طناب در آورده و در نیمه‌های شب، با آویزان کردن طناب‌ها سعی کرده بودند خود را از طبقه‌ی سوم آسایشگاه به پایین دیوار برسانند.

متأسفانه طناب کوتاه بوده و به سطح زمین نمی‌رسد، آن‌ها مجبور می‌شوند بقیه ارتفاع را بپرند. در اثر پریدن از بلندی، پای نصرالله بخشایی می‌شکند. او یکی از پیک‌های مجاهدین بود که از منطقه‌ی مرزی به داخل کشور عزیمت کرده و دستگیر شده بود. آن‌ها برای رد کردن دیوارهای زندان، بخاطر شکسته شدن پای نصرالله با مشکل مواجه می‌شوند.

لحظه‌های حساسی را صرف بحث با نصرالله می‌کنند. وی تلاش می‌کند آن‌ها را متقاعد سازد که او را رها کرده و خود به اجرای ادامه‌ی طرح بپردازند.

بالاخره او را در گوشه‌ای گذاشته و خود را ابتدا به درکه و از آنجا به دِه اوین رسانده و سپس به اتوبان می‌رسند. نگهبانان که دائماً سلول آن‌ها را بازرسی می‌کردند، متوجه‌ی فرارشان شده و با بسیج نیرو به محاصره‌ی منطقه می‌پردازند.

 در لحظه‌های اولیه نصرالله را پیدا می‌کنند و حسن و اسدالله نیز در اتوبان، به هنگام  تلاش برای گرفتن یک ماشین و فرار از منطقه، دستگیر می‌شوند. آن‌ها در روزهای اولیه‌ی قتل‌عام، جزو اولین سری اعدام‌ها در اوین به شهادت رسیدند.

اقدام‌هایی از این‌دست در آن روزها، نشانه‌ی عزم و اراده‌ و موضع بالای زندانیان مجاهد و روحیه‌ی تهاجمی آن‌ها بود.

رژیم از ادامه‌ی این روند به شدت در هراس بود. پیش از آن در سال ۶۶ دو تن از زندانیان مجاهد به نام‌های علی‌اکبر قربانلی و ناصر شیرویه که در سال ۶۵ از اوین به زندان ساوه منتقل شده بودند، به همراه دوتن دیگر از هم سلولی‌هایشان با کندن تونلی که به مدت بیش از یک ماه طول کشیده بود، موفق به فرار از زندان شده و شبانه خود را با کامیون به تهران رسانده و بعد از وصل شدن به مجاهدین، از کشور خارج شده بودند.

در تیرماه ۶۷ محمد جعفری یکی دیگر از هواداران مجاهدین که برای بار دوم دستگیر شده بود، از زندان گلپایگان فرار کرده بود.

پیش از آن یحیی گل‌چشمه نیز که از تهران به گرگان منتقل شده بود از زندان فرار کرده و به مجاهدین پیوسته بود.

در شهرهای مختلف کشور تعدادی از زندانیان مجاهد به همین ترتیب فرار کرده و از کشور خارج شده بودند. در بند ۴ قزل‌حصار نیز هادی صابری تلاش کرده بود فرار کند که با شکست مواجه شده بود. در آن روزها گاه فاصله‌ی آزادی برخی از زندانیان مجاهد و خروج‌شان از کشور کمتر از دو هفته بود.

شب، مدتی را به درد دل با محمد اردکانی گذراندم. مدتی بود ملی‌کش شده بود و حالا در بند ما به سر می‌برد. بیش از دو سال از آخرین باری که دیده بودمش، می‌گذشت.

دلم برایش تنگ شده بود. در محاسبات اولیه‌ام تصور می‌کردم به زودی وی و دیگرانی را که در آن بند به شکل تنبیهی به سر می‌بردند، خواهم دید و آن وقت یک دل سیر با هم گفت‌وگو خواهیم کرد. نمی‌دانستم این آخرین تماس‌ها و صحبت‌های ما خواهد بود.

 

ایرج مصداقی

 

 

 

 

 

فرار از نماز جمعه

 




وی اصفهان تا جایی که من بودم یک دوره اوایل 60 می‌بردند نماز جمعه. می‌آمدند انتخاب می‌کردند. نمی‌پرسیدند که کی میخواهد بیاید کی نمی‌خواهد.

از همان تواب های خودشان می‌بردند و یک قسمتی از نماز جمعه می‌نشاندنشان با حفاظ و نگهبان و بعد هم از بلندگو اعلام می‌کردند که جمعی از توابین زندان اصفهان آمده اند.

بعضی وقتها هم یکی از توابین می‌رفت بالا، دو خط سه خط یک چیزی می‌خواند. ولی در جریان همین کار سه چهار نفر از نماز جمعه فرار کردند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی در اصفهان

 


 

در اصفهان از اون 15 تا مجاهدینی که قبول کرده بودن شرایط رو، 3 تاشون خودکشی کردن. سه تاشون تا من ایران بودم خودکشی کردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدم دزدی

 


 

آدم دزدی از سال 59 شروع شد.

می‌دزدیدند می‌بردن تو باغهای اطراف ده مهدی هاشمی. سال 59 دو تا از بچه های دانشجویی پیشگام که دستگیر شدن، یکیشون از تو اون باغ فرار کرد.

وقتی هم اومد اصفهان وکیل گرفتند و نامه نوشتند به دفتر رئیس جمهور و قضیه را انداختند تو یه کانالی که همه فهمیدند چی شده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وحید خسروی – روایتی دیگر

 


 

وحيد خسروی از فعالين سازمان پيکار بود که پس از دستگيری رهبری اين سازمان، به فعاليت محفلی در کارخانجات تهران روی آورد. در اسفند ۶١ ، توسط محمد رضا نصيری لو رفت و دستگير شد.

در دادگاه از مواضع خود ومارکسيسم دفاع کرد. او يک بار نيز در سال ۶٠ ، در شهرستان آمل دستگير شده و از زندان فرار کرده بود. حاکم شرعدر آن زمان آيت الله نيری، از اهالی همان

شهرستان ها بود.

نيری پرسيده بود: "دفعه قبل به تو دو سال حکم دادم. اززندان فرار کردی. اين دفعه چقدر حکم دهيم تا فرار نکنی؟" و او پاسخ داده بود: " شما هر حکمی به من بدهيد، من اگربتوانم باز هم فرار ميکنم." او را در ٢٢ مرداد سال ۶٢ اعدام کردند.

نیما پرورش – نبردی نا برابر

 

 

 

 

 

 

 

 

صالح بنائی


 

صالح بنایی، پانزده سال داشت.

هنگامی که او را به اعدام محکوم کردند، عصبانی شد و با گریه فریاد زد:

 من می خوام زنده بمونم. فقط پانزده سال دارم.

از خشم به سیدی بد و بیراه گفته بود. وسایل روی میز و صندلی ها را بهم ریخته بود. حاکم شرع ازو پرسیده بود، چرا این کارها رو می کنی بچه؟

و او در جواب گفته بود:

 من می خوام زنده بمونم. پانزده سال بیشتر ندارم.

بالاخره حوصلۀ حاکم شرع سر می رود و حکم را خط می زند و می نویسد:"پانزده سال"

او نجات یافته بود.

 صندلی ها را بر می گرداند سر جای اولشان و میز را مرتب می کند.

بعد ها شنیدم یک بار که مریض بود و تحت الحفظ به بیمارستان می بردندش، موفق شد از چنگ مأمورین بگریزد. بعدترها صدای او را از بخش فارسی رادیو عراق شنیده بودند

و هنوز قصه بر یاد است - حسن درویش

 

 

 

 

 

قاسم و رفعت

 


 

قاسم در سال ۶۶ پس از سالها تحمل زندان، بر اثر فشارهای دوران اسارت، در زندان دست به خودکشی زد.

رفعت را قبل از دستگیری هم میشناختم. او در سال ۵۹ مدتی مسئول بخش ما بود و در زندان و طی بازجویی های وحشیانه، کلامی از ما نگفت و در واقع مانع از لو رفتن من و تعدادی از بچه های زندان شد.

او در جریان میتینگ امجدیه در اثر حمله چماقداران ارتجاع به مردم، دندانهای ردیف جلویش کاملآ

خرد شد.

 رفعت بعد از تحمل سالها زندان، بدلیل فشارهای طاقت فرسای روانی و غم از دست دادن عزیرانش، دچار افسردگی شدید گشته بود.

سرانجام در سال ۶۸، رفعت که بهترین دوستان و یاران همبندش را در قتل عام هولناک هزاران زندانی سیاسی از دست داده بود، بیش از این تاب نمی آورد و در اثر تآلمات شدید عاطفی و روانی، در سالن ۲ اوین دست به انتحار میزند.

 

http://khateratezendan.blogspot.com/

 

 

 

 

شکنجه بی پایان

 


 

همه را پنج بار در راهرو آسايشگاه شلاق مي زدند. يک نفر خودکشي کرده بود و چند نفر هم اقدام به خودکشي کرده بودند، ولي موفق نشده بودند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تلاش برای فرار

 


 

سه نفر از رفقاي اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) كه در ضربه سال 1364 دستگير شده بودند نيز همراه با جمعي ديگر در شكل گيري و تداوم اين اعتصاب غذا نقش فعالي بازي كردند. اين سه نفر، منصور قماشي، خليفه مرداني و حجت محمد پور بودند.

ورود آنان بعد از ضربه 64، روحيه جديدي را به ميان بچه ها آورد و بطور كلي بر حركت مبارزاتي زندان تاثير گذاشت. آنان در همان روزهاي ورود به بند، از رفقا سئوال مي كردند: "آيا تا بحال فكر فرار را كرده ايد؟ نمي گوئيم كه حتما مي شود فرار كرد. اما اصلا به فرار فكر كرده ايد؟" و زماني كه پاسخ منفي مي شنيدند، به شوخي مي گفتند: "عجب زنداني هاي خوبي بوديد شما!" در همان دوره، رفيق منصور قماشي به هنگام هواخوري شروع به بررسي و شناسائي همه راه ها كرد تا ببيند چه امكاناتي براي فرار وجود دارد. البته تا آنجا كه من اطلاع دارم، از زندان اوين و گوهردشت كسي فرار نكرد.

فقط چند بار بعضي زندانيان توانستند خود را تا در سالن ملاقات برسانند كه موفق به

خروج از آنجا نشدند. اما در شهرستانها، چندين مورد فرار از زندان داشتيم.

 

 

 

 

 

 

 

پروین گلی آبکناری

 


 

اما پروين دوش نمی گيرد. پس از مدت کوتاهی از حمام بيرون می آيد و به سلول می رود. من همچنان قدم می زنم. ساعتی می گذرد. از سر راهرو صدايی به گوش می رسد و دو سه نفری به طرف سلول يک ( اتاق پروين) می دوند. يکی از بچه ها رو به من می کند و فرياد می زند.


 
پروين!


به سرعت به طرف سلول می روم. پروين گوشه ای نشسته است. مرتب استفراغ می کند و می گويد:


 
چيزی نيست کمی حالت تهوع دارم. برويد بخوابيد.


دست هايش را می گيرم. سرد است. سردی دست هايش قلبم را می لرزاند.

 می تونم کمی کنارت بنشينم؟

 
نه نمی گويد. در حالی که دست هايش را در دست دارم لحظاتی در کنارش می نشينم. چند نفری در حال تميز کردن فرش و زمين هستند. چهره ها حاکی از نگرانی ست. همه همديگر را نگاه می گنند. ولی من هنوز متوجه ی ماجرا نيستم.

 پروين می گويد:

 
 
من می روم بخوابم.


ولی ناگهان دستش را در دهانش می گذارد و به طرف حمام می دود. چند نفری به دنبال او می دوند. از اطرافيان می پرسم:

 
چه اتفاقی افتاده؟ می شود به من هم بگوييد؟

 چطور نمی فهمی، بوی آن همه جا را گرفته. پروين داروی نظافت خورده و قصد خودکشی داشته.


چرا؟


چرايم بی جواب می ماند.

به طرف حمام می روم.

پروين استفراغ می کند.

بهت زده به پروين نگاه می کنم.

مهتاب داد می زند:

 
 
چرا اين کار را کردی؟

 برای آبروی روزبه.


 
صدايش می برد و استفراغ، استفراغ.

کنج حمام می نشينم. يارای هيچگونه واکنشی ندارم. نمی دانم آيا بايد مانع از خودکشی شد يا نه.

اما معلوم است که او مصمم است خودش را بکشد. به کابينی می رود و دست هايش را محکم به لوله آب می چسباند.

می خواهد در را ببندد، اما بچه ها مانع می شوند.
صدای کوبيدن در بند و فرياد بچه ها که پاسداران را صدا می زنند به گوش می رسد.

پروين همچنان استفراغ می کند.....


پروين هم مصمم است. در بند باز شده و پاسداری دم در حمام ظاهر می شود، اما پروين همچنان محکم به لوله ی آب چشبيده. مهری با يک ضربه دست پروين را از لوله جدا می کند. چند نفری به راه می افتند.

زندانیان در راهرو نگران و مضطرب ايستاده اند. مهين که معمولا در سلول تنهاست کنار در ايستاده و با وحشت نگاه می کند. پروين را به بهداری می برند. پروين سعی می کند خود را از بالای پله ها پايين بيندازد که نمی گذارند.

 
در بند بسته می شود. همه مات و مبهوت يکديگر را نگاه می کنند. پچ پچی به گوش می رسد:


چرا؟!

و صدای پروين که به گوشم می رسد:

 
-
برای آبروی روزبه. می دانی، روزبه را با يک دست، دست بند زده و به ميله های پنجره ی شکنجه گاه (زير زمين) آويزان کرده بودند. با این همه هيچ حرفی نزد.

یادهای زندان از فریبا ثابت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهین بدوی

 


 

مهين مدوی که البته دوست داشتني ، مقاوم و خار چشم دژخيمان بود ، با شنيدن خبر اعدامها و اينکه تقريبا تمامي زنان و دختران مجاهد را دار زده اند ، خود رگ دستش را ُبريد و جان داد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی های دیگر در پس خودکشی پروین

 


 

خودکشی پروين خودکشی های بعدی را به دنبال آورد. شايد يک سالی نگذشت که مهين هم خودکشی کرد. موقع ناهار بود. همه دور سفره نشسته بوديم. قاشق کم بود. دم در نشسته بودم. داوطلب شدم  قاشق را بشويم. به طرف محوطه ی حمام و دستشويی رفتم. سکوت است و در راهرو کسی نيست.

همه در سلول ها مشغول غذا خوردن هستند. وارد محوطه ی حمام می شوم. چند قطره خون و کمی آن طرف تر مهين نيمه جان روی زمين افتاده و از دست و پايش خون فوران می زند. زبانم بند می آيد و فريادم در گلو خفه می شود. به زحمت خود را از حمام بيرون می کشم

 سلولی درست روبروی حمام است. با دست حمام را نشان می دهم. يک نفر متوجه من می شود و به طرف حمام می آيد. فرياد او تعدادی را به سوی حمام سرازير می کند.

فریبا ثابت – یادهای زندان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی رحمت

 


 

امروز خبر رسید که رحمت با خوردن دو بسته داروی نظافت  خودکشی کرده و در بهداری زندان جان سپرده است.

فریبا ثابت – یادهای زندان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هم سلولی

 


 

همان شب، چند لحظه پس ازخاموشی چراغ سلول ها، يکی از آن ها به شدتبه درب سلول می کوبيد و با فرياد نگهبان را صدا می زد. چند لحظه بعد، پاسداری درب سلول را باز کرد و زندانی با لهجه کردی به نگهبان توضيح می داد که هم سلولی اش خودکشی کرده است. بلافاصله رفت وآمد پاسداران در راهرو شروع شد.

من از دريچه پائينی سلول، به زحمت به راهرو چشم دوختم و ديدم که يک نفر را با برانکار از سلول خارج کردند. پس ازآن، پاسداران، همگی به سراغ زندانی ديگر رفتند و او را به باد کتک گرفتند و او هر چه توضيح می داد که متوجه خودکشی رفيقش نشده و فکر می کرده است که رفيقش خوابيده، پاسداران قانع نمی شدند.

از توضيحات او فهميدم که دوستش رگ خود را با شيشه بريده و زير پتو رفته است.

بعد از مدتی متوجه می شود که پتو و زمين خيس شده و به سراغ رفيقش می رود و می بيند که رگ خود را زده است.

نیما پرورش -  نبردی نابرابر

 

 

 

 

 

 

 

ملیحه

 


 

چون ”ملیحه“ دانشجوی پزشکی بود طوری خودش را به بیهوشی زده بود که آنها نتوانستند بفهمند که او واقعاً بیهوش نیست. زیرا علی رغم چک ها وتحریک دکتر زندان ، او واکنش نشان نمی داد.

”ملیحه“ گفت موقعی که دربهداری سرم به من وصل کردند و دوروبرم خلوت شد ، یکی از پاسداران کثیف آمد و با تصور اینکه بیهوش هستم، قصد تجاوز به مرا داشت .

من نمیتوانستم دفاعی بکنم چون خودم را به بیهوشی زده بودم و این بی شرف هم به سراغم آمده بود به همین جهت شروع به تشنج و خرخر کردم و او که ترسیده بود، مجبور شد مرا ترک کند . ”ملیحهمجدداً پس از خلوت شدن اتاق، سرم را قطع کرده و دوباره اقدام به خودکشی میکند ولی این بار نیزمجروح می شود و بازجوها به همان شکل او را زیر شکنجه برده و پاهایش را با کابل متلاشی کرده بودند.

هنگامه حاج حسن – چشم در چشم هیولا

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی سیمین

 


 

وقتي بدن شكنجه شده اش را وارد بند كردند تنها كارممكن بردن او به اتاق و رسيدگي به وضع رنجور و لاغر و زرد او و جراحت پاهايش بود . او سواربر ترك موتور مشغول پاره كردن عكس خميني بوده كه پاسدارها به طرف وي و دو رفيق همراهش تيراندازي مي كنند.

از اين سه نفر، يكي شان تير مي خورد كه با وجود اين موفق به فرارمي شود. اما دو نفر ديگر را مي گيرند و در نتيجه از آنها علاوه بر روابط و قرارهاي خودشان جاي نفر سوم را نيز مي خواستند.

هيكل بسيار لاغر و رنجوري داشت.

پايش بر اثر شكنجه چنان شكافته بود كه استخوان از آن بيرون زده بود. سه روز بود كه دستگير شده بود و در اين سه روز، چهار باراو را شكنجهء مفصل كرده بودند .

پاهايش تا كمر كبود بود و ورم داشت، ولي با آن بدن رنجور وشكنجه شده روحي به بزرگي آسمان داشت و ايمانش چون كوه محكم بود . شب را مثل جسد افتاد. صبح اول وقت صدايش زدند .

عصر بدن دوباره شكنجه شده اش را به بند برگرداندند .

جسمش ديگر به او اجازه نمي داد كه بيش از اين شكنجه شود.

تصميم به خودكشي گرفته بود .

با دو سه نفر از بچه ها از جمله من صحبت كرد و سيم كوچكي را كه از محل بازجويي پيدا كرده بود نشانم داد و گفت به اين راحتي ها دست از سرم برنمي دارند و من نيز تاب شكنجه بيشتر راندارم.

 نمي دانستم به او چه بگويم . وقتي از مرگ مي گفت مي دانستم كه با اين كار فقط تاريخ مرگش را جلو مي اندازد، چون دير يا زود اعدامش مي كردند.

عصر كه از بازجويي آمد همچنان سيم را در مشت نگه داشته بود و دنبال فرصت مناسب مي گشت تا با فرو كردن آن در پريز برق خودكشي كند . شب وقتي بچه ها مشغول خوردن شام شدند دستش را از پتو بيرون آورد . از دورمي پائيدمش. مشغول فرو كردن سيم در پريز برق بود .

دستش مي لرزيد شايد از درد يا شكنجه، وشايد از كاري كه داشت مي كرد. در اين ميان يكي از بچه هاي زنداني كه توده اي بود او را ديد و شروع كرد به فرياد زدن.

 ناگهان تمام بند شروع به جيغ كشيدن كرد . پاسدارها ريختند وزنداني اي كه جريان را ديده بود به پاسدار گفت كه او مي خواهد خودكشي كند.

اين امر باعث بدتر شدن وضع او شد. او را شبانه بردند و ديگر هرگز او را نديديم و خبري نيز از او نيافتيم.

خوب نگاه کنید راستکی است

پروین علیزاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نماز یا جیره شلاق و تازیانه؟

 


 

این قضایا ادامه داشت....... یک سری پذیرفتند بعد از چند روز دو نفر خودکشی کردند که یکی از آنها موفق بود. یعنی متاسفانه جانش را از دست داد.

یکی دیگر هم ناموفق بود که بعد از اینکه  از خودکشی جان سالم بدر برد , مجتبی ( از مسئولان زندان ) به خاطر اینکه خودکشی کرده بود به شکل ویژه ای شکنجه اش کرده بود.

سخنرانی مرسده –  در هانوفر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد گل ریگی – سازمان پیکار

 


 

ضمن فرار دوم از زندان شماره 2 زاهدان تیر میخورد. او را به زندان می آورند و در سلولی تحت شکنجه قرار میدهند.

فردای آنروز جسد وی را در حیاط زندان به زندانیان نشان میدهند و میگویند که ضمن فرار کشته شده است.

حال آنکه  زیر شکنجه کشته شده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیولای تجاوز- خودکشی

 


 

نسرين نيک سرشت (همسر رحيم صبوري) يکي از فعالين چريک هاي فدائي خلق بود که هنگام دستگيري قصد استفاده از سيانور جاسازي شده در انگشتر خود را داشت.

او بشدت شکنجه شده و به بهانه اين که ممکن است باز هم سيانور همراه خود داشته باشد، روي تخت شکنجه مورد تجاوز قرار گرفت.

او شخصا از هم سلولي هايش خواست که اين ماجرا را تعريف کنند و مطمئن بود که خودش زنده نخواهد ماند.

او مي گفت: "وقتي از کابل زدن نتيجه نگرفتند و براي اين که فرجه به پاهايم بدهند تا امکان ادامه شکنجه را داشته باشند، گفتند شايد هنوز سيانور همراه داشته باشد "دکتر" را صدا کنيد او را "معاينه" کند.

و بعد از مدتي شخصي آمد و به من تجاوز کرد. من تنها او را با دستم پس ميزدم ولي قدرت مقابله نداشتم.


مورد ديگر اشاره مي کنم به مطلبي از دنيا روشن به نقل ازگفتگو هاي زندان شماره ٤. مطلب: تجاوز يک اتفاق ساده بود؟


دنيا روشن ديده هاي خود را در دوره بازجويي چنين بازگو ميکند: " [بازجو] خوب بگو ببينم برادر و
خواهرت کجا هستند؟

نمي دونم به خدا من از مدرسه اومدم خونه واز چيزي خبر ندارم.


او را به روي تخت خواباند و پاهايش را بست و همان سوال را تکرار کرد. اما صدايش از حالت معمولي آميخته به خشم و غضب، خارج شده بود و مرتب آهسته تر صحبت مي کرد.

با شنيدن حالت صداي حامد [بازجو] تمام وجودم به لرزه افتاد. نفسم در نم يآمد. داشتم خفه م يشدم. ديگرنفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبم را در گلويم حس ميکردم.

مي خواهد با او چکار کند؟ سرم گيج مي رفت.

همه قضاوت ها و ددمنشي هايي را که خوانده و شنيده بودم، حالا در حضورم اتفاق ميافتاد. بايد کاري مي کردم. چه کار مي توانستم بکنم؟

ديگر به وضوح صداي نفس هاي حامد را مي شنيدم و تصور وضعيت دخترک کوچک مرا ذوب مي کرد.

به ناگهان موجودي ديگر از درونم فرياد کشيد که تا به حال از خودم نشنيده بودم. فرياد زدن، تنها کاري بود که از من بر مي آمد.

با اين فرياد، تمام نقشه هاي کثيف بازجو برهم خورد.

حامد چون حيواني وحشي به سويم هجوم آورد. او تازه از وجود من خبردار شده بود.

مرا زير مشت و لگد گرفت و ديوانه وار بر سر و رويم مي کوبيد. بعد دست بند آوردند و مرا قپاني کردند.

وجود نازنين دخترک خردسال، با بيست و چهار ساعت قپاني با دهان بسته برايم مهمتر بود.

با دهان بسته در درون خودم هنوز فرياد مي زدم. درد کتف ها و دست هايم در مقابل رنجي که دوست کوچک و ناديده ام متحمل شده بود، رنگ مي باخت.


چندي بعد با "نديم"هم بند شدم، دوازده سال بيشتر نداشت. هيچ گاه جرات نيافتيم که درباره آن شب با هم سخن بگوييم.

شايد مسائل امنيتي و لو نرفته، شايد تاوان سنگين اتهام به "برادر مسلمان و مکتبي" يا همان حيواني که نامش "بازجوي دادستان انقلب اسلامي" بود، و يا هزار شايد ديگر، مانعي براي گفتگوي ما بود.


هر روز و هر ساعت امکاني براي اين کار پيدا مي شد ولي سکوت سايه سنگين خود را بر ما تحميل مي کرد.


اينک سال ها مي گذرد، و طنين پرسش هاي مزمني مرا رها نمي سازد: "تا چه هنگام اين هيولاي سکوت با ما خواهد بود؟... من و نديم چند بار تکرار شديم؟... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شکنجه و يا تجاوز قرار گرفتيم؟... من و نديم و زنان ديگر چند بار در معرض خطر شکنجه و يا تجاوز قرار خواهيم داشت؟... من و نديم و زنان ديگر چه نفرتي را درون خويش بارور کرديم؟... من و نديم و زنان ديگر

متن سخنرانی مژده ارسی در برمن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خليل بينائی ماسوله

 


 

گاه نيز پاره ای از اين افراد دست به خودکشی می زدند ولی ديگر زندانيان مانع از خودکشی آن ها می شدند.

چند نفر ديگرزير ضربه های شديد در ناحيه کمر دچار ديسک شدند.

چند نفر هم در نتيجه سرپا ايستادن و پيوسته کتک خوردن، سرانجام دست به خودکشی زده بودند اما ديگران فهميده نجاتشان داده بودند.

خليل بينائی ماسوله از حزب توده خودکشی در ٧ شهريور ١٣۶٧ – در بند انفرادی گوهردشت   

وی در سال ۵٨ به جرم حمل اسلحه برای سچفخا دستگير شده و در زندان به حزب توده گرايش يافته بود.

نیما پرورش – نبردی نابرابر

 

 

 

 

 

 

 

 

مهین بدوعی

 


 

خانم «مهین بدوعی» را با آن‌که وضعیت خاص روانی داشت و حتا یک‌بار در بند عمومی می‌خواست که خودکشی کند‌، به سلول انفرادی انداختند و خودش را کشت‌.

نجات این افراد آسان بود اما نمی‌خواستند که چنین بکنند و حتا زمینه خودکشی را فراهم می‌کردند.

من و برخی از دوستانم رگ خود را با شیشه‌های داخل سلول زدیم

عفت ماهباز

http://kheradpir.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرتضی مشفق

 


 

مرتضی مشفق و محمد برادران را رهبران تشکیلات داخل زندان معرفی کردند. مرتضی در همان دادسرای انقلاب موفق شد خودش را با لنگی خفه کند

حسن درویش – و هنوز قصه بر یاد است

برگرفته از سایت بنیاد برومند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودکشی مهوش در بیرون از زندان!

 


 

مهوش، در سال 60 دستگیر شده بود چهره متین و مهربانی داشت. سرسخت و سخت کوش بود و با داشتن حکم کم و قبول نداشتن شرط آزادی تا سال 69 در زندان ماند و مقاومت کرد.

همسرش سالها قبل در حادثه رانندگی جان سپرده بود. مهوش، از خانواده متوسط و پولداری بود و تنها فرزندش که در بین آنها زندگی میکرد، مشکل مالی نداشت.

خانواده مهوش، خیلی سعی کرده بودند او را قانع کنند تا بیرون(پذیرفتن شرط آزادی) برود. چیزی که به خاطر دارم اعضای نزدیک خانواده مهوش اعدام شده بودند.

در هر ملاقات پسرش به دیدارش میآمد ولی مدتی بود فرزندش از او فاصله میگرفت و مهوش را خاله صدا میزد و خاله را مادر جانشین کرده بودند.

خاله(خواهر مهوش) با سمپاشی بسیار او را زیر فشار قرار داده بود و خیال بالا کشیدن پول ارث فرزند مهوش را داشت این درگیری به هیچوجه به نفع مهوش نبود و برایش از دست دادن پول و منال رولی را بازی نمیکرد.

ولی در این بین با سمپاشی خواهر، پسرش با او بیگانه میشد و مهوش از این موضوع رنج میکشید...

مهوش به دلیل پزشک بودن بلافاصله بعد از آزادیش به شغل طبابت پرداخت و در یک منطقه زحمتکش و فقیرنشین به مدارا پرداخت.

هر بار که آنجا سر میکشیدم در اتاق انتظار زنان و مردان زحمتکش را میدیدی که مهوش نه تنها از آنها پول ویزیت نمیگرفت، بلکه داروئی هم که در قفسه داشت به بیماران میداد. مهوش، ارتباط خوبی با انان گرفته بود و بیماران رابطهای عاطفی با مهوش گرفته بودند.

اما دردی مهوش را می آزرد. او با ناملایمات اجتماعی و فشار روانی خواهرش تاب نیاورد و در هتلی چند روزه در مشهد با قرص های که خود میدانست کشنده است، خودکشی کرد.

 

در اتاق هتل، کاغذی از او به جا ماند.

مهوش، نوشته بود: خودم، خودم را کشتم.

 با خواندن خبر همگی شوکه شدیم و باز، به سنت زندان بغض را فرو دادم و در دل گریستم، اما از خود پرسیدم چرا؟! چهره سبزه اش و چشمان سیاه درشتش و سادگی بی آلایش و بی ادعایش در وجودم حک شد و با مرگش دهها سئوال از خودش، پسرش، خواهرش و خانواده و جامعه و... برایم باقی ماند!!

تریبون زن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خود کشی مادر رضوان

 


 

نیمه شبی در ماه شهریور بود که با صدای جیغ و فریاد های خفه از خواب پریدم بقیه هم بیدار شده بودند.

هاج و واج یکدیگر را نگاه میکردیم. نمیدانستیم صدا از کجاست؟ صداها تکرار شد.

بطرف پنجره دویدیم. در سالن پائین جنب و جوش غریبی بود. چند نفر از پله ها پائین دویدند. چند نفری کنار پنجره آمدند. دستشان را بگلویشان گرفته بودند. صدای همهمه آنها را می شنیدم.

به یقین حادثه ای در بند پائین اتفاق اقتاده بود......

ظهر که کارگر دیگ غذا را از راهروی بیرونی به داخل می کشید, .... با اشاره خبر گرفته بود که شب قبل یکنفر خود را دار زده است.....

چند ماه بعد که در زندان قزل حصار گلی را دیدم حادثه را برایم چنین تعریف کرد.

مادر رضوان 50 ساله را مرتب به بازجوئی می بردند و شلاقش میزدند.

او زنی کم حرف بود و یا ساید سکوت را در زندان ترجیح می داد و کمتر از بازجوئی ها و زندگیش حرف میزد.

نزدیکانش تنها چیزی که می دانستند این بود که دختر و داماد او فراری هستند و احتمالا جای آنها را از مادر رضوان می خواستند.

بعد از آخرین بازجوئی اطرافیان رضوان متوجه شده بودند که مطلقا با کسی حرف نمیزند. در اتاق کمتر ظاهر می شود و بیشتر مواقع زیر پله های راهرو می نشیند.

متوجه شده بودند که او همیشه بقچه ای را با خود حمل می کند. و حتی هنگام خواب آن را زیر سرش میگذارد....

شب حادثه یکی از زندانی ها بیدار میشود و برای خوردن آب به حمام میرود. همه زندانی ها در خواب بودند.

در حمام را که باز میکند در فضای نیمه تاریک حمام متوجه هیکلی میشود که در دو قدمی او در هوا آویزان است.

از حمام بیرون میدود. آنقدر ترسیده بود که نمیتوانست جیغ بکشد ....

او با طنابی از کیسه های نایلون نان خود را بدار آویخته بود.

از خاطرات منیره برادران

متن کامل کتاب در آدرس های اینترنتی جهت دانلود موجود است.

http://azadieiran2.files.wordpress.com/2011/05/haghighate-sadeh-_www-azadieiran2-wordpress-com.pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نازلى از ملاقاتش مى‌گويد:

 


 

مادرم گفت زهرا را بخاطر ناراحتى روانى آزاد کرده‌اند و او گاهى به ديدن مادرم مى‌رود.

بيشتر اوقات حالش خوب است ولى گاهى که حالش بد مى‌شود، شروع به شکستن پنجره‌ها مى‌کند و مى‌خواهد که به خودش صدمه برساند.

 

زیر بوته لاله عباسی – نسرین پرواز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکاندهنده

 


 

دکتر مهوش کشاورز «اقلیت» درسال ١٣٧٠ بعد از تحمل ده سال زندان، زهرا پدیدار «پیکار» بعد از تحمل ٩ سال زندان، فرح پژوتن «اکثریت» بعد از تحمل ٣ سال زندان، هرسه در بیرون از زندان دست به خودکشی زدند.

عفت ماهباز – ایران امروز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایتی دیگر

 


 

صدا زدن بچه هاي چپ ادامه يافت.

يک سري از بچه هاي آزادي که در سلول هاي در بسته بند پايين بودند ، مدتي بود که آنها را برده بودند و کسي نميدانست که کجا هستند و چه به سرشان آمده است.

بعدها متوجه شدیم که اولين سري آنها را به بند پايين به ميان توابان و منفعلين فرستادند.

آنها خبر دادند که در سلولهاي انفرادي که رژيم اسم آن را آسايشگاه گذاشته بود بچه هاي چپ را براي خواندن نماز و اينکه مسلمان هستند و درحقيقت براي بريدن، روزي ۵ وعده کابل ميزنند.

بنابر اين رژيم براي زندانيان زن چپ به جاي مرگ فيزيکي مرگ روحي را دربرنامه اش گذاشته بود.

تعدادي از بچه ها ترجيح داده بودند که خودشان را بکشند تا تسليم سياست جديد رژيم نشوند که آنها را نجات داده بودند.

تنها يک مورد از آنها که موفق شده بود خودش را بکشد فردي بود به اسم فاطمه درويش که به سهيلا معروف بود.

صبا اسکوئی

 

 

 

 

 

امضاء محفوظ

 


 

دادگاه شیرین را به ده سال زندان محکوم می‌کند.

شیرین در آخرین  ملاقاتش به مادرش می‌گوید:« بازجوی پرونده‌ام گفته سیامک خود‌کشی کرده. هر چه می‌گویم دروغ است می‌گوید خانواده‌ات  می‌خواهند تو را دلداری بدهند.

او می‌گوید حاضر است برای نجات جان من و نیلوفر مرا به عقد خود دربیاورد به شرط آنکه از همه خانواده و دوستانم ببرم و با او که قرار است در یکی از سفارتخانه‌ها مسئولیتی بگیرد از کشور خارج شوم. به او جواب منفی دادم و او گفته انتقام می‌گیرد. شیرین می‌ترسید.

گفت  بازجو او را تهدید کرده که این ماجرا را با کسی در میان نگذارد اما او خواست تا ما بدانیم ماجرا از چه قرار است. شیرین  می‌ترسید  انگار اتفاقات بدی برایش پیش آمده‌ بود. تعادل روحی نداشت و مدام اشک می‌ریخت. چشمان میشی رنگش رمقی نداشتند.»

یک ماه بعد ساعت سه بعد ازظهر تلفن خانه پیرزن به صدا در می‌آید.پدر شیرین گوشی را برمی‌دارد.« سلام کرد، شادتر از همیشه بود. انگار صدایش می‌خندید. گفت که یکی از دوستانش که تازه بازداشت شده گفته سیامک زنده است و دوستانش او را در زندان اصفهان دیده‌اند.

دیگر برای تحمل این ده سال زندان پر ازانرژی‌ام. گفت که برای ملاقاتش این هفته حتما به  تهران برویم.»

دو روز مانده به ملاقات دوباره تلفن زنگ می‌خورد.« از اداره زندان بودند. گفتند شیرین عفو خورده و آزاد است. گفتند فردا برای تحویل گرفتن او برویم.»

پیرزن به هق هق می‌افتد. « همه جمع شدیم. باز پیکان کاوه روشن شد. مهشید و من و پدرش و نوه‌ها سوار ماشین شدیم.

مسیر اصفهان به تهران این بار کمتر از همیشه بود. برایش کیک خریده بودم.

روسری آبی و مانتوی سرمه‌اش را برایش برداشته‌بودم.ابروهایش خیلی پر پشت شده‌بودند برای همین  همه لوازم پیرایش را هم برداشتم که در اولین توقفمان خانه دایی‌اش در قلهک او را آرایش کنم.»
جلوی اوین مثل همیشه شلوغ بوده.

پیرزن، به همراه مهشید و کاوه به سمت درب اصلی زندان می‌روند.« جعبه شیرینی به دست جلوی سرباز وظیفه را گرفتم و شیرینی به او تعارف کردم. با خنده گفتم دخترم آزاد می‌شود. کسانی که دم در بودند گفتند خدا رو شکر. خوشحالی را با گوشت وپوستم لمس می‌کردم.»

بعد از یک ساعت و نیم انتظار بالاخره مامور زندان می‌رسد. پیرزن اسم دخترش را می‌دهد و می‌گوید که با آنها تماس گرفتند که برای آزادی دخترشان بیایند.

سری تکان می‌دهد و می‌رود.« نیم ساعتی گذشت. دل در دلم نبود. روی صندلی می‌نشستم و بلند می‌شدم. یک سال می‌شد که شیرین را گرفته‌بودند.»

این بار مرد سی و هفت – هشت ساله ‎‌ای بازمی‌گردد. ته ریش دارد. چشمان قهوه‌ای نافذش دل پیرزن را می‌لرزاند. یاد آخرین ملاقات با شیرین می‌افتد که گفت با چشمان قهوه‌ای روشن‌اش زل می‌زند در صورتم و می‌خواهد زنش شوم.« به خودم گفتم نفوس بد نزن پیرزن. دخترت را الان می‌آورند.

مرد چشم قهوه‌ای کیسه سیاه رنگ را روی میز گذاشت و با لحنی تمسخر آمیز گفت:« خدا از سر گناهان شیرین‌تان بگذرد. دست در کیسه کرد و مانتوی طوسی‌اش، روسری‌اش، ساعت مچی‌اش که روی ساعت ده  از کار افتاده‌بود و کفش‌هایش را به ما داد. پشت کرد به من  گفت که خودش را در زندان خفه کرده.

دوباره گفت که خدا از سر گناهانش بگذرد. بعد هم گفت نیلوفررا هم به پدر سیامک تحویل خواهند داد.»

« جعبه شیرینی پخش روی زمین شد. جیغ می‌کشیدم. مرد چشم قهوه‌ای تانیمه برگشت و به چشمان خواهر شیرین نگاه کرد. مهشید  نتوانست خودش را کنترل کند و فریاد زد کثافت دروغگو او خودکشی نکرده . او را کشته‌اید. مرد چشم قهوه‌ای فقط آمرانه گفت خفه شو نکبت بی خدا و رفت.»

 

اسامی برای حفظ امنیت این خانواده ساختکی است. خودنویس

 

 

 

 

 

 

دو روایت

 


 

پدر بهرام پرنده از بچه‌های مجاهدین به دادستانی رفته بود و گفته بود اگر نگوئید که بهرام کجاست خودم را خواهم کشت.

مغیثی حاکم شرع به او گفته بود که اشکال ندارد، خودت را بکش! او هم از پنجره اتاق دادستانی خودش را به بیرون پرت کرده و مرده بود.

 

یکی از بچه های مجاهد بند 5 آموزشگاه  نیز که در سال 65 به به بازجوئی رفته و برای همکاری تحت فشار قرار گرفته بود بعد از بازگشت به بند بازجوئی و شکنجه ها را به  همبندیان گفته و  شب با خوردن داروی نظافت خودکشی کرد.

خاطرات رحمان درکشیده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک گزارش:

 


خودکشی یک زن زندانی در اعتراض به شرایط قرون وسطایی و قوانین زن ستیز رژیم ولی فقیه

 

بنابه گزارشات رسیده به "فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران" یک زن جوان زندانی به دلیل شرایط قرون وسطایی و رفتارهای وحشیانه در زندان زنان شهر ری دست به خودکشی زد که منجر به مرگ وی گردید.


زن جوان زندانی سحر حدادی 21 ساله متاهل و دارای فرزند، برای رهایی یافتن از شرایط سخت و طاقت فرسا و رفتارهای وحشیانه پاسداربندها و مامورین گارد زندان که بطور مستمر به زنان زندانی یورش می برند و آنها مورد ضرب و جرح قرار می دهند اقدام به خودکشی نمود.


علیرغم اینکه پاسداربندها از خودکشی این زن زندانی مطلع شده بودند اما برای نجات جان او هیچ اقدامی نکردند و وی را به حال خود رها نمودند تا اینکه در مقابل چشمان حیرت زده و بی دفاع سایر همبندیانش جان سپرد.


زندان زنان شهر ری پیش از این سوله گاوداری بود که اکنون به زندان زنان تبدیل شده است. این سوله ها برای نگهداری حیوانات ساخته شده است و به این دلیل هیچگونه تاسیساتی در آن در نظر گرفته نشده است.زنان زندانی از داشتن آب آشامیدنی بهداشتی ،بهداشت ،درمان و غذای کافی محروم هستند.


از مدتی پیش زنان زندانی زندان اوین و زندان گوهردشت کرج را به این زندان منتقل کرده اند.زنان زندانی در صورت اعتراض به شرایط سخت و طاقت فرسا مورد هجوم پاسداربندها و گارد زندان قرار می گیرند و آماج باتونها و شوکرهای برقی آنها قرار می گیرند.نام کسانی که به زنان زندانی یورش می برند و آنها را مورد ضرب و شتم وحشیانه قرار می دهند عبارتند از:فرمانده گارد نصرالهی،معاون وی یوسفیان و پاسداربند سعیدی می باشند.


فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،ایجاد شرایط قرون وسطایی ، یورشهای وحشیانه و ضرب وشتم زنان بی دفاع زندانی که آنها را به سوی خودکشی سوق میدهد محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل خواستار ارسال گزارشگر ویژه برای بازدید،تحقیق وتهیۀ گزارش از جنایت علیه بشریت رژیم ولی فقیه علی خامنه ای جهت ارائه به سازمان ملل و گرفتن تصمیمات لازم می باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رجب مهدی پور

 


 

روزی سر و صدائی در زندان بپا شد. با خبر شدیم رجب خودکشی کرده است. او در حدود ده قرص والیوم  گیر اورده و خورده, نگهبان را خبر کردیم.......

او را بردند بیمارستان و معده اش را شستشو دادند.....

بهانه رجب برای خودکشی این بود که چرا او به دادگاه برده  نمیشود و چرا باید ماهها در انتظار بماند.

خاطرات مهران آذرنگ

سایت دیدگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزارش یک فرار – آذر آذری

http://leftlibrary.5u.com/books/zendan/farar.pdf

 

########

 

 

منابع:

 

حقیقت ساده از منیره برادران

 

کتاب خاطران رضا غفاری

 

سایت دیدگاه – خاطرات محمد

 

گفتگوهای زندان

 

خاطرات رسول شوکتی – سایت گزارشگران

 

سایت کانون زندانیان سیاسی  ایران در تبعید

 

پرواند آبراهامیان

 

سایت صدای مردم

 

سایت آذربایجان

 

بیداران

 

پژواک ایران

 

سایت گفتمان

 

سایت دگرگونی

 

بنیاد برومند

 

ایرج مصداقی

 

ویکی پدیا فارسی

 

نشریه شماره 56 – 57 – 57 پیام فدائی

 

کتاب زندان از ناصر مهاجر

 

وبلاگ خاطرات زندان

 

همنشین بهار

 

زیر بوته لاله عباسی – نسرین پرواز

 

ایران امروز

 

تریبون زن

 

سیمای شکنجه – بهروز سورن

 

خودنویس

 

خاطرات رضا فانی

 

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

 

 

گزارشگران

www.gozareshgar.com

24.08.2011

 

 



 


گزارشگران : برخی از نظرات در سایت بالاترین |

رأی ۱ amirfarbod حدود ۵ ساعت قبل گفت:
مرگ هی از دستُم در می‌ر ِفت. مرگ مثل ماهی شده‌بود و من ماهیگیر ناتوان، پنجه در پنجه‌ی هم انداخته بودیم. قاشق دو نیمه شد و شکست. دندونامو به کمک گرفتم. لیزی و چسبندگی خون مجال نمی‌داد. من هم جون تو بدنُم نمونده بود و قوه و قدرت بدنیُم به صفر رسیده‌بود. سرُم گیج می‌رفت. خون زیادی از بدنُم رفت. بوی چرک و کثافت و خون همه جا رو گرفته بود. از حال رفتُم و در رؤیایی شیرین به مرگ سلام کِردُم. تو اون لحظه فقط بی‌بی تو نظرُم بود و دوران خوش بچگی. بی‌بی خوشگل‌تر از همیشه، با چشمانی روشن و پر ستاره، گیسو گشوده و حنا زده، کودکی به پشت بسته، و من در گردش رؤیایی گهواره و مقاومت بیهوده برای خواب نرفتن، غرق تماشای بی‌بی، و دوبیتی‌های فایز:
مُو از روز ازل بختُم کِج افتاد
ز ِ بَس که مادرُم شیر غمُم داد
مُو رو بردند به مکتب‌خانه‌ی عشق
معلم آمد و درس ِ غمُم داد.
رأی ۱ amirfarbod حدود ۵ ساعت قبل گفت:
فرار از زندان هم داشتیم .گروهی از توابین هرروز برای کار به بیرون از محوطه زندان میرفتند که در ساختمان جدید زندان کار کنند .
مسئولیت آن بعهده یکی از توابین پیکاری...



Gozareshgar
info@gozareshgar.com